بایگانی دسته: یادگیری

ده چیز درباره آقای قاسمی

آخر هفته ای که گذشت از آقای قاسمی دعوت کرده بوده بودیم که یکی از زمین مانده ترین کارهای زرخشت یعنی بندکشی آجرهای کف و دیوارها را انجام بدهد. آقای قاسمی بیست و دو سال پیش یک بار برای عموی من کار کرده بود. آقای قاسمی سی  پنج سال دارد.

آقای قاسمی
آقای قاسمی

آقای قاسمی همه کارها را با جمله “خیلی راحت” و “کاری نداره” توصیف می کند. و توی این سه روزی که ما شانس همراهی این استاد بزرگ را داشتیم به کرات به ما ثابت شد که این نوع حرف زدن کاملا به دور از گنده گوزی است.

آقای قاسمی برای هر کاری ابزار مناسب آن کار را می سازد. با وجود اینکه یک دوجین قلم بندکشی دست ساز خودش را از قزوین آورده است ولی باز هم برای پر کردن فاصله نامتعارف آجرهای زرخشت یک قلم دیگر از یک بیل شکسته با ظرافت و زیبایی هر چه تمام تر می سازد.

آقای قاسمی بر خلاف این همه شبه استاد کار که من در این یکی دو سال دیدم غر نمی زند. از اوضاع اقتصادی و سیاسی و سرعت اینترنت و کیفیت سیمان و دزدی مسئولین و احتمال گران شدن بنزین شکایتی ندارد. او که بزرگ شده روستایی در پنجاه کیلومتری قزوین است همچنان رابطه اش را با ریشه اش حفظ کرده و با عشق و اشتیاق از روستایش حرف می زند. اینکه برداشت گندم امسال چقدر خوب بود و اینکه چقدر باغ انگور دارند و ما را دعوت می کند به همه این چیزهای خوب.

آقای قاسمی از کارش لذت می برد. قلم بندکشی توی دستش و ملاتی که توی آن یکی دستش می گیرد و سرعت حرکت آنها چیزی از نواختن یک ساز یا کشیدن نقاشی توسط یک استاد زبردست کم ندارد. آقای قاسمی وقتی بندکشی یک قسمت را کامل می کند و با گونی آجرها را پاک می کند چند قدم به عقب می آید و حاصل کارش را با کمی فاصله نگاه می کند و از آن لذت می برد. و بعد نواقص جزئی کارش را برطرف می کند.

آقای قاسمی زیاد حرف می زند ولی حرفهایش به ندرت خسته کننده است. من تا به حال کسی را ندیده بودم که یک جک معمولی را اینقدر خنده دار تعریف کند. کنار دست آقای قاسمی که می نشینی و کارش را می بینی  و به جکهایش گوش می کنی خوش می گذرد.

آقای قاسمی با شور و شوق بندکشی را به مادر بچه ها یاد می دهد و او را تشویق به این کار می کند. آقای قاسمی همه فوت و فن کارش را یاد می دهد. آقای قاسمی open source ترین استاد کاری است که تا به امروز دیده ام.

آقای قاسمی و مادر بچه ها
آقای قاسمی و مادر بچه ها

آقای قاسمی که دست پرورده یک خانواده فقیر روستایی است و از کودکی انواع و اقسام کارهای سخت را تا به امروز انجام داده است ظاهرا هیچ کم و کسری مالی در زندگیش ندارد. آقای قاسمی واقعا ثروتمند است. برای پسر بزرگش یک آپارتمان و برای پسر کوچکش یک زمین توی شهر خریده است. ولی از این چیزها که بگذریم آقای قاسمی منش و شخصیت یک آدم ثروتمند را دارد. هیچ وقت از پول و کم و زیادش حرف نمی زند. آقای قاسمی مسئله ای به نام پول ندارد.

آقای قاسمی کوچکترین فرصت کمک به دیگران را شکار می کند. فرقی نمی کند که این فرصت جمع کردن هیزم برای آتش باشد یا جارو زدن یا خالی کردن صندوق عقب.

آقای قاسمی چنان درباره زرخشت حرف می زند که گویی متعلق به خودش است و خودش آنجا را ساخته است. تک تک مشکلات را می بیند و سعی می کند تا جایی که می تواند برطرفشان کند یا حداقل راهنمایی کند.

خلاصه آقای قاسمی هنرمندی است که در عین حرکت از همان جایی که هست لذت می برد و با حضورش به دیگران انرژی می دهد.

آقای قاسمی قول داده است باز هم به زرحشت بیاید و چند تا کار زمین مانده دیگر را از زمین بردارد.

خیال ضبط یک مصاحبه مفصل با آقای قاسمی و آپلود آن روی اینترنت برای شما من را به شدت وسوسه کرده است.

خیال یادگیری – نقدی بر علم زدگی

من می خواستم یک خانه کوچک با گل و چوب بسازم و امیدوار بودم که بتوانم آن را ظرف چند ماه به اتمام برسانم. امسال سومین سال ساخت خانه ای است که نه کوچک است و نه مصالح به کار رفته در آن فقط گل و چوب.

از این فرایند چیزهای مختلفی یاد گرفته ام یا بهتر است بگویم هنوز دارم یاد می گیرم. چیزهایی مثل خانه سازی با گل و مذاکره با مادر بچه ها بر سر سایز خانه و مصالحش.

بعضیها از من می پرسند که چی شد که تصمیم به ساختن چنین خانه ای گرفتم. و من در جوابشان می گویم که خواب نما شدم که البته شاید خیلی هم دور از واقعیت نباشد.آدم قبل از اینکه دست به کاری بزند بالاخره یک خوابی چیزی می بیند. آدم قبل از اینکه خانه بسازد یا در کلاس زبان اسپانیایی ثبت نام کند یا به آنسوی دنیا مهاجرت کند قاعدتا بازتاب تکه ای از ضمیر ناخودآگاهش را در چیزی بیرون از خودش دیده است. در تصویر یک خانه، در وصف یک شهر، در چشمان یک زن یا در تجسم یک سبک زندگی. مگر خواب نما شدن چیست؟

مثل این می ماند که در عالم بیداری جلوی مجموعه پراکنده ای از آینه ها قدم می زنیم که فقط توی بعضیشان چیزی می بینیم. چیزی منعکس شده از درونمان در چیزی در دنیای بیرون (یا برعکس.) بسته به سن و شخصیت و تجربه های قبلی و هزار و یک عامل دیگر. یکی مجذوب خانه های گلی می شود، دیگری مجذوب ماشینهای مسابقه ای. یکی شیفته قد بلند می شود و دیگری عاشق موی سیاه. یکی هوس پیانیست شدن می کند، دیگری خیال فوتبالیست شدن. و الخ.

این اولین قدم یا اولین اتفاق در فرایند یادگیری است. فرایندی که یادگیری فقط یک اثر جانبی آن است نه هدف اولیه اش. این فرایند همان زندگی یا بودن ما در این جهان است.

قدم بعدی نزدیک شدن و درگیر شدن (involvement) با آن چیز یا آن شخص است. برای خلق یک بنا یا یک رابطه یا یک آهنگ یا یک تصویر یا یک نوشته یا یک ابزار یا یک غذا. حال اگر در این مرحله کسی در کاری که می کند و چیزی که خلق می کند تامل و تفکر کند و در مورد آن مطالعه کند و برای آن شاگردی کند و انجام آنرا تمرین کند، چیزهایی یاد می گیرد و می تواند چیزهایی را از دنیای بیرون به دنیای درونش بازگرداند و به این ترتیب ذهنش و روانش و خودش را رشد بدهد.

این حلقه تکاملی از درون به بیرون (از ناخودآگاه به خودآگاه) و برعکس، دائما تکرار می شود و ما هر روز جذب چیزهای جدیدی می شویم و گستره و عمق درگیری خود با چیزهای قبلی را کم یا زیاد می کنیم. شاعر به طور اتفاقی به داشتن جام جم پی نمی برد. شاعر درطی سالها تمنا کردن جام جم از بیگانه – بدون اینکه خودش خبر داشته باشد- در حال خلق و پرورش جام جم درون خودش بوده است.

اوکی. چه خوب. هر آدمی ابتدا تکه ای از درونش را در چیزی بیرون از خودش می بیند. با آن ور می رود. سپس چیزهایی را به درونش فیدبک می دهد و به عبارت دیگر یادگیری هایش را درونی می کند و در این مسیر زندگی می کند و روح و روانش را رشد و تعالی می بخشد. ولی قضیه به این سادگی ها هم نیست. ظاهرا خیلی ها نمی دانند چه چیزی باید یاد بگیرند و خیلی ها نمی دانند که چیزهایی را که می خواهند یاد بگیرند چگونه باید یاد بگیرند.

مطلب علم زدگی یا کتاب امکان که تقریبا همزمان با شروع ساخت زرخشت نوشته شد – همانند طرح اولیه این بنا – بازتاب اولیه ناخودآگاه من بود در آینه امکان و رشد و یادگیری. شاید زمان آن رسیده باشد که یکی دو چیز به آن مطلب اضافه کنم. چیزهایی که در این سه سال بخت و فرصت یادگیری و درونی کردنشان به قدر وسعت محدود نصیبم شده است.

مشکل یا پدیده ای که مطلب علم زدگی به آن اشاره نمی کند اینست که در عصر انفجار اطلاعات که ما در آن زندگی می کنیم دیگر “چیزی” به صورت مستقل و برای تجربه مستقیم و یادگیری از آن در چرخه ای که بالاتر به آن اشاره شد، باقی نمانده است.

اگر آدم دیروز یک “چیز” را تجربه می کرد، آدم امروز یک چیز را درون چیزهای دیگری “تجربه فرهنگی” می کند. یک تجربه فرهنگی دو جزء اساسی دارد که برای ایجاد تجربه باید با هم ترکیب شوند. قسمت اول که آنرا “مدل” می نامیم تجسم یک ایده آل است. نمونه باشکوهی از یک جنبه از زندگی. درست مثل یک مدل مد (fashion model).

قسمت دوم یک باور یا یک احساس ساختگی، تغییر یافته یا تشدید یافته بر اساس آن مدل است. این قسمت را تاثیر می نامیم. یک مسابقه فوتبال یک مدل است. کل کل هواداران و برنامه های تلویزیونی حاشیه اش تاثیر آن مدل است. یک سوپر مدل بیکینی پوشیده یک مدل است. خیال داشتن چنان لعبتی به عنوان همسر در زندگی واقعی، تاثیر آن مدل.

اگرچه هنوز ممکن است کسی تجربه ای مستقل از تاثیر مدل های فرهنگی موجود داشته باشد ولی جالب اینجاست که برای هر تجربه ای مدلهای فرهنگی متعددی موجود است که تاثیرشان دیر یا زود به گوشه ای از ناخودآگاه تجربه کننده می خزد. جذابیت مدلهای فرهنگی اینست که از لحاظ زیبایی شناسی، روانشناسی، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و غیره نسبت به مدلهای مستقل ادعای برتری دارند.

درست است که کسی بدون دانشگاه رفتن هم می تواند برنامه نویسی یا حسابداری یا ادبیات انگلیسی یاد بگیرد یا به عبارت دیگر این چیزها را تجربه کند ولی تجربه فرهنگی آنها در مدل دانشگاه و “تاثیر” بیشتر، مطمئن تر، بهتر، لذت بخش تر و پولسازتر آن را که در زندگی فرد وعده می دهد، نمی توان دست کم گرفت.

اگر دیروز داده (data) و مواجهه دست اول با آن باعث خلق تجربه می شد، امروز لایه های متعدد ابر داده (meta data) برای هر چیز وجود دارد و آدم امروز می تواند در تجربه فرهنگی خودش مواجهه مستقیم با هر یک از این لایه ها را – آگاهانه یا نا آگاهانه – انتخاب کند.

از اینرو شاید برچسب “علم زده” چسباندن به کسی که به گرفتن مدرکی بسنده می کند، ساده سازی مسئله پیچیده تری باشد که ابعاد دیگری به جز علم و عمل هم دارد.

اگر خواننده دیروز محتوای یک کتاب را تجربه می کرد، خواننده امروز فرصت تجربه فرهنگی نقد و بررسی و کامنتهای خوانندگان دیگر و موقعیت کتاب در جدول پر فروشها و لینک آن به کتابهای دیگر را قبل از تجربه خواندن خود کتاب پیدا می کند. یادگیری دیروز رسوب تجربه های مختلف در بستر زندگی یک فرد بود. یادگیری امروز در بسیاری از مواقع – فقط و فقط – تاثیری است که یک مدل آموزشی مثل دانشگاه وعده می دهد.

ارتباط تاثیر و مدل را یک واسطه (medium) برقرار می کند: مدرسه، خانواده، جامعه، تلویزیون و غیره. حالا ما ده ها یا صد ها مدل آموزشی داریم که تاثیرات مختلف و متنوعی را در سطوح مختلف بشارت می دهند. درست مثل خوشبختی ای که تصویر فوتوشاپ شده یک خانواده خوشحال و خندان ایستاده کنار یک ماشین لباسشویی بر روی یک بیلبورد در بزرگراه همت وعده می دهد.

و البته در مدلهای آموزشی هم مانند مدلهای دیگر نقش واسطه از برقراری ارتباط بین یک مدل و تاثیرش فراتر می رود. یک واسطه مثل یک گزارشگر فوتبال بعضی از صحنه ها را که خودش مهم می داند با دور کند و با صدای بلند آنقدر تکرار می کند که مطمئن شود مخاطبش به “آن تجربه خاص فرهنگی” نائل شده است. همان کاری که یک معلم مدرسه، یک استاد دانشگاه، یک کشیش یا حتی یک راهنمای تور طبیعت گردی به طور طبیعی و بدون اینکه شک کسی برانگیخته بشود همیشه انجام می دهند.

هایدگر برای تعاملات روزمره انسان با محیط اطرافش دو حالت (mode) کاملا متفاوت قائل بود. یکی دست به کار یا Zuhandenheit یا readiness-to-hand و دیگری دم دستی یا Vorhandenheit یا presence-at-hand. این دو حالت دو نوع متفاوت – ontological categories- بودن در جهان هستند. Zuhandenheit حالت بودن “بکارگیری”، استفاده، Zeug یا implements است. حالتی که در آن فعالانه با چیزی درگیر می شویم و از آن استفاده می کنیم. فرقی نمی کند آن چیز یک مفهوم انتزاعی و یک ایده باشد یا یک چکش.

از طرف دیگر Vorhandenheit وضعیت یک چیز است که آنرا برای ما در رابطه ای بصری و نظری قرار می دهد. در این حالت آن چیز استفاده نمی شود بلکه برای در نظر گرفتن یا لحاظ کردن ما آماده می ماند. مثل صدها کتاب که دانلود می کنیم و نمی خوانیم یا صدها دوست در شبکه مجازی یا پردازنده چهار هسته ای گوشی موبایلمان.

هیچ یک از دوحالت فوق نسبت به دیگری برتری اخلاقی ندارند و لزوما خوب یا بد نیستند. ما اینجوری “هستیم.” بعضی وقتها در حالت Zuhandenheit با محیط اطراف خود تعامل می کنیم و بعضی وقتها در حالت Vorhandenheit. بعضی وقتها خود یک چیز را بکار می گیریم، بعضی وقتها اطلاعات مرتبط با آنرا. بعضی وقتها نه خود یک چیز را بکار می گیریم و نه اطلاعات مرتبط با آنرا. بعضی وقتها دوست داریم چیزهایی دم دست داشته باشیم. شاید چون واسطه ای توانسته است تاثیر یک مدل فرهنگی را بر گوشه ای از ضمیر ناخودآگاه ما منعکس کند. شاید هم چون ما اینجوری هستیم وآنروزها که چیزها را بیشتر به کار می گرفتیم این همه چیز دم دستمان نبود.

ده چیز که من امروز از مونیکا لوینسکی یاد گرفتم

مونیکا لوینسکی با شهامت درباره “آبروریزی عمومی” حرف می زند.

[ted id=2217]

اینها چیزهایی است که من از تماشای این سخنرانی یاد گرفتم:

 1- هر کسی ممکن است در زندگیش مرتکب اشتباهی شده باشد و همیشه از انجام آن پشیمان.

2- شاید آبروی ریخته شده بر نگردد ولی با مهرورزی و همدردی می توان هر گذشته ای را پشت سر گذاشت و به زندگی ادامه داد.

3- این موضوع که آدمهای زیادی تلاش می کنند به قیمت ریخته شدن آبروی دیگران، توجه جلب کنند واقعیت دارد.

4- نداشتن پاور پوینت و عکس و همچنین استفاده از یادداشت کاغذی در یک سخنرانی حتی سخنرانی TED قابل قبول است.

5- صداقت و شهامت خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید تاثیر گذارند. حرف زدن درباره چنین چیزی شاید خیلی جرات بخواهد ولی غیر ممکن نیست.

6- نیازی به توجیه یا توضیح یا انکار اشتباهی که در گذشته اتفاق افتاده است وجود ندارد. خانم لوینسکی حتی یک کلمه هم در این راستا حرف نمی زند.

7- احساس شرم در انسان می تواند حتی از احساس عصبانیت شدیدتر باشد.

8- ظرفیت بشر برای قضاوت و توهین به همنوعان خودش را در سطح فردی، ملی و جهانی نباید دست کم گرفت.

9- شکنندگی بشر در برابر قضاوت و توهین شدن توسط همنوعان خودش را هم همینطور.

10- مونیکا لوینسکی یک بار دیگر به ما نشان می دهد که درد – به هر شکلی – می تواند الهام بخش و تاثیرگذار باشد.

خلق وبلاگ – گزینه جایگزین

دلایل زیادی برای خلق وبلاگ (blogging) وجود دارد. اگر کتاب امکان را خوانده باشید حتما متوجه شده اید که من به شکل خسته کننده ای تقریبا بعد از همه گزینه ها پیشنهاد کرده ام  که یک وبلاگ بسازید و تجربیاتتان را در آن منتشر کنید.

برخلاف تصور خیلی ها، یک وبلاگ صرفا ژورنالی برای انعکاس فعالیتها یا احساسات یا عقاید یا عکسهای ما نیست. رابطه بین وبلاگ و چیزی که هستیم و می شویم (در حالت ایده آل) بیشتر شبیه رابطه مرغ و تخم مرغ است تا شبیه رابطه روزنامه و خوانندگانش. من خودم بیشتر وقتها نمی توانم بگویم که وبلاگم فعالیتهایم را شکل می دهد یا تجربیاتم وبلاگم را.

وبلاگ
وبلاگ

وبلاگ بهترین امکانی است که اینترنت/فناوری اطلاعات تا به امروز برای بشر فراهم کرده است.”

(بدیهی است در همه جای این متن منظور من از وبلاگ جایی است که صاحبش به طور مرتب به آن محتوای ارزشمند اضافه می کند. ارزشمند هم برای خودش و هم برای مخاطبانش. داشتن یک اکانت روی یک پلتفرم وبلاگنویسی و گه گداری کپی کردن مقداری چرت و پرت روی آن کسی را واجد شرایط وبلاگ داشتن نمی کند.)

– خلق یک وبلاگ به شما کمک می کند (شما را مجبور می کند) که دائما یاد بگیرید. یک وبلاگ مانند یک معلم/مربی/مدیر شبانه روزی عمل می کند. فرقی نمی کند که موضوع وبلاگ شما چیست یا کدام گزینه را انتخاب کرده اید. چیزی که اهمیت دارد اینست که دائما در مسیر رشد و یادگیری باقی بمانید و لبه های امکان را بکاوید. من نمی گویم که این کار بدون خلق وبلاگ غیر ممکن است ولی خلق وبلاگ احتمالش را خیلی زیاد می کند.

– خلق یک وبلاگ به شما امکان ارتباط و گفتگو با آدمهای دیگر را می دهد. با آدمهایی که علایق و دغدغه های مشترک دارند. خوب ممکن است بگویید که شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک هم همین کار را ولی خیلی آسانتر انجام می دهند. شاید علایق و دغدغه های مشترک در هر دو جا یکی باشد ولی میزان اهمیت دادن (care) و تشنگی قطعا خیلی فرق دارد.

– یک وبلاگ جایی است برای بازی کردن، خلق، سرگرم شدن و لذت بردن. باز هم فرقی نمی کند که موضوع وبلاگ شما چیست. جامعه شناسی، عکاسی، آشپزی، کسب و کار، ادبیات، موسیقی یا جراحی قلب باز. مهم اینست که جایی دارید برای بازی و سرگرم شدن. به تنهایی و با دیگران.

–  سالهاست که مصرف کننده اطلاعات بوده اید. سالهاست که از اینترنت گرفته اید. حالا شاید زمان آن فرا رسیده باشد که چیزی به آن برگردانید. اگر فقط به یک نفر یک چیز یاد بدهید. اگر فقط برای یک نفر الهام بخش باشید. اگر فقط یک سؤال برای یک نفر ایجاد کنید. اگر فقط به بازیافت یک اندیشه کمک کنید. اگر فقط یکی از مؤلفه های امکان پذیر شدن چیزی بشوید.

 – خلق وبلاگ برای شما فرصتهای جدید ایجاد می کند. کی و چگونه اش را کسی نمی داند. ممکن است یک کار پیدا کنید. ممکن است شغلتان را تغییر بدهید. ممکن است با کسی دوست بشوید یا ازدواج کنید. ممکن است یک کسب و کار راه بیندازید. ممکن است یک کارگاه نجاری یا نقاشی دایر کنید. ممکن است شکارچی بشوید. البته برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش وجود دارد.

اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید و اگر فکر می کنید این مطلب کافی نیست و به کمک بیشتری نیاز دارید شاید این برنامه به شما کمک کند:

خلق وبلاگ – گزینه جایگزین

یکشنبه 25 آبان ساعت 3 تا 6 عصر

کارگاه یادگیری بدون آموزش – اصفهان 5 تا 7 آذر

من به همراه آیدین یاسمی پنجم تا هفتم آذر ماه کارگاهی با نام “یادگیری بدون آموزش در فرایند تفکر طراحی” برگزار خواهیم کرد. این برنامه به دعوت بنیاد ملی نخبگان اصفهان برگزار می شود ولی شما هم اگر در آن تاریخ در اصفهان هستید شاید بتوانید شرکت کنید.

این برنامه اولین برنامه از برنامه هایی است که روی سایت امکان معرفی می شوند. امکان فضایی است باز برای خیلی چیزها که امکان دارند.

مشاهدات من از کنگره سلولهای بنیادی

گزارش:

من آخر هفته ای که گذشت در برنامه ای شرکت داشتم به نام “کنگره سلولهای بنیادی”. این برنامه در سالن آمفی تئاتر مرکز قلب تهران با حضور 200-300 نفر که حدس می زنم بیشتر آنها پزشک بودند برگزار می شد. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور، اعضای هیئت علمی این کنگره را تشکیل می دادند. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور به مدت دو روز و نیم پشت تریبون به صورت بسیار فشرده مطالبشان را به همراه اسلایدهایی پراز متن و جدول و عدد ارائه می کردند. پنج پروفسور از آلمان و هلند و دیگر کشورهای اروپایی برای شرکت در این کنگره به ایران سفر کرده بودند.

برداشت من:

شرکت در چنین کنگره ای برای من دقیقا مثل این بود که برای جراحی قلب باز وارد بیمارستانی بشوم که در آن از سرنگ، آنتی بیوتیک، مسکن، گوشی پزشکی، داروی بیهوشی، مواد ضد عفونی کننده، آزمایش خون، نوار قلب، رادیولوژی و خیلی چیزهای دیگر استفاده نمی شود.

سؤال من اینست که در سال 2014 با این همه پیشرفت در فناوری اطلاعات از سخت افزار و نرم افزار گرفته تا زیرساختهای ارتباطی، چرا باید سیصد نفر از بهترین پزشکان کشور این شکلی وقتشان را ضایع کنند؟ منظورم از بهترین پزشکان متخصصینی هستند که تخصصشان کاهش یا درمان درد انسانهاست به کمک پیوند سلولهای بنیادی.

سؤال من اینست که متخصصینی که در علم پزشکی روی لبه علم و تکنولوژی حرکت می کنند، چطور ممکن است که در به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه خود، چنین در عهد بوق گیر کرده باشند؟ در عهد تی.وی. در عهد آمفی تئاتر. در عهد ارتباطات یکطرفه. در عهد سخنرانی.

سؤال من اینست که آیا از حضور سیصد (یا دویست یا صد یا حتی پنجاه) متخصص داخلی و پنج پروفسور خارجی بهتر از این نمی توان استفاده کرد؟

نشان دادن عکس مرکز …. و بعد ارائه آمار مربوط به تعداد پیوندهای سلولهای بنیادی انجام شده در آن مرکز توسط خانم دکتر …… در چند اسلاید چه ارزشی دارد؟ نه جدی؟ آیا این اطلاعات قابل ارائه بر روی وب سایت آن مرکز نیست؟ (اگر آن مرکز وب سایت داشته باشد.)

سؤال من اینست که چرا کاری را که براحتی می توان بر روی اینترنت انجام داد، در یک کنگره و با حضور فیزیکی انجام می دهیم؟

من مخالف برگزاری کنگره و کنفرانس (البته نه به عنوان یک قزوینی) نیستم ولی آیا واقعا در یک کنگره با حضور چنین متخصصینی کار بهتری نمی توان انجام داد؟ بهره بیشتری نمی توان برد؟

جواب: می توان.

چگونه؟

کافیست که متخصصین و پروفسورها و هر کسی که یافته ای یا تجربه ای برای به اشتراک گذاری دارد، آنرا بر روی وب سایت کنگره ( یک جستجوی ساده به شما نشان می دهد که کنگره سلولهای بنیادی وب سایت ندارد) ارسال نماید. البته چند هفته قبل از برگزاری کنگره. باید تاکید کنم که منظورم از وب سایت بستری است با قابلیت جستجو و کشف اطلاعات. بستری با هدف تولید و مصرف و رشد محتوا. نه چیزی که عمدتا برای خالی نبودن عریضه و نوشتن آدرسی روی بروشوری ساخته می شود. و منظورم از محتوای ارسالی چیزی است فراتر از فایل پاورپوینتی که تا به امروز در کنگره های عصر حجری ارائه می شده است.

از آنجایی که پزشکان در درمان دردهای بشری هیچ حد و مرزی نمی شناسند و علم پزشکی را بلند پروازانه جلو می برند، شایسته است که من هم مدینه فاضله ای را که از فضای تبادل اطلاعات و دانش و تجربه در ذهنم دارم بدون هیچ محدودیتی اینجا ارائه بدهم:

ایده آل اینست که هر متخصصی که حرفی برای گفتن دارد یا مطلبی برای ارائه، آنرا بر روی یک بستر (platform) ارسال نماید. البته نه یک هفته مانده به برگزاری کنگره ای یا کنفرانسی. بلکه هر زمانی که تجربه ای جدید کسب می شود یا کشفی جدید حاصل می گردد یا ایده ای جدید به ذهن می رسد. هر زمان که نطفه ایده ای شکل می گیرد یا ایده جدیدی متولد می گردد. نیازی به منتظر ماندن تا کنگره بعدی نیست. چرا هر متخصص (حداقل آنها که دغدغه به اشتراک گذاشتن مطالب و تجربیاتشان را با دیگران دارند) نباید یک وبلاگ داشته باشد؟

هر مطلب، هر ویدئو، هر عکس، هر داستان می تواند تعدادی برچسب داشته باشد. و تعدادی لینک به مطالب همان شخص یا اشخاص دیگر. به همین سادگی. مطالب یا محتوا به همین سادگی قابل کشف و جستجو می شوند. حالا دیگر کافیست لینک وبلاگ (یا هر بستر دیگری از) شرکت کنندگان یک کنگره به همراه یک ابر برچسب از نوشته ها و تجربه های آنها در وب سایت کنگره قرار بگیرد.

به این ترتیب وب سایت کنگره پلی خواهد بود بین یک جستجوگر در آن زمینه خاص (سلولهای بنیادی) از یک طرف و از طرف دیگر آدمهایی که به علت سالها تحقیق و تمرین و تجربه و آزمون و خطا در آن زمینه خاص حرفی برای گفتن دارند. پلی که فراتر از یک موتور جستجو، وعده دور هم جمع شدن چنین آدمهای برجسته ای در یک زمان و مکان خاص و امکان گفتگو با آنها را هم می دهد.

این یک داستان علمی تخیلی نیست. کاملا عملی است. سالیان سال است که عملی شده است. هزینه ای هم ندارد. این معجزه چند سالی است که اتفاق افتاده است. ما در عصر انقلاب اطلاعات زندگی می کنیم. خودتان را به خواب نزنید. همانطور که همه پذیرفته اند که پنیسیلین کشف شده است. و واکسن فلج اطفال و اشعه ایکس و داروی بیهوشی و قلب مصنوعی و سلولهای بنیادی و جراحی از راه دور و چرخیدن زمین به دور خورشید و مساوی بودن تعداد دنده های زن و مرد و خیلی چیزهای دیگر.

با این فرض من شرکت کننده می توانم با صرف یکی دو ساعت وقت بر روی وب سایت کنگره 1- موضوعات و مطالب مورد علاقه خودم را پیدا کنم. 2- آدمهای صاحب آن تجربیات و مطالب را شناسایی کنم. 3- درباره تاریخچه و سوابق علمی، مطالعاتی، فرهنگی، فردی آن آدمها کمی مطالعه کنم. 4- لیستی از سؤالهایی را که دوست دارم از آن آدمها بپرسم تهیه کنم.

در مدینه فاضله ای که من آرزو می کنم، سالن کنگره مثل سالن سینما طراحی نشده است. چون قرار نیست در آن فیلم سینمایی یا تئاتر یا موسیقی زنده پخش بشود. سالن کنگره فضایی است که در آن آدمها می توانند راه بروند. جایی که بتوانند در گروههای کوچک (3-4 نفره) بر حسب موضوع مورد علاقه شان دور یک میز بنشینند و با هم به گفتگو بپردازند.

جستجو. گفتگو. کشف. الهام بخشی. گفتگو. آمیزش ایده ها. گفتگو. تصمیم و برنامه ریزی برای همکاریهای مشترک. گفتگو. جلب توجه. جلب اعتماد. گفتگو. کنجکاوی. پرسشگری. درک بیشتر. گفتگو.

در یک رابطه انسانی. اگر از کامپیوتر و اینترنت خوب استفاده کنیم، تنها کاری که برای آدمها در یک کنگره باقی می ماند لذت بردن و الهام گرفتن و یاد گرفتن از یک رابطه انسانی است. چرا آدمها در انجام وظایف کامپیوترها تا این حد اصرار دارند؟ نه جدی؟

مؤخره:

این بیماری فقط محدود به کنگره سلولهای بنیادی نیست. سال قبل در کنفرانس تله مدیسین شرکت کرده بودم که آنهم به همین منوال برگزار شد. کنفرانس “تله” مدیسین! حدس می زنم اگر کنگره “اشتراک اجتماعی اطلاعات” هم برگزار بشود (گردهماییهای زیادی با عناوینی مانند مدیریت دانش و غیره برگزار شده و باز هم به تناوب می شود) به همین مرض مبتلا خواهد بود. این مرض یک اپیدمی است که گریبانگیر هر جلسه، هر سمینار، هر کنگره، هر کنفرانس و اصولا هر گردهمایی است که آدمها با هدف به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه هایشان تشکیل می دهند.

می پرسید این بیماری یا ریشه اش چیست؟

نمی دانم ولی شاید شبیه همان چیزی باشد که در گذشته آدمها درباره ریشه بیماریها باور داشتند:

– ورود یک جسم خارجی به بدن توسط نیروهای ماوراءطبیعی

– جادو

– تسخیر روح

– پارس ناگهانی یک سگ

– چشم بد

– برخورد با یک روح سرگردان

مطالب مرتبط:

جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

سواد اطلاعاتی چیست؟

برچسب می زنم پس هستم

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

ده پیش نیاز یادگیری

بیش آموختگی و مشکلاتش

شما که دارید این مطلب را می خوانید به احتمال زیاد مثل نویسنده آن یک “بیش آموخته” هستید.

 

تو یک بیش آموخته هستی

YOU ARE OVER EDUCATED

اولین آشنایی جدی من با اصطلاح over educated زمانی بود که چند سال پیش برای گرفتن شغل نظافتچی توی شرکتی در کانادا رزومه فرستادم. چند روز بعد عبارت فوق را در جواب ایمیلم دریافت کردم.

کسی که رزومه من را به دلیل بیش آموخته بودن رد کرده بود کاملا حق داشت. من برای نظافت یک دفتر کار یا هر جای دیگری بیش آموخته بودم. هنوز هم هستم. نه به دلیل مدرک دانشگاهیم. چراکه من در رزومه ای که برای شغل نظافتچی فرستاده بودم کلمه ای از مدرک و تخصصهای مرتبط ننوشته بودم. پس یارو از کجا فهمید که من بیش آموخته هستم؟ چه اشکالی داشت که من بیش آموخته دفتر کارشان را نظافت کنم؟ مگر بیش آموختگی چه اشکالی دارد؟ چه آسیب یا ضرری ممکن است به کسی برساند؟ من از آن روز دارم به این سؤالها و سؤالهای مشابه فکر می کنم.

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که ما از سنین خیلی کم مورد آموزش قرار می گیریم. اینجا باید تاکید کنم که مورد آموزش قرار گرفتن با یادگیری دو مقوله اساسا متفاوت هستند. مورد آموزش واقع شدن مثل مورد حمله واقع شدن. یا مورد تجاوز واقع شدن. ما از سنین خیلی کم “مورد آموزش” قرار می گیریم. مدرسه. کلاس. کلاس. کلاس. مدرسه. آموزشگاه. دانشگاه. کلاس. کلاس خصوصی. تور آموزشی. کمپ آموزشی. آموزش نظامی. آموزش حین خدمت. آموزش متوسطه. آموزش عالی. آموزش تکمیلی. آموزش رانندگی. آموزش مهارتهای زندگی. آموزش جنسی. آموزش. آموزش. آموزش.

در این فرایند، بیشتر (99 درصد) خزعبلاتی که به ما آموزش داده می شود بی ربط است. مثل انتگرال گرفتن. مثل مساحت چین. مثل برنامه نویسی به زبان ماشین. مثل فرمول شیمیایی مواد آلی. مثل خیلی چیزهای دیگر. بی ربط می گویم نه بی فایده. ممکن است فایده داشته باشد ولی برای شخص خاصی در زمان و مکان خاصی. آن شخص به احتمال 99 درصد، شخص مورد آموزش نیست.

پدیده جالب توجه دیگر اینست که سازمان آموزش دهنده، با مکانی برای یادگیری اشتباه می شود. منظورم از سازمان آموزش دهنده همه اماکن آموزش عمومی است. مدرسه، دانشگاه، مؤسسات آموزشی. اعم از دولتی و آزاد و غیر انتفاعی و داخلی و خارجی و غیره. اینها همه “شبه دکانهایی” هستند که پکیج های آموزشی می فروشند. شبه دکان از این جهت که دکان از دو کان (رکن) ارائه یک ارزش برای مشتری و ارتباط با مشتری ساخته می شود. ارزشی که یک دانشگاه برای مشتریانش ایجاد می کند چیست؟ اشتغالزایی برای کارمندان و اساتیدش؟ نه جدی؟ در چه ارتباطی این ارزش ارائه می شود و این ارتباط در طول زمان چگونه حفظ می شود و توسعه می یابد؟

نتیجه اینکه فرد بیش آموخته تصور توهم آلود و مخدوشی از دنیای واقعی پیدا می کند. یکی از بامزه ترین این توهم ها شکایت از نبودن کار برای جوانان تحصیل کرده توسط خود یا والدینشان است.

داستان از این قرار است که کارهایی (شغلهایی) که در یک محیط وجود دارد – چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح یا پیچیدگی – بیانگر واقعیتهای آن محیط است. بد یا خوب. واقعیت مثل تعداد دخترهای مجرد در سن ازدواج. واقعیت مثل میزان برداشت گندم دیم در سال 1392. البته که می توان با کارآفرینی این واقعیت را به واقعیت دیگری تغییر داد ولی توسط چه کسانی و با چه شرایطی و در چه فرایندی؟

خریدن یک بسته آموزشی (فرقی نمی کند که یک دوره 2 روزه باشد یا یک مدرک دکترا) از یک شبه دکان آموزشی هیچ ارتباطی به دینامیک عرضه و تقاضای بازار کار در یک جامعه ندارد. همانطور که هیچ ارتباطی بین خریدن یک دستگاه مرسدس بنز با بازار مسافرکشی وجود ندارد.

درک این مفهوم ساده که پدربزرگ های من و شما آنرا به راحتی می فهمیدند و در زندگیشان جاری بود، برای فرد بیش آموخته غیر ممکن است.

 

بیش آموخته

مشکلات بیش آموخته ها به بیکاری یا بی پولی یا مقروض بودن محدود نمی شود. بیش آموخته ها اصولا در محیطی که زندگی می کنند وصله ناجور به حساب می آیند. توی روابط اجتماعی فیت نمی شوند. هم آنها دیگران را بی فرهنگ می پندارند و هم دیگران آنها را عجیب و غریب (یا بی شعور). بیش آموخته اگر شاغل هم باشد معمولا دیگران به خصوص مدیران بالادستیش را به بی سوادی محکوم می کند. او باهوش تر است و از آنها بیشتر می داند. اگر از آدم بیش آموخته بپرسید سر کارش دقیقا چه کاری انجام می دهد، بهترین جوابی که می تواند بدهد اینست که با کامپیوتر کار می کند. بیش آموخته مشکلات و ضعفها را می داند و می بیند و می تواند آنها را تحلیل کند و درباره آنها تئوری بدهد و عاملانش را شناسایی بکند، ولی دریغ از یک قدم برای حل آن مشکلات. دیوار عظیمی بین آدم بیش آموخته و واقعیت آدمهایی که قرار است با آنها زندگی کند وجود دارد. دیواری که با سالها آموزش خواسته و ناخواسته و صدها لایه از خزعبل و ترس و دروغ و توهم و غرور و تعصب و توقع بنا شده است. جامعه او را درک نمی کند. مردم بی فرهنگند. مام وطن برای ایجاد شغل برای بیش آموخته ای چون او به اندازه کافی توسعه نیافته است.

درسهایی که از زندگی واقعی در محیط واقعی و در رابطه با آدمهای واقعی (خارج از محیط شبه دکانهای آموزشی) یاد می گیریم تا سالهای سال باید به زدودن این لایه های آموزش یافته اختصاص یابد. فرایندی که خیلی وقتها تلخ و دردناک است. فرایندی که بسیاری از بیش آموخته ها ترجیح می دهند هرگز به آن قدم نگذارند.

 

It is incredible how much harm is done when the seeds of wrong notions are laid in the mind in those early years, later on to bear a crop of prejudice; for the subsequent lessons, which are learned from real life in the world have to be devoted mainly to their extirpation.
“To unlearn the evil” was the answer, according to Diogenes Laertius, Antisthenes gave, when he was asked what branch of knowledge was most necessary; and we can see what he meant.

~Arthur Schopenhauer

 

پانوشت

جستجوی “بیش آموخته” بر روی گوگل هیچ نتیجه ای برنگرداند. شاید شخص دیگری قبل از من آنرا بکار برده باشد ولی من از آن بی اطلاعم. شاید اصطلاح over educated معادل بهتری در زبان فارسی داشته باشد که من از آن بی اطلاعم. فرقی هم نمی کند چون در هر صورت من و شما بیش آموخته هستیم.

 

مطالب مرتبط

ای زمین بر قامت رعنا نگر زیر پای کیستی؟ بالا نگر

تنها روش باهوش شدن

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

 

مطلب مرتبط بعدی

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

 

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

احسان اینجا چند سؤال خوب پرسیده است:

“به نظرت کتاب خواندن همون علم زدگی نیست که درباره‌اش نوشتی؟
آیا زیاد کتاب خواندن همون علم زدگی هست؟ ملاک زیاد کتاب خوندن چیه؟ اگر من درباره موضوعی 10 کتاب بخوانم علم زده‌ام؟
اگر بعد از خوندن اون کتاب‌ها دست بعمل نزم تغییر نکنم و بروم سراغ خوندن کتاب‌های دیگه آیا علم زده‌ام؟
اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟
اصلاً چه فرقی هست بین آدمی که مطالعه می‌کنه و به علمی که بدست آورده عمل نمیکنه با کسی که مطالعه نمی‌کنه؟”

 

قبل از پاسخ به این سؤالها باید کمی دقیقتر به فرایند مطالعه (یا هر فعالیت دیگری با هدف مصرف اطلاعات) نگاه بکنیم. دو مؤلفه مهم در مصرف اطلاعات توجه و تمرکز است که ابتدا به آنها می پردازم.

توجه از کجا می آید؟

ما به چه چیزهایی توجه می کنیم؟ چرا بعضی چیزها بیشتر از چیزهای دیگر توجه ما را به خود جلب می کنند؟ چرا بعضی ها کم توجه یا بی توجه هستند؟ برای اینکه بتوانیم به این پرسشها پاسخ بدهیم ابتدا باید با مکانیزم “خودآگاهی” یا ذهن یا consciousness بیشتر آشنا بشویم.

خودآگاهی را می توان به کاسه ای تشبیه کرد که در آن اطلاعاتی از درون و بیرون یک موجود زنده به گونه ای قابل ارزیابی ارائه می شوند. فرایندی که می تواند منجر به انجام یک (یا چند) عمل توسط بدن موجود زنده بشود. در این کاسه همه احساسات، برداشتها، ایده ها و افکار پردازش می شوند و مورد ارزیابی و اولویت بندی قرار می گیرند. بدون این کاسه اگرچه ما هنوز از اتفاقاتی که دور و برمان می افتد خبردار می شویم ولی به آنها واکنش غریزی نشان خواهیم داد. به کمک کاسه خودآگاهی است که می توانیم اطلاعات دریافتی از حواس خود را ارزیابی کنیم و از روی اختیار و انتخاب یک واکنش مناسب نشان بدهیم. ما همچنین می توانیم اطلاعاتی را ابداع کنیم که هرگز قبلا وجود نداشته اند. خودآگاهی ما را قادر می کند خیالبافی کنیم، دروغ بگوییم، شعر بسراییم و نظریه های علمی بدهیم.

معنی خودآگاه بودن چیست؟ خودآگاه بودن به طور ساده به این معناست که ما از یک سری اتفاقات (مانند حواس، احساسات، افکار و نیات) آگاه می شویم و می توانیم جریان آنها را هدایت کنیم. در مقابل زمانی که خواب می بینیم بعضی از همین اتفاقات وجود دارند ولی از آنجاییکه ما قادر به کنترل آنها نیستیم می توان گفت که خودآگاه نیستیم. برای مثال من ممکن است خواب ببینیم که یکی از نزدیکانم تصادف کرده است، توی خواب از این اتفاق ناراحت بشوم و آرزو کنم که ایکاش می توانستم به او کمک کنم. همانطور که می بینید من توی خواب اطلاعات مربوط به تصادف را دریافت کرده ام، دچار احساس ناراحتی شده ام و حتی نیت کمک کردن هم داشته ام ولی من توی خواب قادر به انجام هیچ کاری که حاصل از فرایند فوق باشد نبوده ام. توی خواب (رویا) ما به یک سناریوی اطلاعاتی محدود هستیم و با اراده نمی توانیم آن را تغییر بدهیم. اتفاقاتی که خودآگاهی را می سازند (مانند چیزهایی که می بینیم، حس می کنیم، فکر می کنیم، می خواهیم و غیره) در حقیقت اطلاعاتی هستند که ما قادر به دستکاری و استفاده از آنها می باشیم.

اتفاقات خارجی (مثلا صدایی که در این لحظه در گوشه غربی پل خاجوی شهر اصفهان به گوش می رسد) برای ما وجود ندارند مگر آنکه از آنها با خبر بشویم. به عبارت دیگر خودآگاهی متناظر با تجربه ذهنی ما از واقعیت است. با وجود اینکه همه چیزهایی که احساس می کنیم، استشمام می کنیم، می شنویم یا به خاطر می آوریم یک کاندید بالقوه برای ورود به خودآگاهی ما هستند ولی تجربه هایی که در عمل به خودآگاهی می رسند بسیار کمتر از آنهایی هستند که از دایره آن بیرون می مانند. درست است که خودآگاهی مانند یک آینه وقایعی را که خارج از بدن ما یا درون سیستم عصبی ما اتفاق می افتند، منعکس می کند ولی این کار را به صورت انتخابی (سلیقه ای) انجام می دهد و در حقیقت واقعیت خودش را به آنها تحمیل می نماید. انعکاسی که آینه خودآگاهی از وقایع بیرون و درون ارائه می دهد چیزی است که به آن زندگی می گوییم. جمع همه چیزهایی که از تولد تا مرگ می شنویم، می بینیم، احساس می کنیم، امید می بندیم و رنج می کشیم. اگرچه ما باور داریم که چیزهای زیادی خارج از کاسه خودآگاهی ما وجود دارند ولی فقط برای آنهایی که به آن وارد می شوند شاهد عینی داریم.

حال می توانیم بگوییم که توجه کردن به چیزی معنیش اینست که آن چیز (مانند یک فکر، احساس یا نیت) در یک زمان مشخص به کاسه خودآگاهی ما وارد شده است. مثلا من در این لحظه دارم به پشتی صندلی، مانیتور، کیبورد، مفهوم توجه، یک چک برگشتی و قرار ساعت ششم توجه می کنم. یک لحظه به صدای کولر هم توجه کردم ولی همین باعث شد که توجهم را به چک برگشتی از دست بدهم. به علاوه دارم سعی می کنم به کاسه خودآگاهی خودم هم توجه کنم.

نکته مهمی که وجود دارد اینست که ظرفیت کاسه خودآگاهی ما بسیار محدود است. خودآگاهی را می توان به یک حافظه موقت (RAM) تشبیه کرد که در هر لحظه (حدودا)  فقط هفت بیت (تکه) از اطلاعات (مانند صدا، تصویر یا تغییرات قابل تشخیص در احساسات یا افکار) در آن جا می شود. زمان لاز م برای جداسازی یک مجموعه از اطلاعات با مجموعه بعدی چیزی حدود 18/1 ثانیه است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در یک ثانیه ما می توانیم فقط 126 بیت از اطلاعات را به خودآگاهیمان وارد کنیم. 7560 بیت در دقیقه. نیم میلیون بیت در ساعت. و در بهترین حالت 185 میلیارد بیت برای یک زندگی 70 ساله با متوسط 16 ساعت بیداری در روز.

پذیرش این موضوع که توجه ما به عنوان یک منبع محدود است و مانند سایر منابع محدود نیاز به مدیریت دارد، اولین قدم ما در افزایش توجه است به چیزهایی که می خواهیم و کاهش توجه به چیزهایی که نمی خواهیم. ما نمی توانیم هم بدویم، هم آواز بخوانیم و هم حساب و کتاب بکنیم. ما نمی توانیم همزمان به حرفهای چهار نفر توجه کنیم. نمی توانیم چون ذهن ما ظرفیت محدودی دارد.

بنابراین برای اینکه بتوانیم به چیزی توجه کنیم در درجه اول باید یک جای خالی برای آن چیز در کاسه خودآگاهی ما وجود داشته باشد. خالی نگه داشتن کاسه خودآگاهی (از اطلاعات غیر ضروری) یا مدیریت ذهن مهارتی است که نیاز به تمرین دارد. مهارتی که از دیر باز در بسیاری از فرهنگها به خصوص فرهنگهای شرقی یک فضیلت برجسته شناخته می شده است.

حال این سؤال مطرح می شود که بعد از اینکه چیزی وارد خودآگاهی ما شد برای چه مدت زمانی و با چه ترتیب و اولویتی آن را قبل از اینکه با چیز دیگری جایگزین کنیم،  در آنجا نگه می داریم؟ جواب به این سؤال تا حدود زیادی تعیین کننده میزان تمرکز ما را بر روی یک چیز می باشد. مسلما ما برای همه اطلاعاتی که به خودآگاهیمان راه پیدا کرده اند به یک میزان انرژی صرف نمی کنیم. مثلا من در این لحظه بیشتر انرژی ذهنیم را برای نوشتن این مطلب صرف می کنم و بخش ناچیزی از آن صرف حس کردن پشتی صندلیم می شود. تمرکز هم مانند توجه مهارتی است که فقط از راه تمرین زیاد بدست می آید. در دنیایی که حجمی باور نکردنی از اطلاعات به رایگان در اختیار ما قرار دارد، انتخاب بهینه اطلاعاتی که شانس ورود به کاسه خودآگاهی ما را پیدا کنند و تمرکز بر روی پردازش آنها با هدف رسیدن به نتایج مطلوب، کار چندان آسانی نیست.

 

حال که تاحدودی با خودآگاهی، توجه و تمرکز آشنا شده اید می توانید کمی دقیقتر به فرایند هضم اطلاعات نگاه کنید. کاسه خودآگاهی خود را به معده تان تشبیه کنید. غذا وارد معده می شود. بخشی از آن به شکل مؤلفه های مفید برای بدن مثل ویتامین، پروتئین، املاح معدنی و غیره جذب بافتها و سلولها می شود و بخشهای اضافی هم از بدن دفع می شود. اطلاعات وارد کاسه خودآگاهی ما می شود. از منابع مختلف به روشهای گوناگون. بخشی از آن به اشکال مختلف مانند تصمیم گیری، یادگیری یک مهارت، ایجاد یک رابطه و غیره جذب می شود. بخشهای زیادی هم بدون استفاده دفع می شود. مثل بیشتر اخباری که از تلویزیون یا روزنامه دریافت می کنیم.

زمانیکه فرایند هضم دچار اختلال می شود دو مشکل عمده برای معده ممکن است بوجود بیاید: یبوست و اسهال.

 

اسهال

در یبوست غذای خورده شده بدون هضم مناسب توی معده گیر می کند. نه قسمتهای مفید به درستی جذب می شود و نه قسمتهای زاید به درستی دفع. غذا توی بدن ما گیر می کند. در اسهال عکس این ماجرا اتفاق می افتد. غذای وارد شده بدون اینکه هضم شود و بدن از چیزهای مفید آن بهره ببرد دفع می شود.

علم زدگی از این نظر بیشتر به اسهال شبیه است. چندین هزار ساعت کلاسهای دانشگاهی. چندین ساعت در روز مطالعه. روزنامه. کتاب. اینترنت. همه چی. اطلاعات از یک طرف وارد کاسه خودآگاهی فرد می شود و از طرف دیگر بدون تمرکز کافی خارج می شود. بدون اینکه فرصت هضم آن اطلاعات را پیدا کند. بدون اینکه از آن اطلاعات بهره ای ببرد.

احسان پرسیده است:

“اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟”

این سؤال تقریبا مثل اینست که بپرسید: “چطور آبگوشت را هضم کنیم؟” جدی.

به نظر من کسی نمی تواند روشی برای عملی کردن مطالب “کتابها” ارائه بدهد. هرچند که کتابهای متعددی در زمینه بهتر کتاب خواندن نوشته شده است. نکته اینست که این موضوع نه تنها به مطالب یک کتاب خاص، بلکه به شرایط منحصر بفرد خواننده آن نیز بستگی دارد. شرایط زمانی و مکانی. شخصیت، فرهنگ، تجربیات شخصی، مطالعات قبلی و خیلی چیزهای دیگر.

سؤال بهتر اینست که:

“چطور برای انجام یک عمل کتابهای (بهتر است بگویم اطلاعات) خوب مرتبط را پیدا کنیم و از آنها استفاده کنیم؟”

همانطور که بدن ما برای رفع گرسنگی و دریافت چیزهایی که لازم دارد اول از همه احساس گرسنگی را به مغز می فرستد و بعد از اینکه ما غذا می خوریم مواد مورد نیازش را جذب می کند.

داشتن سواد اطلاعاتی به معنی اینست که اول از همه ما قادر هستیم گرسنگی خود را تشخیص بدهیم. متاسفانه در زمینه یافتن و استفاده از اطلاعات آدمها به خوبی یافتن و جذب غذا عمل نمی کنند.

کتاب خواندن همان علم زدگی نیست. زیاد کتاب خواندن هم همینطور. هیچ ملاکی برای زیاد کتاب خواندن وجود ندارد. تنها ملاک، جذب و درک اطلاعات دریافتی است. این جذب و درک حتی لزوما به معنای یک عمل فیزیکی قابل مشاهده از خارج نیست. مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. جذب اطلاعات می تواند به معنی بزرگتر و پیچیده تر شدن شبکه های عصبی درون مغز ما باشد.

این رشد می تواند با مطالعه یک کتاب جدی علمی کت و کلفت اتفاق بیفتد. یا با خواندن یکی از این جملاتی که اخیرا شهرداری روی بیل بوردهای شهر می نویسد. مثل “اگر دلمان قرص باشد نباید از دردسر بترسیم.” این رشد می تواند با خواندن یک مجموعه از کلمات اتفاق بیفتد. یا با تماشای یک فیلم. یا با شنیدن یک آهنگ. یا با نگاه به یک پرنده. یا با استشمام یک گل. شکل اطلاعاتی که وارد کاسه خودآگاهی ما می شود در درجه دوم اهمیت قرار دارد. همانطور که برای دریافت پروتئین مواد گوناگونی را می توان خورد. چیزی که در درجه اول اهمیت قرار دارد حس کردن گرسنگی است.

 

مؤخره

بیماری مسمومیت و استفراغ اطلاعاتی بدلایل شخصی از این مطلب حذف گردید.

 

مطالب مرتبط:

ملاحظاتی درباب ندیدن کدو

مطلب مرتبط آینده

ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

 

پانوشت

آن نیاز مریمی بودست و درد            که چنان طفلی سخن آغاز کرد
جزو او بی او برای او بگفت             جزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت ای رهی        منکری را چند دست و پا نهی
ور نباشی مستحق شرح و گفت          ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت
هر چه رویید از پی محتاج رست        تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سماوات آفرید               از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی دوا آنجا رود               هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود           هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست              تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزاید طفلک نازک گلو                  کی روان گردد ز پستان شیر او
رو بدین بالا و پستیها بدو                  تا شوی تشنه و حرارت را گرو
بعد از آن بانگ زنبور هوا                 بانگ آب جو بنوشی ای کیا
حاجت تو کم نباشد از حشیش              آب را گیری سوی او می‌کشیش
گوش گیری آب را تو می‌کشی             سوی زرع خشک تا یابد خوشی
زرع جان را کش جواهر مضمرست     ابر رحمت پر ز آب کوثرست
تا سقاهم ربهم آید خطاب                    تشنه باش الله اعلم بالصواب

~ مولانا