بایگانی دسته: وبلاگ

پادکست فارسی به راه بادیه – پدیده شناسی یک پادکست

“پادکست فارسی” را در عنوان این نوشته، صرفا برای دیده شدن در موتورهای جستجو اضافه کردم. وگرنه به راه بادیه کفایت می کرد یا پادکست به راه بادیه. وقتی اتفاقی عبارت پادکست فارسی را روی گوگل سرچ کردم و پادکست به راه بادیه توی نتیجه نبود این حس به من دست داد که در حق پادکستم کوتاهی کرده ام. پادکست به راه بادیه نه تنها در لیست بهترین پادکستهای فارسی نبود بلکه در هیچ لیستی از پادکستهای فارسی و حتی در صفحه آخر نتیجه جستجوی عبارت پادکست فارسی روی گوگل هم دیده نمی شد. نتیجه ای که بعد از انتشار این مطلب امیدوارم تغییر کند.

پادکست فارسی به راه بادیه

تکرار غیر ضروری عبارت پادکست فارسی در پاراگراف فوق و همچنین در این پاراگراف برای ایجاد رفرنس، توی ذوق می زند. هر خواننده ای به راحتی می تواند متوجه بشود که من پادکست فارسی را در متن برای دیده شدن پادکست فارسی به راه بادیه توسط یک ربات جار زده ام. اوغ.

دیروز در حین جستجوی فوق الذکر، یک وب سایت پیدا کردم که همه پادکستهای فارسی را لیست می کند. با مسئول مربوطه تماس گرفتم. او بعد از اینکه از من پرسید که آیا خطوط قرمز را رعایت می کنم یا نه و من به او اطمینان دادم که رعایت می کنم، به من قیمت و شرایط حضور پادکستم روی وبسایت و همچنین کانال تلگرامشان را اعلام کرد. حتی اسم پادکستم را هم نپرسید ولی به من امید داد که برای پادکستهای خاص شرایط ویژه دارند.

بعد از اینکه گفتگویمان تمام شد من شروع کردم به شک کردن به رعایت خطوط قرمز.

آیا حرف زدن درباره به راه بادیه رفتن یا نشستن باطل (در پادکست فارسی به راه بادیه) می تواند رد کردن یک خط قرمز محسوب بشود؟ خط قرمزی که فرهنگ و سنت و غریزه و اقتصاد و اجتماع دور هر فرد می کشند. به کمک خودش.

آیا حرف زدن درباره زندگی شخصی می تواند رد کردن یک خط قرمز محسوب بشود؟ در جایی که بیشتر آدمها از همه چیز حرف می زنند به جز زندگی شخصی خودشان و هر آنچه که از سر می گذرانند.

قرمزترین خط قرمزی که من رد می کنم، تلاش برای عدم تلاش برای جلب رضایت و خوشامد مخاطبان است. البته برای من هم مهم است که مخاطب داشته باشم و از پادکست فارسی به راه بادیه (یک تکرار غیر ضروری دیگر) خوششان بیاید. ولی تلاش می کنم که حداقل در حین ضبط پادکست به این موضوع فکر نکنم. حرف زدن برای مخاطبان یک چیز است و برای مخاطبان حرف زدن چیز دیگر.

ترس “چیزی برای گفتن نداشتن” همیشه یکی دو روز قبل از ضبط پادکست به سراغم می آید. و لحظاتی قبل از ضبط پادکست تبدیل می شود به این پرسش که: “واقعا چی داری بگی؟”

بعد از ضبط پادکست، بلافاصله – بدون گوش کردن مجدد و ویرایش – آنرا منتشر می کنم. آیا این هم یک خط قرمز محسوب می شود؟

بعد از انتشار پادکست تا یکی دو روز حس خوبی دارم. حس می کنم که باری از روی دوشم برداشته شده است. همه حرفهایی که طی یکی دو هفته توی سرم جمع شده بود، بیرون ریخته شده است. صداها و داستانها و ایده ها و خزعبلاتی که حالا به کمک یک میکروفون به راه بادیه اینترنت رفته اند.

در روزهایی که می آیند من هر کاری که می کنم گویی درصدی از منفعت یا ضررش به پادکست فارسی به راه بادیه می رسد. منظورم را متوجه می شوید؟ مثلا وقتی نان می پزم. اگر پادکستی در کار نبود مطمئنم نان پختنم جور دیگری می بود. کتاب خواندن و غذا خوردنم هم همینطور. ماده خام مونولوگ لحظاتی هستند که از دست نمی روند. صرف آگاهی به پیش رو داشتن یک مونولوگ دیگر، زمان را کندتر می کند. به همه پدیده ها نور بیشتری می تاباند و آدم را مجبور می کند که نکاویده از کنار پدیده ای نگذرد.

ترس از مرگ

پادکست فارسی گپ با علی سخاوتی را که منتشر می کردم ترسم این بود که کسی تماس نگیرد. ترس دیگری نداشتم. همینکه کسی باشد بالاخره یک حرفی پیش می آید. خزعبل مخاطب پرانی هم اگر گفته شود، حداقل پنجاه درصد مسئولیتش با تماس گیرنده خواهد بود.

پادکست فارسی بعدی یعنی 822 مانند به راه بادیه، مونولوگ بود. خوب چه تفاوتی است بین پادکست 822 و پادکست به راه بادیه؟ نمی دانم. شاید به راه بادیه ادامه پادکست 822 محسوب بشود. با همان فرم و مفهوم ولی با یک میکروفون بهتر.

پادکست 822 فاقد یک فلسفه یا ارزش بنیادی یا بهتر است بگویم نور هدایت بود. فکر کنم این تفاوت اصلی این دو پادکست باشد. مفهوم “به راه بادیه” برای من روشنگر و الهام بخش است. ضبط هر قسمت پادکست به من کمک می کند که به راه بادیه را بهتر درک کنم و البته با انتشار هر قسمت، هم مفهوم به راه بادیه و هم پادکست فارسی به راه بادیه برایم مهمتر شده اند.

زمانی کاملا از روشنگر و الهام بخش بودن مفهوم به راه بادیه مطمئن شدم که کامنت زیر بعد از انتشار قسمت قبلی پادکست به راه بادیه به دستم رسید:

“چون گفتین میشه ما هم درباره ی زندگی خودمون بگیم، من هم هوس کردم کامنتی اینجا بذارم که درباره ی خودمه :
خب من امروز وقتی داشتم یه پست از نظرات ارزشمندم درباره ی ربط مذهب و هنر تو اینستا میذاشتم، فهمیدم که هدفم از انتشار دادن اون نظر تو اینستا، انتشار اون نظر نبود. هدفم این بود که پسرهای دانشگاهمون ببینن من چه نظرهای جالبی دارم و انسان جذابی دیده بشم.
و خب چون ترسیدم که ممکنه هدف واقعیم رو بقیه بفهمن، تصمیم گرفتم که پستم رو منتشر نکنم.”

مدتها بود که چیزی برای وبلاگم ننوشته بودم. وبلاگی که هشت سال پیش با اول دفتر آغاز کردم و هرگز فکر نمی کردم به اینجا برسد. به اینجا رسید شاید چون نوشتن برای من آسان تر است. گه گداری هم اگر غیبت طولانی در نوشتن داشته ام بالاخره برگشته ام و شروع کرده ام به نوشتن. شاید چون نوشته هایم را ویرایش می کنم. شاید صرفا چون تمرین بیشتری در نوشتن دارم.

در ابتدای کار حدس می زدم انگیزه ام برای نوشتن یکی یا ترکیبی از موارد زیر باشد:

“جورج اورول انگیزه آدمها را از نوشتن چهار چیز می داند: اول ego یا میل به شهرت و با هوش به نظر رسیدن و این جور چیزها. دوم حس زیبایی شناسی یعنی اینکه آدم به یک زیبایی ای می رسد که حس می کند باید آنرا حتما با دیگران در میان بگذارد. سوم انگیزه تاریخی یعنی ثبت وقایع برای آیندگان و دسته آخر که انگیزه های سیاسی است و سیاست به عام ترین معنی آن. یعنی نویسنده می خواهد جهان را به سمت و سوی خاصی هل بدهد و یا نطرات مردم را نسبت به چیزی عوض کند.  با این فرض جورج اورول هیچ کتابی را بدون جهت گیری سیاسی نمی داند.” (از اول دفتر)

هنوز هم ترکیبی از همه موارد فوق در من پیدا می شود. البته با کم و زیاد شدن دائمی عناصر ترکیب.

چیزی که اینجا از قلم افتاده است، نیاز به راه بادیه رفتن است. مثل وقتی که آدم واقعا نمی داند چه کار باید بکند و در نهایت شیر یا خط می اندازد یا فال می گیرد. یا برای مدتی هیچ کاری نمی کند و باطل می نشیند. فراسوی زشت و زیبا و خوب و بد و نظر دیگران و سمت و سوی حرکت جهان هستی.

من بارها از دستاوردهایی که این وبلاگ (کتابهایم هم همینطور) برایم داشته است، متحیر شده ام. و بعضی وقتها هم سورپرایز.

هرگز نمی توانستم پیش بینی کنم نوشته ملاحظاتی در باب ندیدن کدو پربازدیدترین مطلب این وبلاگ بشود. چون در حال حاضر جستجوی عبارت “ندیدن کدو” روی گوگل، مطلب فوق را در مکان اول نشان میدهد. و این تنها یکی از کدوهایی است که من در این سالها ندیده ام. یا دیده ام.

در داستان مولانا، خاتون به راه بادیه ای بی بازگشت می رود. در زندگی واقعی، کنیزک و خاتون معمولا یکی هستند و کسی هم وسط داستان بر اثر شدت جراحت نمی میرد. حداقل برای من اینطور بوده است.

ندیدن کدو

این حرفها را به این شکل و با لینک و عکس نمی توانستم توی پادکست فارسی به راه بادیه بگویم. ناخودآگاه تلاش می کنم که حرفهایی که توی پادکستم می زنم مستقل از نوشته هایم باشند. نمی دانم چرا. شاید چون ناخودآگاه تلاش می کنم حرف تکراری نزنم که مخاطب ناخشنود بشود. البته با این فرض محال که هر کسی که به پادکست به راه بادیه گوش می دهد به همه خزعبلات این وبلاگ حضور ذهن دارد. شاید هم چون هنگام حرف زدن توی پادکستم، در جستجو و کشف در زمان و مکان نزدیک متمرکز هستم. شاید هم چون هنوز تمرین کافی در پادکستینگ ندارم.

این آخری بیشتر به واقعیت نزدیک است.

هنگام حرف زدن خیلی از پرانتزهایی را که باز می کنم نمی بندم و پرانتز به قدری بزرگ می شود که موضوع اصلی یادم می رود. طرف مقابلی هم نیست که یادآوری کند. محدودیت زمانی هم که ندارم. اینگونه است که رشته کلام هم به راه بادیه می رود. در پادکست فارسی به راه بادیه.

 

به راه بادیه

به راه بادیه

بادیه بادیه

به راه به راه

نشستن باطل

نشستن باطل

باطل باطل

مراد مراد

 

پادکست فارسی به راه بادیه را می توانید روی بیشتر اپ های پادکستینگ گوش بدهید.

Apple PodcastsCastboxRadio PublicPocket CastsSpotifyGoogle PodcastsAnchor

آدرس ایمیل و کانال تلگرام پادکست به راه بادیه.

آدرس صفحه اینستاگرام و توئیتر به راه بادیه.