بایگانی دسته: وبلاگ

برگزیده های 2014

ای برادر تو همه اندیشه ای

جایگزین می کنم پس هستم

نمی خواهم اینجا باشم پس هستم

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

یک سفر نوروزی

بی دردی مزمن

take it easy

آغاز افسردگی و افسردگی آغازگری

جزئیات زندگی خصوصی من با الهام

هرگز دروغ نگویید وقتی که می توانید با چرت و پرت گفتن کارتان را پیش ببرید

زیبایی آسیب پذیری در مرز قطعیت با عدم قطعیت

نامه من به مدیر هتل مدرس اصفهان

داستان ازدواج من و آرزوهایی که نقش بر آب شد

 و البته گپ با علی سخاوتی – برنامه اول

پانوشت:

یادگیری، اثرگذاری، الهام بخشی و همچنین لذت در حین نوشتن و بعد از آن –  برای خودم –  ملاک این انتخاب بوده است.

خلق وبلاگ – گزینه جایگزین

دلایل زیادی برای خلق وبلاگ (blogging) وجود دارد. اگر کتاب امکان را خوانده باشید حتما متوجه شده اید که من به شکل خسته کننده ای تقریبا بعد از همه گزینه ها پیشنهاد کرده ام  که یک وبلاگ بسازید و تجربیاتتان را در آن منتشر کنید.

برخلاف تصور خیلی ها، یک وبلاگ صرفا ژورنالی برای انعکاس فعالیتها یا احساسات یا عقاید یا عکسهای ما نیست. رابطه بین وبلاگ و چیزی که هستیم و می شویم (در حالت ایده آل) بیشتر شبیه رابطه مرغ و تخم مرغ است تا شبیه رابطه روزنامه و خوانندگانش. من خودم بیشتر وقتها نمی توانم بگویم که وبلاگم فعالیتهایم را شکل می دهد یا تجربیاتم وبلاگم را.

وبلاگ
وبلاگ

وبلاگ بهترین امکانی است که اینترنت/فناوری اطلاعات تا به امروز برای بشر فراهم کرده است.”

(بدیهی است در همه جای این متن منظور من از وبلاگ جایی است که صاحبش به طور مرتب به آن محتوای ارزشمند اضافه می کند. ارزشمند هم برای خودش و هم برای مخاطبانش. داشتن یک اکانت روی یک پلتفرم وبلاگنویسی و گه گداری کپی کردن مقداری چرت و پرت روی آن کسی را واجد شرایط وبلاگ داشتن نمی کند.)

– خلق یک وبلاگ به شما کمک می کند (شما را مجبور می کند) که دائما یاد بگیرید. یک وبلاگ مانند یک معلم/مربی/مدیر شبانه روزی عمل می کند. فرقی نمی کند که موضوع وبلاگ شما چیست یا کدام گزینه را انتخاب کرده اید. چیزی که اهمیت دارد اینست که دائما در مسیر رشد و یادگیری باقی بمانید و لبه های امکان را بکاوید. من نمی گویم که این کار بدون خلق وبلاگ غیر ممکن است ولی خلق وبلاگ احتمالش را خیلی زیاد می کند.

– خلق یک وبلاگ به شما امکان ارتباط و گفتگو با آدمهای دیگر را می دهد. با آدمهایی که علایق و دغدغه های مشترک دارند. خوب ممکن است بگویید که شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک هم همین کار را ولی خیلی آسانتر انجام می دهند. شاید علایق و دغدغه های مشترک در هر دو جا یکی باشد ولی میزان اهمیت دادن (care) و تشنگی قطعا خیلی فرق دارد.

– یک وبلاگ جایی است برای بازی کردن، خلق، سرگرم شدن و لذت بردن. باز هم فرقی نمی کند که موضوع وبلاگ شما چیست. جامعه شناسی، عکاسی، آشپزی، کسب و کار، ادبیات، موسیقی یا جراحی قلب باز. مهم اینست که جایی دارید برای بازی و سرگرم شدن. به تنهایی و با دیگران.

–  سالهاست که مصرف کننده اطلاعات بوده اید. سالهاست که از اینترنت گرفته اید. حالا شاید زمان آن فرا رسیده باشد که چیزی به آن برگردانید. اگر فقط به یک نفر یک چیز یاد بدهید. اگر فقط برای یک نفر الهام بخش باشید. اگر فقط یک سؤال برای یک نفر ایجاد کنید. اگر فقط به بازیافت یک اندیشه کمک کنید. اگر فقط یکی از مؤلفه های امکان پذیر شدن چیزی بشوید.

 – خلق وبلاگ برای شما فرصتهای جدید ایجاد می کند. کی و چگونه اش را کسی نمی داند. ممکن است یک کار پیدا کنید. ممکن است شغلتان را تغییر بدهید. ممکن است با کسی دوست بشوید یا ازدواج کنید. ممکن است یک کسب و کار راه بیندازید. ممکن است یک کارگاه نجاری یا نقاشی دایر کنید. ممکن است شکارچی بشوید. البته برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش وجود دارد.

اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید و اگر فکر می کنید این مطلب کافی نیست و به کمک بیشتری نیاز دارید شاید این برنامه به شما کمک کند:

خلق وبلاگ – گزینه جایگزین

یکشنبه 25 آبان ساعت 3 تا 6 عصر

اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید

یا حتی اگر واقعا نمی خواهید وبلاگ بنویسید.

شما ممکن است ایده ای برای نوشتن داشته باشید ولی به محض اینکه شروع می کنید آنرا به شکل یک نوشته دربیاورید و به آن شاخ و برگ بدهید، حس می کنید دل و روده تان را دارند بیرون می کشند. نوشتن کار دلهره آوری است. استفاده از کلمات درست. نوشتن املای درست کلمات درست. رعایت قوانین دستوری. و از همه اینها بدتر، نگرانی در مورد نظر آنهایی که قرار است نوشته شما را بخوانند. یا نگرانی از خوانده نشدن نوشته تان.

نوشتن برخلاف تصور خیلی ها یک هنر افسانه ای نیست. نوشتن یک مهارت عملی است. مهارتی که خیلی بیشتر از گذشته مورد نیاز است. (هنوز) بخش عمده ارتباطات ما بر روی اینترنت به صورت متنی است. اگر فعالیت شما بر روی اینترنت به خواندن، تماشای ویدئو و عکس، لایک کردن، فوروارد کردن یا به طور کلی مصرف اطلاعات محدود نمی شود، معنیش اینست که شما هم گه گداری می نویسید. پس شما هم یک نویسنده هستید.

شما یک نویسنده هستید.

اگر روزی یک ساعت روی صندلی بنشینید و به مانیتور زل بزنید شما یک نویسنده هستید. اگر یک کلمه نوشتید چه بهتر ولی اگر هم ننوشتید باز شما یک نویسنده هستید.

خور و خواب و خشم و شهوت

سعدی ممکن است  نظر متفاوتی درباره نوشتن داشته بوده باشد ولی نوشتن بعد از یک خواب خوب. بعد از یک غذا یا نوشیدنی خوب. بعد از یک قضای حاجت… چیز دیگری است. اهمیت کار کردن شکم را در نوشتن دست کم نگیرید. یبوست با نوشتن یا دیگر روشهای “بیان خود”  مثل آب و آتش هستند.

بخوانید

از آنجاییکه کار شما با کلمات است بهتر است قبل از تولید، مقدار زیادی مصرف کرده باشید. مثل کارگردانی که همه فیلمهای ساخته شده را تماشا می کند. یا آهنگسازی که به هر موسیقی ای گوش می دهد. هر نوشته ای حاصل کار کسی مثل شماست که یک روز نشسته و به یک صفحه خالی زل زده است و تلاش کرده است که احساسات و افکار و آرزوها و ترسها و توهماتش را به رشته تحریر در بیاورد. خودتان را به یک سبک و یک نویسنده محدود نکنید.

بنویسید

بدون نیاز به بهانه یا ایده عظیم و تاثیر گذاری که فردای بشریت را از امروزش بهتر کند. هر خزعبلی را که به ذهنتان می رسد بنویسید. البته مجبور نیستید مثل من همه آنها را منتشر کنید.

نگران نظر دیگران نباشید

من نمی گویم شما نیاز به تایید و دوست داشته شدن را در خودتان بکشید. فقط می گویم تلاش کنید این نیاز انسانی را جای دیگری برآورده کنید. جایی مثل فیس بوک یا مهمانی یا محل کار یا توی خیابان. نظر دیگران در نوشتن شما کوچکترین اهمیتی ندارد. لینک نوشته هایتان را برای دیگران ایمیل نکنید و یا بر روی فیس بوک به اشتراک نگذارید. من به این دلیل اشتراک فیس بوکم را بستم که نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و گه گداری مطالبم را توی صفحه فیس بوکم به اشتراک می گذاشتم. اوق.

از خودتان شروع کنید

بدترین  نوشته های من آنهایی است که در آنها نظریه پردازی کرده ام یا حرفهای دیگران را بدون اضافه کردن هیچ ارزشی نشخوار کرده ام. چه احساسی دارید؟ از چه چیزهایی می ترسید؟ کجاها دروغ می گویید؟ داستانهای شخصیتان را بازگو کنید. داستان خیانت، دزدی، از پشت خنجر زدن، عشق، آرزو، سفر، دوستی، از دست دادن یا بدست آوردن، نا امیدی، توهم، دروغ، فرار، خود ارضایی، خودکشی یا سایر پدیده هایی که خیلیها کلا وجودشان را انکار می کنند.

خون و کثافت

فرایند نوشتن مثل زاییدن است نه تولید شیر پاستوریزه یا کافی میت. ما همه آدم هستیم و دوست داریم با نوشته شما ارتباط برقرار کنیم. نوشته ای که حاصل زایش یک انسان است نه تولید یک ربات. درد و خون و داد و فریاد و آه و امید و آرزو و لبخند و گریه را از چیزی که می نویسید بیرون نکشید. خواننده از همان خط اول باید بفهمد که این نوشته را یک انسان نوشته است.

وقتی عصبانی هستید

یا دچار دیگر احساسات شدید انسانی هستید بهتر است شعر بنویسید. برای مثال زمانی که از رانندگی بد آدمهای بی شعوری که قوانین و حقوق دیگران را رعایت نمی کنند عصبانی هستید، بهتر است به جای اینکه درباره جامعه شناسی رانندگی در “کشور ما” و مقایسه آن با سیر تحولات فرهنگ رانندگی در آسیای میانه نظریه پردازی کنید، روبروی آن صفحه خالی بنشینید و احساسات شدید خود را در قالب یک شعر تخلیه کنید.

 صاحب نظر باشید

احتمالا یکی دو موضوع وجود دارد که شما درباره آنها صاحب نظر هستید. درباره آنها بنویسید. لزومی ندارد که این موضوعات دغدغه اکثر آدمها باشد و نوشتن درباره آنها مشکلات بزرگ جامعه بشری را حل کند. لزومی ندارد که شما در آن حوزه ها  (حداقل با استانداردهای رایج) صاحب تحصیلات آکادمیک، خلاقیت یا نوآوری باشید.

اجازه نگیرید

شما آزادی بیان دارید. “به نظر من” در ابتدای هیچ جمله ای لازم نیست. همه ما می دانیم که شما دارید نظرتان را می نویسید.

دزدی

من خیلی از چیزهایی را که می نویسم از جایی دزدیده ام. البته نکته اینست که عین همان مطلب یا ایده را کپی نمی کنم. الهام می گیرم و با چیزهای دیگر ترکیب می کنم. از همه مهمتر چیزهایی را می دزدم که در زندگی شخصی خودم مصداق دارد و من هم می توانم با استفاده از تجربه های شخصی خودم به آن ایده بال و پر بدهم. مثل بعضی اشعار مولانا یا شعرای دیگر.

ریسک

زاییدن یکی از بزرگترین ریسک هاست. معلوم نیست بچه ای که بیرون می آید چه مشکلاتی دارد. چقدر زیباست. چقدر زنده می ماند. چگونه رشد می کند و آینده اش چگونه می شود. خواننده شما باید این ریسک را حس کند. پاستوریزه ننویسید. یعنی چیزهایی که نسبت به آنها مطمئن هستید. نوشته ای که هیچ اشتباه احتمالی نداشته باشد. دو دو تا چهار تا.

نقطه

از نقطه زیاد استفاده کنید. یعنی جملات کوتاه بکار ببرید. جملاتی که در خواننده نیاز به مکث و تامل ایجاد کند. به خودتان و همچنین به خواننده اجازه نفس کشیدن بدهید.

با همان لحنی که حرف می زنید بنویسید

انشاء الله شما با لحن منحصر بفرد خودتان حرف می زنید. نه مثل آقای فردوسی پور یا خانم شهره آغداشلو یا آقای رابرت دنیرو. با همان لحنی که حرف می زنید بنویسید.

ایده

شما برای نوشتن به ایده نیاز دارید. دائما و در همه حال عضله ایده پردازی خود را تقویت کنید. هر روز ده ایده بنویسید. درباره مطلبی که می خواهید بنویسید. لیست بنویسید. رساله صد پند. سی کار دیگر به جای دانشگاه رفتن. بیست مزیت رقابتی مسافرکشی. ده عنوان برای مطالب وبلاگتان. و الخ. به هنگام کتاب خواندن یا راه رفتن یا غذا خوردن یا جلسات کاری ممکن است ایده هایی به ذهنتان برسد، حتما آنها را جایی یادداشت کنید. این ایده ها در آینده بهترین منبع برای نوشتن شما خواهند بود.

مشاهده کنید و الهام بگیرید

همیشه و از همه کس و همه چیز و در همه جا. از فیلم، از موسیقی، از گربه ها، از جوشیدن آب، از بوی توالت، از جیغ زن همسایه. خودتان را به جملات الهام بخش بزرگان محدود نکنید.

خیالبافی کنید

درباره آدمها یا چیزها یا جاهایی که نمی شناسید. فیلمهایی که ندیده اید. کتابهایی که نخوانده اید. بدون اسپرم و تخمک و رحم و جفت گیری هم می توان بچه بدنیا آورد. با خیالبافی. جهان دیگری را به تصویر بکشید. جهانی که در آن قوانین فیزیک وجود ندارد. فوتبالی که در آن به جای تعداد گلها، تعداد آفسایدها یک تیم را برنده می کند. جامعه ای که در آن آدمها خجالت می کشند درباره تحصیلات آکادمیکشان حرف بزنند. والخ.

تمرین

هر روز بنویسید. حتی چند خط.

کرسی شعر

در مهمانیها و جمعهای دوستانه به جای حرفهای تکراری و خسته کننده، کرسی شعر بگویید. من این کار را با آدمهای مختلف آزمایش کرده ام و همه آنها تجربه لذت بخشی را گزارش کرده اند. برای اینکه بتوانید خوب بنویسید باید بتوانید خوب حرف بزنید.

صبر

از کاشتن دانه تا رویش جوانه، از شکل گیری نطفه تا بدنیا آمدن بچه، از چند روز تا چند ماه طول می کشد. به ایده هایتان اجازه بارور شدن بدهید. با سکوت و مدیتیشن و مشاهده و دراز کشیدن و اندیشیدن و ارتباط برقرار کردن بین ایده های مختلف. بذر چیزی که امروز می نویسید، روزها یا حتی ماهها قبل کاشته شده است. راسکولنیکف زمانی قتل پیرزن نزول خور و خواهرش را خلق کرد که مریض و بدبخت بر روی کاناپه دراز کشیده بود و به مادر و خواهر بیچاره اش می اندیشید. چندین روز قبل از وقوع قتل.

حذف و ویرایش

وقتی کار نوشتن تمام شد آنرا بخوانید. بیشتر وقتها می توان جملات را یک در میان حذف کرد. یا کل یک پاراگراف را. بیشتر قیدهای زمان را حذف کنید. “دیروز ساعت پنج و نیم عصر…” هر جمله ای را خسته کننده می کند. زمان را در نوشته هایتان هم بکشید.

تشنگی

نوشتن یک کار لوکس و از روی شکم سیری نیست. انسان به کمک زبان و با بکارگیری زبان، محیط اطرافش را می شناسد و با آن ارتباط برقرار می کند. (البته دوربین دیجیتال هم بی تاثیر نیست) بیماری فراموشی نام چیزها و کاربردشان در رمان صد سال تنهایی را به خاطر دارید؟ شاید به همین دلیل است که در بعضی موقعیتها منظورمان را نمی توانیم بیان کنیم. یا نمی توانیم زیبایی فضایی را که در آن قرار می گیریم درک کنیم. چون عبارات لازم برای توصیف آن زیبایی در ذهن ما شکل نمی گیرند. ملک الشعرای بهار در سفر نوروزیش به مازندران (شمال) برای توصیف زیباییهای حاشیه سپیدرود به عبارات “فوق العادس”، “چقدر قشنگه”، “وای”  یا “خدای من” محدود نبوده است:

هنگامِ فرودين كه رساند ز ما درود

بر مرغزارِ ديلم و طرفِ سپيد رود

كز سبزه و بنفشه و گل هايِ رنگ رنگ

گويي بهشت آمده از آسمان فرود

دريا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش

جنگل كبود و كوه كبود و افق كبود

جايِ دگر بنفشه يكي دسته بدروَند

وين جايگه بنفشه به خرمن توان درود

كوه از درخت گويي مردي مبارز است

پرهايِ گونه گونه زده چون جنگيان به خود

اشجار گونه گون و شكفته ميانشان

گل هايِ سيب و آلو و آبي و آمرود

چون لوحِ آزمونه كه نقاشِ چربدست

الوانِ گونه گون را بر وي بيازمود

شمشاد را نگر كه همه تن قد است و جعد

قدّي ست ناخميده و جعدي ست نابسود

آزاده را رسد كه بسايد به ابر سر

آزاد بُن ازين رو تارك به ابر سود

بگذر يكي به خطـﮥ نوشهر و رامسر

وز ما بدان ديار رسان نو به نو درود

آن گلسِتانِ طُرفه بدان فرّ و آن جمال

وان كاخ هاي تازه بدان زيب و آن نمود

از تيغِ كوه تا لبِ دريا كشيده اند

فرشي كش از بنفشه و سبزه است تار و پود

آن بيشه ها كه دستِ طبيعت به خاره سنگ

گل ها نشانده بي مددِ باغبان و كود

ساري نشيد خوانَد بر شاخـﮥ بلند

بلبل به شاخِ كوته خوانَد همي سرود

آن از فرازِ منبر هر پرسشي كند

اين يك ز پايِ منبر پاسخ دَهَدش زود

يك جا به شاخسار، خروشان تذروِ نر

يك سو تذروِ ماده به همراهِ زاد و رود

آن يك نهاده چشم، غريوان به راهِ جفت

اين يك ببسته گوش و لب از گفت و از شنود

بر طَرف رود چون بوزد باد بر درخت

آيد به گوش نالـﮥ ناي و صفيرِ رود

آن شاخ هايِ نارنج اندر ميانِ ميغ

چون پاره هايِ اخگر اندر ميانِ دود

بنگر بدان درخش كز ابرِ كبود فام

برجَست و رويِ ابر به ناخن همي شخود

چون كودكي صغير كه با خامـﮥ طلا

كژمژ خطي كشد به يكي صفحـﮥ كبود

بنگر يكي به رودِ خروشان به وقتِ آنك

دريا پيِ پذيره اش آغوش برگشود

چون طفلِ ناشكيبِ خروشان ز يادِ مام

كاينك بيافت مام و در آغوشِ او غنود

ديدم غريو و صيحه دريايِ آبسكون

دريافتم كه آن دلِ لرزنده را چه بود؟

بيچاره مادري ست كز آغوشش آفتاب

چندين هزار طفل به يك لحظه در ربود

داند كه آفتاب، جگر گوشگانش را

همراهِ باد بُرد و نثارِ زمين نمود

زين رو همي خروشد و سيلي زند به خاك

از چرخ بر گذاشته فريادِ رود رود !

بنگر يكي به منظرِ چالوس كز جمال

صد ره به زيب و زينتِ مازندران فزود

زان جايگه به بابُل و شاهي گذاره كن

پس با ترن به ساري و گرگان گراي زود

بزداي زنگِ غم به رهِ آهنش ز دل

اينجا بوَد كه زنگ به آهن توان زدود

—————————–

—————————–

مطالب مرتبط آینده

شعر چیست؟ چگونه بیشتر شعر بگوییم؟

درباب الهام گرفتن

مشاهدات من از کنگره سلولهای بنیادی

گزارش:

من آخر هفته ای که گذشت در برنامه ای شرکت داشتم به نام “کنگره سلولهای بنیادی”. این برنامه در سالن آمفی تئاتر مرکز قلب تهران با حضور 200-300 نفر که حدس می زنم بیشتر آنها پزشک بودند برگزار می شد. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور، اعضای هیئت علمی این کنگره را تشکیل می دادند. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور به مدت دو روز و نیم پشت تریبون به صورت بسیار فشرده مطالبشان را به همراه اسلایدهایی پراز متن و جدول و عدد ارائه می کردند. پنج پروفسور از آلمان و هلند و دیگر کشورهای اروپایی برای شرکت در این کنگره به ایران سفر کرده بودند.

برداشت من:

شرکت در چنین کنگره ای برای من دقیقا مثل این بود که برای جراحی قلب باز وارد بیمارستانی بشوم که در آن از سرنگ، آنتی بیوتیک، مسکن، گوشی پزشکی، داروی بیهوشی، مواد ضد عفونی کننده، آزمایش خون، نوار قلب، رادیولوژی و خیلی چیزهای دیگر استفاده نمی شود.

سؤال من اینست که در سال 2014 با این همه پیشرفت در فناوری اطلاعات از سخت افزار و نرم افزار گرفته تا زیرساختهای ارتباطی، چرا باید سیصد نفر از بهترین پزشکان کشور این شکلی وقتشان را ضایع کنند؟ منظورم از بهترین پزشکان متخصصینی هستند که تخصصشان کاهش یا درمان درد انسانهاست به کمک پیوند سلولهای بنیادی.

سؤال من اینست که متخصصینی که در علم پزشکی روی لبه علم و تکنولوژی حرکت می کنند، چطور ممکن است که در به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه خود، چنین در عهد بوق گیر کرده باشند؟ در عهد تی.وی. در عهد آمفی تئاتر. در عهد ارتباطات یکطرفه. در عهد سخنرانی.

سؤال من اینست که آیا از حضور سیصد (یا دویست یا صد یا حتی پنجاه) متخصص داخلی و پنج پروفسور خارجی بهتر از این نمی توان استفاده کرد؟

نشان دادن عکس مرکز …. و بعد ارائه آمار مربوط به تعداد پیوندهای سلولهای بنیادی انجام شده در آن مرکز توسط خانم دکتر …… در چند اسلاید چه ارزشی دارد؟ نه جدی؟ آیا این اطلاعات قابل ارائه بر روی وب سایت آن مرکز نیست؟ (اگر آن مرکز وب سایت داشته باشد.)

سؤال من اینست که چرا کاری را که براحتی می توان بر روی اینترنت انجام داد، در یک کنگره و با حضور فیزیکی انجام می دهیم؟

من مخالف برگزاری کنگره و کنفرانس (البته نه به عنوان یک قزوینی) نیستم ولی آیا واقعا در یک کنگره با حضور چنین متخصصینی کار بهتری نمی توان انجام داد؟ بهره بیشتری نمی توان برد؟

جواب: می توان.

چگونه؟

کافیست که متخصصین و پروفسورها و هر کسی که یافته ای یا تجربه ای برای به اشتراک گذاری دارد، آنرا بر روی وب سایت کنگره ( یک جستجوی ساده به شما نشان می دهد که کنگره سلولهای بنیادی وب سایت ندارد) ارسال نماید. البته چند هفته قبل از برگزاری کنگره. باید تاکید کنم که منظورم از وب سایت بستری است با قابلیت جستجو و کشف اطلاعات. بستری با هدف تولید و مصرف و رشد محتوا. نه چیزی که عمدتا برای خالی نبودن عریضه و نوشتن آدرسی روی بروشوری ساخته می شود. و منظورم از محتوای ارسالی چیزی است فراتر از فایل پاورپوینتی که تا به امروز در کنگره های عصر حجری ارائه می شده است.

از آنجایی که پزشکان در درمان دردهای بشری هیچ حد و مرزی نمی شناسند و علم پزشکی را بلند پروازانه جلو می برند، شایسته است که من هم مدینه فاضله ای را که از فضای تبادل اطلاعات و دانش و تجربه در ذهنم دارم بدون هیچ محدودیتی اینجا ارائه بدهم:

ایده آل اینست که هر متخصصی که حرفی برای گفتن دارد یا مطلبی برای ارائه، آنرا بر روی یک بستر (platform) ارسال نماید. البته نه یک هفته مانده به برگزاری کنگره ای یا کنفرانسی. بلکه هر زمانی که تجربه ای جدید کسب می شود یا کشفی جدید حاصل می گردد یا ایده ای جدید به ذهن می رسد. هر زمان که نطفه ایده ای شکل می گیرد یا ایده جدیدی متولد می گردد. نیازی به منتظر ماندن تا کنگره بعدی نیست. چرا هر متخصص (حداقل آنها که دغدغه به اشتراک گذاشتن مطالب و تجربیاتشان را با دیگران دارند) نباید یک وبلاگ داشته باشد؟

هر مطلب، هر ویدئو، هر عکس، هر داستان می تواند تعدادی برچسب داشته باشد. و تعدادی لینک به مطالب همان شخص یا اشخاص دیگر. به همین سادگی. مطالب یا محتوا به همین سادگی قابل کشف و جستجو می شوند. حالا دیگر کافیست لینک وبلاگ (یا هر بستر دیگری از) شرکت کنندگان یک کنگره به همراه یک ابر برچسب از نوشته ها و تجربه های آنها در وب سایت کنگره قرار بگیرد.

به این ترتیب وب سایت کنگره پلی خواهد بود بین یک جستجوگر در آن زمینه خاص (سلولهای بنیادی) از یک طرف و از طرف دیگر آدمهایی که به علت سالها تحقیق و تمرین و تجربه و آزمون و خطا در آن زمینه خاص حرفی برای گفتن دارند. پلی که فراتر از یک موتور جستجو، وعده دور هم جمع شدن چنین آدمهای برجسته ای در یک زمان و مکان خاص و امکان گفتگو با آنها را هم می دهد.

این یک داستان علمی تخیلی نیست. کاملا عملی است. سالیان سال است که عملی شده است. هزینه ای هم ندارد. این معجزه چند سالی است که اتفاق افتاده است. ما در عصر انقلاب اطلاعات زندگی می کنیم. خودتان را به خواب نزنید. همانطور که همه پذیرفته اند که پنیسیلین کشف شده است. و واکسن فلج اطفال و اشعه ایکس و داروی بیهوشی و قلب مصنوعی و سلولهای بنیادی و جراحی از راه دور و چرخیدن زمین به دور خورشید و مساوی بودن تعداد دنده های زن و مرد و خیلی چیزهای دیگر.

با این فرض من شرکت کننده می توانم با صرف یکی دو ساعت وقت بر روی وب سایت کنگره 1- موضوعات و مطالب مورد علاقه خودم را پیدا کنم. 2- آدمهای صاحب آن تجربیات و مطالب را شناسایی کنم. 3- درباره تاریخچه و سوابق علمی، مطالعاتی، فرهنگی، فردی آن آدمها کمی مطالعه کنم. 4- لیستی از سؤالهایی را که دوست دارم از آن آدمها بپرسم تهیه کنم.

در مدینه فاضله ای که من آرزو می کنم، سالن کنگره مثل سالن سینما طراحی نشده است. چون قرار نیست در آن فیلم سینمایی یا تئاتر یا موسیقی زنده پخش بشود. سالن کنگره فضایی است که در آن آدمها می توانند راه بروند. جایی که بتوانند در گروههای کوچک (3-4 نفره) بر حسب موضوع مورد علاقه شان دور یک میز بنشینند و با هم به گفتگو بپردازند.

جستجو. گفتگو. کشف. الهام بخشی. گفتگو. آمیزش ایده ها. گفتگو. تصمیم و برنامه ریزی برای همکاریهای مشترک. گفتگو. جلب توجه. جلب اعتماد. گفتگو. کنجکاوی. پرسشگری. درک بیشتر. گفتگو.

در یک رابطه انسانی. اگر از کامپیوتر و اینترنت خوب استفاده کنیم، تنها کاری که برای آدمها در یک کنگره باقی می ماند لذت بردن و الهام گرفتن و یاد گرفتن از یک رابطه انسانی است. چرا آدمها در انجام وظایف کامپیوترها تا این حد اصرار دارند؟ نه جدی؟

مؤخره:

این بیماری فقط محدود به کنگره سلولهای بنیادی نیست. سال قبل در کنفرانس تله مدیسین شرکت کرده بودم که آنهم به همین منوال برگزار شد. کنفرانس “تله” مدیسین! حدس می زنم اگر کنگره “اشتراک اجتماعی اطلاعات” هم برگزار بشود (گردهماییهای زیادی با عناوینی مانند مدیریت دانش و غیره برگزار شده و باز هم به تناوب می شود) به همین مرض مبتلا خواهد بود. این مرض یک اپیدمی است که گریبانگیر هر جلسه، هر سمینار، هر کنگره، هر کنفرانس و اصولا هر گردهمایی است که آدمها با هدف به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه هایشان تشکیل می دهند.

می پرسید این بیماری یا ریشه اش چیست؟

نمی دانم ولی شاید شبیه همان چیزی باشد که در گذشته آدمها درباره ریشه بیماریها باور داشتند:

– ورود یک جسم خارجی به بدن توسط نیروهای ماوراءطبیعی

– جادو

– تسخیر روح

– پارس ناگهانی یک سگ

– چشم بد

– برخورد با یک روح سرگردان

مطالب مرتبط:

جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

سواد اطلاعاتی چیست؟

برچسب می زنم پس هستم

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

ده پیش نیاز یادگیری

فرزند بیشتر، زندگی شادتر و تفاوت وبلاگ نویسی با تبلیغات کالاهای مصرفی

من هیچ مشکلی با فرزند بیشتر یا اصولا هر چیزی که باعث شادی بیشتر آدمها بشود ندارم. اگرچه خودم شخصا از بچه خوشم نمی آید ولی شما اگر با پنج شش تا بچه قد و نیم قد شادتر می شوید از نظر من هیچ اشکالی ندارد. من هیچ تخصصی در این زمینه ندارم ولی خیلی ها معتقدند بچه بیشتر در دراز مدت به نفع اقتصاد و چیزهای دیگر کشور هم هست. کسی چه می داند؟ شاید همین بچه هایی که امروز زندگی شما را شادتر می کنند فردا حقوق بازنشستگی ما را تامین کنند. شادتر باشید.

مشکل من با این تصاویر تک بعدی است که در تبلیغات مختلف دیده می شوند. شادی و هیجان خالص. درست مثل کنسانتره که برای بسته بندی در ظروف کوچک تا حد ممکن غلیظ می شود. کنسانتره شادی برای بسته بندی در یک ظرف زمانی هشت ثانیه ای تلویزیونی. یا یک کادر تنگ چند سانتیمتری روزنامه یا حتی چند متری یک بیلبورد. مادری که شور و شادی و هیجانش در استفاده از فلان پوشک بچه وصف نشدنی است. آخر چطور ممکن است؟ پس بوی گند گه بچه و قیافه مادرش به هنگام مشاهده و استشمام آن در کجای این تصویر قرار می گیرد؟ یا خانواده ای که با لباسهای اتوکشیده دور یک میز نشسته اند و با نوشیدن فلان چای یا خوردن فلان برنج به نقطه ارگاسم شادی می رسند. شادی زنهای خانه دار به هنگام استفاده ازفلان ماده شوینده بماند.

 

پوشاک بچه

کنسانتره آب میوه اگر رقیق نکرده نوشیده شود، حال آدم را بد می کند. یا دل را می زند. کنسانتره شادی هم همین حس را در مخاطب ایجاد می کند. البته مدیران تبلیغات شرکتها (یا کشورها) چاره ای ندارند. باید از تنگترین فضا بیشترین بهره را ببرند. بر آنها نمی توان خرده گرفت. و البته این کنسانتره شادی با یک مشت گند و گه دیگر از رسانه های مختلف خودبخود قاطی می شوند و تعادل تا حدودی برقرار می شود. با اخبار جنگ، تورم، اختلاص، شیوع فلان بیماری، کم شدن فلان دارو و غیره. یک بیلبورد هر چقدر که شادیش غلیظ باشد در میان تصویر هزاران خودروی نیمه کثیف با راننده های نیمه عبوس بعید است دل کسی را بزند.

مشکل اصلی اینجاست. بر روی این فضای گل و گشاد اینترنت. یکی از تفاوتهای اصلی اینترنت با تلویزیون همین گشادی فضا برای مخاطب عام است. اینجا هیچ اجباری برای ارائه یک تصویر پاستوریزه شده از واقعیت وجود ندارد.

“عشق چیست؟ جز آنکه زن همدمی باشد برای مرد و مرد تکیه گاهی برای زن؟ یعنی فهم و اجرای این نیم خط اینقدر سخته که همه تنهایند؟” این جمله را امروز توی فیسبوک دیدم.

من هیچ نقدی بر جمله فوق ندارم. بسیار هم زیباست. حتما نویسنده این جمله نظرش درباره عشق این بوده است. من فقط می گویم این جمله بیشتر مناسب رادیو و تلویزیون است. من شخصا اگر بخواهم بر روی اینترنت مطلبی درباره عشق بخوانم ترجیح می دهم جزئیات بیشتری داشته باشد از تجربه شخصی نویسنده اش از عشق. مثلا لحظاتی که به دلیل حرفی یا کاری یا دیدن چیزی ضربان قلبش تند شده و خون جلوی چشمانش را گرفته است. لحظاتی که آدم نمی تواند به چیزی به جز مرگ موش، چاقو، اسید یا حداقل یک بسته سیگار فکر کند. لحظاتی که آدم جز به بستن در و خراب کردن همه پلهای پشت سرش به هیچ چیز فکر نمی کند. این چیزها واقعیت دارد. خود من این چیزها را تجربه کرده ام و از خیلی آدمهای دیگر هم شنیده ام و خوانده ام.

من می خواهم بدانم چگونه احساس زنده بودن بکنم. چگونه واقعی باشم. با همه واقعیتهای دور و برم. من می خواهم بدانم وقتی شما در حال پوشک عوض کردن یا پوشک خریدن هستید دقیقا چه حسی دارید. با جزئیات. اینجا فضای کافی برای همه جزئیات وجود دارد. محدودیتی برای تعریف عشق یا زندگی شادتر یا هر چیز دیگر در نیم خط وجود ندارد.

جدی. من می خواهم برای گرفتن تصمیم های بهتر از تجربیات شما استفاده بکنم. چرا آنها را با جزئیات به خواننده هایتان نمی دهید؟ چکار کردید که در میان میلیونها آدم تنها شما توانستید عاشق شوید و عاشق بمانید و شادتر زندگی کنید؟ زمانی که پول کافی یا انگیزه کافی یا عشق کافی یا سلامتی کافی نداشتید چه تصمیم هایی برای زندگیتان گرفتید؟ آن لحظات را چگونه پشت سر گذاشتید؟

اینجوری نوشتن ترس دارد. من هر بار که اینجوری می نویسم می ترسم. آیا من دارم بیش از حد از زندگی شخصیم اطلاعات بیرون می دهم؟ آیا ایده هایم را بد مطرح می کنم؟ یکی از خوانندگان کتاب امکان برایم نوشته که ایده های کتاب واقعا بد مطرح شده اند. آیا این خزعبلات به درد کسی می خورد؟ آیا خوانندگانم را بعد از این نوشته از دست خواهم داد؟ آیا خودم را دارم ضایع می کنم؟ این نیمچه وجهه ای هم که دارم پاک از دست می رود؟

 

مطالب مرتبط

خرگوش مخملی یا چگونگی واقعی شدن اسباب بازیها

 

مطالب مرتبط بعدی

از کجا به بعد شادی زندگی را ملال آور می کند؟

اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید

 

 

کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

دلایل مهجور بودن وبلاگ من

یکی از دوستان نزدیکم که وبلاگ من را می خواند چند روز پیش به من می گفت که معتقد است وبلاگ من بایستی در لیست وبلاگهای برگزیده سایت دویچه وله که اخیرا مسابقه ای برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی زبان برگزار کرده است، قرار می گرفت. دوست من مطالب بعضی از وبلاگهای منتخب را خوانده بود و معتقد بود که از انسجام برخوردار نیستند و هدف خاصی را دنبال نمی کنند و انتقادهای دیگر.

البته من با دوستم هم عقیده نیستم. به نظر من جای وبلاگ من به حق در مسابقه فوق الذکر خالی مانده است. به دلایل زیر:

  • من هنوز در وبلاگ نویسی استاد نشده ام. برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش بیشتر وجود ندارد! و من هنوز  در ابتدای مسیر هستم. بدون تعارف.
  • من به دیگران فحش نمی دهم و بد و بیراه نمی گویم. کاری که ظاهرا مخاطبین زیادی دارد.
  • من درباره سیاست، گرانی، تورم و این جور چیزها مطلب نمی نویسم.
  • من خرده انتقادهای مبهم اجتماعی سیاسی اقتصادی نمی کنم.
  • من برای عموم نمی نویسم. یا به عبارت دقیقتر انتظار ندارم که چیزی که می نویسم به مذاق اکثریت خوش بیاید.
  • برعکس بیشتر چیزهایی که من می نویسم به مذاق اکثریت خوش نمی آید. البته اگر بخوانند.

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در کتابش به نام Letters to a Young Contrarian به نکته ای اشاره می کند که ذکر آن را در اینجا مفید می دانم. سعی می کنم کلمه به کلمه نقل قولش بکنم. البته بدون مناقشه در مثل.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

اگر نوشته فوق برایتان معنی دار است، خواندن این کتاب را اکیدا به شما توصیه می کنم.

اگرچه رسانه – از جمله وب سایتی که در ابتدای مطلب به آن اشاره کردم – دارد مسیر اجتماعی شدن (Social Media) طی می کند ولی نباید فراموش کرد که هنوز رسانه است و هنوز به اشکال مختلف – مستقیم و غیر مستقیم – تحت تاثیر پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها.

تحت تاثیر همین رسانه است که مخاطبین هنوز با تفاخر و تخرخر به کوروش کبیر به عنوان پادشاهی بزرگ و عادل و تاثیرگذارترین شخصیت کشورشان افتخار می کنند. طبیعی است که مخاطبینی که با فال گیری الفت دارند و حافظ را منتقد اجتماعی می دانند، پیش بینی من را نه می خوانند و نه اگر هم بخوانند خوششان می آید. مخاطبینی که تصمیم گرفته اند که می دانند که بوعلی سینا را فیلسوف می خواهند و نفت را ملی شده و خود را در بدست آوردنش محق می پندارند. این خلق پر شکایت گریان.

طبیعی است که اگر من به جای نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد از گران بودن شهریه فلان دانشگاه بنویسم مخاطب بیشتری خواهم داشت. یا اگر به جای بی فایده بودن بن کتاب از کم بودن آن. یا اگر به جای چالش اصلی تولید ملی از مشکلات یا سوء مدیریت دولت و مسئولین ذیربط. طبیعی است که کمتر کسی یک مطلب با عنوان دهنتو ببند را بخواند. یا از زبان چخوف درسی برای بافرهنگ شدن بگیرد. من به مخاطبینم می گویم که بزرگترین دروغگو چه کسی است و کمتر کسی علاقه به شنیدنش را دارد. داشتن آزادی بیان چیزی نیست که تعداد زیادی از آدمها به دنبالش باشند. من برای بردن مسابقه وبلاگ نویسی باید به جای ده دلیل برای ترک کار از بیکاری جوانان تحصیلکرده و پایین بودن دستمزدها و تورم بنویسم. ترس و حسادت و موفقیت و دهها مطلب دیگر هم نیازمند چنین بازنگری ای هستند.

ولی من هنوز با همان هدفی به نوشتن این وبلاگ ادامه می دهم که یک سال و نیم پیش در اول دفتر گفتم. یکی از بزرگترین دشمنان آغازگری قرار گرفتن در یک مسابقه و مقایسه شدن با دیگران است. هیچ داوری(حتی در لباس رسانه اجتماعی و نظرات و لایک مخاطبین و لیست پر فروشها و غیره) نمی تواند ارزش کار یک هنرمند یا یک آغازگر را قضاوت کند و یا آن را با کار دیگران مقایسه نماید. مقایسه، مسابقه و امتیاز دادن بیشتر از آنکه تشویق کننده باشند، محدود کننده هستند. و بیشتر از آنکه در خدمت آغازگر، در خدمت رسانه و پادشاه و اسقف و میلیاردر. البته خیلی وقتها هم از زبان جمع.

لطفا وبلاگ علی سخاوتی را هرگز برای شرکت در هیچ مسابقه ای کاندید نکنید! تنها رقیب آغازگر خود اوست.

گر آمدنم بخود بدی نامدمی

دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

پول در آوردن کار سختی است.

رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

حقیقت جویی کار سختی است.

انتقادپذیر بودن کار سختی است.

سفر کردن کار سختی است.

شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

غلبه بر تنهایی کار سختی است.

وبلاگ نوشتن کار سختی است.

استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

غلبه بر گشادی کار سختی است.

پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

حسادت نکردن کار سختی است.

یادگیری زبان کار سختی است.

بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

گر آمدنم به خود بدی نامدی

ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

خیام

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

 

پاورقی

لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

If You Want to Write by Brenda Ueland

The Art of Travel by Alain De Botton

Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

A Journey Round My Room by Maistre Xavier

Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

Being Wrong by Kathryn Schulz

Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

Poke the Box by Seth Godin

Epictetus by Keith Seddon

Happiness by Darrin McMahon

در تشابهات سیگار و وبلاگ

با وجود اینکه در نوجوانی چند باری از روی کنجکاوی سیگار کشیده بودم، دقیقا نمی دانستم سیگار چیست و به چه دردی می خورد. تا اینکه دانشگاه رفتن نگاه من را نسبت به سیگار کشیدن کلا تغییر داد. دوران دانشگاه برای من فرصت خوبی بود برای اینکه با پدیده سیگار به شکلی حرفه ای آشنا شوم. برای اینکه صبح قبل از صبحانه خوردن سیگار بکشی یک رویکرد حرفه ای و آغازگرانه لازم است و خوشبختانه من و خیلی از دوستانم این نگرش را داشتیم. سیگار قبل از کلاس، سیگار بعد از کلاس، سیگار بلافاصله بعد از پیاده شدن از اتوبوس، سیگار بعد از چایی و سیگار قبل از خواب. 
اولین باری که اصطلاح وبلاگ به گوشم خورد هنوز سیگار می کشیدم ولی نه با جدیت سالهای اول. شاید دچار گشادی در سیگار کشیدن شده بودم. بیشتر وقتها صبحها دیگر سیگار نمی کشیدم. بسته ای سیگار نمی خریدم. خیلی وقتها فندک نداشتم. و خلاصه سیگار کشیدنم شده بود تفننی و دیگر خودم را جزء سیگاری های حرفه ای نمی دانستم.
وبلاگ پدیده جدید و جالبی بود که خیلی ها راجع به آن حرف می زدند ولی نظر من را جلب نکرد. شاید چون فکر می کردم که برای وبلاگ نوشتن باید حرفه ای سیگار کشید یا یک همچین چیزی. چند سالی گذشت تا خودم شروع کردم به نوشتن یک وبلاگ که خیلی زود بعد از نوشتن چند تا مطلب به گشادی دچار شد(شدم) و متوقف.
من از وقتی پدیده وبلاگ را جدی گرفتم که شروع به استفاده از Google Reader کردم.
استفاده از این سرویس برای من مثل خریدن اولین بسته سیگارم بود. بسته ای که سیگار می خری خیلی فرق می کند. حالا دیگر یکی از کارهای روزانه ات می شود سیگار کشیدن. بسته را توی جیبت حس می کنی. همیشه تو را همراهی می کند. دوست خوبی است. مثل کتاب که بچه بودیم می گفتند بهترین دوست آدم است. دانشگاه که بروی بهترین دوستت می شود سیگار البته به شرط اینکه بسته ای بخری. با google reader حالا دیگه شروع کرده بودم  به روزی چند تا مطلب خوندن. بعد مجبور شدم برای مطالب جدیدتر و جالبتر وبلاگهای جدید پیدا کنم که از خالی شدن این بسته سیگار که حالا روز به روز بیشتر بهش وابسته می شدم جلوگیری کنم. درست مثل همان بسته سیگاری که در سالهای آخر دانشگاه بعضی وقتها روزی دوبار جایگزین می شد.
البته پیدا کردن یک وبلاگ که چنگی به دل بزند کار چندان ساده ای هم نیست. یک راهش اینست که لیست وبلاگهای برتر را که مؤسسات مختلف منتشر می کنند نگاه کنی. اشکال این روش اینست که بیشتر اینها آمریکایی هستند و وبلاگهای توی لیستشان به شدت آمریکایی است. مطالبی پیرامون چرندیات اوباما درباره رشد اقتصادی آمریکا یا جنگ با تروریسم در خاور میانه. تعداد زیادی هم وبلاگ برتر در زمینه آخرین روشهای تویت (tweet) کردن و جدیدترین روشهای پیدا کردن رستورانهای نیویورک وجود دارد که در مؤدبانه ترین حالت می گویم خیلی آمریکایی است.

پیدا کردن یک وبلاگ خوب واقعا کار سختی است. باید آنرا بو کشید. معمولا نویسنده اش مشهور نیست یا اگر هم باشد خیلی مشهور نیست. وبلاگهای خوب معمولا اتفاقی پیدا می شوند. هیچ قاعده خاصی وجود ندارد. شانس بیاری که توی یک مطلب خوب نویسنده به یک وبلاگ خوب دیگر اشاره کرده باشد یا وسط یک جستجوی نامربوط گوگل اشتباهی کند و لینک یک وبلاگ خوب را نشان دهد. وبلاگهای خوب معمولا اینجوری پیدا می شوند.

نگاهی به ابر برچسب وبلاگ یک ایده ای به آدم می دهد که وبلاگ کلا چه حال و هوایی دارد. بعد هم تاریخ اولین و آخرین پست. فرکانس ارسال مطالب، حجم لینکها و تبلیغات مربوط و نامربوط دور و بر وبلاگ، میزان مطالب سرگرم کننده مثل ویدئو چپانده شده وسط مطلبها و البته خواندن چند مطلب از کارهایی است که من برای انتخاب یک وبلاگ انجام می دهم.

در هر صورت وبلاگ و سیگار تشابهات زیادی دارند که من به مهمترین آنها در زیر اشاره می کنم:

  • در بعضی از وبلاگها عضو می شوم ولی از بعضی فقط چند تا مطلب می خونم مثل زمانهایی که نخی سیگار می خریدم.
  • وسط بعضی از مطالب با محتوای سرگرم کننده مثل ویدئو و عکس و اینجور چیزها پر شده درست مثل سیگار که خالی می کنی و با چیزهای سرگرم کننده تر دوباره پر می کنی.
  • بعضی مطالب را تا آخر می خونم، خیلی ها رو هم وسطش ول می کنم. خیلی طول کشید که در سیگار کشیدن این عادت را پیدا کنم.
  • در هر زمان مشخص به یکی دو وبلاگ علاقه بیشتری نشان می دهم درست مثل مارک سیگار که هر چند وقتی عوض می کردم.
  • بعضی از مطالب یا وبلاگها کاربرد موردی دارند مثلا برای ایده گرفتن درباره طراحی داخلی دفتر کار. مثل بعضی سیگارها که کاربرد موردی دارند. مثل سیگار برگ تو مهمونی یا سیگار فلان برای کافی شاپ.
  • وبلاگ هم مثل سیگار اعتیاد آور نیست.