بایگانی دسته: کتابلاگ

5 شهریور 1396 – زرخشت

دیروز و امروز یک کتاب خواندم با عنوان قلعه شیشه ای نوشته ژانت والز. اول می خواستم کتاب یک تک تیر انداز آمریکایی را بخوانم ولی بعد از خواندن دو صفحه منصرف شدم. نویسنده که ظاهرا زندگینامه خودش را نوشته است همان صفحه اول کتاب تعریف می کند که چطور در عراق – زمان جنگ با صدام حسین – یک زن را که می خواسته به سمت نیروهای آمریکایی نارنجک پرت کند با تیر می زند. برای دفاع از کشورش یعنی آمریکا. به شدت چندشم شد و اگر کتاب الکترونیک نبود حتما آنرا توی سطل آشغال انداخته بودم. البته شاید نویسنده در ادامه کتاب متوجه اشتباهش شده باشد ولی در هر صورت من از قضاوت عجولانه خودم ناراضی نیستم.  زندگینامه بعدی که شروع به خوادنش کردم داستان زندگی ارنست همینگوی بود با عنوان یک مشت متحرک. بعد از چند صفحه خواندنش را به بعد موکول کردم. زندگینامه بعدی با عنوان قوهای وحشی نوشته یونگ چانگ را هم همینطور. بعد شروع کردم به خواندن قلعه شیشه ای. بعد از اولین پاراگراف دیگر امکان نداشت که خواندنش را به بعد موکول کرد. کتاب داستان زندگی شبه کولی گونه نویسنده است با پدر و مادر و خواهر ها و برادرش. شاید تا چند روز کتاب دیگری نخوانم و لذت خواندنش را نشخوار کنم.

 

تک فرهنگی

برو کار می‌کن، مگو چیست کار     که سرمایه جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت       به فرزندگان چون همی خواست خفت

که:  “میراث خود را بدارید دوست   که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست       پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید       همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ              بگیرید از آن گنج هر جا سراغ”

پدر مرد و پوران به امید گنج         به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود          هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم   ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان            چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

 

~ ملک الشعرا بهار

کار کشاورزی

یک داستان یک فرهنگ

دهقان دانا دم مرگ به فرزندان خود نصیحت می کند که چگونه گنج نهفته در میراث با ارزششان را پیدا کنند. آنها با تحمل رنج زیاد – با بیل و گاو آهن- همه جای زمین پدری را کندوکاو می کنند. شخم خوب و همراهی بخت در آن سال، رنج پسران دهقان را به گنج تبدیل می کند. از هر تخم هفتاد تخم بر می خیزد. شاعر قبل از سرودن داستان نتیجه گرفته است: برو کار می کن مگو چیست کار.

داستانها از جمله داستان فوق قوی و تاثیرگذار هستند. داستانها به ما کمک می کنند که گذشته خود را درک کنیم و آینده مان را بسازیم. یک داستان خوب پلی است بین ما و واقعیت جهانی که در آن زندگی می کنیم. داستانها خیلی ظریف و بی سر و صدا، بایدها و نبایدها و خوب و بد را برای مشخصی می کنند. داستانها به ما می گویند که چگونه رفتار کنیم و رفتار خود را با چه معیاری بسنجیم. داستانها خلاصه و مفید بیان می شوند، ما همه داستان را می پذیریم ولی بیشتر آن را نمی توانیم توضیح بدهیم. داستان و داستانگو تلویحا از ما می خواهند که وقت ارزشمندان را برای اندیشیدن به جزئیات و ظرایف باریکتر از موی داستان تلف نکنیم.

خانم F.S. Michaels  نویسنده کتاب Monoculture: How One Story Is Changing Everything به شرح پدیده تک فرهنگی می پردازد. تک فرهنگی یعنی اینکه در یک دوره تاریخی از حیات یک جامعه، غالب رفتار و گفتار و پندار اعضای آن جامعه بطور خودآگاه و ناخودآگاه تحت تاثیر یک داستان اصلی (master story) شکل می گیرد. این داستان در یک دوره، مذهب همراه با خرافه بوده است و در دوره ای دیگر، علم یا صنعت. مثل تک محصولی (monoculture) در کشاورزی که همه گونه ها را فدا می کند تا در زمینی پهناور فقط یک محصول را کشت کند، تک فرهنگی نیز با نادیده گرفتن یا از بین بردن سایر ارزشها، به حفظ و پرورش یک مجموعه محدود از ارزشها می پردازد.

نویسنده کتاب فوق معتقد است تک فرهنگ زمان ما اقتصاد است و نشانه های تک فرهنگ اقتصادی را به شرح زیر بر می شمرد:

الف- در این داستان شما یک فرد هستید. اگرچه در خانواده ای بدنیا آمده اید و در جامعه ای رشد یافته اید، ولی در داستان اقتصادی بطور اساسی شما جدای از دیگران وجود دارید. فردی مستقل از دیگران، با همه ارزشی که هم خود فرد برای استقلال خودش قائل است و هم دیگران برای استقلال او.

ب- داستان اقتصادی همچنین می گوید که شما منطقی هستید. منطقی نه به معنای فلسفی کلمه، بلکه به این معنا که به هنگام مواجهه با یک تصمیم با فرض آگاهی از هدف خود می توانید گزینه های موجود خود را لیست کنید و هزینه منفعت هر گزینه را برآورد کنید. در پایان هم با در نظر گرفتن گزینه ای که کمترین هزینه و بیشترین منفعت را دارد، بهینه ترین گزینه را انتخاب کنید. در داستان اقتصادی همیشه بهینه ترین انتخاب بهترین انتخاب است. همیشه کوتاهترین فاصله بین دو نقطه، خطی مستقیم بین آنهاست.

ج- داستان اقتصادی با این فرض که شما به دنبال منافع شخصی هستید ادامه پیدا می کند. دنبال کردن منافع شخصی لزوما به این معنا نیست که شما آدم خودخواه یا کلاهبرداری هستید. اولویت دادن به منافع شخصی یعنی اینکه هر بار که می خواهید تصمیمی بگیرید، حساب و کتاب می کنید که برای شما چی دارد یا چی ندارد.

د- داستان اقتصادی می گوید که رفتار شما بیانگر تلاش شما برای بدست آوردن چیزی است که می خواهید. این داستان فرض می کند که شما خودتان را می شناسید، می دانید که چه چیزی می خواهید و بعد از بدست آوردن آن چیز قادر خواهید بود که رضایت خود را از داشتن آن چیز بسنجید.

ه- در داستان اقتصادی شما باید مثل یک کارآفرین رفتار کنید. کارآفرین کسی است که با هدف خلق ارزش، منابع در دسترسش را جابجا می کند، بهره وری را بالا می برد، مشکلات را حل می کند و در نهایت سود ایجاد می کند یا به عبارت ساده تر، پول می سازد.

و- داستان اقتصادی در ادامه به شما می گوید که خواسته های شما نامحدود است. خواسته های دیگران هم همینطور. ولی منابع محدود.

ز- در داستان اقتصادی جهان تشکیل شده است از یک سری بازار. بازارهایی که پر است از فروشنده و خریدار. در این بازارها شما بعضی اوقات خریدار هستید، بعضی اوقات فروشنده. وقتی که فروشنده هستید می خواهید سود خود را به حداکثر برسانید. اگر برای متاع شما تقاضا زیاد باشد قیمت خود را بالا می برید. اگر هیچ کس آنرا نخرید قیمت را پایین می آورید. به عنوان فروشنده شما قیمت را تعیین نمی کنید، بلکه نیروی عرضه و تقاضای بازار است که تعیین کننده قیمت می باشد.

ح- وقتی که خریدار هستید برای پیدا کردن بهترین و ارزانترین گزینه موجود همه فروشنده ها را بررسی می کنید. به همین دلیل بین فروشنده ها برای فروختن به شما رقابت در می گیرد. فروشنده هرچه کارش را با بهره وری بیشتری انجام داده باشد، قیمت تمام شده اش پایین تر آمده و در نتیجه شانس فروختنش به شما بیشتر شده است.

ط- اگرچه داستان اقتصادی می گوید که شما در انتخاب خود برای ورود به و خروج از یک بازار آزاد هستید ولی در عمل به دلیل نداشتن پول کافی یا کنترل واردات یا به هزار و یک دلیل دیگر انتخابهای شما آنقدر که باید زیاد نیست. آزادی اقتصادی شما هم همینطور. داستان اقتصادی می گوید بهترین حالت برای شما زمانی اتفاق می فتد که بیشترین آزادی را داشته باشید و انتخابهای شما تا حد ممکن بیشینه باشد.

ی- وجود انتخاب به معنی وجود رقابت است و در داستان اقتصادی رقابت خوب است. برای کنترل قیمتها و برای بالا بردن کیفیت و برای خیلی چیزهای دیگر.

در داستان اقتصادی رقابت در سطح فردی هم اهمیت زیادی پیدا می کند. شما به عنوان یک فرد منطقی با منافع شخصی با جهان بازارهای مختلف از طریق رقابت با دیگران تعامل می کنید. شما با بقیه نیروی کار برای پیدا کردن کار رقابت می کنید. برای خرید چیزی با بقیه خریداران رقابت می کنید. برای فروختن چیزی با بقیه فروشنده ها رقابت می کنید. و الخ. در هر صورت بر سر منبعی رقابت می کنید که محدود است. به عبارت دیگر موجودی محدود منابع برای خواسته های نامحدود شما و دیگرانی که بر سر آنها رقابت می کنند کافی نیست.

ک- داستان اقتصادی می گوید که عملکرد شما در این رقابت با مقایسه خود و دیگران مشخص می شود. چه کسی جلوتر از شماست؟ چه کسی عقبتر؟ در این داستان هر چقدر جلوتر باشید بهتر است.

اقتصاد

به این ترتیب رابطه شما با دیگران تعریف می شود. رابطه ای گذرا و غیر شخصی که اساسش بر رقابت است. لازم نیست با کسی دوست بشوید یا از او خوشتان بیاید. این تنها رابطه ای است بین دو فرد مستقل منطقی با منافع شخصی که فراتر از معامله پیش رو تعهدی به هم نخواهند داشت.

بر اساس داستان اقتصادی هر چه اطلاعات شما درباره یک بازار و چیزی که می خواهید در آن بفروشید یا بخرید کاملتر باشد، تجربه بهتری در دنیای بازارها کسب خواهید کرد.

خلاصه داستان اینست که شما به عنوان یک فرد منطقی، مستقل و کارآفرین، برای بدست آوردن چیزهای نامحدودی که دوست دارید داشته باشید – در یک سیستم مبتنی بر عرضه تقاضا- با دیگران به رقابت می پردازید. در این رقابت هر چه از دیگران بیشتر پیشی بگیرید احساس بهتری خواهید داشت. برای اینکه در این رقابت موفق شوید تلاش می کنید تا جایی که بتوانید اطلاعات خود را از بازار کاملتر و کاملتر کنید.

 

مطلب مرتبط بعدی

چیست کار؟

سوابق، مهارتها و فنون زراعی اینجانب

چند سال پیش – کشت یک هکتار گوجه فرنگی با کلی سعی و خطا و مبارزه با علف هرز و آبیاری با مشقت و در نهایت فروختن محصول به قیمت ارزان در بازاری که هیچ شناختی از آن نداشتیم.

تا چند سال پیش – فکر می کردم که آب از خاک مهمتر است. که برای کشاورزی باید زمینی داشته باشی که آب داشته باشد. و آب فقط به آبی می گویند که در نهری جاری است، به برکت سدی یا قناتی یا رودخانه ای در بالادست یا لوله چاهی در پایین دست.

تا چند سال پیش بر این باور بودم که کشاورزی یعنی کاشت و داشت و برداشت.

تا چند سال پیش بر این باور بودم که…

کاشت یعنی اینکه بذر اصلاح شده محصولی را که سال قبل گرانترین محصول بازار بوده است، توی زمینی که با تراکتور شخم زده ای بکاری. داشت یعنی اینکه با سم و کود و وجین و آبیاری، گردی و درشتی و درازی و تقارن و زیبایی و میزان محصولت را تضمین کنی. برداشت یعنی اینکه درزمان مناسب محصولت را برداری و در مکان مناسب به بیشترین قیمت بفروشی.

تا چند سال پیش فکر می کردم کاشتن هم یک جور تولید است مثل تولیدهای دیگر. تولید پوشاک. تولید خودرو. تولید نرم افزار. و الخ.

حالا- فکر می کنم که خاک خیلی مهم است. خاک محیط کشت است. خاک مادر هر چه در آن می روید است. مادر زایش و رویش. و مهم است که بدانی که بر این مادر چه گذشته است و در آن چه روییده است و چه نروییده. کشاورزی یک جریان پیوسته است در طول زمان. مثل تاریخ. مثل جغرافیا. مثل فرهنگ. کشاورزی -سالانه – بین فصل کاشت و فصل برداشت – بریده بریده – اتفاق نمی افتد. همانطور که فرهنگ ملتی بین دوره ها و سلسله ها و حکومتها قابل درک و مطالعه ناپیوسته – آنگونه که در کتابهای تاریخ دوران مادون متوسط زمان ما می آمد – نیست. یک درخت مانند یک آدم خاطرات سالهای گذشته اش را با پوست و چوب و رگ و ریشه اش حمل می کند. یک زمین کشاورزی هم همینطور. با همه چیزهایی که روی زمین دیده می شوند و زیر زمین دیده نمی شوند. با همه سالهایی که باران باریده یا نباریده است.

کشاورزی رشد یافتن در تعامل با محیط کشت و مؤلفه های آنست، نه تولید محصولی که بازار خوبی دارد. کشاورز تاجر نیست که چیزی را بخرد و بعد آنرا با درصدی سود بفروشد. نه به این دلیل که تجارت کار بدی است. شاید به این دلیل ساده که چیزی که می خوریم مهم است. چیزی که می خوریم خیلی مهم است. چیزی که توی دهانمان می بریم، می جویم، قورت می دهیم و امیدواریم که هضم بشود. چیزی که امیدواریم غذای جسم و روح ما باشد. چیزی که امیدواریم داروی ما باشد. باعث رشد ما بشود. به یادگیری ما کمک کند. به بهتر شدن ما. مثل فرهنگ. مثل هنر. مثل تاریخ. مثل جغرافیا. مثل ادبیات. مثل شعر. مثل عشق. و الخ.

و اینها چیزهایی است که با ماشین نمی توان تولید انبوهشان کرد. اینها چیزهایی است که در خاک رشد (cultivate) می کند. رشد پیوسته. با ریشه در گذشته و امتداد در آینده. نه به دلیل اینکه تولید انبوه با ماشین بد است. تنها به این دلیل ساده که چیزی که توی دهانمان می بریم خیلی خیلی مهم است. مثل آب. مثل هوا. مثل سکس.

حاضری بخوریش؟
حاضری بخوریش؟

کشاورزی یعنی درک این نکته که تو ارباب زمین و هر چه در آن می روید نیستی. کشاورزی یعنی درک این نکته که تو هم یکی از مؤلفه های محیط کشت هستی. مثل کرم و ملخ و لاک پشت و مار و گندم و علف هرز.

IMG_3467

اگرچه پدربزرگ من کشاورز بود ولی ارتباط من با محیط کشت او محدود می شود به خاطرات محو دوران کودکی خودم و چیزهایی که مادرم برایم تعریف کرده است و تعریف می کند. شاید به همین دلیل بود که چند سال پیش – زمانیکه هنوز فکر می کردم کشاورزی زمین می خواهد و … – اقدام به خریدن گلستان سعدی کردم. و تلاش برای درک بهتر اینکه کشاورزی چیست و تلاش برای اینکه قبل از هر بذری خودم را در آن محیط کشت بکارم. تلاش برای اینکه ریشه بزنم. تلاش برای اینکه به همه چیزهایی که قبل از من آنجا کاشته شده و برداشته شده و آفت زده و خورده شده و پس داده شده و فراموش شده و به خاطر سپرده شده بود پیوند بخورم.

در ابتدای این سفر علف هرزی را شناختم که گیاه دارویی بود و با چند سال رها کردن زمین، خود به خود از بین رفت. سال گذشته به لطف محمد میرلوحی و احمد طاهری در گلستان سعدی چند مشت گندم خراسان کاشتم و شروع کردم به درک به نژادی تکاملی.

گندم خراسان
گندم خراسان

زمستان پارسال همچنین از یکی از کارشناسان اداره کشاورزی رودبار دعوت کردم که از گلستان سعدی بازدید کند. با این امید که شاید نگاه آقای ن که یک بار بازنشسته شده است کمک کند تا بتوانیم این زمین را به جایی دورتر از دیروز و امروز وصل کنیم. جایی فراتر از مدل کسب و کار با قابلیت تکرار و توسعه و تولید انبوه. جایی بزرگتر از آدم امروز و ذهن حسابگرش. جایی فراتر از دو و نیم تن گندم دیم در یک هکتار.

آقای ن به آرامی در گلستان سعدی قدم می زد و توهمات من را یکی یکی برای کاشتن فلان گیاه و بهمان درخت از بین می برد تا اینکه ناگهان با دیدن درختی در حاشیه زمین به وجد آمد که: دنبال همین می گشتم!

زالزالک وحشی یا گتو
زالزالک وحشی یا گتو

از ریشه تا میوه درخت زالزالک قابل استفاده است. برگهایش را می توان توی سالاد ریخت. میوه اش برای برخی از بیماریهای قلبی داروست. خارهایش بهترن حصار را برای زمین می سازد. و البته خیلی چیزهای دیگری که 787 صفحه کتاب نیاز داشته و قلم یک ژورنالیست کشاورز و تک درختی که در طول اعصار، الهام بخش و شفابخش و تغذیه کننده بوده است.

درخت زالزالک
درخت زالزالک

بهار امسال علاوه بر مطالعه کتاب فوق، 500 نهال کوچک زالزالک خریدم و آنها را توی گلدان کاشتم که در حیاط زرخشت در حال بزرگ شدن هستند. امیدوارم زمستان امسال آنها را به گلستان سعدی منتقل کنم.

توضیح:

این متن صرفا جهت تکمیل پرونده اینجانب به عنوان یکی از اعضای مؤسس یک تشکل مردم نهاد (NGO) در زمینه کشاورزی پایدار نوشته شده است و شاید فاقد ارزش دیگری باشد.

مطلب مرتبط آینده:

سوابق، مهارتها و فنون معماری اینجانب

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

اگر درک و کنترل احساسات خود و دیگران را به طور کلی هوش هیجانی در نظر بگیریم، از بچگی من یک سر طیف هوش هیجانی قرار داشتم و برادرم سر دیگر طیف. برادرم می توانست خوراکیهایش را برای روزها و حتی ماهها نگه دارد و بیشترین کاری که با آنها می کرد این بود که آنها را با ترتیب جدیدی در قفسه ای که به آنها اختصاص می داد بچیند. من خوراکیهایم را در کمترین زمان ممکن می خوردم. نه ترتیبشان برایم مهم بود و نه مدیریت پایدار آنها بر اساس زمان تقریبی خریدن خوراکیهای بعدی توسط مادرم. اگر چیزی را می خواستم همان لحظه می خواستم و در آن لحظه با شور و اشتیاق درباره احساسات مربوط به خواستنم حرف می زدم. همه توانم را برای بدست آوردن آن چیز بکار می بستم. بدون توجه به احساسات دیگران. بدون توجه به هیچ چیز. بدون اینکه متوجه بشوم زرزر من برای فلان اسباب بازی یا فلان لباس یا فلان خوراکی مادرم را غمگین می کند یا عصبانی یا مضطرب. هنوز هم همینجوری هستم. خصوصیتی که شاید به پایین بودن هوش هیجانیم مربوط باشد یا به سندروم اسپرگر. شاید هم به ترکیب هر دو و شاید هم به خیلی چیزهای دیگر.

اولین حقیقت شریف (noble truth) در آموزه های بودا اینست که زندگی سراسر رنج (Dukkha) است. رنج ناراحتی. رنج بدبختی. رنج نارضایتی. نارضایتی از نداشتن چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. نارضایتی از داشتن چیزهایی که نمی خواهیم داشته باشیم. رنج از دوری، رنج از نزدیکی. رنج از گرسنگی. رنج از سیری. رنج از درد. رنج از بی دردی. رنج از محدودیت. رنج از آزادی. و الخ.

بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف
بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف

اولین واکنش آدم – مخصوصا اگر مثل من هوش هیجانی کمی داشته باشد-  نسبت به رنج، خروج از وضعیت رنج، به امید رهایی از آن می باشد.

داستایفسکی در رمان یادداشتهای زیرزمینی از زبان شخصیت اصلی داستان که یک کارمند بازنشسته است، طبیعت رنج آلود بشر را به باد انتقاد می گیرد. رنجی که ریشه در توهم بهبود و پیشرفت و توسعه دارد. ریشه در خواستن. ( دومین حقیقت شریف در آموزه های بودا) یادآوری رنج بی پایان آدمی و خاستگاه آن، بین بودا و داستایفسکی مشترک است، وجه تمایز این دو معلم بزرگ در اینست که داستایفسکی بر خلاف بودا انسان پیچیده ای را تصویر می کند که عاشق اضداد است.

داستایفسکی شیفته تضادهای آدمی است. شاید ما واقعا چیزهایی را که بدنبالشان هستیم نمی خواهیم. اگر واقعا بدنبال برقراری عدالت هستیم چرا تصور برتری نسبت به دیگران اینقدر حس خوبی به ما می دهد؟ اگر واقعا بدنبال صلح و آرامش هستیم چرا از شنیدن اخبار جرم و جنایتهای خشونت آمیز اینقدر مشعوف می شویم؟ نه جدی؟

شاید چون خودمان را خوب نمی شناسیم.

راسکلنیکف قهرمان رمان جنایت و مکافات فکر می کند خیلی بی رحم است و قتل پیرزن رباخوار باعث عذاب وجدانش نخواهد شد. برای راسکلینکف دو قتل لازم است تا بفهمد که او همان قهرمان خونسرد و منطقی خیالات خودش نیست. برای من مهاجرت به کانادا لازم بود تا بفهمم من مهاجر سختکوش احترام گذار به ارزشهای دنیای رقابتی-سرمایه داری-دموکراسی آمریکای شمالی نیستم.

بخشی از سفر (مهاجرت) زندگی، جدا شدن از آن چیزیست که فکر می کنیم هستیم ولی واقعا نیستیم. مثل پوست انداختن یا مثل خشک شدن از یک شاخه و جوانه زدن از شاخه دیگر. کشف بزرگ راسکلنیکف اینست که می فهمد آنقدرها هم که فکر می کند آدم بدی نیست.

راسکلنیکف با کشتن دو زن به کشف بزرگی درباره خودش می رسد و داستایفسکی با (تقریبا) کشته شدن خودش به کشف بزرگتری درباره حقیقت زندگی. داستایفسکی در رمان ابله تجربه شخصی خودش را از قرار گرفتن در برابر جوخه اعدام بازگو می کند. ( داستایفسکی به دلایل سیاسی به اعدام محکوم می شود و درست چند دقیقه قبل از اعدام در حالیکه مقابل جوخه آتش ایستاده حکم عفوش می رسد و سپس چهار سال به اردوگاه کار اجباری در سیبری تبعید می شود.)

 داستایفسکی در لحظات قبل از اعدامش برای اولین بار قادر می شود ارزش واقعی زندگی را دریابد. ارزش زنده بودن و نفس کشیدن و دیدن زیبایی اشعه های خورشید را. راهی را که پیروان بودا با سالها تمرین و مراقبه و تزکیه نفس برای رهایی از رنج می پیمایند، داستایفسکی ظرف چند دقیقه در انتظار کشته شدن، طی می کند.  حالا او می تواند به درهای پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد. مگر نه اینکه ابله به کسی گفته می شود که می تواند به درهای باز یا بسته پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد؟

افتادن آتش در نیستان ابله او را به اینجایی می رساند که اینجا نیست.

پانوشت

به جای اینکه به من گیر بدهید که مطلب جدید بنویسم می توانید کتابهای معرفی شده با برچسب کتابلاگ را بخوانید. یا هر چیز دیگری که فکر می کنید ارزش خواندن دارد. با همه اهمیتی که برای خوانندگان وبلاگم قائل هستم متاسفانه باید بگویم که نوشتن مطلب روی این وبلاگ در روزها و ماههای آینده به دلایل ابلهانه متناوب نخواهد بود.

اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

 من می خواستم به خارج بروم. نه به دلیل فرار از مجازات مذهبی یا حکومتی یا انزوای اجتماعی یا همچین چیزی. نه که مشکلات اجتماعی نداشتم اما مشکلاتم در این حد بود: یک بار یک راننده تاکسی بعد از جر و بحث سر بعضی مسائل که در آن زمان به نظر می رسید نزدیک خط قرمز است من را وسط راه وسط خیابان پیاده کرد. یک بار هم در حین خدمت سربازی به دلیل اعتراض به مراسم مذهبی که باعث می شد دیرتر از پادگان مرخص شویم نزدیک بود بازداشت بشوم ولی نشدم. یک بار هم به دلیل بحث با دبیر تعلیمات دینی از کلاس اخراج شدم. یک شب هم به دلیل گفتگو با یک دختر نامحرم توی پارک توی بازداشتگاه خوابیدم. همین. دیگر چیزی یادم نمی آید. این موارد رزومه مشکلات اجتماعی من بود قبل از مهاجرت. من نه دانجل و رابرت داستان آقای موبرگ بودم که از چیزی مثل بی عدالتی مهاجرت کنم و نه کارل اسکار که با امید و آرزو، به چیزی مثل فرصتهای طلایی.

من بیشتر از آنکه شبیه ممد آمریکایی باشم شبیه خواننده هیپ هاپ دوزاریی بودم که بدون اینکه بداند یک من ماست چقدر کره می دهد و بدون اینکه حرفی از خودش برای گفتن داشته باشد، یک آهنگ اعتراض را توی ذهن خودش هر شب و هر روز رپ می کند. آهنگی که شعرش بسیار شبیه شعری بود که توی کودکستان از بر کرده بودیم:

چرا در گنجه بازه؟

چرا دم خر درازه؟

چرا ماشینا دود می کنن؟

چرا صابونا کف می کنن؟

البته از این تفاوتها که بگذریم داستان من با داستان ممد آمریکایی و شخصیتهای رمان مهاجران شباهتهایی هم داشت:

الف- من هم مثل آنها به نوعی دوگانگی داخل-خارج آگاه شده بودم و این آگاهی در من شدت گرفته بود. برای من آنروز، داخل، ایران بود و خارج، آمریکا و کانادا و آلمان و چند کشور دیگر که بالاخره شد کانادا.

ب- برای من هم چیزی داخل و خارج را از هم جدا می کرد که باید و باید و باید از آن عبور می کردم. آبی که اینور آن “اینور آب” بود و آنورش “آنور آب”. این آب یا بهتر است بگویم این در با اخذ ویزای مهاجرت از سفارت کانادا در سال 2004 بر من گشوده شد. بنابراین:

بین هر داخل  و خارج دری موجود است و برای گذر از این در یک مهاجرت واجب.

داخل و خارج ایران و کانادا

داخل و خارج دانشگاه

داخل و خارج تجرد و تاهل

داخل و خارج چاقی و لاغری

داخل و خارج فقر و ثروت

داخل و خارج شهر

داخل و خارج فرهنگ و بی فرهنگی

داخل و خارج آزادی و محدودیت

داخل و خارج دیکتاتوری و دموکراسی

داخل و خارج جوانی و پیری

داخل و خارج سلامت و بیماری

داخل و خارج زندگی و مرگ

داخل جایی است که (البته با درجاتی از زمین تا آسمان) به آن تعلق داری. جایی است که به تو هویت می دهد. داخل اینجاست و خارج آنجا. از داخل به بیرون نگاه می کنی، از طریق یک پنجره، از طریق یک روزنه. از خارج به در و دیوار جایی نگاه می کنی که تو از آن جدا شده ای. مثل مسافری که از دور به سواد شهری می نگرد. از داخل چیزی را یا جایی را که با آن احاطه  شده ای و بخشی از آن هستی، تجربه می کنی. از خارج تجربه بودن در داخل را توی خیالت مثل بادکنک باد میکنی. و اینگونه است که اساس تجربه دوگانه ما از جایی (ذهنی یا فیزیکی) که هستیم شکل می گیرد. از داخل و خارجی که مرز شناوری دارد و هیچ چیزش ثابت یا مشخص نیست. حتی اینکه کدام طرفش داخل است و کدام طرفش خارج. پنجشنبه از تهران به شمال می رویم و جمعه از شمال به تهران برمی گردیم.

ادوارد رلف در کتاب Place and Placelessness دسته بندی الهام بخشی از داخل و خارج دارد:

Existential outsideness

این خارج جایی است که آگاهانه حس می کنی که در آن پذیرفته نیستی و به آنجا تعلق نداری. از جاها و آدمهایش بیگانه هستی. دست و دلت به کاری نمی رود و کاری هم اگر می کنی از روی ناچاری است و معنایی برایت ندارد.

Objective outsideness

این خارج، چیزها و جاهایی است که می توانی بدون تعلق خاطر و بدون لرزش دل و درگیر شدن احساساتت آنها را ارزیابی و دو دو تا چهارتا کنی. مثل همه آپارتمانهای 75 متری دو خوابه با پارکینگ و انباری – که در سراسر کشور- کم و بیش مثل هم با آشپزخانه اوپن و کابینت ام دی اف و نور مخفی و دیوارهای کرم رنگ و کف سرامیک سفید ساخته شده اند. بدون ریسک، بدون احساس، بدون اهمیت. متر مربعی 5 میلیون سه سال ساخت.

Incidental outsideness

این خارج، جایی است که به طور اتفاقی گذرمان به آن افتاده است. به عنوان توریست یا به دلیل ماموریت شغلی. نه برنامه ای برای ماندن در آنجا داریم نه روابط و اتفاقات آنجا را در مرکز توجه و تمرکز خود قرار می دهیم. اتفاقی کتابی که ممکن است زندگی ما را تغییر دهد بدستمان رسیده است. اتفاقی کسی که ممکن است با او ازدواج کنیم روبروی ما قرار می گیرد. اتفاقی ماشینی که ممکن است ما را زیر بگیرد از روبرو دارد می آید.

به طریق مشابه در جایی که هستیم (داخل) هر کاری که می کنیم و هر نیتی که داریم می تواند از روی incidental insideness باشد.

Vicarious insideness

در این داخل، ما چیزها را به نیابت از کسی و دست دوم تجربه می کنیم. به نیابت از یک نویسنده یا  یک نقاش. یا به نیابت از یک فرهنگ یا سنت. درست و غلط و زشت و زیبا به ما گفته می شود و ما هم آنرا مثل لباس می پوشیم.

ما با دیدن یک فیلم به جایی در دور دست سفر می کنیم و بعضی چیزها را که هنرپیشه فیلم تجربه می کند تجربه می کنیم. البته که هر چقدر بتوانیم بیشتر با چشمان خود به زندگی هنرپیشه نگاه کنیم (به جای اینکه با چشمان او به زندگی خود بنگریم) این تجربه شدیدتر و عمیق تر خواهد بود.

Behavioural insideness

این داخل، جایی است که ظاهر و الگوهای ظاهریش آنرا تعریف می کند. عادت و روزمرگیش. رنگ دیوارهایش. مدرکی که داریم، ماشینی که سوار می شویم. ادا اصولی که روزانه در می آوریم و  خزعبلاتی که تحویل خودمان و دیگران می دهیم. سلام من علی هستم. ایرانی. ساکن تهران. متولد قزوین. 1353. مهندس کامپیوتر. از دانشگاه شریف. متاهل. بدون فرزند. حالا شما هم با دانستن این اطلاعات داخل زندگی من شده اید. جدی.

Empathetic insideness

داخل بودن از روی عادت (behavioural insideness) کم کم با اضافه کردن اهمیت دادن و دغدغه داشتن (care and concern) به داخل بودن از روی همدلی گذر می کند. مثل گذر از آشنایی به دوستی. مثل گذر از نگاه کردن به دیدن. این گونه از داخل بودن (insideness) نیازمند باز بودن است به هر آنچه که یک مکان یا یک فرد ممکن است برای آدم داشته باشد. نیازمند دیدن و شنیدن و بوییدن. اینگونه از داخل بودن، طلب و عشق و معرفت را یکجا و با هم درون خودش دارد.

Existential insideness

این داخل، جایی است که در آن بدون تلاش خودآگاهانه، هستیم و زندگی می کنیم و آنرا تمام و کمال تجربه. با همه معنایش، با همه نشانه هایش و با همه کم و کاستیش در آن ریشه داریم و آنجا خانه ماست. ما به او تعلق داریم و او به ما.

دسته بندی آقای رلف شاید به ما کمک کند که داخل و خارجمان را بهتر بشناسیم و آگاه شویم به اینکه از کجا آمده ایم و به کجا می رویم ولی اینکه چرا می رویم و رفتنمان بهر چیست (حداقل) با این دسته بندی پاسخ داده نمی شود. رفتن ما از میان دری اتفاق می افتد که اینجا و آنجا یا همان  داخل و خارج را هم از یکدیگر جدا می کند و هم به یکدیگر پیوند می زند. و چگونگی رفتن ما تا حدودی ربط پیدا می کند به اینکه چقدر به گذر از این در گیر بدهیم.

واژه obsession که من آنرا گیر دادن ترجمه کرده ام از ریشه لاتین obsidere به معنی “نشستن در آستانه” یا “اشغال” می آید. گیر دادن – تاکتیکی که توسط سپاهیان  در قدیم بکار گرفته می شد – تلاشی است برای به زور وارد شدن به “آنجا” با نشستن در آستانه دروازه شهر و از رو بردن ساکنانش.

حالا فرقی نمی کند که به سفارت کانادا گیر بدهی با پر کردن فرم و ارسال مدارک و پیگیری توسط وکیل مهاجرت، یا به دختری که عاشقش شده ای گیر بدهی با ارسال پیامک و گل و هدیه و نامه فدایت شوم. یا به دانشگاه با کتاب و کلاس کنکور. یا به خریدن فلان ماشین با وام و قرض و فروختن ماشین فعلی.

در تمثیل “جلوی قانون” اثر کافکا، قهرمان اصلی داستان که یک مرد روستایی است پس از سفری طولانی به آستانه در بازی می رسد که ظاهرا دروازه قانون است. دربان این در، خواهش مرد را برای راهیابی به محضر قانون نمی پذیرد. انتظار مرد برای ورود، به روزها و ماهها و سالها به طول می انجامد و او هر چه تلاش  می کند که حتی با رشوه دادن به دربان از این در عبور کند، موفق نمی شود. در آخر داستان زمانی که مرد نفسهای آخرش را می کشد از دربان می پرسد که چطور در تمام این سالها فرد دیگری به جز خودش برای عبور از آن در نیامده است. دربان پاسخ می دهد: “از آنجاییکه این در فقط برای تو در نظر گرفته شده بود، هیچ کس به جز تو نمی توانست از آن عبور کند. حالا دیگر من آنرا می بندم.”

در زندگی روزمره بیشتر وقتها به نظر می رسد که در گذر از یک در خاص تنها نیستیم. هزاران نفر دیگر هم با ما کنکور می دهند، فرم مهاجرت یا استخدام پر می کنند و صرف وجودشان در چرخه اقتصاد باعث می شود که قیمت ماشین یا زمینی که می خواهیم بخریم بالا پایین برود. یکی دو نفر به جز ما هم پیدا می شوند که به آن شخص خاص پیامک بدهند و برای زدن مخش تلاش کنند. ظاهرا فقط ما نیستیم که به دربان قانون رشوه داده ایم. اما اگر همه درهایی را که از ابتدا تا انتهای زندگی میزنیم، باز می کنیم، می بندیم و دوست داریم دوباره باز کنیم، یک در واحد در نظر بگیریم، آنوقت به دربان داستان کافکا حق خواهیم داد که این در فقط و فقط برای ما در نظر گرفته شده بوده است.

“How concrete everything becomes in the world of the spirit when an object, a mere door, can give images of hesitation, temptation, desire, security, welcome and respect. If one were to give an account of all the doors one has closed and opened, of all the doors one would like to reopen, one would have to tell the story of one’s entire life.”

~ from The Poetics of Space BY Gaston Bachelard

مطلب مرتبط بعدی:

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

زمانیکه اعضای یک جامعه تصور کنند آن جامعه دیگر فایده ای برایشان ندارد یا کیفیتش را دارد از دست می دهد، با انتخاب بین دو گزینه مواجه می شوند: الف- خروج یا مهاجرت ب- اعتراض یا تلاش برای تغییر.

این تئوری که توسط اقتصاددان قرن بیستمی آقای آلبرت هرشمن سال 1970 در کتاب Exit, Voice, and Loyalty ارائه شده است، تصمیم گیری آدمها را در یک وضعیت ناخوشایند مدل می کند.

Exit - Voice
Exit – Voice

 مهاجرت یا خروج یعنی که محل را ترک کنی. شغلی را که حقوقش کافی نیست. همسری را که آزارت می دهد. شرکتی را که اینترنت پر سرعتش راضی کننده نیست. یا وطنت را که دیگر به هزار و یک دلیل غیر قابل تحمل شده است.

اما خروج همیشه در عالم خارج اتفاق نمی اقتد. می توان ذهنی یا احساسی خارج شد. یا همان بی خیال. یا بی تفاوت. مثل مردی که در طلاق خاموش زندگی می کند. یا کارمندی که فقط ساعت می زند. یا شهروندی که دیگر چیزی برایش مهم نیست.

اگر برایت مهم باشد و باور داشته باشی که می توانی عامل تغییر باشی، صدایت در می آید. به شکل اعتراض یا در قالب ایده هایی برای تغییر و بهبودی شرایط جامعه ای که به آن احساس تعهد می کنی.

اگر برایت مهم باشد ولی باور نداشته باشی که کاری از دست تو ساخته است، تحمل می کنی. دندانهایت را بهم فشار می دهی و همچنان به چرخاندن چرخی که باید بچرخانی ادامه می دهی. تحمل، امید منفعلانه است به بهتر شدن شرایط. بی خیالی، نظاره منفعلانه کشتی است در حال غرق شدن.

این مدل ساده خطی اگرچه به درک بهتر تصمیمی که در شرایط ناخوشایند می گیریم کمک می کند ولی فرایندی را که در ادامه آن تصمیم می آید نمی تواند توضیح بدهد. پدیده هایی مانند مهاجرت هایی که به علت ناخوشایندی شرایط اتفاق نمی افتند. یا بازگشت پس از مهاجرت. یا تصمیمهای ترکیبی مانند مهاجرت همراه با اعتراض (برای نمونه کانالهای تلویزیونی که در آنها مهاجران هر کشور سعی می کنند پیام اعتراض یا تغییر خودشان را به گوش هم میهنان مهاجرت کرده یا مهاجرت نکرده خودشان برسانند.)

نکته دیگری که در تئوری آقای هرشمن نادیده گرفته می شود اینست که ناخوشایند یعنی چی؟ چه درجه ای از ناخوشایندی آدم را وادار به تصمیم گیری بین ترک و اعتراض می کند؟ و عوامل بوجود آورنده ناخوشایندی چگونه بر این تصمیم اثر می گذارند؟

 بدیهی است که شرایط سوریه امروز بقدری ناخوشایند است که میلیونها نفر مهاجر سوری تصمیم به ترک خانه خود گرفته اند. ولی آیا تصمیم به مهاجرت در آدمهایی که از کشورهای جهان اول به کشورهای دیگر مهاجرت می کنند هم همینقدر بدیهی است؟ یا حتی تصمیم کسانی که مثل من ده سال پیش، از ایران به کانادا یا استرالیا مهاجرت می کنند؟

رفتن و ماندن، مهاجرت و سکنی گزیدن، حرکت و سکون رابطه ای دیالکتیکی با هم دارند. مثل تشنگی و نوشیدن آب. مثل فراز و فرود موج. مثل شب و روز. مثل ثبات و تغییر. اگرچه سکنی گزیدن نیاز اساسی بشر برای سامان دادن به محیط و فضای اطرافش و آشنا شدن با جایی که زندگی می کند و قرار یافتن است، ولی همین قرار یافتن پس از مدتی به تکرار و روزمرگی می انجامد. بعد از مدتی آدم می خواهد به جایی برود که قبلا آنجا نبوده است. می خواهد با غریبه ای آشنا بشود. می خواهد در شرکت دیگری کار کند یا کلا شغلش را عوض کند. می خواهد با جاهای جدید، تجربه های جدید و آدمهای جدید – آن دورترها – مواجه شود.

گویی که آدمها – فردی یا جمعی – از یکسو می خواهند در یک مرکز، آرام و قرار داشته باشند و تداوم تاریخ و تجربه و نان شب و سقف بالای سرشان حفظ بشود، و از سوی دیگر می خواهند آنطرف تر بروند و کشف کنند و از تنوع بهره مند بشوند. مثل یک پاندول یا مثل یک کشتی که تا ابد در دریایی سفر می کند که گاهی آرام و گاهی طوفانی است.

دیالکتیک میان ثبات و تغییر، میان ترس و شهامت و میان رفتن و ماندن در رمان چهارگانه مهاجران نوشته ویلهلم موبرگ به زیبایی بیان می شود.

از شانزده سوئدی که تصمیم می گیرند به آمریکا – زمین بدون کشاورزی که کشاورزان بدون زمین را به خود فرا می خواند – مهاجرت کنند، بعضیشان تصمیم گرفته اند که “از چیزی” مهاجرت کنند. دانجل 46 ساله می خواهد از مجازات مذهبی فرار کند. رابرت 17 ساله از نوکری و یوریکا فاحشه 37 ساله از انزوای اجتماعی. اینها آدمهایی هستند که بیشتر از آنکه بدنبال جذابیتهای دنیای جدید باشند می خواهند از گذشته شان رها بشوند و از خاطراتش.

در مقابل کارل اسکار – یکی از شخصیتهای اصلی داستان – می خواهد “به چیزی” مهاجرت کند. عامل محرک در تصمیم گیری کارل اسکار برای مهاجرت انتظاری است که از آمریکا و زمینهای حاصلخیزش در سر پرورانده است. او به جای فرار از گذشته، قصد دارد به آینده سفر کند.

کریستینا زن 25 ساله کارل – دیگر شخصیت مهم داستان –  به تصمیم مهاجرت با شک و تردید نگاه می کند و مخاطراتش را جدی می داند. کریستینا سمبل ماندن، پذیرش، تحمل، سنت و تداوم تاریخ است. کارل و کریستینا یک پائیز و زمستان بر سر این تصمیم با هم بحث می کنند و در آخر مرگ دختر چهار ساله شان بر اثر قحطی است که تحمل و پذیرش کریستینا را به جای خانه و مزرعه کوچکشان در سوئد، در قالب همراهی همسرش در مهاجرت به آمریکا می ریزد.

آقای موبرگ داستان مهاجرت را در یک حلقه هفت مرحله ای اینگونه به تصویر می کشد:

مهاجرت
مهاجرت

تعامل منحصر بفرد شخصیتهای داستان با محیط و با آدمهای دیگر در هر یک از این هفت مرحله به ما کمک می کند که به پدیده مهاجرت فراتر از مدل ساده آقای هرشمن نگاه کنیم. کارل اسکار با قاطعیت و اعتماد به نفس تمام، مراحل اولیه مهاجرت را پشت سر می گذارد. با امید و آرزو به سرزمین فرصتهای طلایی پا می نهد و در جستجوی زمین ایده آلش دورتر و بیشتر از دیگران جستجو می کند. در مقابل کریستینا نمی تواند خاطرات گذشته اش را رها کند. برای او سوئد تا سالها خانه باقی می ماند و او هم به بازگشت به آنجا امیدوار.

البته گذشت زمان و مخصوصا اعتقاد به مشیت الهی به کریستینا کمک می کند تا درد دوری از وطنش را التیام بخشد و آسمان را همه جا یک رنگ ببیند. کریستینا بعد از سالها و با پذیرش، می تواند دنیای نو و کهنه اش را با هم بیامیزد و فراتر از شکاف گذشته و حال و آرزو و خاطره، به آرامش و قطعیت برسد. بعد از مرگ کریستینا هنگام زایمان، امید کارل به آینده فرو می پاشد و خاطرات گذشته تنها وسیله ای می شود که قادر است او را به خانه برساند.

حلقه مهاجرت آقای موبرگ شبیه به هفت شهر عشق عطار است. مهاجرت اگرچه با عشق و طلب جایی که اینجا نیست آغاز میشود ولی اگر با صبر و پذیرش تداوم یابد و با شناخت و استغنا و توحید و حیرت همراه شود، می تواند آدم را به جایی برساند که همینجاست و در عین حال اینجا نیست.

پانوشت

این مطلب قرار بود ده نشانه برای اینکه زمان مهاجرت فرا رسیده است باشد. این هم آن ده نشانه:

الف- خوشی زیر دلتان زده است.

ب- عاشق کسی در کشور، شهر، روستا یا کوچه دیگری شده اید.

ج- خیال می کنید به اینجا تعلق ندارید.

د- مدل آقای هرشمن برای شما به اندازه کافی الهام بخش است.

ه- معتقدید آسمان همه جا یکرنگ نیست.

و- ادامه بقای خود و نزدیکانتان در جایی که زندگی می کنید با سختی یا خطر روبرو است.

ز- موفق به گرفتن پذیرش از یک دانشگاه معتبر خارجی شده اید.

ح- جهان وطنی می اندیشید.

ط- تمایل دارید یک زبان خارجی را در “محیط” فرا بگیرید.

ی- اگر تا به حال “بی خیال” بوده اید حالا گزینه “تحمل” یا “مهاجرت” یا “اعتراض” برای شما جذاب تر شده است. و سه حالت دیگر.

آیین دوست یابی برای درونگرایان

من درونگرا هستم. یعنی به درون گرایش دارم. اینکه این درون برای من چه معنی دارد و این گرایش تا چه اندازه است، چیز ثابت و مشخصی نیست. مثل خیلی گرایش های دیگر برای خیلی آدمهای دیگر. مثل گرایش به همجنس یا گرایش به هنر یا گرایش به غذاهای گیاهی. من بین به بیرون رفتن و در درون ماندن بیشتر وقتها – حتی وقتی باران باریده و هوا خیلی خوب شده- ترجیح می دهم که در درون بمانم. و توی کله خودم زندگی کنم. کتاب بخوانم. فکر کنم. ایده پردازی کنم. یا هیچ کاری نکنم. بعضی وقتها هم هوس می کنم یا مجبور می شوم که به بیرون بروم. برای خرید، برای کار، برای تفریح یا برای معاشرت. وقتی که به بیرون می روم گرایش دارم که زودتر به درون برگردم و انرژی از دست رفته را بازیابی کنم. وقتی هم که در درون هستم باید بر یک گرایش قوی غلبه کنم تا بتوانم به نیاز به بیرون رفتن پاسخ بگویم. پس درونگرایی برای من دو جنبه دارد یکی در درون ماندن و دیگری به درون برگشتن.

تا همین چند سال پیش که من به یاد دارم داشتن چنین گرایش هایی نه غیر عادی می نمود و نه مشکل خاصی ایجاد می کرد. زمانیکه من در یک شهرستان کوچک به دنیا آمدم حدود 70% جامعه این کشور در روستاها زندگی می کردند. 30% هم در شهرهایی که خیلی از نظر توزیع درون و برون با روستاها تفاوتی نداشتند. در آن زمان حتی برای آنها که گرایش به “برون” داشتند، برون تشکیل می شد از یک جامعه بسیار کوچک شامل چند نفر قوم و خویش و هم محلی ها. در چنین محیطی خیلی فرقی نمی کرد که برون گرا باشی یا درون گرا. در چنین جامعه ای آدمها بر اساس فضیلتها و صفاتشان برجسته می شدند. گفتار نیک پندار نیک رفتار نیک. یا زور زیاد. یا حافظه قوی.

و بعد ظرف کمتر از چهار دهه نه تنها نسبت هفتاد سی فوق برعکس شده است بلکه آن سی درصدی هم که هنوز در روستاها مانده اند به هزار و یک دلیل همان برون زدگی را تجربه می کنند که من در تهران.

منظورم از برون زدگی فشار بی حد و مرزی است که برون به درون وارد می کند. برون تشکیل شده از کسانی که گرایشی برعکس گرایش من دارند یعنی گرایش به برون. مثلا (ولی نه محدود) به ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی و الخ. و این عده نه تنها استاندارد روابط و مناسبات اجتماعی را تعریف می کنند بلکه در گرایش به درون آدمهایی مثل من اختلالات و بیماریهایی می یابند که باید درمان شوند. با داروهای ضد اضطراب یا با self-help. در قالب کتاب و فیلم و سمینار و جلسات مشاوره.

من با کون گشاد و دل تنگ و با ژن به ارث رسیده از پدر و پدر بزرگی که نه به دو تا قاره آن طرف تر مهاجرت کردند و نه جوامع دیگر را استعمار، حالا یک شبه ایده آلم می شود موفقیت فردی یا self-performance. یکهو سر و کله برون گراترین آدمهای برون گراترین جوامع در فرهنگ و ادبیات و رسانه های عمومی من پیدا می شود. دیل کارنگی، برایان تریسی، تونی رابینز و … این وسط اگر چهار تا آدم درون گرا هم باشند به دلیل رسیدن به استاندارد شهرت و ثروت برون گراها به عنوان الگوی نمونه معرفی و تبلیغ می شوند نه به دلیل اینکه هزاران ساعت در تنهایی درباره چیزی فکر کرده اند که ترجیح می دهند درباره آن در جمعهای بزرگ صحبت نکنند. منظورم را متوجه می شوید؟

دیگر نه داشتن فضایل و صفات برجسته کافی است، و نه اصلا اهمیتی دارد. در عصر موفقیت فردی، شخصیت (personality)  مهم می شود. و کاریزما. و توفیق در بدست آوردن دوستی دیگران تا اینکه کارهای مورد نظر شما را با میل خودشان انجام بدهند. تا اینکه بلافاصله از شما خوششان بیاید. تا اینکه شبکه اجتماعی شما هر چه سریعتر و هر چه گسترده تر رشد کند.

در جامعه ای که بطور خستگی ناپذیری اجتماعی است، هوش اجتماعی لازم است و هوش هیجانی. تا هم بتوانم هیجاناتم را بفهمم و هم آنها را مدیریت کنم. فضیلت درونی باید جایش را به جذابیت بیرونی بدهد تا غریبه ها در اولین نگاه بفهمند که من انتخاب درستی هستم، به عنوان همسر، یا دوست، یا همکار یا شریک تجاری.

منظورم از برون زدگی خزیدن وقت و بی وقت تصویر نرمال-استاندارد شده برون باد کرده است از هر سوراخی به درون زندگی من. من که دوستان زیادی ندارم، لبخندم آماده نیست، به علایق دیگران نمی توانم – صادقانه و در هر شرایطی – علاقه نشان بدهم، موقعیت یا وجهه اجتماعی برایم اهمیت زیادی ندارد، زرق و برق زندگی برایم هیجان انگیز نیست، از تنهایی لذت می برم، دنبال موفقیت نیستم، شوخ طبعیم کنایه آمیز است و از همه بدتر از ساعتها بحث کردن درباره ایده های انتزاعی به اندازه سکس لذت می برم.

و به دنبالش این فکر و خیال می آید که ایکاش دوستان بیشتری داشتم که می توانستم در این لحظه اضطراب و نگرانی یا حس عدم تعلق به اجتماع، با آنها معاشرت کنم. مشکل من چیست؟ چرا فلان جا فلان حرف را زدم و فلانی را از خودم رنجاندم؟ چرا کسی از من خوشش نمی آید؟ چرا قیافه و لبخند جذابی ندارم؟ چرا با اعتماد به نفس حرف نمی زنم؟ چرا به همه چیز شک دارم؟ چرا همه چیز را تحلیل می کنم؟

و بعد باز هم به جای اینکه به برون بروم و به چند غریبه لبخند بزنم و به علایق آنها علاقه نشان بدهم و به حرفهایشان – حتی خارج از دایره مفاهیم انتزاعی که در ساعتها خلوت کردن و کتاب خواندن در سر پرورانده ام – گوش بدهم و آنها از من خوششان بیاید و من از آنها خوشم بیاید و با هم دوست بشویم و با هم موفق بشویم و …. باز هم به جای این کار ترجیح می دهم در درون بمانم و کتاب قطوری بخوانم درباره درونگرایی و قدرت درونگرایان در دنیایی که نمی تواند از حرف زدن باز ایستد.

با الهام از:

Quiet: THE POWER OF INTROVERTS IN A WORLD THAT CAN’T STOP TALKING By Susan Cain

و با الهام از متن زیر که در مقدمه کتاب فوق آمده است:

گونه ای که در آن همه ژنرال پاتون هستند پیشرفت ندارد، نژادی که در آن همه وینسنت ون گوگ هستند هم همینطور. من فکر می کنم که جهان هم به قهرمانان ورزشی نیاز دارد، هم به فلاسفه، هم به سمبولهای سکس، هم به نقاشان و هم به دانشمندان. جهان به آدمهای خونسرد، خونگرم، سنگدل، دل رحم، قوی و ضعیف نیاز دارد. جهان به آدمهایی نیاز دارد که همه عمرشان را وقف مطالعه این موضوع می کنند که چند قطره آب از غدد بزاق سگها در فلان شرایط ترشح می شود. و جهان به آدمهایی نیاز دارد که حس گذرای شکوفه های گیلاس را در یک شعر چهارده سیلابی به تصویر می کشند. یا احساسات یک پسر بچه را به هنگام دراز کشیدن روی تخت در انتظار بوسه شب بخیر مادرش در بیست و پنج صفحه…. حضور یک توانمندی برجسته واقعا حاکی از اینست که انرژی مورد نیاز در جاهای دیگر از آنها به جای دیگری هدایت شده است.

~ Allen Shawn

مرگ ایوان ایلیچ – نشانه های مرده بودن

مرگ ایوان ایلیچ داستان مردن ایوان ایلیچ نیست. مرگ ایوان ایلیچ داستان مرده بودن مردی است که از وقتی که نویسنده داستان در زندگی او به عقب بر می گردد مرده بوده است.

مرگ ایوان ایلیچ چیدمانی است از عکسهای مختلفی که نویسنده از یک جسد گرفته است. جسد مردی که با عضلات سفت و سنگین در تابوت آرمیده است. “آرامش”، “مناسب” و “درست” کلمات کلیدی ای هستند که در همه عکسها تکرار می شوند. کلمات کلیدی در مرده بودن ایوان ایلیچ که با تلاشی نافرجام می خواهد حفظشان کند.

در طول داستان شما به عنوان خواننده نه عاشق ایوان ایلیچ می شوید و نه از او متنفر. ایوان ایلیچ نه به اندازه برادر بزرگش بی رحم و قدرت طلب است و نه به اندازه برادر کوچکش عصیانگر. او از همان ابتدا خط میانه و درست را در پیش گرفته است حتی در روابط نامشروعش. حتی در برخورد با زیردستانش. ایوان ایلیچ همیشه به بالاتر از خودش نظر دارد ولی همچون مگس به نور.

ایوان ایلیچ نردبان ترقی را در آرامش و میانه روی و آهسته و پیوسته طی می کند و هر زمان هم که احساس بی عدالتی می کند و راه را در جلوی خودش بسته می بیند مانند یک مگس پشت شیشه آنقدر وز وز می کند تا کسی پنجره را باز کند و او بتواند به راهش ادامه بدهد.

حتی ازدواج با یک زن نه چندان فرمانبردار نمی تواند ایوان ایلیچ را به زندگی برگرداند. پس از مدت کوتاهی غوطه وری در دریای خروشان جنگ و دعوا با زنش، ایوان ایلیچ خودش را در ساحل امن و آرام کار و روابط اجتماعی سطحیش در برابر زنش آسیب ناپذیر می کند.

اگرچه ایوان ایلیچ با آرامش در تابوتش دراز کشیده است و حتی کمی زیباتر از نسخه زنده اش به نظر می رسد ولی بوی گند تجزیه شدنش از همان ابتدای داستان به مشام می رسد. سقوط ایوان ایلیچ از نردبان بیشتر یک نماد است تا حادثه ای که به کلیه یا آپاندیسش آسیبی رسانده باشد. جسد این مرده دیر یا زود باید شروع به پوسیدن می کرد و حالا با این اتفاق ساده زمان رویارویی با واقعیت فرا می رسد.

ایوان ایلیچ در مراجعه به پزشکان و شنیدن دروغهایشان فرصت می یابد با دروغها و خزعبلات خودش که سالها به عنوان وکیل یا قاضی به دیگران ارائه کرده است مواجه شود. با اهمیت ندادن و احوالپرسی الکی و هزار و یک ظاهر سازی دیگر هم همینطور. ایوان ایلیچ برای اولین بار به داستانهای درد دیگران کنجکاوی نشان می دهد، البته هنوز برای پیدا کردن مرهمی برای درد خودش.

درد ایوان ایلیچ را نه توصیه های متخصص مشهور التیام می بخشد و نه دواهای  پزشک معالجش. او حتی دقیقا نمی داند کجایش درد می کند. تا اینکه چشمش به ارزش حضور و خدمات گراسیم – خدمتکار جوانش – باز می شود. گراسیم صادقانه برای ایوان ایلیچ دل می سوزاند و از او پرستاری می کند. پدیده ای که در ابتدا فراتر از درک و جهان بینی ایوان ایلیچ به نظر می رسد. ایوان ایلیچ به طور غیر قابل توضیحی کشف می کند که اگر پاهایش را روی شانه های گراسیم قرار دهد و با او حرف بزند دردش آرام می شود.

شخصیت ایوان ایلیچ یا بهتر است بگویم بودنش از اینجا شروع به تحول می کند. مثل پروانه ای که دارد از پیله بیرون می آید. یا مثل یخی که شروع به آب شدن می کند. ایوان ایلیچ بعد از یک شکم گریه کردن مثل بچه ها قادر می شود به صدای درونش گوش دهد و پاسخ به این سؤال را که “از زندگی چه می خواهد؟” بشنود. او می خواهد که عاری از رنج زندگی کند و تازه می فهمد که همه سالهایی که به خیال خودش اینگونه زندگی می کرده در توهم بوده است.

مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است. این آتش با قرار دادن پاها روی شانه های گراسیم و حرف زدن با او به جان ایوان ایلیچ می افتد و با لمس دستان پسر کوچکش شعله ور می شود تا جاییکه دیگر نه درد می ماند و نه ترس از مرگ. مرگ ایوان ایلیچ به پایان می رسد.

برنامه اجرایی من برای حل مشکلات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره به همراه سوابق اجرایی اینجانب

مقدمه یا چیزهایی که من از علف هرز یاد گرفتم.

رویش و فراگیر شدن علف هرز در حقیقت پاسخ زمین است به آسیب دیدگی خاک یا پوشش گیاهی آن. کاشت بی رویه، شخم زدن، آلودگی آب و خاک، چرای بی رویه و عوامل دیگر باعث می شوند که در یک منطقه علف هرز رشد کند و مانع از رشد گونه های گیاهی مفید (برای انسان) بشود. درست مثل زخمی که پل بین بریده شدن پوست و ترمیم آن است. علف هرز سعی می کند انسان ( و چارپایانش) را از خاک دور کند. تا خاک بتواند نفسی دوباره بکشد و جانی تازه بیابد. حتی برای مدتی کوتاه.

 

علف هرز

Do-Nothing Farming یا کشاورزی گشاد یا کشاورزی طبیعی

اینجانب پارسال یک زمین کشاورزی خریدم. بدون برنامه مشخصی برای آن. شاید برای پاسخ دادن به یک رویای کودکی یا یک فانتزی بزرگسالی. دلیلش خیلی مهم نیست. چیزی که جالب است اینست که از دوستان و اطرافیان هر کسی که از ماجرا مطلع شد از من پرسید “برنامه ات برای زمینت چیست؟” یا “چه کار می خواهی بکنی؟” یا “چه چیزی می خواهی بکاری؟”

جواب من: “فعلا هیچی.”

اصلا چرا حتما باید یک کاری کرد؟

قبل از اینکه من بتوانم جواب این سؤال را پیدا کنم سر و کله کسی که زمین را از او خریده بودم پیدا شد و اصرار بر اینکه زمینم را برای از بین بردن علف های هرزی که تا کمر آدم رشد می کند و همه زمین را می پوشاند شخم بزنم. از او اصرار و از من که حالا یک کاریش می کنیم. البته همین باعث شد که با کمی جستجو بفهمم فلسفه وجودی علف هرز چیست و چرا رشد می کند و اینکه علف هرزی که در زمین من رشد کرده یک نوع گیاه دارویی است که پنجاه برابر گندم ارزش دارد. چند روز پیش اینجانب اولین محصولم را برداشت کردم.

آقای ماسانوبو فوکواکا (Masanobu Fukuoka) فیلسوف و کشاورز ژاپنی در کتاب بی نظیرش می نویسد “بزرگترین آدم کسی است که سعی نمی کند دستاوردی داشته باشد.”

در یکی از افسانه های ازوپ وقتی که قورباغه ها از خدا یک پادشاه می خواهند، خدا به آنها یک تکه چوب می دهد. قورباغه ها تکه چوب خنگ را مسخره می کنند و وقتی که پادشاه بزرگتری از خدا طلب می کنند، او برای آنها یک مرغ ماهیخوار می فرستد. تا پایان داستان مرغ ماهیخوار قورباغه ها را آنقدر نوک می زند تا همه آنها بمیرند.

“مردم فکر می کنند کسی که قوی و باهوش است شخص برجسته ای است و به همین دلیل نخست وزیری انتخاب می کنند که کشور را مانند یک لوکوموتیو دیزلی می کشد.”

از فوکواکا سؤال می شود: “چه جور آدمی باید برای نخست وزیری انتخاب شود؟”

جواب می دهد: “یک تکه چوب خنگ. هیچ فردی بهتر از داروما-سان نیست. او آنقدر راحت است که می تواند سالها بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند در حالت مدیتیشن بنشیند. اگر او را هل بدهید خم می شود ولی همیشه و بدون هیچ مقاومتی دوباره به حالت نشسته اولیه اش برمی گردد.”

 

داروما سان

از فوکواکا سؤال می شود: “اگر شما هیچ کاری نکنید چرخ دنیا نمی چرخد. بدون توسعه چه بلایی بر سر جهان خواهد آمد؟”

جواب می دهد: “چرا باید توسعه داد؟ اگر توسعه اقتصادی از 5% به 10% افزایش یابد آیا خوشبختی دو برابر خواهد شد؟ نرخ رشد صفر درصد چه اشکالی دارد؟ مگر این یک اقتصاد پایدار نیست؟ آیا بهتر از ساده زیستی و راحتی هم چیزی می تواند باشد؟”

“در آغاز دلیلی برای پیشرفت و کاری برای انجام دادن وجود نداشت. ما به جایی رسیده ایم که تنها راه برای ایجاد یک جنبش، ایجاد نکردن هیچ جنبشی است.”

~ ماسانوبو فوکواکا The one-Straw Revolution

چرا حتما باید یک کاری کرد؟ یا یک لیست بلند و بالا برای انجام کارها داشت؟ برای اشتغال زایی جوانان. برای فنافرینی. برای نانوتکنولوژی. برای آبیاری قطره ای. برای درمان سرطان. برای صادرات. برای رشد اقتصادی. برای فرهنگ. برای تجارت. برای ورزش. برای فوتبال. (تا جایی که من می دانم فوتبال با ورزش فرق دارد.) برای ازدواج جوانان. برای معضل اعتیاد. فرار مغزها. واردات بی رویه. فاضلاب شهری. ساخت و ساز غیر مجاز. تامین اجتماعی. هم افزایی. گفتمان. اخلاق و الخ.

می توان هیچ کاری نکرد.

 

پیوست – سوابق اجرایی اینجانب – قسمت اول

بیش از بیست سال سابقه مفید و قابل استناد در هیچ کاری نکردن.

اینجانب هیچ کاری نکردن را به طور جدی از زمان دانشجویی شروع کردم. مثلا سر کلاس نمی رفتم. یا سر امتحان هیچ چیزی نمی نوشتم. نه از سر اعتراض به استاد یا با هدف ایجاد یک جنبش بلکه صرفا نمی خواستم کاری انجام بدهم. با ساعتها خوابیدن و کتاب داستان خواندن و چرت و پرت گفتن با هم اتاقیها و چای خوردن و سیگار کشیدن کاملا راحت بودم. آشنایی با مواد مخدر تفریحی و سه ترم مشروطی متوالی همزمان شد با بستن یک قرارداد که در آن کار من این بود که به شهرهای مختلف سفر کنم و یک پرسشنامه را از مشخصات سیستمهای نرم افزاری ادارات تابعه پر کنم. به عنوان اولین شغل مهندسیم در آن هیچ کاری نمی کردم. سفرها که تمام شد نشستم پشت میز و قرار شد که یک برنامه بنویسم. من در طول روز با همکارانم صحبت می کردم یا چیزی می خواندم یا خیال پردازی می کردم. بعد از شش ماه که به رئیسم گفتم “پروژه شکست خورد” من را اخراج کرد.

بعد از چند ماه به خدمت سربازی رفتم و به مدت بیست و یک ماه هیچ کاری نمی کردم. البته در آن زمان اینجوری فکر نمی کردم و از این موضوع که هیچ کاری نمی کنم خیلی ناراحت و عصبانی بودم. تا جایی که چند بار نزدیک بود به دردسر جدی بیفتم. در ماههای آخر سربازی در یک سازمان دولتی به عنوان مسؤول شبکه کار می کردم. از ساعت سه عصر تا 11-12 شب. آنجا هم به جز چت کردن معمولا هیچ کاری نمی کردم.

بعد از خدمت سربازی با کمک چند نفر از دوستان و آشنایان و یک سرمایه گذار خارجی سعی کردم یک کسب و کار راه اندازی کنم که ظرف مدت کوتاهی به شکست انجامید. اعتراف می کنم که دلیل اصلی آن بی تجربگی خودم بود. بعد از آن حدود یک سال هیچ کاری نکردم تا اینکه دوباره به عنوان مسؤول شبکه استخدام شدم. اینبار در یک شرکت خصوصی. از آنجاییکه شرکت کوچک بود و کار زیادی برای یک مسؤول شبکه (آنهم آدمی مثل من) نداشت خیلی زود وقت زیادی برای استفاده شخصی از اینترنت در محل کار پیدا کردم. رئیس من آدم خوبی بود. بعضی وقتها از من می پرسید که تو واقعا می خواهی چکار کنی؟ من جوابی نداشتم و فقط نگاه می کردم.

بعد به کانادا مهاجرت کردم. در اینجا باید یک چیزی حدود نه ماه را از رزومه هیچ کاری نکردنم حذف کنم. ولی چون اینجا نیازی به دروغ گفتن نیست آنرا حذف نمی کنم. نه ماه مثل لوکوموتیو دیزلی توی یک کارخانه کار کردم. اوایل به عنوان کارگر ساده و اواخر به عنوان سرپرست خط تولید شیفت شب. هم به عنوان راننده لیفت تراک توی کانتینرهای یخ زده در منهای سی درجه کار می کردم. هم مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید به عنوان کارگر خط تولید. بعد از نه ماه کارم را ول کردم. سعی کردم درس بخوانم و یک مدرک بگیرم ولی عملا هیچ کاری نمی کردم و آنرا هم ول کردم.

بعد از مدتی به ایران برگشتم. چند ماهی هیچ کاری نمی کردم تا اینکه به همان شرکت قبلی برگشتم. اینبار با یک عنوان شغلی متفاوت. مدیر توسعه کسب و کار. هنوز نمی دانم چه چیزی من را واجد شرایط مدیریت کرده بود آنهم مدیریت توسعه کسب و کار. ولی باور کنید عین واقعیت است. باز هم هیچ کاری نمی کردم و باز هم رئیسم که آدم خوبی بود هر از چند گاهی از من می پرسید “تو واقعا می خواهی چکار کنی؟” و باز هم من جوابی نداشتم. این کار را هم رها کردم. حدودا سال 1386 بود.

 

 

مطالب مرتبط

ده دلیل برای ترک کار

مطالب مرتبط آینده

سوابق اجرایی اینجانب – قسمت دوم

 

برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد

و مشکل من؟

نوشتن یک مطلب دیگر بر روی این وبلاگ.

اضافه کردن چند بایت دیگر به اقیانوس خزعبلات اینترنت. یا برداشتن یک قدم دیگر. به کدام سمت؟ در کدام مسیر؟ با چه هدفی؟ نمی دانم. شاید با هدف نخ نما شدن. واقعی شدن. یا شاید با هدف جستجو و کشف و تغییر. در هر صورت مهم نیست. چیزی که مهم است این است که من یک مشکل دارم. من دوسال و نیم است که این مشکل را دارم و هیچ وقت هم از شدت آن کاسته نشده است. بعضی ها معتقدند که برای هر مشکلی یک راه حل وجود دارد.

 

برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد

مثلا آقای وین دایر معتقد است که “برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد.” شخص دیگری ممکن است ادعا کند که برای هر مشکلی یک راه حل نرم افزاری وجود دارد. یا یک راه حل مکانیکی. یا یک راه حل شیمیایی. یا یک راه حل پولی. و الخ. آقای مازلو معتقد است که هر کسی که تنها ابزارش چکش است همه مشکلات را به شکل میخ می بیند. به این ترتیب می توان گفت که برای هر مشکل کسی که فقط چکش دارد یک راه حل چکشی وجود دارد.

دو سال پیش ترجمه این کتاب را که تا کنون نخوانده ام به همراه ترجمه یک دوجین کتاب دیگر برای تحقیقی که هرگز انجام نشد خریدم.  آنرا نخواندم شاید چون با آقای دایر هم عقیده بودم. شاید هم چون در خودم نمی دیدم که خلاف نظریه اش را ثابت کنم. فرض کنید که کسی پیدا بشود که یک مثال نقض برای نظریه “برای هر مشکلی یک راه حل … وجود دارد” پیدا بکند. مطمئن باشید صاحب نظریه راه حلی برای آن مشکل ارائه خواهد داد. شک نکنید. “همیشه یک توجیه برای هر مثال نقض وجود دارد.” (این جمله قصار را خودم گفتم.) من ترجیح دادم که با نویسنده کتاب موافق باشم تا مخالف. البته بدون خواندن آن.

امروز حس کردم اگر تشک مبلی که رویش نشسته بودم کمی بالاتر بیاید باعث راحتی بیشتر خواهد شد. این مشکل را با قرار دادن چند جلد کتاب زیر تشک مبل حل کردم. و یکی از آن کتابها هم همین کتاب فوق الذکر بود. سعی کردم کتابهایی را که هرگز نخوانده بودم در اولویت قرار بدهم، اگرچه برای همسطح شدن تشکها مجبور شدم بعضی از کتابهایی که خوانده بودم را هم به دلیل ضخامت مناسبشان استفاده کنم. بین کتابهای شعر، تاریخ، داستان، روانشناسی و غیره تبعیضی قائل نشدم. تقریبا بیست کتاب برای همه تشکها استفاده شد. دیوان حافظ را به اصرار مادرم به کتابخانه برگرداندم.

 

مطلب مرتبط بعدی

چگونه درباره کتابهایی که نخوانده اید حرف بزنید