بایگانی دسته: یادگیری

بابا نان داد. ولی به چه قیمتی؟

پدربزرگ من خاطره ای از دوران کودکیش با این مضمون برای ما تعریف می کرد: در زمانیکه نان به شدت در قزوین (و احتمالا بقیه شهرها) کم شده بود و صف نانواییها خیلی طولانی، یک روز رضاشاه به قزوین می رود و ناشناس وارد یک نانوایی سنگکی در خیابان سپه می شود. رضاشاه از نانوا دلیل صف طولانی را می پرسد و نانوا کمبود آرد را بهانه می کند. رضا شاه به انبار کنار نانوایی می رود و می بیند پر از کیسه های آرد است. همان موقع به افرادش که بیرون مغازه ایستاده بودند دستور می دهد دو نانوا را داخل تنور بیندازند و دریچه تنور را با آجر ببندند. به بقیه نانواها هم دستور می دهد که قبل از طلوع آفتاب شروع به پختن نان کنند و بعد از آن همیشه روی پیشخوان نانوایی ها نان فراوانی موجود بوده است.

این داستان احتمالا به سالهایی مربوط می شود که آرد و غلات به دلیل خشکسالی کمیاب بوده و تهیه و توزیع آن در اختیار حکومت بوده است. چرا که سالها پس از آن و حتی در دوران کودکی مادر من، خانواده پدربزرگم در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند.

خاطره خود من از کمبود نان و صف های طولانی نانوایی مربوط به دهه شصت یعنی زمان جنگ ایران و عراق است. بعضی وقتها بعد از دو سه ساعت انتظار، آخرین نان را نفر جلویی می خرید و من دست خالی به خانه بر می گشتم. بعضی وقتها هم من آخرین نان را می خریدم و نفر عقبی دست خالی به خانه برمی گشت.

نه به دلیل اینکه مملکت دیگر رضاشاهی نداشت که دو نفر نانوا را درون تنور بیندازد. و نه حتی به دلیل اینکه شرایط سخت جنگ که در آن، هر روز جوانهای زیادی در جبهه های جنگ شهید می شدند، این کمترین از خود گذشتگی را از ما که در خانه های امنمان دور از جبهه زندگی می کردیم، طلب می کرد.

تنها به این دلیل احمقانه که ما به عنوان یک جامعه یا ملت باور کرده بودیم که نان را باید نانوا بپزد.

وگرنه در همان زمان جنگ پختن نان در خانه به مراتب آسان تر و شدنی تر از انتظار در صف های طولانی نان و خریدن نانی بود که به لعنت خدا نمی ارزید. از آن جالب تر این بود که بزرگتر های خانواده در آن زمان خاطره روشنی از روزهایی که در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند در حافظه شان بود. ولی حتی یک بار هم – حداقل در محیطی که من در آن بزرگ شدم – این ایده مطرح نشد که به جای این همه دردسر کشیدن و دست خالی برگشتن از صف های طویل نانوایی و نان بی کیفیت خوردن، می توان در خانه نان پخت. همانطور که باور داشتیم و داریم که در خانه می توان کته پخت. همانطور که باور داشتیم می توان آبگوشت پخت. یا قورمه سبزی. یا عدس پلو. چه فرقی دارد؟ ولی ما و خیلیهای دیگر باور نداشتیم که می توان در خانه نان پخت و تنها چیزی که لازم دارد آرد و نمک و آب است.

شاید چون یکی از اولین درسهایی که در کلاس اول دبستان یاد می گرفتیم با جمله “بابا نان داد” شروع می شد.

بابا نان داد. بابا نانوا را ادب کرد. بابا قیمت نان را کنترل کرد. و الخ.

آموزش انبوه

بابا یا بابابزرگ یا بابای بزرگ نه تنها به ما نان می داد بلکه مسئولیت دادن و ساختن خیلی چیزهای دیگر را هم کم کم به عهده می گرفت. البته بیشتر از آنکه او بابای دیکتاتوری باشد و بخواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد، ما – فرزندان مام میهن – نیاز شدیدی داشتیم و داریم به baby sit شدن.

نان را باید نانوا بپزد.

خانه را پیمانکار باید بسازد.

سلامت را باید دکتر به ما بدهد.

دانش را معلم باید در اختیار ما بگذارد.

کارآفرین باید کار ایجاد کند.

آزادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی بر عهده حکومت است.

سازمان محیط زیست باید از محیط زیست مراقبت کند.

زباله را باید شهرداری جمع آوری کند.

حقوق مصرف کنندگان را باید سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان حمایت کند.

و الخ.

اگر جماعتی از روی ساده لوحی یا طمع یا هر چیزی، پولشان را به یک مؤسسه مالی اعتباری که تا دیشب حتی اسمش را کسی نشنیده است – بعد از وقوع بارها مورد مشابه کلاهبرداری از مؤسسات دیگر – بسپرند، هیچ کس حق ندارد به خود آنها بگوید که کار بسیار احمقانه ای کرده اند. یا از آنها بپرسد واقعا پیش خودشان چی فکر کرده اند؟ اگرچه مملکت باید قانون داشته باشد تا یک عده به راحتی نتوانند در روز روشن پول مردم را بخورند و الخ.  و البته که قانون داشتن مملکت و ساخته شدن مدینه فاضله هم – از خدا می داند کی – از طرف فرزندان مام میهن به بابای بزرگ برون سپاری شده است. مثل دادن نان و ساختن خانه ضد زلزله. آیا قربانی ساده لوح و کلاه بردار بد ذات در بوجود آوردن یکدیگر رابطه مرغ و تخم مرغی ندارند؟

وقتی من می نویسم قبل یا بعد زلزله هرگز کسی نمی پرسد:

صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی خودش مسئول و تاثیرگذار است؟

یکی از خوانندگان سؤالی را که همیشه پرسیده شده است مطرح می داند:

“فکر میکنم اینجوری باید پرسید:بودجه صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی او تاثیرگذار است؟”

البته که کمبود بودجه و فقر و محرومیت و زندگی با کمترین امکانات در روستاهای مرزی، در ساختن مکان زندگی تاثیرگذار هستند. شاید همدردی با کسانی که در فصل سرد سرپناهشان را از دست داده اند ایجاب کند که فعلا در چنین شرایط بحرانی از آنها یا دیگران سؤالهای سخت نپرسیم. نمی دانم. هوش اجتماعی من در حد صفر است. شاید شرایط ایجاب کند از آنهایی که 400-500 میلیون تومانشان را در سپرده گذاری از دست داده اند هم سؤال سخت نپرسیم. در هر صورت پول کمی نیست و از دست دادن آن نیاز به همدردی توسط جامعه و مسئولین را می طلبد.

از آنهایی که احساس می کنند آزادی بیان ندارند یا از آنهایی که بعد از سالها تحصیل بیکار هستند، چون احتمالا چیز زیادی یاد نگرفته اند، هم همینطور.

ولی آیا بنده اجازه دارم از کسانی که نان را قوت غالب خود می دانند و نسبت به گران شدنش و بی کیفیتی آن معترض هستند، بپرسم که چرا خودشان نان نمی پزند؟ نان پختن که دیگر پیچیدگیها یا محدودیتهای خانه ساختن یا برقرار کردن دموکراسی غربی را ندارد.

شاید زمانش رسیده باشد که جمله “بابا نان داد” را با “من نان می پزم” جایگزین کنیم. آرزوی من اینست که در مدرسه ها به بچه ها نان پختن یاد بدهم. چه اشکالی دارد که بچه ها در کلاس حرفه و فن یا هنر (البته اگر هنوز چنین کلاسهایی در نظام آموزشی جدید باقی مانده باشد) نان پختن یاد بگیرند؟ البته بهتر است کلاسی با همین عنوان در نظام آموزشی گنجانده بشود. کلاس یا ساعت یا زنگ نان پختن. حرکتی سمبولیک به نشانه اینکه می توان حداقل یک پیمانکار careless را از زندگی حذف کرد و به آن عطر و طعم و معنی بیشتری بخشید. من باور دارم بچه ای که برای خودش نان بپزد وقتی بزرگ شود، به احتمال خیلی بیشتری خواهد توانست برای خودش کار بیافریند، خانه بسازد و مهارتهایی را که به آنها نیاز دارد بدست بیاورد.

روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از همه خواسته است که برای تحول در برنامه های درسی پیشنهاد بدهند:

“برای آنکه کودکان و نوجوانان عزیز کشورمان، احساس بهتری از دوران تحصیل در مدرسه داشته باشند و به مهارت و توانمندی بالاتری برای زندگی دست یابند، ایجاد چه تحولی در محتوای برنامه‌های درسی و آموزش مدارس اولویت دارد؟ شما چه فکر می کنید؟

لطفاً با ارسال پاسخ خود به نشانی rooyesh@medu.ir و یا آدرس تلگرامی ZangeRouyesh@ به پویایی آموزش و پرورش یاری رسانید».”

پیشنهاد من اینست که بچه ها در مدرسه زنگ نان پختن داشته باشند. من هیچ تخصصی در طراحی محتوای درسی ندارم. آموزش علوم مثل ریاضی و فیزیک در مدرسه بی فایده است و به زودی پس از مدرسه، فراموش خواهد شد. مدرسه باید به بچه ها کمک کند که نیاز به baby sit شدن را پشت سر بگذارند، نه که این نیاز را در آنها آنقدر نهادینه کند که تا آخر عمر آویزان بابای بزرگ بمانند.

کم کم می توان تولید چهار تا ماده غذایی دیگر را هم به محتوای آموزشی مدارس یا دانشگاه ها اضافه کرد. مثل سبزیجات یا حتی غلات. بچه ها باید یاد بگیرند که خودشان مسئول سیر کردن شکم خودشان باشند. و از آن مهمتر اینکه باور پیدا کنند این کار شدنی است و آنها صد در صد از پسش بر می آیند.

عادت به زر زر کردن و مطالبه همه چیز از بابای بزرگ باید در سنین کودکی و در مدرسه ترک بشود.

افسانه در تنور انداختن نانواها توسط رضاشاه، بیشتر از آنکه اقتدار یا زورگویی یا خیرخواهی یک شاه دیکتاتور را نشان بدهد، انفعال ملتی را نشان می دهد که حاضرند/مجبورند ساعتها انتظار بکشند و کاری جز گریه و شکایت یا امید بستن به بابای بزرگ از دستشان بر نمی آید. این انفعال در کانتکست اقتصادی-اجتماعی صد سال قبل ایران، شاید قابل درک و شایسته همدردی باشد. ولی در ایران 1396 که بیشتر خانه ها آب و گاز لوله کشی دارند و اینترنت پرسرعت، گریه و شکایت به دلیل گران شدن پانزده درصدی نان، پدیده ای است رقت انگیز که پرسیدن سؤالهای اساسی را می طلبد که هرگز پرسیده نمی شوند.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در Letters to a Young Contrarian

 

 

 

یک کوئیز دیگر

قبل از الف- فرض کنید که این کوئیز هم شباهت زیادی به کوئیز قبلی و هم تفاوت زیادی با آن دارد.

الف- فرض کنید که این شعر مولانا: “آب کم جو تشنگی آور بدست” همیشه برای شما الهام بخش بوده است.

ب- فرض کنید که با وجود الهام بخش بودن شعر فوق برای شما، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به جستجوی آب پرداخته اید.

ج- فرض کنید که تکرار عکس زیر در سه نوشته متوالی واقعا لازم بوده است.

 

د- فرض کنید که:

Knowing ignorance is strength.

Ignoring knowledge is sickness.

If one is sick of sickness, then one is not sick.

The sage is not sick because he is sick of sickness.

Therefore he is not sick.

~ Tao Te Ching

ه- فرض کنید جایی که جستجو به آخر می رسد کشف آغاز می شود.

و- فرض کنید که جستجوی جستجوی آب موجب بدست آوردن تشنگی است.

ز- فرض کنید که جستجوی بدست آوردن تشنگی فرقی با جستجوی آب ندارد.

ح- فرض کنید که فرض کردن قرار گرفتن در فضایی است که عاری از حال و هوای فضای متضادش نیست.

ط- فرض کنید که موارد د-ه-و-ز را خوب فرض نکرده اید. سعی کنید به کمک مورد ح آن موارد را خوب فرض کنید.

ی- فرض کنید که کوئیز بعدی می تواند به کمک شکل فوق و مفاهیم پرسیدن و پاسخ دادن طراحی بشود.

کوئیز بعدی

الف- فرض کنید که این نصیحت پدر سعدی که: “تو نیز اگر بخفتی به از آنکه در پوستین خلق افتی” برای شما بسیار الهام بخش بوده و هست.

ب- فرض کنید با وجود علاقه زیاد به این داستان الهام بخش از گلستان سعدی، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به انتقاد از پندار و گفتار و کردار دیگران پرداخته اید.

ج- فرض کنید زمانهایی اسم سرخپوستی شما “در پوستین خلق” بوده است.

د- فرض کنید بعضی وقتها – صرفا با یادآوری نصیحت پدر سعدی – اسم خود را به “خفته در بیرون پوستین خلق” تغییر داده اید.

ه- فرض کنید با مفهوم یین و یانگ تا حدودی ارتباط برقرار می کنید. (نیازی نیست به آن در حد کلید همه مشکلاتتان باور داشته باشید.)

و- فرض کنید انتقادهای شما را بتوان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

ز- فرض کنید که:

Keep your mouth shut,

Guard the senses,

And life is ever full.

Open your mouth,

Always be busy,

And life is beyond hope.

~Tao Te Ching

ح- فرض کنید هر چقدر هم که یین باشید بذر یانگ در شما وجود دارد. یا هر چقدر هم که یانگ باشید بذر یین در شما وجود دارد. ( این یکی را جدی جدی فرض کنید، قسمت اصلی کوئیز همین است.)

ط- فرض کنید که فرض کردن های شما را می توان داخل قسمت سفید شکل – حوالی نقطه سیاه کوچک – نقطه گذاری کرد.

ی- فرض کنید که فرض نکردن های شما را می توان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

 

 

تائوی علی سخاوتی – اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

سرخپوستان آمریکای شمالی معتقدند که اسم آدمها باید تغییر کند. آدمها بر اساس تجربیاتی که در مراحل مختلف زندگی کسب یا درکی که از دنیایشان پیدا می کنند، اسم تازه ای برای خودشان انتخاب می کنند. برای مثال: زن طوفان، آب زلال، به دنیا آمده در زمان زلزله، خداحافظی با گلهای بهاری و حمل کننده بذرها در یک سبد.

زمانیکه کسی به یک درک/شهود تازه ای (revelation) می رسد، اعضای قبیله را جمع می کند و در مراسم جشنی (دور آتش؟) اسم جدیدش را به همه اعلام می کند.

بعضیها مانند دریاچه در طول عمرشان فقط کمی تغییر می کنند و بنابراین به تعداد اسمهای کمی نیاز دارند. بعضی ها هم مثل یک رود بزرگ از سرچشمه تا رسیدن به دریا تحولات زیادی را تجربه می کنند. و قاعدتا به نامهای زیادی که بیانگر آن تحولات باشند هم نیاز دارند.

هر یک از این اسمها علاوه بر اینکه در زمان خودش به آدم هویت می دهد و می تواند ارتباط معناداری – مثلا بین “گوزن قوی” و “روباهی که گوزن را تعقیب می کند” -میان افراد یک جامعه برقرار کند، می تواند نقشه زندگی یک فرد را در کانتکست کلیت زندگی ترسیم کند. هر اسم به مثابه یک نقطه روی نقشه. یا یک milestone در مسیر.

این نقطه ها هستند که به خود آدم و به دیگران می گویند که از کجا آمده، یا کجاها بوده است.

یکی از این نقطه ها برای من زمانی بود که برای اولین بار لذت راه رفتن با یک کفش درست و حسابی را درک کردم. بعد از سالها -بیش از دو دهه از زندگیم – خریدن و پوشیدن کفشهایی که چند هفته اول باعث تاول پا می شدند و بعد هم تا زمانیکه آنها را می پوشیدی سایه سنگین ناراحتشان را توی پایت و روی روح و روانت حس می کردی.

حقش بود همان موقع جشن می گرفتم و دور آتش به همه اعلام می کردم که اسم من از آن به بعد، “راه رونده با کفش خارجی مارک دار” یا یک همچین چیزی است. لزومی نداشت اسم جدیدم را به یک جمله توصیفی محدود کنم. می توانستم برای اسم جدیدم چند پاراگراف بنویسم که همه زمانهایی را که مجبور بودم با پاهای تاول زده راه بروم، روایت کند. یا همه زمانهایی که مجبور بودم علاوه بر فکر کردن به تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم، به یک چیز دیگر هم تمرکز کنم. یا همه زمانهایی که به خاطر تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم ترجیح می دادم اصلا بیرون نروم.

حقش بود قبل از جشن فوق یک مراسم یادبود برای فرصتهایی که به دلیل کفش ناجور از دست داده بودم، برگزار می کردم. یک مراسم سوگواری ولی نه خیلی غمگین. چون حالا دیگر -با خریدن یک جفت کفش خارجی خوب و راحت – در حال پشت سر گذاشتن همه آن روزهای تاریک بودم. ظاهرا سرخپوستان آمریکای شمالی برای روزهای از دست رفته اسم انتخاب نمی کنند. ولی خوب اگر آدم بفهمدکه در گذشته اسم واقعیش چیز دیگری بوده است، چکار باید بکند؟

بهتر بود این دو مراسم را با هم ادغام می کردم. یک سوگواری مختصر ملودراماتیک قبل از یک جشن مفصل. ولی همه باید می فهمیدند که اسم من قبل از “راه رونده با کفش خارجی مارک دار”، “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت” بوده است. یا “چه پائیزهایی را که در پارک قدم نزدم.” یا “کفشهایم اجازه ندادند که چشمانم ببینند.” یا “کفشهایم مانع چشمهایم.”

قبل از هر دو این مراسم، جشن دیگری باید برگزار می کردم و به همه اعلام می کردم که از آن به بعد من را به اسمی صدا بزنند که دختری که به ابراز علاقه من به او، ابراز علاقه کرده بود، من را با آن اسم صدا می زد. اسمی که آن روزها بیشتر شبیه یک نام مستعار می نمود ولی الان که خوب فکر می کنم چیزی کم از یک نام جدید سرخپوستی نداشت. درک من از دنیای اطرافم در آن زمان، علاوه بر اسم انتخابی او، با اسمهایی مانند “بردم گوهر مقصود” یا “عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد” یا “کی ببینمت؟” هم قابل توصبف بود.

حالا دیگر زندگی من بیشتر شبیه یک رود پرتلاطم شده بود که روزی دو بار اسم عوض می کرد. برخلاف روزها و ماهها و سالهای قبل که علاوه بر اسم “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت”، نامهایی چون “مامان چرا منو بدنیا آوردی؟” یا “سربازی که دلیلی برای جنگیدن ندارد” یا DEZBA (به جنگ رفت، جنگی در کار نبود) یا “خداییش آمدنم بهر چه بود؟” یا “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست”، توصیف حال و هوا و درک و برداشتم از دنیای اطرافم بودند. این را هم بگویم که اسم “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم” بیشتر وقتها جزء گزینه های موجود بود ولی خوشبختانه هرگز انتخاب نشد.

“بردم گوهر مقصود” خیلی زود جایش را داد به “هولی شت، این دریا چه موج خون فشان دارد” یا “چرا جواب تلفنمو نمیدی؟”. البته نه برای همیشه. بعد از چند ساعت گفتگوی تلفنی و جبران مافات برای چیزهایی که نباید می گفتم یا نباید می کردم یا باید می گفتم یا باید می کردم، اسمم دوباره می شد “بردم گوهر مقصود”. البته فقط برای چند ساعت. یا چند روز. تا اسمم دوباره به چیزی مثل “what the fu** is wrong with me” تغییر کند.

این میزان از تغییر اسم و همچنین بازگشت به اسامی قبلی، در سنت سرخپوستان آمریکای شمالی دیده نمی شود. منطقی هم هست. اگر سرخپوستان می خواستند اینقدر اسم عوض کنند، دیگر فرصتی برای شکار یا مبارزه با سفیدپوستها پیدا نمی کردند.

هدف این نوشته ارائه یک اتوبیوگرافی از همه milestone های زندگیم نیست. همین چند تا milestone برای شرح اغراض نوشته یک من ماست چقدر کره می دهد کافی هستند. برای شرح اغراض پرهدفی یا بی هدفی هم همینطور.

 

پانوشت اول:

در فلسفه چینی آهنگ زندگی که در سراسر جهان هستی نواخته می شود، برایند فعالیت دو نیروی مکمل یعنی یین و یانگ است. وقتی که یین به اوج خودش می رسد به نفع یانگ فروکش می کند و بر عکس. نقطه های سفید و سیاه نشانه این هستند که هر نیرو بذر نیروی مقابل را درون خودش دارد و هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند وجود داشته باشند.

پانوشت دوم:

کوئیز بعدی مثل کوئیز قبلی بدون سؤال نخواهد بود بنابراین نوشته را چند بار و با دقت بخوانید.

نوشته مرتبط بعدی:

آن دختر هم واقعا من را دوست داشت و هم واقعا من را دوست نداشت

تائوی مرتبط:

The Tao that can be told is not the eternal Tao.

The name that can be named is not the eternal name.

The nameless is the beginning of heaven and Earth.

The named is the mother of the ten thousand things.


That which shrinks

Must first expand.

That which fails

must first be strong.

That which is cast down

must first be raised.

Before receiving

There must be giving.

~ Tao Te Ching

 

کوئیز هفته دوم مهر

مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد را به اندازه کافی بخوانید و سپس به سؤالات زیر پاسخ دهید.

الف- یک من ماست چقدر کره می دهد؟

ب- به کجای تئوری آموزش شوپنهاور می توان انتقاد کرد؟

ج- مهمترین دلیل عدم وجود ارتباط مستقیم بین این نوشته و کامنتهای زیرش را چه می دانید؟

د- ده پیام که این مطلب منتقل می کند کدامند؟

ه- اگر از شما بخواهند که فقط یک پاراگراف نوشته فوق را نگه دارید و بقیه را حذف کنید کدام پاراگراف را نگه می دارید؟ اگر بخواهید یک پاراگراف را حذف کنید و بقیه را نگه دارید چطور؟

و- یک پاراگراف بنویسید که تکمیل کننده/جایگزین مناسبی برای مطلب فوق باشد.

ز- خواندن این مطلب چه ایده (ایده های) عمومی ممکن است در ذهن خواننده ایجاد کند؟

ح- ارتباط بین ایده های عمومی این مطلب با مشاهدات خود و همچنین ارتباط بین مشاهدات این مطلب با ایده های عمومی خود را لیست کنید و شرح دهید.

ط- جملات الهام بخش متن را شناسایی و به ترتیب الهام بخشی فهرست کنید؟

ی- با توجه به ایده های مطرح شده در متن ده هدف غائی برای آموزش برشمرید؟

پانوشت:

مدرسه وبلاگ علی سخاوتی با توجه به میزان استقبال شما از کوئیزها و امتحانات سال جاری، ممکن است در سال تحصیلی آینده تعدادی unlearner بپذیرد.

مرغ و تخم مرغ – 10 شهریور ساعت 15 تا 20

کشف و خلق امکان

آشنایی با مبانی مرغ و تخم مرغی مدل مرغ و تخم مرغی

چهارشنبه 10 شهریور

egg

برای گسترش اعتماد در جامعه آیا اول باید تعداد اعتماد کنندگان زیاد بشود یا تعداد قابل اعتمادها؟

آیا عرضه یک کالا برای آن تقاضا بوجود می آورد یا تقاضا برای آن کالای خاص باعث شکل گیری عرضه اش می شود؟

آیا کسب درآمد باعث توانمندی می شود یا توسعه توانمندی باعث کسب درآمد؟

آیا علم محرک عمل است یا عمل برانگیزاننده یادگیری؟

آیا گریز از آزادی ما را به سوی جبر سوق می دهد یا فرار از محدودیت  شوق آزادی در ما بوجود می آورد؟

مسائل مرغ و تخم مرغی زیادی در زندگی روزمره وجود دارند که ممکن است گاه و بیگاه ذهن شما درگیرشان بشود.

آیا امکان علت آغازگری است یا معلول آن؟

آیا “امکان”، یک ایده تحقق نیافته است یا یک تحقق به ایده در نیامده؟

چگونه می توانیم وقتیکه تخم مرغی نداریم یا مرغی، مرغی خلق کنیم که تخم کند یا تخمی خلق کنیم که مرغ بشود؟

مناسب برای: کسانی که با این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و سؤالهای فوق ارتباط برقرار می کنند. یا از بداهه امکان خوششان آمده است. یا ریسک شرکت در یک برنامه بی هدف با این معرقی کوتاه را می توانند بپذیرند.

نامناسب برای: کسانی که بین وضع موجود و وضع مطلوبشان میانبری جستجو می کنند.

زمان برگزاری: چهارشنبه 10 شهریور 95 ساعت 15 تا 20

مهلت ثبت نام: تا پایان روز چهارشنیه 3 شهریور

محل برگزاری: در تهران

هزینه ثبت نام هر نفر: 175 هزار تومان

این کارگاه به دلیل عدم استتقبال عمومی در تاریخ فوق برگزار نخواهد شد.

سوابق، مهارتها و فنون زراعی اینجانب

چند سال پیش – کشت یک هکتار گوجه فرنگی با کلی سعی و خطا و مبارزه با علف هرز و آبیاری با مشقت و در نهایت فروختن محصول به قیمت ارزان در بازاری که هیچ شناختی از آن نداشتیم.

تا چند سال پیش – فکر می کردم که آب از خاک مهمتر است. که برای کشاورزی باید زمینی داشته باشی که آب داشته باشد. و آب فقط به آبی می گویند که در نهری جاری است، به برکت سدی یا قناتی یا رودخانه ای در بالادست یا لوله چاهی در پایین دست.

تا چند سال پیش بر این باور بودم که کشاورزی یعنی کاشت و داشت و برداشت.

تا چند سال پیش بر این باور بودم که…

کاشت یعنی اینکه بذر اصلاح شده محصولی را که سال قبل گرانترین محصول بازار بوده است، توی زمینی که با تراکتور شخم زده ای بکاری. داشت یعنی اینکه با سم و کود و وجین و آبیاری، گردی و درشتی و درازی و تقارن و زیبایی و میزان محصولت را تضمین کنی. برداشت یعنی اینکه درزمان مناسب محصولت را برداری و در مکان مناسب به بیشترین قیمت بفروشی.

تا چند سال پیش فکر می کردم کاشتن هم یک جور تولید است مثل تولیدهای دیگر. تولید پوشاک. تولید خودرو. تولید نرم افزار. و الخ.

حالا- فکر می کنم که خاک خیلی مهم است. خاک محیط کشت است. خاک مادر هر چه در آن می روید است. مادر زایش و رویش. و مهم است که بدانی که بر این مادر چه گذشته است و در آن چه روییده است و چه نروییده. کشاورزی یک جریان پیوسته است در طول زمان. مثل تاریخ. مثل جغرافیا. مثل فرهنگ. کشاورزی -سالانه – بین فصل کاشت و فصل برداشت – بریده بریده – اتفاق نمی افتد. همانطور که فرهنگ ملتی بین دوره ها و سلسله ها و حکومتها قابل درک و مطالعه ناپیوسته – آنگونه که در کتابهای تاریخ دوران مادون متوسط زمان ما می آمد – نیست. یک درخت مانند یک آدم خاطرات سالهای گذشته اش را با پوست و چوب و رگ و ریشه اش حمل می کند. یک زمین کشاورزی هم همینطور. با همه چیزهایی که روی زمین دیده می شوند و زیر زمین دیده نمی شوند. با همه سالهایی که باران باریده یا نباریده است.

کشاورزی رشد یافتن در تعامل با محیط کشت و مؤلفه های آنست، نه تولید محصولی که بازار خوبی دارد. کشاورز تاجر نیست که چیزی را بخرد و بعد آنرا با درصدی سود بفروشد. نه به این دلیل که تجارت کار بدی است. شاید به این دلیل ساده که چیزی که می خوریم مهم است. چیزی که می خوریم خیلی مهم است. چیزی که توی دهانمان می بریم، می جویم، قورت می دهیم و امیدواریم که هضم بشود. چیزی که امیدواریم غذای جسم و روح ما باشد. چیزی که امیدواریم داروی ما باشد. باعث رشد ما بشود. به یادگیری ما کمک کند. به بهتر شدن ما. مثل فرهنگ. مثل هنر. مثل تاریخ. مثل جغرافیا. مثل ادبیات. مثل شعر. مثل عشق. و الخ.

و اینها چیزهایی است که با ماشین نمی توان تولید انبوهشان کرد. اینها چیزهایی است که در خاک رشد (cultivate) می کند. رشد پیوسته. با ریشه در گذشته و امتداد در آینده. نه به دلیل اینکه تولید انبوه با ماشین بد است. تنها به این دلیل ساده که چیزی که توی دهانمان می بریم خیلی خیلی مهم است. مثل آب. مثل هوا. مثل سکس.

حاضری بخوریش؟
حاضری بخوریش؟

کشاورزی یعنی درک این نکته که تو ارباب زمین و هر چه در آن می روید نیستی. کشاورزی یعنی درک این نکته که تو هم یکی از مؤلفه های محیط کشت هستی. مثل کرم و ملخ و لاک پشت و مار و گندم و علف هرز.

IMG_3467

اگرچه پدربزرگ من کشاورز بود ولی ارتباط من با محیط کشت او محدود می شود به خاطرات محو دوران کودکی خودم و چیزهایی که مادرم برایم تعریف کرده است و تعریف می کند. شاید به همین دلیل بود که چند سال پیش – زمانیکه هنوز فکر می کردم کشاورزی زمین می خواهد و … – اقدام به خریدن گلستان سعدی کردم. و تلاش برای درک بهتر اینکه کشاورزی چیست و تلاش برای اینکه قبل از هر بذری خودم را در آن محیط کشت بکارم. تلاش برای اینکه ریشه بزنم. تلاش برای اینکه به همه چیزهایی که قبل از من آنجا کاشته شده و برداشته شده و آفت زده و خورده شده و پس داده شده و فراموش شده و به خاطر سپرده شده بود پیوند بخورم.

در ابتدای این سفر علف هرزی را شناختم که گیاه دارویی بود و با چند سال رها کردن زمین، خود به خود از بین رفت. سال گذشته به لطف محمد میرلوحی و احمد طاهری در گلستان سعدی چند مشت گندم خراسان کاشتم و شروع کردم به درک به نژادی تکاملی.

گندم خراسان
گندم خراسان

زمستان پارسال همچنین از یکی از کارشناسان اداره کشاورزی رودبار دعوت کردم که از گلستان سعدی بازدید کند. با این امید که شاید نگاه آقای ن که یک بار بازنشسته شده است کمک کند تا بتوانیم این زمین را به جایی دورتر از دیروز و امروز وصل کنیم. جایی فراتر از مدل کسب و کار با قابلیت تکرار و توسعه و تولید انبوه. جایی بزرگتر از آدم امروز و ذهن حسابگرش. جایی فراتر از دو و نیم تن گندم دیم در یک هکتار.

آقای ن به آرامی در گلستان سعدی قدم می زد و توهمات من را یکی یکی برای کاشتن فلان گیاه و بهمان درخت از بین می برد تا اینکه ناگهان با دیدن درختی در حاشیه زمین به وجد آمد که: دنبال همین می گشتم!

زالزالک وحشی یا گتو
زالزالک وحشی یا گتو

از ریشه تا میوه درخت زالزالک قابل استفاده است. برگهایش را می توان توی سالاد ریخت. میوه اش برای برخی از بیماریهای قلبی داروست. خارهایش بهترن حصار را برای زمین می سازد. و البته خیلی چیزهای دیگری که 787 صفحه کتاب نیاز داشته و قلم یک ژورنالیست کشاورز و تک درختی که در طول اعصار، الهام بخش و شفابخش و تغذیه کننده بوده است.

درخت زالزالک
درخت زالزالک

بهار امسال علاوه بر مطالعه کتاب فوق، 500 نهال کوچک زالزالک خریدم و آنها را توی گلدان کاشتم که در حیاط زرخشت در حال بزرگ شدن هستند. امیدوارم زمستان امسال آنها را به گلستان سعدی منتقل کنم.

توضیح:

این متن صرفا جهت تکمیل پرونده اینجانب به عنوان یکی از اعضای مؤسس یک تشکل مردم نهاد (NGO) در زمینه کشاورزی پایدار نوشته شده است و شاید فاقد ارزش دیگری باشد.

مطلب مرتبط آینده:

سوابق، مهارتها و فنون معماری اینجانب