بایگانی دسته: کلیات

تک فرهنگی

برو کار می‌کن، مگو چیست کار     که سرمایه جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت       به فرزندگان چون همی خواست خفت

که:  “میراث خود را بدارید دوست   که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست       پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید       همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ              بگیرید از آن گنج هر جا سراغ”

پدر مرد و پوران به امید گنج         به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود          هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم   ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان            چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

 

~ ملک الشعرا بهار

کار کشاورزی

یک داستان یک فرهنگ

دهقان دانا دم مرگ به فرزندان خود نصیحت می کند که چگونه گنج نهفته در میراث با ارزششان را پیدا کنند. آنها با تحمل رنج زیاد – با بیل و گاو آهن- همه جای زمین پدری را کندوکاو می کنند. شخم خوب و همراهی بخت در آن سال، رنج پسران دهقان را به گنج تبدیل می کند. از هر تخم هفتاد تخم بر می خیزد. شاعر قبل از سرودن داستان نتیجه گرفته است: برو کار می کن مگو چیست کار.

داستانها از جمله داستان فوق قوی و تاثیرگذار هستند. داستانها به ما کمک می کنند که گذشته خود را درک کنیم و آینده مان را بسازیم. یک داستان خوب پلی است بین ما و واقعیت جهانی که در آن زندگی می کنیم. داستانها خیلی ظریف و بی سر و صدا، بایدها و نبایدها و خوب و بد را برای مشخصی می کنند. داستانها به ما می گویند که چگونه رفتار کنیم و رفتار خود را با چه معیاری بسنجیم. داستانها خلاصه و مفید بیان می شوند، ما همه داستان را می پذیریم ولی بیشتر آن را نمی توانیم توضیح بدهیم. داستان و داستانگو تلویحا از ما می خواهند که وقت ارزشمندان را برای اندیشیدن به جزئیات و ظرایف باریکتر از موی داستان تلف نکنیم.

خانم F.S. Michaels  نویسنده کتاب Monoculture: How One Story Is Changing Everything به شرح پدیده تک فرهنگی می پردازد. تک فرهنگی یعنی اینکه در یک دوره تاریخی از حیات یک جامعه، غالب رفتار و گفتار و پندار اعضای آن جامعه بطور خودآگاه و ناخودآگاه تحت تاثیر یک داستان اصلی (master story) شکل می گیرد. این داستان در یک دوره، مذهب همراه با خرافه بوده است و در دوره ای دیگر، علم یا صنعت. مثل تک محصولی (monoculture) در کشاورزی که همه گونه ها را فدا می کند تا در زمینی پهناور فقط یک محصول را کشت کند، تک فرهنگی نیز با نادیده گرفتن یا از بین بردن سایر ارزشها، به حفظ و پرورش یک مجموعه محدود از ارزشها می پردازد.

نویسنده کتاب فوق معتقد است تک فرهنگ زمان ما اقتصاد است و نشانه های تک فرهنگ اقتصادی را به شرح زیر بر می شمرد:

الف- در این داستان شما یک فرد هستید. اگرچه در خانواده ای بدنیا آمده اید و در جامعه ای رشد یافته اید، ولی در داستان اقتصادی بطور اساسی شما جدای از دیگران وجود دارید. فردی مستقل از دیگران، با همه ارزشی که هم خود فرد برای استقلال خودش قائل است و هم دیگران برای استقلال او.

ب- داستان اقتصادی همچنین می گوید که شما منطقی هستید. منطقی نه به معنای فلسفی کلمه، بلکه به این معنا که به هنگام مواجهه با یک تصمیم با فرض آگاهی از هدف خود می توانید گزینه های موجود خود را لیست کنید و هزینه منفعت هر گزینه را برآورد کنید. در پایان هم با در نظر گرفتن گزینه ای که کمترین هزینه و بیشترین منفعت را دارد، بهینه ترین گزینه را انتخاب کنید. در داستان اقتصادی همیشه بهینه ترین انتخاب بهترین انتخاب است. همیشه کوتاهترین فاصله بین دو نقطه، خطی مستقیم بین آنهاست.

ج- داستان اقتصادی با این فرض که شما به دنبال منافع شخصی هستید ادامه پیدا می کند. دنبال کردن منافع شخصی لزوما به این معنا نیست که شما آدم خودخواه یا کلاهبرداری هستید. اولویت دادن به منافع شخصی یعنی اینکه هر بار که می خواهید تصمیمی بگیرید، حساب و کتاب می کنید که برای شما چی دارد یا چی ندارد.

د- داستان اقتصادی می گوید که رفتار شما بیانگر تلاش شما برای بدست آوردن چیزی است که می خواهید. این داستان فرض می کند که شما خودتان را می شناسید، می دانید که چه چیزی می خواهید و بعد از بدست آوردن آن چیز قادر خواهید بود که رضایت خود را از داشتن آن چیز بسنجید.

ه- در داستان اقتصادی شما باید مثل یک کارآفرین رفتار کنید. کارآفرین کسی است که با هدف خلق ارزش، منابع در دسترسش را جابجا می کند، بهره وری را بالا می برد، مشکلات را حل می کند و در نهایت سود ایجاد می کند یا به عبارت ساده تر، پول می سازد.

و- داستان اقتصادی در ادامه به شما می گوید که خواسته های شما نامحدود است. خواسته های دیگران هم همینطور. ولی منابع محدود.

ز- در داستان اقتصادی جهان تشکیل شده است از یک سری بازار. بازارهایی که پر است از فروشنده و خریدار. در این بازارها شما بعضی اوقات خریدار هستید، بعضی اوقات فروشنده. وقتی که فروشنده هستید می خواهید سود خود را به حداکثر برسانید. اگر برای متاع شما تقاضا زیاد باشد قیمت خود را بالا می برید. اگر هیچ کس آنرا نخرید قیمت را پایین می آورید. به عنوان فروشنده شما قیمت را تعیین نمی کنید، بلکه نیروی عرضه و تقاضای بازار است که تعیین کننده قیمت می باشد.

ح- وقتی که خریدار هستید برای پیدا کردن بهترین و ارزانترین گزینه موجود همه فروشنده ها را بررسی می کنید. به همین دلیل بین فروشنده ها برای فروختن به شما رقابت در می گیرد. فروشنده هرچه کارش را با بهره وری بیشتری انجام داده باشد، قیمت تمام شده اش پایین تر آمده و در نتیجه شانس فروختنش به شما بیشتر شده است.

ط- اگرچه داستان اقتصادی می گوید که شما در انتخاب خود برای ورود به و خروج از یک بازار آزاد هستید ولی در عمل به دلیل نداشتن پول کافی یا کنترل واردات یا به هزار و یک دلیل دیگر انتخابهای شما آنقدر که باید زیاد نیست. آزادی اقتصادی شما هم همینطور. داستان اقتصادی می گوید بهترین حالت برای شما زمانی اتفاق می فتد که بیشترین آزادی را داشته باشید و انتخابهای شما تا حد ممکن بیشینه باشد.

ی- وجود انتخاب به معنی وجود رقابت است و در داستان اقتصادی رقابت خوب است. برای کنترل قیمتها و برای بالا بردن کیفیت و برای خیلی چیزهای دیگر.

در داستان اقتصادی رقابت در سطح فردی هم اهمیت زیادی پیدا می کند. شما به عنوان یک فرد منطقی با منافع شخصی با جهان بازارهای مختلف از طریق رقابت با دیگران تعامل می کنید. شما با بقیه نیروی کار برای پیدا کردن کار رقابت می کنید. برای خرید چیزی با بقیه خریداران رقابت می کنید. برای فروختن چیزی با بقیه فروشنده ها رقابت می کنید. و الخ. در هر صورت بر سر منبعی رقابت می کنید که محدود است. به عبارت دیگر موجودی محدود منابع برای خواسته های نامحدود شما و دیگرانی که بر سر آنها رقابت می کنند کافی نیست.

ک- داستان اقتصادی می گوید که عملکرد شما در این رقابت با مقایسه خود و دیگران مشخص می شود. چه کسی جلوتر از شماست؟ چه کسی عقبتر؟ در این داستان هر چقدر جلوتر باشید بهتر است.

اقتصاد

به این ترتیب رابطه شما با دیگران تعریف می شود. رابطه ای گذرا و غیر شخصی که اساسش بر رقابت است. لازم نیست با کسی دوست بشوید یا از او خوشتان بیاید. این تنها رابطه ای است بین دو فرد مستقل منطقی با منافع شخصی که فراتر از معامله پیش رو تعهدی به هم نخواهند داشت.

بر اساس داستان اقتصادی هر چه اطلاعات شما درباره یک بازار و چیزی که می خواهید در آن بفروشید یا بخرید کاملتر باشد، تجربه بهتری در دنیای بازارها کسب خواهید کرد.

خلاصه داستان اینست که شما به عنوان یک فرد منطقی، مستقل و کارآفرین، برای بدست آوردن چیزهای نامحدودی که دوست دارید داشته باشید – در یک سیستم مبتنی بر عرضه تقاضا- با دیگران به رقابت می پردازید. در این رقابت هر چه از دیگران بیشتر پیشی بگیرید احساس بهتری خواهید داشت. برای اینکه در این رقابت موفق شوید تلاش می کنید تا جایی که بتوانید اطلاعات خود را از بازار کاملتر و کاملتر کنید.

 

مطلب مرتبط بعدی

چیست کار؟

در اهمیت چیزهایی که به آنها اهمیت می دهیم

پیشَک یکی از گربه هایی است که در حوالی زرخشت زندگی می کنند. هفته پیش متوجه شدیم که پاهایش زخمی شده و لنگ می زند. پای راستش را نمی توانست زمین بگذارد. پنجه پاهایش ظاهر بدی داشتند. استخوان انگشتهایش بیرون زده بود. مثل اینکه لاستیک ماشین از روی پایش رد شده باشد یا شاید هم حیوانی می خواسته او را بگیرد و پیشَک موفق شده با دست و پا زدن فرار کند.

در هر صورت منظره رقت انگیزی بود و تصمیم گرفتیم که او را برای مداوا به تهران بیاوریم. این تصمیم به اتفاق آرا توسط مادرم، مادر بچه ها، دوستمان سپهر و من گرفته شد. سپهر عاشق گربه هاست و قبلا هم چند گربه داشته است و قبل از اینکه تصمیمی بگیریم عکس پای پیشَک را جهت مشاوره برای یک دامپزشک فرستاد. مادرم و مادر بچه ها هم اگرچه قبلا گربه نداشته اند ولی اصولا آدمهایی هستند که دلشان برای هر موجود نیازمندی می سوزد و تا جایی که بتوانند به دیگران کمک می کنند.

سؤال اینست که من چطور حاضر شدم قسمتی از مسئولیت نگهداری و مداوای پیشَک را بپذیرم؟ جواب ساده به این سؤال اینست که مجبور بودم. یعنی نمی توانستم پیشَک را در آن شرایط رها کنم. وگرنه من نه عاشق گربه ها هستم و نه حامی حیوانات. خیلی ها که من را می شناسند شاید حتی پیش خودشان فکر کنند که من به جز خودم به هیچ کس و هیچ چیز اهمیت نمی دهم. پارسال دو تا سگ گله یک گربه را که سعی داشت از دستشان فرار کند جلوی من کشتند. این حادثه خیلی سریع اتفاق افتاد ولی من هیچ کاری به جز تماشا نکردم. گویی که داشتم یک مستند حیات وحش را به صورت زنده تماشا می کردم. حتی ناراحت هم نشدم. از نظر من یک موجود توسط دشمن طبیعی خودش شکار شده بود و قانون ازلی ابدی جنگل جاری.

شاید برای پیشَک هم اتفاق مشابهی افتاده باشد. ولی پیشَک با گربه های دیگر یا حتی موجودات دیگر فرق دارد. پیشَک شخصا برای من مهم است. من او را از بدو تولدش که بهار امسال بود می شناسم. اسمش را من انتخاب کردم. مادرش یعنی عسل دو تا بچه بدنیا آورد که یکی از آنها به دلیل بازیگوشی و مخفی شدن توی محفظه موتور ماشین همسایه ما آقای گ، ناخواسته به شهر رفت و همانجا متواری شد. پیشَک که همبازی نداشت ساعتها به تنهایی و با گل و گیاه و حشرات باغچه ما بازی می کرد و باعث لذت و سرگرمی ما می شد. البته چند ماه بعد، عسل سه بچه دیگر به نامهای پولک، نمک و پفک بدنیا آورد که خیلی زود همبازیهای خیلی خوبی برای پیشک شدند. این چهار تا بچه گربه که بازی می کردند و مادرشان که زیر آفتاب لم می داد، به یکی از جاذبه های گردشگری زرخشت تبدیل شده بودند، همسایه ها برای تماشا می آمدند، درباره آنها حرف می زدیم و داستان غذا دادن به آنها زمانهایی که ما آنجا نبودیم، نقل می شد. خانم ر – همسایه دیگر ما – قبول کرده بود که آشغال مرغی را که ما از تهران برای گربه ها می بریم توی فریزرش نگهداری کند و روزی یک وعده به آنها بدهد. خانم ر تعداد زیادی مرغ دارد و برای اینکه غذا را فقط گربه ها بخورند، آن را با پلاستیک از روی دیوار توی حیاط ما پرت می کرد و آخر هفته ها ما باید چند تایی کیسه پلاستیکی پاره شده از دور و بر حیاط جمع می کردیم.

حدودا دو ماه پیش بود که وقتی به زرخشت رسیدیم – برخلاف همیشه که به محض رسیدن ما خانواده خوشبخت گربه ها به استقبال ما می آمدند – اثری از هیچ کدامشان نبود. عسل و پولک چند ساعت بعد پیدایشان شد و پفک عصر روز بعد. نمک را از آن روز به بعد هرگز ندیدیم. خانم ر به ما گفت که پای پیشَک زخمی شده و شبها توی انباری آنها می خوابد ولی ما آنروز پیدایش نکردیم. دفعه بعد که به زرخشت برگشتیم یعنی هفته قبل، اثری از پفک هم نبود. عسل هم دوباره باردار شده بود و – ظاهرا از روی غریزه – رفتار خصمانه ای با بچه هایش داشت. پولک و پیشَک بیش از قبل با هم صمیمی شده بودند و از یکدیگر جدا نمی شدند.

اینکه آدم باور داشته باشد طبیعت کار خودش را به درستی انجام می دهد و موجودات در یک چرخه غذایی می آیند و می روند، یک چیز است و اینکه پیشَک را با پای زخمی ببینی و بتوانی کاری نکنی یک چیز دیگر. اینکه باور داشته باشی دروغ گفتن کار بدی است، یک چیز است و اینکه برای حفظ منافع خودت یا کسانی که برایت اهمیت دارند دروغ نگویی، یک چیز دیگر.

ممکن است بگویید کسی که باور دارد دروغ گفتن کار بدی است ولی در شرایط خاصی دروغ می گوید، به اندازه کافی باور ندارد یا باورش واقعی نیست. یا باورش واقعی است و فقط دروغ مصلحتی گفته است. آقای هری فرانکفورت نویسنده کتاب The Importance of What We Care About معتقد است باور داشتن و اهمیت دادن، اساسا دو چیز متفاوت هستند.

باور داشتن به چیزی به ما کمک می کند که کارهایمان را ارزیابی کنیم. مثلا باورهای رایج “دروغ گفتن بد است” و “کمک به دیگران خوب است” را در نظر بگیرید. به کمک این باورها می توانیم در پایان روز اندازه بگیریم که چه میزان کار خوب – در یک نظام اخلاقی یا فرهنگی – یا کار بد انجام داده ایم. البته این اندازه گیری هم ممکن است با کلی خطا همراه باشد. مثلا ممکن است هنگام اندازه گیری – به خودمان – دروغ بگوییم که دروغ گفته ایم یا انواع و اقسام بلاهایی که سر دیگران آورده ایم را به حساب کمک به آنها بگذاریم. در هر صورت که چی؟

هر چقدر هم که به خوب یا بد، درست یا غلط بودن یک چیز – اعم از گفتار و پندار و کردار – باور داشته باشیم، باور ما لزوما تعیین کننده رفتاری که در یک موقعیت خاص از ما سر می زند نیست.

پس چه چیزی تعیین کننده است؟

آقای فرانکفورت حالت پیچیده کسی را که به چیزی اهمیت می دهد الزام اختیاری (volitional necessity) می نامد. یعنی فرد در موقعیتی قرار گرفته است که حس می کند مجبور است کاری را انجام بدهد. اگرچه در تئوری می تواند این اجبار را نپذیرد ولی او با جان و دل آن را می پذیرد. چون حتی تصور گزینه دیگری برایش ممکن نیست.

این اجبار سه ویژگی دارد:

الف- این واقعیت که فرد به چیزی اهمیت می دهد، واقعیتی مربوط به اراده اوست.

ب- اراده فرد در فرایند اهمیت دادن به چیزی، تحت کنترل ارادی او نخواهد بود.

ج- با وجود اینکه اراده او تحت کنترل ارادی خود او نیست، در عین حال واقعا اراده اوست.

ویژگی اساسی الزام اختیاری اینست که بدون اراده فرد به او تحمیل می شود. یعنی هم بدون اراده اوست و هم او بر آن اراده دارد. مثل عشق مادر به فرزند. مادر با اراده خودش تصمیم نگرفته که به فرزندش اهمیت بدهد و از او مراقبت کند و به او عشق بورزد، در عین حال مادر در همه این کارهایی که برای فرزندش انجام می دهد اراده و اختیار دارد.

این واقعیت که فردی با تسلیم شدن (ارادی) به نیرویی که تحت کنترل او نیست به رهایی می رسد، از سنتهای بسیار کهن مذهبی و اخلاقی بوده و هست.

این پدیده که فردی خود را – برخلاف آنچه که یک ناظر بی طرف بیرونی ممکن است مشاهده کند – در موقعیتی مجبور به انجام کاری حس می کند، از دیرباز در خدمت رهایی انسانها از شر گزینه های زیاد (انتخاب) بوده است. یا شاید هم رهایی از شر خودش.

چه چیزی بهتر از اینکه آدم مجبور به انجام کاری بشود که مطابق میلش است؟ چه چیزی بهتر از اینکه آدم در موقعیتی قرار بگیرد که مجبور به انتخاب ایده آلش بشود؟ درست مثل عاشق شدن که به اشکال مختلف در هنر همه فرهنگها توصیف شده است.

گرم از پیش برانی و به شوخی نروم

عفو فرمای که عجزست نه بی فرمانی

نه گزیرست مرا از تو نه امکان گریز

چاره صبرست که هم دردی و هم درمانی

بندگان را نبود جز غم آزادی و من

پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

~ سعدی

مشکل اینجاست که تصویر با شکوه و رمانتیکی که هنر از دیالکتیک زندان و رهایی – عشق – برای ما ترسیم می کند، به ما نمی گوید که چگونه عاشق بشویم. یا به عبارت دقیقتر چگونه خود را در آن زندان بیفکنیم. در دنیایی که هر آدمی برای هر کاری، ده ها و شاید هم صد ها گزینه متصور است، چگونه می توان یک راهنما برای رسیدن به “الزام اختیاری” ارائه داد؟

مشکل دیگر اینست که چیزی که به آن اهمیت می دهیم دارای یک سری خصوصیات عمومی نیست که بتوان آنها را ملاک قرار داد. به عبارت دیگر اهمیت دادن ما به چیزی یا کسی از ارزش ذاتی یا یک ویژگی خاص آن چیز نشات نمی گیرد، بلکه برعکس ارزش آن چیز در چشم ما ریشه در اهمت دادن ما به آن دارد. به عبارت ساده تر آن چیز برای ما ارزشمند شده است چون از یک جایی به بعد ما به آن چیز اهمیت داده ایم. در نتیجه تشخیص اینکه چه چیزی برای ما اهمیت دارد و ما به چه چیزی اهمیت می دهیم، قبل از آنکه به آن چیز عملا اهمیت داده باشیم، غیر ممکن است. به عبارت ساده تر ما قادر نیستیم تشخیص بدهیم که به چه چیزی باید اهمیت بدهیم یا به چه چیزی نباید اهمیت بدهیم.

ممکن است بگویید چیزهایی برای ما اهمیت دارند که در زندگی ما تاثیر داشته باشند یا تغییری ایجاد بکنند. خوب هر چیزی ممکن است تاثیری داشته باشد و تغییری ایجاد بکند. ممکن است بگویید چیزهایی برای اهمیت دارند که نتیجه تاثیر و تغییرشان برای ما اهمیت داشته باشد. منطقی است ولی به دور باطل می رسیم.

ما نه تنها نمی توانیم تشخیص بدهیم (یا انتخاب کنیم) که به چیزی باید اهمیت بدهیم بلکه نمی توانیم انتخاب کنیم که به چیزی که اهمیت می دهیم چقدر اهمیت بدهیم و برای چه مدتی. زمان و میزان اهمیت دادن ما به یک چیز تنها پس از فرایند اهمیت دادن قابل اندازه گیری است. همانگونه که سولون معتقد بود خوشبختی یک فرد تنها پس از مرگش قابل ارزیابی است.

من می توانم ادعا کنم که به نوشتن این وبلاگ یا به نوشتن به طور کلی اهمیت می دهم. هر چه باشد بیشتر از شش سال است که جسته گریخته نوشته ام.  زمانهایی هست که حس می کنم باید بنویسم و از این اجبار لذت می برم. زمانهایی هم هست که  دلم می خواهد کرکره وبلاگم را برای همیشه پایین بکشم. مواقعی هم هست که دستخوش احساسات متضادی می شوم. دیروز نوشتن این مطلب را نیمه کاره رها کردم و ده قسمت از فصل دوم سریال زن خوب را بی وقفه تماشا کردم. در پایان هر قسمت حس بدی داشتم که مجبور بودم قسمت بعدی را هم تماشا کنم. بعضی از روانشناسان می توانند این پدیده را که بعضی ها بعضی وقتها آرزوی مرگ عزیزترین نزدیکانشان را می کنند و بعدا بابت آرزویی که داشته اند شدیدا احساس گناه می کنند، به عنوان پدیده ای طبیعی و رایج توضیح بدهند.

مرز بین جوگیر شدن، هوا و هوس، خواستن و اهمیت دادن دقیقا کجاست؟ آقای فرانکفورت معتقد است که کسی که به چیزی اهمیت می دهد بلند مدت فکر می کند و می تواند آینده خودش را به آینده آن چیز یا آن فرد گره بزند. اوکی. ولی سؤال بعدی که مطرح می شود اینست که تعریف بلند مدت چیست و از چه زمانی به بعد کوتاه مدت تمام می شود و بلند مدت آغاز؟ آیا کسی که آینده خودش را برای یک ساعت به آینده فرد دیگری گره می زند دچار هوا و هوس شده است ولی کسی که آینده اش را به مدت ده سال به آینده فردی گره می زند به او اهمیت می دهد؟

دکتر معالج پیشَک یک ماه استراحت برای او تجویز کرده است. البته قرار است سر دو هفته او را معاینه کند تا مطمئن شود زخم محل قطع شدن استخوان انگشتهای پایش التیام یافته است. من پیشنهاد دادم که آخر این هفته پیشَک را به خانه اش برگردانیم. که طبیعتا همه با تصمیم من مخالفت کردند. اگر زخمش خوب نشده باشد و عفونت کند همه زحماتمان به هدر خواهد رفت. خدا می داند چرا تنها بعد از گذشت یک هفته، حالا زندگی طبیعی پیشَک – بدون دخالت دست بشر – برایم مهمتر از خوب شدن پایش شده است. شاید هم می خواهم از شر عوض کردن پانسمان پا یا خاک توالتش خلاص بشوم. واقعا نمی دانم.

شاید هم من ویژگی ای را ندارم که خانم داکورث نویسنده کتاب Grit، عامل بسیار مهم موفقیت انسانها می داند. این ویژگی به زبان ساده یعنی اینکه آدم بتواند در کاری صبر و استقامت به خرج بدهد و قبل از رسیدن به نتیجه وا ندهد. Grit با ادبیات آقای فرانکفورت شاید به این معنی است که آدم بتواند حاصل جمع الزام و اختیار را – زمانیکه حس می کند الزام قضا و قدری برایش کمرنگ شده – با افزایش میزان اختیار، ثابت نگه دارد. البته برای مدتی طولانی. آنقدر طولانی که زخم پای یک گربه التیام پیدا کند. یا زخم یک رابطه. آنقدر طولانی که بچه ای از آب و گل در بیاید. آنقدر طولانی که نوای ساز هنرمندی دلنشین بشود. یا شعر شاعری. یا مطلب وبلاگی.

مطلب مرتبط آینده

الزام اختیاری – اغراض ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

نگران نباش که نگران هستی

چند سال پیش یکی از دوستانم برایم تعریف می کرد که به توصیه دندانپزشکش هنگام خواب بین دندانهای بالا و پایینش یک محافظ پلاستیکی (گارد) قرار می دهد. درک این موضوع در آن زمان برایم خیلی سخت بود و فکرم را مشغول می کرد. چرا آدم باید آنقدر نگران باشد که خوب نتواند بخوابد و یا وقتی می خوابد از شدت نگرانی دندانهایش را به هم فشار بدهد؟

تا اینکه دو سال پیش برای چکاپ پیش دندانپزشک رفتم. دندانهایم سالم بودند و هیچ پوسیدگی یا جرمی نداشتند. ولی دکتر به من گفت که خیلی آنها را بهم فشار می دهم و بیشتر دندانهایم ساییده شده اند. این خبر برایم غیر منتظره و غیر قابل باور بود. برای من که ظاهرا به تایید همه اطرافیان هیچگونه نگرانی نداشتم. دندانپزشک قالبی از فک بالاییم ساخت و بعد از یک هفته من هم به جمع کسانی پیوستم که گارد دندان دارند و آنرا مثل مسواک با خودشان همه جا می برند. البته تا چند ماه نمی توانستم از آن استفاده کنم. نمی توانستم با یک جسم خارجی توی دهانم بخوابم. دفعه اول که آنرا توی دهانم گذاشتم می خواستم بالا بیاورم.

گارد دندان

چند ماه گذشت. یک روز متوجه شدم که گوشه یکی از دندانهای آسیابم شکسته است. دوباره به دندانپزشک مراجعه کردم. پرسید مگر از گاردم استفاده نمی کنم؟ گفتم نه. گفت بهتر است استفاده کنی. من هم از آن شب به بعد آن جسم پلاستیکی را موقع خواب بین دندانهایم می گذارم. به همین سادگی. و با تمام سختی و ناخوشایندی که بهمراه دارد.

بدون گفتن این داستان شاید باور نمی کردید که نگرانی من آنقدر مزمن است که حتی یک روز و یک شب هم رهایم نمی کند. البته نشانه های نگرانی من فقط به فشار دادن دندانهایم در خواب محدود نمی شوند. آخرین باری را که مثل یک بچه عمیق خوابیدم، یادم نیست. بیشتر شبها بین نیم ساعت تا سه چهار ساعت طول می کشد که خوابم ببرد. بعضی شبها هم اصلا نمی توانم بخوابم. بیشتر وقتها صبح که بیدار می شوم احساس می کنم اصلا نخوابیده ام.

کنجکاو شده اید که بدانید من نگران چی هستم؟ نگران همان چیزهایی که شما را نگران می کنند. چیزهایی که می توان به کمک هرم مازلو دسته بندیشان کرد. چیزهایی که دوست داری داشته باشی و بعد از اینکه داشتی، می خواهی مطمئن باشی که آنها را برای همیشه خواهی داشت و بعد از اینکه تا حدودی مطمئن یا متوهم شدی که یک مجموعه از چیزها را برای مدتی طولانی خواهی داشت، می خواهی در جمع کسانی باشی که اشتراک داشته ها و اطمینان ها و توهمها در بینشان باعث داشته ها و توهمها و اطمینانهای بیشتری بشود. بعد می خواهی در عین حال که به آن جمع تعلق داری، خیلی هم مثل بقیه نباشی و کاری کنی که دیگران ویژگیهای منحصر بفرد تو را ببینند و تحسین کنند. همه این چیزها بسته به هزار و یک فاکتور شناخته شده و شناخته نشده، می توانند از خیلی خیلی کم تا خیلی خیلی خیلی زیاد نگران کننده باشند. همه اینها چیزهایی هستند که می توان در بین خطوط پیامهای بازرگانی مشاهده کرد. چیزهایی که می توان در گفتگوهای روزمره از هر کسی که تصورش را بکنید شنید. چیزهایی که می توان در جایی از بدن حسشان کرد. بین دندانها، توی چشمان بی خواب، زیر پوست خشک، توی روده تحریک پذیر، در بی اشتهایی، در سوزش معده، در ناتوانی جنسی، در تپش قلب، در تنفس بریده بریده یا در تلاطم پاهایی که هنگام نشستن بی وقفه تکان می خورند.

به ما وعده داده شده است که با یافتن آن همسری که ما را بدون محدودیت درک می کند و بدون شرط به ما عشق  می ورزد و با جمع کردن آن میزان از سرمایه که در هر شرایط اقتصادی می تواند آینده ما و فرزندانمان را تامین کند و با رسیدن به آن درجه از اعتبار اجتماعی که وقتی وارد جمعی بشویم همه می دانند که چه کسی وارد شده است و با تحقق همه استعدادهای منحصر بفردمان در بالاترین نقطه هرم مازلو، دیگر نگران هیچ چیز نخواهیم بود.

این وعده درست مانند اینست که کسی ادعا کند که در زندگی جایی هست که یک نفر بعد از رسیدن به آن، دیگر به غذا خوردن، خوابیدن، ابزار ساختن یا فکر کردن نیاز نخواهد داشت. پذیرش این واقعیت که اجداد ما برای هزاران سال در دشتها از شیر و پلنگ فرار می کردند و در غارها هشیار می خوابیدند تا شکار نشوند و این واقعیت که میلیونها نفر از آنها در طول تاریخ بر اثر گرسنگی یا بیماری مرده اند (هنوز هم می میرند)، اگرچه نگرانی ما را از بین نمی برد ولی ممکن است به ما کمک کند که حداقل نگران نگران بودن نباشیم. و بدانیم که نگران بودن به معنای زنده بودن است، نه به معنای داشتن یک بیماری که باید درمان بشود.

جمله رایج “نگران نباش”، اگر نگوییم توصیه ای احمقانه یا ساده لوحانه، حداقل جمله ای ناقص است. با همه همدردی، همدلی و حسن نیتی که ممکن است نسبت به یک شخص و مشکلات و نگرانیهایش داشته باشیم، بهتر است به او نگوییم “نگران نباش.” یا حتی به خودمان.

بهتر است این جمله را به “نگران نباش که نگران هستی” تغییر بدهیم. یا بسته به موقعیت طرف مقابل، به جملاتی مانند “خوبه که نگران هستی.” یا “برات خوشحالم که بی دلیل نگران هستی.” یا “تو به یه سفر نیاز داری که توی نگرانیهات تنوع ایجاد بشه.” یا “نگرانی که همسرت ترکت کنه؟ چه جالب. دیگه چه خبر؟” یا “نگران چی نیستی؟… چطور؟” یا “نگران شدی نه؟ ایول.” یا “چند وقته که نگران نیستی، چیزی شده؟” و الخ.

نگران بودن به معنی نیاز داشتن به کمک نیست. شما نمی توانید کسی را از نگرانی دربیاورید. ولی با پذیرش این واقعیت که نگرانی بخشی از انسان بودن ماست، می توانید به او کمک کنید تا حداقل نگران نگران بودن نباشد. پذیرش این واقعیت مانند یک محافظ، بخشهایی از وجود ما را از بخشهایی دیگر محافظت می کند.

من خیلی بی عرضه هستم – اغراض اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

اگر اصراری به تخفیف گرفتن نداشتیم پول کتری مسی را خیلی زودتر داده بودیم و از مغازه حاج آقا بیرون آمده بودیم. ولی کارگر حاج آقا در این زمینه اختیاری نداشت و ما باید صبر می کردیم تا حاج آقا چند تا خانم را که به نظر می رسید هم سن خودش هستند ولی او مرتب آنها را دخترم صدا می کرد، راه بیندازد. مغازه خیلی کوچک بود و به راحتی می شد گوشه مغازه بر روی میزی کوچک، یک قابلمه کوچک قورمه سبزی و محتویاتش را که روی یک تکه روزنامه خالی شده بود دید. دمپاییهای آبی، قد کوتاه و شکم گنده حاج آقا و اصرار او به “دخترم” صدا کردن همه مشتریهای خانمش به همان اندازه قورمه سبزی روی روزنامه چندش آور می نمودند.

حاج آقا بعد از اینکه ده هزار تومان به ما تخفیف داد به خودش اجازه داد که از من بپرسد چند تا بچه داریم. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. حاج آقا اول گفت که بی عرضه هستم و بعد سنم را پرسید. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. این بار حاج آقا گفت که خیلی بی عرضه هستم و تجویز کرد که همین امشب دست به کار بشویم و او هم دعا می کند که خدا یک دو قلو به ما بدهد. خدا می داند چرا با همان کتری مسی توی صورتش نکوبیدم. شاید چون آدم خیلی بی عرضه ای هستم. شاید هم به این دلیل که در اعماق وجودم می دانستم که بخشی از حرفهای حاج آقا بیانگر واقعیتی اقتصادی-اجتماعی است که من همیشه از آن فرار کرده ام.

children

حاج آقا هم مثل اکثریت (قریب به اتفاق) مردم کره زمین، داشتن بچه را شرط لازم خوشبختی زندگی می داند و نمی تواند درک کند که چطور یک آدم می تواند خودش را از لذتهایی که یک فرزند برای پدر و مادرش خلق می کند محروم نماید. در مقابل من و مادر بچه ها و تعداد بسیار معدودی آدم دیگر، نه تنها با حاج آقا و دیگران هم عقیده نیستیم، بلکه به نمودار فوق، هم باور داریم و هم به آن عمل کرده ایم.

این نمودار (بر پایه چندین مطالعه) نشان می دهد که میزان احساس خوشبختی و رضایت از زندگی زوج ها پس از بچه دار شدن به اندازه قابل ملاحظه ای کاهش می یاید. کاهش می یابد و کاهش می یابد تا زمانیکه آخرین بچه شرش را کم کند و سر خانه زندگی خودش برود. بعد دوباره افزایش می یابد. حالا سؤال اینست که اگر چنین است و اگر بچه دار شدن باعث کاهش احساس خوشبختی آدمها می شود، چرا میلیاردها آدم بچه دار می شوند، فرزند را شیرینی زندگی می دانند و لذت بخش ترین لحظاتشان را در رابطه با فرزندانشان توصیف می کنند؟

آقای دنیل گیلبرت در کتاب Stumbling on Happiness (این کتاب از معدود کتابهایی با واژه happiness در عنوانش است که ارزش چند بار خواندن را دارد) به کمک پدیده Super-replicators به این سؤال که چرا بعضی باورها (هرچند به ظاهر غیر منطقی) بیشتر از باورهای دیگر منتشر و توسط عده زیادی پذیرفته می شوند.

بیولوژی تکاملی نشان داده است که ژنهایی که مکانیزم انتقال خودشان را تبلیغ/تشویق می کنند، در بلند مدت در میان جمعیت زیادی دیده خواهند شد.

تصور کنید که تنها یک ژن، عامل توسعه شبکه عصبی پیچیده ای باشد که باعث می شود ارگاسم احساس خیلی خوبی به آدمها بدهد. با این فرض، آدمی که این ژن را دارد، ارگاسم را مثل … “ارگاسم” حس می کند و آدمی که این ژن را ندارد ارگاسم را مثل یک عطسه یا لرزشی شبیه آن حس می کند. حالا اگر 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را دارند و 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را ندارند، روی یک کره قابل زندگی رها کنید و چند میلیون سال بعد برگردید، چه می بینید؟ میلیونها یا میلیاردها آدمی که همگی ژن فوق را دارند. چرا؟ چون ژنی که باعث می شود ارگاسم در آدمها احساس خوبی ایجاد کند، آنها را تشویق به کاری می کند که منتقل کننده همان ژن است. دور تسلسل گریز ناپذیر را در اینجا مشاهده می کنید؟

داشتن آن ژن، کاری می کند که کاری کنید که به داشتن آن ژن منجر بشود.

به چنین ژنی super-replicator (ابر ناقل؟) می گویند.

البته فقط ژنهای خوب نیستند که می توانند super-replicator باشند، ژنهایی که عامل ابتلا به سرطان یا دیابت هستند نیز می توانند از چنین ویژگی برخوردار باشند. تصور کنید که همان ژنی که باعث می شود ارگاسم خوشایند به نطر برسد، عامل بوجود آمدن پوسیدگی دندان و آرتروز هم باشد. بعد از گذشت زمان طولانی، چنین ژنی هم در جمعیت زیادی دیده خواهد شد. به دلیل اینکه احتمال بچه دار شدن آدمهای مبتلا به آرتروز با دندانهای پوسیده که عاشق ارگاسم هستند، نسبت به کسانی که دندانها و مفاصل سالم دارند ولی از ارگاسم لذت نمی برند، خیلی خیلی بیشتر است.

آقای دنیل گیلبرت به کمک همین پدیده انتشار گسترده ایده ها و باورها را هم توضیح می دهد. یک ویژگی که باعث می شود یک باور منتشر بشود، صحت و دقت آنست. مثل روش پخت قورمه سبزی یا سریعترین راه رفتن به بازار از غرب تهران. باورهای درست، ما را توانمند می کنند. حالا سؤال اینست که پس چرا این همه باور غلط وجود دارد که به طور گسترده در طول تاریخ منتشر شده و توسط میلیاردها انسان برای قرنهای متمادی پذیرفته شده اند؟

ایده های بد هم مانند ژن های بد می توانند super-replicator باشند. آزمایش زیر این پدیده را نشان می دهد:

بازی ای را تصور کنید که در آن دو تیم – هر کدام با یک هزار عضو – به رقابت می پردازند. هر عضو یک تیم از طریق تلفن با هم تیمی هایش در ارتباط است.

هدف بازی به اشتراک گذاشتن هر چه بیشتر باورهای درست است. در پایان بازی، داور سوت می زند و به ازای هر باور درست که منتقل شده باشد یک امتیاز مثبت و به ازای هر باور غلط که  منتقل شده باشد یک امتیاز منفی به هر تیم می دهد. طبیعتا تیمی برنده است که بیشترین امتیاز را در پایان بازی کسب کرده باشد.

فرض کنید که یک تیم با نام پرفکت داریم که همه اعضای آن بدون خطا فقط باورهای درست را منتقل می کنند. و یک تیم با نام جایزالخطا که گه گداری باورهای غلط هم از زیر دستشان در می رود. این دو تیم در یک روز آفتابی با هم مسابقه می دهند.

قاعدتا انتظار می رود که تیم پرفکت ببرد، نه؟ خوب لزوما اینطور نیست.

تصور کنید که یکی از بازیکنهای تیم جایزالخطا خیلی اتفاقی این باور را که “صحبت کردن دائمی با تلفن در نهایت باعث خوشبختی و سعادت شما خواهد شد” به هم تیمی هایش منتقل کند. و تصور کنید هم تیمی های او به اندازه کافی ساده لوح باشند که این ایده را باور کنند و آنها هم به انتقال آن بپردازند. این یک باور غلط است و هر بار انتقال آن یک امتیاز منفی برای تیم جایزالخطا به همراه خواهد داشت. ولی همین باور باعث می شود که بیشتر با تلفن صحبت کنند و ایده های درست بیشتری را در اثر باور به این ایده به هم انتقال بدهند. در نتیجه ممکن است امتیاز کلی آنها از امتیاز تیم پرفکت بیشتر بشود. می توان نتیجه گرفت ایده هایی که انتشار خودشان را تشویق می کنند – درست یا غلط – شانس بیشتری برای انتشار دارند.

آقای دنیل گیلبرت معتقد است که بعضی از باورها یا خرد جمعی ما درباره سعادت و خوشبختی، مشکوک به شبیه بودن به باورهای غلط super-replicator هستند. باور ما درباره رابطه بچه داشتن با خوشبختی یکی از این باورهاست. رابطه پول با خوشبختی یکی دیگر از آنها.

روانشناسان و اقتصاددانان دهه هاست که رابطه بین ثروت و خوشبختی را مطالعه می کنند و حاصل این همه تحقیق به طور خلاصه اینست که ثروت – فراتر از تامین آب و غذا و سقف بالای سر یعنی مایحتاج اولیه – چیزی بیشتر از یک عدد یا مشتی کاغذ نیست. با این وجود اکثریت قریب به اتفاق آدمها حتی با داشتن خیلی بیشتر از مایحتاج اولیه، برای کسب ثروت بیشتر، کار و تلاش می کنند. در حقیقت جوامعی که در رفاه بیشتری هستند و ثروت بیشتری دارند، بیشتر کار و تلاش می کنند.

کار و تلاش بیشتر و تولید و مصرف بیشتر اگرچه باعث افزایش خوشبختی فرد نمی شود ولی به چرخیدن چرخ اقتصاد جامعه و پایدار شدن آن کمک می کند. جامعه پایدار نیز مانند یک شبکه به انتشار باورهای توهمی درباره ثروت و خوشبختی کمک می کند. نیازهای یک اقتصاد پویا و یک انسان خوشبخت لزوما یکی نیستند. جامعه تنها زمانی شکوفا می شود که افراد در آن تلاش کنند و از آنجاییکه افراد فقط برای خوشبختی خودشان تلاش می کنند، لازم و ضروری است که افراد باور داشته باشند که کار کردن زیاد و تولید کردن زیاد و مصرف کردن زیاد مسیری است مطمئن به سوی سعادت فردی.

john-lennon

 

حاج آقا در پایان سخنرانیش فرض کرد که ما به دلیل نگرانیهای اقتصادی بچه دار نشده ایم و خودش به فرض خودش پاسخ داد که: “کسی که یک بچه دارد به اندازه یک بچه تلاش می کند و کسی که پنج تا بچه دارد صبح که از خانه بیرون می رود به اندازه پنج تا بچه تلاش می کند.” البته من به حاج آقا نگفتم که من دقیقا با همین قسمت صبح از خانه بیرون رفتن و تلاش کردنش مشکل دارم.

باورهای حاج آقا، وضع ظاهری و نحوه غذا خوردنش اگرچه ممکن است کمی جای انتقاد داشته باشند، ولی شواهد و قرائن نشان می دهند که super-replicator هستند و همانطور که در نسلهای گذشته به وفور دیده شده اند در نسلهای آینده نیز کم نخواهند بود. درست مثل تخفیف گرفتن. وقتیکه چیزی می خریم، با این فرض که فروشنده تا جاییکه بتواند بیشترین قیمت را مطالبه می کند، سعی می کنیم تا جاییکه بتوانیم کمترین قیمت را بپردازیم. هم فروشنده و هم خریدار فرض می کنند که اگر پول بیشتری برایشان بماند اوضاع بهتری خواهند داشت. این باور ساده سنگ بنای رفتار اقتصادی ماست.

 

خروج از بازگشت به انتقاد

مادر بچه ها با کمپین رضا کیانیان در زمینه تشنه بودن ایران و اینکه باید برای تشنگی ایران گریه کرد کاملا موافق بود و دیروز بعد از اینکه عدد 1 را به شماره سامانه کمپین فوق پیامک کرد از من خواست همین کار را بکنم. به نظر من مقدار زیادی عوام فریبی هم در فرم و هم در محتوای پیام رضا کیانیان وجود داشت. اول از همه ربط دادن موضوع کربلا و اینکه کربلا سرزمین کم آبی نیست به کم آبی ایران و آخر هم درخواست برای ارسال عدد یک. من واقعا می خواستم بدانم اگر کسی می تواند برای یک دریاچه یا رودخانه در حال خشک شدن کاری بکند چرا باید برای جمع شدن چند میلیون یک از طریق پیامک صبر کند. مادر بچه ها معتقد بود اگر همه مثل من فکر می کردند هیچ کس هیچ کاری نمی کرد و هیچ مشکلی حل نمی شد. مثلا همین مشکل تخت جمشید که با همت مردم شیراز حل شد. (من هیچ ایده ای درباره این مشکل و حل شدنش نداشتم و ندارم.) من معتقد بودم اگر همه مثل من فکر می کردند این همه مشکل بوجود نمی آمد تا کسی بخواهد با کمپین پیامکی حلشان کند. مادر بچه ها تهدید کرد که وقتی خواب هستم عدد یک را از گوشی من پیامک کند. من تهدید کردم که اگر اینکار را بکند من یک گوسفند زنده توی آشپزخانه نگه داری خواهم کرد. انتقاد من به کمپین تشنگی رضا کیانیان همینجا تمام شد. بحث من و مادر بچه ها هم همینطور.
بحث دیروز درست قبل از ناهار و درست بعد از یک رانندگی طولانی از زرخشت به تهران اتفاق افتاد. یعنی زمانی که من هم گرسنه و هم خسته بودم. الان که نه گرسنه ام و نه خسته می بینم نظرم نسبت به کمپین رضا کیانیان عوض نشده و هنوز هم با او مخالفم ولی این مخالفت همراه با احساسات شدید نیست.
وارد کردن احساسات از جای دیگر به یک انتقاد مثل اینست که آدم در جای نامناسب – مثل پیاده رو – قضای حاجت کند. صورت خوشی ندارد. ضرورت تخلیه احساسات و آزادی بیان، شدت بخشیدن به انتقاد از چیزی را تحت تاثیر احساس خستگی یا گرسنگی یا ترس یا عصبانیت توجیه نمی کند.
به عبارت ساده تر: الف: بهتر است احساسات خود را در انتقاد از دیگران تخلیه نکنید. ب- اینکه شبکه های اجتماعی به شما اجازه می دهند نظرتان را بگویید معنیش این نیست که شما درست می گویید و بقیه اشتباه. ج- لذت بردن از حق به جانب بودن و طرف مقابل را در خطا انگاشتن مانند هر لذت دیگری عواقبی در بر دارد که آگاه بودن به آن عواقب می تواند از گریه های احتمالی شما در آینده پیشگیری کند.

recursion
recursion

لذت حق به جانب بودن نوع خاصی از لذت است که در آن پدیده بازگشت به خود یا recursion اتفاق می افتد. مثل زمانی که دو آینه را بطور موازی روبروی هم قرار می دهید و آینه ها بی نهایت بار تصاویر یکدیگر را منعکس می کنند. برخلاف لذت خودشیفتگی که یک طرف، شما هستید و طرف دیگر، آینه، در لذت حق به جانب بودن، یک طرف شما هستید که حق را به جانب خود می دانید و طرف دیگر کسی که حق را به جانب خودش. به این ترتیب حق مانند تصویر داخل دو آینه موازی بی نهایت بار بین دو طرف حق به جانب رفت و برگشت می کند.
اگر برنامه نویسی کرده باشید می دانید که یک تابع بازگشتی باید شرط خروج داشته باشد وگرنه باعث هنگ کردن کامپیوتر به علت وجود یک حلقه بی نهایت می شود. مثل تابع محاسبه فاکتوریل:

unsigned int factorial(unsigned int n) {

      if (n == 0) {

       return 1;

      } else {

            return n * factorial(n – 1);

          }

}

برای انتقاد هم می توان یک تابع بازگشتی به شکل زیر نوشت:

 

Unlearned perspective criticism(opinion O,person P) {

      If ( P is emotional or

            P is too serious or

            P is judgmental and labeling or

            P is not asking questions or

            P is not listening or

            P has no f***ing idea ) {

            return bullshit;

         } else {

             return criticism(another side of O,P);

            }

}

شرح تابع فوق به زبان فارسی:
{
اگر یکی از طرفین انتقاد احساساتی شده یا
قضیه را خیلی جدی گرفته باشد یا
قضاوت کند و برچسب بزند یا
سؤال نپرسد یا
گوش ندهد یا
درباره چیزی که از آن انتقاد می کند هیچ ایده ای نداشته باشد،
بهتر است یکی یا ترجیحا هر دو طرف انتقاد – قبل از اینکه احساسات فردی یا جمعی جریحه دار شود یا مناسبات اجتماعی آسیب ببیند – با نوعی از کرسی شعر به انتقاد خود خاتمه بدهند.
در غیر اینصورت طرفین می توانند به انتقاد از موضوع – از یک زاویه جدید – ادامه بدهند.
}
کرسی شعر – یک جک یا یک موضوع کاملا بی ربط – مانند یک سوپاپ اطمینان عمل می کند و بخار داغ ناشی از احساسات حق به جانب بودن و احمق یا دشمن پنداشتن دیگری را، خالی می کند. قبل از آنکه احساسات کسی جریجه دار بشود. یا اعتماد به نفسش. کرسی شعر مانند یک درپوش عمل می کند. قبل از آنکه بوی ناخوشایند لذتهای فردی، لذتهای جمعی را از بین ببرد. کرسی شعر مثل یک پرده عمل می کند. قبل از آنکه جهالت آدم به هنگام انتقادهای نابجا آشکار شود. کرسی شعر مانند منزلگاهی موقت است در بیابان بی انتهای عدم قطعیت مفاهیم انسان ساز مثل بد و خوب و زشت و زیبا. تا از شتر انتقاد پیاده شود و پاسی از شب زندگی را بدون برچسب زدن سپری کند.

کارنامه

الف – هرگز رزومه ننویسید.

ب- به جای رزومه برای هر شغلی که می خواهید، یک کارنامه (درخواست کار) بنویسید.

ب-ب- کارنامه باید نشان بدهد که شما چقدر خواهان یک کار یا یک فضای کار (مثلا یک شرکت ) هستید. چیزی در حد نامه فدایت شوم.

ج- برای کاری که دوست دارید دیگران برای شما انجام دهند، یک آگهی استخدام بزنید.

د- کارنامه های دریافتی را خوب بررسی کنید. از چه چیزهای کدامشان خوشتان می آید؟  از چه چیزهای کدامشان بدتان می آید؟

ه- برای ده شغل نامرتبط ده کارنامه بنویسید تا عضله کارنامه نویسی شما ورزیده شود. مثلا اگر حسابدار هستید برای مشاغل پرستاری، فروشندگی، برنامه نویسی، آشپزی، مدیر عاملی، راننده، کارگر ساده، پیک، گرافیست و خیاط کارنامه بنویسید.

و- کارنامه شما باید نشان بدهد که از فردا برای آن کارفرمای خاص چه کار می توانید بکنید نه اینکه تا دیروز برای فلان کارفرما چه کار کرده اید.

ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات فیزیکی مانند راه رفتن یا چیزی از زمین برداشتن در شما وجود دارد.

ز-ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات ذهنی مانند خلاقیت، طراحی، نوآوری و اصولا فکر کردن در شما وجود دارد.

ح- هرگز از کلمات مدیر یا مدیریت یا کار اداری در متن کارنامه خود استفاده نکنید. از copy paste هم همینطور.

ط- باید نشان بدهید که حداقل دو درصد به دنبال چیزی به غیر از درآمد ماهانه و بیمه تامین اجتماعی هستید.

ی- کارنامه خود را باید الهام گرفته از کاری که در آن فضای بخصوص انجام می شود و آدمهایی که آنجا کار می کنند بنویسید، نه قالب گرفته از شرایط و الزامات قید شده در یک آگهی استخدام.

ک- جستجوی شما هرگز نباید به آگهی های استخدام محدود باشد. یا به پستهای خالی. یا به فرصتهای مشهود.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

hire-lazy

ل- اگر مصاحبه تلفنی یا حضوری داشتید یا به دوره آزمایشی کار دعوت شدید، گفتار و رفتارتان باید ب – و – ز – ح – ط – ی را به وضوح نشان بدهند. جستجوی اسمتان روی اینترنت هم همینطور.

م- هر کاری که پیدا کنید به احتمال زیاد مناسبترین کار برای شما نخواهد بود. هرگز نباید جستجوی کار را بعد از یافتن اولین یا صدمین کار متوقف کنید.

ن- مهم نیست چه کاری می کنید. مهم است که چگونه آنرا انجام می دهید. مهتر اینست که با چه کسانی آن کار را انجام می دهید. مهمتر اینست که بدانید چه کار دارید می کنید. مهمتر اینست که چه کارهای دیگری هم می توانید بکنید. مهمتر از همه اینست که بدانید چه کارهایی نباید بکنید.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

مطلب مرتبط بعدی:

پیشنهادنامه (پروپزال)

The ten commandments of reading books

1- You shall not be proud of reading books. Reading books does not necessarily make you better than those who don’t read books.

2- You shall be very selective about what you read. There are many crappy books that are cheaper and shallower than many TV shows and POP songs.

3- You shall read the author not the book. He is a human and so are you.

4- Every good book has a message for you. You shall communicate with it. You shall communicate about it. The author has tried to talk to you, you shall try to talk to him also.

5- You shall discover other books through a good book. Every good book is a life and connected to many other lives. You shall read in a network of books.

6- You shall download books from the internet. You shall have an eBook reader. We no longer have to cut trees to print books. Touching paper or showing books on your shelves shall not make you feel intelligent.

7-  You shall abandon some books half read.

8- You shall get inspiration from the books you read. You are not a hard disk.

9- You shall not worry about the number of books you have read. You shall not worry about the number of minutes you or your fellow countrymen spend reading books. You shall not worry about any number.

10- You shall not criticize other people’s books or lives. You read to understand not to find faults with others.

 

احتمال موفقیت

من ایمیلهای زیادی دریافت می کنم که نویسنده هایشان می خواهند نظرم را درباره احتمال موفقیت یک ایده – ایده کسب و کار یا ایده ادامه تحصیل – بدانند. نویسنده معمولا ابتدا در چند خط موقعیت زمانی و مکانی ایده را شرح می دهد و سپس در یک جمله نظر اینجانب را درباره احتمال موفقیت ایده جویا می شود.

احتمال موفقیت
احتمال موفقیت

این هم نظر اینجانب درباره احتمال موفقیت ایده شما:

الف- احتمال موفقیت ایده شما عددی است بزرگتر از صفر و کوچکتر از یک.

ب- جستجوی عدد دقیق یا حدودی این احتمال می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ج- این ایده شما یا آن ایده تان یا هر ایده ای که در آینده ممکن است به آن برسید به احتمال زیاد موفق نمی شود.

د- اگر هر روز روزی ده ایده بنویسید به احتمال خیلی خیلی زیاد بعد از شش ماه یا حداکثر یکسال ایده های خیلی خیلی بهتری خواهید داشت.

ه- تا آنروز فرا برسد، به دیگران در اجرای ایده های خوبشان کمک کنید.

و-  برای امتحان کردن یک ایده به تنها چیزی که نیاز ندارید دانستن احتمال موفقیت آنست. امتحان کردن یک ایده می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا عدم علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ز- بیشتر ایده هایی که دارید ایده های بدی هستند یا به عبارت دقیقتر شما اجرا کننده بدی برای آن ایده ها هستید.

ح- ترکیب غیر جبری چهار عامل پذیرش عدم قطعیت، پذیرش مسئولیت، پذیرش شکست و یادگیری از آن، “احتمال رشد” شما را به دست می دهد.

ط- ایده های خود را مانند بذر در اختیار دیگران قرار دهید و خودتان مانند خاک در اختیار بذر ایده های دیگران قرار بگیرید تا احتمال رشد شما افزایش یابد.

ی- همیشه و در همه حال فراموش نکیند که “موفقیت” یک بیماری مسری از راه تماس جنسی است و شما باید تا جاییکه می توانید احتمال ابتلا به این بیماری را در خود کاهش دهید. توجه داشته باشید که هرگز نمی توانید این احتمال را به صفر برسانید.

با امید کاهش احتمال دریافت نامه در زمینه پیشگویی احتمال موفقیت ایده ها در آینده

علی سخاوتی

خرداد 1395

داستان طلاق من و مادر بچه ها – خطای تراژیک اینجانب

صحنه سوم

دفتر وکالت

وکیل با حیرت و گیجی تلاش می کند مورد اختلافی بین من و مادر بچه ها پیدا کند.

آیا مادر بچه ها جهیزیه اش را در اختیار خودش دارد؟

آیا نفقه اش را می خواهد؟

آیا چیزی به نام هر یک از ما هست که آن یکی بخواهد به نام او هم باشد؟

 و در پایان

آیا مادر بچه ها مهریه اش را که یک جلد گلستان سعدی است دریافت کرده است؟

مادر بچه ها می گوید که به صورت کتاب خیر ولی هر شب قستمهایی از آن را من برایش خوانده ام. وکیل بیشتر گیج می شود ولی دیگر ادامه نمی دهد. قرارداد طلاق توافقی را امضا می کنیم و از دفتر وکالت که قسمتی از اسمش عدالت است و مادر بچه ها آنرا روی اینترنت پیدا کرده است بیرون می آییم.

دفتر وکیل
دفتر وکیل

صحنه پنجم

مادر بچه ها قرارداد طلاق توافقی را فسخ می کند و وکیل را قانع می کند که برای فسخ قرارداد و عودت مدارک بیشتر از چیزی که در قرارداد ذکر شده دریافت نکند. وکیل می پرسد: “حالا چرا منصرف شدید؟”

صحنه دوم

توسط گروه کر و گرافیستهایی که دعواهای لفظی و تلگرامی من و مادربچه ها را به تصویر می کشند اجرا می شود. در این صحنه اوج عصبانیت و ناامیدی و دلشکستگی به نمایش در می آید. آنگونه که آدمهایی که مبتلا به سندروم اسپرگر نیستند با آن ارتباط برقرار می کنند یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تاثیر تراژدی.

افلاطون معتقد بود که تراژدی خاصیتی ندارد و باید ممنوع بشود. ارسطو در مقابل او معتقد بود که تراژدی خاصیت دارد و خاصیتش تاثیر تراژدی یا Tragic effect است. بخشی از این تاثیر مربوط می شود به تخلیه (purgation) و تزکیه (purification) و روشن شدن (clarification) احساساتی که ظهورشان در حالت عادی ممکن است عواقب بدی داشته باشد و منجر به بدبخت شدن فرد بشود (سرنوشت محتوم قهرمان تراژدی). این سه فایده در یک کلمه catharsis نامیده می شود.

همه ما احساسات مخربی داریم که می توانند به روش امنی توسط یک سوپاپ اطمینان مثل یک نمایشنامه تراژیک یا یک سریال ترکی تخلیه شوند. اگر هم نیازی به تخلیه کامل نباشد حتما به نوعی بالانس نیاز هست. ترس زیاد موجب خفت است و ترس کم موجب حماقت. با هنر می توانیم فتیله این قبیل احساسات را بالا پایین کنیم و به حد مناسبی برسیم تا خوشبختی ما آسیب نبیند. به هزینه بدبخت شدن قهرمان داستان برایمان روشن می شود که معنای واقعی عشق به خانواده چیست. یا عواقب واقعی نه گفتن به خواسته جدی طرف مقابل. قهرمان تراژدی به ما نشان می دهد که یک من ماست واقعا چقدر کره می دهد.

ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد بود که هنر می تواند این چیزها را به مخاطبینش بیاموزد. افلاطون برخلاف ارسطو معتقد بود که مخاطب با دیدن ظاهر داستان نمی تواند پی به اصل قضیه ببرد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که هنرمند با حذف اضافات می تواند اصل قضیه را نشان بدهد. و الخ.

Antigone
Antigone

آنتیگون

کرئون به همراه گروهی از ریش سفیدان تب که حمایتشان را مبنی بر دستور او برای نپوشاندن جسد پولینکس طلب می کند، وارد می شوند. گروه کر ریش سفیدان، کرئون را حمایت می کنند.

نگهبانی وحشتزده وارد می شود و خبر می دهد که مراسم خاکسپاری برای پولینکس اجرا شده و جسدش به طور سمبولیک با لایه نازکی از خاک پوشانده شده است.

کرئون خشمگین به نگهبان دستور می دهد که مجرم را بیابد وگرنه اعدام خواهد شد.

نگهبان بعد از مدتی به همراه آنتیگون باز می گردد و توضیح می دهد که نگهبانان خاک را از روی جسد پولینکس کنار زدند و آنتیگون را در حالیکه دوباره برای اجرای مراسم بازگشته دستگیر کرده اند.

….

آنتیگون که به دستور کرئون در غاری زندانی شده است، خودش را دار می زند. همون پسر کرئون که عاشق آنتیگون است خودش را می کشد. همسر کرئون پس از شنیدن خبر مرگ پسرش و نفرین کردن کرئون در نفسهای پایانی، خودکشی می کند. کرئون خودش را بابت همه اتفاقاتی که افتاده سرزنش می کند.

گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

قهرمان تراژدی آدم خوب و خوشبختی است که ترکیبی از بخت بد و نقص/ضعف شخصیت (hamartia) گریبانش را می گیرد و در نهایت سقوط می کند.

خیلی ها معتقدند که اگر آنتیگون به خاکسپاری برادرش گیر نمی داد هیچ یک از اتفاقاتی که افتاد نمی افتاد. آنتیگون یکبار مراسم خاکسپاری را انجام داده و روح برادرش را به آرامش رسانده بود. دفعه دوم گرفتار احساسات لحظه ای شد و بدون در نظر گرفتن عواقب کاری که می کند تراژدی آفرید.

صحنه اول

مادر بچه ها قبل از رفتن به آرایشگاه از من درخواست می کند که کارت عابربانکم را به او بدهم. من درخواستش را رد می کنم و پیشنهاد می کنم مبلغی را که نیاز دارد به حسابش واریز کنم. مادر بچه ها پیشنهاد من را قبول نمی کند.

مادر بچه ها یک ساعت بعد از آرایشگاه به خانه باز می گردد و درخواستش را دوباره تکرار می کند. من دوباره این درخواست را رد می کنم. مادر بچه ها مرا تهدید می کند که بعد از این خیلی چیزها میان ما تغییر خواهد کرد. من برای اینکه نمی توانم منتظر بمانم تا خیلی چیزها از سوی مادر بچه ها تغییر کند، آنشب از رفتن به مراسم بله برون خواهر زنم امتناع می کنم. من چند روز بعد از این واقعه خودم را بابت همه اتفاقاتی که افتاد سرزنش می کنم.

گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

مؤخره

قهرمان تراژدی بین دو سر طیف قابل سرزنش بودن و قابل سرزنش نبودن برای ما به تصویر کشیده می شود. نقص (یا شاید هم خطای) تراژیک (hamartia) قهرمان تراژدی در آنسر طیف که قابل سرزنش است، اینست که احساساتش – به دلیل اسپرگر، عدم دسترسی به مشاوره روانشناسی، دنبال نکردن سریالهای ترکی، شرکت نکردن در فستیوالهای یونان باستان یا هر دلیل دیگری – از catharsis بدور مانده است. یا شاید خطای تراژیک مخاطب تراژدی اینست که به دلیل catharsis مدتهاست که دیگر قادر به آفرینش تراژدی نیست.

مطلب مرتبط آینده:

اغراض خطای تراژیک اینجانب

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

اگر درک و کنترل احساسات خود و دیگران را به طور کلی هوش هیجانی در نظر بگیریم، از بچگی من یک سر طیف هوش هیجانی قرار داشتم و برادرم سر دیگر طیف. برادرم می توانست خوراکیهایش را برای روزها و حتی ماهها نگه دارد و بیشترین کاری که با آنها می کرد این بود که آنها را با ترتیب جدیدی در قفسه ای که به آنها اختصاص می داد بچیند. من خوراکیهایم را در کمترین زمان ممکن می خوردم. نه ترتیبشان برایم مهم بود و نه مدیریت پایدار آنها بر اساس زمان تقریبی خریدن خوراکیهای بعدی توسط مادرم. اگر چیزی را می خواستم همان لحظه می خواستم و در آن لحظه با شور و اشتیاق درباره احساسات مربوط به خواستنم حرف می زدم. همه توانم را برای بدست آوردن آن چیز بکار می بستم. بدون توجه به احساسات دیگران. بدون توجه به هیچ چیز. بدون اینکه متوجه بشوم زرزر من برای فلان اسباب بازی یا فلان لباس یا فلان خوراکی مادرم را غمگین می کند یا عصبانی یا مضطرب. هنوز هم همینجوری هستم. خصوصیتی که شاید به پایین بودن هوش هیجانیم مربوط باشد یا به سندروم اسپرگر. شاید هم به ترکیب هر دو و شاید هم به خیلی چیزهای دیگر.

اولین حقیقت شریف (noble truth) در آموزه های بودا اینست که زندگی سراسر رنج (Dukkha) است. رنج ناراحتی. رنج بدبختی. رنج نارضایتی. نارضایتی از نداشتن چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. نارضایتی از داشتن چیزهایی که نمی خواهیم داشته باشیم. رنج از دوری، رنج از نزدیکی. رنج از گرسنگی. رنج از سیری. رنج از درد. رنج از بی دردی. رنج از محدودیت. رنج از آزادی. و الخ.

بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف
بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف

اولین واکنش آدم – مخصوصا اگر مثل من هوش هیجانی کمی داشته باشد-  نسبت به رنج، خروج از وضعیت رنج، به امید رهایی از آن می باشد.

داستایفسکی در رمان یادداشتهای زیرزمینی از زبان شخصیت اصلی داستان که یک کارمند بازنشسته است، طبیعت رنج آلود بشر را به باد انتقاد می گیرد. رنجی که ریشه در توهم بهبود و پیشرفت و توسعه دارد. ریشه در خواستن. ( دومین حقیقت شریف در آموزه های بودا) یادآوری رنج بی پایان آدمی و خاستگاه آن، بین بودا و داستایفسکی مشترک است، وجه تمایز این دو معلم بزرگ در اینست که داستایفسکی بر خلاف بودا انسان پیچیده ای را تصویر می کند که عاشق اضداد است.

داستایفسکی شیفته تضادهای آدمی است. شاید ما واقعا چیزهایی را که بدنبالشان هستیم نمی خواهیم. اگر واقعا بدنبال برقراری عدالت هستیم چرا تصور برتری نسبت به دیگران اینقدر حس خوبی به ما می دهد؟ اگر واقعا بدنبال صلح و آرامش هستیم چرا از شنیدن اخبار جرم و جنایتهای خشونت آمیز اینقدر مشعوف می شویم؟ نه جدی؟

شاید چون خودمان را خوب نمی شناسیم.

راسکلنیکف قهرمان رمان جنایت و مکافات فکر می کند خیلی بی رحم است و قتل پیرزن رباخوار باعث عذاب وجدانش نخواهد شد. برای راسکلینکف دو قتل لازم است تا بفهمد که او همان قهرمان خونسرد و منطقی خیالات خودش نیست. برای من مهاجرت به کانادا لازم بود تا بفهمم من مهاجر سختکوش احترام گذار به ارزشهای دنیای رقابتی-سرمایه داری-دموکراسی آمریکای شمالی نیستم.

بخشی از سفر (مهاجرت) زندگی، جدا شدن از آن چیزیست که فکر می کنیم هستیم ولی واقعا نیستیم. مثل پوست انداختن یا مثل خشک شدن از یک شاخه و جوانه زدن از شاخه دیگر. کشف بزرگ راسکلنیکف اینست که می فهمد آنقدرها هم که فکر می کند آدم بدی نیست.

راسکلنیکف با کشتن دو زن به کشف بزرگی درباره خودش می رسد و داستایفسکی با (تقریبا) کشته شدن خودش به کشف بزرگتری درباره حقیقت زندگی. داستایفسکی در رمان ابله تجربه شخصی خودش را از قرار گرفتن در برابر جوخه اعدام بازگو می کند. ( داستایفسکی به دلایل سیاسی به اعدام محکوم می شود و درست چند دقیقه قبل از اعدام در حالیکه مقابل جوخه آتش ایستاده حکم عفوش می رسد و سپس چهار سال به اردوگاه کار اجباری در سیبری تبعید می شود.)

 داستایفسکی در لحظات قبل از اعدامش برای اولین بار قادر می شود ارزش واقعی زندگی را دریابد. ارزش زنده بودن و نفس کشیدن و دیدن زیبایی اشعه های خورشید را. راهی را که پیروان بودا با سالها تمرین و مراقبه و تزکیه نفس برای رهایی از رنج می پیمایند، داستایفسکی ظرف چند دقیقه در انتظار کشته شدن، طی می کند.  حالا او می تواند به درهای پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد. مگر نه اینکه ابله به کسی گفته می شود که می تواند به درهای باز یا بسته پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد؟

افتادن آتش در نیستان ابله او را به اینجایی می رساند که اینجا نیست.

پانوشت

به جای اینکه به من گیر بدهید که مطلب جدید بنویسم می توانید کتابهای معرفی شده با برچسب کتابلاگ را بخوانید. یا هر چیز دیگری که فکر می کنید ارزش خواندن دارد. با همه اهمیتی که برای خوانندگان وبلاگم قائل هستم متاسفانه باید بگویم که نوشتن مطلب روی این وبلاگ در روزها و ماههای آینده به دلایل ابلهانه متناوب نخواهد بود.