بایگانی دسته: پدیده شناسی

سلام دنیا: در باب کنکور، انتخاب، شانس و شکست

در کنکور و به دنبال آن انتخاب رشته، من جزو آندسته از آدمهای خوش شانسی بودم که رتبه خوب دارند و هر رشته ای که بخواهند می توانند قبول بشوند. در انتخاب اولم با رتبه اول قبول شدم. مهندسی کامپیوتر – نرم افزار دانشگاه صنعتی شریف.

فقط یک مشکل وجود داشت. از تحصیل در این رشته لذت نمی بردم که هیچ، برایم عذاب آور هم بود. با دروس مهندسی رابطه برقرار نمی کردم. دلم نمی خواست دانشگاه بروم. نه از جو کلاسها و مطالبشان خوشم می آمد و نه از محیط دانشگاه. ترجیح می دادم توی خوابگاه بمانم و رمان بخوانم.

چند بار خواستم انصراف بدهم ولی به اصرار خانواده و به هر بدبختی بود با چند ترم مشروطی و چندباره گذراندن بعضی درسها مثل درس ذخیره و بازیابی اطلاعات، بالاخره فارغ التحصیل شدم.

تبریک می گم آقای مهندس. حالا تو رسما به جامعه ای از برگزیدگان تعلق داری. سقف بالای سر، غذای سر سفره و امکان جفت گیری را برای تو تضمین می کنیم. حالا می توانی با بیشتر ترسهای نیاکانت خداحافظی کنی.

در دوران دانشگاه یک مشکل کوچک داشتم. اینکه از محتوای آن خوشم نمی آمد. بعد از دانشگاه یک مشکل بزرگ داشتم. اینکه حالا قرار است چه کار کنم. با این مهندس بودنم می خواهم چه کار کنم؟ چند ماهی برنامه نویسی کردم. یا بهتر است بگویم تلاش کردم برنامه نویسی کنم. این کار به شدت در من اضطراب ایجاد می کرد. سالها بعد فهمیدم که جزئیات من را عصبی می کند. در آن زمان خودم را قانع کردم که استعداد برنامه نویسی ندارم. یا این کار را به خوبی یاد نگرفته ام.

چند روز پیش دوست دوران دانشگاه برادرم که بیست سالی بود از من خبر نداشت با من تماس گرفت تا پسر نوجوانش را در زمینه یادگیری اولین زبان برنامه نویسیش راهنمایی کنم.

من هم فردای آن روز با یک جستجوی ساده یک مطلب – به نظر خودم – خیلی خوب در زمینه مزایا و معایب زبانهای مختلف برنامه نویسی و اینکه بهتر است از کجا شروع کنیم پیدا کردم و لینکش را برایش فرستادم.

اصلا چه فرقی می کند که یک نوجوان پانزده ساله اول ++C یاد بگیرد یا Ruby on Rails یا جاوا اسکریپت؟

فرض کنیم که در قدم اول یکی دو خط کد می نویسد و به کامپیوتر می گوید که از طرف او به دنیا سلام کند.

سلام

اگر تا به حال برنامه نویسی نکرده اید و از طریق کامپیوتر به دنیا سلام نکرده اید، توصیه می کنم حتما این کار را بکنید. فقط لطفا از من یا یکی از مهندس های کامپیوتر فامیل نپرسید به چه زبانی.

حس خوبی در آدم ایجاد می کند. حتی اگر مجازی. حتی اگر ماشینی. احساس می کنید که از دنیای بسته خود فراتر رفته و با یک دنیای بزرگتر رابطه برقرار کرده اید. بعد با اضافه کردن چند خط دیگر کد، می توانید از کامپیوتر بخواهید که جواب سلام شما را بدهد.

>>سلام دنیا

<<سلام علی

و کم کم گفتگویی شکل می گیرد. و به دنبال آن شاید رابطه ای.

نوشتن کد “سلام دنیا” کم هزینه است. و اگر خطایی هم در کد وجود داشته باشد سریع می توان پیدایش کرد. هدف اینست که سریع سلام کنی و سریع هم جواب سلامت را بگیری. یا متوجه خطایت بشوی.

پدیده ای که در دنیای واقعی خیلی کم از آن آموخته ایم.

مثلا همین کنکور. من باور دارم کنکور شبیه برنامه نویسی است. البته از نوع پر هزینه و پر خطای آن.

بچه ها تلاش می کنند با یک دنیای بزرگ ناشناخته رابطه برقرار کنند و در این راه سالها زحمت می کشند و پول و احساس صرف می کنند. تا کدی بنویسند که خطا نداشته باشد و از کد بقیه بهتر باشد. کدی در حد همین وردپرس که وبلاگ من را منتشر می کند.

اگر کسی به اندازه سلام دنیا تجربه برنامه نویسی داشته باشد، می داند که چنین کدی قطعا خطاهای بی شماری خواهد داشت و کار نخواهد کرد. به عبارت ساده، سلام و ارتباطی ایجاد نخواهد کرد.

ممکن است فکر کنید که باز هم من دارم علیه دانشگاه چیزی می نویسم. ولی به شما اطمینان می دهم که حداقل در  این مطلب چنین قصدی ندارم.

از یک میلیون و 118 هزار نفری که امسال در کنکور شرکت کرده اند، حدود 450 هزار نفر، هم مجاز به انتخاب رشته شده اند و هم انتخاب رشته انجام داده اند. فرض کنیم همه آنها می دانند چه می خواهند و می دانند چگونه به چیزی که می خواهند، برسند. و دانشگاه در این راه برای آنها بهترین گزینه است. من قلبا برایشان آرزوی موفقیت می کنم.

و اما بقیه. حدود هفتصد هزار نفر تلاش کرده اند به دنیا سلام کنند. و در این راه شکست خورده اند.

خوب که چی؟ این چه معنی می تواند داشته باشد؟ چه سؤالهایی می توان پرسید؟ چه درسهایی می توان آموخت؟

من باور دارم که همه ما در همه مقاطع زندگی تلاش می کنیم به دنیا سلام کنیم. تلاش می کنیم در جامعه پذیرفته بشویم و مورد تایید باشیم. و این پذیرفته شدن و تعلق داشتن برای ما امری حیاتی است. از همین روست که پذیرفته نشدن (رد شدن)، احساسات منفی شدید در ما ایجاد می کند. برجسته ترین آنها: احساس شرم و ترس. شرم از کافی نبودن برای سلام کردن و سلام شنیدن. ترس از محروم ماندن از لایه اول هرم مازلو. خور و خواب و خشم و شهوت.

حالا سؤال اینست که آیا برای پذیرفته شدن در جامعه، یک بچه 18 ساله حتما باید از چنین آزمون سختی با چنین شانس کمی، سربلند بیرون بیاید؟

اشکال کار کجاست؟

زمانیکه من دانشجو بودم تقریبا هیچ کسی کامپیوتر شخصی (PC) نداشت. پروژه های درسی را روی کاغذ می نوشتیم و بعد توی مرکز کامپیوتر دانشگاه تایپ می کردیم. تعداد کامپیوترهای آنجا هم کم بود و هر دانشجویی زمان محدودی برای استفاده از کامپیوتر داشت. برنامه ای که روی کاغذ نوشته بودیم آنقدر خطاهای زیادی داشت که معمولا رفع خطای آن از نوشتن اولیه اش بیشتر زمان می برد.

البته خیلی زود کامپیوترهای شخصی فراگیر شدند و همزمان با توسعه سخت افزار، متدولوژیهای برنامه نویسی هم پیشرفت کردند و باور برنامه نویسان به قدرت “تکامل” روز به روز بیشتر شد.

اشکال کنکور و به دنبال آن بسیاری از پدیده های دیگر در زندگی اجتماعی امروز را شاید بتوان با فقدان نگاه تکاملی به پدیده های اجتماعی مخصوصا پذیرفته شدن و تعلق داشتن توضیح داد.

جامعه ای فرض می کند که پزشک/مهندس بودن بالاترین مقبولیت اجتماعی را به همراه می آورد و بعد یک میلیون نوجوان در تلاش برای سلام شنیدن از چنین جامعه ای، پزشک/مهندس شدن را هدف خودشان قرار می دهند. در چنین وضعیتی اغراق نخواهد بود اگر بگوییم که کنکور را می توان با تعداد فالوورهای اینستاگرام جایگزین کرد. صد نفر اول با بیشترین تعداد فالوور بدون کنکور وارد دانشگاه می شوند. بقیه بر اساس تعداد فالوورهایشان امتیاز می گیرند و مجاز به انتخاب رشته خواهند شد.

سلام دنیا

اینستاگرام (یا هر شبکه اجتماعی) یک اپلیکیشن است برای سلام کردن به دنیا. بدون نیاز به دانش برنامه نویسی. هر پست سلامی است به دنیا و هر لایک و فالو و کامنت جواب سلامی.

شما هم اگر مثل من سلبریتی نباشید، حتما می دانید که پذیرفته شدن در اینستاگرام به تدریج و تکاملی اتفاق می افتد. حتی آنهایی که هیچ پستی ندارند چند تایی فالوور دارند. بعضی روزها سه چهار تا فالوور جدید اضافه می شوند و تا شب نشده دو سه نفر از قدیمی ها آنفالو می کنند. مشاهده من تا به اینجا نشان می دهد که اگر خودت باشی و حرف دلت را بزنی همیشه چند نفری هستند که جواب سلامت را بدهند. البته به شرطی که تو هم جواب سلام آنها را بدهی.

خوب این چه ربطی به کنکور و مجاز نبودن به انتخاب رشته داشت؟

ربطش اینست که تو به هزار و یک دلیل موفق نشده ای در یک جمع بزرگ پذیرفته شوی. مثل کسی که به هزار و یک دلیل قادر نیست در تهران خانه بخرد یا قادر نیست با تیلور سوییفت ملاقاتی داشته باشد. حرف من اینست که مشکل تو لزوما از جنس نداشتن مهارت در تست زنی نیست. تو هم مثل میلیونها (یا شاید میلیاردها) نفر رویکرد غیر تکاملی برای پذیرفته شدن در جامعه انتخاب کرده ای.

من – شاید به دلیل درونگرا بودنم – همیشه با سلام کردن در جمع مشکل داشتم. شاید به همین دلیل بود که دانشگاه نمی رفتم و نداشتن مهارت در سلام کردن را پشت نداشتن علاقه به رشته ام مخفی می کردم. برای من زمان زیادی طول کشید تا این موضوع را بفهمم. و شروع کنم به سلام کردن به دنیا به زبانهای مختلف. و در جمع های خیلی کوچک. به امید آغاز گفتگویی و شکل گیری رابطه ای. آزمایش شگفت انگیزی است و پتانسیل زیادی برای تکامل دارد.

سلام دنیا.

بیست سؤال در باب عشق و رابطه

1- راز پیدا کردن عشق چیست؟

فقط یک مجرد خوشحال قادر به یافتن عشق است. اگر به دنبال کسی هستی که تو را خوشحال (خوشبخت) کند، داری بوق را از سر گشاد می زنی.

2- آیا وقتی از کسی خوشم می آید بهتر است احساسم را نشان ندهم؟

باید بتوانی شوقت را با صداقت و بدون تمایل به آویزان شدن نشان بدهی.

3- چرا من هنوز مجردم؟

الف- عزت نفس کم

ب- خودشیفتگی زیاد

4- چطور کسی را انتخاب کنم؟

الف- عشق در نگاه اول و پرداخت هزینه این کار در آینده.

ب- با داشتن مجموعه ای از اصول و پایبندی به آنها.

چطور کسی را پیدا کنم؟

الف- جستجوی فعال.

ب- جستجوی passive یعنی کاری کنی که پیدا بشوی. (مثلا پادکستینگ)

5- آیا عشق همان دوست داشتن است؟

چیزی که اهمیت دارد اهمیت دادن است.

 

6- چگونه نه بشنوم؟

نه را باور کن. لزومی ندارد سریع از احساساتت عبور کنی. اجازه بده غم و حسرت وجودت را فرا بگیرد. مساله شخصی نیست. طرف رابطه با تو را نمی خواهد. کوچکترین باقی مانده امید را از بین ببر. احتمال این را که در آینده ممکن است نظرش تغییر کند هم همینطور.

7- با تنهایی چکار کنم؟

از آن لذت ببر. و قدرش را بدان. و صبور باش. و برای از تنهایی در آمدن روحت را نفروش.

8- چطور نه بگویم؟

با صداقت. با باور به انسان. و به اینکه تو به یک شکل خاص از رابطه نه می گویی، نه به بودن یک انسان.

9-  آیا عشق یک طرفه وجود دارد؟

بله.

فایده اش چیست؟

خیالپردازی. مجالی زیبا برای گریز از واقعیت ملالت آور. برای ایده آل پردازی. برای زندگی با آنچه یافت می نشود.

10- به نظر می رسد همه روابطم بعد از مدتی تکراری و خسته کننده می شوند. چکار باید بکنم؟

به دنیای واقعی خوش آمدی. قبل از اینکه تکراری و خسته کننده شود از نو بودنش لذت ببر.

11- آیا به روابط آنلاین می توان اعتماد کرد؟

همانقدر که به روابط آفلاین می توان اعتماد کرد. منشا رابطه، ملاک اعتماد نیست.

پس ملاک اعتماد چیست؟

انشالله در مطلبی دیگر.

12- آیا “مادر رو ببین دختر رو بگیر” ملاک خوبی است؟

به هیچ وجه. ولی “مادر رو ببین دختر رو نگیر” می تواند از خیلی فجایع پیشگیری کند.

13- چگونه بین چند نفر یک نفر را انتخاب کنم؟

14- یک رابطه خوب را باید ساخت یا باید یافت؟

یک رابطه خوب را ابتدا باید به دقت تعریف کرد.

15- چقدر طول می کشد تا یک نفر را به اندازه کافی شناخت؟

وقت و عمرت را برای شناختن کسی تلف نکن. در عوض خودت را بشناس و ارزشهایت را و اصولت را و مرزهایت را.

16- از کجا بفهمم که واقعا عاشق شده ام؟

از میزان اهمیتی که می دهی.

17- او بعضی وقتها به من دروغ می گوید، چکار کنم؟

ترکش کن.

من هم چند بار برای اینکه ناراحت نشود به او دروغ گفته ام.

الف- سر خر را کج کن و از امروز شروع کن به گفتن حقیقت.

ب- وقتت را با خواندن این مطلب تلف نکن.

18- بعضی وقتها جواب پیام یا تلفنم را نمی دهد و این موضوع من را به شدت ناراحت می کند.

چرا به خودش نمی گویی؟

به خودش هم گفته ام ولی باز هم این کار را تکرار می کند.

خوب تو با کسی رابطه داری که دانسته -بعضی وقتها – تو را به شدت ناراحت می کند.

19- در رابطه ام دچار شک و دو دلی شده ام، چکار باید بکنم؟

تو در این اپیدمی تنها نیستی.

20- پارتنرم سعی می کند من را تغییر بدهد. آیا باید بپذیرم؟

هرگز.

 

دادگاه کیفری ترک انفاق

الف- وکیل شاکی یعنی همسرم چیزهایی می گفت که من در خواب هم تصور نمی کردم. مثلا این موضوع که در تمام طول زندگی مشترک، پدر زنم هزینه زندگی ما را پرداخت می کرده است و پس از مرگ ایشان من با قصاوت قلب، دختر یتیم او را ترک کرده ام. هر چقدر دروغی که وکیل می گفت بزرگتر بود، من سعی می کردم لبخند بزرگتری بزنم و با دقت بیشتری به حرفهایش گوش کنم.

ب- حتی در دادگاه کیفری ترک انفاق هم موضوعی برای مزاح و شوخی پیدا می شود. قاضی دادگاه اجازه داد به پرینت رنگی عکسهایی که از طرف شاکی به پرونده اضافه شده بود نگاهی بیندازم. عکسهایی که من با زنهای بیگانه/غریبه گرفته بودم و البته روی اینستاگرام منتشر کرده بودم.

ج- آقای قاضی که روحانی میان سالی بود، با روی باز و لبخند و صبر زیاد به حرفهای طرفین گوش می کرد. دادگاه بیش از یک ساعت و نیم طول کشید و با وجود انبوه پرونده هایی که همه جای اتاق دادگاه به چشم می خورد، قاضی برخلاف دکترها یا وکیل ها، هیچ عجله ای برای نسخه پیچیدن نداشت. نماینده دادستان آهسته به او یادآوری کرد که او امروز امام جماعت است و او جواب داد که دیگر دیر شده و نماز تمام شده است.

د- دختر جوانی که حدس می زنم وظیفه اش مرتب کردن پرونده ها و میز کوچکش گوشه اتاق دادگاه بود، مدتی طولانی با صدای نسبتا بلند با تلفن حرف می زد. من کوچکترین واکنشی از طرف قاضی یا نماینده دادستان نسبت به این موضوع ندیدم. دادگاه کیفری ترک انفاق هم می تواند یک محیط کار آزاد و دوستانه باشد مانند هر محیط کار آزاد و دوستانه دیگری.

ه- در گوشه ای از سالن طبقه همکف مجتمع قضایی، یکی دو نفر بساط فروش کیف و کفش برپا کرده بودند. چند منظوره بودن فضا و گوناگونی عناصر محیط در هر جایی الهام بخش هستند.

و- قاضی واقعا درباره شغل من و عدم ارتباطش با تحصیلاتم کنجکاوی نشان داد.

ز- جوانی با زنجیر به دستها و پاهایش – همراه یک سرباز- از یکی از اتاقها بیرون آمد. لباس زندان با راه های افقی به تن داشت و آرام به نظر می رسید.

ح- وکیل شاکی حتی بعد از اینکه قاضی ختم جلسه را اعلام کرد، حرف داشت. وکیل جوان معتقد بود با توجه به مواردی که از تکرارشان خسته نمی شد، جرم من محرز است.

ط- قاضی گفت که کل پرونده را باید دوباره بخواند و تا کامل آنرا نفهمد حکم صادر نخواهد کرد. نمی دانم چرا ولی من حرف او را باور کردم.

ی- قاضی با شوخ طبعی به احتمال حکم زندان من اشاره کرد. من عکس خودم را با آن لباس راه راه روی اینستاگرام تصور کردم. و همه داستانهایی که بعد از آزاد شدن از زندان درباره آنها توی پادکست به راه بادیه درباره شان صحبت خواهم کرد.

ک- حدس می زنم قاضی فهمیده بود که من حکم زندان را دقیقا به اندازه حکم برائت دوست دارم.

 

پادکست فارسی به راه بادیه – پدیده شناسی یک پادکست

“پادکست فارسی” را در عنوان این نوشته، صرفا برای دیده شدن در موتورهای جستجو اضافه کردم. وگرنه به راه بادیه کفایت می کرد یا پادکست به راه بادیه. وقتی اتفاقی عبارت پادکست فارسی را روی گوگل سرچ کردم و پادکست به راه بادیه توی نتیجه نبود این حس به من دست داد که در حق پادکستم کوتاهی کرده ام. پادکست به راه بادیه نه تنها در لیست بهترین پادکستهای فارسی نبود بلکه در هیچ لیستی از پادکستهای فارسی و حتی در صفحه آخر نتیجه جستجوی عبارت پادکست فارسی روی گوگل هم دیده نمی شد. نتیجه ای که بعد از انتشار این مطلب امیدوارم تغییر کند.

پادکست فارسی به راه بادیه

تکرار غیر ضروری عبارت پادکست فارسی در پاراگراف فوق و همچنین در این پاراگراف برای ایجاد رفرنس، توی ذوق می زند. هر خواننده ای به راحتی می تواند متوجه بشود که من پادکست فارسی را در متن برای دیده شدن پادکست فارسی به راه بادیه توسط یک ربات جار زده ام. اوغ.

دیروز در حین جستجوی فوق الذکر، یک وب سایت پیدا کردم که همه پادکستهای فارسی را لیست می کند. با مسئول مربوطه تماس گرفتم. او بعد از اینکه از من پرسید که آیا خطوط قرمز را رعایت می کنم یا نه و من به او اطمینان دادم که رعایت می کنم، به من قیمت و شرایط حضور پادکستم روی وبسایت و همچنین کانال تلگرامشان را اعلام کرد. حتی اسم پادکستم را هم نپرسید ولی به من امید داد که برای پادکستهای خاص شرایط ویژه دارند.

بعد از اینکه گفتگویمان تمام شد من شروع کردم به شک کردن به رعایت خطوط قرمز.

آیا حرف زدن درباره به راه بادیه رفتن یا نشستن باطل (در پادکست فارسی به راه بادیه) می تواند رد کردن یک خط قرمز محسوب بشود؟ خط قرمزی که فرهنگ و سنت و غریزه و اقتصاد و اجتماع دور هر فرد می کشند. به کمک خودش.

آیا حرف زدن درباره زندگی شخصی می تواند رد کردن یک خط قرمز محسوب بشود؟ در جایی که بیشتر آدمها از همه چیز حرف می زنند به جز زندگی شخصی خودشان و هر آنچه که از سر می گذرانند.

قرمزترین خط قرمزی که من رد می کنم، تلاش برای عدم تلاش برای جلب رضایت و خوشامد مخاطبان است. البته برای من هم مهم است که مخاطب داشته باشم و از پادکست فارسی به راه بادیه (یک تکرار غیر ضروری دیگر) خوششان بیاید. ولی تلاش می کنم که حداقل در حین ضبط پادکست به این موضوع فکر نکنم. حرف زدن برای مخاطبان یک چیز است و برای مخاطبان حرف زدن چیز دیگر.

ترس “چیزی برای گفتن نداشتن” همیشه یکی دو روز قبل از ضبط پادکست به سراغم می آید. و لحظاتی قبل از ضبط پادکست تبدیل می شود به این پرسش که: “واقعا چی داری بگی؟”

بعد از ضبط پادکست، بلافاصله – بدون گوش کردن مجدد و ویرایش – آنرا منتشر می کنم. آیا این هم یک خط قرمز محسوب می شود؟

بعد از انتشار پادکست تا یکی دو روز حس خوبی دارم. حس می کنم که باری از روی دوشم برداشته شده است. همه حرفهایی که طی یکی دو هفته توی سرم جمع شده بود، بیرون ریخته شده است. صداها و داستانها و ایده ها و خزعبلاتی که حالا به کمک یک میکروفون به راه بادیه اینترنت رفته اند.

در روزهایی که می آیند من هر کاری که می کنم گویی درصدی از منفعت یا ضررش به پادکست فارسی به راه بادیه می رسد. منظورم را متوجه می شوید؟ مثلا وقتی نان می پزم. اگر پادکستی در کار نبود مطمئنم نان پختنم جور دیگری می بود. کتاب خواندن و غذا خوردنم هم همینطور. ماده خام مونولوگ لحظاتی هستند که از دست نمی روند. صرف آگاهی به پیش رو داشتن یک مونولوگ دیگر، زمان را کندتر می کند. به همه پدیده ها نور بیشتری می تاباند و آدم را مجبور می کند که نکاویده از کنار پدیده ای نگذرد.

ترس از مرگ

پادکست فارسی گپ با علی سخاوتی را که منتشر می کردم ترسم این بود که کسی تماس نگیرد. ترس دیگری نداشتم. همینکه کسی باشد بالاخره یک حرفی پیش می آید. خزعبل مخاطب پرانی هم اگر گفته شود، حداقل پنجاه درصد مسئولیتش با تماس گیرنده خواهد بود.

پادکست فارسی بعدی یعنی 822 مانند به راه بادیه، مونولوگ بود. خوب چه تفاوتی است بین پادکست 822 و پادکست به راه بادیه؟ نمی دانم. شاید به راه بادیه ادامه پادکست 822 محسوب بشود. با همان فرم و مفهوم ولی با یک میکروفون بهتر.

پادکست 822 فاقد یک فلسفه یا ارزش بنیادی یا بهتر است بگویم نور هدایت بود. فکر کنم این تفاوت اصلی این دو پادکست باشد. مفهوم “به راه بادیه” برای من روشنگر و الهام بخش است. ضبط هر قسمت پادکست به من کمک می کند که به راه بادیه را بهتر درک کنم و البته با انتشار هر قسمت، هم مفهوم به راه بادیه و هم پادکست فارسی به راه بادیه برایم مهمتر شده اند.

زمانی کاملا از روشنگر و الهام بخش بودن مفهوم به راه بادیه مطمئن شدم که کامنت زیر بعد از انتشار قسمت قبلی پادکست به راه بادیه به دستم رسید:

“چون گفتین میشه ما هم درباره ی زندگی خودمون بگیم، من هم هوس کردم کامنتی اینجا بذارم که درباره ی خودمه :
خب من امروز وقتی داشتم یه پست از نظرات ارزشمندم درباره ی ربط مذهب و هنر تو اینستا میذاشتم، فهمیدم که هدفم از انتشار دادن اون نظر تو اینستا، انتشار اون نظر نبود. هدفم این بود که پسرهای دانشگاهمون ببینن من چه نظرهای جالبی دارم و انسان جذابی دیده بشم.
و خب چون ترسیدم که ممکنه هدف واقعیم رو بقیه بفهمن، تصمیم گرفتم که پستم رو منتشر نکنم.”

مدتها بود که چیزی برای وبلاگم ننوشته بودم. وبلاگی که هشت سال پیش با اول دفتر آغاز کردم و هرگز فکر نمی کردم به اینجا برسد. به اینجا رسید شاید چون نوشتن برای من آسان تر است. گه گداری هم اگر غیبت طولانی در نوشتن داشته ام بالاخره برگشته ام و شروع کرده ام به نوشتن. شاید چون نوشته هایم را ویرایش می کنم. شاید صرفا چون تمرین بیشتری در نوشتن دارم.

در ابتدای کار حدس می زدم انگیزه ام برای نوشتن یکی یا ترکیبی از موارد زیر باشد:

“جورج اورول انگیزه آدمها را از نوشتن چهار چیز می داند: اول ego یا میل به شهرت و با هوش به نظر رسیدن و این جور چیزها. دوم حس زیبایی شناسی یعنی اینکه آدم به یک زیبایی ای می رسد که حس می کند باید آنرا حتما با دیگران در میان بگذارد. سوم انگیزه تاریخی یعنی ثبت وقایع برای آیندگان و دسته آخر که انگیزه های سیاسی است و سیاست به عام ترین معنی آن. یعنی نویسنده می خواهد جهان را به سمت و سوی خاصی هل بدهد و یا نطرات مردم را نسبت به چیزی عوض کند.  با این فرض جورج اورول هیچ کتابی را بدون جهت گیری سیاسی نمی داند.” (از اول دفتر)

هنوز هم ترکیبی از همه موارد فوق در من پیدا می شود. البته با کم و زیاد شدن دائمی عناصر ترکیب.

چیزی که اینجا از قلم افتاده است، نیاز به راه بادیه رفتن است. مثل وقتی که آدم واقعا نمی داند چه کار باید بکند و در نهایت شیر یا خط می اندازد یا فال می گیرد. یا برای مدتی هیچ کاری نمی کند و باطل می نشیند. فراسوی زشت و زیبا و خوب و بد و نظر دیگران و سمت و سوی حرکت جهان هستی.

من بارها از دستاوردهایی که این وبلاگ (کتابهایم هم همینطور) برایم داشته است، متحیر شده ام. و بعضی وقتها هم سورپرایز.

هرگز نمی توانستم پیش بینی کنم نوشته ملاحظاتی در باب ندیدن کدو پربازدیدترین مطلب این وبلاگ بشود. چون در حال حاضر جستجوی عبارت “ندیدن کدو” روی گوگل، مطلب فوق را در مکان اول نشان میدهد. و این تنها یکی از کدوهایی است که من در این سالها ندیده ام. یا دیده ام.

در داستان مولانا، خاتون به راه بادیه ای بی بازگشت می رود. در زندگی واقعی، کنیزک و خاتون معمولا یکی هستند و کسی هم وسط داستان بر اثر شدت جراحت نمی میرد. حداقل برای من اینطور بوده است.

ندیدن کدو

این حرفها را به این شکل و با لینک و عکس نمی توانستم توی پادکست فارسی به راه بادیه بگویم. ناخودآگاه تلاش می کنم که حرفهایی که توی پادکستم می زنم مستقل از نوشته هایم باشند. نمی دانم چرا. شاید چون ناخودآگاه تلاش می کنم حرف تکراری نزنم که مخاطب ناخشنود بشود. البته با این فرض محال که هر کسی که به پادکست به راه بادیه گوش می دهد به همه خزعبلات این وبلاگ حضور ذهن دارد. شاید هم چون هنگام حرف زدن توی پادکستم، در جستجو و کشف در زمان و مکان نزدیک متمرکز هستم. شاید هم چون هنوز تمرین کافی در پادکستینگ ندارم.

این آخری به واقعیت نزدیکتر است.

هنگام حرف زدن خیلی از پرانتزهایی را که باز می کنم نمی بندم و پرانتز به قدری بزرگ می شود که موضوع اصلی یادم می رود. طرف مقابلی هم نیست که یادآوری کند. محدودیت زمانی هم که ندارم. اینگونه است که رشته کلام هم به راه بادیه می رود. در پادکست فارسی به راه بادیه.

 

به راه بادیه

به راه بادیه

بادیه بادیه

به راه به راه

نشستن باطل

نشستن باطل

باطل باطل

مراد مراد

 

پادکست فارسی به راه بادیه را می توانید روی بیشتر اپ های پادکستینگ گوش بدهید.

Apple PodcastsCastboxRadio PublicPocket CastsSpotifyGoogle PodcastsAnchor

آدرس ایمیل و کانال تلگرام پادکست به راه بادیه.

آدرس صفحه اینستاگرام و توئیتر به راه بادیه.

 

بابا نان داد. ولی به چه قیمتی؟

پدربزرگ من خاطره ای از دوران کودکیش با این مضمون برای ما تعریف می کرد: در زمانیکه نان به شدت در قزوین (و احتمالا بقیه شهرها) کم شده بود و صف نانواییها خیلی طولانی، یک روز رضاشاه به قزوین می رود و ناشناس وارد یک نانوایی سنگکی در خیابان سپه می شود. رضاشاه از نانوا دلیل صف طولانی را می پرسد و نانوا کمبود آرد را بهانه می کند. رضا شاه به انبار کنار نانوایی می رود و می بیند پر از کیسه های آرد است. همان موقع به افرادش که بیرون مغازه ایستاده بودند دستور می دهد دو نانوا را داخل تنور بیندازند و دریچه تنور را با آجر ببندند. به بقیه نانواها هم دستور می دهد که قبل از طلوع آفتاب شروع به پختن نان کنند و بعد از آن همیشه روی پیشخوان نانوایی ها نان فراوانی موجود بوده است.

این داستان احتمالا به سالهایی مربوط می شود که آرد و غلات به دلیل خشکسالی کمیاب بوده و تهیه و توزیع آن در اختیار حکومت بوده است. چرا که سالها پس از آن و حتی در دوران کودکی مادر من، خانواده پدربزرگم در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند.

خاطره خود من از کمبود نان و صف های طولانی نانوایی مربوط به دهه شصت یعنی زمان جنگ ایران و عراق است. بعضی وقتها بعد از دو سه ساعت انتظار، آخرین نان را نفر جلویی می خرید و من دست خالی به خانه بر می گشتم. بعضی وقتها هم من آخرین نان را می خریدم و نفر عقبی دست خالی به خانه برمی گشت.

نه به دلیل اینکه مملکت دیگر رضاشاهی نداشت که دو نفر نانوا را درون تنور بیندازد. و نه حتی به دلیل اینکه شرایط سخت جنگ که در آن، هر روز جوانهای زیادی در جبهه های جنگ شهید می شدند، این کمترین از خود گذشتگی را از ما که در خانه های امنمان دور از جبهه زندگی می کردیم، طلب می کرد.

تنها به این دلیل احمقانه که ما به عنوان یک جامعه یا ملت باور کرده بودیم که نان را باید نانوا بپزد.

وگرنه در همان زمان جنگ پختن نان در خانه به مراتب آسان تر و شدنی تر از انتظار در صف های طولانی نان و خریدن نانی بود که به لعنت خدا نمی ارزید. از آن جالب تر این بود که بزرگتر های خانواده در آن زمان خاطره روشنی از روزهایی که در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند در حافظه شان بود. ولی حتی یک بار هم – حداقل در محیطی که من در آن بزرگ شدم – این ایده مطرح نشد که به جای این همه دردسر کشیدن و دست خالی برگشتن از صف های طویل نانوایی و نان بی کیفیت خوردن، می توان در خانه نان پخت. همانطور که باور داشتیم و داریم که در خانه می توان کته پخت. همانطور که باور داشتیم می توان آبگوشت پخت. یا قورمه سبزی. یا عدس پلو. چه فرقی دارد؟ ولی ما و خیلیهای دیگر باور نداشتیم که می توان در خانه نان پخت و تنها چیزی که لازم دارد آرد و نمک و آب است.

شاید چون یکی از اولین درسهایی که در کلاس اول دبستان یاد می گرفتیم با جمله “بابا نان داد” شروع می شد.

بابا نان داد. بابا نانوا را ادب کرد. بابا قیمت نان را کنترل کرد. و الخ.

آموزش انبوه

بابا یا بابابزرگ یا بابای بزرگ نه تنها به ما نان می داد بلکه مسئولیت دادن و ساختن خیلی چیزهای دیگر را هم کم کم به عهده می گرفت. البته بیشتر از آنکه او بابای دیکتاتوری باشد و بخواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد، ما – فرزندان مام میهن – نیاز شدیدی داشتیم و داریم به baby sit شدن.

نان را باید نانوا بپزد.

خانه را پیمانکار باید بسازد.

سلامت را باید دکتر به ما بدهد.

دانش را معلم باید در اختیار ما بگذارد.

کارآفرین باید کار ایجاد کند.

آزادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی بر عهده حکومت است.

سازمان محیط زیست باید از محیط زیست مراقبت کند.

زباله را باید شهرداری جمع آوری کند.

حقوق مصرف کنندگان را باید سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان حمایت کند.

و الخ.

اگر جماعتی از روی ساده لوحی یا طمع یا هر چیزی، پولشان را به یک مؤسسه مالی اعتباری که تا دیشب حتی اسمش را کسی نشنیده است – بعد از وقوع بارها مورد مشابه کلاهبرداری از مؤسسات دیگر – بسپرند، هیچ کس حق ندارد به خود آنها بگوید که کار بسیار احمقانه ای کرده اند. یا از آنها بپرسد واقعا پیش خودشان چی فکر کرده اند؟ اگرچه مملکت باید قانون داشته باشد تا یک عده به راحتی نتوانند در روز روشن پول مردم را بخورند و الخ.  و البته که قانون داشتن مملکت و ساخته شدن مدینه فاضله هم – از خدا می داند کی – از طرف فرزندان مام میهن به بابای بزرگ برون سپاری شده است. مثل دادن نان و ساختن خانه ضد زلزله. آیا قربانی ساده لوح و کلاه بردار بد ذات در بوجود آوردن یکدیگر رابطه مرغ و تخم مرغی ندارند؟

وقتی من می نویسم قبل یا بعد زلزله هرگز کسی نمی پرسد:

صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی خودش مسئول و تاثیرگذار است؟

یکی از خوانندگان سؤالی را که همیشه پرسیده شده است مطرح می داند:

“فکر میکنم اینجوری باید پرسید:بودجه صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی او تاثیرگذار است؟”

البته که کمبود بودجه و فقر و محرومیت و زندگی با کمترین امکانات در روستاهای مرزی، در ساختن مکان زندگی تاثیرگذار هستند. شاید همدردی با کسانی که در فصل سرد سرپناهشان را از دست داده اند ایجاب کند که فعلا در چنین شرایط بحرانی از آنها یا دیگران سؤالهای سخت نپرسیم. نمی دانم. هوش اجتماعی من در حد صفر است. شاید شرایط ایجاب کند از آنهایی که 400-500 میلیون تومانشان را در سپرده گذاری از دست داده اند هم سؤال سخت نپرسیم. در هر صورت پول کمی نیست و از دست دادن آن نیاز به همدردی توسط جامعه و مسئولین را می طلبد.

از آنهایی که احساس می کنند آزادی بیان ندارند یا از آنهایی که بعد از سالها تحصیل بیکار هستند، چون احتمالا چیز زیادی یاد نگرفته اند، هم همینطور.

ولی آیا بنده اجازه دارم از کسانی که نان را قوت غالب خود می دانند و نسبت به گران شدنش و بی کیفیتی آن معترض هستند، بپرسم که چرا خودشان نان نمی پزند؟ نان پختن که دیگر پیچیدگیها یا محدودیتهای خانه ساختن یا برقرار کردن دموکراسی غربی را ندارد.

شاید زمانش رسیده باشد که جمله “بابا نان داد” را با “من نان می پزم” جایگزین کنیم. آرزوی من اینست که در مدرسه ها به بچه ها نان پختن یاد بدهم. چه اشکالی دارد که بچه ها در کلاس حرفه و فن یا هنر (البته اگر هنوز چنین کلاسهایی در نظام آموزشی جدید باقی مانده باشد) نان پختن یاد بگیرند؟ البته بهتر است کلاسی با همین عنوان در نظام آموزشی گنجانده بشود. کلاس یا ساعت یا زنگ نان پختن. حرکتی سمبولیک به نشانه اینکه می توان حداقل یک پیمانکار careless را از زندگی حذف کرد و به آن عطر و طعم و معنی بیشتری بخشید. من باور دارم بچه ای که برای خودش نان بپزد وقتی بزرگ شود، به احتمال خیلی بیشتری خواهد توانست برای خودش کار بیافریند، خانه بسازد و مهارتهایی را که به آنها نیاز دارد بدست بیاورد.

روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از همه خواسته است که برای تحول در برنامه های درسی پیشنهاد بدهند:

“برای آنکه کودکان و نوجوانان عزیز کشورمان، احساس بهتری از دوران تحصیل در مدرسه داشته باشند و به مهارت و توانمندی بالاتری برای زندگی دست یابند، ایجاد چه تحولی در محتوای برنامه‌های درسی و آموزش مدارس اولویت دارد؟ شما چه فکر می کنید؟

لطفاً با ارسال پاسخ خود به نشانی [email protected] و یا آدرس تلگرامی [email protected] به پویایی آموزش و پرورش یاری رسانید».”

پیشنهاد من اینست که بچه ها در مدرسه زنگ نان پختن داشته باشند. من هیچ تخصصی در طراحی محتوای درسی ندارم. آموزش علوم مثل ریاضی و فیزیک در مدرسه بی فایده است و به زودی پس از مدرسه، فراموش خواهد شد. مدرسه باید به بچه ها کمک کند که نیاز به baby sit شدن را پشت سر بگذارند، نه که این نیاز را در آنها آنقدر نهادینه کند که تا آخر عمر آویزان بابای بزرگ بمانند.

کم کم می توان تولید چهار تا ماده غذایی دیگر را هم به محتوای آموزشی مدارس یا دانشگاه ها اضافه کرد. مثل سبزیجات یا حتی غلات. بچه ها باید یاد بگیرند که خودشان مسئول سیر کردن شکم خودشان باشند. و از آن مهمتر اینکه باور پیدا کنند این کار شدنی است و آنها صد در صد از پسش بر می آیند.

عادت به زر زر کردن و مطالبه همه چیز از بابای بزرگ باید در سنین کودکی و در مدرسه ترک بشود.

افسانه در تنور انداختن نانواها توسط رضاشاه، بیشتر از آنکه اقتدار یا زورگویی یا خیرخواهی یک شاه دیکتاتور را نشان بدهد، انفعال ملتی را نشان می دهد که حاضرند/مجبورند ساعتها انتظار بکشند و کاری جز گریه و شکایت یا امید بستن به بابای بزرگ از دستشان بر نمی آید. این انفعال در کانتکست اقتصادی-اجتماعی صد سال قبل ایران، شاید قابل درک و شایسته همدردی باشد. ولی در ایران 1396 که بیشتر خانه ها آب و گاز لوله کشی دارند و اینترنت پرسرعت، گریه و شکایت به دلیل گران شدن پانزده درصدی نان، پدیده ای است رقت انگیز که پرسیدن سؤالهای اساسی را می طلبد که هرگز پرسیده نمی شوند.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در Letters to a Young Contrarian

 

 

 

شما همه چیز می توانید داشته باشید

شما همه چیز می توانید داشته باشید:

کاری که به آن عشق می ورزید. عشقی که دو طرفه و لایزال است و مثل سرچشمه رود نیل از قلب شما و طرف مقابل شما بی وقفه می جوشد. امنیت شغلی و مالی. یعنی جایی که دیگر نیاز نیست نگرانی مالی داشته باشید. هر چه را که دوست داشته باشید می توانید بخرید. بدنی که از دیدن آن توی آینه به خود افتخار کنید. گذشته ای که هر پنج سال آن یک کتاب الهام بخش است برای بشریت. و آینده ای که هر یک سال آن نویدبخش فرا رفتن از محدودیتهای فیزیکی و شیمیایی.

این پوپولیسم به زبان ساده است. مرض یا اگر نگویم مرض، پدیده ای که همه جا از جمله در میان کسانی که برای کوچینگ به من مراجعه می کنند به وفور دیده می شود. شعاری که برای رئیس جمهورها رای می آورد. ایده ای که چرخ اقتصاد را می چرخاند. و اندیشه ای که روح و روان میلیونها نفر را – اگر نگویم مثل خوره می خورد – به شدت به خودش مشغول می کند.

شما همه چیز می توانید داشته باشید.

این پیام از کانالهای متعدد به آدمهایی که همه چیز نمی توانند داشته باشند یا دقیقتر بگویم در حال حاضر همه چیز ندارند، داده می شود. گویی که جنبشی عالمگیر و غیر متمرکز در کار است. جنبشی مانند جنبش برابری حقوق زنان یا برابری سیاه پوستان. با همان منطق که یک زن از یک مرد چیزی کم ندارد و یک سیاه پوست از یک سفید پوست، کسی هم که همه چیز ندارد از کسی که همه چیز دارد، چیزی کم ندارد. جمله مسخره ای شد. بهتر است بگویم کسی که همه چیز ندارد با کسی که همه چیز دارد حقوق برابر دارند. این هم مسخره است. بهتر است بگویم کسی که همه چیز ندارد باید همه تلاش خودش را بکند و جامعه جهانی هم باید از او حمایت کند تا روزی همه چیز داشته باشد. گویی یک مارتین لوتر کینگ دیگر در جایی در این زمینه سخنرانی الهام بخشی کرده است. سخنرانی که با I have a dream شروع شده است.

و حالا هر کسی را که ببینی در رویای رهبر جنبش عظیم “شما همه چیز می توانید داشته باشید” سهیم است. حالا همه ما با هم دست در دست یکدیگر گذاشته ایم – حداقل به صورت ذهنی یا در شبکه های اجتماعی یا حتی ناخودآگاه – تا یکبار و برای همیشه دوران تاریک “یه چیزی باید بدی تا یه چیزی بدست بیاری” را پشت سر بگذاریم. هم به عنوان یک فرد. هم به عنوان یک ملت. و هم به عنوان یک گونه.

یکبار و برای همیشه هرم مازلو را دوباره تعریف می کنیم. با پایه ای چنان سترگ که همه نیازهای مالی ما و فرزندان ما و نوه های ما را تا چندین نسل تامین کند. مثل کوهپایه دماوند. به یک کیسه گندم و برنج یا حقوق کارمندی که دیگر ارضا شدن نیازهای اولیه نمی گویند. یک آپارتمان 65 متری که سقف بالای سر نیست. با این همه فرصت برای خلاقیت و نوآوری و بازار اپلیکیشن و فناوری با میلیونها کاربر بالقوه، بدیهی است که در پایه هرم مازلو شما همه چیز می توانید داشته باشید. البته اگر کارآفرینی جواب نداد در پزشکی همیشه به روی شما باز خواهد بود. یا هر دو با هم. با گرفتن یک تصمیم درست و ایمان به رویای رهبر جنبش، ساختن پایه هرم جدید مازلو نه تنها کاری است شدنی بلکه رسالتی است انسانی و اجتماعی که بر دوش شما گذاشته شده است. پایه یعنی لایه اول هرم که بزرگ و استوار ساخته شد مابقی خودش خودکار ساخته می شود. مثل قایقی که با کشیدن یک اهرم باد می شود. (self inflating)

اهرم: رویای جنبش پوپولیستی “شما همه چیز می توانید داشته باشید”

سلف: خود شما

باد: امنیت مالی یا همان پول در ابعاد بزرگ

در این پارادایم جدید بقیه لایه های هرم قدیمی مازلو مانند عشق، حس تعلق، اعتماد به نفس و سلف اکچوالیزیشن، بیش از آنکه یک لایه باشند گدازه های آتشفشان لایه اول هستند. یا دست کم دودی که از دهانه آن خارج می شود. دورانی که یک قرص نان برای کشیدن یک تابلو یا تحقیق درباره یک بیماری کافی بود گذشته است. حالا هنر شما مرغ است و کوهپایه عظیم امنیت مالی قبل از اینکه چهل ساله بشوید، تخم مرغ. یا برعکس. تحقق خود شما (self actualization) یعنی خلق ثروتی بزرگ و خلق ثروتی بزرگ یعنی تحقق خود شما. در جمله فوق می توانید سلف اکچوالیزیشن را با عشق یا اعتماد به نفس یا حس تعلق جایگزین کنید.

 

 

فصل نو – قرار گرفتن در الزام، فراتر از جبر و اختیار

تقریبا یک ماه است که من و مادر بچه ها به زرخشت نقل مکان کرده ایم. آپارتمان اجاره ای تهران را تحویل دادیم، نیمی از وسایلمان را در یک کانتینر اجاره ای انبار کردیم و نیم دیگر را هم که بیشترش کفش و لباس بود با خودمان به اینجا آوردیم.

اگرچه ما به دلایل زیادی این کار را انجام دادیم ولی واقعیت اینست که فرایند ساخت و شکل گیری این خانه بدون اسکان دائمی ما در آن کامل نمی شد و همیشه در حد یک “ویلا” یا خانه تعطیلات باقی می ماند. درست مثل وقتی که با یک نفر ازدواج میکنی و زیر یک سقف می روی. هم معنی آن شخص تغییر می کند و هم معنی آن سقف. و البته این تغییر به این معنی نیست که آن معانی همیشه ثابت می مانند.

انبار کانتینری

مادر بچه ها یک روز معتقد است که زرخشت بالاخره روزی در لیست میراث فرهنگی ثبت خواهد شد و روز دیگر آنرا به یک shit hole تشبیه می کند. خود من هم همینطور. البته با تعابیری متفاوت. بعضی وقتها از تجربه فضایی گوشه کنار آن خر کیف می شوم و بعضی وقتها هم نقطه هایی مانند آویز پنکه سقفی یا تیر فوقانی اتاق زیر شیروانی را بهترین محل برای آویزان کردن طناب دار خودم تصور می کنم. ظاهرا بین عشق و نفرت مرز باریکی است.

در هر صورت چیزهای زیادی در چهار پنج سال گذشته اتفاق افتاده است که ما امروز اینجا زندگی می کنیم. و وقتی چیزهای زیادی توی زندگی آدم اتفاق می افتد و چیزهای مهمی مثل محل زندگی را تغییر می دهد می توان گفت که زندگی آدم وارد فصل جدیدی شده است.

برای بعضی ها این تغییر فصل با رسیدن به یک سن خاص اتفاق می افتد. مثلا گذشتن از 40 سالگی. برای بعضی با بچه دار شدن. برای بعضی با از دست دادن یک فرد مهم مثل مادر یا همسر. بعضی ها هم مثل من حالا حالاها متوجه تغییر فصل نمی شوند. مثل آدمهایی که به زندگی با air condition عادت کرده اند. زمستان و تابستان را در یک دما سپری می کنند و هر دمایی بالاتر یا پایینتر از بیست و شش درجه سانتیگراد ناراحتشان می کند. تا اینکه بالاخره تغییرات به قدری زیاد شود که حس کردن فصل جدید و قدم گذاشتن به آن و مطابقت پیدا کردن با آن گریز ناپذیر بنماید.

بخشی از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) درک فصل نو و تطبیق با آن، به کندی و تدریجی بودن سپری شدن فصل قبل و فرا رسیدن فصل جدید مربوط می شود. آدم که یک شبه چهل ساله نمی شود. چهل سال طول می کشد تا آدم چهل ساله بشود. (جدی؟) و بعد در چهل سالگی تکه هایی از بیست و سه سالگی یا سی و پنج سالگی خود را با خود حمل می کند که لزوما در کانتکست جدید زندگیش یکپارچه نمی شوند. مثل شاخه های درختی که اواسط زمستان هنوز میوه دارند یا اواسط بهار هنوز کاملا سبز نشده اند. یا مثل زرخشت که از یک طرف تقریبا چهار سال طول کشید به عنوان یک بنا رشد کند و کامل شود و از طرف دیگر به عنوان یک خانه در فصلی جدید از زندگی ما معنای جدیدی پیدا کند. یا به کلی معنایش را از دست بدهد. (اگر آنرا بفروشیم.)

تغییر فصل، یک چیز است و رشد، یک چیز دیگر. آدم رشد را در مقیاس کوچکتری نسبت به تغییر فصل درک می کند. مثل رشد یک بچه یا یک درخت یا درک یک فرد. تغییر فصل اما تعادل و توازن جدیدی از بالا پایین رفتن، پیر و جوان شدن و مرگ و زندگی مجموعه ای در هم تنیده از عناصر در یک کانتکست است. آیا می توان گفت که رشد بار مثبت دارد و تغییر فصل بار خنثی؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل در وحدت یین و یانگ اتفاق می افتد؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل تنها در یک اکوسیستم معنادار است؟ آیا می توان گفت که آدم برای اینکه تغییر فصل زندگیش را حس کند باید خودش را با چهار تا چیز دیگر یکپارچه ببیند و از یک پیکر بداند؟ آیا اصلا مهم است که آدم در زندگیش تغییر فصل حس کند؟ آیا اصلا تغییر فصل واقعیت دارد؟ آیا نگرش فصلی به زندگی، به ما کمک می کند تا زندگی بهتری داشته باشیم؟

نمی دانم. مثل خیلی چیزها بستگی دارد به خیلی چیزها.

تغییر فصل

بسته به اینکه به چند تا چیز اهمیت بدهید و چقدر معتقد باشید که آن چیزها هم حق دارند به چیزهایی که ممکن است برای شما بی اهمیت باشند، اهمیت بدهند. بسته به این که معتقد باشید تغییر فصل دست شما نیست و شما فقط یکی از خدا می داند چندین عنصر تشکیل یا تغییر دهنده آن هستید. بسته به اینکه چقدر تمایل داشته باشید هم درخت را ببینید و هم جنگل را.

در سالهای قبل که نسبت به امروز، خود شیفته تر و خود محورتر بودم، به تنها چیزی که فکر می کردم رشد خودم بود. مثل وقتیکه آدم کولر گازی روشن می کند بدون توجه به اثرات زیست محیطی یا نیازهای ضروری دیگران به برق یا اثرات خوب احتمالی تجربه کردن دمای سی و سه درجه سانتیگراد در وسط تیر ماه. بیست سال شاید هم سی سال به این منوال گذشت و من متوجه تغییر هیچ فصلی در زندگیم نشدم. چرا که وقتی خودت باشی و خودت، تغییر فصل اساسا معنی پیدا نمی کند. خیلی هم که در جستجوی زمان از دست رفته،  کند و کاو کنی، تنها می توانی چند تغییر بزرگ یا نقطه عطف در زندگی گذشته ات پیدا کنی. آیا می توان گفت که تغییر فصل، شیفت شبکه ای از چیزهای مهم است که لزوما همه عناصر آن بدون واسطه برای ما مهم نیستند یا ما بدون واسطه برای آنها مهم نیستیم؟

زرخشت همیشه قلمرو بلا منازع عسل و بچه هایش بود تا اینکه هفته قبل سر و کله هنک (Hank) پیدا شد. هنک توله سگ دو ماهه ای است که دوست عزیزی که خیلی به ما اهمیت می دهد، او را از همسایه ویلای برادر خانم برادرش در هشتگرد برای ما خرید. (تنها در هدیه داده شدن یک سگ خدا می داند چند نفر به چند نفر و چند چیز اهمیت داده اند.) به دنیا آمدن هنک تقریبا همزمان شده بود با تصمیم ما برای مهاجرت به زرخشت و تغییر در خیلی چیزهای دیگر که اهمیتشان بیشتر یا کمتر شده بود.

یکی از موجوداتی که به این تغییر فصل پا گذاشتند عسل و چهار بچه گربه ای هستند که سه ماه پیش به دنیا آمده اند. آنها برخلاف قبل و بنا به ترس غریزی از سگها، خیلی کمتر آفتابی می شوند و محل بازی و غذا خوردنشان به جنوب خانه و کنار دروازه محدود شده است. توجه و اهمیت دادن ما به آنها هم محدود شده است به زمانهایی که خیلی دلمان برایشان می سوزد و خیلی میو میو می کنند و هنک بسته است و چیزی برای خوردن دم دست پیدا می شود که به آنها بدهیم.

هنک
هنک

 

در مقابل، هنک – در این سن- باید روزی چهار وعده غذا – شامل تخم مرغ، سبزیجات، میوه، ماست، گوشت و استخوان قرمز و سفید – سر ساعت بخورد. کلی هم نیاز به توجه، بازی و آموزش و پرورش دارد که روزانه با مراجعه به کتابها و سایتهای مختلف تلاش می کنیم خدای نکرده کم و کسری نداشته باشد.

بخش دیگری از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) تطبیق با فصل نو، رها کردن چیزهای متعلق به فصل گذشته است. آدم از کجا باید بفهمد که یک چیز متعلق به فصل گذشته بوده و حالا زمان آن فرا رسیده است که رهایش کند؟ آدم از آنجاییکه به تملک و جمع کردن و رها نکردن علاقه زیادی دارد معمولا این کار را نمی کند. منظورم جنبه عرفانی آزاد بودن ز هر چه رنگ تعلق پذیرد نیست. منظورم بی ربط زندگی نکردن در فصلی از زندگی است که already سپری شده است.

بی ربط زندگی کردن در فصلی از زندگی که سپری شده است به چه معناست؟ این موضوع را هر کسی فقط خودش می تواند تشخیص بدهد. مثال افراطی بی ربط زندگی کردن که به ذهن من می رسد کسانی هستند که هنوز بعد از چهل سال طرفدار رژیم گذشته هستند. یا پیرمردهایی که تاتوی روی بازویشان را بیرون می اندازند. یا پیرزنهایی که به همه جایشان ژل تزریق می کنند. منظورم را متوجه می شوید؟

من یک آرزو/خیال/توهم برای ساختن یک خانه داشتم. این آرزو خیلی زود تبدیل شد به یک الزام اختیاری که از آن نه گریزی داشتم و نه گزیری. در این فصل چهار پنج ساله که دارد به انتها نزدیک می شود، برایم اهمیت داشت که معماری یک خانه را تجربه بکنم (یا حداقل مجبور بودم آنرا کامل کنم). حالا حس می کنم که زمان رها کردن چیزی (چیزهایی) دارد فرا می رسد. مبادا که چهار سال بعد، پیرمردی اینجا از اینکه چنین بنای باشکوهی را با چه مرارتها و چه خلاقیتهایی ساخته است لاف خارج از کانتکست بزند.

 

پیچیدگیهای انعام دادن

الف- مگر حقوق نمی گیرد؟ اصلا چرا باید انعام داد؟

الف-الف– کارگران کارواش ظاهرا حقوق نمی گیرند. چرا به آنها حقوق نمی دهند؟ آیا این کار قانونی است؟ به جای اینکه به آسمان پائیزی نگاه کنید این سؤالها ممکن است ذهن شما را درگیر کنند.

الف-الف-الف– کسی ممکن است حقوق بگیرد و یک مشتری هم از سرویس طرف خوشش بیاید و بخواهد انعام بدهد.

ب- اگر تعداد مشتریانی که انعام می دهند زیاد بشوند، ممکن است انعام گرفتن برای سرویس دهنده یک امر عادی تلقی شده و مشتریانی را که نمی خواهند انعام بدهند برای انعام دادن تحت فشار قرار بدهد.

ب-ب- اگر تعداد مشتریانی که انعام می دهند زیاد بشوند، ممکن است انعام گرفتن برای سرویس دهنده یک امر عادی تلقی شده و با پایین آوردن کیفیت سرویسش از مشتریانی که قبلا می خواستند انعام بدهند و حالا دیگر تمایلی به این کار ندارند باز هم انعام بگیرد.

ج- چقدر باید انعام داد؟ درصدی از مبلغ کل سرویس؟ پول چایی؟ اینقدر که یارو – هر چقدر هم که کار کند – نتواند بیشتر از روزی 50 هزار تومان کاسب بشود؟

د- اگر ندانی چقدر باید انعام بدهی – در مثال کارواش – در حین شسته شدن ماشینت دائما باید به دست صاحبان ماشینهای قبلی نگاه کنی که ببینی چقدر انعام می دهند. معمولا این کار را یواشکی و با اسکناس لوله شده انجام می دهند و دیدن مبلغ تقریبا غیر ممکن است.

ه- اگر کم انعام بدهی ممکن است: الف- عذاب وجدان بگیری. ب- در هنگام پرداخت انعام، سرویس دهنده یا این موضوع را یادآوری و انعام بیشتری طلب کند یا نگاه بدی به آدم بکند که هر دو حالت معمولا کمی اضطراب اجتماعی بدنبال دارند.

و- اگر زیاد انعام بدهی ممکن است: الف- شروع به خود خوری کنی که این یارو از تو بیشتر درآمد دارد و چرا کسی به تو انعام نمی دهد و الخ. ب- آن مقدار از انعام برای سرویس دهنده عادی تلقی شود و از این به بعد کسانی که انعامشان تا به امروز کم نبود با مشکل کم انعام دادن (ه) مواجه بشوند. بنابراین:

و-و- کم انعام دادن شاید ناسپاسی از سرویس دهنده باشد ولی زیاد انعام دادم قطعا بی مسئولیتی اجتماعی است.

ز- سرویس دهنده برای اینکه انعام بیشتری بگیرد کارهایی غیر ضروری انجام می دهد که هم برای محیط زیست و هم برای زمان سرویس گیرنده ضرر دارند. در مثال کارواش دو بار به ماشین کف می زند یا سطوح داخلی را چند بار دستمال.

ح- سرویس دهنده ممکن است بر اساس حدس خود و از روی تجربیات قبلی، میزان سخاوت سرویس گیرنده را پیش بینی کند و کیفیت سرویسش را مطابق حدس خود تنظیم. این مشکل بسته به واکنش سرویس گیرنده می تواند با ترکیبی از مشکلات (و) و (ه) همراه گردد.

ط- اگر پول خرد همراه نداشته باشید و برای 3000 تومان انعام دادن یک اسکناس 5 هزار تومانی بدهید و دو هزار تومان باقی پولتان را طلب کنید، اگر چه کار شما یک تعامل اقتصادی منطقی محسوب می شود ولی به هزار و یک دلیل صورت خوشی ندارد. مخصوصا اگر سرویس دهنده بگوید پول خرد ندارد.

ط-ط- ممکن است به خاطر بسپارید که برای سرویسهای واجب الانعام مثل کارواش یا هتل پول خرد به همراه داشته باشید. اگر چه کار شما یک یادگیری منطقی از تعاملات اقتصادی گذشته محسوب می شود ولی به هزار و یک دلیل ممکن است در شما حس بدی ایجاد کند. مخصوصا اگر باز هم فراموش کنید که پول خرد به همراه داشته باشید.

ی- مشاغلی – مثل باربر هتل یا آبدارچی آژانس املاک – که صرفا از روی اتفاقی انعام دادن چند مشتری بوجود آمده اند و به جز انعام گرفتن ارزش دیگری خلق نمی کنند، صرفا با اتفاقی انعام ندادن چند مشتری از بین نمی روند.

پیچیدگیهای سبقت گرفتن

سرعت جلویی از سرعت شما کمتر است و از خط سبقت کنار نمی رود

سرعت عقبی از سرعت شما بیشتر  است ولی قبل از اینکه از خط سبقت کنار بروید از خط کناری از شما سبقت می گیرد

سرعت شما از سرعت جلویی بیشتر است و قبل از اینکه از جلویی سبقت بگیرید یک نفر دیگر از عقب به شما  می رسد که سرعتش از هر دوی شما بیشتر است و می خواهد از هر دوی شما همزمان سبقت بگیرد

بعد از سبقت گرفتن از جلویی به کسی می رسید که سرعتش از سرعت جلویی قبلی کمتر است و از خط سبقت کنار نمی رود و در این حین جلویی قبلی به شما می رسد و می خواهد از شما و جلویی فعلی شما همزمان سبقت بگیرد

جلویی بعد از اینکه از خط سبقت کنار می رود سرعتش را زیاد می کند و شما دیگر نمی توانید با رعایت سرعت مجاز از او سبقت بگیرید

عقبی با نور بالا به شما می رسد و شما از خط سبقت کنار می روید او هم کنار می رود و سبقت نمی گیرد

 جلویی از خط سبقت کنار می رود ولی نه به اندازه کافی که شما بتوانید سبقت بگیرید

جلویی برای مدت طولانی از خط سبقت کنار نرفته و صف سبقت آنقدر طولانی شده است که به شما احساس عدم کنترل روی سبقت گرفتن دست می هد

جلوی شما کسی نیست که از او سبقت بگیرید

عقب شما کسی نیست که از شما سبقت بگیرد

پیچیدگیهای کاری

1- کارت را خیلی دوست داری ولی کار کردن با بعضی از همکارانت را دوست نداری

2- کارت را دوست نداری ولی محیط کارت و مخصوصا بعضی از همکارانت را خیلی دوست داری

3- محیط کارت را دوست نداری ولی محیط خانه را هم دوست نداری

4- کارت را دوست داری ولی فکر می کنی که این کاری که الان انجام می دهی کار تو نیست

5- کارت را خیلی دوست داری ولی دوست داشتی که می توانستی آنرا آنطور (هر وقت) که دلت می خواهد انجام بدهی

6- خیلی دوست داری کار کنی ولی دقیقا نمی دانی که دوست داری چه کار کنی

7- اگر لازم باشد هر کاری حاضری بکنی ولی هنوز لازم نشده است

8- ترجیح می دهی هیچ کاری نکنی تا اینکه کاری را که دلت نمی خواهد بکنی

9- کارهایی را دوست داری که در آنها کار زیادی نکنی

10- هم دوست نداری کار کنی و هم دوست داری کار کنی

مطالب مرتبط:

ده دلیل برای ترک کار