بایگانی دسته: يادداشت

28 شهریور 1396 – تهران

برای اینکه ماشینی که برای جابجا کردن اسباب و اثاثیه مادرم آمده بود بتواند پارک کند از خانم ش همسایه طبقه بالایی مادرم خواهش کردیم دو تا ماشینشان را که معمولا کنار هم توی کوچه پارک هستند، برای یک ساعت به داخل پارکینگ ببرد. شرط خانم ش برای این کار این بود که قبل از حرکت کامیون اسباب کشی به او خبر بدهیم که بتواند ماشینها را به جایشان برگرداند و جای پارکش را توی کوچه از دست ندهد. ماشین پراید را خود خانم ش داخل پارکینگ برد و پارک کرد ولی گفت که ماشین ال 90 را نمی تواند داخل پارکینگ ببرد. من با تجربه قبلی بارها بردن ال 90 به داخل همان پارکینگ از یکطرف و عجله برای پارک کردن کامیون حمل بار از طرف دیگر، داوطلب شدم. موقع پیچیدن داخل پارکینگ بعد از سرازیری حیاط، سپر ماشین به یکی از ستونها گیر کرد و بدجوری آسیب دید. من به خانم ش اطمینان دادم که هر کاری لازم باشد می کنم که سپر مثل روز اولش بشود. دغدغه خانم ش حالا این بود که نمی توانست ماجرا را به آقای ش که ناراحتی قلبی دارد بگوید. تنها چیزی که به خود من گفت این بود که: “من گفتم شما خودتون ال 90 دارید می تونید پارک کنید.”  خانم ش بعد از اینکه از من شماره تلفن گرفت و رفت بالا به شوهرش گفت و دوباره برگشت پایین دغدغه بعدیش را عنوان کرد. اینکه جایی را باید پیدا کنیم که سپر را در حضور خودشان تعمیر یا تعویض کند چون نمی توانند اعتماد کنند ماشینشان جایی بخوابد. چون قبلا یک بار ماشین نو را نمایندگی گذاشته اند و بعدا ماشین را که تحویل گرفته اند متوجه شده اند مصرف ماشین از شش و نیم لیتر به هشت لیتر افزایش پیدا کرده است و هر کاری کرده اند به حالت اول برنگشته. دغدغه دیگر خانم ش این بود که حتما باید مکانیکی باشد که تخصص ال 90 داشته باشد. البته من خیلی توضیح دادم که این کار مکانیکی نیست و کار صافکاری است که ای کاش نگفته بودم چون متوجه شدم خانم ش دوست ندارد صافکاری روی ماشینشان انجام بشود و من توضیح دادم که منظورم از صافکاری بیشتر یک دسته یا عنوان شغلی است تا کاری که دقیقا قرار است روی ماشین آنها انجام بشود. از یکی از دوستانم که ال 90 دارد شماره تلفن یک صافکار متخصص ال 90 گرفتم و مشکلم را تلفنی با او صادقانه در میان گذاشتم. او هم قبول کرد که سپر را در حضور صاحب ماشین عوض کند. خوشبختانه وقتی بارگیری تمام شد و خانم ش برای بیرون آوردن ماشین پراید از پارکینگ آمد به من خبر داد که خودشان یک صافکار معتمد پیدا کرده اند. صبح روز بعد من و آقای ش به صافکاری رفتیم و توی راه متوجه شدم که آقای ش تا حدود زیادی نسبت به اتفاق و قسمت و نو شدن سپر پذیرش دارد. هزینه تعویض سپر جلوی ال 90 آقا و خانم ش شامل لوازم و دستمزد برای من شد 375 هزار تومان. به اضافه بیش از اندازه محتاط شدنم در دنده عقب رفتن به داخل پارکینگ.

امشب – به پیشنهاد برادر زاده ام –  یک قسمت دیگر از سریال شهرزاد را به عنوان زنگ تفریحی در جابجایی اسباب و وسایل تماشا کردیم. بیش از اندازه سخیف و سطحی و sentimental. بی محتوایی سریال به طرز مشهودی با کلوس آپ از لب و دهان و چشم بازیگرانی که ظاهرا برای مخاطبین سوپر جذاب هستند، جبران شده است. یک دیالوگ سخیف آقا هاشم و عمه بالقیس به قدری طولانی بود که در آن فاصله آدم می توانست برای خودش املت درست کند یا قضای حاجت کند بدون آنکه چیزی از داستان را از دست بدهد.

نقطه عطف امروز عکسی بود که از نوشته روی یک دیوار گرفتم. البته کنار این نوشته یک فلش، اسم و شماره تلفن هم بود که من ترجیح دادم بیرون کادر بمانند.

 

25 شهریور 1396 – تهران

محمد میرلوحی نقاشی یکی از بچه های مدرسه طبیعت مهر را برایم فرستاده است چون معتقد است این نقاشی بسیار یادآور من است. موضوع نقاشی “چیزایی که گل دلتونو شاد می کنه”

وسط گلبرگهای رنگی یک گل، شکل یک قلب کشیده دیده می شود که داخل آن یک گلدان با یک شاخه گل شبیه گل آفتابگران با چشمهای تا به تا و لبخندی بزرگ و تاجی روی سر قرار دارد. داخل قلب این موارد نوشته شده است:

رفتن به مدرسه طبیعت

به مسافرت رفتن

به شهر بازی رفتن

تلویزیون تماشا کردن

با تبلت بازی کردن

پارک آبی رفتن

هیچ کار نکردن

مشق ننوشتن

مدرسه نرفتن

صبح از خواب بیدار شدن و دیدن اینکه مدرسه ندارم

اردو رفتن

با خواهرم حرف زدن و خواهر بزرگترم.

ته قلب “علی اصغری ده ساله از کرج” امضای خالق اثر است.

17 شهریور 1396 – زرخشت

یک سگ توی حیاط خانه همسایه زایمان کرده است. من از روی بالکن فقط موفق شدم خودش را ببینم. از دور هم می توان فهمید که ماده سگ سیاه سختی زیاد کشیده است. نمی دانم غذایش را چه جوری تهیه می کند. بعضی شبها صدای پارس غیر عادی شنیده می شود. بعضی وقتها هم می توان صدای ناله توله ها را شنید. من از ترس اینکه مبادا احساس دوستی کند برایش غذا نبرده ام. حداقل هنوز. شاید بعد از اینکه توله ها کمی بزرگتر شدند.

7 شهریور 1396 – تهران

مردی که روی صندلی جلو توی تاکسی نشسته بود داشت به راننده می گفت که شغلش آشپزی است و با رستورانهای مختلف کار می کند. 3-4 سال یا حتی 5-6 سال است که بیشتر کارگران رستورانها لیسانس و فوق لیسانس هستند. حتی یک بار یک دکترا برای کار آمده بوده است و این آقا به مدیر رستوران گفته که او را نمی خواهد. راننده پرسید چرا؟ گفت که چون او نمی توانسته به یک دکتر بگوید ملاقه را بده. آقای آشپز برگشت و نگاهی به من که روی صندلی عقب نشسته بودم کرد و ساکت شد.

5 شهریور 1396 – زرخشت

دیروز و امروز یک کتاب خواندم با عنوان قلعه شیشه ای نوشته ژانت والز. اول می خواستم کتاب یک تک تیر انداز آمریکایی را بخوانم ولی بعد از خواندن دو صفحه منصرف شدم. نویسنده که ظاهرا زندگینامه خودش را نوشته است همان صفحه اول کتاب تعریف می کند که چطور در عراق – زمان جنگ با صدام حسین – یک زن را که می خواسته به سمت نیروهای آمریکایی نارنجک پرت کند با تیر می زند. برای دفاع از کشورش یعنی آمریکا. به شدت چندشم شد و اگر کتاب الکترونیک نبود حتما آنرا توی سطل آشغال انداخته بودم. البته شاید نویسنده در ادامه کتاب متوجه اشتباهش شده باشد ولی در هر صورت من از قضاوت عجولانه خودم ناراضی نیستم.  زندگینامه بعدی که شروع به خوادنش کردم داستان زندگی ارنست همینگوی بود با عنوان یک مشت متحرک. بعد از چند صفحه خواندنش را به بعد موکول کردم. زندگینامه بعدی با عنوان قوهای وحشی نوشته یونگ چانگ را هم همینطور. بعد شروع کردم به خواندن قلعه شیشه ای. بعد از اولین پاراگراف دیگر امکان نداشت که خواندنش را به بعد موکول کرد. کتاب داستان زندگی شبه کولی گونه نویسنده است با پدر و مادر و خواهر ها و برادرش. شاید تا چند روز کتاب دیگری نخوانم و لذت خواندنش را نشخوار کنم.

 

3 شهریور 1396 – زرخشت

هوا که ابری و بارانی است همه چیز آهسته تر می شود. یا وقتی همه چیز آهسته می شود، هوا ابری و بارانی. کل دیروز باد شدید می وزید.

بعضیها وسط مرداد شکایت از این داشتند که “خیلی وقت است باران نباریده است.”

صدای جیغ  بچه ای بی وقفه از خانه همسایه به گوش می رسد. حدس می زنم بچه خواهر خانم ر باشد که برای تعطیلات تابستانی یا همینطوری اینجا آمده اند. بچه اول یک جیغ بنفش می کشد و بعد چیزی را که می خواهد می گوید. بعضی وقتها هم فقط جیغ می کشد یا شاید من فقط جیغش را می شنوم.

30 مرداد 1396 – زرخشت

ساقه یکی از گل های آفتابگردان به قدری خم شده که فقط ده سانتی متر با زمین فاصله دارد. نمی دانم که بهتر است راستش کنم یا اجازه بدهم کار خودش را بکند. یکی از قلمه های انجیر چند روز است که انجیر داده است. انجیرهای کوچک کنار برگها در حال رشد هستند. اگر قبلش گلی در کار بوده من ندیدم.  و درختچه نیم متری کام کوات غرق گل و میوه است. ظاهرا همه درختها در بهار به بار نمی نشینند.

آقای گ با آقای گ2 چند روز پیش برای خرید ساعت fake به تهران رفته اند. آقای گ2 در رشت دستفروشی می کند و آقای گ چند سالی است که او را می شناسد. 5 میلیون تومان ساعت خریده اند به سرمایه آقای گ و به دستفروشی آقای گ2. دایورسیفیکیشن و ریسک پذیری و کارآفرینی آقای گ حد و مرز ندارد.

پریروز یک بسته غذای هنک را گذاشتم برای عسل و بچه هایش. حدود یک کیلوگرم گردن و پای مرغ. بعد از سر و صدای غیر عادی گربه ها، از پنجره سگ آقای ب را دیدم که مشغول خوردن غذای گربه ها بود. از وقتی ارتفاع دیوار دور حیاط را زیاد کرده بودیم، اینجا ندیده بودمش. سگ پیری است و احتمالا به شدت گرسنه. هر چقدر دنبالش کردم حتی یک پارس هم نکرد. یکی از سنگهایی که به طرفش پرت کردم به پایش خورد. زوزه کشان خودش را از دیوار بالا کشید.

از دیروز سرم درد می کند و دعوت آقای گ برای road trip را رد کردم.

 

٢٤ مرداد ١٣٩٦ – تهران

يك وانت پيكان در بزرگراه آزادگان چنان پيچيد جلوي من كه اگر ترمز نمي كردم تصادف مي شد. چهل ثانيه بوق زدم. راننده وانت اول دستش را به نشانه معذرت خواهي و بعد به نشانه بسه ديگه تكان داد.

سرپرستي هنك را به همان كسي كه او را به ما هديه داده بود واگذار كرديم. كارگاه چالش كوچينگ به دليل نرسيدن به حد نصاب برگزار نخواهد شد.

23 مرداد 1396 – زرخشت

برای مادرم یک چهارپایه با چوب ساختم.با بکارگیری اره و رنده برقی، چکش، میخ و چسب چوب. از آقا داود یاد گرفتم که چسب چوب خیلی مهمتر از میخ است. و لبه های نامیزان دو تکه چوب کنار هم را می توان بعد از تمام شدن کار با رنده میزان کرد. البته اگر جاهای دیگر نامیزان نشوند. یکی دو روز است که از سقف دستشویی آپارتمان مادرم آب چکه می کند. مادرم به همسایه بالایی اطلاع داد که کف دستشویشان را تعمیر کنند. ظاهرا از سقف دستشویی آنها هم خیلی وقت است که آب چکه می کند ولی آنها تا به حال به همسایه طبقه بالاییشان اطلاع نداده اند.

دیروز با مادر بچه ها نان پختیم. یک نوع نان پیتا یا همان لواش خودمان. روی اجاق گاز. هر دو از نتیجه کار به شدت راضی بودیم.

دستور پخت:

دو و نیم تا سه پیمانه آرد

یک پیمانه آب

یک قاشق چایخوری مخمر

یک قاشق چایخوری نمک (ترجیحا سنگ نمک یا نمک دریایی)

یک قاشق غذا خوری شکر

یک قاشق غذا خوری روغن زیتون

را با هم مخلوط می کنیم و حسابی ورز می دهیم. تا یک توپ صاف و نرم بدست بیاید.

کف کاسه را با روغن زیتون چرب می کنیم و خمیر را کف کاسه قرار می دهیم و روی کاسه را با پلاستیک می پوشانیم و اجازه می دهیم خمیر 4-5 ساعت دو برابر شود.

بعد از 4-5 ساعت خمیر را روی یک سطح صاف گذاشته و با کف دست فشارش می دهیم تا گاز درونش خارج شود. خمیر را به تکه های کوچکتر تقسیم می کنیم و با کف دست به شکل چونه در می آوریم و اجازه می دهیم تا بیست دقیقه proof (تثبیت؟) شود. هر چونه را با کمک کف دست و وردنه به ضخامت 3-4 میلیمتر پهن می کنیم و کف یک ماهی تابه چدنی داغ می اندازیم. هر طرف آنقدر که بپزد و نسوزد. جزئیات بسیار مهمی – بدون قصد خاصی – در این دستور پخت از قلم افتاده است. مثل اندازه پیمانه و نوع آرد.

 

20 مرداد 1396 – زرخشت

بعد از چند روز حسابی گرم، دیشب تا صبح، حسابی باران بارید. عجب هوایی است. با مادر بچه ها و هنک رفتیم پیاده روی تا روستای همسایه. از میانبری که از وسط یک دره و از روی یک رودخانه رد می شود. در بیشتر مسیر هنک دسترسی نامحدود به آب چشمه و جویبار داشت و در آب بازی کوتاهی نکرد. در تنها قهوه خانه روستای همسایه نشستیم به چای خوردن. البته من قبلا هم آنجا چای خورده بودم. قهوه خانه کوچک و بسیار تمیزی است. با طاقچه هایی پر از ظروف سیر ترشی و روغن زیتون و کیسه های برنج. و نیمکت های چوبی قدیمی. و پنجره ای که به صدای آب باز می شود. و مشتری هایی که همیشه هستند و همیشه کنجکاو و علاقه مند به گفتگو.

امروز ظهر کار روغن زدن میزها و نمیکتها را تمام کردم. روغن یا رنگ روغن. یک چیزی است ظاهرا ساخت آلمان که کافی است یک دست روی چوب خام بزنی.

من و مادر بچه ها یک سریال به نام نقاب تماشا می کنیم که اسم اصلیش The Catch هست. نسبتا آبکی است ولی هر چی باشد از سریالهای ترکی بهتر است. و از اخبار که این همه حول محور عدم حضور زنان در کابینه پیشنهادی می چرخد. سریالی که بتوان آنرا بدون صدا هم تماشا کرد به اندازه کافی سرگرم کننده است. مادر بچه ها معتقد است بیشتر از تراس استفاده می کردیم اگر از بیرون پله داشت. من هم با او موافقم.