بایگانی دسته: نشانه شناسی

ده نشانه کاشتن

الف- دزدی. بیشتر وقتها ما چیزی را می کاریم که صد در صد متعلق به ما نیست. بسته به اینکه چقدر حال و حوصله بحث فلسفی درباره تعریف دقیق مالکیت را دارید، می توانید واژه دزدی را با واژه های گدایی، هدیه یا ارث یا کشف جایگزین کنید. مثلا من بذر گندم خراسان را از آقای طاهری هدیه گرفتم و ایده کتاب امکان را از آقای التوچر دزدیدم.

ب- اعتماد. شما مجبورید به بذری که می کارید و به خاکی که بذر را در آن می کارید اعتماد کنید. و به آسمانی که امیدوارید ببارد. شما مجبورید به هزار و یک چیز فراتر از خودتان اعتماد کنید. واژه اعتماد را می توانید با واژه های امید یا توکل جایگزین کنید.

ج- فروتنی. وقتی به هزار و یک چیز که تقریبا همه خارج از کنترل شما هستند اعتماد می کنید، به کوچکی خودتان آگاه می شوید.

د- آسیب پذیری. بسیاری از بذرها ممکن است جوانه نزنند. ممکن است دچار آفت بشوند. ممکن است صبح روز برداشت متوجه شوید که میوه های آبدار و رسیده شما درست شب قبل دزدیده شده اند.

ه- صبر. هر چیزی بکارید، مدت زمانی برای رشد و نمو و به بار نشستن نیاز دارد. کسی که صبر کاشتن ندارد، مجبور است بذرهایی را که دارد بخورد. منظورم را متوجه می شوید؟

و- باز بودن. عواملی که عمدتا خارج از کنترل شما هستند با بذر و چیزی که از آن می روید تعامل می کنند. مثل آب و باد و پرنده در مورد گیاه. مثل مشتری و تحریم و تورم در مورد کسب و کار. مثل فرهنگ و اقتصاد و اعتیاد در مورد فرزند.

ز- عدم قطعیت. یا بی هدفی. شما نمی دانید که آخر کار دقیقا چه چیزی و چقدر گیر شما می آید. تنها چیزی که قطعی است اراده شماست برای کاشتن.

ح- فراموشی. با دیدن حاصل بذری که خدا می داند کی کاشته بودید، شگفت زده می شوید.

ط- سخاوت. همه چیزی را که می کارید نمی توانید یا نمی خواهید به تنهایی برداشت کنید. چه بخواهید و چه نخواهید دیگران نیز در حاصل کشت شما سهیم می شوند.

ی- خودشناسی. پی می برید که خود شما چیزی نیستید مگر بذری که در طول عمرتان بارها و بارها دوباره کاشته می شوید.

ده نشانه خود ارضایی ذهنی

الف- شما ایده ای دارید که از آن لذت می برید. از فکر کردن به آن. از تعریف کردن آن برای دیگران.

ب- ایده شما هیچ فایده ای برای کسی جز خودتان ندارد.

ج- ایده شما تکامل نمی یابد. در اثر جفت گیری با ایده های دیگر. یا صرفا در اثر گذشت زمان.

د-  ایده شما معمولا با یک صفت تفضیلی مانند اولین یا بزرگترین همراه است.

ه- لذت بردن شما از ایده تان به تناوب کم و زیاد می شود ولی از بین نمی رود.

و- در شش ماه گذشته نه کاری (جز تشکیل جلسه) برای اجرا کردن ایده خود کرده اید و نه قصد این کار را در شش ماه آینده دارید.

ز- نه شما ایده را رها می کنید و نه ایده شما را.

ح- می توانید با جزئیات کامل پیش بینی کنید که اگر ایده شما اجرایی شود چه نتایجی در بر خواهد داشت.

ط- به تفاوت های جزئی ایده های دیگران – مخصوصا اگر اجرا شده باشند – با ایده خودتان، حساسیت نشان می دهید.

ی- منتظر هستید که زمان مناسب برای اجرای ایده تان فرا برسد و شرایط لازم مهیا شود.

ده نشانه برقراری ارتباط

الف- او با فکر من موافق است.

ب- او مثل من فکر می کند.

ج- او به چیزی فکر نمی کند.

د- من امیدوارم که او دیر یا زود مثل من فکر بکند.

ه- من کاری می کنم که او فکر کند که من فکر می کنم که او فکر می کند.

و- من می توانم به چیزی که او به آن فکر می کند فکر نکنم.

ز- او فکر من را بهتر از خود من برایم بیان می کند.

ح- او از فکر من خوشش می آید حتی اگر خودش هرگز آنطور فکر نکند.

ط- من فکر می کنم که او هم به همان چیزی که من فکر می کنم فکر می کند.

ی- با هم به هیچ چیز فکر نمی کنیم.

ده نشانه چیزهای با کیفیت

متن زیر ایمیلی است که چندی پیش به دستم رسید:

—————————————————————————-

مطلب درخواستی هم می نویسید ؟

چند وقتی است در مورد اینکه با نگاه کردن به اجناس مغازه، از روی کیفیت ساخت و اینکه آیا سازنده برای کار خودش حرمت قائل بوده یا نه، ذهنم مشغول شده.

می خواستم ببینم شما چطور یک جنس با کیفیت رو از جنس بی کیفیت تشخیص می دهید.

—————————————————————————–

سؤال اول: نوشتن این مطلب نشان می دهد که بله من مطلب درخواستی می نویسم. فقط کافی است درخواست کنید.

سؤال دوم: من  چطور یک جنس با کیفیت را از جنس بی کیفیت تشخیص می دهم؟

ده نشانه یک چیز با کیفیت

1- از چیزهایی مثل طلای هجده عیار که بگذریم تشخیص کیفیت یک چیز تقریبا کاری غیر ممکن است. کیفیت قابل تشخیص نیست، کیفیت را باید تجربه کرد.

2- کیفیت در یک رابطه بوجود می آید و در یک رابطه تجربه می شود. تولید کننده و مصرف کننده، سازنده و بکارگیرنده هر دو با هم کیفیت را خلق می کنند. کیفیت خوشمزه ترین غذا برای یک آدم یبس بد غذا بی معنی است. یک چیز به ظاهر بی کیفیت را می توان با کیفیت بکار گرفت. و بر عکس.

3- آدم تا چیز با کیفیتی درست نکرده باشد بعید است که بتواند کیفیت چیزهای دیگران را تشخیص بدهد.

4- کیفیت خصوصیتی است که یک شبه بوجود نمی آید. کیفیت اتفاقی نیست.

“کیفیت یک عمل نیست، یک عادت است.” ~ ارسطو

5- کیفیت زاییده اهمیتی است که یک یا چند نفر به کارشان می دهند. فرقی نمی کند که این کار ساختن یک هواپیما باشد یا تمیز کردن یک توالت.

6- مصرف کننده تا در داستان بوجود آمدن یک چیز کنجکاوی نکند و با سازنده آن از دور یا نزدیک ارتباط برقرار نکند بعید است که بتواند به عمق کیفیت آن چیز پی ببرد.

7- تولید کننده یک چیز بی کیفیت بیشتر از آنکه به چیزی که می سازد اهمیت بدهد به نظر دیگران درباره خودش اهمیت می دهد. و اینگونه است که چرت و پرت خلق می شود.

8- کیفیت می تواند در سوراخی به نام مغازه ناپدید بشود. جاییکه یک نفر به هر دلیلی هیچ ارزشی در چرخه تامین اضافه نمی کند.

9- کیفیت برای انتقال نیاز به یک رسانه دارد. تعداد کسانی که در یک رابطه نزدیک فردی بر روی اینترنت تبادل کالا و خدمات می کنند روز به روز بیشتر می شود. اگرچه تولید انبوه یک چیز با کیفیت امکان پذیر است ولی مصرف انبوه با کیفیت یک چیز با کیفیت اتفاقی است نادر.

10- کیفیت یک چیز نسبت مستقیمی دارد با میزان آسیب پذیری یک فرد در فرایند ساخت آن چیز. چطور می توان یک چیز با کیفیت از کسی که در هر صورت برایش فرقی ندارد، انتظار داشت؟

ده نشانه اینکه پنیر شما جابجا شده است

1- در شش ماه اخیر پنیر جدیدی پیدا نکرده اید.

2- به جز خوردن پنیر فعلی به چیز دیگری فکر نمی کنید.

3- رنگ، بو و طعم پنیر فعلی هرگز برای شما عوض نمی شود.

4- یک نفر مجبور می شود به شما بگوید که “آن ممه را لولو برده است.”

5- محدودیت منابع را با نامحدود بودن نعمات به کرات اشتباه می گیرید.

6-  هم از جستجو می ترسید، هم از نیافتن و هم از یافتن چیزی که نمی دانید با آن چه کار باید بکنید.

7- رها کردن پنیر تا تهش را در نیاورده اید هرگز جزء انتخابهایتان نبوده است.

8- سعی می کنید روابط ناموفق گذشته را با پیامک های احمقانه زنده کنید. روابط احساسی یا کاری یا غیره.

9- برای کج کردن سر خر به دلیل خاصی نیاز دارید.

10- برای اینکه باور کنید پنیرتان جابجا شده است دنبال نشانه می گردید.

ده نشانه شروع دوباره یا ری استارت

1- در ابتدای این فرایند، سیستم اصطلاحا شروع به پایین رفتن می کند. مثل خاموش کردن چراغها قبل از خواب. یا عطسه و آبریزش بینی قبل از خوب شدن سرماخوردگی.

2- در حین پایین رفتن سیستم، همه برنامه های باز باید با هدف انتقال اطلاعاتشان از حافظه کوتاه مدت به حافظه بلند مدت بسته شوند. تا قسمتی از زحماتمان از بین نرود. یا چیزهایی که یک دوره چند روزه یا چند ماهه یا چند ساله می تواند به ما یاد بدهد. به عنوان یک فرد. یا یک جمع.

3- سیستم در حین پایین رفتن به برنامه هایش زمان زیادی برای بسته شدن نمی دهد. به جز شتاب و تعجیل شب عید که هر اینور سال تکرار می شود، مثالهای کوچک و بزرگ فراوانی در تاریخ و فرهنگهای مختلف شاهد این مدعاست. یا در زندگی خودمان.

4- بعضی از برنامه ها نمی خواهند یا نمی توانند در این زمان کوتاه بسته شوند. مثل زخمی که به زور التیام نمی یابد. یا کینه ای که به سرعت به عشق تبدیل نمی شود. یا فرهنگی که یک شبه بالا نمی رود. یا حسرتی که چند روز دیگر نیاز دارد بماند. یا آرزویی که هنوز بطور کامل شکل نگرفته است.

5- سیستم “باید” پایین برود. برای اینکه اصطلاحا دوباره بالا بیاید. برای شروع دوباره. تصمیم برای پایین رفتن سیستم فراتر از سیستم و تک تک برنامه های آنست. بیشتر وقتها دلیل پایین رفتن سیستم فراتر از درک ماست. دلیل بالا آمدنش هم همینطور.

6- سیستم حافظه کوتاه مدتش را از آت و آشغالهایی که برای مدتی نسبتا طولانی ذخیره کرده است، در یک زمان نسبتا کوتاه پاک می کند. مثل پاک شدن چند روزه انبارهای میوه و آجیل و لباسهای بنجول و وسایل هفت سین و سررسیدهای رنگارنگ. مثل بخشیدن آدمهایی که تا چند روز قبل به خونشان تشنه بودیم. مثل فراموش کردن موقت خاطرات بد. مثل گردگیری.

7- بعضی از برنامه ها مجبور به بسته شدن زورکی یا اصطلاحا “کشتن” پروسه می شوند. مثل خیلی از پروژه ها و طرح های ناتمام اینور سال. مثل تلفات نوروزی. بعضی از موجودیت های سیستم درست از منابع آن استفاده نمی کنند یا برای برنامه های دیگر مشکل ایجاد می کنند. سیستم هنگام پایین رفتن همیشه جزء را فدای کل می کند.

8- سیستم پایین می رود و چند لحظه بین زمین و هوا معلق می ماند. سیستم چند لحظه بدون سیستم عامل زندگی می کند. در این لحظات کوتاه، سیستم همه پتانسیل و قابلیتهایش را در اختیار خودش دارد و آنها را همچون زیبایی و بکارت به رخ می کشد. حجم حافظه اش را. تعداد و توان پردازشگرهایش را. درست مثل لحظات ایده آلی که همه جا تعطیل است و هیچ کس برنامه ای ندارد و چیزی نمی خواهد بخرد و چیزی نمی خواهد بفروشد.

9- سیستم به آهستگی شروع به بالا آمدن می کند. سیستم باز هم مثل دفعات قبل برنامه های متعددی را که ادعا می کند برای حفظ و بقای سیستم ضروری هستند – در رمز و راز و غیر قابل درک برای کاربرانش- به حافظه فرا می خواند. برای مدیریت منابع. برای حفظ امنیت. برای کنترل دسترسی. برای بهبود کارایی. و الخ.

10- حالا سیستم اصطلاحا بالا آمده است. صدای پرنده ای شنیده می شود و تصویر زیبایی در پس زمینه نمایان. مثل سفره هفت سین. یا کارت تبریک. یا فال حافظ.

11- برنامه های قدیمی به تدریج – خواسته یا ناخواسته – از حافظه بلند مدت به حافظه کوتاه مدت که اخیرا پاک شده است فرا خوانده می شوند. ویروسها و برنامه های موذی قبل از برنامه های دیگر. مثل دروغ و چرت و پرت و ترس و نگرانی و پیچیدگیهای مختلف.

12- این پایین رفتن و بالا آمدن سیستم ظاهرا تغییر خاصی ایجاد نمی کند. بیشتر وقتها هم همینطور است. ولی بعضی وقتها همین ری-استارت ساده باعث می شود که برنامه ای بدون هیچ توضیح منطقی دوباره بکار بیفتد. یا برای همیشه از سیستم خارج بشود.

با آرزوی شروعی دوباره برای تو،

باشد که باد به موهایت حالتی نو ببخشد،

ابرهایی باشکوه ولی بی خطر بالای سرت ظاهر شوند،

و قیلوله های بهاریت فراری پررنگ باشند از واقعیت،

علی سخاوتی

نوروز 94

آرزوهای الکی ایرلندی
آرزوهای الکی ایرلندی

مرگ ایوان ایلیچ – نشانه های مرده بودن

مرگ ایوان ایلیچ داستان مردن ایوان ایلیچ نیست. مرگ ایوان ایلیچ داستان مرده بودن مردی است که از وقتی که نویسنده داستان در زندگی او به عقب بر می گردد مرده بوده است.

مرگ ایوان ایلیچ چیدمانی است از عکسهای مختلفی که نویسنده از یک جسد گرفته است. جسد مردی که با عضلات سفت و سنگین در تابوت آرمیده است. “آرامش”، “مناسب” و “درست” کلمات کلیدی ای هستند که در همه عکسها تکرار می شوند. کلمات کلیدی در مرده بودن ایوان ایلیچ که با تلاشی نافرجام می خواهد حفظشان کند.

در طول داستان شما به عنوان خواننده نه عاشق ایوان ایلیچ می شوید و نه از او متنفر. ایوان ایلیچ نه به اندازه برادر بزرگش بی رحم و قدرت طلب است و نه به اندازه برادر کوچکش عصیانگر. او از همان ابتدا خط میانه و درست را در پیش گرفته است حتی در روابط نامشروعش. حتی در برخورد با زیردستانش. ایوان ایلیچ همیشه به بالاتر از خودش نظر دارد ولی همچون مگس به نور.

ایوان ایلیچ نردبان ترقی را در آرامش و میانه روی و آهسته و پیوسته طی می کند و هر زمان هم که احساس بی عدالتی می کند و راه را در جلوی خودش بسته می بیند مانند یک مگس پشت شیشه آنقدر وز وز می کند تا کسی پنجره را باز کند و او بتواند به راهش ادامه بدهد.

حتی ازدواج با یک زن نه چندان فرمانبردار نمی تواند ایوان ایلیچ را به زندگی برگرداند. پس از مدت کوتاهی غوطه وری در دریای خروشان جنگ و دعوا با زنش، ایوان ایلیچ خودش را در ساحل امن و آرام کار و روابط اجتماعی سطحیش در برابر زنش آسیب ناپذیر می کند.

اگرچه ایوان ایلیچ با آرامش در تابوتش دراز کشیده است و حتی کمی زیباتر از نسخه زنده اش به نظر می رسد ولی بوی گند تجزیه شدنش از همان ابتدای داستان به مشام می رسد. سقوط ایوان ایلیچ از نردبان بیشتر یک نماد است تا حادثه ای که به کلیه یا آپاندیسش آسیبی رسانده باشد. جسد این مرده دیر یا زود باید شروع به پوسیدن می کرد و حالا با این اتفاق ساده زمان رویارویی با واقعیت فرا می رسد.

ایوان ایلیچ در مراجعه به پزشکان و شنیدن دروغهایشان فرصت می یابد با دروغها و خزعبلات خودش که سالها به عنوان وکیل یا قاضی به دیگران ارائه کرده است مواجه شود. با اهمیت ندادن و احوالپرسی الکی و هزار و یک ظاهر سازی دیگر هم همینطور. ایوان ایلیچ برای اولین بار به داستانهای درد دیگران کنجکاوی نشان می دهد، البته هنوز برای پیدا کردن مرهمی برای درد خودش.

درد ایوان ایلیچ را نه توصیه های متخصص مشهور التیام می بخشد و نه دواهای  پزشک معالجش. او حتی دقیقا نمی داند کجایش درد می کند. تا اینکه چشمش به ارزش حضور و خدمات گراسیم – خدمتکار جوانش – باز می شود. گراسیم صادقانه برای ایوان ایلیچ دل می سوزاند و از او پرستاری می کند. پدیده ای که در ابتدا فراتر از درک و جهان بینی ایوان ایلیچ به نظر می رسد. ایوان ایلیچ به طور غیر قابل توضیحی کشف می کند که اگر پاهایش را روی شانه های گراسیم قرار دهد و با او حرف بزند دردش آرام می شود.

شخصیت ایوان ایلیچ یا بهتر است بگویم بودنش از اینجا شروع به تحول می کند. مثل پروانه ای که دارد از پیله بیرون می آید. یا مثل یخی که شروع به آب شدن می کند. ایوان ایلیچ بعد از یک شکم گریه کردن مثل بچه ها قادر می شود به صدای درونش گوش دهد و پاسخ به این سؤال را که “از زندگی چه می خواهد؟” بشنود. او می خواهد که عاری از رنج زندگی کند و تازه می فهمد که همه سالهایی که به خیال خودش اینگونه زندگی می کرده در توهم بوده است.

مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است. این آتش با قرار دادن پاها روی شانه های گراسیم و حرف زدن با او به جان ایوان ایلیچ می افتد و با لمس دستان پسر کوچکش شعله ور می شود تا جاییکه دیگر نه درد می ماند و نه ترس از مرگ. مرگ ایوان ایلیچ به پایان می رسد.

ده نشانه دو دلی

یک دل می گوید برو، یک دل می گوید نرو.

در لحظه ای که صدای یکی از دلها غالب می شود تصمیم می گیری که بروی. یا نروی.

می روی. یا نمی روی.

اگر بروی، آن دلی که گفته برو خوش می شود و آن دلی که گفته نرو ناخوش.

اگر نروی، آن دلی که گفته نرو خوش می شود و آن دلی که گفته برو ناخوش.

بعضی وقتها خوش هستی و بعضی وقتها ناخوش.

از رفتن. یا از نرفتن.

بعضی وقتها هم خوشی هم ناخوش. بعضی وقتها نه خوشی نه ناخوش.

از رفتن. یا از نرفتن.

در لحظاتی که صدای دل ناخوش غالب می شود شروع می کنی به توجیه کردنش. که چرا منطقی بود که برخلاف میلش رفتار کنی. که چرا بهتر است او هم مثل آن دل دیگر خوش باشد. حتی الکی خوش. و بعد آرزو می کنی که این لحظات زودگذر باشند و صدای دل خوش غالب بشود.

صدای دل خوش غالب می شود. ولی کمتر و کمتر.

و بالاخره وقتی صدای دل ناخوش بیشتر و بیشتر غالب می شود تصمیم می گیری که برگردی.

که اگر رفته ای بایستی و اگر نرفته ای بروی.

نمی روی. یا می روی.

هنوز یک دل می گوید برو، یک دل می گوید نرو.

ده نشانه مسمومیت با کتاب

بعد از خواندن یک کتاب و یا در حین خواندن آن:

1- فکر می کنید که نویسنده کتاب، عالم فرزانه ای است که هر سؤالی داشته باشید می توانید از او بپرسید. از ازدواج گرفته تا ادامه تحصیل تا انتخاب شغل.

2- می خواهید به همانجایی که نویسنده به آنجا سفر کرده یا در آنجا بزرگ شده یا در آنجا عاشق شده یا در آنجا کشته شده سفر کنید. بعد از خواندن کتاب Eat Pray Love تمایل شدیدی برای سفر به هند و اقامت در همان آشرامی که خانم گیلبرت در آن به تزکیه نفس پرداخته بود، در من بوجود آمد. بعد از کمی جستجو بر روی اینترنت فهمیدم که تنها نیستم و آدمهای زیادی سعی می کنند اسم و آدرس آشرامی را که نویسنده کتاب با موفقیت مخفی نگه داشته است، پیدا کنند.

3-  به این نتیجه می رسید که همه چیزی را که روزی در قالب یک کتاب ممکن بود بنویسید، نویسنده قبل از شما و خیلی بهتر از شما نوشته است و شما دیگر هرگز قادر به نوشتن یک کتاب نخواهید بود.

4- شروع می کنید به تلاش برای یافتن چیزهایی در زندگی واقعی که در آن کتاب توصیف شده اند. به عبارت دیگر زیبایی یک نقاشی را وابسته می کنید به زیبایی چیزهایی که در آن نقاشی به تصویر کشیده شده اند.

5- در تلاش ناموفق برای خریدن یا بدست آوردن چیزهایی که نویسنده توصیف کرده است افسرده می شوید. این چیز ممکن است یک غذا یا یک لباس یا یک صندلی باشد.

6-7-8-9-10-

به جای اینکه تلاش کنید دنیای خودتان را با چشمان نویسنده (یا نقاش یا آهنگساز یا معمار) ببینید، تلاش می کنید با چشمان خود به دنیای او نگاه کنید. به جای اینکه دیدن را از هنرمند یاد بگیرید تلاش می کنید عاشق آن چیزهایی که او دیده است بشوید. و در این راه چیزهای زیبای زیادی و زیبایی چیزهای زیادی که نویسنده آن کتاب خاص فرصت توصیفشان را نیافته است از دست می دهید. لطایف عشقی که حافظ نسرود. یا شهرهایی که پائولو کوئیلو از آنها رد نشد. یا بودنی را که میلان کوندرا یا خیام یا سهراب تجربه نکردند.

ده نشانه داشتن حس شوخ طبعی

1- هم چیزهای کوچک را می بینید و هم چیزهای بزرگ را

2- هم کوچکی چیزهای بزرگ را می بینید و هم بزرگی چیزهای کوچک را

3- هم می توانید چیزهای کوچک را بزرگ کنید و هم چیزهای بزرگ را کوچک

4- می توانید خود را در دیگران ببینید و برعکس

5- از آخرین باری که به چیزی به جز یک جک خندیدید بیشتر از سه ماه نگذشته است

6- از آخرین باری که کسی را مسخره کردید بیشتر ازسه ماه گذشته است

7- هم چیزهای آشکار را می بینید و هم چیزهای پنهان را

8- هم آشکار بودن چیزهای پنهان را می بینید و هم پنهان بودن چیزهای آشکار را

9-  هم می توانید چیزهای آشکار را پنهان کنید و هم چیزهای پنهان را آشکار

10- هم تفاوت چیزهای متشابه را می بینید و هم تشابه چیزهای متفاوت را

11- هنوز خودکشی نکرده اید