بایگانی دسته: کلیات

شما همه چیز می توانید داشته باشید

شما همه چیز می توانید داشته باشید:

کاری که به آن عشق می ورزید. عشقی که دو طرفه و لایزال است و مثل سرچشمه رود نیل از قلب شما و طرف مقابل شما بی وقفه می جوشد. امنیت شغلی و مالی. یعنی جایی که دیگر نیاز نیست نگرانی مالی داشته باشید. هر چه را که دوست داشته باشید می توانید بخرید. بدنی که از دیدن آن توی آینه به خود افتخار کنید. گذشته ای که هر پنج سال آن یک کتاب الهام بخش است برای بشریت. و آینده ای که هر یک سال آن نویدبخش فرا رفتن از محدودیتهای فیزیکی و شیمیایی.

این پوپولیسم به زبان ساده است. مرض یا اگر نگویم مرض، پدیده ای که همه جا از جمله در میان کسانی که برای کوچینگ به من مراجعه می کنند به وفور دیده می شود. شعاری که برای رئیس جمهورها رای می آورد. ایده ای که چرخ اقتصاد را می چرخاند. و اندیشه ای که روح و روان میلیونها نفر را – اگر نگویم مثل خوره می خورد – به شدت به خودش مشغول می کند.

شما همه چیز می توانید داشته باشید.

این پیام از کانالهای متعدد به آدمهایی که همه چیز نمی توانند داشته باشند یا دقیقتر بگویم در حال حاضر همه چیز ندارند، داده می شود. گویی که جنبشی عالمگیر و غیر متمرکز در کار است. جنبشی مانند جنبش برابری حقوق زنان یا برابری سیاه پوستان. با همان منطق که یک زن از یک مرد چیزی کم ندارد و یک سیاه پوست از یک سفید پوست، کسی هم که همه چیز ندارد از کسی که همه چیز دارد، چیزی کم ندارد. جمله مسخره ای شد. بهتر است بگویم کسی که همه چیز ندارد با کسی که همه چیز دارد حقوق برابر دارند. این هم مسخره است. بهتر است بگویم کسی که همه چیز ندارد باید همه تلاش خودش را بکند و جامعه جهانی هم باید از او حمایت کند تا روزی همه چیز داشته باشد. گویی یک مارتین لوتر کینگ دیگر در جایی در این زمینه سخنرانی الهام بخشی کرده است. سخنرانی که با I have a dream شروع شده است.

و حالا هر کسی را که ببینی در رویای رهبر جنبش عظیم “شما همه چیز می توانید داشته باشید” سهیم است. حالا همه ما با هم دست در دست یکدیگر گذاشته ایم – حداقل به صورت ذهنی یا در شبکه های اجتماعی یا حتی ناخودآگاه – تا یکبار و برای همیشه دوران تاریک “یه چیزی باید بدی تا یه چیزی بدست بیاری” را پشت سر بگذاریم. هم به عنوان یک فرد. هم به عنوان یک ملت. و هم به عنوان یک گونه.

یکبار و برای همیشه هرم مازلو را دوباره تعریف می کنیم. با پایه ای چنان سترگ که همه نیازهای مالی ما و فرزندان ما و نوه های ما را تا چندین نسل تامین کند. مثل کوهپایه دماوند. به یک کیسه گندم و برنج یا حقوق کارمندی که دیگر ارضا شدن نیازهای اولیه نمی گویند. یک آپارتمان 65 متری که سقف بالای سر نیست. با این همه فرصت برای خلاقیت و نوآوری و بازار اپلیکیشن و فناوری با میلیونها کاربر بالقوه، بدیهی است که در پایه هرم مازلو شما همه چیز می توانید داشته باشید. البته اگر کارآفرینی جواب نداد در پزشکی همیشه به روی شما باز خواهد بود. یا هر دو با هم. با گرفتن یک تصمیم درست و ایمان به رویای رهبر جنبش، ساختن پایه هرم جدید مازلو نه تنها کاری است شدنی بلکه رسالتی است انسانی و اجتماعی که بر دوش شما گذاشته شده است. پایه یعنی لایه اول هرم که بزرگ و استوار ساخته شد مابقی خودش خودکار ساخته می شود. مثل قایقی که با کشیدن یک اهرم باد می شود. (self inflating)

اهرم: رویای جنبش پوپولیستی “شما همه چیز می توانید داشته باشید”

سلف: خود شما

باد: امنیت مالی یا همان پول در ابعاد بزرگ

در این پارادایم جدید بقیه لایه های هرم قدیمی مازلو مانند عشق، حس تعلق، اعتماد به نفس و سلف اکچوالیزیشن، بیش از آنکه یک لایه باشند گدازه های آتشفشان لایه اول هستند. یا دست کم دودی که از دهانه آن خارج می شود. دورانی که یک قرص نان برای کشیدن یک تابلو یا تحقیق درباره یک بیماری کافی بود گذشته است. حالا هنر شما مرغ است و کوهپایه عظیم امنیت مالی قبل از اینکه چهل ساله بشوید، تخم مرغ. یا برعکس. تحقق خود شما (self actualization) یعنی خلق ثروتی بزرگ و خلق ثروتی بزرگ یعنی تحقق خود شما. در جمله فوق می توانید سلف اکچوالیزیشن را با عشق یا اعتماد به نفس یا حس تعلق جایگزین کنید.

 

 

فصل نو – قرار گرفتن در الزام، فراتر از جبر و اختیار

تقریبا یک ماه است که من و مادر بچه ها به زرخشت نقل مکان کرده ایم. آپارتمان اجاره ای تهران را تحویل دادیم، نیمی از وسایلمان را در یک کانتینر اجاره ای انبار کردیم و نیم دیگر را هم که بیشترش کفش و لباس بود با خودمان به اینجا آوردیم.

اگرچه ما به دلایل زیادی این کار را انجام دادیم ولی واقعیت اینست که فرایند ساخت و شکل گیری این خانه بدون اسکان دائمی ما در آن کامل نمی شد و همیشه در حد یک “ویلا” یا خانه تعطیلات باقی می ماند. درست مثل وقتی که با یک نفر ازدواج میکنی و زیر یک سقف می روی. هم معنی آن شخص تغییر می کند و هم معنی آن سقف. و البته این تغییر به این معنی نیست که آن معانی همیشه ثابت می مانند.

انبار کانتینری

مادر بچه ها یک روز معتقد است که زرخشت بالاخره روزی در لیست میراث فرهنگی ثبت خواهد شد و روز دیگر آنرا به یک shit hole تشبیه می کند. خود من هم همینطور. البته با تعابیری متفاوت. بعضی وقتها از تجربه فضایی گوشه کنار آن خر کیف می شوم و بعضی وقتها هم نقطه هایی مانند آویز پنکه سقفی یا تیر فوقانی اتاق زیر شیروانی را بهترین محل برای آویزان کردن طناب دار خودم تصور می کنم. ظاهرا بین عشق و نفرت مرز باریکی است.

در هر صورت چیزهای زیادی در چهار پنج سال گذشته اتفاق افتاده است که ما امروز اینجا زندگی می کنیم. و وقتی چیزهای زیادی توی زندگی آدم اتفاق می افتد و چیزهای مهمی مثل محل زندگی را تغییر می دهد می توان گفت که زندگی آدم وارد فصل جدیدی شده است.

برای بعضی ها این تغییر فصل با رسیدن به یک سن خاص اتفاق می افتد. مثلا گذشتن از 40 سالگی. برای بعضی با بچه دار شدن. برای بعضی با از دست دادن یک فرد مهم مثل مادر یا همسر. بعضی ها هم مثل من حالا حالاها متوجه تغییر فصل نمی شوند. مثل آدمهایی که به زندگی با air condition عادت کرده اند. زمستان و تابستان را در یک دما سپری می کنند و هر دمایی بالاتر یا پایینتر از بیست و شش درجه سانتیگراد ناراحتشان می کند. تا اینکه بالاخره تغییرات به قدری زیاد شود که حس کردن فصل جدید و قدم گذاشتن به آن و مطابقت پیدا کردن با آن گریز ناپذیر بنماید.

بخشی از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) درک فصل نو و تطبیق با آن، به کندی و تدریجی بودن سپری شدن فصل قبل و فرا رسیدن فصل جدید مربوط می شود. آدم که یک شبه چهل ساله نمی شود. چهل سال طول می کشد تا آدم چهل ساله بشود. (جدی؟) و بعد در چهل سالگی تکه هایی از بیست و سه سالگی یا سی و پنج سالگی خود را با خود حمل می کند که لزوما در کانتکست جدید زندگیش یکپارچه نمی شوند. مثل شاخه های درختی که اواسط زمستان هنوز میوه دارند یا اواسط بهار هنوز کاملا سبز نشده اند. یا مثل زرخشت که از یک طرف تقریبا چهار سال طول کشید به عنوان یک بنا رشد کند و کامل شود و از طرف دیگر به عنوان یک خانه در فصلی جدید از زندگی ما معنای جدیدی پیدا کند. یا به کلی معنایش را از دست بدهد. (اگر آنرا بفروشیم.)

تغییر فصل، یک چیز است و رشد، یک چیز دیگر. آدم رشد را در مقیاس کوچکتری نسبت به تغییر فصل درک می کند. مثل رشد یک بچه یا یک درخت یا درک یک فرد. تغییر فصل اما تعادل و توازن جدیدی از بالا پایین رفتن، پیر و جوان شدن و مرگ و زندگی مجموعه ای در هم تنیده از عناصر در یک کانتکست است. آیا می توان گفت که رشد بار مثبت دارد و تغییر فصل بار خنثی؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل در وحدت یین و یانگ اتفاق می افتد؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل تنها در یک اکوسیستم معنادار است؟ آیا می توان گفت که آدم برای اینکه تغییر فصل زندگیش را حس کند باید خودش را با چهار تا چیز دیگر یکپارچه ببیند و از یک پیکر بداند؟ آیا اصلا مهم است که آدم در زندگیش تغییر فصل حس کند؟ آیا اصلا تغییر فصل واقعیت دارد؟ آیا نگرش فصلی به زندگی، به ما کمک می کند تا زندگی بهتری داشته باشیم؟

نمی دانم. مثل خیلی چیزها بستگی دارد به خیلی چیزها.

تغییر فصل

بسته به اینکه به چند تا چیز اهمیت بدهید و چقدر معتقد باشید که آن چیزها هم حق دارند به چیزهایی که ممکن است برای شما بی اهمیت باشند، اهمیت بدهند. بسته به این که معتقد باشید تغییر فصل دست شما نیست و شما فقط یکی از خدا می داند چندین عنصر تشکیل یا تغییر دهنده آن هستید. بسته به اینکه چقدر تمایل داشته باشید هم درخت را ببینید و هم جنگل را.

در سالهای قبل که نسبت به امروز، خود شیفته تر و خود محورتر بودم، به تنها چیزی که فکر می کردم رشد خودم بود. مثل وقتیکه آدم کولر گازی روشن می کند بدون توجه به اثرات زیست محیطی یا نیازهای ضروری دیگران به برق یا اثرات خوب احتمالی تجربه کردن دمای سی و سه درجه سانتیگراد در وسط تیر ماه. بیست سال شاید هم سی سال به این منوال گذشت و من متوجه تغییر هیچ فصلی در زندگیم نشدم. چرا که وقتی خودت باشی و خودت، تغییر فصل اساسا معنی پیدا نمی کند. خیلی هم که در جستجوی زمان از دست رفته،  کند و کاو کنی، تنها می توانی چند تغییر بزرگ یا نقطه عطف در زندگی گذشته ات پیدا کنی. آیا می توان گفت که تغییر فصل، شیفت شبکه ای از چیزهای مهم است که لزوما همه عناصر آن بدون واسطه برای ما مهم نیستند یا ما بدون واسطه برای آنها مهم نیستیم؟

زرخشت همیشه قلمرو بلا منازع عسل و بچه هایش بود تا اینکه هفته قبل سر و کله هنک (Hank) پیدا شد. هنک توله سگ دو ماهه ای است که دوست عزیزی که خیلی به ما اهمیت می دهد، او را از همسایه ویلای برادر خانم برادرش در هشتگرد برای ما خرید. (تنها در هدیه داده شدن یک سگ خدا می داند چند نفر به چند نفر و چند چیز اهمیت داده اند.) به دنیا آمدن هنک تقریبا همزمان شده بود با تصمیم ما برای مهاجرت به زرخشت و تغییر در خیلی چیزهای دیگر که اهمیتشان بیشتر یا کمتر شده بود.

یکی از موجوداتی که به این تغییر فصل پا گذاشتند عسل و چهار بچه گربه ای هستند که سه ماه پیش به دنیا آمده اند. آنها برخلاف قبل و بنا به ترس غریزی از سگها، خیلی کمتر آفتابی می شوند و محل بازی و غذا خوردنشان به جنوب خانه و کنار دروازه محدود شده است. توجه و اهمیت دادن ما به آنها هم محدود شده است به زمانهایی که خیلی دلمان برایشان می سوزد و خیلی میو میو می کنند و هنک بسته است و چیزی برای خوردن دم دست پیدا می شود که به آنها بدهیم.

هنک
هنک

 

در مقابل، هنک – در این سن- باید روزی چهار وعده غذا – شامل تخم مرغ، سبزیجات، میوه، ماست، گوشت و استخوان قرمز و سفید – سر ساعت بخورد. کلی هم نیاز به توجه، بازی و آموزش و پرورش دارد که روزانه با مراجعه به کتابها و سایتهای مختلف تلاش می کنیم خدای نکرده کم و کسری نداشته باشد.

بخش دیگری از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) تطبیق با فصل نو، رها کردن چیزهای متعلق به فصل گذشته است. آدم از کجا باید بفهمد که یک چیز متعلق به فصل گذشته بوده و حالا زمان آن فرا رسیده است که رهایش کند؟ آدم از آنجاییکه به تملک و جمع کردن و رها نکردن علاقه زیادی دارد معمولا این کار را نمی کند. منظورم جنبه عرفانی آزاد بودن ز هر چه رنگ تعلق پذیرد نیست. منظورم بی ربط زندگی نکردن در فصلی از زندگی است که already سپری شده است.

بی ربط زندگی کردن در فصلی از زندگی که سپری شده است به چه معناست؟ این موضوع را هر کسی فقط خودش می تواند تشخیص بدهد. مثال افراطی بی ربط زندگی کردن که به ذهن من می رسد کسانی هستند که هنوز بعد از چهل سال طرفدار رژیم گذشته هستند. یا پیرمردهایی که تاتوی روی بازویشان را بیرون می اندازند. یا پیرزنهایی که به همه جایشان ژل تزریق می کنند. منظورم را متوجه می شوید؟

من یک آرزو/خیال/توهم برای ساختن یک خانه داشتم. این آرزو خیلی زود تبدیل شد به یک الزام اختیاری که از آن نه گریزی داشتم و نه گزیری. در این فصل چهار پنج ساله که دارد به انتها نزدیک می شود، برایم اهمیت داشت که معماری یک خانه را تجربه بکنم (یا حداقل مجبور بودم آنرا کامل کنم). حالا حس می کنم که زمان رها کردن چیزی (چیزهایی) دارد فرا می رسد. مبادا که چهار سال بعد، پیرمردی اینجا از اینکه چنین بنای باشکوهی را با چه مرارتها و چه خلاقیتهایی ساخته است لاف خارج از کانتکست بزند.

 

زندگی با تضاد در آینه هنر و فلسفه

من زندگی ایده آلی ندارم. مخصوصا زمانهایی که فکر می کنم بعضی قسمتهای زندگیم با بعضی قسمتهای دیگر در تضاد است. مثلا محل زندگیم یعنی شهر تهران. هر وقت که توی ترافیک گیر می کنم یا به آسمان خاکستری شهر نگاه می کنم یا وقتی چشمم به منظره زشت آپارتمانهای توی هم رفته می افتد، نسبت به خودم، زندگیم و تصمیمهایی که توی بیست سال گذشته گرفته ام، نارضایتی احساس می کنم. حس می کنم که زندگی روزمره ام در این شهر بزرگ و آلوده با بعضی از ارزشهای بنیادیم مانند علاقه به یک زندگی ساده در طبیعت در تضاد است.

یکی از این تصمیم ها تصمیم به ازدواج بود. اگر ازدواج نکرده بودم می توانستم به زرخشت مهاجرت کنم و بقیه عمرم را زیر آسمان آبی – به همراه یک سگ و دو بز – به کشاورزی و پادکستینگ سپری کنم. ولی حالا وابستگی های خانوادگی/احساسی که امکان مهاجرت از تهران را تقریبا غیر ممکن جلوه می دهند، نسبت به قبل از ازدواجم ده برابر شده اند.

اتاق خواب ونگوگ

من همیشه یک زندگی ساده مثل اتاق ونگوگ برای خودم تصور می کردم و هنوز هم می کنم. اتاقی با یک تخت، یک صندلی و یک میز کوچک. حالا هر وقت که در یکی از کابینتهای آشپزخانه مان را که از اتاق ونگوگ خیلی بزرگتر است باز می کنم و چشمم به فراوانی و گوناگونی کاسه بشقاب و قابلمه و ماهی تابه ها در رنگها و سایزهای مختلف می افتد، به خودم می گویم: what the f**k

دروغ یا توهم کلیدی در پاراگراف فوق کلمه “همیشه” است. راستش را بخواهید من همیشه تصور یک زندگی ساده و تک اتاقه نداشته ام و ندارم. ولی ظاهرا با آن لحظه هایی از زندگی که خیال رفاه و عشق و خوشبختی در کنار مادر بچه ها، به سرم می زده و می زند احساس بیگانگی می کنم. اصرار دارم به خودم و به دیگران بقبولانم که آن نسخه از من، خود واقعی من نیست.

نه تنها افراد بلکه جوامع هم در طول تاریخ چنین تضادهایی را همیشه زندگی کرده اند. در اروپای قرون وسطی، خواص جامعه – همزمان – هم به مسیحیت و هم به شوالیه گری اعتقاد داشتند. این آدمها صبح به کلیسا می رفتند و به موعظه کشیش درباره الگوی زندگی قدیسان به دور از تجمل و خشونت و رذایل اخلاقی گوش جان می سپردند. به آنها گفته می شد که اگر کسی به صورتشان سیلی زد رویشان را برگردانند تا به طرف دیگر هم سیلی بزند. همین آدمها که از کلیسا به خانه باز می گشتند، بهترین و فاخرترین لباسهای ابریشمیشان را بر تن می کردند و شب به مهمانی در کاخ پادشاه می رفتند. جایی که شراب مثل آب جریان داشت و مهمانها درباره جنگهای خونین و هرزگیشان داستانسرایی می کردند. شب که می شد بارون ها معتقد بودند: “مرگ بهتر از زندگی با خفت است. اگر کسی شرف شما را زیر سؤال ببرد، تنها خون می تواند لکه توهین را پاک را کند. چه چیزی در زندگی بهتر از از بین رفتن دشمنان پیش چشمانت است؟ و دیدن دختران زیبایشان که به پایت می افتند؟”

قسمتی از تاریخ بشر – همانند قسمتی از زندگی هر فرد مثل من – نشان می دهد که آدمها نه تنها تضاد را می دیده اند:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

بلکه برای از بین بردن آن تلاش هم می کرده اند. مثلا جنگهای صلیبی – علاوه بر خیلی چیزهای دیگر – شاید تلاشی بوده است برای ترکیب رهبانیت و شوالیه گری. جنگهای صلیبی این امکان را فراهم می کرد که یک مسیحی خوب یک شوالیه خوب باشد و یک شوالیه خوب یک مسیحی خوب.

مثال دیگر، نظم سیاسی مدرن است. از انقلاب فرانسه به این طرف همه مردم دنیا کم و بیش به این نتیجه رسیده اند که آزادی و برابری دو ارزش بنیادی هستند. ولی این دو ارزش در بسیاری از مواقع با هم در تضادند. بدون محدود کردن آزادی عده ای، تصور برقراری عدالت و برابری بین ابنای بشر توهمی بیش نیست. آزادی دادن به آدمها هم که واضح است برابری را تا حدود زیادی از بین می برد. خوب چکار باید کرد؟

تاریخ سیاسی جوامع مختلف از 1789 تا حالا، اگر به ما نگوید که دقیقا چکار باید کرد، حداقل به ما نشان می دهد که بشریت برای یک کاسه کردن این دو ارزش متضاد چقدر تلاش کرده است. یک رمان از چارلز دیکنز که بخوانید می فهمید رژیمهای لیبرال اروپای قرن نوزده به آزادی فردی اهمیت بیشتری می دادند، حتی به قیمت زندانی شدن والدین مقروض و دزد شدن بچه های یتیمشان.  یک رمان از الکساندر سولژنیتسین که بخوانید می فهمید رژیمهای کمونیستی با چه درجه ای از استبداد، آزادی های فردی را از بین می بردند و هر جنبه از زندگی روزمره آدمها را برای برقراری برابری، کنترل می کردند.

خوب چه کسی می تواند به ما کمک کند که فضایل اخلاقی و آن کار دیگر، آزادی و برابری – یا هر دو ارزش متضاد – را آشتی دهیم؟

شاید آرتور شوپنهاور – فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم

آرتور شوپنهاور

 

فلسفه شوپنهاور با معرفی نیروی اولیه ای در انسان آغاز می شود که به عقیده او از هر چیز دیگری – مثل منطق یا اخلاق – قوی تر است. او این نیرو را اراده زندگی (The will-to-life) می نامد. اراده زندگی همان نیروی دائمی است که ما را وادار به حرکت می کند و به زنده بودن و زنده ماندن آویزان. اراده زندگی کور و احمق است ولی پیوسته و بدون وقفه. تمرکز اراده زندگی از بلوغ به بعد بر رابطه جنسی است. این نیرو ما را وادار به کارهای عجیب و غریبی می کند که عجیبترین آنها عاشق شدن و ازدواج است. اراده زندگی همان چیزی است که باعث می شود از وقتی شاشمان کف می کند، با ظاهر و لباس و ادا و اطوار و طرز حرف زدن و حرفها و آهنگ صدایمان آنقدر ور برویم تا نهایتا کسی پیدا بشود که با وعده خوشبختی لایف-تایم متقابل، بتوانیم همدیگر را متقاعد به ازدواج بکنیم.

مفهوم دیگری که فیلسوف آلمانی در شاهکارش به نام زندگی همچون اراده و تصور (The World as Will and Representation) معرفی می کند، ایده است. ایده، ایده آل، تصور، توهم یا هر چیز دیگری که برساخته ذهن ماست. یکی از ایده هایی که انسان از زمانی که homo sapiens شده تا حالا هرگز نتوانسته از شرش خلاص بشود این است که تصور می کند او برای داشتن یک زندگی خوب و خوشبخت زیستن به دنیا آمده است. یکی از این ایده ها در سطح فردی خوشبختی و در سطح جمعی آزادی+عدالت است.

آرتور شوپنهاور دو راه حل برای کنار آمدن با تضادهای زندگی به ما پیشنهاد می دهد.

راه اول، الگوی زندگی آدمهای استثنایی است که او آنها را فرزانه (sage) می نامد. اینها آدمهایی هستند که با تزکیه نفس قادر شده اند از خواسته های “اراده زندگی” فراتر بروند. فرزانگان به دور از شهرهای بزرگ و به دور از شهوت شهرت و ثروت، هرگز ازدواج نمی کنند و به تنهایی روزگار می گذرانند. مانند راهبان بودایی یا خود شوپنهاور. اینها آدمهایی هستند که پندار و گفتار و رفتارشان – بدون تضاد – نیک است.

گزینه دوم و گزینه عملی تر، اختصاص دادن بیشترین زمان ممکن به هنر و فلسفه است: آینه ای که رنج و بدبختی را که “اراده زندگی” بر ما تحمیل می کند، در آن می توانیم ببینیم. ما به احتمال زیاد بیشتر وقتها نمی توانیم همانند یک فرزانه بر اراده زندگی غلبه کنیم، ولی بعد از سپری کردن یک روز طولانی، انجام کاری که از آن متنفریم، رانندگی در ترافیک، استنشاق هوای آلوده و جر و بحث با مادر بچه ها سر اینکه آیا واقعا به یک قابلمه دیگر نیاز داریم یا نه، تماشای یک فیلم یا خواندن یک داستان یا شعر به ما کمک می کند که چند قدم از زندگی روزمره – از اراده زندگی – فاصله بگیریم و به زندگی – بدون توهم – نگاه کنیم. به تضادهای موجود بین ایده و اراده مان. به خلاقیت و انرژی و زیبایی که در برخورد این تضادها ممکن است ظاهر شود. در یک تراژدی یونانی. در یک شعر حافظ. یا در سریال بریکینگ بد.

 

“There is only one inborn error, and that is the notion that we exist in order to be happy… So long as we persist in this inborn error… the world seems to us full of contradictions. For at every step, in great things and small, we are bound to experience that the world and life are certainly not arranged for the purpose of being content. That’s why the faces of almost all elderly people are etched with such disappointment.”

~Arthur Schopenhauer

 

 

 

تک فرهنگی

برو کار می‌کن، مگو چیست کار     که سرمایه جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت       به فرزندگان چون همی خواست خفت

که:  “میراث خود را بدارید دوست   که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست       پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید       همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ              بگیرید از آن گنج هر جا سراغ”

پدر مرد و پوران به امید گنج         به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود          هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم   ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان            چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

 

~ ملک الشعرا بهار

کار کشاورزی

یک داستان یک فرهنگ

دهقان دانا دم مرگ به فرزندان خود نصیحت می کند که چگونه گنج نهفته در میراث با ارزششان را پیدا کنند. آنها با تحمل رنج زیاد – با بیل و گاو آهن- همه جای زمین پدری را کندوکاو می کنند. شخم خوب و همراهی بخت در آن سال، رنج پسران دهقان را به گنج تبدیل می کند. از هر تخم هفتاد تخم بر می خیزد. شاعر قبل از سرودن داستان نتیجه گرفته است: برو کار می کن مگو چیست کار.

داستانها از جمله داستان فوق قوی و تاثیرگذار هستند. داستانها به ما کمک می کنند که گذشته خود را درک کنیم و آینده مان را بسازیم. یک داستان خوب پلی است بین ما و واقعیت جهانی که در آن زندگی می کنیم. داستانها خیلی ظریف و بی سر و صدا، بایدها و نبایدها و خوب و بد را برای مشخصی می کنند. داستانها به ما می گویند که چگونه رفتار کنیم و رفتار خود را با چه معیاری بسنجیم. داستانها خلاصه و مفید بیان می شوند، ما همه داستان را می پذیریم ولی بیشتر آن را نمی توانیم توضیح بدهیم. داستان و داستانگو تلویحا از ما می خواهند که وقت ارزشمندان را برای اندیشیدن به جزئیات و ظرایف باریکتر از موی داستان تلف نکنیم.

خانم F.S. Michaels  نویسنده کتاب Monoculture: How One Story Is Changing Everything به شرح پدیده تک فرهنگی می پردازد. تک فرهنگی یعنی اینکه در یک دوره تاریخی از حیات یک جامعه، غالب رفتار و گفتار و پندار اعضای آن جامعه بطور خودآگاه و ناخودآگاه تحت تاثیر یک داستان اصلی (master story) شکل می گیرد. این داستان در یک دوره، مذهب همراه با خرافه بوده است و در دوره ای دیگر، علم یا صنعت. مثل تک محصولی (monoculture) در کشاورزی که همه گونه ها را فدا می کند تا در زمینی پهناور فقط یک محصول را کشت کند، تک فرهنگی نیز با نادیده گرفتن یا از بین بردن سایر ارزشها، به حفظ و پرورش یک مجموعه محدود از ارزشها می پردازد.

نویسنده کتاب فوق معتقد است تک فرهنگ زمان ما اقتصاد است و نشانه های تک فرهنگ اقتصادی را به شرح زیر بر می شمرد:

الف- در این داستان شما یک فرد هستید. اگرچه در خانواده ای بدنیا آمده اید و در جامعه ای رشد یافته اید، ولی در داستان اقتصادی بطور اساسی شما جدای از دیگران وجود دارید. فردی مستقل از دیگران، با همه ارزشی که هم خود فرد برای استقلال خودش قائل است و هم دیگران برای استقلال او.

ب- داستان اقتصادی همچنین می گوید که شما منطقی هستید. منطقی نه به معنای فلسفی کلمه، بلکه به این معنا که به هنگام مواجهه با یک تصمیم با فرض آگاهی از هدف خود می توانید گزینه های موجود خود را لیست کنید و هزینه منفعت هر گزینه را برآورد کنید. در پایان هم با در نظر گرفتن گزینه ای که کمترین هزینه و بیشترین منفعت را دارد، بهینه ترین گزینه را انتخاب کنید. در داستان اقتصادی همیشه بهینه ترین انتخاب بهترین انتخاب است. همیشه کوتاهترین فاصله بین دو نقطه، خطی مستقیم بین آنهاست.

ج- داستان اقتصادی با این فرض که شما به دنبال منافع شخصی هستید ادامه پیدا می کند. دنبال کردن منافع شخصی لزوما به این معنا نیست که شما آدم خودخواه یا کلاهبرداری هستید. اولویت دادن به منافع شخصی یعنی اینکه هر بار که می خواهید تصمیمی بگیرید، حساب و کتاب می کنید که برای شما چی دارد یا چی ندارد.

د- داستان اقتصادی می گوید که رفتار شما بیانگر تلاش شما برای بدست آوردن چیزی است که می خواهید. این داستان فرض می کند که شما خودتان را می شناسید، می دانید که چه چیزی می خواهید و بعد از بدست آوردن آن چیز قادر خواهید بود که رضایت خود را از داشتن آن چیز بسنجید.

ه- در داستان اقتصادی شما باید مثل یک کارآفرین رفتار کنید. کارآفرین کسی است که با هدف خلق ارزش، منابع در دسترسش را جابجا می کند، بهره وری را بالا می برد، مشکلات را حل می کند و در نهایت سود ایجاد می کند یا به عبارت ساده تر، پول می سازد.

و- داستان اقتصادی در ادامه به شما می گوید که خواسته های شما نامحدود است. خواسته های دیگران هم همینطور. ولی منابع محدود.

ز- در داستان اقتصادی جهان تشکیل شده است از یک سری بازار. بازارهایی که پر است از فروشنده و خریدار. در این بازارها شما بعضی اوقات خریدار هستید، بعضی اوقات فروشنده. وقتی که فروشنده هستید می خواهید سود خود را به حداکثر برسانید. اگر برای متاع شما تقاضا زیاد باشد قیمت خود را بالا می برید. اگر هیچ کس آنرا نخرید قیمت را پایین می آورید. به عنوان فروشنده شما قیمت را تعیین نمی کنید، بلکه نیروی عرضه و تقاضای بازار است که تعیین کننده قیمت می باشد.

ح- وقتی که خریدار هستید برای پیدا کردن بهترین و ارزانترین گزینه موجود همه فروشنده ها را بررسی می کنید. به همین دلیل بین فروشنده ها برای فروختن به شما رقابت در می گیرد. فروشنده هرچه کارش را با بهره وری بیشتری انجام داده باشد، قیمت تمام شده اش پایین تر آمده و در نتیجه شانس فروختنش به شما بیشتر شده است.

ط- اگرچه داستان اقتصادی می گوید که شما در انتخاب خود برای ورود به و خروج از یک بازار آزاد هستید ولی در عمل به دلیل نداشتن پول کافی یا کنترل واردات یا به هزار و یک دلیل دیگر انتخابهای شما آنقدر که باید زیاد نیست. آزادی اقتصادی شما هم همینطور. داستان اقتصادی می گوید بهترین حالت برای شما زمانی اتفاق می فتد که بیشترین آزادی را داشته باشید و انتخابهای شما تا حد ممکن بیشینه باشد.

ی- وجود انتخاب به معنی وجود رقابت است و در داستان اقتصادی رقابت خوب است. برای کنترل قیمتها و برای بالا بردن کیفیت و برای خیلی چیزهای دیگر.

در داستان اقتصادی رقابت در سطح فردی هم اهمیت زیادی پیدا می کند. شما به عنوان یک فرد منطقی با منافع شخصی با جهان بازارهای مختلف از طریق رقابت با دیگران تعامل می کنید. شما با بقیه نیروی کار برای پیدا کردن کار رقابت می کنید. برای خرید چیزی با بقیه خریداران رقابت می کنید. برای فروختن چیزی با بقیه فروشنده ها رقابت می کنید. و الخ. در هر صورت بر سر منبعی رقابت می کنید که محدود است. به عبارت دیگر موجودی محدود منابع برای خواسته های نامحدود شما و دیگرانی که بر سر آنها رقابت می کنند کافی نیست.

ک- داستان اقتصادی می گوید که عملکرد شما در این رقابت با مقایسه خود و دیگران مشخص می شود. چه کسی جلوتر از شماست؟ چه کسی عقبتر؟ در این داستان هر چقدر جلوتر باشید بهتر است.

اقتصاد

به این ترتیب رابطه شما با دیگران تعریف می شود. رابطه ای گذرا و غیر شخصی که اساسش بر رقابت است. لازم نیست با کسی دوست بشوید یا از او خوشتان بیاید. این تنها رابطه ای است بین دو فرد مستقل منطقی با منافع شخصی که فراتر از معامله پیش رو تعهدی به هم نخواهند داشت.

بر اساس داستان اقتصادی هر چه اطلاعات شما درباره یک بازار و چیزی که می خواهید در آن بفروشید یا بخرید کاملتر باشد، تجربه بهتری در دنیای بازارها کسب خواهید کرد.

خلاصه داستان اینست که شما به عنوان یک فرد منطقی، مستقل و کارآفرین، برای بدست آوردن چیزهای نامحدودی که دوست دارید داشته باشید – در یک سیستم مبتنی بر عرضه تقاضا- با دیگران به رقابت می پردازید. در این رقابت هر چه از دیگران بیشتر پیشی بگیرید احساس بهتری خواهید داشت. برای اینکه در این رقابت موفق شوید تلاش می کنید تا جایی که بتوانید اطلاعات خود را از بازار کاملتر و کاملتر کنید.

 

مطلب مرتبط بعدی

چیست کار؟

در اهمیت چیزهایی که به آنها اهمیت می دهیم

پیشَک یکی از گربه هایی است که در حوالی زرخشت زندگی می کنند. هفته پیش متوجه شدیم که پاهایش زخمی شده و لنگ می زند. پای راستش را نمی توانست زمین بگذارد. پنجه پاهایش ظاهر بدی داشتند. استخوان انگشتهایش بیرون زده بود. مثل اینکه لاستیک ماشین از روی پایش رد شده باشد یا شاید هم حیوانی می خواسته او را بگیرد و پیشَک موفق شده با دست و پا زدن فرار کند.

در هر صورت منظره رقت انگیزی بود و تصمیم گرفتیم که او را برای مداوا به تهران بیاوریم. این تصمیم به اتفاق آرا توسط مادرم، مادر بچه ها، دوستمان سپهر و من گرفته شد. سپهر عاشق گربه هاست و قبلا هم چند گربه داشته است و قبل از اینکه تصمیمی بگیریم عکس پای پیشَک را جهت مشاوره برای یک دامپزشک فرستاد. مادرم و مادر بچه ها هم اگرچه قبلا گربه نداشته اند ولی اصولا آدمهایی هستند که دلشان برای هر موجود نیازمندی می سوزد و تا جایی که بتوانند به دیگران کمک می کنند.

سؤال اینست که من چطور حاضر شدم قسمتی از مسئولیت نگهداری و مداوای پیشَک را بپذیرم؟ جواب ساده به این سؤال اینست که مجبور بودم. یعنی نمی توانستم پیشَک را در آن شرایط رها کنم. وگرنه من نه عاشق گربه ها هستم و نه حامی حیوانات. خیلی ها که من را می شناسند شاید حتی پیش خودشان فکر کنند که من به جز خودم به هیچ کس و هیچ چیز اهمیت نمی دهم. پارسال دو تا سگ گله یک گربه را که سعی داشت از دستشان فرار کند جلوی من کشتند. این حادثه خیلی سریع اتفاق افتاد ولی من هیچ کاری به جز تماشا نکردم. گویی که داشتم یک مستند حیات وحش را به صورت زنده تماشا می کردم. حتی ناراحت هم نشدم. از نظر من یک موجود توسط دشمن طبیعی خودش شکار شده بود و قانون ازلی ابدی جنگل جاری.

شاید برای پیشَک هم اتفاق مشابهی افتاده باشد. ولی پیشَک با گربه های دیگر یا حتی موجودات دیگر فرق دارد. پیشَک شخصا برای من مهم است. من او را از بدو تولدش که بهار امسال بود می شناسم. اسمش را من انتخاب کردم. مادرش یعنی عسل دو تا بچه بدنیا آورد که یکی از آنها به دلیل بازیگوشی و مخفی شدن توی محفظه موتور ماشین همسایه ما آقای گ، ناخواسته به شهر رفت و همانجا متواری شد. پیشَک که همبازی نداشت ساعتها به تنهایی و با گل و گیاه و حشرات باغچه ما بازی می کرد و باعث لذت و سرگرمی ما می شد. البته چند ماه بعد، عسل سه بچه دیگر به نامهای پولک، نمک و پفک بدنیا آورد که خیلی زود همبازیهای خیلی خوبی برای پیشک شدند. این چهار تا بچه گربه که بازی می کردند و مادرشان که زیر آفتاب لم می داد، به یکی از جاذبه های گردشگری زرخشت تبدیل شده بودند، همسایه ها برای تماشا می آمدند، درباره آنها حرف می زدیم و داستان غذا دادن به آنها زمانهایی که ما آنجا نبودیم، نقل می شد. خانم ر – همسایه دیگر ما – قبول کرده بود که آشغال مرغی را که ما از تهران برای گربه ها می بریم توی فریزرش نگهداری کند و روزی یک وعده به آنها بدهد. خانم ر تعداد زیادی مرغ دارد و برای اینکه غذا را فقط گربه ها بخورند، آن را با پلاستیک از روی دیوار توی حیاط ما پرت می کرد و آخر هفته ها ما باید چند تایی کیسه پلاستیکی پاره شده از دور و بر حیاط جمع می کردیم.

حدودا دو ماه پیش بود که وقتی به زرخشت رسیدیم – برخلاف همیشه که به محض رسیدن ما خانواده خوشبخت گربه ها به استقبال ما می آمدند – اثری از هیچ کدامشان نبود. عسل و پولک چند ساعت بعد پیدایشان شد و پفک عصر روز بعد. نمک را از آن روز به بعد هرگز ندیدیم. خانم ر به ما گفت که پای پیشَک زخمی شده و شبها توی انباری آنها می خوابد ولی ما آنروز پیدایش نکردیم. دفعه بعد که به زرخشت برگشتیم یعنی هفته قبل، اثری از پفک هم نبود. عسل هم دوباره باردار شده بود و – ظاهرا از روی غریزه – رفتار خصمانه ای با بچه هایش داشت. پولک و پیشَک بیش از قبل با هم صمیمی شده بودند و از یکدیگر جدا نمی شدند.

اینکه آدم باور داشته باشد طبیعت کار خودش را به درستی انجام می دهد و موجودات در یک چرخه غذایی می آیند و می روند، یک چیز است و اینکه پیشَک را با پای زخمی ببینی و بتوانی کاری نکنی یک چیز دیگر. اینکه باور داشته باشی دروغ گفتن کار بدی است، یک چیز است و اینکه برای حفظ منافع خودت یا کسانی که برایت اهمیت دارند دروغ نگویی، یک چیز دیگر.

ممکن است بگویید کسی که باور دارد دروغ گفتن کار بدی است ولی در شرایط خاصی دروغ می گوید، به اندازه کافی باور ندارد یا باورش واقعی نیست. یا باورش واقعی است و فقط دروغ مصلحتی گفته است. آقای هری فرانکفورت نویسنده کتاب The Importance of What We Care About معتقد است باور داشتن و اهمیت دادن، اساسا دو چیز متفاوت هستند.

باور داشتن به چیزی به ما کمک می کند که کارهایمان را ارزیابی کنیم. مثلا باورهای رایج “دروغ گفتن بد است” و “کمک به دیگران خوب است” را در نظر بگیرید. به کمک این باورها می توانیم در پایان روز اندازه بگیریم که چه میزان کار خوب – در یک نظام اخلاقی یا فرهنگی – یا کار بد انجام داده ایم. البته این اندازه گیری هم ممکن است با کلی خطا همراه باشد. مثلا ممکن است هنگام اندازه گیری – به خودمان – دروغ بگوییم که دروغ گفته ایم یا انواع و اقسام بلاهایی که سر دیگران آورده ایم را به حساب کمک به آنها بگذاریم. در هر صورت که چی؟

هر چقدر هم که به خوب یا بد، درست یا غلط بودن یک چیز – اعم از گفتار و پندار و کردار – باور داشته باشیم، باور ما لزوما تعیین کننده رفتاری که در یک موقعیت خاص از ما سر می زند نیست.

پس چه چیزی تعیین کننده است؟

آقای فرانکفورت حالت پیچیده کسی را که به چیزی اهمیت می دهد الزام اختیاری (volitional necessity) می نامد. یعنی فرد در موقعیتی قرار گرفته است که حس می کند مجبور است کاری را انجام بدهد. اگرچه در تئوری می تواند این اجبار را نپذیرد ولی او با جان و دل آن را می پذیرد. چون حتی تصور گزینه دیگری برایش ممکن نیست.

این اجبار سه ویژگی دارد:

الف- این واقعیت که فرد به چیزی اهمیت می دهد، واقعیتی مربوط به اراده اوست.

ب- اراده فرد در فرایند اهمیت دادن به چیزی، تحت کنترل ارادی او نخواهد بود.

ج- با وجود اینکه اراده او تحت کنترل ارادی خود او نیست، در عین حال واقعا اراده اوست.

ویژگی اساسی الزام اختیاری اینست که بدون اراده فرد به او تحمیل می شود. یعنی هم بدون اراده اوست و هم او بر آن اراده دارد. مثل عشق مادر به فرزند. مادر با اراده خودش تصمیم نگرفته که به فرزندش اهمیت بدهد و از او مراقبت کند و به او عشق بورزد، در عین حال مادر در همه این کارهایی که برای فرزندش انجام می دهد اراده و اختیار دارد.

این واقعیت که فردی با تسلیم شدن (ارادی) به نیرویی که تحت کنترل او نیست به رهایی می رسد، از سنتهای بسیار کهن مذهبی و اخلاقی بوده و هست.

این پدیده که فردی خود را – برخلاف آنچه که یک ناظر بی طرف بیرونی ممکن است مشاهده کند – در موقعیتی مجبور به انجام کاری حس می کند، از دیرباز در خدمت رهایی انسانها از شر گزینه های زیاد (انتخاب) بوده است. یا شاید هم رهایی از شر خودش.

چه چیزی بهتر از اینکه آدم مجبور به انجام کاری بشود که مطابق میلش است؟ چه چیزی بهتر از اینکه آدم در موقعیتی قرار بگیرد که مجبور به انتخاب ایده آلش بشود؟ درست مثل عاشق شدن که به اشکال مختلف در هنر همه فرهنگها توصیف شده است.

گرم از پیش برانی و به شوخی نروم

عفو فرمای که عجزست نه بی فرمانی

نه گزیرست مرا از تو نه امکان گریز

چاره صبرست که هم دردی و هم درمانی

بندگان را نبود جز غم آزادی و من

پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

~ سعدی

مشکل اینجاست که تصویر با شکوه و رمانتیکی که هنر از دیالکتیک زندان و رهایی – عشق – برای ما ترسیم می کند، به ما نمی گوید که چگونه عاشق بشویم. یا به عبارت دقیقتر چگونه خود را در آن زندان بیفکنیم. در دنیایی که هر آدمی برای هر کاری، ده ها و شاید هم صد ها گزینه متصور است، چگونه می توان یک راهنما برای رسیدن به “الزام اختیاری” ارائه داد؟

مشکل دیگر اینست که چیزی که به آن اهمیت می دهیم دارای یک سری خصوصیات عمومی نیست که بتوان آنها را ملاک قرار داد. به عبارت دیگر اهمیت دادن ما به چیزی یا کسی از ارزش ذاتی یا یک ویژگی خاص آن چیز نشات نمی گیرد، بلکه برعکس ارزش آن چیز در چشم ما ریشه در اهمت دادن ما به آن دارد. به عبارت ساده تر آن چیز برای ما ارزشمند شده است چون از یک جایی به بعد ما به آن چیز اهمیت داده ایم. در نتیجه تشخیص اینکه چه چیزی برای ما اهمیت دارد و ما به چه چیزی اهمیت می دهیم، قبل از آنکه به آن چیز عملا اهمیت داده باشیم، غیر ممکن است. به عبارت ساده تر ما قادر نیستیم تشخیص بدهیم که به چه چیزی باید اهمیت بدهیم یا به چه چیزی نباید اهمیت بدهیم.

ممکن است بگویید چیزهایی برای ما اهمیت دارند که در زندگی ما تاثیر داشته باشند یا تغییری ایجاد بکنند. خوب هر چیزی ممکن است تاثیری داشته باشد و تغییری ایجاد بکند. ممکن است بگویید چیزهایی برای اهمیت دارند که نتیجه تاثیر و تغییرشان برای ما اهمیت داشته باشد. منطقی است ولی به دور باطل می رسیم.

ما نه تنها نمی توانیم تشخیص بدهیم (یا انتخاب کنیم) که به چیزی باید اهمیت بدهیم بلکه نمی توانیم انتخاب کنیم که به چیزی که اهمیت می دهیم چقدر اهمیت بدهیم و برای چه مدتی. زمان و میزان اهمیت دادن ما به یک چیز تنها پس از فرایند اهمیت دادن قابل اندازه گیری است. همانگونه که سولون معتقد بود خوشبختی یک فرد تنها پس از مرگش قابل ارزیابی است.

من می توانم ادعا کنم که به نوشتن این وبلاگ یا به نوشتن به طور کلی اهمیت می دهم. هر چه باشد بیشتر از شش سال است که جسته گریخته نوشته ام.  زمانهایی هست که حس می کنم باید بنویسم و از این اجبار لذت می برم. زمانهایی هم هست که  دلم می خواهد کرکره وبلاگم را برای همیشه پایین بکشم. مواقعی هم هست که دستخوش احساسات متضادی می شوم. دیروز نوشتن این مطلب را نیمه کاره رها کردم و ده قسمت از فصل دوم سریال زن خوب را بی وقفه تماشا کردم. در پایان هر قسمت حس بدی داشتم که مجبور بودم قسمت بعدی را هم تماشا کنم. بعضی از روانشناسان می توانند این پدیده را که بعضی ها بعضی وقتها آرزوی مرگ عزیزترین نزدیکانشان را می کنند و بعدا بابت آرزویی که داشته اند شدیدا احساس گناه می کنند، به عنوان پدیده ای طبیعی و رایج توضیح بدهند.

مرز بین جوگیر شدن، هوا و هوس، خواستن و اهمیت دادن دقیقا کجاست؟ آقای فرانکفورت معتقد است که کسی که به چیزی اهمیت می دهد بلند مدت فکر می کند و می تواند آینده خودش را به آینده آن چیز یا آن فرد گره بزند. اوکی. ولی سؤال بعدی که مطرح می شود اینست که تعریف بلند مدت چیست و از چه زمانی به بعد کوتاه مدت تمام می شود و بلند مدت آغاز؟ آیا کسی که آینده خودش را برای یک ساعت به آینده فرد دیگری گره می زند دچار هوا و هوس شده است ولی کسی که آینده اش را به مدت ده سال به آینده فردی گره می زند به او اهمیت می دهد؟

دکتر معالج پیشَک یک ماه استراحت برای او تجویز کرده است. البته قرار است سر دو هفته او را معاینه کند تا مطمئن شود زخم محل قطع شدن استخوان انگشتهای پایش التیام یافته است. من پیشنهاد دادم که آخر این هفته پیشَک را به خانه اش برگردانیم. که طبیعتا همه با تصمیم من مخالفت کردند. اگر زخمش خوب نشده باشد و عفونت کند همه زحماتمان به هدر خواهد رفت. خدا می داند چرا تنها بعد از گذشت یک هفته، حالا زندگی طبیعی پیشَک – بدون دخالت دست بشر – برایم مهمتر از خوب شدن پایش شده است. شاید هم می خواهم از شر عوض کردن پانسمان پا یا خاک توالتش خلاص بشوم. واقعا نمی دانم.

شاید هم من ویژگی ای را ندارم که خانم داکورث نویسنده کتاب Grit، عامل بسیار مهم موفقیت انسانها می داند. این ویژگی به زبان ساده یعنی اینکه آدم بتواند در کاری صبر و استقامت به خرج بدهد و قبل از رسیدن به نتیجه وا ندهد. Grit با ادبیات آقای فرانکفورت شاید به این معنی است که آدم بتواند حاصل جمع الزام و اختیار را – زمانیکه حس می کند الزام قضا و قدری برایش کمرنگ شده – با افزایش میزان اختیار، ثابت نگه دارد. البته برای مدتی طولانی. آنقدر طولانی که زخم پای یک گربه التیام پیدا کند. یا زخم یک رابطه. آنقدر طولانی که بچه ای از آب و گل در بیاید. آنقدر طولانی که نوای ساز هنرمندی دلنشین بشود. یا شعر شاعری. یا مطلب وبلاگی.

مطلب مرتبط آینده

الزام اختیاری – اغراض ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

نگران نباش که نگران هستی

چند سال پیش یکی از دوستانم برایم تعریف می کرد که به توصیه دندانپزشکش هنگام خواب بین دندانهای بالا و پایینش یک محافظ پلاستیکی (گارد) قرار می دهد. درک این موضوع در آن زمان برایم خیلی سخت بود و فکرم را مشغول می کرد. چرا آدم باید آنقدر نگران باشد که خوب نتواند بخوابد و یا وقتی می خوابد از شدت نگرانی دندانهایش را به هم فشار بدهد؟

تا اینکه دو سال پیش برای چکاپ پیش دندانپزشک رفتم. دندانهایم سالم بودند و هیچ پوسیدگی یا جرمی نداشتند. ولی دکتر به من گفت که خیلی آنها را بهم فشار می دهم و بیشتر دندانهایم ساییده شده اند. این خبر برایم غیر منتظره و غیر قابل باور بود. برای من که ظاهرا به تایید همه اطرافیان هیچگونه نگرانی نداشتم. دندانپزشک قالبی از فک بالاییم ساخت و بعد از یک هفته من هم به جمع کسانی پیوستم که گارد دندان دارند و آنرا مثل مسواک با خودشان همه جا می برند. البته تا چند ماه نمی توانستم از آن استفاده کنم. نمی توانستم با یک جسم خارجی توی دهانم بخوابم. دفعه اول که آنرا توی دهانم گذاشتم می خواستم بالا بیاورم.

گارد دندان

چند ماه گذشت. یک روز متوجه شدم که گوشه یکی از دندانهای آسیابم شکسته است. دوباره به دندانپزشک مراجعه کردم. پرسید مگر از گاردم استفاده نمی کنم؟ گفتم نه. گفت بهتر است استفاده کنی. من هم از آن شب به بعد آن جسم پلاستیکی را موقع خواب بین دندانهایم می گذارم. به همین سادگی. و با تمام سختی و ناخوشایندی که بهمراه دارد.

بدون گفتن این داستان شاید باور نمی کردید که نگرانی من آنقدر مزمن است که حتی یک روز و یک شب هم رهایم نمی کند. البته نشانه های نگرانی من فقط به فشار دادن دندانهایم در خواب محدود نمی شوند. آخرین باری را که مثل یک بچه عمیق خوابیدم، یادم نیست. بیشتر شبها بین نیم ساعت تا سه چهار ساعت طول می کشد که خوابم ببرد. بعضی شبها هم اصلا نمی توانم بخوابم. بیشتر وقتها صبح که بیدار می شوم احساس می کنم اصلا نخوابیده ام.

کنجکاو شده اید که بدانید من نگران چی هستم؟ نگران همان چیزهایی که شما را نگران می کنند. چیزهایی که می توان به کمک هرم مازلو دسته بندیشان کرد. چیزهایی که دوست داری داشته باشی و بعد از اینکه داشتی، می خواهی مطمئن باشی که آنها را برای همیشه خواهی داشت و بعد از اینکه تا حدودی مطمئن یا متوهم شدی که یک مجموعه از چیزها را برای مدتی طولانی خواهی داشت، می خواهی در جمع کسانی باشی که اشتراک داشته ها و اطمینان ها و توهمها در بینشان باعث داشته ها و توهمها و اطمینانهای بیشتری بشود. بعد می خواهی در عین حال که به آن جمع تعلق داری، خیلی هم مثل بقیه نباشی و کاری کنی که دیگران ویژگیهای منحصر بفرد تو را ببینند و تحسین کنند. همه این چیزها بسته به هزار و یک فاکتور شناخته شده و شناخته نشده، می توانند از خیلی خیلی کم تا خیلی خیلی خیلی زیاد نگران کننده باشند. همه اینها چیزهایی هستند که می توان در بین خطوط پیامهای بازرگانی مشاهده کرد. چیزهایی که می توان در گفتگوهای روزمره از هر کسی که تصورش را بکنید شنید. چیزهایی که می توان در جایی از بدن حسشان کرد. بین دندانها، توی چشمان بی خواب، زیر پوست خشک، توی روده تحریک پذیر، در بی اشتهایی، در سوزش معده، در ناتوانی جنسی، در تپش قلب، در تنفس بریده بریده یا در تلاطم پاهایی که هنگام نشستن بی وقفه تکان می خورند.

به ما وعده داده شده است که با یافتن آن همسری که ما را بدون محدودیت درک می کند و بدون شرط به ما عشق  می ورزد و با جمع کردن آن میزان از سرمایه که در هر شرایط اقتصادی می تواند آینده ما و فرزندانمان را تامین کند و با رسیدن به آن درجه از اعتبار اجتماعی که وقتی وارد جمعی بشویم همه می دانند که چه کسی وارد شده است و با تحقق همه استعدادهای منحصر بفردمان در بالاترین نقطه هرم مازلو، دیگر نگران هیچ چیز نخواهیم بود.

این وعده درست مانند اینست که کسی ادعا کند که در زندگی جایی هست که یک نفر بعد از رسیدن به آن، دیگر به غذا خوردن، خوابیدن، ابزار ساختن یا فکر کردن نیاز نخواهد داشت. پذیرش این واقعیت که اجداد ما برای هزاران سال در دشتها از شیر و پلنگ فرار می کردند و در غارها هشیار می خوابیدند تا شکار نشوند و این واقعیت که میلیونها نفر از آنها در طول تاریخ بر اثر گرسنگی یا بیماری مرده اند (هنوز هم می میرند)، اگرچه نگرانی ما را از بین نمی برد ولی ممکن است به ما کمک کند که حداقل نگران نگران بودن نباشیم. و بدانیم که نگران بودن به معنای زنده بودن است، نه به معنای داشتن یک بیماری که باید درمان بشود.

جمله رایج “نگران نباش”، اگر نگوییم توصیه ای احمقانه یا ساده لوحانه، حداقل جمله ای ناقص است. با همه همدردی، همدلی و حسن نیتی که ممکن است نسبت به یک شخص و مشکلات و نگرانیهایش داشته باشیم، بهتر است به او نگوییم “نگران نباش.” یا حتی به خودمان.

بهتر است این جمله را به “نگران نباش که نگران هستی” تغییر بدهیم. یا بسته به موقعیت طرف مقابل، به جملاتی مانند “خوبه که نگران هستی.” یا “برات خوشحالم که بی دلیل نگران هستی.” یا “تو به یه سفر نیاز داری که توی نگرانیهات تنوع ایجاد بشه.” یا “نگرانی که همسرت ترکت کنه؟ چه جالب. دیگه چه خبر؟” یا “نگران چی نیستی؟… چطور؟” یا “نگران شدی نه؟ ایول.” یا “چند وقته که نگران نیستی، چیزی شده؟” و الخ.

نگران بودن به معنی نیاز داشتن به کمک نیست. شما نمی توانید کسی را از نگرانی دربیاورید. ولی با پذیرش این واقعیت که نگرانی بخشی از انسان بودن ماست، می توانید به او کمک کنید تا حداقل نگران نگران بودن نباشد. پذیرش این واقعیت مانند یک محافظ، بخشهایی از وجود ما را از بخشهایی دیگر محافظت می کند.

من خیلی بی عرضه هستم – اغراض اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

اگر اصراری به تخفیف گرفتن نداشتیم پول کتری مسی را خیلی زودتر داده بودیم و از مغازه حاج آقا بیرون آمده بودیم. ولی کارگر حاج آقا در این زمینه اختیاری نداشت و ما باید صبر می کردیم تا حاج آقا چند تا خانم را که به نظر می رسید هم سن خودش هستند ولی او مرتب آنها را دخترم صدا می کرد، راه بیندازد. مغازه خیلی کوچک بود و به راحتی می شد گوشه مغازه بر روی میزی کوچک، یک قابلمه کوچک قورمه سبزی و محتویاتش را که روی یک تکه روزنامه خالی شده بود دید. دمپاییهای آبی، قد کوتاه و شکم گنده حاج آقا و اصرار او به “دخترم” صدا کردن همه مشتریهای خانمش به همان اندازه قورمه سبزی روی روزنامه چندش آور می نمودند.

حاج آقا بعد از اینکه ده هزار تومان به ما تخفیف داد به خودش اجازه داد که از من بپرسد چند تا بچه داریم. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. حاج آقا اول گفت که بی عرضه هستم و بعد سنم را پرسید. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. این بار حاج آقا گفت که خیلی بی عرضه هستم و تجویز کرد که همین امشب دست به کار بشویم و او هم دعا می کند که خدا یک دو قلو به ما بدهد. خدا می داند چرا با همان کتری مسی توی صورتش نکوبیدم. شاید چون آدم خیلی بی عرضه ای هستم. شاید هم به این دلیل که در اعماق وجودم می دانستم که بخشی از حرفهای حاج آقا بیانگر واقعیتی اقتصادی-اجتماعی است که من همیشه از آن فرار کرده ام.

children

حاج آقا هم مثل اکثریت (قریب به اتفاق) مردم کره زمین، داشتن بچه را شرط لازم خوشبختی زندگی می داند و نمی تواند درک کند که چطور یک آدم می تواند خودش را از لذتهایی که یک فرزند برای پدر و مادرش خلق می کند محروم نماید. در مقابل من و مادر بچه ها و تعداد بسیار معدودی آدم دیگر، نه تنها با حاج آقا و دیگران هم عقیده نیستیم، بلکه به نمودار فوق، هم باور داریم و هم به آن عمل کرده ایم.

این نمودار (بر پایه چندین مطالعه) نشان می دهد که میزان احساس خوشبختی و رضایت از زندگی زوج ها پس از بچه دار شدن به اندازه قابل ملاحظه ای کاهش می یاید. کاهش می یابد و کاهش می یابد تا زمانیکه آخرین بچه شرش را کم کند و سر خانه زندگی خودش برود. بعد دوباره افزایش می یابد. حالا سؤال اینست که اگر چنین است و اگر بچه دار شدن باعث کاهش احساس خوشبختی آدمها می شود، چرا میلیاردها آدم بچه دار می شوند، فرزند را شیرینی زندگی می دانند و لذت بخش ترین لحظاتشان را در رابطه با فرزندانشان توصیف می کنند؟

آقای دنیل گیلبرت در کتاب Stumbling on Happiness (این کتاب از معدود کتابهایی با واژه happiness در عنوانش است که ارزش چند بار خواندن را دارد) به کمک پدیده Super-replicators به این سؤال که چرا بعضی باورها (هرچند به ظاهر غیر منطقی) بیشتر از باورهای دیگر منتشر و توسط عده زیادی پذیرفته می شوند.

بیولوژی تکاملی نشان داده است که ژنهایی که مکانیزم انتقال خودشان را تبلیغ/تشویق می کنند، در بلند مدت در میان جمعیت زیادی دیده خواهند شد.

تصور کنید که تنها یک ژن، عامل توسعه شبکه عصبی پیچیده ای باشد که باعث می شود ارگاسم احساس خیلی خوبی به آدمها بدهد. با این فرض، آدمی که این ژن را دارد، ارگاسم را مثل … “ارگاسم” حس می کند و آدمی که این ژن را ندارد ارگاسم را مثل یک عطسه یا لرزشی شبیه آن حس می کند. حالا اگر 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را دارند و 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را ندارند، روی یک کره قابل زندگی رها کنید و چند میلیون سال بعد برگردید، چه می بینید؟ میلیونها یا میلیاردها آدمی که همگی ژن فوق را دارند. چرا؟ چون ژنی که باعث می شود ارگاسم در آدمها احساس خوبی ایجاد کند، آنها را تشویق به کاری می کند که منتقل کننده همان ژن است. دور تسلسل گریز ناپذیر را در اینجا مشاهده می کنید؟

داشتن آن ژن، کاری می کند که کاری کنید که به داشتن آن ژن منجر بشود.

به چنین ژنی super-replicator (ابر ناقل؟) می گویند.

البته فقط ژنهای خوب نیستند که می توانند super-replicator باشند، ژنهایی که عامل ابتلا به سرطان یا دیابت هستند نیز می توانند از چنین ویژگی برخوردار باشند. تصور کنید که همان ژنی که باعث می شود ارگاسم خوشایند به نطر برسد، عامل بوجود آمدن پوسیدگی دندان و آرتروز هم باشد. بعد از گذشت زمان طولانی، چنین ژنی هم در جمعیت زیادی دیده خواهد شد. به دلیل اینکه احتمال بچه دار شدن آدمهای مبتلا به آرتروز با دندانهای پوسیده که عاشق ارگاسم هستند، نسبت به کسانی که دندانها و مفاصل سالم دارند ولی از ارگاسم لذت نمی برند، خیلی خیلی بیشتر است.

آقای دنیل گیلبرت به کمک همین پدیده انتشار گسترده ایده ها و باورها را هم توضیح می دهد. یک ویژگی که باعث می شود یک باور منتشر بشود، صحت و دقت آنست. مثل روش پخت قورمه سبزی یا سریعترین راه رفتن به بازار از غرب تهران. باورهای درست، ما را توانمند می کنند. حالا سؤال اینست که پس چرا این همه باور غلط وجود دارد که به طور گسترده در طول تاریخ منتشر شده و توسط میلیاردها انسان برای قرنهای متمادی پذیرفته شده اند؟

ایده های بد هم مانند ژن های بد می توانند super-replicator باشند. آزمایش زیر این پدیده را نشان می دهد:

بازی ای را تصور کنید که در آن دو تیم – هر کدام با یک هزار عضو – به رقابت می پردازند. هر عضو یک تیم از طریق تلفن با هم تیمی هایش در ارتباط است.

هدف بازی به اشتراک گذاشتن هر چه بیشتر باورهای درست است. در پایان بازی، داور سوت می زند و به ازای هر باور درست که منتقل شده باشد یک امتیاز مثبت و به ازای هر باور غلط که  منتقل شده باشد یک امتیاز منفی به هر تیم می دهد. طبیعتا تیمی برنده است که بیشترین امتیاز را در پایان بازی کسب کرده باشد.

فرض کنید که یک تیم با نام پرفکت داریم که همه اعضای آن بدون خطا فقط باورهای درست را منتقل می کنند. و یک تیم با نام جایزالخطا که گه گداری باورهای غلط هم از زیر دستشان در می رود. این دو تیم در یک روز آفتابی با هم مسابقه می دهند.

قاعدتا انتظار می رود که تیم پرفکت ببرد، نه؟ خوب لزوما اینطور نیست.

تصور کنید که یکی از بازیکنهای تیم جایزالخطا خیلی اتفاقی این باور را که “صحبت کردن دائمی با تلفن در نهایت باعث خوشبختی و سعادت شما خواهد شد” به هم تیمی هایش منتقل کند. و تصور کنید هم تیمی های او به اندازه کافی ساده لوح باشند که این ایده را باور کنند و آنها هم به انتقال آن بپردازند. این یک باور غلط است و هر بار انتقال آن یک امتیاز منفی برای تیم جایزالخطا به همراه خواهد داشت. ولی همین باور باعث می شود که بیشتر با تلفن صحبت کنند و ایده های درست بیشتری را در اثر باور به این ایده به هم انتقال بدهند. در نتیجه ممکن است امتیاز کلی آنها از امتیاز تیم پرفکت بیشتر بشود. می توان نتیجه گرفت ایده هایی که انتشار خودشان را تشویق می کنند – درست یا غلط – شانس بیشتری برای انتشار دارند.

آقای دنیل گیلبرت معتقد است که بعضی از باورها یا خرد جمعی ما درباره سعادت و خوشبختی، مشکوک به شبیه بودن به باورهای غلط super-replicator هستند. باور ما درباره رابطه بچه داشتن با خوشبختی یکی از این باورهاست. رابطه پول با خوشبختی یکی دیگر از آنها.

روانشناسان و اقتصاددانان دهه هاست که رابطه بین ثروت و خوشبختی را مطالعه می کنند و حاصل این همه تحقیق به طور خلاصه اینست که ثروت – فراتر از تامین آب و غذا و سقف بالای سر یعنی مایحتاج اولیه – چیزی بیشتر از یک عدد یا مشتی کاغذ نیست. با این وجود اکثریت قریب به اتفاق آدمها حتی با داشتن خیلی بیشتر از مایحتاج اولیه، برای کسب ثروت بیشتر، کار و تلاش می کنند. در حقیقت جوامعی که در رفاه بیشتری هستند و ثروت بیشتری دارند، بیشتر کار و تلاش می کنند.

کار و تلاش بیشتر و تولید و مصرف بیشتر اگرچه باعث افزایش خوشبختی فرد نمی شود ولی به چرخیدن چرخ اقتصاد جامعه و پایدار شدن آن کمک می کند. جامعه پایدار نیز مانند یک شبکه به انتشار باورهای توهمی درباره ثروت و خوشبختی کمک می کند. نیازهای یک اقتصاد پویا و یک انسان خوشبخت لزوما یکی نیستند. جامعه تنها زمانی شکوفا می شود که افراد در آن تلاش کنند و از آنجاییکه افراد فقط برای خوشبختی خودشان تلاش می کنند، لازم و ضروری است که افراد باور داشته باشند که کار کردن زیاد و تولید کردن زیاد و مصرف کردن زیاد مسیری است مطمئن به سوی سعادت فردی.

john-lennon

 

حاج آقا در پایان سخنرانیش فرض کرد که ما به دلیل نگرانیهای اقتصادی بچه دار نشده ایم و خودش به فرض خودش پاسخ داد که: “کسی که یک بچه دارد به اندازه یک بچه تلاش می کند و کسی که پنج تا بچه دارد صبح که از خانه بیرون می رود به اندازه پنج تا بچه تلاش می کند.” البته من به حاج آقا نگفتم که من دقیقا با همین قسمت صبح از خانه بیرون رفتن و تلاش کردنش مشکل دارم.

باورهای حاج آقا، وضع ظاهری و نحوه غذا خوردنش اگرچه ممکن است کمی جای انتقاد داشته باشند، ولی شواهد و قرائن نشان می دهند که super-replicator هستند و همانطور که در نسلهای گذشته به وفور دیده شده اند در نسلهای آینده نیز کم نخواهند بود. درست مثل تخفیف گرفتن. وقتیکه چیزی می خریم، با این فرض که فروشنده تا جاییکه بتواند بیشترین قیمت را مطالبه می کند، سعی می کنیم تا جاییکه بتوانیم کمترین قیمت را بپردازیم. هم فروشنده و هم خریدار فرض می کنند که اگر پول بیشتری برایشان بماند اوضاع بهتری خواهند داشت. این باور ساده سنگ بنای رفتار اقتصادی ماست.

 

خروج از بازگشت به انتقاد

مادر بچه ها با کمپین رضا کیانیان در زمینه تشنه بودن ایران و اینکه باید برای تشنگی ایران گریه کرد کاملا موافق بود و دیروز بعد از اینکه عدد 1 را به شماره سامانه کمپین فوق پیامک کرد از من خواست همین کار را بکنم. به نظر من مقدار زیادی عوام فریبی هم در فرم و هم در محتوای پیام رضا کیانیان وجود داشت. اول از همه ربط دادن موضوع کربلا و اینکه کربلا سرزمین کم آبی نیست به کم آبی ایران و آخر هم درخواست برای ارسال عدد یک. من واقعا می خواستم بدانم اگر کسی می تواند برای یک دریاچه یا رودخانه در حال خشک شدن کاری بکند چرا باید برای جمع شدن چند میلیون یک از طریق پیامک صبر کند. مادر بچه ها معتقد بود اگر همه مثل من فکر می کردند هیچ کس هیچ کاری نمی کرد و هیچ مشکلی حل نمی شد. مثلا همین مشکل تخت جمشید که با همت مردم شیراز حل شد. (من هیچ ایده ای درباره این مشکل و حل شدنش نداشتم و ندارم.) من معتقد بودم اگر همه مثل من فکر می کردند این همه مشکل بوجود نمی آمد تا کسی بخواهد با کمپین پیامکی حلشان کند. مادر بچه ها تهدید کرد که وقتی خواب هستم عدد یک را از گوشی من پیامک کند. من تهدید کردم که اگر اینکار را بکند من یک گوسفند زنده توی آشپزخانه نگه داری خواهم کرد. انتقاد من به کمپین تشنگی رضا کیانیان همینجا تمام شد. بحث من و مادر بچه ها هم همینطور.
بحث دیروز درست قبل از ناهار و درست بعد از یک رانندگی طولانی از زرخشت به تهران اتفاق افتاد. یعنی زمانی که من هم گرسنه و هم خسته بودم. الان که نه گرسنه ام و نه خسته می بینم نظرم نسبت به کمپین رضا کیانیان عوض نشده و هنوز هم با او مخالفم ولی این مخالفت همراه با احساسات شدید نیست.
وارد کردن احساسات از جای دیگر به یک انتقاد مثل اینست که آدم در جای نامناسب – مثل پیاده رو – قضای حاجت کند. صورت خوشی ندارد. ضرورت تخلیه احساسات و آزادی بیان، شدت بخشیدن به انتقاد از چیزی را تحت تاثیر احساس خستگی یا گرسنگی یا ترس یا عصبانیت توجیه نمی کند.
به عبارت ساده تر: الف: بهتر است احساسات خود را در انتقاد از دیگران تخلیه نکنید. ب- اینکه شبکه های اجتماعی به شما اجازه می دهند نظرتان را بگویید معنیش این نیست که شما درست می گویید و بقیه اشتباه. ج- لذت بردن از حق به جانب بودن و طرف مقابل را در خطا انگاشتن مانند هر لذت دیگری عواقبی در بر دارد که آگاه بودن به آن عواقب می تواند از گریه های احتمالی شما در آینده پیشگیری کند.

recursion
recursion

لذت حق به جانب بودن نوع خاصی از لذت است که در آن پدیده بازگشت به خود یا recursion اتفاق می افتد. مثل زمانی که دو آینه را بطور موازی روبروی هم قرار می دهید و آینه ها بی نهایت بار تصاویر یکدیگر را منعکس می کنند. برخلاف لذت خودشیفتگی که یک طرف، شما هستید و طرف دیگر، آینه، در لذت حق به جانب بودن، یک طرف شما هستید که حق را به جانب خود می دانید و طرف دیگر کسی که حق را به جانب خودش. به این ترتیب حق مانند تصویر داخل دو آینه موازی بی نهایت بار بین دو طرف حق به جانب رفت و برگشت می کند.
اگر برنامه نویسی کرده باشید می دانید که یک تابع بازگشتی باید شرط خروج داشته باشد وگرنه باعث هنگ کردن کامپیوتر به علت وجود یک حلقه بی نهایت می شود. مثل تابع محاسبه فاکتوریل:

unsigned int factorial(unsigned int n) {

      if (n == 0) {

       return 1;

      } else {

            return n * factorial(n – 1);

          }

}

برای انتقاد هم می توان یک تابع بازگشتی به شکل زیر نوشت:

 

Unlearned perspective criticism(opinion O,person P) {

      If ( P is emotional or

            P is too serious or

            P is judgmental and labeling or

            P is not asking questions or

            P is not listening or

            P has no f***ing idea ) {

            return bullshit;

         } else {

             return criticism(another side of O,P);

            }

}

شرح تابع فوق به زبان فارسی:
{
اگر یکی از طرفین انتقاد احساساتی شده یا
قضیه را خیلی جدی گرفته باشد یا
قضاوت کند و برچسب بزند یا
سؤال نپرسد یا
گوش ندهد یا
درباره چیزی که از آن انتقاد می کند هیچ ایده ای نداشته باشد،
بهتر است یکی یا ترجیحا هر دو طرف انتقاد – قبل از اینکه احساسات فردی یا جمعی جریحه دار شود یا مناسبات اجتماعی آسیب ببیند – با نوعی از کرسی شعر به انتقاد خود خاتمه بدهند.
در غیر اینصورت طرفین می توانند به انتقاد از موضوع – از یک زاویه جدید – ادامه بدهند.
}
کرسی شعر – یک جک یا یک موضوع کاملا بی ربط – مانند یک سوپاپ اطمینان عمل می کند و بخار داغ ناشی از احساسات حق به جانب بودن و احمق یا دشمن پنداشتن دیگری را، خالی می کند. قبل از آنکه احساسات کسی جریجه دار بشود. یا اعتماد به نفسش. کرسی شعر مانند یک درپوش عمل می کند. قبل از آنکه بوی ناخوشایند لذتهای فردی، لذتهای جمعی را از بین ببرد. کرسی شعر مثل یک پرده عمل می کند. قبل از آنکه جهالت آدم به هنگام انتقادهای نابجا آشکار شود. کرسی شعر مانند منزلگاهی موقت است در بیابان بی انتهای عدم قطعیت مفاهیم انسان ساز مثل بد و خوب و زشت و زیبا. تا از شتر انتقاد پیاده شود و پاسی از شب زندگی را بدون برچسب زدن سپری کند.

کارنامه

الف – هرگز رزومه ننویسید.

ب- به جای رزومه برای هر شغلی که می خواهید، یک کارنامه (درخواست کار) بنویسید.

ب-ب- کارنامه باید نشان بدهد که شما چقدر خواهان یک کار یا یک فضای کار (مثلا یک شرکت ) هستید. چیزی در حد نامه فدایت شوم.

ج- برای کاری که دوست دارید دیگران برای شما انجام دهند، یک آگهی استخدام بزنید.

د- کارنامه های دریافتی را خوب بررسی کنید. از چه چیزهای کدامشان خوشتان می آید؟  از چه چیزهای کدامشان بدتان می آید؟

ه- برای ده شغل نامرتبط ده کارنامه بنویسید تا عضله کارنامه نویسی شما ورزیده شود. مثلا اگر حسابدار هستید برای مشاغل پرستاری، فروشندگی، برنامه نویسی، آشپزی، مدیر عاملی، راننده، کارگر ساده، پیک، گرافیست و خیاط کارنامه بنویسید.

و- کارنامه شما باید نشان بدهد که از فردا برای آن کارفرمای خاص چه کار می توانید بکنید نه اینکه تا دیروز برای فلان کارفرما چه کار کرده اید.

ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات فیزیکی مانند راه رفتن یا چیزی از زمین برداشتن در شما وجود دارد.

ز-ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات ذهنی مانند خلاقیت، طراحی، نوآوری و اصولا فکر کردن در شما وجود دارد.

ح- هرگز از کلمات مدیر یا مدیریت یا کار اداری در متن کارنامه خود استفاده نکنید. از copy paste هم همینطور.

ط- باید نشان بدهید که حداقل دو درصد به دنبال چیزی به غیر از درآمد ماهانه و بیمه تامین اجتماعی هستید.

ی- کارنامه خود را باید الهام گرفته از کاری که در آن فضای بخصوص انجام می شود و آدمهایی که آنجا کار می کنند بنویسید، نه قالب گرفته از شرایط و الزامات قید شده در یک آگهی استخدام.

ک- جستجوی شما هرگز نباید به آگهی های استخدام محدود باشد. یا به پستهای خالی. یا به فرصتهای مشهود.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

hire-lazy

ل- اگر مصاحبه تلفنی یا حضوری داشتید یا به دوره آزمایشی کار دعوت شدید، گفتار و رفتارتان باید ب – و – ز – ح – ط – ی را به وضوح نشان بدهند. جستجوی اسمتان روی اینترنت هم همینطور.

م- هر کاری که پیدا کنید به احتمال زیاد مناسبترین کار برای شما نخواهد بود. هرگز نباید جستجوی کار را بعد از یافتن اولین یا صدمین کار متوقف کنید.

ن- مهم نیست چه کاری می کنید. مهم است که چگونه آنرا انجام می دهید. مهتر اینست که با چه کسانی آن کار را انجام می دهید. مهمتر اینست که بدانید چه کار دارید می کنید. مهمتر اینست که چه کارهای دیگری هم می توانید بکنید. مهمتر از همه اینست که بدانید چه کارهایی نباید بکنید.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

مطلب مرتبط بعدی:

پیشنهادنامه (پروپزال)

The ten commandments of reading books

1- You shall not be proud of reading books. Reading books does not necessarily make you better than those who don’t read books.

2- You shall be very selective about what you read. There are many crappy books that are cheaper and shallower than many TV shows and POP songs.

3- You shall read the author not the book. He is a human and so are you.

4- Every good book has a message for you. You shall communicate with it. You shall communicate about it. The author has tried to talk to you, you shall try to talk to him also.

5- You shall discover other books through a good book. Every good book is a life and connected to many other lives. You shall read in a network of books.

6- You shall download books from the internet. You shall have an eBook reader. We no longer have to cut trees to print books. Touching paper or showing books on your shelves shall not make you feel intelligent.

7-  You shall abandon some books half read.

8- You shall get inspiration from the books you read. You are not a hard disk.

9- You shall not worry about the number of books you have read. You shall not worry about the number of minutes you or your fellow countrymen spend reading books. You shall not worry about any number.

10- You shall not criticize other people’s books or lives. You read to understand not to find faults with others.