بایگانی دسته: پرسش

وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشی؟

من برای مدتی طولانی فقط یک سؤال داشتم:

چگونه می توانم توجه زیادی به خودم جلب کنم؟ البته این سؤال در دوره های مختلف اشکال متفاوتی پیدا می کرد. مثلا چطور می توانم خیلی پولدار بشوم. یا چطور می توانم هنرمند معروفی بشوم. یا چطور می توانم مخترع بزرگی بشوم.

گویی که همیشه داشتم به این موضوع انشا فکر می کردم: وقتی بزرگ (تر) شدی چگونه می خواهی توجه زیادی به خودت جلب کنی؟ و به جای اینکه دوصفحه انشا درباره آن بنویسم، به چسباندن یک جمله به موضوع انشا بسنده می کردم:

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با رتبه کنکور توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چکونه می خواهی با پولدار شدن توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با وبلاگ نویسی توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با ساخت یک خانه توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

والخ.

و بعد از چسباندن این دو جمله به هم و ساختن یک سؤال جدید که با سؤالهای قبلی فرق زیادی نداشت، کلی زمان و انرژی صرف می کردم که جوابش را پیدا کنم.

من هرگز نتوانستم توجه زیادی به خودم جلب کنم. شاید چون به اندازه کافی تلاش نکردم. شاید چون اصلا توجه زیادی وجود ندارد که من بتوانم آنرا به خودم جلب کنم. در هر صورت انشایی برای این موضوع ننوشتم. برای موضوع “وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟” هم همینطور.

وقتی بزرگ شدم دوست دارم چه کاره بشم؟

من دوست دارم وقتی بزرگ شدم کاشف بشوم.

کشف
کشف

 

دوست دارم بتوانم توجهم را به آدمهای جدید و چیزهای جدید جلب کنم. به چیزهایی که تا حالا به آنها توجه نکرده ام.

البته هنوز دوست دارم که توجه زیادی به خودم جلب کنم. ولی ظاهرا تعداد کسانی که قبل از من توی این صف ایستاده اند خیلی زیاد است. شاید اگر روزی کاشف خیلی خوبی بشوم، بتوانم توجه زیادی به خودم جلب کنم. WTF

دوست دارم آنقدر کاشف خوبی بشوم که بتوانم یک راهنمای ساده برای کاشف شدن بنویسم. راهنمایی که بتواند به آنهایی که نمی دانند یا می دانند که وقتی بزرگ شدند دوست دارند چه کاره بشوند کمک کند. شاید این راهنما بتواند به جلب شدن توجه زیادی به من کمک کند. WTF

راهنمای ساده برای کاشف شدن:

الف- سؤالهای خود را اساسا تغییر دهید. چسباندن یک جواب کوتاه به یک سؤال، آنرا تغییر نمی دهد. مثلا “چگونه می توانم لاغر بشوم” با “چگونه می توانم با رژیم گرفتن لاغر بشوم” هیچ فرقی ندارد.

ب- بیش از یک سؤال داشته باشید.

ج- هر سؤال را بیش از یک جا مطرح کنید.

د- به سؤالهای خود عشق نورزید. آنها را رها کنید. مخصوصا سؤالهایی را که به جواب منجر می شوند. تصور کنید که سؤالهای فعلی شما سرزمینی است که قصد دارید از آن مهاجرت کنید.

د-د- به جوابهای خود عشق نورزید. چه بخواهید و چه نخواهید آنها خیلی زود شما را ترک می کنند.

ه- وقتی به جواب می رسید، آنرا به سؤال تبدیل کنید. نوشتن یک آگهی استخدام روی وبلاگم جوابی بود برای این ُسؤال که “چگونه می توانم فردی مشتاق برای خلق محتوا پیدا کنم؟” تقاضای کارنامه از طرف متقاضیان ده ها سؤال جدید از زمان انتشار آگهی ایجاد کرده است. بعضی از این سؤالها را متقاضیان برای من فرستاده اند. بعضی از سؤالها را هم من برای آنها. هنوز جوابی در کار نیست.

و- در گفتگو با آدمهای دیگر، به سؤالهایشان گوش بدهید نه به جوابهایشان. بعد همان سؤالها را از خودشان بپرسید. اینجوری هم توجه شما به آنها جلب می شود و هم توجه آنها به شما.

ز- از دور و بر خودتان سؤال بپرسید. اگر از پدر و مادر خود سؤالی ندارید، چگونه می توانید از رئیس جمهور آمریکا سؤالی داشته باشید؟ نه جدی؟ اگر از امروز خود سؤالی ندارید، چگونه می توانید از “وقتی که بزرگ شدید” سؤالی داشته باشید؟ یا حتی برایش جوابی.

ز-ز- با توجه به آیتم قبلی، جواب “وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشی؟” می تواند F**K YOU باشد. البته بهتر است این جواب را هم به سؤال تبدیل کنید.

ح- با همه حواس و توجه خود سؤال بپرسید. تصور کنید که دریچه های زیادی دارید که آنها را به روی هر آنچه غیر از خودتان است باز می کنید. البته به انتخاب و اختیار. تصور کنید دریچه ها سؤالهای شما هستند و چیزهایی که به درون شما راه پیدا می کنند جوابهایی هستند که باید از یک دریچه دیگر به بیرون بروند و دوباره از طریق یک دریچه (سؤال) دیگر به درون بیایند.

ط- کشف کردن لزوما مثل کشف یک قاره یا یک باکتری ناشناخته نیست. پس کشف کردن چگونه است؟ رجوع شودبه آیتمهای قبلی.

ی- بیش از یک سؤال داشته باشید و هر سؤال را بیش از یک جا مطرح کنید. هر سؤال مثل یک سوراخ است و هر جایی که سؤالتان را مطرح می کنید یک دیوار. یک دیوار از زندانی که جلوی کاشف شدن شما را می گیرد. سؤالهایتان را فقط از گوگل نپرسید. یا فقط از آدمهای موفق. یا فقط از تلویزیون. یا فقط از یک کتاب.

شاید روزی برسد که دیوارهای دور و بر شما پر از سوراخهای ریز و درشت شده باشند. نیاز فطری شما به جلب توجه زیاد هم همینطور.

 

یک کوئیز دیگر

قبل از الف- فرض کنید که این کوئیز هم شباهت زیادی به کوئیز قبلی و هم تفاوت زیادی با آن دارد.

الف- فرض کنید که این شعر مولانا: “آب کم جو تشنگی آور بدست” همیشه برای شما الهام بخش بوده است.

ب- فرض کنید که با وجود الهام بخش بودن شعر فوق برای شما، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به جستجوی آب پرداخته اید.

ج- فرض کنید که تکرار عکس زیر در سه نوشته متوالی واقعا لازم بوده است.

 

د- فرض کنید که:

Knowing ignorance is strength.

Ignoring knowledge is sickness.

If one is sick of sickness, then one is not sick.

The sage is not sick because he is sick of sickness.

Therefore he is not sick.

~ Tao Te Ching

ه- فرض کنید جایی که جستجو به آخر می رسد کشف آغاز می شود.

و- فرض کنید که جستجوی جستجوی آب موجب بدست آوردن تشنگی است.

ز- فرض کنید که جستجوی بدست آوردن تشنگی فرقی با جستجوی آب ندارد.

ح- فرض کنید که فرض کردن قرار گرفتن در فضایی است که عاری از حال و هوای فضای متضادش نیست.

ط- فرض کنید که موارد د-ه-و-ز را خوب فرض نکرده اید. سعی کنید به کمک مورد ح آن موارد را خوب فرض کنید.

ی- فرض کنید که کوئیز بعدی می تواند به کمک شکل فوق و مفاهیم پرسیدن و پاسخ دادن طراحی بشود.

کوئیز بعدی

الف- فرض کنید که این نصیحت پدر سعدی که: “تو نیز اگر بخفتی به از آنکه در پوستین خلق افتی” برای شما بسیار الهام بخش بوده و هست.

ب- فرض کنید با وجود علاقه زیاد به این داستان الهام بخش از گلستان سعدی، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به انتقاد از پندار و گفتار و کردار دیگران پرداخته اید.

ج- فرض کنید زمانهایی اسم سرخپوستی شما “در پوستین خلق” بوده است.

د- فرض کنید بعضی وقتها – صرفا با یادآوری نصیحت پدر سعدی – اسم خود را به “خفته در بیرون پوستین خلق” تغییر داده اید.

ه- فرض کنید با مفهوم یین و یانگ تا حدودی ارتباط برقرار می کنید. (نیازی نیست به آن در حد کلید همه مشکلاتتان باور داشته باشید.)

و- فرض کنید انتقادهای شما را بتوان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

ز- فرض کنید که:

Keep your mouth shut,

Guard the senses,

And life is ever full.

Open your mouth,

Always be busy,

And life is beyond hope.

~Tao Te Ching

ح- فرض کنید هر چقدر هم که یین باشید بذر یانگ در شما وجود دارد. یا هر چقدر هم که یانگ باشید بذر یین در شما وجود دارد. ( این یکی را جدی جدی فرض کنید، قسمت اصلی کوئیز همین است.)

ط- فرض کنید که فرض کردن های شما را می توان داخل قسمت سفید شکل – حوالی نقطه سیاه کوچک – نقطه گذاری کرد.

ی- فرض کنید که فرض نکردن های شما را می توان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

 

 

کوئیز هفته دوم مهر

مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد را به اندازه کافی بخوانید و سپس به سؤالات زیر پاسخ دهید.

الف- یک من ماست چقدر کره می دهد؟

ب- به کجای تئوری آموزش شوپنهاور می توان انتقاد کرد؟

ج- مهمترین دلیل عدم وجود ارتباط مستقیم بین این نوشته و کامنتهای زیرش را چه می دانید؟

د- ده پیام که این مطلب منتقل می کند کدامند؟

ه- اگر از شما بخواهند که فقط یک پاراگراف نوشته فوق را نگه دارید و بقیه را حذف کنید کدام پاراگراف را نگه می دارید؟ اگر بخواهید یک پاراگراف را حذف کنید و بقیه را نگه دارید چطور؟

و- یک پاراگراف بنویسید که تکمیل کننده/جایگزین مناسبی برای مطلب فوق باشد.

ز- خواندن این مطلب چه ایده (ایده های) عمومی ممکن است در ذهن خواننده ایجاد کند؟

ح- ارتباط بین ایده های عمومی این مطلب با مشاهدات خود و همچنین ارتباط بین مشاهدات این مطلب با ایده های عمومی خود را لیست کنید و شرح دهید.

ط- جملات الهام بخش متن را شناسایی و به ترتیب الهام بخشی فهرست کنید؟

ی- با توجه به ایده های مطرح شده در متن ده هدف غائی برای آموزش برشمرید؟

پانوشت:

مدرسه وبلاگ علی سخاوتی با توجه به میزان استقبال شما از کوئیزها و امتحانات سال جاری، ممکن است در سال تحصیلی آینده تعدادی unlearner بپذیرد.

فقط کمی شادتر

سلام آقای سخاوتی
میشه بگید چه جوری میشه کمی شادتر بود؟

— منظور شما از شاد و از کمی شادتر چیست؟

حقیقتش خسته شدم از این حفره سیاه عمیقی که توی دلم هست
میخوام این بار سیاهی رو زمین بذارم.
منظورمو میفهمید؟فقط کمی شادتر

——————————————–

بله من منظور شما را کاملا می فهمم. شما از این حفره سیاه عمیقی که توی دلتان هست خسته شده اید و می خواهید این بار سیاهی را زمین بگذارید.

اجازه بدهید که وانمود کنیم اینها مفاهیم بسیار ساده ای هستند با یک تعریف مشترک میان نسلها و نژادها و فرهنگهای مختلف بشر: حفره عمیق سیاه توی دل. بار سیاهی. زمین گذاشتن بار سیاهی. فقط کمی شادتر.

و اجازه بدهید یک بار هم که شده به جای خزعبل بافتن در باب پیچیده و انتزاعی بودن مفهوم شادی، یک روش آسان، مطمئن و عملی ارائه بدهیم برای فقط کمی شادتر بودن. اوکی؟

شما یک خط پایه (baseline) شادی دارید که دانشمندان به زودی قادر خواهند بود عدد دقیق آنرا به شما بگویند. شادی شما چه از آن بالاتر برود – یعنی شادتر بشوید – و چه از آن پایین تر – یعنی ناشادتر- فرض بر این است که تمایل ذاتی-فطری-طبیعی شما در اینست که به آن خط پایه برگردید.

به عبارت دیگر فرقی نمی کند که چند میلیون دلار در لاتاری ببرید یا قطع نخاع بشوید، بعد از چند ماه سطح شاد بودن شما بر می گردد به همان جای قبلی. البته با یک تفاوت: اگر خیلی بالا بروید بعد از چند ماه بر می گردید به همان جای قبلی ولی کمی پایین تر یعنی کمی ناشادتر و اگر خیلی پایین تر بروید بعد از چند ماه بر می گردید به همان جای قبلی ولی کمی بالاتر یعنی کمی شادتر.

خانم چریل استرید نویسنده کتاب وایلد بعد از مرگ مادرش در جوانی و اعتیاد به هروئین و جدایی از همسرش، یک مسیر چند هزار کیلومتری را از جنوب تا شمال آمریکا در میان کویر و کوه و جنگل – با یک کوله پشتی سنگین، بدون تجربه و به تنهایی – به امید زمین گذاشتن بار سنگین سیاهی درونش پیاده روی می کند.

روزی چهل-پنجاه کیلومتر پیاده روی با یک کوله پشتی سنگین و کفش نامناسب و پاهای تاول زده و تشنگی و گرسنگی و مواجهه با حیوانات وحشی و تنهایی و گم کردن مسیر و چالش های ریز و درشت دیگر به چریل کمک  می کند که بعد از چند ماه پیاده روی از lost به found برسد.

من به شما پیشنهاد نمی کنم که فردا با یک کوله پشتی به کوه و بیابان بزنید. یا کامنت بدهید که این کارها پول می خواهد و امکانات و ما در ایران PCT نداریم و دخترها اجازه این جور کارها را ندارند مخصوصا در شهرستانهای کوچک و الخ.

تشنگی آور بدست
تشنگی آور بدست

ایده اصلی اینست که از سطح پایه شادی خود پایین تر بروید. و اگر خیلی پایین تر بروید بعد از چند ماه که به همان جای قبلی خودتان بر می گردید، کمی شادتر خواهید بود.

نیچه برای ابرمرد شدن کف دستانش را با کبریت نمی سوزاند، او فقط می خواست کمی شادتر باشد. شما می توانید با تاخیر در قضای حاجت شروع کنید.

باز هم با الهام از:

آن نیاز مریمی بودست و درد
که چنان طفلی سخن آغاز کرد
جزو او بی او برای او بگفت
جزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت ای رهی
منکری را چند دست و پا نهی
ور نباشی مستحق شرح و گفت
ناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت
هر چه رویید از پی محتاج رست
تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سماوات آفرید
از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود
هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزاید طفلک نازک گلو
کی روان گردد ز پستان شیر او
رو بدین بالا و پستیها بدو
تا شوی تشنه و حرارت را گرو
بعد از آن بانگ زنبور هوا
بانگ آب جو بنوشی ای کیا
حاجت تو کم نباشد از حشیش
آب را گیری سوی او می‌کشیش
گوش گیری آب را تو می‌کشی
سوی زرع خشک تا یابد خوشی
زرع جان را کش جواهر مضمرست
ابر رحمت پر ز آب کوثرست
تا سقاهم ربهم آید خطاب
تشنه باش الله اعلم بالصواب

مولانا

زیبایی آسیب پذیری در مرز قطعیت با عدم قطعیت

تقریبا بیست سالم بود و توی دانشگاه از یکی از دخترهای همکلاسی خوشم می آمد ولی خجالت می کشیدم که این موضوع را به او بگویم. یک داستان کاملا کلیشه ای. من آن دختر را فقط بعضی از روزها توی راهروی دانشکده یا توی بعضی از کلاسهای مشترکی که داشتیم می دیدم. فقط برای چند لحظه. آن هم از چند قدمی. آن هم زیر چشمی. و خجالت می کشیدم که چند قدم جلوتر بروم و مستقیم نگاه کنم و به او بگویم که ازش خوشم می آید.

می خواستم ارتباط برقرار کنم ولی خجالت می کشیدم. بهتر است بگویم می ترسیدم. می ترسیدم که نه تنها ارتباط جدیدی برقرار نشود بلکه همان ارتباط فعلی هم از بین برود. ارتباط فعلیم به عنوان یکی از دانشجوهای نامرئی دانشکده یا دانشگاه با بقیه اجزای نامرئی یا نسبتا نامرئی آن اکوسیستم. گویی همین نامرئی بودن بخشی از ماهیت/کیفیت ارتباط من با آن جامعه کوچک بود. درست مثل ارتباطات نامرئی بین اتمهای کربن در دود سیگاری که در آرزو یا حسرت آن ارتباط می کشیدم.

البته فقط ترس نبود. فکر هم می کردم. بله برای پیدا کردن یک راه قطعی یا حداقل کم خطر که ارتباط من با آن دختر را ممکن کند فکر می کردم. و البته این مشکلی نبود که با فکر کردن بتوان حلش کرد. بیشتر وقتها به جای فکر کردن خیالپردازی می کردم و سیگار می کشیدم و به آهنگ love story گوش می دادم. تا اینکه بالاخره یکی از دوستهایم که نه به اندازه من روابط نامرئی با محیط اطرافش داشت و نه ترس از دست دادنشان را، پا در میانی کرد و شماره تلفن آن دختر را از او گرفت و به من داد.

مابقی داستان خیلی سریع اتفاق افتاد. درست مثل پنج دقیقه آخر یک فیلم آبکی هندی یا آمریکایی یا ایرانی. من با کلی ترس و لرز به آن دختر تلفن کردم. دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم دفعه اول خانه نبود و مادرش تلفن را جواب داد. دفعه بعد موفق شدم با او صحبت کنم. یک بار هم خارج از دانشگاه حوالی میدان ونک دیدمش. همین. پایان داستان.

ممکن است بگویید که این مشکل را فیس بوک و وایبر و سایر ابزار ارتباطی دیجیتال حل کرده اند. بعید می دانم. شاید. ولی منظور من از “این مشکل” برقراری ارتباط رمانتیک در سنین نوجوانی یا جوانی نیست.

منظور من از این مشکل، ترس از دست دادن ارتباطات نامرئی در انجام کاری است که نتیجه ای قطعی برای آن متصور نیستیم.

چند روز پیش نوجوان شانزده ساله ای در “عصرانه بی هدف” داشت دغدغه اش را برای دانشگاه رفتن یا نرفتن بازگو می کرد. اگر دانشگاه بروم و بعد از ده سال ادامه تحصیل بفهمم که این آن چیزی نبوده است که دنبالش بوده ام چی؟ یا برعکس.

اگر من بعد  از سالها وبلاگ نویسی بفهمم که تمام این مدت وقتم را تلف کرده ام و خزعبلاتم برای هیچ کس جذاب نبوده است چی؟

اگر من شغلم را عوض کنم و بعد از ده سال بفهمم که همان شغل قبلی را دوست داشته ام چی؟

اگر بچه دار بشوم (یا نشوم) و بعد از سه سال پشیمان بشوم چی؟

اگر ازدواج کنم و بعد از شش ماه احساسم را به همسرم از دست بدهم چی؟

اگر به کانادا مهاجرت کنم و بعد از ده سال بفهمم که ارزش از دست دادن این همه چیز را نداشته است چی؟

بیشتر آدمها حداقل یکی از این سؤالها دارند.

خجالت نکشید، جای خالی را خودتان پر کنید:

اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟

همه آدمها به قطعیت نیاز دارند. همه نیاز دارند که بدانند ناهار فرداشان از کجا می آید. اجاره ماه بعدشان هم همینطور. بوس و کنار بعدیشان هم همینطور. ذخیره آب سدها برای مصرف سال بعد هم همینطور. و الخ.

“There is no such thing as absolute certainty, but there is assurance sufficient for the purposes of human life.” ~ John Stuart Mill

البته که چیزی به نام قطعیت مطلق وجود ندارد ولی شاید بعضی وقتها برای ادامه زندگی آدم به یک اطمینان خاطر (assurance) نیاز داشته باشد. چیزی مثل لباس گرم در زمستان. یا طناب در سنگ نوردی. یا حتی بیمه تامین اجتماعی. واقعا نمی دانم.

ظاهرا آدم یک حیوان اجتماعی است. بله من با این نظریه موافقم. ما برای وصل شدن (ارتباط یا connection یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید) اینجا هستیم. ما هر کاری می کنیم که وصل بشویم و وصل بمانیم. ارتباط با دیگران (البته نمود خارجی این ارتباط برای آدمهای مختلف اشکال مختلفی دارد.) به زندگی ما معنی می دهد. و نداشتن ارتباط یا از دست دادن آن ما را می ترساند. “خجالت می کشیم” که مبادا خدای نکرده کاری کنیم که باعث از دست رفتن این ارتباط حیاتی بشود.

خانم براون که سخنرانی بی نظیرش را در TED  در زیر می توانید (با زیر نویس فارسی و شاید به کمک فیلتر شکن) ببینید، معتقد است آسیب پذیری وجه تمایز آدمهایی است که قابلیت وصل شدن دارند. وجه تمایزشان با آدمهایی که برای وصل شدن زور می زنند.

[ted id=1042 lang=fa]

“آسیب پذیری یعنی آمادگی برای انجام کاری که هیچ تضمینی برای نتیجه اش وجود ندارد.”

“آسیب پذیری یعنی وقت و عشق و انرژی گذاشتن در رابطه ای که شاید ادامه پیدا کند شاید هم نکند.”

(نقل قول از خانم براون)

آسیب پذیری همانطور که باعث درد و ترس و یک مشت احساسات منفی دیگر می شود، منشا لذت و خلاقیت و عشق و تعلق هم هست. همانطور که مرز دریا و خشکی یا جنگل و مرتع با وجود آسیب پذیر بودن محیط مولدی است برای عشق و آفرینش گونه های متنوع.

Ecotone
Ecotone

شاید بهتر باشد که سؤال:

اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟

را کمی تعییر بدهیم:

اگر به آن دختر بگویم که ازش خوشم می آید و او دست رد به سینه من بزند آیا باز هم به جامعه بشری متصل خواهم بود؟

اگر برای متخصص قلب شدن بیست سال از عمرم را صرف کنم و بعد تازه بفهمم که دوست دارم ساندویچ سرد بفروشم آیا باز هم به جامعه آدمهایی که من را دوست دارند تعلق خواهم داشت؟

اگر فلان ماشین را بخرم آیا بالاخره کسی پیدا می شود که من را واقعا دوست داشته باشد؟

اگر …………………………………………………… آیا باز دوست داشته خواهم شد؟

 جواب به این سؤال ساده مخصوصا برای کسانی که در ارتباطات انسانی زور نمی زنند همیشه مثبت است.

دوستی 74 ساله دارم که چند ماه پیش برای چهارمین بار ازدواج کرد. چند روز بعد از ازدواجش از من پرسید: “فکر می کنی این یکی با من بمونه؟”

امکان انصراف یا انصراف از امکان؟

سؤال زیر را سجاد اینجا پرسیده است:

“…کتاب شما چنان تاثیری روی من گذاشته که از درس و دانشگاه متنفر شدم(البته این تنفر از قبل بوده ).با اینکه این ترم درس و امتحانام تموم میشه و فقط پایان نامه میمونه.هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم،تا جایی که بارها به انصراف فکر کردم.لطفا منو راهنماییم کنید،پیشنهادتون چیه؟”

من کمی ناراحت می شوم وقتی می شنوم که کتاب من باعث شده که کسی از درس و دانشگاه متنفر (یا متنفرتر) بشود. قصد من از نوشتن کتاب امکان هرگز مبارزه با درس و دانشگاه و ایجاد تنفر در اذهان عمومی نسبت به این پدیده ها نبوده است. من فقط می خواستم بگویم که گزینه های دیگری هم وجود دارد. که شاید دانشگاه برای پاسخ به نیازی بوجود آمده که دیگر وجود ندارد.

اصلا چرا کسی باید از دانشگاه متنفر باشد؟ دانشگاه موجود بی آزاری است. آزار دانشگاه شهید بهشتی با همه ساختمانها و فضای سبز و کارمندان و استادان و درسها و نمره ها و مقاله ها و پروژه ها و طرحهای تحقیقاتیش حتی به یک مورچه هم نمی رسد.

دانشگاه  رفتن و تحصیلات دانشگاهی کردن لزوما چیز بدی نیست. همانطور که کباب کوبیده یا شیشلیک چیز بدی نیست. آیا کسی که گیاهخوار است باید از کباب متنفر باشد؟ یا کسی که گوشتخوار است باید خام گیاهخواری را زیلات گونه نفی کند؟

مشکل شما تنفر یا انصراف از دانشگاه نیست. مشکل شما انتخاب است. انتخاب بین گزینه هایی که شاید حالا با خواندن کتاب امکان بیش از پیش به چشم می آیند. داستان از این قرار است که شما – خود شما – دو سال قبل از بین همه گزینه های موجود دانشگاه (گزینه آسان و به ظاهر مطمئن) را انتخاب کردید. حالا در انتخاب خود شک کرده اید و خود را بر سر یک دو راهی می بینید. انصراف یا ادامه تحصیل.

از آنجاییکه انتخاب اصولا کار سختی است، آدمها معمولا به جای انتخاب امکان محور، الگوی شناخته شده گریز از آزادی را تکرار می کنند. با همرنگ جماعت شدن یک گزینه رایج مثل دانشگاه یا مسافرکشی را انتخاب می کنند. با سادیسم دانشگاه (یا هر پدیده دیگری) را می کوبند و از آن متنفر می شوند. با مازوخیسم دنبال کسی مثل این حقیر می گردند که گزینه درست را در اختیار آنها قرار دهد. و الخ.

واقعا پیشنهاد من را می خواهید بدانید؟

هیچ فرقی نمی کند که انصراف بدهید یا ندهید. “دانشجو” برای شما تنها یک عنوان شغلی است. درست مثل همان عنوان شغلی که امیدوارید بعد از فارغ التحصیل شدن و اخذ مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه شهید بهشتی بدست بیاورید. داشتن یا نداشتن این عنوان هیچ چیز را در زندگی شما عوض نمی کند. چیزی که وضعیت شما را تعیین می کند رژیم رفتاری/گفتاری/پنداری روزانه شماست.

هر کاری را که بعد از انصراف می خواهید بکنید همین حالا هم می توانید انجام بدهید. پس چرا سر دو راهی انصراف گیر کرده اید؟ نه جدی؟ انصراف از دانشگاه یا یک شغل  معمولا “گریز از آزادی” است. چیزی که در این وضعیت بیشتر می تواند به شما کمک کند، “گریز به آزادی” است.

نمونه کوچکی از زندگی پس از انصرافتان را تجربه کنید. برای یک هفته یا یک ماه. ممکن است این نمونه کوچک به طور طبیعی آنقدر رشد کند و بزرگ شود که جایی برای درس و دانشگاه توی زندگی شما باقی نگذارد. ممکن است پس از چند ساعت یا چند روز به این نتیجه برسید که فعلا بهترین گزینه شما همان درس و دانشگاه است. خوشبختانه ما در دورانی زندگی می کنیم که بیشتر چیزها را – از ازدواج تا جهانگردی، از مهندسی نفت تا ساخت نیروگاه – می توان در مقیاس کوچک امتحان کرد. این نعمت بزرگ را از خود دریغ نکنید.

پانوشت

انصراف از دانشگاه کار باکلاسی نیست و باعث شکوفایی یا خلاقیت یا میلیاردر شدن شما نمی شود. انصراف از دانشگاه برای این آدمها اثر جانبی کاری بوده است که روز و شب به انجام آن مشغول بوده اند.

مطالب مرتبط

پنج راز که هر کس باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

مطلب مرتبط آینده

پاسخ به سوء تفاهمات درباره کتاب امکان

آغاز افسردگی و افسردگی آغازگری

زهرا پرسیده است:

“بنظرشما کسیکه افسردگی مزمن داره یعنی مثلن افسردگی مثه دستشه که همراهشه همیشه بازم میتونه آغازگزباشه؟ موفق بشه؟”

افسردگی
افسردگی

آغازگری چیست؟ آغازگر کیست؟

همه ما قبل از اینکه آغازگر یا موفق یا پولدار یا سالم یا هر چیز دیگری باشیم، آدم هستیم. آغازگر فقط واژه ای است برای انتقال بعضی از مفاهیم و ایده ها. یا برای الهام بخشی. یا برای انتقال تجربه.

من دفترچه آغازگری را کمی بعد از تمام شدن دوره سه ساله درمان افسردگیم نوشتم. منظورم از دوره درمان دوره ای است که هر سه ماه یک بار پیش روانپزشک می رفتم، او از من چند تا سؤال می پرسید و بعد داروی افسردگیم را عوض می کرد یا مقدار مصرفش را.

افسردگی دو بعد دارد. یک بعدش اینست که آدم افسرده احساس می کند خودش و زندگیش هیچ ارزشی ندارد. اعتماد به نفس ندارد. بیرونش یا درونش را زیبا نمی بیند. از هیچ چیز لذت نمی برد. امید ندارد. یا آرزو. و الخ.

بعد دیگر اینکه آدم افسرده هیچ کاری انجام نمی دهد. بله آدم افسرده حال انجام دادن هیچ کاری را ندارد. البته اینها تجربه من به عنوان آدمی است که یک دوران طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته است، نه به عنوان یک روانشناس متخصص در زمینه افسردگی.

بعد اول سالها من را همراهی کرد. شاید ده سال. شاید پانزده سال. بعد دوم زمانی که به حد اعلای خودش یعنی زمینگیر شدن و تمایل روز افزون به خودکشی رسید، به توصیه برادرم که پزشک حاذقی است به سراغ روانپزشک و درمان افسردگی با دارو رفتم.

به نظرمن کسیکه افسردگی مزمن دارد باز هم میتواند آغازگز باشد؟

بله می تواند. درست مثل کسی که دو دست یا دو پا یا دو چشم ندارد. یا مثل کسی که دیابت یا میگرن یا لوپوس یا آسم یا آرتروز یا اعتیاد یا هر بیماری مزمن دیگری دارد. یا ندارد. با کمی جستجو مثالهای زیادی از افرادی می توانید بیابید که هم افسرده بوده اند (هستند) و هم آغازگر و هم کارهای بزرگی را در زندگیشان انجام داده اند (دارند می دهند).

برای شروع می توانید نگاهی به این لیست بیندازید.

سؤال بهتر اینست که اصلا افسردگی چرا وجود دارد؟ یا اصولا چرا آدمها افسرده می شوند؟

پروفسور راندولف نسه که بر روی تاریخ تکامل افسردگی مطالعات زیادی انجام داده است، معتقد است که بقای افسردگی در مجموعه ژنهای انسان حاکی از آن است که افسردگی نه تنها خیلی هم بد نیست بلکه در تکامل ما فایده هم داشته است. او معتقد است که افسردگی یک مکانیزم تدافعی (یا تطابقی) در برابر خوش بینی کور است. مکانیزمی برای جلوگیری از هدر رفتن منابعمان در جهت رسیدن به اهداف توهمی. به هنگام ضرورت دست طبیعت به کمک ما می آید تا وقت و انرژی گرانبهای خود را تا آخرین قطره به پای اهداف غیر قابل دستیابی نریزیم. بنابراین زمانی که پیشرفت سازنده ای در جهت اهدافمان نداریم، واکنش طبیعی سیستم عصبی ما این خواهد بود که سطح انرژی و انگیزه ما را کاهش بدهد.

نظر آقای نسه اینست که در طول مدت این افسردگی خفیف ما فرصت خواهیم داشت که منابع خود را ذخیره کنیم و به دنبال یافتن اهداف واقعی تر باشیم. ولی اگر باز هم بر دستیابی به اهداف توهمی (تخمی تخیلی) خود پافشاری کردیم چی؟ آقای نسه معتقد است که مکانیزم فوق الذکر دوباره وارد عمل می شود و افسردگی ما کم کم از افسردگی خفیف به افسردگی شدید تبدیل خواهد شد.

خلاصه داستان: ما هستیم و این مکانیزم تکامل یافته طی میلیونها سال برای حفظ نسل بشر و یک سری اهداف عظیم که از سوی پدر و مادر و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و غیره به ما تحمیل می شوند. نتیجه؟ افسردگی مزمن که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسد.

ما اهداف بزرگی برای خودمان تعیین می کنیم. شهرت، ثروت، شکوه، جاودانگی، دستاوردهای جهانی و غیره. ما را تشویق می کنند (شستشوی مغزی می دهند) که باور کنیم: خواستن توانستن است، کار نشد نداره،  آرزو بر جوانان عیب نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. تو به زودی موفق می شی. اوق.

بعد سعی می کنیم به اهدافی برسیم که برای ما دست یافتنی نیستند. در این مسیر نه به مهارتها و تواناییهای واقعی خود توجه می کنیم و نه برای رسیدن به اهدافی که می توانیم بهشان برسیم، تلاشی می کنیم.

غمگین ترین قسمت داستان اینجاست که حتی وقتی “مکانیزم طبیعی تکامل یافته افسردگی” وارد عمل می شود، هشدارش را درک نمی کنیم یا حتی فکر می کنیم که باید بعد از درمان افسردگی، دوباره در جهت رسیدن به همان اهداف عظیم تلاش کنیم. تلاشی که فقط ما را افسرده تر می کند.

در ابتدای زندگی آرزوی یک مادر برای بچه اش فقط اینست که سالم باشد، غذایش را بخورد، آروغش را بزند. بازی کند، شکمش کار کند و خوب بخوابد. اما از یک جایی به بعد که دقیقا معلوم نیست کجا، بچه باید زبان انگلیسی، نقاشی، موسیقی، فوتبال، کاراته و اصولا هر چیزی را که می شود یاد گرفت، یاد بگیرد. بعد بچه باید دانشگاه برود. بعد بچه باید تحصیلات دانشگاهیش را ادامه بدهد. دکترا بگیرد. متخصص بشود. کارآفرین بشود. دانشمند بشود. پولدار بشود. موفق بشود. با فرد موفقی ازدواج بکند. ازدواج موفقی داشته باشد. بچه های سالم و موفقی تحویل جامعه بدهد. برای بازنشستگیش یک ویلا و حقوق بازنشستگی کافی داشته باشد. و الخ.

افسردگی شما – فرقی نمی کند برای یک هفته یا برای ده سال – شاید نشانه اینست که مادر طبیعت شما را مثل یک بچه در آغوش گرفته و می خواهد ازتان مراقبت کند. مادر طبیعت می خواهد که شما سالم باشید، غذایتان را بخورید، آروغتان را بزنید. بازی کنید، شکمتان کار کند و خوب بخوابید. اگر این کارها را انجام بدهید (حتی اگر نه همیشه) دلیل اینست که شما یک آغازگر بزرگ هستید.

پانوشت:

افسردگی را جدی بگیرید و مراجعه به یک روانپزشک خوب و قابل اعتماد را از نان شب واجبتر بدانید.

مطالب مرتبط:

اولین کار روزانه هر آغازگر

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

ویکتور هوگو و آغاز افسردگی

طیران آدمیت – قسمت اول

کتاب برای مطالعه بیشتر:

HOW TO BE SICK

Sick and Tired of Feeling Sick and Tired

if it doesn’t go away, come back