بایگانی دسته: هنك

٢٤ مرداد ١٣٩٦ – تهران

يك وانت پيكان در بزرگراه آزادگان چنان پيچيد جلوي من كه اگر ترمز نمي كردم تصادف مي شد. چهل ثانيه بوق زدم. راننده وانت اول دستش را به نشانه معذرت خواهي و بعد به نشانه بسه ديگه تكان داد.

سرپرستي هنك را به همان كسي كه او را به ما هديه داده بود واگذار كرديم. كارگاه چالش كوچينگ به دليل نرسيدن به حد نصاب برگزار نخواهد شد.

20 مرداد 1396 – زرخشت

بعد از چند روز حسابی گرم، دیشب تا صبح، حسابی باران بارید. عجب هوایی است. با مادر بچه ها و هنک رفتیم پیاده روی تا روستای همسایه. از میانبری که از وسط یک دره و از روی یک رودخانه رد می شود. در بیشتر مسیر هنک دسترسی نامحدود به آب چشمه و جویبار داشت و در آب بازی کوتاهی نکرد. در تنها قهوه خانه روستای همسایه نشستیم به چای خوردن. البته من قبلا هم آنجا چای خورده بودم. قهوه خانه کوچک و بسیار تمیزی است. با طاقچه هایی پر از ظروف سیر ترشی و روغن زیتون و کیسه های برنج. و نیمکت های چوبی قدیمی. و پنجره ای که به صدای آب باز می شود. و مشتری هایی که همیشه هستند و همیشه کنجکاو و علاقه مند به گفتگو.

امروز ظهر کار روغن زدن میزها و نمیکتها را تمام کردم. روغن یا رنگ روغن. یک چیزی است ظاهرا ساخت آلمان که کافی است یک دست روی چوب خام بزنی.

من و مادر بچه ها یک سریال به نام نقاب تماشا می کنیم که اسم اصلیش The Catch هست. نسبتا آبکی است ولی هر چی باشد از سریالهای ترکی بهتر است. و از اخبار که این همه حول محور عدم حضور زنان در کابینه پیشنهادی می چرخد. سریالی که بتوان آنرا بدون صدا هم تماشا کرد به اندازه کافی سرگرم کننده است. مادر بچه ها معتقد است بیشتر از تراس استفاده می کردیم اگر از بیرون پله داشت. من هم با او موافقم.

 

13 مرداد 1396 – زرخشت

هنک دوباره حالش بد شد و مجبور شدیم ببریمش پیش دامپزشک. نیمه پر لیوان این بود که آقای دکتر مادر بچه ها را متقاعد کرد که به هنک بهتر است غذای خام بدهیم و گوشت و استخوان نپخته هیچ مشکلی برای دستگاه گوارشش بوجود نمی آورد و خود آقای دکتر بیست و پنج سال است که با همین روش سگ نگه می دارد و الخ. امروز کل بدن هنک را طبق دستور دکتر سمپاشی کردیم. یک کنه روی سرش چسبیده بود که بعد از چند ساعت جدا شد. حالا حدس من اینست که کنه لعنتی باعث بیماری هنک بوده است. جسد نیمه جان انگل را لای یک قبض برق له کردم.

دیشب دعوت شام آقای گ را رد کردم و به جایش نیمه دوم یک فیلم سینمایی درباره زندگی پرنسس دیانا تماشا کردم. در یکی از صحنه ها پرنسس خدم و حشمش را نگه می دارد که زن داغداری را در گورستانی در بوسنی دلداری بدهد. بقیه صحنه ها مربوط می شد به دعوای پرنسس و دوست پسرش و اینکه بعد از جدایی تلاش کرد حال دوست پسرش را با تظاهر به یک رابطه جدید بگیرد. بیشتر صحنه ها در قایقهای مسافرتی و رستورانهای سوپرلوکس فیلم برداری شده بود.

11 مرداد 1396 – زرخشت

هنک دیروز تقریبا تمام راه را آرام و بی سر و صدا از کرج تا اینجا روی صندلی عقب نشست. دو سه روزی که ما تهران بودیم یکی از بستگان دور زحمت نگهداری از هنک را قبول کرده بود. امروز لب به غذا نزد و ساعت دو عصر متوجه شدیم که اسهال شده است. دکترش تلفنی با یک داروخانه دامپزشکی در رودبار هماهنگ کرد که برایش تزریق انجام بدهد. من هنک را توی پیاده رو نگه داشتم و داروخانه چی سه تا آمپول به او تزریق کرد. عجب داد و فریادی می کشید. داروخانه چی همان سه تا سرنگ را دوباره پر کرد که ما خودمان فردا و پس فردا تزریق کنیم. ظاهرا به دلیل تغییر در رژیم غذایی به علاوه استرس به اسهال دچار شده است. به خانه که برگشتیم کمی ماست خورد. البته با کلی التماس از روی دست من لیس زد. نزدیک غروب کمی دیگر ماست خورد و بعد خودم اولین نشانه خوب شدن اسهالش را دیدم.

امروز چهار ست تخته نرد از مادر بچه ها بردم. او معتقد است که من مثل گاو شانس می آورم. صبح دو شیشه سیر ترشی و دو شیشه گوجه خشک معلق در زوغن زیتون به طاقچه قسمت غذاخوری اضافه کرد.

گوجه خشک شده را یک شب توی دستمال مرطوب مرطوب کنید و بعد به همراه رزماری و سیر و فلفل (و پنیر) در یک شیشه بریزید و پر از روغن زیتون کنید. و یکی دو هفته صبر.

بالاخره من پذیرفتم که دیگر به هنک غذای خام ندهیم. گردن مرغ هم همینطور. چون استخوان زیاد دارد و ممکن است به دستگاه گوارشش آسیب برسد. اگر می خواهید بفمهید آدمها چقدر با هم اختلاف نظر دارند بهترین رژیم غذایی برای سگها را روی اینترنت جستجو کنید. یا بهترین رژیم غذایی برای آدمها را.

 

8 مرداد 1396 – تهران

دیروز با مادربچه ها و هنک به تهران آمدیم. من روی صندلی عقب نشستم تا هنک را وقتی که می خواهد روی پای راننده برود نگه دارم. ظاهرا از این کار خوشش می آید. همان اول راه خیلی بی تابی می کرد و از شیشه ماشین می خواست بیرون برود که با توقف در رودبار و قضای حاجت جلوی در یک مغازه مشکلش حل شد. البته من با دستمال کاغذی از روی زمین برشان داشتم.

ادامه راه نسبتا آرام نشست. فکر می کنم این سفر باعث شد که رابطه عمیق تری بین ما شکل بگیرد. برای اولین بار کنار من نشست، خودش را به پایم چسباند و سرش را روی پایم گذاشت. یکی دو بار هم دستم را بدون اینکه گاز بگیرد لیس زد. نزدیک تهران روی صندلی، کنار من بالا آورد. تا من فکر کنم که چه کار باید بکنم همه چیزی را که بالا آورده بود که خیلی شبیه تکه های گردن مرغ بود دوباره خورد. بالا آوردن سگ هیچ شباهتی به بالا آوردن آدم ندارد. نه قبلش و نه بعدش.

6 مرداد 1396 – زرخشت

پریروز یک مهمان هنرمند داشتیم که آقای گ با او سر خریدن یک آپارتمان در رشت آشنا شده بود. همسر آقای گ تلفن زد که تخته نرد ما را قرض بگیرد و من دعوتشان کردم. آقای هنرمند مرد میانسالی بود که خیلی شکسته تر از سنش نشان می داد. تصادف کرده بود و سمت چپ بدنش را به سختی به دنبال خودش می کشید. همان دم در ادعا کرد که خیلی حرفه ای تخته بازی می کند و حوصله بازی کردن با هر کسی را ندارد. من گفتم که در حد آماتور بلدم.

بیش از حد متعارف روی هنرمند بودن خودش تاکید می کرد. متاسفانه ما دستگاه سی دی خوان نداشتیم که آثارش را پخش کنیم. برایمان کمی ساز دهنی زد. زیبا می نواخت و ظاهرا هنک هم خوشش آمده بود که به دقت از پشت پنجره گوش می کرد. آقای هنرمند بعد از اینکه پنج هیچ به من باخت اعتراف کرد که من هم بازیم خوبه و هم خوب تاس میارم. به نظرش تصمیم ما برای زندگی در این روستا تصمیم عاقلانه ای نبوده است و کلی درباره خطرات احتمالی و اتفاقهای بدی که برای آدم در هر کجای دنیا ممکن است بیفتد حرف زد. روز بعدش در تهران کنسرت داشت. او برای کودکان معلول می خواند تا به آنها امید به زندگی بدهد.

دیروز عصر من و مادر بچه ها به همراه هنک و آقای گ و همسرش رفتیم کانادا. کانادا اسم زمینی است که آقای گ چند سال پیش برای برادرش که در کانادا زندگی می کند خریده بوده است. یک درخت انجیر بزرگ آنجا بود با کلی انجیر رسیده و خوشمزه. یکی هم به هنک دادم که نخورد.

از کانادا که برگشتیم آقای گ پیشنهاد داد به استخر پرورش ماهی که ب به تازگی احداث کرده است برویم. جای زیبایی بود. یک تپه کوچک را گودبرداری کرده بود و با آب چشمه پر. پدر ب اطراف استخر را بدون اتلاف فرصت صیفی جات کاشته بود. شام را آنجا خوردیم. به همراه فلفل و گوجه و خیار ارگانیک.

ب معتقد است زندگیش یک فیلمنامه است و چند سال پیش یک نفر به او پیشنهاد نوشتنش را داده ولی او نپذیرفته است. کله اش داغ بود و بی وقفه درباره ماجراهایش برای بدست آوردن دختری که پدر و مادرش نمی خواستند به او بدهند حرف می زد. من به ب پیشنهاد دادم که حاضرم با او مصاحبه کنم و داستانهای زندگیش را با صدای خودش روی اینترنت منتشر کنم. گفتم شاید یک پادکستی از این راه متولد بشود. گفت دوست دارد تصویرش هم باشد اگرچه قیافه خوبی ندارد که من به او اطمینان دادم قیافه اش خیلی هم خوب است. آخرش ما که نفهمیدیم با دختره کی و چه جوری و به کجا فرار کرده بودند. مادر بچه ها به او گفت که مثل فیلم های هندی است. ب معتقد است عروسیشان باشکوه ترین عروسی تاریخ منطقه به حساب می آید و هنوز از نظر تعداد سکه های جمع شده در یک عروسی رودست نداشته است.

2 مرداد 1396 – زرخشت

رنگ آمیزی دیوارهای حیاط را کامل کردم. فردا شاید بعضی جاها را یک دست دیگر رنگ بزنم. هوا حسابی خنک شد و کمی هم باران بارید. بعد از ناهار که سبزی پلو با ماهی داشتیم چرت عمیقی زدم. در اثر صبح زود بیدار شدن + خستگی + هوای ابری + سیر ترشی. با صدای بشین بشین مادر بچه ها چرتم پاره شد. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شوم مخاطبش هنک است نه من. هنک بشین را یاد گرفته است. دست بده را هم متوجه می شود ولی نه همیشه. از همه گیج کننده تر واکنشش به کلمه “نه” است و من هنوز نمی دانم واقعا معنی این کلمه را یاد گرفته است یا خیر. معمولا وقتی گاز می گیرد نه می شنود. امروز هر چقدر نه گفتم دستم را ول نکرد. شانس آوردم دستکش کار داشتم. کمی هم تنبیهش کردم. ولی خیلی زود متوجه شدم که از روی شدت گرسنگی این کار را کرده است. چون کلا به ناهارش لب نزده بود و ما فکر کردیم سیر است. غافل از اینکه مادر بچه ها فراموش کرده بود که به مخلوط سبزیجات و سیب زمینیش ماست اضافه کند و زبان بسته محتویات ظرف غذایش را به عنوان غذا شناسایی نکرده بود. ظاهرا قبل از اینکه هنک کلمه نه را یاد بگیرد من باید فرق بین سگ سیر و سگ گرسنه را یاد بگیرم.

٢٩ تير ١٣٩٦ – زرخشت

هوا اينجا بالاخره گرم شده است و ظاهرا چند روزي هم گرم مي ماند. ديروز هنك را تشويق كردم توي لگن گردي كه به عمق ده سانت آب داشت آب بازي كند. دور لگن مي چرخيد و با دستهايش به خودش آب مي پاچيد. يكي دو بار هم نشست. فكر كنم از خيس شدن لذت مي برد. نزديك غروب با هنك رفتيم شهر برايش غذا بخريم.  در طول مسير بين صندلي عقب و صندلي جلو و روي پاهاي من چندين بار جابجا شد. وقتي در ماشين را قفل مي كنم و از آن دور مي شوم حتما پشت شيشه جلو مي آيد و بيرون را تماشا مي كند. اثري از ترس ولي در او ديده نمي شود. تقريبا ده كيلو گردن و پا و جگر مرغ برايش خريدم. اين دفعه از گوشت گران قيمت گاو و گوسفند خبري نيست. موز هم خريديم. براي ناهارش كه گوشت ندارد. خوشبختانه از ديروز به رژيم سه وعده در روز رسيده است. گوشتش را هم خام به او مي دهم. نيمه يخ زده. البته شام ديشبش گردن و پاي مرغ تازه بود. اولين بار بود كه پاي مرغ مي خورد. فقط چند ثانيه طول كشيد تا با آن به عنوان غذا ارتباط برقرار كند. هر غذاي استخوان داري مسحورش مي كند. ٢٢ وعده غذا براي هنك توي فريزر گذاشتم. توي هر بسته دو تا گردن يك پا و يك تكه جگر مرغ.

به جز سير كردن شكم خودم، عسل و بچه هايش و هنك و بازي با هنك، ديروز و امروز يك كتاب هم خواندم. م معتقد است من بايد بيرون بروم. از كتاب و دنياي مجازي. و پرسيد به جز كتاب كجا دوست دارم باشم. كه گفتم همينجا يعني زرخشت. پرسيد چند روز مي توانم به اين منوال دوام بياورم. جوابش را نمي دانستم.