بایگانی دسته: گشادی

گر آمدنم بخود بدی نامدمی

دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

پول در آوردن کار سختی است.

رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

حقیقت جویی کار سختی است.

انتقادپذیر بودن کار سختی است.

سفر کردن کار سختی است.

شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

غلبه بر تنهایی کار سختی است.

وبلاگ نوشتن کار سختی است.

استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

غلبه بر گشادی کار سختی است.

پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

حسادت نکردن کار سختی است.

یادگیری زبان کار سختی است.

بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

گر آمدنم به خود بدی نامدی

ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

خیام

درس با فرهنگ شدن از زبان چخوف، برادری بزرگ

وقتی من بچه بودم اگر کسی کف پیاده رو تف می کرد یا کاری از این دست که دیگران (دیگرانی که درباره آن کار با هم حرف می زدند) آنرا نادرست می دانستند، به او اتهام “بی سوادی” زده می شد. “عجب آدم بی سوادی!” یا “اینا که می بینی یه مشت بی سوادن.”

در طول این دو سه دهه اخیر مشکل بی سوادی به همت دانشگاههای سراسری و آزاد و پیام نور و این اواخر هم غیر انتفاعی و مجازی تا حدود زیادی بر طرف شده است و امروز دیگر بی سواد خطاب کردن کسی که روی زمین تف می کند یا صف را به هم می زند یا به هر شکل دیگری باعث ناراحتی دیگران در اجتماع می شود، کاری غیر معمول و خارج از نرم رفتارهای اجتماعی محسوب می شود.

از آنجاییکه این آدمها یعنی کسانی که باعث رنجش خاطر دیگران در تعاملات اجتماعی می شوند، با گسترش با سوادی نه تنها از بین نرفته اند بلکه شاید تعدادشان حتی رو به افزایش هم هست، ما نیاز به عبارت جایگزینی داریم که وقتی حرصمان در می آید یا ناراحت می شویم و به علت معذورات اخلاقی نمی توانیم فحش بدهیم، از آن استفاده کنیم. و چه عبارتی بهتر از “بی فرهنگ.”

بی فرهنگ تقریبا هر گونه ضعف شخصیتی و کار غیر اخلاقی و نا شایستی را پوشش می دهد. هم کسی که کف پیاده رو تف می کند بی فرهنگ است، هم کسی که تابلوی ورود ممنوع یا محدودیت سرعت مجاز را نادیده می گیرد. هم کسی که کارش را به موقع انجام نمی دهد بی فرهنگ است، هم کسی که توی توالت سیگار می کشد. هم کسی که توی طبیعت آشغال می ریزد بی فرهنگ است، هم کسی که شاخه درختی را می شکند. اینقدر از این بی فرهنگها زیاد است که من شنیده ام بعضی ها می گویند ما ملت بی فرهنگی هستیم. یا اینکه مشکل ما اینست که فرهنگ نداریم.

ولی به راستی “فرهنگ” چیست که ما آنرا نداریم؟ بله هر کسی یک تصور ذهنی از فرهنگ یا بی فرهنگی برای خودش دارد. ولی بالاخره یک جایی ما باید هم بیاوریم و یک تعریف دقیق و شسته رفته از فرهنگ و بی فرهنگی پیدا کنیم. در این جستجو من سندی پیدا کرده ام که ارزش خواندن دارد. ارزش روزی یک بار یا چند بار خواندن را هم دارد. ارزش عمل کردن را هم دارد. خیلی بیشتر از اینها ارزشمند است.

نامه آنتوان چخوف به برادرش نیکلای چخوف که سعی کرده ام در حد توان خودم آنرا به فارسی ترجمه کنم:

*******************************

مسکو 1886

… تو غالبا به من شکایت می کنی که مردم تو را درک نمی کنند! گوته و نیوتن چنین شکایتی نداشتند… فقط مسیح این شکایت را داشت ولی او درباره مذهبش حرف می زد نه درباره خودش… مردم تو را کاملا و به خوبی درک می کنند. و اگر تو خودت را درک نمی کنی،  این دیگر مشکل آنها نیست.

من به عنوان یک برادر و یک دوست به تو اطمینان می دهم که تو را با تمام وجودم درک می کنم. من خصوصیات خوب تو را مانند پنج انگشتم می شناسم و برای آنها عمیقا ارزش و احترام قائلم. برای اثبات این ادعا اگر بخواهی حاضرم این خصوصیات را بشمارم. من فکر می کنم تو مهربان، بزرگمنش، فداکار و آماده برای بخشش آخرین ریالت هستی. هیچ حس حسادت یا نفرتی نداری. ساده دل هستی و برای آدم و حیوان دل می سوزانی. تو قابل اعتماد هستی، به دور از بدجنسی و فریبکاری. تو از عالم بالا نعمتی داری که دیگران ندارند: تو با استعدادی. این استعداد، تو را بالاتر از میلیونها آدم دیگر قرار می دهد، چراکه بر روی کره زمین از هر دو میلیون نفر فقط یک نفر  هنرمند است. استعداد تو، متمایزت می کند: تو حتی اگر یک وزغ یا رطیل هم بودی باز هم مردم به تو احترام می گذاشتند، چرا که استعداد همه چیز را تحت الشعاع قرار می دهد.

تو فقط یک مشکل داری که همه بدبختی و درد و مرض تو ناشی از آن است. آن بی فرهنگی شدید توست. من را ببخش ولی حقیقت از دوستی بالاتر است (veritas magis amicitiae)…. همانطوری که می بینی زندگی شرایط خودش را دارد. آدم برای اینکه بین افراد تحصیل کرده راحت زندگی کند و خوشبخت باشد باید تا حدی با فرهنگ باشد. استعداد تو را به این حلقه وارد کرده است، تو به آن تعلق داری، ولی…. تو از آن بیرون کشیده می شوی و تو بین آدمهای بافرهنگ و گداگرسنه (مترجم انگلیسی از کلمه lodgers استفاده کرده است که من معادل بهتری برای آن نیافتم) نوسان می کنی.

به نظر من آدمهای بافرهنگ باید دارای شرایط زیر باشند:

1- آنها به شخصیت آدمها احترام می گذارند و بنابراین همیشه مهربان، ملایم و آماده برای گذشت در برابر دیگران هستند. آنها برای چیزهای کوچک جنجال به پا نمی کنند. اگر با کسی زندگی می کنند، آنرا لطف خودشان تلقی نمی کنند و اگر هم ترکش کنند نمی گویند “هیچ کس نمی تواند با تو زندگی کند.” آنها سر و صدا، سرما، غذای سوخته، طعنه کنایه و حضور غریبه در خانه شان را تحمل می کنند.

2- آنها حس رحم و شفقت دارند، البته نه فقط برای گداها و گربه ها. قلب آنها برای چیزهایی که چشم غیر مسلح نمی بیند درد می گیرد… آنها برای پرداخت هزینه تحصیل برادرشان و خریدن لباس برای مادرشان، شبها بیدار می مانند.

3- آنها به اموال دیگران احترام می گذارند و بنابراین قرضشان را ادا می کنند.

4- آنها صادق هستند و از دروغ مثل آتش می ترسند. آنها حتی در چیزهای کوچک دروغ نمی گویند. یک دروغ توهینی است به شنونده و او را در جایگاه پایینتری نسبت به گوینده قرار می دهد. آنها خودنمایی نمی کنند. در خیابان همانطور رفتار می کنند که در خانه. آنها جلوی دوستان متواضعترشان خودنمایی نمی کنند. آنها اهل ور زدن و محاوره های صمیمانه ناخواسته نیستند. از روی احترام به گوش دیگران، اغلب ساکت هستند.

5- برای برانگیختن حس ترحم دیگران خودشان را خوار و حقیر نمی کنند. آنها برای بلند کردن آه دیگران و سوء استفاده از آن، با احساسات آنها بازی نمی کنند. آنها نمی گویند “مردم من را درک نمی کنند.” چونکه همه اینها اثر ناچیزی دارد. مبتذل، کهنه و غلط است…

6-  آنها غرور سطحی ندارند. آنها مثل آدمهای معروف به الماسهای بدلی اهمیت نمی دهند. به دست دادن با فلان شاعر، به گوش کردن به زر زدن یک تماشاگر ولگرد در یک نمایشگاه عکس، به معروف شدن توی کافه ها…. اگر یک کار دو ریالی انجام بدهند طوری راه نمی روند که انگار یک کار صد تومنی کرده اند. اگر جایی بروند که دیگران به آنجا راه نیافته اند، درباره اش سر و صدا نمی کنند. آدمهایی که واقعا با استعداد هستند تا جایی که امکان دارد از تبلیغات دوری می کنند و در جمع نا مشخص می مانند….. حتی کرایلف گفته است که یک بشکه خالی صدا را بلندتر از یک بشکه پر منعکس می کند.

7- آنها اگر استعدادی دارند، به آن احترام می گذارند. آنها بقیه چیزها را فدای استعدادشان می کنند، زن، شراب، غرور ….. آنها به استعدادشان افتخار می کنند….. به علاوه آنها مشکل پسند هستند.

8- آنها حس زیبایی شناسی را درون خودشان می پرورانند. آنها نمی توانند با لباسهایشان بخوابند، یک گله حشره روی دیوار ببینند، هوای بد تنفس کنند، جایی که روی آن تف شده راه بروند، غذایشان را روی یک اجاق گاز کثیف بپزند. آنها سعی می کنند تا جایی که ممکن است غریزه جنسیشان را محدود و با کیفیت بکنند…. چیزی که از یک زن می خواهند یک همخوابه نیست…  آنها به دنبال زرنگی ای که در قالب دروغ گفتن متدوام ظاهر می شود، نیستند. آنها به خصوص اگر هنرمند هستند، تازگی، غنا، انسانیت و ظرفیت برای آفرینش را طلب می کنند.

و به همین ترتیب. آدمهای با فرهنگ اینجوری هستند. برای با فرهنگ بودن و قرار نگرفتن پایین تر از سطح اطرافت، خواندن “نامه های پیکویک” (اولین رمان چارلز دیکنز) و حفظ کردن یک مونولوگ از فاست کافی نیست….

چیزی که لازم است کار مداوم است، شب و روز، خواندن مداوم، مطالعه، اراده… هر یک ساعت برای اینکار ارزشمند است… به ما بپیوند، شیشه ودکا را بشکن، دراز بکش و بخوان….اگر دوست داری تورگنیف، هر نویسنده ای که نخوانده ای.

تو باید غرورت را کنار بگذاری، تو یک بچه نیستی… تو به زودی سی ساله می شوی. وقتش است.

من از تو توقع دارم…. همه ما از تو توقع داریم.

********************************

ای کاش متن این نامه به جای عهدنامه گلستان یا ترکمانچای موضوع درسی بشود در یک کتاب درسی. سوغاتی از همسایه شمالی.

مطالب مرتبط:

ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

دهنتو ببند

من این توپو نداشتم

بزرگترین دروغگو

شش چیز غیر عادی که من از درویش خان و باغ سنگی یاد گرفتم

در چهل کیلومتری جاده سیرجان به بافت باغی هست به نام “باغ سنگی”. باغی که درویش خان اسفندیارپور با آویزان کردن سنگ از تنه و شاخه های درختان خشکیده باغش ساخته است.

باغ سنگی نظر خیلی ها را به خود جلب کرده است. فیلم مستندی به همین نام ساخته شده است که خود درویش خان در آن بازی می کند. باغ سنگی حتی از نظر سازمان ایرانگردی جهانگری منطقه نمونه گردشگری شناخته می شود. اگر عبارت باغ سنگی را بر روی گوگل جستجو کنید، مطالب و عکسهای زیادی در این زمینه خواهید یافت.

داستان از این قرار است که درختان باغ درویش خان که عمدتا بادام و گردو هستند بر اثر خشکسالی خشک می شوند. درویش خان به تنه و شاخه های درختان باغش سنگ آویزان می کند. با سیم تلگراف یا زنجیر موتور سیکلت یا هر چیز دیگری که به درد آویزان کردن سنگ می خورده است. جالب اینجاست که اطراف باغ درویش خان سنگی دیده نمی شود و او می بایستی برای سنگ پیدا کردن کیلومترها تا کوههای اطراف راه برود.

درویش خان اگرچه تا همین چند سال پیش زنده و سرحال در باغ سنگیش فعال بود ولی به دلیل کر و لال بودن هیچ کس داستان او را از زبان خودش نشنیده است. درویش خان برای کسانی که به باغش می رفتند پانتومیم اجرا می کرد ولی بعید می دانم کسی به انگیزه واقعی درویش خان از ساختن باغ سنگی پی برده باشد. آیا کار درویش خان شبیه کار مش حسن در فیلم گاو است؟ آیا او توانایی پذیرش واقعیت و ادامه زندگی نرمال را نداشته است و ترجیح داده که در دنیای ساخته ذهنش زندگی کند؟ آیا جسارت مهاجرت به روستای مجاور را نداشته است؟ روستایی که برای برداشتن آب از قناتش همیشه به آنجا می رفت. آیا درویش خان عقلش را از دست داده بود؟

درویش خان در تاریخی که بر روی سنگ قبرش می بینید کر و لال از این دنیا رفت و به همین دلیل پیدا کردن جواب سؤالهای فوق تا حدود زیادی غیر ممکن به نظر می رسد. همسر و فرزندان درویش خان شاید جواب این سؤالها را داشته باشند ولی من با آنها حرف نزدم. آنها مشغول اداره مزرعه بزرگی بودند که به شکرانه یک موتور آب که صدایش می آمد سبز سبز یود و با دیوار بلندی محصور.

و اما چیزهایی که من از درویش خان یاد گرفتم:

1- بر روی سنگ قبر درویش خان که در کنار باغش واقع شده شعر زیبایی نوشته شده که شاعرش معلوم نیست. بیت آخر شعر بسیار تامل برانگیز است:

باغ سنگش را دگر ظالم نمی گیرد از او

با چنان امید او این چنین ساخته

درویش خان راز جاودانگی را پیدا کرده بوده است. یعنی ساختن چیزی که ظالم از او نمی گیرد. چرا؟ یا نمی تواند و یا انگیزه ای برای تملک آن چیز ندارد. بعضی از سنگها از روی بعضی از درختها افتاده اند ولی واضح است که این باغ بی در و دیوار علاقه دزدان و دلالان آثار فرهنگی تاریخی هنری را به خود جلب نکرده است. باغ سنگی درویش خان با همه زیبایی و عظمتش چیزی برای دزدیدن و بردن و فروختن ندارد. باغ سنگی جاودانه تر از تخت جمشید یا کوه نور است.

Everyone knows the usefulness of being useful, but does not know the usefulness of being useless.        ~Zhuangzi

2- درویش خان از باغ خشک شده اش به عنوان یک بستر (platform) برای نوآوری استفاده می کند و از آنجا امکان مجاورش (adjacent possible) را جستجو می کند. درویش خان موفق می شود بر روی این بستر ساختمان جدیدی بنا کند.

3- درویش خان مصالح مورد نیاز برای ساختن باغ جدیدش را از محیط بومی خودش جستجو می کند. او در تهیه سنگ از کوههای اطراف هیچ محدودیتی نداشته است. درویش خان میوه های باغش را با سیم تلگراف یا هر چیزی که گیرش آمده به شاخه های درختان آویخته است. درویش خان نیاز به واردات چیزی از چین یا اروپا یا آمریکا برای خلق هنرش نداشته است.

4- درویش خان میوه های باغش را از کوههایی آورده است که چندین کیلومتر با باغش فاصله دارند. او برای آوردن آن همه سنگ می بایستی صدها کیلومتر بین باغش و کوههای اطراف رفت و آمد کرده باشد. درویش خان “بعد عمری رنج و محنت باغ سنگی ساخته.” درویش خان برای محقق کردن ایده خوبش هر روز بر گشادی غلبه کرده است. یک آدم به تنهایی نمی تواند یک شبه یک باغ سنگی هزار متری (حدودا) درست کند.

 

5- درویش خان برای آفرینش هنر جاودانه اش نیازی به شنیدن حرفها و نظرات و راهنماییهای دیگران نداشته است. بتهوون برای نوشتن سمفونیهایش نیازی به گوش نداشت، درویش خان هم یک هنرمند کر دیگر. اگر کر نبود شاید کسی پیدا می شد که می توانست متقاعدش کند که کارش بیهوده است. حتما آدمهایی دور و بر درویش خان بوده اند که بتوانند ناامیدش کنند. بیشتر آدمها دهنشان را نمی بندند و دائما زباله های ذهنیشان را به خورد گوش و مغز و روان شنونده می دهند. شنونده باید عاقل باشد؟ شنونده بهتر است اصلا نشنود. سکوت. درویش خان از این موهبت به طور طبیعی بهره مند بود.

6- درویش خان اگرچه امکان مجاورش را بر روی یک بستر موجود محقق کرده است ولی در عین حال ایده اش بسیار رادیکال است. هرگز کسی قبل از او (یا حتی بعد از او) سنگ و سیم را با تنه خشک شده درختان ترکیب نکرده بوده است. شاید اگر بیست تا آدم مثل درویش خان در این مملکت زندگی می کردند ما هم به دوران پست مدرنیسم پا می گذاشتیم. درویش خان میانه رو نیست. درویش خان دنیایش را آنگونه که می خواهد خلق می کند.

یاد و خاطره درویش خان، هنرمند و آغازگر بزرگ گرامی باد.

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

 

پاورقی

لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

If You Want to Write by Brenda Ueland

The Art of Travel by Alain De Botton

Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

A Journey Round My Room by Maistre Xavier

Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

Being Wrong by Kathryn Schulz

Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

Poke the Box by Seth Godin

Epictetus by Keith Seddon

Happiness by Darrin McMahon

وقتی که جواب را نمی دانی چکار می کنی؟

هیچی.
تحقیق می کنی. جستجو می کنی. کتاب می خوانی. تا جواب را پیدا کنی.
من سی سال است که دنبال جواب این سؤال می گردم که چرا نمی توانم صبحها زودتر بیدار شوم. دوستی دارم که دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا انگیزه اش را برای ورزش کردن از دست داده است. ملتی را می شناسم که دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا ما اینجوری شدیم و آنها آنطوری شدند. و الخ.
این روش برای یک متخصص سرطان شاید جواب بدهد. او به دنبال جواب می گردد. در حالیکه بیمار سیر طبیعی خودش را برای نزدیک شدن به مرگ طی می کند. آقای متخصص واقعا به جواب درست نیاز دارد.
ولی برای من و شما که متخصص سرطان نیستیم بیشتر وقتها کاری هست که باید انجام بدهیم. قبل از اینکه جواب پیدا شود. شاید پیدا شود. شاید هم نه.

گشادی تلویزیونی

از دستگاه تلویزیون به طور کلی به دو طریق می توان استفاده نمود:

1- به عنوان سینما یا تئاتر خانگی. در این حالت کاربر به انتخاب خودش به تماشای یک فیلم، شو، کارتون یا هر چیز دیگری که معمولا بر روی یک سی. دی. یا دی. وی. دی. ضبط شده است، می پردازد.

2- به عنوان تلویزیون. یعنی تماشای برنامه هایی که دستگاه تلویزیون در لحظه از یک آنتن دریافت می کند.

در حالت دوم کاربر کنترل بسیار کمتری در انتخاب چیزی که تماشا می کند، دارد. اصولا وظیفه برنامه سازان تلویزیون اینست که فاصله بین آگهی های بازرگانی (تبلیغات) و اخبار را پر کنند. اخبار که همیشه شامل جنگ، آتش سوزی، زلزله، قحطی، گران شدن سکه و اینجور چیزهاست، هدف اصلیش اینست که بیننده را تا حد خیس کردن شلوارش یا نا امیدی نسبت به زندگی، بترساند. اخبار کالای دم دست و فراوانی است که هزینه تولید آن بسیار کم است. فقط یک اخبار گوی حرفه ای لازم دارد تا بدون تغییر چهره، اخبار قحطی و مرگ و میر سومالی و یا خشک شدن دریاچه ارومیه را با یک تن صدا بگوید و بینندگان را بترساند.

از طرف دیگر از انسانیت به دور است که آدمی را که با شنیدن این همه خبر بد، ترسیده و امیدش را نسبت به زندگی از دست داده، همینجوری به حال خودش رها کرد. اینجاست که آگهی های بازرگانی، ما را از وجود کالاها و خدماتی مطلع می کنند که خریدن آنها زندگی ما را متحول می کند. مثل جوایز حسابهای قرض الحسنه. کافیست شما پولتان را در یک حساب قرض الحسنه دو دستی به بانک بدهید تا بعدا آنرا با بهره گزافی (حداقل هجده درصد) به خودتان قرض بدهد. البته این کار شما جوایزی هم دربر دارد که نحوه بردن آنها بسیار(کاملا) شبیه بردن بلیط بخت آزمایی(لاتاری) است و بلیط بخت آزمایی در همه جای دنیا باعث ایجاد امید در میلیونها (شاید هم میلیاردها) نفر می شود.

اگر از برنده شدن در این شکل از لاتاری نا امید شدید، می توانید پولتان را از بانک پس بگیرید و به سعادتی که توسط یک چهره زیبا و خندان متصاعد کننده خوشبختی، در آگهی بعدی تبلیغ می شود، پناه ببرید. چیزی مثل یک یخچال ساید بای ساید یا یک تلویزیون ال. ای. دی. با عینک سه بعدی یا یک خودرو یا کنکور کارشناسی ارشد. اگر پول کمتری می خواهید خرج کنید، چیزهای ارزانتری مثل چیپس و پفک هم هست.

بین اخبار و آگهی های بازرگانی یعنی بین ترس و امید، تکه های کوتاهی از درام، کمدی، تراژدی و خزعبل ( یا ترکیبی از آنها) پخش می شود که برای بیننده در حقیقت حکم بو کردن دانه های قهوه بین تست کردن عطرهای مختلف را دارد. این مدل پخش برنامه های تلویزیونی که می توان آنرا مثلث “اخبار-آگهی-خزعبل” نامید، مدل بسیار موفقی در همه جای دنیا است. مثلثی که مثل مثلث برمودا، در هر دقیقه و هر ساعت، وقت و انرژی و سلامت روان میلیونها نفر را در کام خود می بلعد.

یکی از راههای فرو نرفتن به مثلث “اخبار-آگهی-خزعبل” غلبه بر گشادی تلویزیونی است.

“گشادی تلویزیونی یعنی استفاده از تلویزیون در حالت دوم بدون بکارگیری مناسب و به موقع ریموت کنترل.”

برای مثال از مصادیق گشادی تلویزیونی به موارد زیر می توان اشاره کرد:

– فشار ندادن کلید قرمز به هنگام آغاز اخبار. اگر ورزشکار هستید، برای شما نکشیدن سیم برق از پریز، نشانه گشادی تلویزیونی است.

– فشار ندادن کلید Mute به هنگام آغاز آگهی های بازرگانی.

– عوض نکردن کانال به هنگام آغاز خزعبل. ( تعریف دقیق خزعبل موضوع مطلب دیگری خواهد بود.)

– تحمل مثلث فوق برای فرار از گفتگو با مهمانها یا آدمهای دیگر حاضر در محضر تلویزیون.

– فرار نکردن از اتاق یا منزل در صورتیکه حق استفاده از ریموت را ندارید. به طور کلی حاضر شدن در مکانی که یک تلویزیون روشن وجود دارد و اختیار ریموتش با شما نیست.

گشادی تلویزیونی به موارد بالا محدود نمی شود و این موارد صرفا جنبه ارائه مثال دارند.

 

ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

نخبه چه کسی است؟

بر اساس تعریفی که در اساس نامه “بنیاد ملی نخبگان” آمده است: “نخبه: به فرد برجسته و كارآمدي اطلاق مي‌شود كه اثر گذاري وي در توليد علم، هنر و فناوري كشور محسوس باشد و هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكري وي در راستاي توليد دانش و نوآوري موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمي و متوازن كشور گردد. احراز نخبگی افراد براساس آيين نامه پيشنهادي هيئت امناء و تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي خواهد بود.”

کاملا واضح است که طبق این تعریف من نخبه نیستم. ولی از آنجاییکه در بچگی به دلیل نداشتن سرگرمی و بازی کافی،  درس زیاد می خواندم و نمره هایم خوب می شد خیلی ها فکر می کردند من نخبه هستم. البته آن وقتها کلمه نخبه هنوز مد نشده بود و به جایش از کلماتی مثل نابغه و خیلی با هوش استفاده می شد. خوب به هر کسی آنهم در بچگی به تکرار بگویند باهوش است، جو گیر می شود و خیالات برش می دارد. مخصوصا اگر اساس نامه بنیاد ملی نخبگان را هم نخوانده باشد. این اتفاق برای من افتاد.

اتفاق این بود که قبل از اینکه چیزی در من رشد کرده باشد یا من برای انجام دادن کاری با تمرین کافی استاد شده باشم، صرفا به دلیل کسب نمره های بالا در سیستم آموزش مادون متوسط، آنهم صرفا به دلیل اینکه کار بهتری برای انجام دادن نداشتم، انتظار زیادی از خودم و زندگیم و دیگران و خیلی چیزهای دیگر پیدا کردم. این جمله خیلی طولانی شد.

سالها طول کشید تا بفهمم که من نه تنها نابغه، با هوش یا هر چیز دیگر نیستم بلکه با چنین موجودی فاصله بسیار زیادی دارم. قبول این واقعیت برای من بسیار سخت بود. پذیرفتن مسئولیت شکستهایم برایم سخت بود. قبول کردن گشادیها و کم کاریهایی که در طول سالها به دلیل توهمات دوران بچگی مرتکب شده بودم، برایم سخت بود. وقتی این موضوع را فهمیدم که دیگر روابط زیادی را به خاطر غرور و تعصب به باد داده بودم. فرصتهای زیادی را به دلیل گشادی پنهادن شده در نبوغ تخیلیم، نشناخته بودم. از یاس فلسفی رنج برده بودم، بدون اینکه اصلا بدانم فلسفه یعنی چه. چه آدمهای نازنینی را که رنجانده بودم. چه زیباییهایی را که ندیده رها کرده بودم. و چه درسهایی که از شکستهایم نگرفته بودم. چه خنده هایی را که نخندیده بودم. و چه آرزوهایی که به خاطر افسرده شدن قبل از ابتلا به افسردگی، نپرورانده بودم.

شاید به همین دلیل است که الان اگر کسی وصله هوش و نبوغ و نخبه بودن و این جور چیزها به من ببندد، حالم بد می شود. به چنین آدمی نباید اعتماد کرد. من حداقل 20 سال سابقه قابل استناد ریدن در زندگیم دارم(که خود می تواند موضوع مطلب دیگری باشد)، بعد چه جوری کسی می تواند به راحتی همچین نسبتی به من بدهد؟ در صداقت و حسن نیت یا حداقل قدرت تشخیص این آدم باید شک کرد.

من هرگز آدم برجسته و کارآمدی نبوده ام. برجسته نمی دانم دقیقا چه کسی است ولی حدس می زنم کارآمد کسی است که کارهایش برای خودش و دیگران تاثیر گذار است. مطمئنم من چنین آدمی نبوده ام. اثرگذاری در تولید علم، هنر و فناوری کشور؟ خوب اینهم که بسیار واضح است. هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكری من در راستای توليد دانش و نوآوری، هرگز موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمی و متوازن كشور نشده است. من هنوز تعریف دقیقی از توسعه علمی و متوازن کشور در ذهنم ندارم. اصلا مطمئن نیستم که هوش و نبوغ فکری من در این راستا بوده باشد. اصلا من معتقد به داشتن هوش و نبوغ فکری نیستم.

از من و خیلیهای دیگر که گذشت ولی پیشنهاد می کنم این یک پاراگراف تعریف فوق، جایی در کتهابهای درسی نسلهای آینده درج بشود. اینجوری هر وقت از بچه ای معمولی مثل من با القاب باهوش و نخبه و نابغه تعریف بشود، او معیاری برای مقایسه و سنجش صحت و سقم تعریف و تمجید مذکور، خواهد داشت. شاید.

 

 

مجبور بودم می فهمی؟

مجبورم روزی یک مطلب بنویسم. یعنی فعلا با خودم اینجوری قرار گذاشتم. بعضی روزها هم نمی نویسم. بعد مجبور می شوم اینکار را یک جوری توجیه کنم. مثلا به خودم بگویم که آن روز جزو زندگی من نیست. آن روز از عمرم را هدیه بدهم به یکی از خوانندگان یکی از وبلاگهایی که به نویسنده اش حسودی می کنم. درست مثل وقتی که کسی می میرد و کس دیگری تصمیم می گیرد که یارو عمرش را داده به کس دیگری. یا به خودم قول بدهم که یک روزی بعدا به جای یک مطلب دو مطلب بنویسم. مطلب را قضا کنم. اتفاقی که معمولا نمی افتد.

یکی از راههای یاد گرفتن لغات جدید زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری اینست که تعدادی (مثلا ده دوازده تا) لغت را به صورت تصادفی انتخاب کنی و آنها را در یکی دو پاراگراف بکار ببری. این کاریست که من می خواهم برای نوشتن این مطلب بکنم. یعنی مجبورم که این کار را بکنم.

و اما لغاتی که برای این مطلب انتخاب کرده ام:

لاغر
سبقت
گسترده
شک
ظرفیت
وارد شدن
سوراخ کردن
دقیق
میکروسکوپ
سپاس گزار
مراقب
مطمئن

این هم پاراگرافی که وعده داده بودم:

“بدون شک ظرفیت آدمها در سبقت گرفتن از یکدیگر چه در رانندگی و چه در فعالیتهای دیگر زندگی متفاوت است. خیلی از راننده ها حتی اگر مطمئن نباشند که از جلو ماشین می آید یا نه، باز هم با خریت تمام خط ممتد را سوراخ می کنند و به جایی وارد می شوند که به آنها تعلق ندارد. به دلیل وجود گسترده همین راننده های لاغر المغز است که پلیس راهنمایی و رانندگی در سالهای اخیر با بکارگیری فناوری نوین و با دقت میکروسکوپ مراقب جان دیگر راننده هاست که اکثر آنها هم مراتب سپاسگزاری خود را با احترام به قوانین نشان می دهند. قوانینی که تا چند سال پیش هیچ کس تعریف دقیقی از آن نمی توانست ارائه بدهد.”

پا نوشت: لغات را از یکی از فصلهای کتاب

انتخاب و ترجمه کردم. متن را خودم نوشتم. بعد از انتخاب لغات و بدون تقلب. مجبور بودم.
مطالب مرتبط:

جایی که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

همه ما کارهایی داریم که برای آنها پیر شده ایم. ضرب المثل “ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست!” کلیشه ای بیش نیست. چون هر کسی که این ضرب المثل را به شما می گوید خودش تعداد زیادی کار دارد که برای آنها پیر شده است. برای سفر به دور دنیا، یادگیری یک زبان جدید یا هر مهارت دیگری، دختربازی، عوض کردن شغل، فتح قله اورست و …

دقیقا از چه سنی ( با مشخص کردن روز و ماه و سال) برای شروع کاری پیر می شویم؟ مثلا من تا 1389/6/19 برای دوچرخه سواری پیر نبودم ولی درست بعد از آن تاریخ برای دوچرخه سواری پیر شدم.

من پیشنهاد می کنم به جای “من برای این کار پیر هستم” از جمله “من برای این کار گشاد هستم” استفاده کنید. این کار دو مزیت دارد: اول اینکه شنونده ضرب المثل تکراری “ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست!” را بکار نخواهد برد. دوم اینکه شنیدن عبارت “… گشاد هستم” از زبان خودتان ممکن است نظر شما را نسبت به موضوع کلا عوض کند.

برای گشادی می شود کاری کرد ولی پیری را چاره ای نیست!

مطالب مرتبط:

گشادی درد بی درمان گشادی

در تشابهات سیگار و وبلاگ

عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

به جز چند استثنا، همه کسانی که کلاس زبان(زبان انگلیسی) می روند قصد یادگیری زبان ندارند. دلیلش هم اینست که با وجود اینکه روشهای مؤثرتر، کم هزینه تر و سریعتری برای یادگیری زبان وجود دارد ولی ما این همه مؤسسه و دم و تشکیلات آموزش زبان داریم. من فکر می کنم یکی از عوامل اصلی ترافیک تهران (و هر شهر دیگری که مشکل ترافیک دارد) همین کلاسهای زبان هستند. از هر دو نفر که تو خیابان می بینی یک نفرشان یا در حال رفتن به کلاس زبان است یا در حال برگشتن از کلاس زبان. با افزایش ظرفیت  مترو و اتوبوس مردم هم بیشتر کلاس زبان می روند. بچه هایشان را قبل از اینکه زبان مادریشان را درست یاد بگیرند به کلاس زبان می فرستند. کلاس زبان ویژه بچه های پیش دبستانی. کلاس زبان وبژه بچه های 1-3 سال. کلاس زبان ویژه مادران باردار.

روشهای مؤثرتر، کم هزینه تر و سریعتر برای یادگیری زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری چیست؟

A – یادگرفتن روزی 30 لغت جدید. ماهی 900 لغت. سالی 11 هزار لغت. دو ساله باید بتوانید مثل بلبل حرف بزنید. بدیهی است که برای این کار از یک دفترچه کاغذی و یا یک نرم افزار بر روی گوشی موبایلتان می توانید(باید) استفاده کنید. کلاسهای زبان هنوز در عصر ماقبل اطلاعات سیر می کنند. فریب یک سی دی که اول ترم به شما می دهند را نخورید. آنها نمی خواهند شما از تکنولوژی استفاده کنید.

B – گوش کردن به هر چیزی به زبان انگلیسی. از اخبار و موسیقی گرفته تا کتاب و پادکست و …

C – گوش نکردن به هر چیزی که به زبان انگلیسی نیست.

D – فکر کردن به زبان انگلیسی. می توانید با فحش دادن شروع کنید. یا وقتی طبق عادت قیافه یا وضع ظاهری کسی را توی دلتان مسخره می کنید این کار را به زبان انگلیسی انجام دهید.

E – تماشای فیلم به زبان اصلی و بدون زیر نویس.

F – چت کردن به زبان انگلیسی. آدم بیکار که بخواهد وقتش را حتی با حرف زدن با شما که دارید انگلیسی یاد می گیرید، پر کند بر روی اینترنت زیاد پیدا می شود. من سال 1380 که برای اولین بار به طور جدی شروع کردم به زبان یاد گرفتن، با پیرمردهای بازنشسته آمریکایی به هنگام ورق بازی کردن چت می کردم.

G – ایمیل زدن به آدمهای مختلف. روزی یک نفر را پیدا کنید و برایش یک ایمیل شخصی و معنادار بفرستید با این امید که جوابتان را بدهد. اگر هم نداد مهم نیست. به فوتبایست یا هنرپیشه یا خواننده مورد علاقه تان ایمیل بزنید. به شهردار نیویورک. به پائولو کوئیلو یا گاندی ( اگر مرده باشد هم مهم نیست). به لیدی گاگا، وزیر امور خارجه یا هر کسی که بر روی اینترنت پیدا می کنید. هر کسی از دیدن یک ایمیل شخصی خوشحال می شود حتی اگر آنرا نخواند.

H – دیدن دنیای اطراف به زبان انگلیسی. از کفش و لباس و ظرف و ظروف آشپزخانه خودتان گرفتن تا دماغ عمل کرده یک غریبه در خیابان. چشم ها را باید شست.

I – خواندن کتاب به زبان انگلیسی. اگر اصولا عادت به خواندن کتاب ندارید حتی به زبان مادری، اشکالی ندارد. کسی رزومه کتاب خوانی شما را چک نمی کند. اجازه از کسی هم لازم نیست. یک کتاب به زبان انگلیسی از جایی تهیه کنید و شروع کنید به خواندن. اینترنت پر از کتاب مجانی قابل دانلود است.

J – استفاده از کلمات و کم کم جملات انگلیسی در محاورات روزمره. نگران قضاوت دیگران یا آسیب زدن به فرهنگ و تمدن چندهزار ساله خودتان نباشید. حفظ این چیزها وظیفه کسان دیگری است. وظیفه شما فقط یادگیری زبان است.

در ضمن با انجام کارهای فوق نیاز زیادی به حفظ کردن قواعد دستوری نخواهید داشت. کسی کلاس زبان می رود که این کارها را انجام نمی دهد. کسی هم که این کارها را انجام نمی دهد قاعدتا زبان یاد نمی گیرد.

از کلاس زبان که بگذریم کلاسهای دیگری هم هست. کلاس نقاشی، آشپزی، مجسمه سازی، مثنوی، کارآفرینی، طبیعت گردی، فارکس، طلاسازی، فتوشاپ، حسابداری، کارگردانی، موسیقی، آرایشگری و …

خودتان حساب کنید ترافیکی را که خیل عظیم شرکت کنندگان در این کلاسها ایجاد می کنند. شرکت کنندگانی که شور و شوقی برای یادگیری چیزی که به یادگیری آن مشغولند ندارند. کلاس نقاشی می روند بدون اینکه بیست و چهار ساعته دغدغه یادگیری درباره سبکهای مختلف نقاشی، تاریخ نقاشی، زندگی نقاشان مختلف دنیا و اصولا هر چیز مرتبط با نقاشی را داشته باشند.

“من باید صبحها زودتر بیدار بشم.” را بخوانید.

اشکال ندارد اگر از همین امروز رفتن به کلاسی را که پنج سال است بدون شور شوق می روید، متوقف کنید. من نمی دانم شور و شوق (passion) چه جوری به وجود می آید یا چه جوری از بین می رود. خوب است یا بد. روشهای کاهش یا افزایش آن کدامند و الخ. حرف من فقط اینست که کلاس رفتن از نشانه های بارز عدم داشتن شور و شوق است.

مطالب مرتبط:

ده پیش نیاز یادگیری

دو روش برای استاد شدن در هر کاری