بایگانی دسته: هدف

تائوی علی سخاوتی – اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

سرخپوستان آمریکای شمالی معتقدند که اسم آدمها باید تغییر کند. آدمها بر اساس تجربیاتی که در مراحل مختلف زندگی کسب یا درکی که از دنیایشان پیدا می کنند، اسم تازه ای برای خودشان انتخاب می کنند. برای مثال: زن طوفان، آب زلال، به دنیا آمده در زمان زلزله، خداحافظی با گلهای بهاری و حمل کننده بذرها در یک سبد.

زمانیکه کسی به یک درک/شهود تازه ای (revelation) می رسد، اعضای قبیله را جمع می کند و در مراسم جشنی (دور آتش؟) اسم جدیدش را به همه اعلام می کند.

بعضیها مانند دریاچه در طول عمرشان فقط کمی تغییر می کنند و بنابراین به تعداد اسمهای کمی نیاز دارند. بعضی ها هم مثل یک رود بزرگ از سرچشمه تا رسیدن به دریا تحولات زیادی را تجربه می کنند. و قاعدتا به نامهای زیادی که بیانگر آن تحولات باشند هم نیاز دارند.

هر یک از این اسمها علاوه بر اینکه در زمان خودش به آدم هویت می دهد و می تواند ارتباط معناداری – مثلا بین “گوزن قوی” و “روباهی که گوزن را تعقیب می کند” -میان افراد یک جامعه برقرار کند، می تواند نقشه زندگی یک فرد را در کانتکست کلیت زندگی ترسیم کند. هر اسم به مثابه یک نقطه روی نقشه. یا یک milestone در مسیر.

این نقطه ها هستند که به خود آدم و به دیگران می گویند که از کجا آمده، یا کجاها بوده است.

یکی از این نقطه ها برای من زمانی بود که برای اولین بار لذت راه رفتن با یک کفش درست و حسابی را درک کردم. بعد از سالها -بیش از دو دهه از زندگیم – خریدن و پوشیدن کفشهایی که چند هفته اول باعث تاول پا می شدند و بعد هم تا زمانیکه آنها را می پوشیدی سایه سنگین ناراحتشان را توی پایت و روی روح و روانت حس می کردی.

حقش بود همان موقع جشن می گرفتم و دور آتش به همه اعلام می کردم که اسم من از آن به بعد، “راه رونده با کفش خارجی مارک دار” یا یک همچین چیزی است. لزومی نداشت اسم جدیدم را به یک جمله توصیفی محدود کنم. می توانستم برای اسم جدیدم چند پاراگراف بنویسم که همه زمانهایی را که مجبور بودم با پاهای تاول زده راه بروم، روایت کند. یا همه زمانهایی که مجبور بودم علاوه بر فکر کردن به تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم، به یک چیز دیگر هم تمرکز کنم. یا همه زمانهایی که به خاطر تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم ترجیح می دادم اصلا بیرون نروم.

حقش بود قبل از جشن فوق یک مراسم یادبود برای فرصتهایی که به دلیل کفش ناجور از دست داده بودم، برگزار می کردم. یک مراسم سوگواری ولی نه خیلی غمگین. چون حالا دیگر -با خریدن یک جفت کفش خارجی خوب و راحت – در حال پشت سر گذاشتن همه آن روزهای تاریک بودم. ظاهرا سرخپوستان آمریکای شمالی برای روزهای از دست رفته اسم انتخاب نمی کنند. ولی خوب اگر آدم بفهمدکه در گذشته اسم واقعیش چیز دیگری بوده است، چکار باید بکند؟

بهتر بود این دو مراسم را با هم ادغام می کردم. یک سوگواری مختصر ملودراماتیک قبل از یک جشن مفصل. ولی همه باید می فهمیدند که اسم من قبل از “راه رونده با کفش خارجی مارک دار”، “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت” بوده است. یا “چه پائیزهایی را که در پارک قدم نزدم.” یا “کفشهایم اجازه ندادند که چشمانم ببینند.” یا “کفشهایم مانع چشمهایم.”

قبل از هر دو این مراسم، جشن دیگری باید برگزار می کردم و به همه اعلام می کردم که از آن به بعد من را به اسمی صدا بزنند که دختری که به ابراز علاقه من به او، ابراز علاقه کرده بود، من را با آن اسم صدا می زد. اسمی که آن روزها بیشتر شبیه یک نام مستعار می نمود ولی الان که خوب فکر می کنم چیزی کم از یک نام جدید سرخپوستی نداشت. درک من از دنیای اطرافم در آن زمان، علاوه بر اسم انتخابی او، با اسمهایی مانند “بردم گوهر مقصود” یا “عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد” یا “کی ببینمت؟” هم قابل توصبف بود.

حالا دیگر زندگی من بیشتر شبیه یک رود پرتلاطم شده بود که روزی دو بار اسم عوض می کرد. برخلاف روزها و ماهها و سالهای قبل که علاوه بر اسم “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت”، نامهایی چون “مامان چرا منو بدنیا آوردی؟” یا “سربازی که دلیلی برای جنگیدن ندارد” یا DEZBA (به جنگ رفت، جنگی در کار نبود) یا “خداییش آمدنم بهر چه بود؟” یا “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست”، توصیف حال و هوا و درک و برداشتم از دنیای اطرافم بودند. این را هم بگویم که اسم “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم” بیشتر وقتها جزء گزینه های موجود بود ولی خوشبختانه هرگز انتخاب نشد.

“بردم گوهر مقصود” خیلی زود جایش را داد به “هولی شت، این دریا چه موج خون فشان دارد” یا “چرا جواب تلفنمو نمیدی؟”. البته نه برای همیشه. بعد از چند ساعت گفتگوی تلفنی و جبران مافات برای چیزهایی که نباید می گفتم یا نباید می کردم یا باید می گفتم یا باید می کردم، اسمم دوباره می شد “بردم گوهر مقصود”. البته فقط برای چند ساعت. یا چند روز. تا اسمم دوباره به چیزی مثل “what the fu** is wrong with me” تغییر کند.

این میزان از تغییر اسم و همچنین بازگشت به اسامی قبلی، در سنت سرخپوستان آمریکای شمالی دیده نمی شود. منطقی هم هست. اگر سرخپوستان می خواستند اینقدر اسم عوض کنند، دیگر فرصتی برای شکار یا مبارزه با سفیدپوستها پیدا نمی کردند.

هدف این نوشته ارائه یک اتوبیوگرافی از همه milestone های زندگیم نیست. همین چند تا milestone برای شرح اغراض نوشته یک من ماست چقدر کره می دهد کافی هستند. برای شرح اغراض پرهدفی یا بی هدفی هم همینطور.

 

پانوشت اول:

در فلسفه چینی آهنگ زندگی که در سراسر جهان هستی نواخته می شود، برایند فعالیت دو نیروی مکمل یعنی یین و یانگ است. وقتی که یین به اوج خودش می رسد به نفع یانگ فروکش می کند و بر عکس. نقطه های سفید و سیاه نشانه این هستند که هر نیرو بذر نیروی مقابل را درون خودش دارد و هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند وجود داشته باشند.

پانوشت دوم:

کوئیز بعدی مثل کوئیز قبلی بدون سؤال نخواهد بود بنابراین نوشته را چند بار و با دقت بخوانید.

نوشته مرتبط بعدی:

آن دختر هم واقعا من را دوست داشت و هم واقعا من را دوست نداشت

تائوی مرتبط:

The Tao that can be told is not the eternal Tao.

The name that can be named is not the eternal name.

The nameless is the beginning of heaven and Earth.

The named is the mother of the ten thousand things.


That which shrinks

Must first expand.

That which fails

must first be strong.

That which is cast down

must first be raised.

Before receiving

There must be giving.

~ Tao Te Ching

 

هدف زندگی زندگی پر هدف

سلام. میخوام بدونم چطور میشه بفهمم بیشتر به درد فعالیت تو چه زمینه ای میخورم ؟ استعدادم تو چه زمینه ای بیشتره ؟ ممنون میشم راهنمایی کنید

——————————————

قبل از کنکور و انتخاب رشته من هم می خواستم بدانم بیشتر به درد چه کاری می خورم. دوست داشتم معماری بخوانم به همین دلیل به دانشکده معماری دانشگاه بین المللی قزوین رفتم و با چند دانشجوی معماری گفتگو کردم. برداشت من از آن گفتگوها این بود که رشته معماری حجم زیادی ترسیم و طراحی دارد و من که فکر می کردم استعدادی در این زمینه ندارم بی خیال معماری شدم و در عوض رشته مهندسی نرم افزار را انتخاب کردم که کلا نمی دانستم چه استعدادی می طلبد.

همان سالهای اول دانشجویی به این نتیجه رسیدم که من به درد مهندسی کامپیوتر نمی خورم چون مهندسی کامپیوتر (با برداشت آن روز من) حجم زیادی برنامه نویسی داشت که خارج از استعداد و علاقه من بود.

اولین استعدادی که در خودم کشف کردم ساعتها دراز کشیدن و کتاب خواندن یا هیچ کاری نکردن بود که بعدا با مصرف سیگار و مواد مخدر تفریحی دیگر همراه شد. اگرچه بیشتر وقتها از تنهایی لذت می بردم ولی دوست داشتم با دیگران هم رابطه داشته باشم و در این زمینه کمترین استعداد را از خودم نشان می دادم. به خصوص در دوستی با جنس مخالف.

دوست داشتم برای خودم کسب و کاری داشته باشم ولی اولین و دومین و سومین و چهارمین و دهمین بار که اقدام به این کار کردم استعدادی در این زمینه از خودم نشان ندادم. تا حالا هزار بار به خودم گفته ام که شاید من به درد این کار نمی خورم.

دوست داشتم راننده کامیون بشوم ولی یک بار که تنهایی فاصله بین تهران-بندر عباس را از هفت صبح تا یازده شب رانندگی کردم، فهمیدم که استعدادی در این زمینه ندارم.

دوست داشتم از ایران بروم و در فرنگ زندگی کنم. از طریق چت با یک دختر آمریکایی دوست شدم و بعد از یک سال چت و رد و بدل کردن ایمیلهای رمانتیک، کار به ازدواج و آمریکا رفتن که رسید، فهمیدم استعدادش را ندارم. بعد از چند سال از طریق مهاجرت به کانادا رفتم. به زودی فهمیدم به درد این کار هم نمی خورم و به ایران برگشتم.

چند ترم شدم استاد دانشگاه. استعداد معلم بودن را هم نداشتم.

کسب و کارهایی که شروع کرده بودم سودی نداشت و قرارداد تدریسم هم تمدید نمی شد. نه پولی داشتم و نه می دانستم به درد چه کاری می خورم.

بدون این که چیزی از معماری سازمانی بدانم با پیشنهاد یکی از دوستانم در یک پروژه معماری سازمانی مشغول بکار شدم و کلی چیز درباره معماری یاد گرفتم.

صدای سلامت – یکی از کسب و کارهایی که چند سال قبل شروع کرده بودیم – کم کم به درآمد رسید. من به ارتباط خودم با آدمها و دنیای اطرافم -اگر نگویم استعداد- حداقل شروع کردم به کمی علاقه نشان دادن. و همانقدر که من به دنیای اطرافم توجه نشان می دادم دنیای اطرافم هم به من توجه نشان می داد. تازه بعد از سی چهل سال فهمیدم که من استعداد دیدن و شنیدن و پرسیدن و لمس کردن و بوییدن و چشیدن دارم. فهمیدم که استعداد بودن دارم. فهمیدم که به درد این کار می خورم.

saadi-1

دیروز من و مادر بچه ها در مزرعه سعدی کمی گندم کاشتیم. بذر این گندم هدیه سخاوتمندانه آقای احمد طاهری بود به من و معرفی آقای طاهری به من هدیه سخاوتمندانه محمد میرلوحی و معرفی محمد میرلوحی به من هدیه سخاوتمندانه آیدین یاسمی و الخ. از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید؟

این بذر ترکیبی است از گندم خراسان و بیش از 70 گونه دیگر که قرار است در اقلیمهای مختلف به-نژادی تکاملی بشوند.

گندم خراسان یکی از گونه های بومی ایران است که از اصلاح ژنتیک در امان مانده است. به-نژادی تکاملی یعنی تکامل در conetxt. یعنی تکامل با آب و خاک و آتش و انسان و حیوان و زمان و مکان و همه چیز. در این فرایند بذرهایی که توانایی تطابق بیشتری دارند می مانند و آنهایی که توانایی تطابق کمتری دارند حذف می شوند. و البته که این فرایند تدریجی است و برای سودآوری کوتاه مدت اصلا بهینه نیست. و البته که در فرایند بهینه کاشت بذر اصلاح شده، هم بو و مزه نان از بین رفته است و هم خیلیها به گلوتن موجود در آن حساسیت پیدا کرده اند. و البته این مشکل فقط محدود به گندم و نان گندم نیست.

در پیدا کردن استعداد هم مانند پیدا کردن بذر، دو رویکرد وجود دارد. یکی پیدا کردن و اصلاح بهترین بذر و دیگری بیشینه کردن گونه های بذر و سپردن “به-نژادی” به context. به چیزی بزرگتر از خودمان. یکی متمرکز است بر بذر و دیگری بر خاک. یک رویکرد تنها  یک هدف مشخص دارد و دیگری میلیونها هدف نامشخص. یک رویکرد مبتنی بر ایده (idea) است – ایده برداشت –  و دیگری برخاسته از اراده – اراده کاشت – (will).

IMG_2792 (2)

شما نیازی ندارید بفهمید به درد فعالیت در چه زمینه ای می خورید یا در چه زمینه ای استعداد بیشتری دارید. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. کاشت-داشت-برداشت را فراموش کنید. کار شما فقط کاشتن است. و آماده کردن زمین. و کاشتن. و تهیه بذر. و کاشتن.

 با الهام از:

ز خاک من اگر گندم بر آید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

~ مولوی

مطالب مرتبط:

هدف زندگی زندگی بی هدف

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

مطالب مرتبط آینده:

در باب آماده کردن زمین

ده نشانه کاشتن

جهان به عنوان ایده و اراده

ما از گذشته ارث می بریم یا از آینده قرض می گیریم؟