بایگانی دسته: پدیده شناسی

بابا نان داد. ولی به چه قیمتی؟

پدربزرگ من خاطره ای از دوران کودکیش با این مضمون برای ما تعریف می کرد: در زمانیکه نان به شدت در قزوین (و احتمالا بقیه شهرها) کم شده بود و صف نانواییها خیلی طولانی، یک روز رضاشاه به قزوین می رود و ناشناس وارد یک نانوایی سنگکی در خیابان سپه می شود. رضاشاه از نانوا دلیل صف طولانی را می پرسد و نانوا کمبود آرد را بهانه می کند. رضا شاه به انبار کنار نانوایی می رود و می بیند پر از کیسه های آرد است. همان موقع به افرادش که بیرون مغازه ایستاده بودند دستور می دهد دو نانوا را داخل تنور بیندازند و دریچه تنور را با آجر ببندند. به بقیه نانواها هم دستور می دهد که قبل از طلوع آفتاب شروع به پختن نان کنند و بعد از آن همیشه روی پیشخوان نانوایی ها نان فراوانی موجود بوده است.

این داستان احتمالا به سالهایی مربوط می شود که آرد و غلات به دلیل خشکسالی کمیاب بوده و تهیه و توزیع آن در اختیار حکومت بوده است. چرا که سالها پس از آن و حتی در دوران کودکی مادر من، خانواده پدربزرگم در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند.

خاطره خود من از کمبود نان و صف های طولانی نانوایی مربوط به دهه شصت یعنی زمان جنگ ایران و عراق است. بعضی وقتها بعد از دو سه ساعت انتظار، آخرین نان را نفر جلویی می خرید و من دست خالی به خانه بر می گشتم. بعضی وقتها هم من آخرین نان را می خریدم و نفر عقبی دست خالی به خانه برمی گشت.

نه به دلیل اینکه مملکت دیگر رضاشاهی نداشت که دو نفر نانوا را درون تنور بیندازد. و نه حتی به دلیل اینکه شرایط سخت جنگ که در آن، هر روز جوانهای زیادی در جبهه های جنگ شهید می شدند، این کمترین از خود گذشتگی را از ما که در خانه های امنمان دور از جبهه زندگی می کردیم، طلب می کرد.

تنها به این دلیل احمقانه که ما به عنوان یک جامعه یا ملت باور کرده بودیم که نان را باید نانوا بپزد.

وگرنه در همان زمان جنگ پختن نان در خانه به مراتب آسان تر و شدنی تر از انتظار در صف های طولانی نان و خریدن نانی بود که به لعنت خدا نمی ارزید. از آن جالب تر این بود که بزرگتر های خانواده در آن زمان خاطره روشنی از روزهایی که در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند در حافظه شان بود. ولی حتی یک بار هم – حداقل در محیطی که من در آن بزرگ شدم – این ایده مطرح نشد که به جای این همه دردسر کشیدن و دست خالی برگشتن از صف های طویل نانوایی و نان بی کیفیت خوردن، می توان در خانه نان پخت. همانطور که باور داشتیم و داریم که در خانه می توان کته پخت. همانطور که باور داشتیم می توان آبگوشت پخت. یا قورمه سبزی. یا عدس پلو. چه فرقی دارد؟ ولی ما و خیلیهای دیگر باور نداشتیم که می توان در خانه نان پخت و تنها چیزی که لازم دارد آرد و نمک و آب است.

شاید چون یکی از اولین درسهایی که در کلاس اول دبستان یاد می گرفتیم با جمله “بابا نان داد” شروع می شد.

بابا نان داد. بابا نانوا را ادب کرد. بابا قیمت نان را کنترل کرد. و الخ.

آموزش انبوه

بابا یا بابابزرگ یا بابای بزرگ نه تنها به ما نان می داد بلکه مسئولیت دادن و ساختن خیلی چیزهای دیگر را هم کم کم به عهده می گرفت. البته بیشتر از آنکه او بابای دیکتاتوری باشد و بخواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد، ما – فرزندان مام میهن – نیاز شدیدی داشتیم و داریم به baby sit شدن.

نان را باید نانوا بپزد.

خانه را پیمانکار باید بسازد.

سلامت را باید دکتر به ما بدهد.

دانش را معلم باید در اختیار ما بگذارد.

کارآفرین باید کار ایجاد کند.

آزادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی بر عهده حکومت است.

سازمان محیط زیست باید از محیط زیست مراقبت کند.

زباله را باید شهرداری جمع آوری کند.

حقوق مصرف کنندگان را باید سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان حمایت کند.

و الخ.

اگر جماعتی از روی ساده لوحی یا طمع یا هر چیزی، پولشان را به یک مؤسسه مالی اعتباری که تا دیشب حتی اسمش را کسی نشنیده است – بعد از وقوع بارها مورد مشابه کلاهبرداری از مؤسسات دیگر – بسپرند، هیچ کس حق ندارد به خود آنها بگوید که کار بسیار احمقانه ای کرده اند. یا از آنها بپرسد واقعا پیش خودشان چی فکر کرده اند؟ اگرچه مملکت باید قانون داشته باشد تا یک عده به راحتی نتوانند در روز روشن پول مردم را بخورند و الخ.  و البته که قانون داشتن مملکت و ساخته شدن مدینه فاضله هم – از خدا می داند کی – از طرف فرزندان مام میهن به بابای بزرگ برون سپاری شده است. مثل دادن نان و ساختن خانه ضد زلزله. آیا قربانی ساده لوح و کلاه بردار بد ذات در بوجود آوردن یکدیگر رابطه مرغ و تخم مرغی ندارند؟

وقتی من می نویسم قبل یا بعد زلزله هرگز کسی نمی پرسد:

صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی خودش مسئول و تاثیرگذار است؟

یکی از خوانندگان سؤالی را که همیشه پرسیده شده است مطرح می داند:

“فکر میکنم اینجوری باید پرسید:بودجه صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی او تاثیرگذار است؟”

البته که کمبود بودجه و فقر و محرومیت و زندگی با کمترین امکانات در روستاهای مرزی، در ساختن مکان زندگی تاثیرگذار هستند. شاید همدردی با کسانی که در فصل سرد سرپناهشان را از دست داده اند ایجاب کند که فعلا در چنین شرایط بحرانی از آنها یا دیگران سؤالهای سخت نپرسیم. نمی دانم. هوش اجتماعی من در حد صفر است. شاید شرایط ایجاب کند از آنهایی که 400-500 میلیون تومانشان را در سپرده گذاری از دست داده اند هم سؤال سخت نپرسیم. در هر صورت پول کمی نیست و از دست دادن آن نیاز به همدردی توسط جامعه و مسئولین را می طلبد.

از آنهایی که احساس می کنند آزادی بیان ندارند یا از آنهایی که بعد از سالها تحصیل بیکار هستند، چون احتمالا چیز زیادی یاد نگرفته اند، هم همینطور.

ولی آیا بنده اجازه دارم از کسانی که نان را قوت غالب خود می دانند و نسبت به گران شدنش و بی کیفیتی آن معترض هستند، بپرسم که چرا خودشان نان نمی پزند؟ نان پختن که دیگر پیچیدگیها یا محدودیتهای خانه ساختن یا برقرار کردن دموکراسی غربی را ندارد.

شاید زمانش رسیده باشد که جمله “بابا نان داد” را با “من نان می پزم” جایگزین کنیم. آرزوی من اینست که در مدرسه ها به بچه ها نان پختن یاد بدهم. چه اشکالی دارد که بچه ها در کلاس حرفه و فن یا هنر (البته اگر هنوز چنین کلاسهایی در نظام آموزشی جدید باقی مانده باشد) نان پختن یاد بگیرند؟ البته بهتر است کلاسی با همین عنوان در نظام آموزشی گنجانده بشود. کلاس یا ساعت یا زنگ نان پختن. حرکتی سمبولیک به نشانه اینکه می توان حداقل یک پیمانکار careless را از زندگی حذف کرد و به آن عطر و طعم و معنی بیشتری بخشید. من باور دارم بچه ای که برای خودش نان بپزد وقتی بزرگ شود، به احتمال خیلی بیشتری خواهد توانست برای خودش کار بیافریند، خانه بسازد و مهارتهایی را که به آنها نیاز دارد بدست بیاورد.

روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از همه خواسته است که برای تحول در برنامه های درسی پیشنهاد بدهند:

“برای آنکه کودکان و نوجوانان عزیز کشورمان، احساس بهتری از دوران تحصیل در مدرسه داشته باشند و به مهارت و توانمندی بالاتری برای زندگی دست یابند، ایجاد چه تحولی در محتوای برنامه‌های درسی و آموزش مدارس اولویت دارد؟ شما چه فکر می کنید؟

لطفاً با ارسال پاسخ خود به نشانی rooyesh@medu.ir و یا آدرس تلگرامی ZangeRouyesh@ به پویایی آموزش و پرورش یاری رسانید».”

پیشنهاد من اینست که بچه ها در مدرسه زنگ نان پختن داشته باشند. من هیچ تخصصی در طراحی محتوای درسی ندارم. آموزش علوم مثل ریاضی و فیزیک در مدرسه بی فایده است و به زودی پس از مدرسه، فراموش خواهد شد. مدرسه باید به بچه ها کمک کند که نیاز به baby sit شدن را پشت سر بگذارند، نه که این نیاز را در آنها آنقدر نهادینه کند که تا آخر عمر آویزان بابای بزرگ بمانند.

کم کم می توان تولید چهار تا ماده غذایی دیگر را هم به محتوای آموزشی مدارس یا دانشگاه ها اضافه کرد. مثل سبزیجات یا حتی غلات. بچه ها باید یاد بگیرند که خودشان مسئول سیر کردن شکم خودشان باشند. و از آن مهمتر اینکه باور پیدا کنند این کار شدنی است و آنها صد در صد از پسش بر می آیند.

عادت به زر زر کردن و مطالبه همه چیز از بابای بزرگ باید در سنین کودکی و در مدرسه ترک بشود.

افسانه در تنور انداختن نانواها توسط رضاشاه، بیشتر از آنکه اقتدار یا زورگویی یا خیرخواهی یک شاه دیکتاتور را نشان بدهد، انفعال ملتی را نشان می دهد که حاضرند/مجبورند ساعتها انتظار بکشند و کاری جز گریه و شکایت یا امید بستن به بابای بزرگ از دستشان بر نمی آید. این انفعال در کانتکست اقتصادی-اجتماعی صد سال قبل ایران، شاید قابل درک و شایسته همدردی باشد. ولی در ایران 1396 که بیشتر خانه ها آب و گاز لوله کشی دارند و اینترنت پرسرعت، گریه و شکایت به دلیل گران شدن پانزده درصدی نان، پدیده ای است رقت انگیز که پرسیدن سؤالهای اساسی را می طلبد که هرگز پرسیده نمی شوند.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در Letters to a Young Contrarian

 

 

 

شما همه چیز می توانید داشته باشید

شما همه چیز می توانید داشته باشید:

کاری که به آن عشق می ورزید. عشقی که دو طرفه و لایزال است و مثل سرچشمه رود نیل از قلب شما و طرف مقابل شما بی وقفه می جوشد. امنیت شغلی و مالی. یعنی جایی که دیگر نیاز نیست نگرانی مالی داشته باشید. هر چه را که دوست داشته باشید می توانید بخرید. بدنی که از دیدن آن توی آینه به خود افتخار کنید. گذشته ای که هر پنج سال آن یک کتاب الهام بخش است برای بشریت. و آینده ای که هر یک سال آن نویدبخش فرا رفتن از محدودیتهای فیزیکی و شیمیایی.

این پوپولیسم به زبان ساده است. مرض یا اگر نگویم مرض، پدیده ای که همه جا از جمله در میان کسانی که برای کوچینگ به من مراجعه می کنند به وفور دیده می شود. شعاری که برای رئیس جمهورها رای می آورد. ایده ای که چرخ اقتصاد را می چرخاند. و اندیشه ای که روح و روان میلیونها نفر را – اگر نگویم مثل خوره می خورد – به شدت به خودش مشغول می کند.

شما همه چیز می توانید داشته باشید.

این پیام از کانالهای متعدد به آدمهایی که همه چیز نمی توانند داشته باشند یا دقیقتر بگویم در حال حاضر همه چیز ندارند، داده می شود. گویی که جنبشی عالمگیر و غیر متمرکز در کار است. جنبشی مانند جنبش برابری حقوق زنان یا برابری سیاه پوستان. با همان منطق که یک زن از یک مرد چیزی کم ندارد و یک سیاه پوست از یک سفید پوست، کسی هم که همه چیز ندارد از کسی که همه چیز دارد، چیزی کم ندارد. جمله مسخره ای شد. بهتر است بگویم کسی که همه چیز ندارد با کسی که همه چیز دارد حقوق برابر دارند. این هم مسخره است. بهتر است بگویم کسی که همه چیز ندارد باید همه تلاش خودش را بکند و جامعه جهانی هم باید از او حمایت کند تا روزی همه چیز داشته باشد. گویی یک مارتین لوتر کینگ دیگر در جایی در این زمینه سخنرانی الهام بخشی کرده است. سخنرانی که با I have a dream شروع شده است.

و حالا هر کسی را که ببینی در رویای رهبر جنبش عظیم “شما همه چیز می توانید داشته باشید” سهیم است. حالا همه ما با هم دست در دست یکدیگر گذاشته ایم – حداقل به صورت ذهنی یا در شبکه های اجتماعی یا حتی ناخودآگاه – تا یکبار و برای همیشه دوران تاریک “یه چیزی باید بدی تا یه چیزی بدست بیاری” را پشت سر بگذاریم. هم به عنوان یک فرد. هم به عنوان یک ملت. و هم به عنوان یک گونه.

یکبار و برای همیشه هرم مازلو را دوباره تعریف می کنیم. با پایه ای چنان سترگ که همه نیازهای مالی ما و فرزندان ما و نوه های ما را تا چندین نسل تامین کند. مثل کوهپایه دماوند. به یک کیسه گندم و برنج یا حقوق کارمندی که دیگر ارضا شدن نیازهای اولیه نمی گویند. یک آپارتمان 65 متری که سقف بالای سر نیست. با این همه فرصت برای خلاقیت و نوآوری و بازار اپلیکیشن و فناوری با میلیونها کاربر بالقوه، بدیهی است که در پایه هرم مازلو شما همه چیز می توانید داشته باشید. البته اگر کارآفرینی جواب نداد در پزشکی همیشه به روی شما باز خواهد بود. یا هر دو با هم. با گرفتن یک تصمیم درست و ایمان به رویای رهبر جنبش، ساختن پایه هرم جدید مازلو نه تنها کاری است شدنی بلکه رسالتی است انسانی و اجتماعی که بر دوش شما گذاشته شده است. پایه یعنی لایه اول هرم که بزرگ و استوار ساخته شد مابقی خودش خودکار ساخته می شود. مثل قایقی که با کشیدن یک اهرم باد می شود. (self inflating)

اهرم: رویای جنبش پوپولیستی “شما همه چیز می توانید داشته باشید”

سلف: خود شما

باد: امنیت مالی یا همان پول در ابعاد بزرگ

در این پارادایم جدید بقیه لایه های هرم قدیمی مازلو مانند عشق، حس تعلق، اعتماد به نفس و سلف اکچوالیزیشن، بیش از آنکه یک لایه باشند گدازه های آتشفشان لایه اول هستند. یا دست کم دودی که از دهانه آن خارج می شود. دورانی که یک قرص نان برای کشیدن یک تابلو یا تحقیق درباره یک بیماری کافی بود گذشته است. حالا هنر شما مرغ است و کوهپایه عظیم امنیت مالی قبل از اینکه چهل ساله بشوید، تخم مرغ. یا برعکس. تحقق خود شما (self actualization) یعنی خلق ثروتی بزرگ و خلق ثروتی بزرگ یعنی تحقق خود شما. در جمله فوق می توانید سلف اکچوالیزیشن را با عشق یا اعتماد به نفس یا حس تعلق جایگزین کنید.

 

 

فصل نو – قرار گرفتن در الزام، فراتر از جبر و اختیار

تقریبا یک ماه است که من و مادر بچه ها به زرخشت نقل مکان کرده ایم. آپارتمان اجاره ای تهران را تحویل دادیم، نیمی از وسایلمان را در یک کانتینر اجاره ای انبار کردیم و نیم دیگر را هم که بیشترش کفش و لباس بود با خودمان به اینجا آوردیم.

اگرچه ما به دلایل زیادی این کار را انجام دادیم ولی واقعیت اینست که فرایند ساخت و شکل گیری این خانه بدون اسکان دائمی ما در آن کامل نمی شد و همیشه در حد یک “ویلا” یا خانه تعطیلات باقی می ماند. درست مثل وقتی که با یک نفر ازدواج میکنی و زیر یک سقف می روی. هم معنی آن شخص تغییر می کند و هم معنی آن سقف. و البته این تغییر به این معنی نیست که آن معانی همیشه ثابت می مانند.

انبار کانتینری

مادر بچه ها یک روز معتقد است که زرخشت بالاخره روزی در لیست میراث فرهنگی ثبت خواهد شد و روز دیگر آنرا به یک shit hole تشبیه می کند. خود من هم همینطور. البته با تعابیری متفاوت. بعضی وقتها از تجربه فضایی گوشه کنار آن خر کیف می شوم و بعضی وقتها هم نقطه هایی مانند آویز پنکه سقفی یا تیر فوقانی اتاق زیر شیروانی را بهترین محل برای آویزان کردن طناب دار خودم تصور می کنم. ظاهرا بین عشق و نفرت مرز باریکی است.

در هر صورت چیزهای زیادی در چهار پنج سال گذشته اتفاق افتاده است که ما امروز اینجا زندگی می کنیم. و وقتی چیزهای زیادی توی زندگی آدم اتفاق می افتد و چیزهای مهمی مثل محل زندگی را تغییر می دهد می توان گفت که زندگی آدم وارد فصل جدیدی شده است.

برای بعضی ها این تغییر فصل با رسیدن به یک سن خاص اتفاق می افتد. مثلا گذشتن از 40 سالگی. برای بعضی با بچه دار شدن. برای بعضی با از دست دادن یک فرد مهم مثل مادر یا همسر. بعضی ها هم مثل من حالا حالاها متوجه تغییر فصل نمی شوند. مثل آدمهایی که به زندگی با air condition عادت کرده اند. زمستان و تابستان را در یک دما سپری می کنند و هر دمایی بالاتر یا پایینتر از بیست و شش درجه سانتیگراد ناراحتشان می کند. تا اینکه بالاخره تغییرات به قدری زیاد شود که حس کردن فصل جدید و قدم گذاشتن به آن و مطابقت پیدا کردن با آن گریز ناپذیر بنماید.

بخشی از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) درک فصل نو و تطبیق با آن، به کندی و تدریجی بودن سپری شدن فصل قبل و فرا رسیدن فصل جدید مربوط می شود. آدم که یک شبه چهل ساله نمی شود. چهل سال طول می کشد تا آدم چهل ساله بشود. (جدی؟) و بعد در چهل سالگی تکه هایی از بیست و سه سالگی یا سی و پنج سالگی خود را با خود حمل می کند که لزوما در کانتکست جدید زندگیش یکپارچه نمی شوند. مثل شاخه های درختی که اواسط زمستان هنوز میوه دارند یا اواسط بهار هنوز کاملا سبز نشده اند. یا مثل زرخشت که از یک طرف تقریبا چهار سال طول کشید به عنوان یک بنا رشد کند و کامل شود و از طرف دیگر به عنوان یک خانه در فصلی جدید از زندگی ما معنای جدیدی پیدا کند. یا به کلی معنایش را از دست بدهد. (اگر آنرا بفروشیم.)

تغییر فصل، یک چیز است و رشد، یک چیز دیگر. آدم رشد را در مقیاس کوچکتری نسبت به تغییر فصل درک می کند. مثل رشد یک بچه یا یک درخت یا درک یک فرد. تغییر فصل اما تعادل و توازن جدیدی از بالا پایین رفتن، پیر و جوان شدن و مرگ و زندگی مجموعه ای در هم تنیده از عناصر در یک کانتکست است. آیا می توان گفت که رشد بار مثبت دارد و تغییر فصل بار خنثی؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل در وحدت یین و یانگ اتفاق می افتد؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل تنها در یک اکوسیستم معنادار است؟ آیا می توان گفت که آدم برای اینکه تغییر فصل زندگیش را حس کند باید خودش را با چهار تا چیز دیگر یکپارچه ببیند و از یک پیکر بداند؟ آیا اصلا مهم است که آدم در زندگیش تغییر فصل حس کند؟ آیا اصلا تغییر فصل واقعیت دارد؟ آیا نگرش فصلی به زندگی، به ما کمک می کند تا زندگی بهتری داشته باشیم؟

نمی دانم. مثل خیلی چیزها بستگی دارد به خیلی چیزها.

تغییر فصل

بسته به اینکه به چند تا چیز اهمیت بدهید و چقدر معتقد باشید که آن چیزها هم حق دارند به چیزهایی که ممکن است برای شما بی اهمیت باشند، اهمیت بدهند. بسته به این که معتقد باشید تغییر فصل دست شما نیست و شما فقط یکی از خدا می داند چندین عنصر تشکیل یا تغییر دهنده آن هستید. بسته به اینکه چقدر تمایل داشته باشید هم درخت را ببینید و هم جنگل را.

در سالهای قبل که نسبت به امروز، خود شیفته تر و خود محورتر بودم، به تنها چیزی که فکر می کردم رشد خودم بود. مثل وقتیکه آدم کولر گازی روشن می کند بدون توجه به اثرات زیست محیطی یا نیازهای ضروری دیگران به برق یا اثرات خوب احتمالی تجربه کردن دمای سی و سه درجه سانتیگراد در وسط تیر ماه. بیست سال شاید هم سی سال به این منوال گذشت و من متوجه تغییر هیچ فصلی در زندگیم نشدم. چرا که وقتی خودت باشی و خودت، تغییر فصل اساسا معنی پیدا نمی کند. خیلی هم که در جستجوی زمان از دست رفته،  کند و کاو کنی، تنها می توانی چند تغییر بزرگ یا نقطه عطف در زندگی گذشته ات پیدا کنی. آیا می توان گفت که تغییر فصل، شیفت شبکه ای از چیزهای مهم است که لزوما همه عناصر آن بدون واسطه برای ما مهم نیستند یا ما بدون واسطه برای آنها مهم نیستیم؟

زرخشت همیشه قلمرو بلا منازع عسل و بچه هایش بود تا اینکه هفته قبل سر و کله هنک (Hank) پیدا شد. هنک توله سگ دو ماهه ای است که دوست عزیزی که خیلی به ما اهمیت می دهد، او را از همسایه ویلای برادر خانم برادرش در هشتگرد برای ما خرید. (تنها در هدیه داده شدن یک سگ خدا می داند چند نفر به چند نفر و چند چیز اهمیت داده اند.) به دنیا آمدن هنک تقریبا همزمان شده بود با تصمیم ما برای مهاجرت به زرخشت و تغییر در خیلی چیزهای دیگر که اهمیتشان بیشتر یا کمتر شده بود.

یکی از موجوداتی که به این تغییر فصل پا گذاشتند عسل و چهار بچه گربه ای هستند که سه ماه پیش به دنیا آمده اند. آنها برخلاف قبل و بنا به ترس غریزی از سگها، خیلی کمتر آفتابی می شوند و محل بازی و غذا خوردنشان به جنوب خانه و کنار دروازه محدود شده است. توجه و اهمیت دادن ما به آنها هم محدود شده است به زمانهایی که خیلی دلمان برایشان می سوزد و خیلی میو میو می کنند و هنک بسته است و چیزی برای خوردن دم دست پیدا می شود که به آنها بدهیم.

هنک
هنک

 

در مقابل، هنک – در این سن- باید روزی چهار وعده غذا – شامل تخم مرغ، سبزیجات، میوه، ماست، گوشت و استخوان قرمز و سفید – سر ساعت بخورد. کلی هم نیاز به توجه، بازی و آموزش و پرورش دارد که روزانه با مراجعه به کتابها و سایتهای مختلف تلاش می کنیم خدای نکرده کم و کسری نداشته باشد.

بخش دیگری از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) تطبیق با فصل نو، رها کردن چیزهای متعلق به فصل گذشته است. آدم از کجا باید بفهمد که یک چیز متعلق به فصل گذشته بوده و حالا زمان آن فرا رسیده است که رهایش کند؟ آدم از آنجاییکه به تملک و جمع کردن و رها نکردن علاقه زیادی دارد معمولا این کار را نمی کند. منظورم جنبه عرفانی آزاد بودن ز هر چه رنگ تعلق پذیرد نیست. منظورم بی ربط زندگی نکردن در فصلی از زندگی است که already سپری شده است.

بی ربط زندگی کردن در فصلی از زندگی که سپری شده است به چه معناست؟ این موضوع را هر کسی فقط خودش می تواند تشخیص بدهد. مثال افراطی بی ربط زندگی کردن که به ذهن من می رسد کسانی هستند که هنوز بعد از چهل سال طرفدار رژیم گذشته هستند. یا پیرمردهایی که تاتوی روی بازویشان را بیرون می اندازند. یا پیرزنهایی که به همه جایشان ژل تزریق می کنند. منظورم را متوجه می شوید؟

من یک آرزو/خیال/توهم برای ساختن یک خانه داشتم. این آرزو خیلی زود تبدیل شد به یک الزام اختیاری که از آن نه گریزی داشتم و نه گزیری. در این فصل چهار پنج ساله که دارد به انتها نزدیک می شود، برایم اهمیت داشت که معماری یک خانه را تجربه بکنم (یا حداقل مجبور بودم آنرا کامل کنم). حالا حس می کنم که زمان رها کردن چیزی (چیزهایی) دارد فرا می رسد. مبادا که چهار سال بعد، پیرمردی اینجا از اینکه چنین بنای باشکوهی را با چه مرارتها و چه خلاقیتهایی ساخته است لاف خارج از کانتکست بزند.

 

پیچیدگیهای انعام دادن

الف- مگر حقوق نمی گیرد؟ اصلا چرا باید انعام داد؟

الف-الف– کارگران کارواش ظاهرا حقوق نمی گیرند. چرا به آنها حقوق نمی دهند؟ آیا این کار قانونی است؟ به جای اینکه به آسمان پائیزی نگاه کنید این سؤالها ممکن است ذهن شما را درگیر کنند.

الف-الف-الف– کسی ممکن است حقوق بگیرد و یک مشتری هم از سرویس طرف خوشش بیاید و بخواهد انعام بدهد.

ب- اگر تعداد مشتریانی که انعام می دهند زیاد بشوند، ممکن است انعام گرفتن برای سرویس دهنده یک امر عادی تلقی شده و مشتریانی را که نمی خواهند انعام بدهند برای انعام دادن تحت فشار قرار بدهد.

ب-ب- اگر تعداد مشتریانی که انعام می دهند زیاد بشوند، ممکن است انعام گرفتن برای سرویس دهنده یک امر عادی تلقی شده و با پایین آوردن کیفیت سرویسش از مشتریانی که قبلا می خواستند انعام بدهند و حالا دیگر تمایلی به این کار ندارند باز هم انعام بگیرد.

ج- چقدر باید انعام داد؟ درصدی از مبلغ کل سرویس؟ پول چایی؟ اینقدر که یارو – هر چقدر هم که کار کند – نتواند بیشتر از روزی 50 هزار تومان کاسب بشود؟

د- اگر ندانی چقدر باید انعام بدهی – در مثال کارواش – در حین شسته شدن ماشینت دائما باید به دست صاحبان ماشینهای قبلی نگاه کنی که ببینی چقدر انعام می دهند. معمولا این کار را یواشکی و با اسکناس لوله شده انجام می دهند و دیدن مبلغ تقریبا غیر ممکن است.

ه- اگر کم انعام بدهی ممکن است: الف- عذاب وجدان بگیری. ب- در هنگام پرداخت انعام، سرویس دهنده یا این موضوع را یادآوری و انعام بیشتری طلب کند یا نگاه بدی به آدم بکند که هر دو حالت معمولا کمی اضطراب اجتماعی بدنبال دارند.

و- اگر زیاد انعام بدهی ممکن است: الف- شروع به خود خوری کنی که این یارو از تو بیشتر درآمد دارد و چرا کسی به تو انعام نمی دهد و الخ. ب- آن مقدار از انعام برای سرویس دهنده عادی تلقی شود و از این به بعد کسانی که انعامشان تا به امروز کم نبود با مشکل کم انعام دادن (ه) مواجه بشوند. بنابراین:

و-و- کم انعام دادن شاید ناسپاسی از سرویس دهنده باشد ولی زیاد انعام دادم قطعا بی مسئولیتی اجتماعی است.

ز- سرویس دهنده برای اینکه انعام بیشتری بگیرد کارهایی غیر ضروری انجام می دهد که هم برای محیط زیست و هم برای زمان سرویس گیرنده ضرر دارند. در مثال کارواش دو بار به ماشین کف می زند یا سطوح داخلی را چند بار دستمال.

ح- سرویس دهنده ممکن است بر اساس حدس خود و از روی تجربیات قبلی، میزان سخاوت سرویس گیرنده را پیش بینی کند و کیفیت سرویسش را مطابق حدس خود تنظیم. این مشکل بسته به واکنش سرویس گیرنده می تواند با ترکیبی از مشکلات (و) و (ه) همراه گردد.

ط- اگر پول خرد همراه نداشته باشید و برای 3000 تومان انعام دادن یک اسکناس 5 هزار تومانی بدهید و دو هزار تومان باقی پولتان را طلب کنید، اگر چه کار شما یک تعامل اقتصادی منطقی محسوب می شود ولی به هزار و یک دلیل صورت خوشی ندارد. مخصوصا اگر سرویس دهنده بگوید پول خرد ندارد.

ط-ط- ممکن است به خاطر بسپارید که برای سرویسهای واجب الانعام مثل کارواش یا هتل پول خرد به همراه داشته باشید. اگر چه کار شما یک یادگیری منطقی از تعاملات اقتصادی گذشته محسوب می شود ولی به هزار و یک دلیل ممکن است در شما حس بدی ایجاد کند. مخصوصا اگر باز هم فراموش کنید که پول خرد به همراه داشته باشید.

ی- مشاغلی – مثل باربر هتل یا آبدارچی آژانس املاک – که صرفا از روی اتفاقی انعام دادن چند مشتری بوجود آمده اند و به جز انعام گرفتن ارزش دیگری خلق نمی کنند، صرفا با اتفاقی انعام ندادن چند مشتری از بین نمی روند.

پیچیدگیهای سبقت گرفتن

سرعت جلویی از سرعت شما کمتر است و از خط سبقت کنار نمی رود

سرعت عقبی از سرعت شما بیشتر  است ولی قبل از اینکه از خط سبقت کنار بروید از خط کناری از شما سبقت می گیرد

سرعت شما از سرعت جلویی بیشتر است و قبل از اینکه از جلویی سبقت بگیرید یک نفر دیگر از عقب به شما  می رسد که سرعتش از هر دوی شما بیشتر است و می خواهد از هر دوی شما همزمان سبقت بگیرد

بعد از سبقت گرفتن از جلویی به کسی می رسید که سرعتش از سرعت جلویی قبلی کمتر است و از خط سبقت کنار نمی رود و در این حین جلویی قبلی به شما می رسد و می خواهد از شما و جلویی فعلی شما همزمان سبقت بگیرد

جلویی بعد از اینکه از خط سبقت کنار می رود سرعتش را زیاد می کند و شما دیگر نمی توانید با رعایت سرعت مجاز از او سبقت بگیرید

عقبی با نور بالا به شما می رسد و شما از خط سبقت کنار می روید او هم کنار می رود و سبقت نمی گیرد

 جلویی از خط سبقت کنار می رود ولی نه به اندازه کافی که شما بتوانید سبقت بگیرید

جلویی برای مدت طولانی از خط سبقت کنار نرفته و صف سبقت آنقدر طولانی شده است که به شما احساس عدم کنترل روی سبقت گرفتن دست می هد

جلوی شما کسی نیست که از او سبقت بگیرید

عقب شما کسی نیست که از شما سبقت بگیرد

پیچیدگیهای کاری

1- کارت را خیلی دوست داری ولی کار کردن با بعضی از همکارانت را دوست نداری

2- کارت را دوست نداری ولی محیط کارت و مخصوصا بعضی از همکارانت را خیلی دوست داری

3- محیط کارت را دوست نداری ولی محیط خانه را هم دوست نداری

4- کارت را دوست داری ولی فکر می کنی که این کاری که الان انجام می دهی کار تو نیست

5- کارت را خیلی دوست داری ولی دوست داشتی که می توانستی آنرا آنطور (هر وقت) که دلت می خواهد انجام بدهی

6- خیلی دوست داری کار کنی ولی دقیقا نمی دانی که دوست داری چه کار کنی

7- اگر لازم باشد هر کاری حاضری بکنی ولی هنوز لازم نشده است

8- ترجیح می دهی هیچ کاری نکنی تا اینکه کاری را که دلت نمی خواهد بکنی

9- کارهایی را دوست داری که در آنها کار زیادی نکنی

10- هم دوست نداری کار کنی و هم دوست داری کار کنی

مطالب مرتبط:

ده دلیل برای ترک کار

پیچیدگیهای داشتن

آدم وقتی یک چیز را بدست می آورد (یعنی از آن به بعد می تواند بگوید که او آن چیز را دارد) فقط آن چیز را بدست نمی آورد. چیزهای دیگری را هم بدون اینکه خودش بخواهد یا بداند، بلافاصله صاحب می شود. گویی که جهان هستی می خواهد تلاش ما را برای بدست آوردن آن چیز با دادن یک هدیه جبران کند. درست مثل سینمای خانگی رایگان که هدیه ای است برای خریدن یکدستگاه تلویزیون 85 اینچ.

شما را نمی دانم ولی من به یاد ندارم که تا به امروز کسی به من گفته باشد: “پسر جان حالا که شروع کرده ای به داشتن چیزهای بیشتر و ایده ها و باورها و رابطه های بیشتر، چیزهایی هست که بهتر است درباره داشتن چیزها بدانی.” یا یک همچین چیزی. اصولا منبع مستقیمی برای یادگیری در زمینه داشتن وجود ندارد. تنها آموزه مرتبطی که در زندگی خودم به ذهنم می رسد اینست که “قدر چیزهایی را که داری بدان.”

من مخصوصا در یک دهه اخیر سعی کرده ام که سپاسگزار چیزهایی که دارم باشم و این احساس را دائما در خودم تقویت کنم. ولی مشکل اینجاست که داشتن چیزی همیشه احساسات دیگری علاوه بر احساس سپاسگزاری در من بوجود آورده است. احساساتی که گاهی مثل موجهای یک دریای خروشان آدم را با خودش می برد و گاهی هم مثل آفتاب سوزان کویر پوست آدم را می سوزاند. داشتن یک چیز چه چیزی را در درون آدم تغییر می دهد؟ یا در بیرون او؟

داشتن یک چیز به صورت پیش فرض مساوی است با داشتن چیزهای زیر:

الف- ترس

اولین چیزی که ما با داشتن یک چیز صاحب می شویم، ترس از دست دادن آن چیز است. ترس از دست دادن ثروت. جوانی. سلامت. خوانندگان وبلاگ. این ترس ممکن است از فرد به جامعه فرا برود. ترس از گرم شدن کره زمین. ترس از منقرض شدن نسل گونه های گیاهی و جانوری. والخ. ما چرا از منقرض شدن نسل فلان ببر می ترسیم؟ قبل از هر چیز چون ما نسل فلان ببر را در محیط زیست خود داریم. هیچ آدم نسبتا عاقلی از منقرض شدن نسل دایناسورها نمی ترسد.

ب- مقایسه

چیز دیگر، بلیط ورود به یک مسابقه ذهنی است. مسابقه با بقیه آدمهایی که آن چیز را دارند. مسابقه هم از نظر کیفی و هم از نظر کمی. شما از وقتی که صاحب یک خودرو می شوید شروع می کنید به مقایسه خودرو خود با خودرو دیگران. شما پراید دارید و فلانی سمند. شما یک خودرو دارید و فلانی دو خودرو. ممکن است بگویید کسی هم که خودرو ندارد خودش را با دارندگان خودرو مقایسه می کند. بله ولی این مقایسه با مقایسه قبلی تفاوت ماهیتی دارد. مقایسه فرد بی خودرو با فرد خودرو دار فاقد روح یا حداقل فاقد جزئیات است. مقایسه ای است در حد چهار کلمه “او دارد، من ندارم.” همین. ولی حالا شما می توانید شانزده هزار قطعه خودرو خودتان را با شانزده هزار قطعه خودرو طرف مقابل مقایسه کنید. شانزده هزار قطعه به علاوه ترکیباتشان و همچنین کیفیت سیستمهای ترکیبیشان. از صدای بوق گرفته تا قدرت موتور. از روکش صندلی ها گرفته تا ظرفیت صندوق عقب. از حجم موتور گرفته تا سایز چرخ ها. از حس سوار شدن گرفته تا حس سوار کردن. و الخ.

فرقی نمی کند که آن چیز یک خودرو باشد یا یک فرزند یا یک مدرک دانشگاهی یا یک وبلاگ یا یک کتاب یا یک دوست یا یک آپارتمان یا یک همسر. در ضمن ورود مجانی به مسابقه فوق الذکر شامل چیزهای غیر اکتسابی مثل پدر، مادر، خواهر، برادر، سایر اعضای خانواده، شهر و کشور محل تولد، قد، سایز و شکل بینی یا سایر اعضای بدن، خصوصیات شخصیتی، رنگ چشم، تن صدا و غیره هم می شود. این یک مسابقه “دربرگیرنده” است. به عبارت دیگر در هنگام مقایسه شما مجاز هستید کلیه چیزهایی را هم که آن چیز موضوع مقایسه به صورت اکتسابی یا غیر اکتسابی دارد، به مقایسه بگذارید. بدیهی است که این کار به شکل نامحدود ممکن است تکرار شود و تنها عامل محدود کننده قدرت پردازشگر پردازنده مسابقه خواهد بود. برای مثال زمانیکه شما کشور محل تولد خودتان را با کشور محل تولد یک بلژیکی مقایسه می کنید، مجاز هستید همه چیزهایی را که یک کشور دارد به همراه همه چیزهایی که آن چیزها دارند، با همه چیزهای کشور مقابل و همه چیزهایی که آن چیزها دارند، مقایسه کنید. از تاریخ یا آب و هوا گرفته تا درآمد سرانه ناخالص ملی تا فرهنگ تا متوسط قد آدمها. چرا؟ چون شما یک کشور محل تولد دارید. یا می توانید همه چیزهای پدرتان را با همه چیزهای پدر دوستتان مقایسه کنید. چرا؟ چون شما یک پدر دارید. کسی که پدر ندارد اصولا در این مسابقه حضور ندارد.

تعداد کسانی که چیزی شبیه چیز شما دارند هم در این مسابقه بسیار اهمیت پیدا می کند. بسته به نوع رابطه ای که شما با آن چیز دارید، گاهی دوست دارید که تعداد آدمهایی که شبیه آن چیز را دارند زیاد باشد. مثل داشتن یک باور یا یک عقیده. گاهی هم دوست دارید تعداد آنها کم باشد. مثل داشتن جواهرات یا خودروهای لوکس و گران قیمت.

ج- شک

چیز بعدی که به محض اکتساب یک چیز به صورت رایگان به ما داده می شود، شک است. ارزششو داشت؟ آیا با صرف هزینه یا زمان یا انرژی کمتری نمی شد همان چیز را بدست آورد؟ اگر دو دقیقه بعد از خریدن یک جفت کفش متوجه بشوید که همان کفش را مغازه دیگری ممکن است ارزانتر بفروشد، چه حسی خواهید داشت؟ این حس همان چیزی است که داشتن یک چیز را همراهی می کند. البته به این سادگی ها هم نیست. بعد پیچیده این حس زمانی بر شما آشکار می شود که شروع کنید به در نظر گرفتن جایگزین های آن چیزی که الان دارید. اگر به جای کفش قهوه ای، کفش مشکی خریده بودید. اگر به جای کفش، کت خریده بودید. اگر به جای حریدن کفش، پولش را توی بانک گذاشته بودید. یا اصلا اگر با پولی که بابت آن کفش پرداخت کردید، کسب و کاری راه می انداختید. یا اگر آنرا به یک خیریه داده بودید. و الخ.

بعد پیچیده تر این شک زمانی بر ما نازل می شود که هزینه تمام شده یک چیز برای خودمان را با هزینه تمام شده همان چیز (یا چیز مشابه) برای فرد دیگری، مقایسه کنیم. چرا یک آدم دیگر توانسته است با صرف وقت کمتر در یک امتحان قبول بشود؟ چرا برای من اینقدر طول کشید؟ چرا فلانی توانست آن چیز را ارزانتر بخرد؟

داشتن یک چیز (چیزهای اکتسابی)  در یک زمان اتفاق می افتد. آیا در زمان مناسب صاحب آن چیز شده اید؟ قبل از دیگران؟ آیا شما اولین نفر بودید که ایده هایی جایگزین برای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی داشتید؟ من دائما ایمیل هایی دریافت می کنم که نویسندگان آنها ادعا می کنند که قبل از من ایده ای شبیه ایده کتاب “امکان” داشته اند.

مطالب مرتبط بعدی:

پیچیدگیهای نداشتن

پیچیدگیهای خواستن

پیچیدگیهای نخواستن