بایگانی دسته: یادگیری

دوازده چیز درباره طلاق که هیچ وکیلی به تو نمی گوید

1- همسرت را نکش. ممکن است باورش سخت باشد ولی در میان دعواها و تنش های شدید حین طلاق، تمایل به از بین بردن فیزیکی طرف مقابل، یکی از احساساتی است که گریبان آدم را می گیرد. اکس من در آخرین دعوایی که داشتیم به من گفت که می خواهد کاری کند که من او را بکشم تا بقیه عمرم را توی زندان باشم تا مادرم به خاطر این موضوع از غصه دق کند.

سطح بسیار بالای خشونت، سوء استفاده از کلام، تخریب شخصیت و بی رحمی در جنگهای روانی حین طلاق، یک واقعیت است. مهارت کنترل کردن خود از اولین مهارتهایی است که به آن نیاز داری. خشونت فیزیکی در هیچ شکلی و به هیچ اندازه ای جایز نیست.

2- از شبکه های اجتماعی تا جای ممکن پرهیز کن. اکس من از چند تا عکسهایی که من روی اینستاگرام پست کرده بودم علیه من توی دادگاه استفاده کرد.

3- طلاق دست تنها امکان پذیر نیست. یا حداقل خیلی خیلی دشوار خواهد بود. در این مسیر علاوه بر وکیل خوب به مشاور روانشناس و کوچ و دوست و حمایت خانواده نیاز خواهی داشت.

4- تو یک بازنده نیستی. طلاق به این معنی نیست که تو آدم به درد نخوری هستی و تا آخر عمر تنها خواهی ماند. حتی اگر این جملات را همسرت صد هزار بار به تو یادآوری کرده باشد. تو اولین و آخرین نفری نیستی که می خواهد به یک رابطه خاتمه بدهد. اضافه کردن احساس شرم و گناه به فرایند طلاق فقط آنرا سخت تر می کند.

5- با خودت مهربان باش. فرایند طلاق انرژی زیادی از تو خواهد گرفت. نباید از خودت انتظار داشته باشی که در همه زمینه ها در بهترین حالت خودت باشی. سخت نگیر. استراحت کن. غذای خوب بخور و به خودت برس.

6- صبور باش. عجله کردن در طلاق هیچ کمکی نمی کند.

7- تا می توانی یاد بگیر. حتی اگر بتوانی یک وکیل خوب پیدا کنی باز از دانستن قوانین و ظرایف فرایند طلاق بی نیاز نخواهی شد. هیچ کس به اندازه خودت دلش به حال تو نمی سوزد. همه چیز درباره طلاق را باید بیاموزی.

8- تا جایی که می توانی اجازه نده کار به جنگ بکشد. طلاق غیر توافقی امری استثنایی، بسیار پر هزینه و بسیار زمانبر است. در عین حال توافق بدون جنگ هم امری نادر است. اگر بتوانی با گفتگو و در صلح به توافق برسی دستاورد بزرگی خواهی داشت. البته مواردی هم هست که یکی از طرفین حرف حساب را نمی پذیرد و به چیزی کمتر از جنگ و خونریزی و نابودی رضایت نمی دهد.

اگر همسرت اختلال روانی جدی دارد، وظیفه توست که همه چیز درباره آن اختلال را یاد بگیری.

9- از چیزهای با ارزشت محافظت کن. بعضی چیزها را شاید نتوان با پول جایگزین کرد. مثل یک یادگاری از مادرت یا اسناد دست نویس. در دعوای ناعادلانه طلاق احتمال از بین رفتن یا گم شدن هر چیزی وجود دارد.

10- در فرایند طلاق اتفاقهای زیادی خواهد افتاد. برقراری عدالت قطعا یکی از آنها نخواهد بود. عدالت در طلاق دو نفر که سالها به اشکال مختلف در یک رابطه سرمایه گذاری کرده اند، حتی قابل تعریف نیست چه رسد به اینکه قابل پیاده سازی باشد.

11- طلاق یک مرحله از زندگی توست که آنرا به آهستگی و با درد و هزینه بسیار پشت سر خواهی گذاشت. نباید اجازه بدهی طلاق، تو و زندگیت را تعریف کند و همه عمرت را در بر بگیرد.

رها کردن

12- رها کن. از خاطره های گذشته گرفته تا چیزهایی که قبلا داشتی و در طلاق از دست دادی. رها کردن یعنی بتوانی اجازه بدهی چیزی ( یا کسی) که زمانی به تو نزدیک بود از تو دور بشود. تنها خودت می توانی این فاصله را اندازه بگیری. و تنها خودت می توانی از این دور شدن لذت ببری و قدرش را بدانی.

 

کی راهبر شوی؟

راننده تاکسی گویی که روی  میخ نشسته بود. کمرش را صاف صاف کرده بود و تکیه نمی داد. مردی جوان، لاغر با صورت تکیده و ریش مرتب و پرپشت. به محض سوار شدنم شروع کرد به حرف زدن. معتقد بود کوچه ما خیلی پیچ در پیچ است. و اگر سفر را کنسل کند شرکت چه می کند. و شرکت دزد است. و اینکه خدا را شکر وضعش خوب است ولی بعضی از راننده ها از روی ناچاری این کار را می کنند. و اینکه صدقه بگیر مسافرها نیست. و اینکه ماشینش که پژو 206 است استهلاک بیشتری دارد و اگر کرایه کمتر از این باشد اصلا استارت نمی زند. امشب هم چون همین دور و بر بوده و کاری نداشته …

بدون وقفه حرف می زد و گه گداری که من می خواستم حرف بزنم، حرف من را قطع می کرد و با عبارت “ببین دوست عزیز” من را با تحکم مورد خطاب قرار می داد. من به جای حرف زدن حواسم را جمع کردم که خروجی ها را رد نکند چون به قدری عصبی شده بود که به مسیر دقت نمی کرد.

ممکن است بعضی از شما من را به تحریک کردن راننده بیچاره محکوم کنید. ولی حتی جایی که به من پیشنهاد کرد سر کوچه را به جای وسط کوچه (درب منزل) به عنوان مبدا علامت بزنم تا راننده ها راحت تر باشند – با وجود مخالفت درونی با پیشنهادش – چیزی نگفتم. البته من چند تا سؤال از او پرسیدم و قبول می کنم که سؤالهایم او را هیجان زده (عصبانی؟) می کرد. مثلا از او پرسیدم که آیا خودش را از شرکتی که برایش کار می کند نمی داند و او قاطعانه و با عصبانیت، جواب منفی داد.

وقتی رسیدیم گفت ببخشید سرتون رو درد آوردم.

 

“انرژی منفی، بدگویی از شرکت، لحن نامناسب در گفتگو با مسافر، زیادی حرف زدن و عدم دقت به مسیر.”

فیدبک من بود با کمترین امتیاز.

علیرغم فیدبک فوق، من با راننده همدلی داشتم. یعنی می توانستم خودم را جای او بگذارم. بارها و بارها چنین رفتاری از من سر زده است. بعد از نروس بریک داون چند هفته قبل خیلی به این موضوع فکر می کنم. اگر بخواهم یک مساله پیچیده (نه فقط شامل ترشح و عدم ترشح کلی هورمون) را ساده کنم اتفاقی که برای من و احتمالا راننده فوق الذکر افتاد دو ویژگی بارز دارد:

الف- من بر این باور بودم که همه چیزهایی را که می شد دانست یا کشف کرد، می دانستم. بعد از این دیگر کشف جدیدی سر راه من قرار نداشت.

ب- واقعیت آنگونه که من آنرا درک می کردم، برایم غیر قابل تحمل می نمود.

ترکیب احساس ب با باور الف قدرت تخریب زیادی در احوال آدمیزاد دارد.

آدم با ترکیب این دو، گویی برای خودش – در سطح فردی – یک حکومت تمامیت خواه به وجود می آورد.

قبل از هر چیز موهبت “نمی دانم” و به دنبال آن “کنجکاوی” از جعبه ابزار آدمی حذف می شود. همه چیز تا به اینجا کشف شده است. هر چیزی را که می توان دانست، من می دانم و با قاطعیت و قطعیت آنرا بیان می کنم. البته بدون قصد و غرض خاصی (خدای ناکرده) و البته بدون قبول تمامیت خواه بودن خودم. بدون اینکه بخواهم و بتوانم زندگیم را با حکومت استالین مقایسه کنم. یا ظرف پر دانسته هایم را با کتابچه کوچک مارکس و انگلس.

تصویری که من از واقعیت پیدا می کنم – با این دانسته های محدود و از یک جایی به بعد – غیر قابل تحمل می شود. و برای چپاندن زندگیم در آن کادر محدود نیاز به دروغ پیدا می کنم. دروغ در گفتار، دروغ در پندار و از همه بیشتر دروغ در کردار. دروغ برای خم کردن، کج کردن، کوتاه کردن. دروغ برای کوچک کردن. به جای اینکه خودم بزرگ شوم واقعیتم را کوچک می کنم.

چرا که واقعیت را همانگونه که پیش چشمان من گسترده است و من مسئول زل زدن به آن، بر نمی تابم.

نیچه معتقد بود که ارزش یک انسان با اندازه حقیقتی که می تواند تحمل کند مشخص می شود.

با نروس بریک داون، بدنم به من یادآوری کرد که زمانش فرا رسیده که حقیقت بیشتری را برتابم.

هر ذره یادگیری یک مرگ کوچک است. هر ذره اطلاعات دانسته های قبلی من را به چالش می کشد. و من برای پیشگیری از این مرگهای کوچک که البته با تولدهای کوچک همراه هستند، به دروغ متوسل می شوم.

منظور من از دروغ چیزی است که خودم متوجه آن می شوم. حداقل بخشی از وجودم آنرا حس می کند. حس می کنم که در حال دو تیکه شدن و سقوط هستم. به جای اینکه حس قدرت و یکپارچه بودن داشته باشم. مثل وقتی که چیزی را که باید بگویم نمی گویم. یا چیزی را می گویم که نباید بگویم. مثل وقتی که چیزی می گویم فقط برای اینکه یک چیزی گفته باشم. هر کسی خودش می فهمد که کجا دارد دروغ می گوید. در حرف یا در عمل.

کارکرد این دروغها رساندن من به نتیجه مورد انتظارم در کادری انتخابی از واقعیت است که توان و تحمل پذیرش بیرون آن را ندارم. گویی که با دروغهایم تلاش کنم مخ واقعیت را بزنم. برای آوردنش به اتاق کوچک ادراکم. و خوابیدن با آن تا زمانیکه بدنم به جز بیداری یا مرگ گزینه دیگری نداشته باشد.

این فرایند ممکن است با یک دروغ کوچک شروع شود. بعد چند تا دروغ دیگر برای پوشاندن دروغ اول. هر دروغی دروغهای بیشتری به همراه می آورد. بعد برای اجتناب از شرم ناگزیر، فکر کردن مخدوش می شود. دروغهای بیشتر برای پوشاندن تفکر مخدوش به دنبال می آید.  و بعد، آنهمه دروغ که حالا ضروری به نظر می رسند، به باور و رفتار ناخودآگاه تحول پیدا می کنند.

چرا نباید دروغ گفت؟ مگر نه اینکه واقعیت تلخ است؟

دلیلش ساده است. چون چیزها خراب می شوند. چیزی که دیروز کار می کرد، لزوما دیگر امروز کار نمی کند. جدی؟

حقوق اداره فلان دیگر کفاف زندگی را نمی دهد. اینترنت و گوشی هوشمند قواعد پیشین مسافرکشی را به هم ریخته اند. صاحب خانه شدن امنیت همیشگی ایجاد نمی کند. بازنشستگی معنی سنتیش را از دست داده است. فرهنگ به ارث رسیده از پدرانمان جوابگوی روبرویی با چالشهای امروز نیست.

می توانیم چشممان را باز کنیم و به واقعیت – با شجاعت و جسارت و البته تحمل کلی تلخی و درد – نگاه کنیم. تا بتوانیم چیزهای جدید کشف کنیم، راه های جدید امتحان کنیم، چیزهای جدید یاد بگیریم و ماشینی را که به ارث برده ایم در حرکت نگه داریم.

می توانیم چشممان را ببندیم. یا دقیقتر بگویم بسته نگه داریم و اسقاط شدن ماشین را تسریع کنیم.

چیزها خراب می شوند. ولی دور و بر هر چیز خراب کلی چیز سالم وجود دارد. برای دیدن و کشف کردن. که تا آن چیزها را – به دور از دروغ و توهم و همانگونه که هستند – کشف نکنیم، نمی توانیم با چالشهای زندگی امروزمان تطابق پیدا کنیم. این یک دعوت به مثبت اندیشی و اینکه برای هر مشکلی یک راه حل وجود دارد، نیست. به هیچ وجه.

نگاه کردن به واقعیت و گفتن حقیقت، راه میانبر آسان برای رسیدن به اهداف (موفقیت) نیست. بلکه تنها راه است برای مواجهه با چالشهای پیچیده زندگی امروز. اینجا. اکنون.

واقعیت (تلخ؟) اینست که راننده فوق الذکر (به هزار و یک دلیل) به نه هزار و پانصد تومان کرایه من، نیاز داشت. این پول برایش مهم بود. یادآوری اینکه “خدا را شکر به این پول نیاز ندارم” یک دروغ بود. هم خودش آنرا حس کرد و هم من. واقعیت دیگر اینست که اگر او محل زندگی مسافرش را زیر سؤال ببرد و کوچه اش را پیچ در پیچ بنامد و ترس و عصبانیتش را سر مسافر خالی کند و شرکتی را که امکان این کار را برایش فراهم کرده دزد خطاب کند، مسافر می تواند فیدبک بدی به راننده بدهد.

چند شب قبل تر، راننده دیگری که لقب “حرومزاده خاک سفید” به خودش می داد، داستان طلاق و بعد از چند سال، بازگشت همسرش را برایم تعریف کرده بود. حس کردم که دروغ نمی گوید. من هم خلاصه داستانم را برایش تعریف کردم. بعد از اینکه به مقصد رسیدیم ماشینش را خاموش کرد و ده دقیقه ای برایم حرف زد. صد میلیون تومان قرض داشت ولی مطمئن بود کار می کند و قرضش را می دهد. کار اصلیش کار ساختمانی بود. دلالی هم می کرد. خرید و فروش همه چیز. به من دلگرمی داد که در طلاقم ضرر نکرده ام. تشویقم کرد که عشق و حال کنم. دلگرم شدم و به شوق آمدم. چند تا از درسهای زندگیش را با من سهیم شد. یاد گرفته بود که ببخشد.  موقغ پیاده شدن گفت: “شمارمو که داری، کار داشتی زنگ بزن.”

حقیقت تنها منبع طبیعی لایزال است. حقیقت زخم گذشته را التیام می بخشد و امکانهای آینده را سر راه ما قرار می دهد. حقیقت نوری است که راه تاریک ما را روشن می کند.

کارگاه دو روزه تجربه رهبری – دهم و یازدهم مرداد 98

 

موضوعات محوری کارگاه

 

  • رشد درک ما از رشد: مروری بر درس آموخته های شاخه روانشناسی رشد (developmental psychology)
  • معماری رهبری: ذرات بنیادین سازنده بنای رهبری و ارتباطات بین آنها
  • ترسیم نقشه مقاومت در برابر تغییر (immunity to change)
  • شکستن سیکل باطل تغییر
  • کشف ارزشها و تدوین اصول بر اساس آنها
  • تمرین آسیب پذیری و اعتماد در محیطی صمیمی با مرزهای قابل احترام و اعتماد

 

اطلاعات بیشتر و ثبت نام

سلف دیالکتیک – یک کوئیز قضایی

الف- یک کتاب قانون برای زندگی شخصی خود تدوین کنید. حداقل یکی دو صفحه شامل ده بیست ماده. یا بیشتر.

ب- با استناد به قانونی که خود نوشته اید، دادخواستی تنظیم کنید که در آن خواهان و خوانده خودتان هستید.

یک دادخواست در حالت کلی از قسمتهای زیر تشکیل شده است:

خواهان

خوانده

وکیل

خواسته

دلایل و منضمات

متن اصلی شکایت

ج- بعد از گذشت دو هفته یک ابلاغیه برای خود بفرستید و خود (خوانده) را به جلسه دادگاهی در زمان (حدودا دو ماه بعد) و مکان معین احضار کنید.

د- در زمان مقرر دادگاهی برگزار کنید که در آن خواهان و خوانده و وکلای دو طرف و قاضی خودتان هستید.

ه- سعی کنید تا جایی که می توانید هر نقش را مستقل از نقشهای دیگر ایفا کنید.

و- تنظیم صورتجلسه کتبی را فراموش نکنید. با بی طرفی کامل و ثبت جزئیات.

ز- در پایان جلسه، به عنوان قاضی حکم صادر نکنید. نشانه پایان جلسه تمام شدن حرفهای طرفین یا زمان جلسه دادگاه (حدود نیم ساعت) خواهد بود.

ح- پرونده را برای نگهداری به منشی دادگاه که خوتان هستید تحویل بدهید.

ط- هر چند روز یک بار – به عنوان خواهان یا خوانده یا وکلایشان- به دادگاه مراجعه کنید و پس از مطالعه پرونده، اگر چیزی به ذهنتان رسید به آن اضافه کنید. به عنوان منشی دادگاه وظیفه دارید پرونده را برای مطالعه در اختیار طرفین دعوا یا وکلایشان قرار بدهید.

ی- با علم به اینکه هرگز رای صادر نخواهد شد خود را هم به عنوان خوانده و هم به عنوان خواهان برای اعتراض به رای احتمالی دادگاه آماده کنید. یا برای پذیرش آن.

ک- همیشه و در همه حال به تکمیل و ویرایش کتاب قانون خود اهمیت بدهید.

چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

پس پرده:

دو نفر یکدیگر را می بینند.

از هم خوششان می آید.

از هم خوششان می آید یعنی چی؟

جهان هستی و میلیونها سال تکامل، با احتمال بالایی تضمین می کند که فرزندان آنها سالم و قوی خواهند بود.

ممکن است برای این خوش آمدن کلی دلیل منطقی هم فراهم شود. از تفاهم و علایق مشترک فردی بگیر تا همسانی خانواده ها تا تایید مشاور روانشناس و دوستان و اطرافیان.

و بعد دو نفر وارد رابطه ای می شوند که هدف غایی آن میلیونها برابر بزرگتر و قویتر از آرزوهایی است که خودشان برای خودشان متصورند. رابطه ای که به تنها چیزی که اهمیت نمی دهد خوشبختی آن دو نفر است.


فرض بزرگ

یک نفر آن بیرون هست که با جستجوی زیاد،  دقت کافی و استفاده از تجربیات دیگران می توان او را یافت. می توان او را در میان آن همه گزینه ناجور برگزید. آن شخص شریک خوشبختی شما خواهد بود. کسی که نه تنها شما را در بزرگ کردن بهترین فرزندان همراهی می کند، بلکه رانندگی، آشپزی و عشقبازیش از روز اول تا روز آخر تحسین شما را همواره بر خواهد انگیخت.

 


فرض از کجا می آید؟

از رومانتیسیسم.

شما ایده ای را خریده اید که تبلیغات فیلمها و آهنگهای پاپ به شما فروخته اند. خوشبختی ای که در دو ساعت فیلم می تواند اتفاق بیفتد ولی در زندگی واقعی هرگز. اگر همه زوجهای خوشبختی که در اثر انتخاب درست به چنین هارمونی در زندگیشان رسیده اند از روی کره زمین جمع کنید، می توان آنها را در جزیره کیش یا شهر جدید هشتگرد جا داد. و به احتمال خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد – صرف نظر از متدولوژی انتخابتان – شما یکی از آن زوجهای خوشبخت برنده لاتاری زندگی نخواهید بود. حتی اگر بعد  از سه چهار بار شکست و جدایی، باور داشته باشید که حالا دیگر اطلاعات و تجربه تان برای انتخاب بعدی به درجه کمال رسیده است.


خوب که چی؟

فاطمه سؤال زیر را پرسیده است:

“حالا که خودتون هم تمایل دارید به صحبت کردن (یا شایدم من اینطور برداشت کردم )ممکنه خواهش کنم داستان آشنایی و ازدواجتون رو بنویسید
چطور شد که فکر کردید همسرتون فرد مناسبی برای ازدواجه یا شاید هم واقعا ابتداً فرد مناسبی بودن.”

داستان آشنایی و ازدواج من و اینکه چطور شد که فکر کردم همسر من فرد مناسبی برای ازدواج است شبیه داستان همه آدمهاست. فرق زیادی ندارد. مگر اینکه به جزئیات رمانتیک آن علاقه داشته باشید. مثلا اینکه اولین بار کی همدیگر را بوسیدیم و اولین دسته گلی که من خریدم چه گلهایی داشت. که اگر اینطور باشد هر فیلم رمانتیکی تماشا کنید یا هر آهنگ پاپی گوش بدهید بیشتر از جواب من سرگرمتان خواهد کرد.


در افتادن پرده

میترا پرسیده است:

“خانومتون باعث دندون قروچه و آفت و اختلالات گوارشی بودن؟
بی خوابی و نا امیدی و سرخوردگی؟
الان معمولا قبل از ازدواج آشنایی هست شما نباید با همچین آدم بیماری ازدواج میکردی.

حالا کردی اکی دلت اسیر شده و دوستش داشتی.
الان چرا زنی که اذیتت کرده رو و مهریه هم نداره طلاق نمیدی که هر روز نخوای بیشتر هزینه نفقه و ….. بدی؟

بنظر من شما یا با ما یا با خودت صادق نیستی.
همه ماجرا اینطوری نیست شاید این رابطه و موندن خانومت برات سودی داره.
مادی یا معنوی

ما زن ها رو دیو نشون میدی که چی بشه؟”

حق با شماست.

من نه با شما به اندازه کافی صادق هستم و نه با خودم.

البته می خواهم بیشتر صادق باشم. هر نوشته کمی صداقت بیشتر. اوکی؟

البته که همه ماجرا اینطوری نیست و البته که من هنوز همه ماجرا را نگفته ام و شاید هم هرگز نیازی به گفتن همه ماجرا نباشد.

قسمتی از ماجرا به این بر می گردد که من هر چه تلاش می کنم وضعیت خودم را در رابطه ای که داشتم – بدون مقصر جلوه دادن همسرم یا خودم – توصیف کنم، میترا و خوانندگان دیگر که مثل او با ذهنیت پیدا کردن مقصر -> قضاوت -> محکوم کردن مقصر -> بستن پرونده داستان را می خوانند دچار سوء تفاهم می شوند.

یک رابطه می تواند مخرب باشد. بدون اینکه لزوما یکی از دو طرف یا هر دو آنها مقصر باشد.

یک خواننده دیگر نوشته است:

“قطعا مقصر اصلی نه شمایید نه اون خانم جفتتون مقصرید.”

این جمله را هر یک از شما بارها شنیده است و بارها هم در آینده خواهد شنید.

کدام تقصیر؟ مگر من از تقصیر حرف زدم؟

این رابطه، البته به این شکل و قالب که در مجتمع های قضایی در جریان است برای من سود دارد. برای من مثل کلاس درسی است که می خواهم تا پایان ترم همه کلاسها را از اول تا آخر شرکت کنم و همه سؤالاتم را از استادش بپرسم. آیا این سود از نظر شما منطقی است؟

قصد ندارم قبل از اینکه کنجکاویم در این زمینه برآورده بشود این کلاس را ترک کنم. آیا این جمله در دستگاه معادلات اقتصادی شما قابل فهم است؟

سؤال مهم این نیست که من چرا وارد رابطه با همسرم شدم و چرا شش سال در آن رابطه ماندم.

طلاق

سؤال مهم اینست که چرا تصمیم گرفتم رابطه را قطع کنم؟

تاکید میکنم: صرف نظر از اینکه مقصر کیست. فراسوی مقصر و تقصیر و بی تقصیر.

من باور دارم یک فرد هم مانند هر موجود زنده دیگری رشد می کند. این رشد در هر مقطعی از زندگی ممکن است باعث شود او به یک رابطه جدید وارد شود یا از یک رابطه موجود خارج.

مهم نیست دو نفر با چه معیارهایی و با چه منطق تصمیم گیری وارد یک رابطه شده اند. چیزی که اهمیت دارد اینست که حالا بعد از دو ماه یا بعد از بیست سال، یکی از (یا هر دو) آنها از دایره ای که دو ماه یا بیست سال پیش اسمش رابطه بود، خارج شده است. نه از روی تقصیر و اشتباه و بدجنسی و بی شعوری و ناسپاسی. که از روی رشد و تحول.

البته که به این سادگی هم نیست. خیلی ها از جمله خود من تلاش می کنند چیزهای خوبی را که در دو ماه یا بیست سال گذشته، ” آن رابطه” برایشان به ارمغان آورده است حفظ کنند. از بچه ها گرفته تا ویلای شمال و رابطه جنسی سهل الوصول و احساس امنیت در ابعاد مختلف.

نکته باریک تر از موی دو دلی و تکه پاره شدن بین ماندن و رفتن، در انتخاب بین جنس سؤالهایی که آدم در هر یک از این دو جهت از خودش می پرسد نهفته است.

اگر بروم چه چیزهایی از دست خواهم داد؟

اگر بمانم چه چیزهایی بدست خواهم آورد؟

یا برعکس.

اگر بمانم چه آدمی خواهم شد؟ یا چه آدمی دارم می شوم؟ یا چه آدمی نخواهم شد؟

رفتنم در بودنم چه تاثیری خواهد داشت؟ چه آدمی می خواهم باشم یا بشوم؟

داشتن یا بودن

دسته بندی بودن و داشتن و پرسیدن متناوب دو سؤال آخری از خودم، به من کمک کرد که تصمیم رفتن بگیرم. منظورم از رفتن، بیرون رفتن از رابطه است. رابطه ای که برای من دیگر کار نمی کرد و خوب نبود و من خود را از دایره اش بیرون حس می کردم.

تاکید میکنم: صرف نظر از اینکه مقصر کیست. فراسوی مقصر و تقصیر و بی تقصیر.

آیا منطقی است که من فراسوی خطا و گناه، وضعیتم را توصیف کنم؟ آیا می توانید بپذیرید که در این داستان کسی مقصر نباشد؟

اگر تنها یک چیز از دوران جدایی آموخته باشم

منشی دادگاه بعد از بیرون کشیدن پرونده از بایگانی به من گفت که دلیل ممنوع الخروج شدنم عدم تهیه مسکن برای همسرم بوده است. من از او خواستم شماره قانونی که طبق آن من را ممنوع الخروج کرده اند به من بدهد. گفت باید به واحد مشاوره در طبقه اول مراجعه کنم.

در واحد مشاوره که نسبت به بقیه واحدها بسیار خلوت بود تعداد زیادی آدم با یک میز جلویشان -مثل قهوه خانه های قدیمی – دور تا دور اتاق نشسته بودند. وقتی مشکلم را برای یکی از آنها بازگو کردم، چهار پنج نفر که در صدارس نشسته بودند همزمان شروع کردند به مشاوره دادن. البته مشاوره که چه عرض کنم. از آنها اصرار که همسرم مهریه اش را اجرا گذاشته است و از من انکار که مهریه ای در کار نیست. بالاخره که مساله را فهمیدند متفق القول نظرشان این بود که حکم تهیه مسکن به تنهایی نمی تواند موجب ممنوع الخروجی بشود و حتما باید با نظر کارشناس به یک عدد برسد و پرداخت نکردن آن عدد به معنای داشتن دین و الخ. نتیجه اینکه باید بر می گشتم و با قاضی شعبه صحبت می کردم.

برگشتم و با قاضی صحبت کردم. قاضی که مرد میان سال، آرام و موقری به نظر می رسید. پرونده را با دقت مطالعه کرد و چند تا سؤال از من پرسید.

“آیا در دوران عقد هستید؟”

من جواب دادم که خیر در دوران جدایی هستیم.

دوران جدایی بدون اینکه خودم خبر داشته باشم از همان آغاز رابطه با همسرم – که هنوز نمی توانم از او به عنوان همسر سابقم یاد کنم – شروع شد. رابطه ای پر از جنجال و کشمکش و دل شکستگی و دعوا و زور  زدن. در طول این مدت نشانه های فیزیکی مانند آفت دهان، بی خوابی، اختلالات گوارشی و دندان قروچه در خواب به طور متناوب احساساتی مانند نا امیدی، سر خوردگی، خشم، افسردگی، ترس و اضطراب را همراهی می کردند.

معمولا کسانی که این داستان را می شنوند یا به انتخاب من در ابتدا ایراد می گیرند یا به رویکرد من در خلاص شدن از این وضع در انتها. در نهایت هم با این آرزو که “ایشالله زودتر همه مشکلاتت حل بشه” گفتگو را خیلی زودرس رها می کنند.

گفتگویی که قبل از هر چیز نشانه اینست که من در وضعیتی هستم که تمایل (و نیاز) دارم درباره آن حرف بزنم. درباره خود وضعیت، درباره وسط وضعیت، درباره اینجا و اکنون، نه درباره ابتدا و نه درباره انتهای آن. اینجاست که می تواند به من چیزی یاد بدهد و باعث رشد من بشود. این همه شتاب و اصرار برای گریز به اول و آخر داستان برای چیست؟ و برای حل (resolve) کردن مشکلی که به درستی نمی دانیم چیست و مطمئن نیستیم که حتی بتوان آنرا “مشکل” نامید؟

آقای قاضی از من خواست که یک لایحه بنویسم و تقاضایم را مبنی بر خروج از وضعیت ممنوع الخروجی به پرونده اضافه کنم. برای تهیه کاغذ به واحد فتوکپی در همسایگی واحد مشاوره رفتم  و بعد از کلی اصرار خانم کاغذفروش را راضی کردم که به من دو برگ کاغذ بفروشد. چون معتقد بود که قاضی لایحه دستنویس را قبول نمی کند.

لایحه ای را که نوشته بودم به آقای قاضی دادم و تمام مدت تلاش کردم که سر اینکه آقای قاضی بر اساس کدام ماده قانون حکم ممنوع الخروجی من را صادر کرده است، با او وارد بحث نشوم. می توانید ببینید که من بین منافع شخصیم و گسترش عدالت مطلق کدام را ترجیح داده ام.

آقای قاضی قرار است هفته بعد پرونده را بررسی و حکمش را صادر کند. و این فقط یکی از چند پرونده بازی است که من باید منتظر باشم تا قاضی حکمش را صادر کند. بعضی از این پرونده ها هنوز باز نشده اند (زمان دادگاه نرسیده است) یا من از وجود آنها یا احتمال تشکیلشان بی اطلاعم.

طلاق

این پرونده ها کی بسته می شوند؟ کی تکلیف من روشن خواهد شد؟

نمی دانم. عجله برای چیست؟

روشن نبودن تکلیف و داشتن چند پرونده باز چه تاثیری می تواند در زندگیم داشته باشد؟

 

می توانم بگویم که رفت و آمد به مجتمع های قضایی که من تا اینجا سه تای آنها در غرب و شمال تهران را دیده ام، تجربه خوبی بوده است. ساختمانهایی نوساز و تمیز که مستقل از کانتکست طراحی شده اند. یعنی اگر در آینده نیاز به قضا کاهش پیدا کند و برای کار دیگری افزایش، به راحتی و بدون اینکه کسی از درون یا بیرون متوجه بشود که اینجا یک روز مجتمع قضایی بوده است، می توان تغییر کاربری داد.

برخورد قضات و کارمندان شعبه های دادگاه ها نسبتا خوب و مؤدبانه است. و تا جایی که من دیدم همه مشغول کارند. البته بهتر است آدم خودکار و چند برگ کاغذ سفید همراه داشته باشد. و بداند که منظور از لایحه همان چیزی است که می نویسی و زیرش را امضا می کنی.

اینجانب علی سخاوتی فرزند …..

رفت و آمد به مجتمع های قضایی که خیلی از آنها تاکسی خور نیستند هزینه بر است و کلی زمان می گیرد. مثل خیلی از فعالیتهای دیگر. اگر هم آدم محکوم بشود باید علاوه بر دینی که از سوی قانون روی گردنش گذاشته شده است، هزینه های دادرسی و کارشناسی و وکیل طرف مقابل را نیز بپردازد.

خوب که چی؟ نوشتن این حرفها چه فایده ای دارد؟

چیزهایی اتفاق افتاده است. حاصل یک سلسله تصمیم و وقایع از شش سال یا از شش میلیون سال قبل تا امروز. و حالا با دریافت چند تا ابلاغیه و چند بار دادگاه رفتن و محکوم شدن به پرداخت چند میلیون تومان و ممنوع الخروج شدن، احساساتی در من بوجود می آید. تحریک می شوم ولی نمی دانم که چکار باید بکنم و چگونه باید خودم را با این وضعیت تطابق بدهم. ناخودآگاه تلاش می کنم که از درد و ابهام و عدم قطعیت پرهیز یا فرار کنم.

خیلی ها که (به مواد مخدر یا الکل) معتاد می شوند برای پرهیز از  درد و ابهام این کار را می کنند.

فرار به ابتدا و انتهای داستان با “ایشالله درست میشه” و “تصمیم درستی نگرفتی” یا “انتخابت اشتباه بود” مخدری است که تنها کاربردش سرکوب درد یا تسکین موقت آن یا منجمد کردن زخمی است که هرگز فرصت التیام نمی یابد.

خوب به جای پرهیز از درد یا معتاد شدن چکار می توان کرد؟

بعضی از متخصصان ترک اعتیاد از جمله آقای پالیش معتقدند که یک نفر به همان اندازه رازهایش بیمار است. مهم نیست که فرایند طلاق من چقدر طول می کشد و در این فرایند، من چند بار دادگاه می روم، چقدر نفقه و چیزهای دیگر پرداخت می کنم، چند ماه زندان می روم و چند سال ممنوع الخروج می شوم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که احساسات من در این مدت توسط خودم سرکوب نشود. و به کمک دیگران در فرار به اول و آخر داستان، پدیده های اینجا و اکنونم را در بخشی از وجودم منجمد نکنم. منظورم را متوجه می شوید؟

برای این کار تنها کاری که از دستم بر می آید صحبت کردن درباره تجربه ها و احساساتم و ارتباط برقرار کردن با آدمهاست. آقای هری در این سخنرانی تد می گوید که تنها راه ترک اعتیاد، از میان ارتباط با آدمها می گذرد. ترک اعتیاد به تنهایی میسر نیست. هرچقدر هم که یک معتاد از خودش اراده نشان بدهد.

هر بار که درباره تجربیاتم و احساساتم حرف می زنم یا می نویسم نیازم برای گریز از اینجا و اکنون کمتر می شود. برای اینکه همه مشکلاتم زودتر حل بشود هم همینطور.

بابا نان داد. ولی به چه قیمتی؟

پدربزرگ من خاطره ای از دوران کودکیش با این مضمون برای ما تعریف می کرد: در زمانیکه نان به شدت در قزوین (و احتمالا بقیه شهرها) کم شده بود و صف نانواییها خیلی طولانی، یک روز رضاشاه به قزوین می رود و ناشناس وارد یک نانوایی سنگکی در خیابان سپه می شود. رضاشاه از نانوا دلیل صف طولانی را می پرسد و نانوا کمبود آرد را بهانه می کند. رضا شاه به انبار کنار نانوایی می رود و می بیند پر از کیسه های آرد است. همان موقع به افرادش که بیرون مغازه ایستاده بودند دستور می دهد دو نانوا را داخل تنور بیندازند و دریچه تنور را با آجر ببندند. به بقیه نانواها هم دستور می دهد که قبل از طلوع آفتاب شروع به پختن نان کنند و بعد از آن همیشه روی پیشخوان نانوایی ها نان فراوانی موجود بوده است.

این داستان احتمالا به سالهایی مربوط می شود که آرد و غلات به دلیل خشکسالی کمیاب بوده و تهیه و توزیع آن در اختیار حکومت بوده است. چرا که سالها پس از آن و حتی در دوران کودکی مادر من، خانواده پدربزرگم در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند.

خاطره خود من از کمبود نان و صف های طولانی نانوایی مربوط به دهه شصت یعنی زمان جنگ ایران و عراق است. بعضی وقتها بعد از دو سه ساعت انتظار، آخرین نان را نفر جلویی می خرید و من دست خالی به خانه بر می گشتم. بعضی وقتها هم من آخرین نان را می خریدم و نفر عقبی دست خالی به خانه برمی گشت.

نه به دلیل اینکه مملکت دیگر رضاشاهی نداشت که دو نفر نانوا را درون تنور بیندازد. و نه حتی به دلیل اینکه شرایط سخت جنگ که در آن، هر روز جوانهای زیادی در جبهه های جنگ شهید می شدند، این کمترین از خود گذشتگی را از ما که در خانه های امنمان دور از جبهه زندگی می کردیم، طلب می کرد.

تنها به این دلیل احمقانه که ما به عنوان یک جامعه یا ملت باور کرده بودیم که نان را باید نانوا بپزد.

وگرنه در همان زمان جنگ پختن نان در خانه به مراتب آسان تر و شدنی تر از انتظار در صف های طولانی نان و خریدن نانی بود که به لعنت خدا نمی ارزید. از آن جالب تر این بود که بزرگتر های خانواده در آن زمان خاطره روشنی از روزهایی که در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند در حافظه شان بود. ولی حتی یک بار هم – حداقل در محیطی که من در آن بزرگ شدم – این ایده مطرح نشد که به جای این همه دردسر کشیدن و دست خالی برگشتن از صف های طویل نانوایی و نان بی کیفیت خوردن، می توان در خانه نان پخت. همانطور که باور داشتیم و داریم که در خانه می توان کته پخت. همانطور که باور داشتیم می توان آبگوشت پخت. یا قورمه سبزی. یا عدس پلو. چه فرقی دارد؟ ولی ما و خیلیهای دیگر باور نداشتیم که می توان در خانه نان پخت و تنها چیزی که لازم دارد آرد و نمک و آب است.

شاید چون یکی از اولین درسهایی که در کلاس اول دبستان یاد می گرفتیم با جمله “بابا نان داد” شروع می شد.

بابا نان داد. بابا نانوا را ادب کرد. بابا قیمت نان را کنترل کرد. و الخ.

آموزش انبوه

بابا یا بابابزرگ یا بابای بزرگ نه تنها به ما نان می داد بلکه مسئولیت دادن و ساختن خیلی چیزهای دیگر را هم کم کم به عهده می گرفت. البته بیشتر از آنکه او بابای دیکتاتوری باشد و بخواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد، ما – فرزندان مام میهن – نیاز شدیدی داشتیم و داریم به baby sit شدن.

نان را باید نانوا بپزد.

خانه را پیمانکار باید بسازد.

سلامت را باید دکتر به ما بدهد.

دانش را معلم باید در اختیار ما بگذارد.

کارآفرین باید کار ایجاد کند.

آزادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی بر عهده حکومت است.

سازمان محیط زیست باید از محیط زیست مراقبت کند.

زباله را باید شهرداری جمع آوری کند.

حقوق مصرف کنندگان را باید سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان حمایت کند.

و الخ.

اگر جماعتی از روی ساده لوحی یا طمع یا هر چیزی، پولشان را به یک مؤسسه مالی اعتباری که تا دیشب حتی اسمش را کسی نشنیده است – بعد از وقوع بارها مورد مشابه کلاهبرداری از مؤسسات دیگر – بسپرند، هیچ کس حق ندارد به خود آنها بگوید که کار بسیار احمقانه ای کرده اند. یا از آنها بپرسد واقعا پیش خودشان چی فکر کرده اند؟ اگرچه مملکت باید قانون داشته باشد تا یک عده به راحتی نتوانند در روز روشن پول مردم را بخورند و الخ.  و البته که قانون داشتن مملکت و ساخته شدن مدینه فاضله هم – از خدا می داند کی – از طرف فرزندان مام میهن به بابای بزرگ برون سپاری شده است. مثل دادن نان و ساختن خانه ضد زلزله. آیا قربانی ساده لوح و کلاه بردار بد ذات در بوجود آوردن یکدیگر رابطه مرغ و تخم مرغی ندارند؟

وقتی من می نویسم قبل یا بعد زلزله هرگز کسی نمی پرسد:

صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی خودش مسئول و تاثیرگذار است؟

یکی از خوانندگان سؤالی را که همیشه پرسیده شده است مطرح می داند:

“فکر میکنم اینجوری باید پرسید:بودجه صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی او تاثیرگذار است؟”

البته که کمبود بودجه و فقر و محرومیت و زندگی با کمترین امکانات در روستاهای مرزی، در ساختن مکان زندگی تاثیرگذار هستند. شاید همدردی با کسانی که در فصل سرد سرپناهشان را از دست داده اند ایجاب کند که فعلا در چنین شرایط بحرانی از آنها یا دیگران سؤالهای سخت نپرسیم. نمی دانم. هوش اجتماعی من در حد صفر است. شاید شرایط ایجاب کند از آنهایی که 400-500 میلیون تومانشان را در سپرده گذاری از دست داده اند هم سؤال سخت نپرسیم. در هر صورت پول کمی نیست و از دست دادن آن نیاز به همدردی توسط جامعه و مسئولین را می طلبد.

از آنهایی که احساس می کنند آزادی بیان ندارند یا از آنهایی که بعد از سالها تحصیل بیکار هستند، چون احتمالا چیز زیادی یاد نگرفته اند، هم همینطور.

ولی آیا بنده اجازه دارم از کسانی که نان را قوت غالب خود می دانند و نسبت به گران شدنش و بی کیفیتی آن معترض هستند، بپرسم که چرا خودشان نان نمی پزند؟ نان پختن که دیگر پیچیدگیها یا محدودیتهای خانه ساختن یا برقرار کردن دموکراسی غربی را ندارد.

شاید زمانش رسیده باشد که جمله “بابا نان داد” را با “من نان می پزم” جایگزین کنیم. آرزوی من اینست که در مدرسه ها به بچه ها نان پختن یاد بدهم. چه اشکالی دارد که بچه ها در کلاس حرفه و فن یا هنر (البته اگر هنوز چنین کلاسهایی در نظام آموزشی جدید باقی مانده باشد) نان پختن یاد بگیرند؟ البته بهتر است کلاسی با همین عنوان در نظام آموزشی گنجانده بشود. کلاس یا ساعت یا زنگ نان پختن. حرکتی سمبولیک به نشانه اینکه می توان حداقل یک پیمانکار careless را از زندگی حذف کرد و به آن عطر و طعم و معنی بیشتری بخشید. من باور دارم بچه ای که برای خودش نان بپزد وقتی بزرگ شود، به احتمال خیلی بیشتری خواهد توانست برای خودش کار بیافریند، خانه بسازد و مهارتهایی را که به آنها نیاز دارد بدست بیاورد.

روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از همه خواسته است که برای تحول در برنامه های درسی پیشنهاد بدهند:

“برای آنکه کودکان و نوجوانان عزیز کشورمان، احساس بهتری از دوران تحصیل در مدرسه داشته باشند و به مهارت و توانمندی بالاتری برای زندگی دست یابند، ایجاد چه تحولی در محتوای برنامه‌های درسی و آموزش مدارس اولویت دارد؟ شما چه فکر می کنید؟

لطفاً با ارسال پاسخ خود به نشانی [email protected] و یا آدرس تلگرامی [email protected] به پویایی آموزش و پرورش یاری رسانید».”

پیشنهاد من اینست که بچه ها در مدرسه زنگ نان پختن داشته باشند. من هیچ تخصصی در طراحی محتوای درسی ندارم. آموزش علوم مثل ریاضی و فیزیک در مدرسه بی فایده است و به زودی پس از مدرسه، فراموش خواهد شد. مدرسه باید به بچه ها کمک کند که نیاز به baby sit شدن را پشت سر بگذارند، نه که این نیاز را در آنها آنقدر نهادینه کند که تا آخر عمر آویزان بابای بزرگ بمانند.

کم کم می توان تولید چهار تا ماده غذایی دیگر را هم به محتوای آموزشی مدارس یا دانشگاه ها اضافه کرد. مثل سبزیجات یا حتی غلات. بچه ها باید یاد بگیرند که خودشان مسئول سیر کردن شکم خودشان باشند. و از آن مهمتر اینکه باور پیدا کنند این کار شدنی است و آنها صد در صد از پسش بر می آیند.

عادت به زر زر کردن و مطالبه همه چیز از بابای بزرگ باید در سنین کودکی و در مدرسه ترک بشود.

افسانه در تنور انداختن نانواها توسط رضاشاه، بیشتر از آنکه اقتدار یا زورگویی یا خیرخواهی یک شاه دیکتاتور را نشان بدهد، انفعال ملتی را نشان می دهد که حاضرند/مجبورند ساعتها انتظار بکشند و کاری جز گریه و شکایت یا امید بستن به بابای بزرگ از دستشان بر نمی آید. این انفعال در کانتکست اقتصادی-اجتماعی صد سال قبل ایران، شاید قابل درک و شایسته همدردی باشد. ولی در ایران 1396 که بیشتر خانه ها آب و گاز لوله کشی دارند و اینترنت پرسرعت، گریه و شکایت به دلیل گران شدن پانزده درصدی نان، پدیده ای است رقت انگیز که پرسیدن سؤالهای اساسی را می طلبد که هرگز پرسیده نمی شوند.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در Letters to a Young Contrarian

 

 

 

یک کوئیز دیگر

قبل از الف- فرض کنید که این کوئیز هم شباهت زیادی به کوئیز قبلی و هم تفاوت زیادی با آن دارد.

الف- فرض کنید که این شعر مولانا: “آب کم جو تشنگی آور بدست” همیشه برای شما الهام بخش بوده است.

ب- فرض کنید که با وجود الهام بخش بودن شعر فوق برای شما، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به جستجوی آب پرداخته اید.

ج- فرض کنید که تکرار عکس زیر در سه نوشته متوالی واقعا لازم بوده است.

 

د- فرض کنید که:

Knowing ignorance is strength.

Ignoring knowledge is sickness.

If one is sick of sickness, then one is not sick.

The sage is not sick because he is sick of sickness.

Therefore he is not sick.

~ Tao Te Ching

ه- فرض کنید جایی که جستجو به آخر می رسد کشف آغاز می شود.

و- فرض کنید که جستجوی جستجوی آب موجب بدست آوردن تشنگی است.

ز- فرض کنید که جستجوی بدست آوردن تشنگی فرقی با جستجوی آب ندارد.

ح- فرض کنید که فرض کردن قرار گرفتن در فضایی است که عاری از حال و هوای فضای متضادش نیست.

ط- فرض کنید که موارد د-ه-و-ز را خوب فرض نکرده اید. سعی کنید به کمک مورد ح آن موارد را خوب فرض کنید.

ی- فرض کنید که کوئیز بعدی می تواند به کمک شکل فوق و مفاهیم پرسیدن و پاسخ دادن طراحی بشود.

کوئیز بعدی

الف- فرض کنید که این نصیحت پدر سعدی که: “تو نیز اگر بخفتی به از آنکه در پوستین خلق افتی” برای شما بسیار الهام بخش بوده و هست.

ب- فرض کنید با وجود علاقه زیاد به این داستان الهام بخش از گلستان سعدی، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به انتقاد از پندار و گفتار و کردار دیگران پرداخته اید.

ج- فرض کنید زمانهایی اسم سرخپوستی شما “در پوستین خلق” بوده است.

د- فرض کنید بعضی وقتها – صرفا با یادآوری نصیحت پدر سعدی – اسم خود را به “خفته در بیرون پوستین خلق” تغییر داده اید.

ه- فرض کنید با مفهوم یین و یانگ تا حدودی ارتباط برقرار می کنید. (نیازی نیست به آن در حد کلید همه مشکلاتتان باور داشته باشید.)

و- فرض کنید انتقادهای شما را بتوان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

ز- فرض کنید که:

Keep your mouth shut,

Guard the senses,

And life is ever full.

Open your mouth,

Always be busy,

And life is beyond hope.

~Tao Te Ching

ح- فرض کنید هر چقدر هم که یین باشید بذر یانگ در شما وجود دارد. یا هر چقدر هم که یانگ باشید بذر یین در شما وجود دارد. ( این یکی را جدی جدی فرض کنید، قسمت اصلی کوئیز همین است.)

ط- فرض کنید که فرض کردن های شما را می توان داخل قسمت سفید شکل – حوالی نقطه سیاه کوچک – نقطه گذاری کرد.

ی- فرض کنید که فرض نکردن های شما را می توان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.