بایگانی دسته: یادگیری

یک کوئیز دیگر

قبل از الف- فرض کنید که این کوئیز هم شباهت زیادی به کوئیز قبلی و هم تفاوت زیادی با آن دارد.

الف- فرض کنید که این شعر مولانا: “آب کم جو تشنگی آور بدست” همیشه برای شما الهام بخش بوده است.

ب- فرض کنید که با وجود الهام بخش بودن شعر فوق برای شما، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به جستجوی آب پرداخته اید.

ج- فرض کنید که تکرار عکس زیر در سه نوشته متوالی واقعا لازم بوده است.

 

د- فرض کنید که:

Knowing ignorance is strength.

Ignoring knowledge is sickness.

If one is sick of sickness, then one is not sick.

The sage is not sick because he is sick of sickness.

Therefore he is not sick.

~ Tao Te Ching

ه- فرض کنید جایی که جستجو به آخر می رسد کشف آغاز می شود.

و- فرض کنید که جستجوی جستجوی آب موجب بدست آوردن تشنگی است.

ز- فرض کنید که جستجوی بدست آوردن تشنگی فرقی با جستجوی آب ندارد.

ح- فرض کنید که فرض کردن قرار گرفتن در فضایی است که عاری از حال و هوای فضای متضادش نیست.

ط- فرض کنید که موارد د-ه-و-ز را خوب فرض نکرده اید. سعی کنید به کمک مورد ح آن موارد را خوب فرض کنید.

ی- فرض کنید که کوئیز بعدی می تواند به کمک شکل فوق و مفاهیم پرسیدن و پاسخ دادن طراحی بشود.

کوئیز بعدی

الف- فرض کنید که این نصیحت پدر سعدی که: “تو نیز اگر بخفتی به از آنکه در پوستین خلق افتی” برای شما بسیار الهام بخش بوده و هست.

ب- فرض کنید با وجود علاقه زیاد به این داستان الهام بخش از گلستان سعدی، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به انتقاد از پندار و گفتار و کردار دیگران پرداخته اید.

ج- فرض کنید زمانهایی اسم سرخپوستی شما “در پوستین خلق” بوده است.

د- فرض کنید بعضی وقتها – صرفا با یادآوری نصیحت پدر سعدی – اسم خود را به “خفته در بیرون پوستین خلق” تغییر داده اید.

ه- فرض کنید با مفهوم یین و یانگ تا حدودی ارتباط برقرار می کنید. (نیازی نیست به آن در حد کلید همه مشکلاتتان باور داشته باشید.)

و- فرض کنید انتقادهای شما را بتوان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

ز- فرض کنید که:

Keep your mouth shut,

Guard the senses,

And life is ever full.

Open your mouth,

Always be busy,

And life is beyond hope.

~Tao Te Ching

ح- فرض کنید هر چقدر هم که یین باشید بذر یانگ در شما وجود دارد. یا هر چقدر هم که یانگ باشید بذر یین در شما وجود دارد. ( این یکی را جدی جدی فرض کنید، قسمت اصلی کوئیز همین است.)

ط- فرض کنید که فرض کردن های شما را می توان داخل قسمت سفید شکل – حوالی نقطه سیاه کوچک – نقطه گذاری کرد.

ی- فرض کنید که فرض نکردن های شما را می توان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

 

 

تائوی علی سخاوتی – اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

سرخپوستان آمریکای شمالی معتقدند که اسم آدمها باید تغییر کند. آدمها بر اساس تجربیاتی که در مراحل مختلف زندگی کسب یا درکی که از دنیایشان پیدا می کنند، اسم تازه ای برای خودشان انتخاب می کنند. برای مثال: زن طوفان، آب زلال، به دنیا آمده در زمان زلزله، خداحافظی با گلهای بهاری و حمل کننده بذرها در یک سبد.

زمانیکه کسی به یک درک/شهود تازه ای (revelation) می رسد، اعضای قبیله را جمع می کند و در مراسم جشنی (دور آتش؟) اسم جدیدش را به همه اعلام می کند.

بعضیها مانند دریاچه در طول عمرشان فقط کمی تغییر می کنند و بنابراین به تعداد اسمهای کمی نیاز دارند. بعضی ها هم مثل یک رود بزرگ از سرچشمه تا رسیدن به دریا تحولات زیادی را تجربه می کنند. و قاعدتا به نامهای زیادی که بیانگر آن تحولات باشند هم نیاز دارند.

هر یک از این اسمها علاوه بر اینکه در زمان خودش به آدم هویت می دهد و می تواند ارتباط معناداری – مثلا بین “گوزن قوی” و “روباهی که گوزن را تعقیب می کند” -میان افراد یک جامعه برقرار کند، می تواند نقشه زندگی یک فرد را در کانتکست کلیت زندگی ترسیم کند. هر اسم به مثابه یک نقطه روی نقشه. یا یک milestone در مسیر.

این نقطه ها هستند که به خود آدم و به دیگران می گویند که از کجا آمده، یا کجاها بوده است.

یکی از این نقطه ها برای من زمانی بود که برای اولین بار لذت راه رفتن با یک کفش درست و حسابی را درک کردم. بعد از سالها -بیش از دو دهه از زندگیم – خریدن و پوشیدن کفشهایی که چند هفته اول باعث تاول پا می شدند و بعد هم تا زمانیکه آنها را می پوشیدی سایه سنگین ناراحتشان را توی پایت و روی روح و روانت حس می کردی.

حقش بود همان موقع جشن می گرفتم و دور آتش به همه اعلام می کردم که اسم من از آن به بعد، “راه رونده با کفش خارجی مارک دار” یا یک همچین چیزی است. لزومی نداشت اسم جدیدم را به یک جمله توصیفی محدود کنم. می توانستم برای اسم جدیدم چند پاراگراف بنویسم که همه زمانهایی را که مجبور بودم با پاهای تاول زده راه بروم، روایت کند. یا همه زمانهایی که مجبور بودم علاوه بر فکر کردن به تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم، به یک چیز دیگر هم تمرکز کنم. یا همه زمانهایی که به خاطر تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم ترجیح می دادم اصلا بیرون نروم.

حقش بود قبل از جشن فوق یک مراسم یادبود برای فرصتهایی که به دلیل کفش ناجور از دست داده بودم، برگزار می کردم. یک مراسم سوگواری ولی نه خیلی غمگین. چون حالا دیگر -با خریدن یک جفت کفش خارجی خوب و راحت – در حال پشت سر گذاشتن همه آن روزهای تاریک بودم. ظاهرا سرخپوستان آمریکای شمالی برای روزهای از دست رفته اسم انتخاب نمی کنند. ولی خوب اگر آدم بفهمدکه در گذشته اسم واقعیش چیز دیگری بوده است، چکار باید بکند؟

بهتر بود این دو مراسم را با هم ادغام می کردم. یک سوگواری مختصر ملودراماتیک قبل از یک جشن مفصل. ولی همه باید می فهمیدند که اسم من قبل از “راه رونده با کفش خارجی مارک دار”، “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت” بوده است. یا “چه پائیزهایی را که در پارک قدم نزدم.” یا “کفشهایم اجازه ندادند که چشمانم ببینند.” یا “کفشهایم مانع چشمهایم.”

قبل از هر دو این مراسم، جشن دیگری باید برگزار می کردم و به همه اعلام می کردم که از آن به بعد من را به اسمی صدا بزنند که دختری که به ابراز علاقه من به او، ابراز علاقه کرده بود، من را با آن اسم صدا می زد. اسمی که آن روزها بیشتر شبیه یک نام مستعار می نمود ولی الان که خوب فکر می کنم چیزی کم از یک نام جدید سرخپوستی نداشت. درک من از دنیای اطرافم در آن زمان، علاوه بر اسم انتخابی او، با اسمهایی مانند “بردم گوهر مقصود” یا “عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد” یا “کی ببینمت؟” هم قابل توصبف بود.

حالا دیگر زندگی من بیشتر شبیه یک رود پرتلاطم شده بود که روزی دو بار اسم عوض می کرد. برخلاف روزها و ماهها و سالهای قبل که علاوه بر اسم “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت”، نامهایی چون “مامان چرا منو بدنیا آوردی؟” یا “سربازی که دلیلی برای جنگیدن ندارد” یا DEZBA (به جنگ رفت، جنگی در کار نبود) یا “خداییش آمدنم بهر چه بود؟” یا “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست”، توصیف حال و هوا و درک و برداشتم از دنیای اطرافم بودند. این را هم بگویم که اسم “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم” بیشتر وقتها جزء گزینه های موجود بود ولی خوشبختانه هرگز انتخاب نشد.

“بردم گوهر مقصود” خیلی زود جایش را داد به “هولی شت، این دریا چه موج خون فشان دارد” یا “چرا جواب تلفنمو نمیدی؟”. البته نه برای همیشه. بعد از چند ساعت گفتگوی تلفنی و جبران مافات برای چیزهایی که نباید می گفتم یا نباید می کردم یا باید می گفتم یا باید می کردم، اسمم دوباره می شد “بردم گوهر مقصود”. البته فقط برای چند ساعت. یا چند روز. تا اسمم دوباره به چیزی مثل “what the fu** is wrong with me” تغییر کند.

این میزان از تغییر اسم و همچنین بازگشت به اسامی قبلی، در سنت سرخپوستان آمریکای شمالی دیده نمی شود. منطقی هم هست. اگر سرخپوستان می خواستند اینقدر اسم عوض کنند، دیگر فرصتی برای شکار یا مبارزه با سفیدپوستها پیدا نمی کردند.

هدف این نوشته ارائه یک اتوبیوگرافی از همه milestone های زندگیم نیست. همین چند تا milestone برای شرح اغراض نوشته یک من ماست چقدر کره می دهد کافی هستند. برای شرح اغراض پرهدفی یا بی هدفی هم همینطور.

 

پانوشت اول:

در فلسفه چینی آهنگ زندگی که در سراسر جهان هستی نواخته می شود، برایند فعالیت دو نیروی مکمل یعنی یین و یانگ است. وقتی که یین به اوج خودش می رسد به نفع یانگ فروکش می کند و بر عکس. نقطه های سفید و سیاه نشانه این هستند که هر نیرو بذر نیروی مقابل را درون خودش دارد و هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند وجود داشته باشند.

پانوشت دوم:

کوئیز بعدی مثل کوئیز قبلی بدون سؤال نخواهد بود بنابراین نوشته را چند بار و با دقت بخوانید.

نوشته مرتبط بعدی:

آن دختر هم واقعا من را دوست داشت و هم واقعا من را دوست نداشت

تائوی مرتبط:

The Tao that can be told is not the eternal Tao.

The name that can be named is not the eternal name.

The nameless is the beginning of heaven and Earth.

The named is the mother of the ten thousand things.


That which shrinks

Must first expand.

That which fails

must first be strong.

That which is cast down

must first be raised.

Before receiving

There must be giving.

~ Tao Te Ching

 

کوئیز هفته دوم مهر

مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد را به اندازه کافی بخوانید و سپس به سؤالات زیر پاسخ دهید.

الف- یک من ماست چقدر کره می دهد؟

ب- به کجای تئوری آموزش شوپنهاور می توان انتقاد کرد؟

ج- مهمترین دلیل عدم وجود ارتباط مستقیم بین این نوشته و کامنتهای زیرش را چه می دانید؟

د- ده پیام که این مطلب منتقل می کند کدامند؟

ه- اگر از شما بخواهند که فقط یک پاراگراف نوشته فوق را نگه دارید و بقیه را حذف کنید کدام پاراگراف را نگه می دارید؟ اگر بخواهید یک پاراگراف را حذف کنید و بقیه را نگه دارید چطور؟

و- یک پاراگراف بنویسید که تکمیل کننده/جایگزین مناسبی برای مطلب فوق باشد.

ز- خواندن این مطلب چه ایده (ایده های) عمومی ممکن است در ذهن خواننده ایجاد کند؟

ح- ارتباط بین ایده های عمومی این مطلب با مشاهدات خود و همچنین ارتباط بین مشاهدات این مطلب با ایده های عمومی خود را لیست کنید و شرح دهید.

ط- جملات الهام بخش متن را شناسایی و به ترتیب الهام بخشی فهرست کنید؟

ی- با توجه به ایده های مطرح شده در متن ده هدف غائی برای آموزش برشمرید؟

پانوشت:

مدرسه وبلاگ علی سخاوتی با توجه به میزان استقبال شما از کوئیزها و امتحانات سال جاری، ممکن است در سال تحصیلی آینده تعدادی unlearner بپذیرد.

مرغ و تخم مرغ – 10 شهریور ساعت 15 تا 20

کشف و خلق امکان

آشنایی با مبانی مرغ و تخم مرغی مدل مرغ و تخم مرغی

چهارشنبه 10 شهریور

egg

برای گسترش اعتماد در جامعه آیا اول باید تعداد اعتماد کنندگان زیاد بشود یا تعداد قابل اعتمادها؟

آیا عرضه یک کالا برای آن تقاضا بوجود می آورد یا تقاضا برای آن کالای خاص باعث شکل گیری عرضه اش می شود؟

آیا کسب درآمد باعث توانمندی می شود یا توسعه توانمندی باعث کسب درآمد؟

آیا علم محرک عمل است یا عمل برانگیزاننده یادگیری؟

آیا گریز از آزادی ما را به سوی جبر سوق می دهد یا فرار از محدودیت  شوق آزادی در ما بوجود می آورد؟

مسائل مرغ و تخم مرغی زیادی در زندگی روزمره وجود دارند که ممکن است گاه و بیگاه ذهن شما درگیرشان بشود.

آیا امکان علت آغازگری است یا معلول آن؟

آیا “امکان”، یک ایده تحقق نیافته است یا یک تحقق به ایده در نیامده؟

چگونه می توانیم وقتیکه تخم مرغی نداریم یا مرغی، مرغی خلق کنیم که تخم کند یا تخمی خلق کنیم که مرغ بشود؟

مناسب برای: کسانی که با این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و سؤالهای فوق ارتباط برقرار می کنند. یا از بداهه امکان خوششان آمده است. یا ریسک شرکت در یک برنامه بی هدف با این معرقی کوتاه را می توانند بپذیرند.

نامناسب برای: کسانی که بین وضع موجود و وضع مطلوبشان میانبری جستجو می کنند.

زمان برگزاری: چهارشنبه 10 شهریور 95 ساعت 15 تا 20

مهلت ثبت نام: تا پایان روز چهارشنیه 3 شهریور

محل برگزاری: در تهران

هزینه ثبت نام هر نفر: 175 هزار تومان

این کارگاه به دلیل عدم استتقبال عمومی در تاریخ فوق برگزار نخواهد شد.

سوابق، مهارتها و فنون زراعی اینجانب

چند سال پیش – کشت یک هکتار گوجه فرنگی با کلی سعی و خطا و مبارزه با علف هرز و آبیاری با مشقت و در نهایت فروختن محصول به قیمت ارزان در بازاری که هیچ شناختی از آن نداشتیم.

تا چند سال پیش – فکر می کردم که آب از خاک مهمتر است. که برای کشاورزی باید زمینی داشته باشی که آب داشته باشد. و آب فقط به آبی می گویند که در نهری جاری است، به برکت سدی یا قناتی یا رودخانه ای در بالادست یا لوله چاهی در پایین دست.

تا چند سال پیش بر این باور بودم که کشاورزی یعنی کاشت و داشت و برداشت.

تا چند سال پیش بر این باور بودم که…

کاشت یعنی اینکه بذر اصلاح شده محصولی را که سال قبل گرانترین محصول بازار بوده است، توی زمینی که با تراکتور شخم زده ای بکاری. داشت یعنی اینکه با سم و کود و وجین و آبیاری، گردی و درشتی و درازی و تقارن و زیبایی و میزان محصولت را تضمین کنی. برداشت یعنی اینکه درزمان مناسب محصولت را برداری و در مکان مناسب به بیشترین قیمت بفروشی.

تا چند سال پیش فکر می کردم کاشتن هم یک جور تولید است مثل تولیدهای دیگر. تولید پوشاک. تولید خودرو. تولید نرم افزار. و الخ.

حالا- فکر می کنم که خاک خیلی مهم است. خاک محیط کشت است. خاک مادر هر چه در آن می روید است. مادر زایش و رویش. و مهم است که بدانی که بر این مادر چه گذشته است و در آن چه روییده است و چه نروییده. کشاورزی یک جریان پیوسته است در طول زمان. مثل تاریخ. مثل جغرافیا. مثل فرهنگ. کشاورزی -سالانه – بین فصل کاشت و فصل برداشت – بریده بریده – اتفاق نمی افتد. همانطور که فرهنگ ملتی بین دوره ها و سلسله ها و حکومتها قابل درک و مطالعه ناپیوسته – آنگونه که در کتابهای تاریخ دوران مادون متوسط زمان ما می آمد – نیست. یک درخت مانند یک آدم خاطرات سالهای گذشته اش را با پوست و چوب و رگ و ریشه اش حمل می کند. یک زمین کشاورزی هم همینطور. با همه چیزهایی که روی زمین دیده می شوند و زیر زمین دیده نمی شوند. با همه سالهایی که باران باریده یا نباریده است.

کشاورزی رشد یافتن در تعامل با محیط کشت و مؤلفه های آنست، نه تولید محصولی که بازار خوبی دارد. کشاورز تاجر نیست که چیزی را بخرد و بعد آنرا با درصدی سود بفروشد. نه به این دلیل که تجارت کار بدی است. شاید به این دلیل ساده که چیزی که می خوریم مهم است. چیزی که می خوریم خیلی مهم است. چیزی که توی دهانمان می بریم، می جویم، قورت می دهیم و امیدواریم که هضم بشود. چیزی که امیدواریم غذای جسم و روح ما باشد. چیزی که امیدواریم داروی ما باشد. باعث رشد ما بشود. به یادگیری ما کمک کند. به بهتر شدن ما. مثل فرهنگ. مثل هنر. مثل تاریخ. مثل جغرافیا. مثل ادبیات. مثل شعر. مثل عشق. و الخ.

و اینها چیزهایی است که با ماشین نمی توان تولید انبوهشان کرد. اینها چیزهایی است که در خاک رشد (cultivate) می کند. رشد پیوسته. با ریشه در گذشته و امتداد در آینده. نه به دلیل اینکه تولید انبوه با ماشین بد است. تنها به این دلیل ساده که چیزی که توی دهانمان می بریم خیلی خیلی مهم است. مثل آب. مثل هوا. مثل سکس.

حاضری بخوریش؟
حاضری بخوریش؟

کشاورزی یعنی درک این نکته که تو ارباب زمین و هر چه در آن می روید نیستی. کشاورزی یعنی درک این نکته که تو هم یکی از مؤلفه های محیط کشت هستی. مثل کرم و ملخ و لاک پشت و مار و گندم و علف هرز.

IMG_3467

اگرچه پدربزرگ من کشاورز بود ولی ارتباط من با محیط کشت او محدود می شود به خاطرات محو دوران کودکی خودم و چیزهایی که مادرم برایم تعریف کرده است و تعریف می کند. شاید به همین دلیل بود که چند سال پیش – زمانیکه هنوز فکر می کردم کشاورزی زمین می خواهد و … – اقدام به خریدن گلستان سعدی کردم. و تلاش برای درک بهتر اینکه کشاورزی چیست و تلاش برای اینکه قبل از هر بذری خودم را در آن محیط کشت بکارم. تلاش برای اینکه ریشه بزنم. تلاش برای اینکه به همه چیزهایی که قبل از من آنجا کاشته شده و برداشته شده و آفت زده و خورده شده و پس داده شده و فراموش شده و به خاطر سپرده شده بود پیوند بخورم.

در ابتدای این سفر علف هرزی را شناختم که گیاه دارویی بود و با چند سال رها کردن زمین، خود به خود از بین رفت. سال گذشته به لطف محمد میرلوحی و احمد طاهری در گلستان سعدی چند مشت گندم خراسان کاشتم و شروع کردم به درک به نژادی تکاملی.

گندم خراسان
گندم خراسان

زمستان پارسال همچنین از یکی از کارشناسان اداره کشاورزی رودبار دعوت کردم که از گلستان سعدی بازدید کند. با این امید که شاید نگاه آقای ن که یک بار بازنشسته شده است کمک کند تا بتوانیم این زمین را به جایی دورتر از دیروز و امروز وصل کنیم. جایی فراتر از مدل کسب و کار با قابلیت تکرار و توسعه و تولید انبوه. جایی بزرگتر از آدم امروز و ذهن حسابگرش. جایی فراتر از دو و نیم تن گندم دیم در یک هکتار.

آقای ن به آرامی در گلستان سعدی قدم می زد و توهمات من را یکی یکی برای کاشتن فلان گیاه و بهمان درخت از بین می برد تا اینکه ناگهان با دیدن درختی در حاشیه زمین به وجد آمد که: دنبال همین می گشتم!

زالزالک وحشی یا گتو
زالزالک وحشی یا گتو

از ریشه تا میوه درخت زالزالک قابل استفاده است. برگهایش را می توان توی سالاد ریخت. میوه اش برای برخی از بیماریهای قلبی داروست. خارهایش بهترن حصار را برای زمین می سازد. و البته خیلی چیزهای دیگری که 787 صفحه کتاب نیاز داشته و قلم یک ژورنالیست کشاورز و تک درختی که در طول اعصار، الهام بخش و شفابخش و تغذیه کننده بوده است.

درخت زالزالک
درخت زالزالک

بهار امسال علاوه بر مطالعه کتاب فوق، 500 نهال کوچک زالزالک خریدم و آنها را توی گلدان کاشتم که در حیاط زرخشت در حال بزرگ شدن هستند. امیدوارم زمستان امسال آنها را به گلستان سعدی منتقل کنم.

توضیح:

این متن صرفا جهت تکمیل پرونده اینجانب به عنوان یکی از اعضای مؤسس یک تشکل مردم نهاد (NGO) در زمینه کشاورزی پایدار نوشته شده است و شاید فاقد ارزش دیگری باشد.

مطلب مرتبط آینده:

سوابق، مهارتها و فنون معماری اینجانب

چیزهایی که در سفر به پارک ملی خبر یاد گرفتم

هوا داشت تاریک می شد که به روستای گزم – یکی از چند روستای واقع شده در منطقه حفاظت شده پارک ملی خبر – رسیدیم و آقای ر را در حالیکه مشغول بردن گوسفندهایش به آغل بود پیدا کردیم. آقای ر نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ما را تحویل گرفت و به خانه اش که در همان نزدیکی بود هدایت کرد. یک خانه سنگی کوچک که با یک دیوار سنگی تا کمر احاطه شده بود. در ورودی فاصله بین دو سنگ عظیم بود که خدا می داند چطور آنها را به آنجا حمل کرده بودند و چطور بقیه سنگهای دیوار را خشکه چین با آن زیبایی و ظرافت به آنها متصل.

به دعوت زن آقای ر داخل یکی از اتاقها نشستیم که با چند تکه پتو و چند گلیم کوچک فرش شده بود. هر گلیم با اندازه و رنگ و نقش متفاوت. یکی از دیگری زیباتر. سه طاقچه بزرگ در دل دیوارهای قطور سنگی با ابعاد متناسب به اتاق جلوه خاصی می دادند. مخصوصا که چیز زیادی روی طاقچه ها نبود ( به جز یک وافور و کتاب تعبیر خواب کنارش) و کف اطاق هم همینطور. شاید به همین دلیل در نگاه اول آن اتاق کوچک و تمیز بزرگتر از اندازه واقعیش به نظر می رسید. حتی با وجود یک تلویزیون کوچک گوشه اتاق. گچ دیوار اتاق سیاه وسفید سورئالی داشت از شومینه وسط اتاق که بدون هیچ برجستگی دودکشش داخل دیوار پهن سنگی اتاق بود و جای آتشش یک کاسه کوچک گلی زیر دودکش.

روبروی شومینه دری بود که به اتاقی دیگر راه داشت و با پرده ای از آن جدا می شد و روبروی این در پرده ای، در دیگری بود که اتاق دیگر را به یک پستو متصل می کرد. من در طول اقامتمان پایم را توی اتاق دیگر یا پستو نگذاشتم. هر دو اتاق به بالکنی سیمانی که یک پله از کف حیاط بالاتر بود راه داشتند و اتاق سوم با دو متر بیرون زدگی از عرض این دو اتاق فقط یک در مستقل داشت به بالکن. این بنای ال شکل در خانه های دیگر روستا هم تکرار شده بود.

تازه نشسته بودیم به درک فضا و گرفتن سلفی با وافور روی طاقچه که خانم ر با یک سینی لیوان شربت از ما پذیرایی کرد و پیشنهاد اینکه به شوهرش بگوید گوسفندی برای شام سر ببرد. خانم و آقای ر با اصرار شدید ما قبول کردند که گوسفند سر نبرند و همه نشستیم توی بالکن به حرف زدن و نوشیدن چای دور یک منقل برنجی کوچک و زیبا که خانم ر از یک طرف از آن برای گرم نگه داشتن کتری و قوری چای استفاده می کرد و آقای ر از طرف دیگر برای گرم نگه داشتن حقه وافورش.

خیلی زود خواهر و خاله آقای ر هم به جمع ما اضافه شدند و درد دلها شروع شد. خشکسالی، فشار سازمان محیط زیست در محدود کردن چراگاه و بستن چاه های آب، کاهش قیمت یا فروش نرفتن محصولات اصلی دامداری از جمله کرک بزها و خودشان، مهاجرت جوان ها از روستا، شکار بی رویه، عدم بکارگیری نیروهای محلی توسط سازمان محیط زیست و الخ.

این داستان را قبل از اینکه به گزم برسیم از دیگران و در روستاهای دیگر هم شنیده بودیم: سازمان محیط زیست نمی تواند بدون کمک مردم محلی از یک پارک ملی 170 هزار هکتاری محافظت کند و در چند دهه اخیر تلاشها و سیاستهایش برای بیرون کردن عشایر و روستاییان و محدود کردن و مبارزه با آنها تنها نتیجه معکوس داشته است. گله های کل و بز و قوچ و میش نه تنها حفظ نشده اند بلکه تعداد آنها بسیار کم شده است. خودشان را شکارچیان بی رویه شکار می کنند و محیط زیستشان را گردشگران زیر و رو. گرداشگرانی که به دنبال زیره و قارچ و تخم کبک و پسته وحشی و بادام کوهی و هر خوردنی دیگری که در این پارک ملی قابل برداشت است، جاده های خاکی پارک را با ماشینهایشان در می نوردند و هر چه که دستشان برسد می کنند و می برند و آتش می زنند.

آقای جرد دیاموند در فصل چهاردهم کتاب فروپاشی این سؤال را از قول یکی از دانشجویانش مطرح می کند که: “چطور یک جامعه می تواند چنان تصمیم فاجعه آمیزی برای قطع همه درختانی که حیات جامعه به آنها وابسته است بگیرد؟” (اشاره به جامعه جزیره ایستر است که همه درختان نخل جزیره را برای ساخت مجسمه های سنگی غول پیکر قطع کردند.)

سؤال دیگر اینست که کسی که آخرین درخت را قطع کرده در حین انجام این کار چه فکری کرده یا چه چیزی گفته است؟

سؤال دیگر اینست که آیا اگر صد سال دیگر هنوز آدمهایی زنده مانده باشند آیا آنها هم همان کوری و بلاهت را در تصمیم های امروز ما می بینند که ما امروز با نگاه به تصمیم های جامعه جزیره ایستر می بینیم؟ یا با نگاه به تصمیم های شاهان و شاهزاده های قاجار؟

نویسنده کتاب فروپاشی یک سلسله از عوامل تاثیرگذار بر شکست تصمیمهایی که یک گروه از جامعه می گیرد پیشنهاد می کند:

1- ناتوانی یک گروه برای پیش بینی وقوع یک مشکل در آینده

2- ناتوانی یک گروه برای درک مشکل بعد از وقوع آن مشکل

3- ناتوانی یک گروه در تلاش برای حل مشکل بعد از درک آن

4- شکست یک گروه در حل یک مشکل حتی پس از تلاش برای حل آن

پیش بینی یک مشکل در آینده در بسیاری مواقع به دلیل نداشتن تجربه قبلی از آن امری است غیر ممکن. استعمارگران بریتانیایی که در اوایل قرن نوزده روباه و خرگوش را به محیط زیست استرالیا معرفی کردند ایده ای از عمق و گستره فاجعه ای که این کار در سالها و حتی قرنهای آینده برای آن اقلیم به ارمغان می آورد نداشتند. قاعدتا با همین استدلال پیش بینی عواقب بیرون راندن بومی های پارک ملی خبر که قرنها قبل از پارک ملی شدنش آنجا زندگی می کرده اند برای مدیران سازمان محیط زیست سی چهل سال پیش میسر نبوده است. مثالهای زیادی از این دست در حوزه های مختلف وجود دارد. دیدن اشتباهات در گذشته یک چیز است و پیش بینی مشکلات در آینده چیز دیگر.

جوامع به دلایل مختلف مشکلاتشان را حتی پس از وقوع به درستی درک نمی کنند. تمایل به ساده سازی ریشه وقوع مسائل و همچنین جابجایی علت و معلول از جمله این دلایل هستند. دلیل دیگر اینست که در بسیاری از مواقع یک مشکل به کندی و با فراز و نشیب در طول یک بازه زمانی طولانی نمایان می شود. مثل کهولت سن و از دست رفتن نیروی جوانی. یا مثل گرم شدن زمین. یا مثل بیابان شدن استان کرمان در ده سال آینده و بقیه ایران در بیست سال آینده. ( این آخری به نقل از هفته نامه استقامت که من و جواد شب آخر سفرمان از یک کتابفروشی در کرمان گرفتیم.)

آقای جرد دیاموند اصطلاح “فراموشی چشم انداز” (landscape amnesia) را برای توضیح این پدیده که آدمها فراموش می کنند یک منطقه سی چهل سال پیش چه شکلی بود بکار می برد. شاید کسی که آخرین درخت جزیره ایستر را قطع کرد چشمانش به لختی چشم انداز آن عادت کرده بوده است. یا کسی که در حال تراشیدن باقیمانده جنگلهای مازندران است. یا کسی که آخرین بازماندگان کل و بز پارک ملی خبر را شکار می کند.

عامل سوم که نویسنده کتاب فروپاشی آنرا به عنوان عامل عمده در میان سلسله عوامل فوق الذکر بیان می کند اینست که آدمها حتی پس از درک و پذیرش یک مشکل تلاشی در جهت کم کردن یا از بین بردن آن نمی کنند.

یک دلیل این عامل چیزی است که اقتصاد دانان آنرا رفتار منطقی یا رفتار توجیه پذیر یا rational behavior می نامند.

برای مثال وضعیت پارک ملی خبر را در نظر بگیرید که گروه های مختلفی از مواهب خداداد ( و ملی) آن بهره برداری می کنند. چه کسی می تواند منطقی بودن این استدلال را که “اگر من آن قوچ را شکار نکنم شکارچی دیگری آنرا شکار خواهد کرد” زیر سؤال ببرد؟

این بازی برنده-بازنده و تضاد منافع محرک آن شبیه دیلمای زندانی (the prisoner’s dilemma) است.

نویسنده کتاب برای مواجهه با این چالش ترکیبی از قانون گذاری و اجرای آن از سوی دولت، خصوصی سازی و فرهنگ سازی در جهت درک و حفظ منافع مشترک را پیشنهاد می دهد. نسخه ای که هم غیر ممکن می نماید و هم تنها راه حل باقی مانده به تایید و تاکید هر کسی است که در این سفر فرصت گفتگو با او را پیدا کردیم. از مقامات و محیط بانان سازمان محیط زیست گرفته تا مقامات سیاسی تا مردم محلی تا تشکل های مردم نهاد.

دلیل دیگر بوجود آورنده عامل سوم رفتار غیر منطقی است. رفتاری که هیچ نفعی برای هیچ کس ندارد. رفتار بازنده-بازنده.

آقای ر که از پنجاه سالگی و به اصرار دوستان شکارش به تریاک کشیدن پرداخته است به نظر می رسد مشکلش را بعد از 24 سال درک کرده است. بعد گذشت یک ساعت، دود تریاک و سرمای هوا همه حضار به جز من و جواد را از بالکن فراری می دهد و ما جلوتر می رویم و من از آقای ر درباره کاری که به آن مشغول است می پرسم. آقای ر که بعد از کشیدن چند بست حالا صمیمی تر و گرمتر شده است مثل یک معلم خوب اجزای مختلف وافور را تشریح می کند و بعد درد دلش باز می شود که روزی ده هزار تومان دود می کند و اینکه اگر به آدم بگویند زن … بهتر است تا بگویند معتاد و اینکه اعتیاد غیرت مرد را از بین می برد و الخ.

از آقای ر می پرسم که هیچ وقت تلاش کرده است که اعتیادش را ترک کند. به صراحت جواب می دهد که نه هرگز تلاش نکرده است. در جواب چرای من جواب می دهد که چون بچه ندارد و می ترسد از اینکه مردم فکر کنند خسیس است و با وجود اینکه ورثه ای ندارد پولش را خرج نمی کند. بحث اعتیاد همینجا تمام می شود و دوباره به محیط زیست و شکار و آب و درخت و فقر و خشکسالی بر می گردیم. و دود تریاک که با صدای جلز و ولز از حقه وافور آقای ر فضا را پر می کند.

آقای ر شاید در بیان دلیل اخیر دروغ گفته باشد ولی نکته مهم اینست که همه ما چه به عنوان یک فرد و چه به عنوان یک گروه معتاد ایده هایی هستیم که از ارزشهای عمیقی محافظت می کنند و ترک آنها کمتر از ترک تریاک دردناک نیست. ارزشهایی که خدا می داند چند ده سال یا چند هزار سال پیش بوجود آمده و حالا با هزار و یک تغییر اتفاق افتاده، دیگر با ادامه بقای مردم وارث آن ارزشها سازگار نیستند.

خیلی از آدمها در مقطعی از زندگیشان این قمار ارزش را تجربه می کنند. جاییکه آدم باید تصمیم بگیرد که بمیرد یا بی خیال بعضی چیزها بشود و به زندگی ادامه بدهد. و البته که این قمار برد و باخت دارد و این تصمیم به هر سو که باشد نه مرگ را تضمین می کند و نه زندگی را.

با آنچه در سفر پنج روزه ام به خبر دیدم این باور در من یکبار دیگر تقویت شد که دغدغه مرد امروز (حداقل کمی) از شکار نان شبش فراتر رفته است و به شکار ایده ها و ارزشهای جایگزین و همچنین شکار شدن ایده ها و ارزشهای قدیمی اش رسیده است.

کلاشینکف
کلاشینکف

اگرچه بعد از درک و پذیرش مشکل و تلاش برای حل آن لزوما اقداماتی که انجام می دهیم به نتیجه نمی رسند، مخصوصا وقتیکه با چنین مشکل پیچیده و مزمن شده در طول چندین دهه روبرو هستیم. اما این امید وجود دارد که با حضور و گفتگوی همزمان محیط بان و عشایر و شکارچی و کشاورز و گردشگر و سرمایه گذار خارجی و داخلی و سیاستگذار دولتی – و اینبار بدون نیاز به محافظت از ایده ها و ارزشهایشان به کمک کلاشینکف – برگ تازه ای از تاریخ یک اکوسیستم 170 هزار هکتاری ورق بخورد.

عیسی بحرینی چند سالی است که به همراه همسرش به روستای کهت برگشته و همه همدوره ای هایش را نیز دعوت به بازگشت به زادگاهشان کرده است. آقای بحرینی قنات قدیمی روستا را احیا کرده و به نظر می رسد که در ایفای نقش در این برگ تازه از تاریخ خبر کاملا جدی است. ظهر روزی که قرار بود عازم روستای گزم بشویم ناهار مهمان آقا و خانم بحرینی بودیم که سفره ای رنگین انداخته بودند از چند غذای محلی شامل بزقورمه. یک مقام دولتی هم دعوت بود که در قالب یک کاروان سه نفره متشکل از یک همقطار و یک پسرعمو آمده بودند. یکی از آن مهمان های ناخوانده به قدری خزعبل بافت که خانم بحرینی نتوانست تحمل کند و با تعریف یک داستان کاملا مرتبط از دوران معلمیش نتیجه گرفت که: “بعضیها مشخص است که از پشت میز بلند می شوند و می آیند اینجا و مشکل ما را اصلا درک نمی کنند.” شخصی که دعوت شده بود یک کلمه هم فیدبک نداد.

دو تفنگ شکاری قدیمی به دیوار طاقچه ای آویزان بود و این داستان که هر شب یک گله چهل پنجاه تایی جبیر (گونه ای آهو) یونجه زار آقای بحرینی را می چرند و او حتی یک تیر هوایی نمی تواند در کند و اینکه بعضی از شبها او و خانمش از تماشای این چرای رایگان لذت می برند، همه را تحت تاثیر قرار داد.

نخل - گردو در روستای روچون خبر
نخل – گردو در روستای روچون خبر

بینش بحرینی را روز قبلش در روستای روچون دیده بودیم. بینش برادر عیسی بحرینی است و برادر دیگری هم به نام دانش دارند و سه برادر دیگر که اسمشان یادم نیست. بینش هم چند سالی است که به زادگاهش بازگشته است و کمر همت به آبادانی آن بسته. بینش بحرینی باغستان سرسبزی را به ما نشان داد که چشمه پر آبش و همزیستی نخل های سر بفلک کشیده و درختان گردوی تنومندش در کنار هم، آدم بدبینی مثل من را هم به خوشبینی وادار می کنند.

با الهام از:

“… ملاحظه می فرمایید که در سالهای 1940 و 1944 کنگره تعطیل بوده است. به علت جنگ. آخر مردم را نشناخته راحت می توان کشت. و اگر ایشان را شناختی، که دیگر جنگی در کار نخواهد بود.”

~ گزارش هفتمین کنگره مردم شناسی – جلال آل احمد

پانوشت:

اطلاعات ارائه شده در این نوشته هیچ جنبه علمی ندارد و صرفا برداشتهای شخصی اینجانب در سفر کوتاهی است که به همراه دوستانم به قصد شناخت منطقه برای یک پروژه طبیعت گردی داشتیم.