بایگانی دسته: یادگیری

چیزهایی که در سفر به پارک ملی خبر یاد گرفتم

هوا داشت تاریک می شد که به روستای گزم – یکی از چند روستای واقع شده در منطقه حفاظت شده پارک ملی خبر – رسیدیم و آقای ر را در حالیکه مشغول بردن گوسفندهایش به آغل بود پیدا کردیم. آقای ر نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ما را تحویل گرفت و به خانه اش که در همان نزدیکی بود هدایت کرد. یک خانه سنگی کوچک که با یک دیوار سنگی تا کمر احاطه شده بود. در ورودی فاصله بین دو سنگ عظیم بود که خدا می داند چطور آنها را به آنجا حمل کرده بودند و چطور بقیه سنگهای دیوار را خشکه چین با آن زیبایی و ظرافت به آنها متصل.

به دعوت زن آقای ر داخل یکی از اتاقها نشستیم که با چند تکه پتو و چند گلیم کوچک فرش شده بود. هر گلیم با اندازه و رنگ و نقش متفاوت. یکی از دیگری زیباتر. سه طاقچه بزرگ در دل دیوارهای قطور سنگی با ابعاد متناسب به اتاق جلوه خاصی می دادند. مخصوصا که چیز زیادی روی طاقچه ها نبود ( به جز یک وافور و کتاب تعبیر خواب کنارش) و کف اطاق هم همینطور. شاید به همین دلیل در نگاه اول آن اتاق کوچک و تمیز بزرگتر از اندازه واقعیش به نظر می رسید. حتی با وجود یک تلویزیون کوچک گوشه اتاق. گچ دیوار اتاق سیاه وسفید سورئالی داشت از شومینه وسط اتاق که بدون هیچ برجستگی دودکشش داخل دیوار پهن سنگی اتاق بود و جای آتشش یک کاسه کوچک گلی زیر دودکش.

روبروی شومینه دری بود که به اتاقی دیگر راه داشت و با پرده ای از آن جدا می شد و روبروی این در پرده ای، در دیگری بود که اتاق دیگر را به یک پستو متصل می کرد. من در طول اقامتمان پایم را توی اتاق دیگر یا پستو نگذاشتم. هر دو اتاق به بالکنی سیمانی که یک پله از کف حیاط بالاتر بود راه داشتند و اتاق سوم با دو متر بیرون زدگی از عرض این دو اتاق فقط یک در مستقل داشت به بالکن. این بنای ال شکل در خانه های دیگر روستا هم تکرار شده بود.

تازه نشسته بودیم به درک فضا و گرفتن سلفی با وافور روی طاقچه که خانم ر با یک سینی لیوان شربت از ما پذیرایی کرد و پیشنهاد اینکه به شوهرش بگوید گوسفندی برای شام سر ببرد. خانم و آقای ر با اصرار شدید ما قبول کردند که گوسفند سر نبرند و همه نشستیم توی بالکن به حرف زدن و نوشیدن چای دور یک منقل برنجی کوچک و زیبا که خانم ر از یک طرف از آن برای گرم نگه داشتن کتری و قوری چای استفاده می کرد و آقای ر از طرف دیگر برای گرم نگه داشتن حقه وافورش.

خیلی زود خواهر و خاله آقای ر هم به جمع ما اضافه شدند و درد دلها شروع شد. خشکسالی، فشار سازمان محیط زیست در محدود کردن چراگاه و بستن چاه های آب، کاهش قیمت یا فروش نرفتن محصولات اصلی دامداری از جمله کرک بزها و خودشان، مهاجرت جوان ها از روستا، شکار بی رویه، عدم بکارگیری نیروهای محلی توسط سازمان محیط زیست و الخ.

این داستان را قبل از اینکه به گزم برسیم از دیگران و در روستاهای دیگر هم شنیده بودیم: سازمان محیط زیست نمی تواند بدون کمک مردم محلی از یک پارک ملی 170 هزار هکتاری محافظت کند و در چند دهه اخیر تلاشها و سیاستهایش برای بیرون کردن عشایر و روستاییان و محدود کردن و مبارزه با آنها تنها نتیجه معکوس داشته است. گله های کل و بز و قوچ و میش نه تنها حفظ نشده اند بلکه تعداد آنها بسیار کم شده است. خودشان را شکارچیان بی رویه شکار می کنند و محیط زیستشان را گردشگران زیر و رو. گرداشگرانی که به دنبال زیره و قارچ و تخم کبک و پسته وحشی و بادام کوهی و هر خوردنی دیگری که در این پارک ملی قابل برداشت است، جاده های خاکی پارک را با ماشینهایشان در می نوردند و هر چه که دستشان برسد می کنند و می برند و آتش می زنند.

آقای جرد دیاموند در فصل چهاردهم کتاب فروپاشی این سؤال را از قول یکی از دانشجویانش مطرح می کند که: “چطور یک جامعه می تواند چنان تصمیم فاجعه آمیزی برای قطع همه درختانی که حیات جامعه به آنها وابسته است بگیرد؟” (اشاره به جامعه جزیره ایستر است که همه درختان نخل جزیره را برای ساخت مجسمه های سنگی غول پیکر قطع کردند.)

سؤال دیگر اینست که کسی که آخرین درخت را قطع کرده در حین انجام این کار چه فکری کرده یا چه چیزی گفته است؟

سؤال دیگر اینست که آیا اگر صد سال دیگر هنوز آدمهایی زنده مانده باشند آیا آنها هم همان کوری و بلاهت را در تصمیم های امروز ما می بینند که ما امروز با نگاه به تصمیم های جامعه جزیره ایستر می بینیم؟ یا با نگاه به تصمیم های شاهان و شاهزاده های قاجار؟

نویسنده کتاب فروپاشی یک سلسله از عوامل تاثیرگذار بر شکست تصمیمهایی که یک گروه از جامعه می گیرد پیشنهاد می کند:

1- ناتوانی یک گروه برای پیش بینی وقوع یک مشکل در آینده

2- ناتوانی یک گروه برای درک مشکل بعد از وقوع آن مشکل

3- ناتوانی یک گروه در تلاش برای حل مشکل بعد از درک آن

4- شکست یک گروه در حل یک مشکل حتی پس از تلاش برای حل آن

پیش بینی یک مشکل در آینده در بسیاری مواقع به دلیل نداشتن تجربه قبلی از آن امری است غیر ممکن. استعمارگران بریتانیایی که در اوایل قرن نوزده روباه و خرگوش را به محیط زیست استرالیا معرفی کردند ایده ای از عمق و گستره فاجعه ای که این کار در سالها و حتی قرنهای آینده برای آن اقلیم به ارمغان می آورد نداشتند. قاعدتا با همین استدلال پیش بینی عواقب بیرون راندن بومی های پارک ملی خبر که قرنها قبل از پارک ملی شدنش آنجا زندگی می کرده اند برای مدیران سازمان محیط زیست سی چهل سال پیش میسر نبوده است. مثالهای زیادی از این دست در حوزه های مختلف وجود دارد. دیدن اشتباهات در گذشته یک چیز است و پیش بینی مشکلات در آینده چیز دیگر.

جوامع به دلایل مختلف مشکلاتشان را حتی پس از وقوع به درستی درک نمی کنند. تمایل به ساده سازی ریشه وقوع مسائل و همچنین جابجایی علت و معلول از جمله این دلایل هستند. دلیل دیگر اینست که در بسیاری از مواقع یک مشکل به کندی و با فراز و نشیب در طول یک بازه زمانی طولانی نمایان می شود. مثل کهولت سن و از دست رفتن نیروی جوانی. یا مثل گرم شدن زمین. یا مثل بیابان شدن استان کرمان در ده سال آینده و بقیه ایران در بیست سال آینده. ( این آخری به نقل از هفته نامه استقامت که من و جواد شب آخر سفرمان از یک کتابفروشی در کرمان گرفتیم.)

آقای جرد دیاموند اصطلاح “فراموشی چشم انداز” (landscape amnesia) را برای توضیح این پدیده که آدمها فراموش می کنند یک منطقه سی چهل سال پیش چه شکلی بود بکار می برد. شاید کسی که آخرین درخت جزیره ایستر را قطع کرد چشمانش به لختی چشم انداز آن عادت کرده بوده است. یا کسی که در حال تراشیدن باقیمانده جنگلهای مازندران است. یا کسی که آخرین بازماندگان کل و بز پارک ملی خبر را شکار می کند.

عامل سوم که نویسنده کتاب فروپاشی آنرا به عنوان عامل عمده در میان سلسله عوامل فوق الذکر بیان می کند اینست که آدمها حتی پس از درک و پذیرش یک مشکل تلاشی در جهت کم کردن یا از بین بردن آن نمی کنند.

یک دلیل این عامل چیزی است که اقتصاد دانان آنرا رفتار منطقی یا رفتار توجیه پذیر یا rational behavior می نامند.

برای مثال وضعیت پارک ملی خبر را در نظر بگیرید که گروه های مختلفی از مواهب خداداد ( و ملی) آن بهره برداری می کنند. چه کسی می تواند منطقی بودن این استدلال را که “اگر من آن قوچ را شکار نکنم شکارچی دیگری آنرا شکار خواهد کرد” زیر سؤال ببرد؟

این بازی برنده-بازنده و تضاد منافع محرک آن شبیه دیلمای زندانی (the prisoner’s dilemma) است.

نویسنده کتاب برای مواجهه با این چالش ترکیبی از قانون گذاری و اجرای آن از سوی دولت، خصوصی سازی و فرهنگ سازی در جهت درک و حفظ منافع مشترک را پیشنهاد می دهد. نسخه ای که هم غیر ممکن می نماید و هم تنها راه حل باقی مانده به تایید و تاکید هر کسی است که در این سفر فرصت گفتگو با او را پیدا کردیم. از مقامات و محیط بانان سازمان محیط زیست گرفته تا مقامات سیاسی تا مردم محلی تا تشکل های مردم نهاد.

دلیل دیگر بوجود آورنده عامل سوم رفتار غیر منطقی است. رفتاری که هیچ نفعی برای هیچ کس ندارد. رفتار بازنده-بازنده.

آقای ر که از پنجاه سالگی و به اصرار دوستان شکارش به تریاک کشیدن پرداخته است به نظر می رسد مشکلش را بعد از 24 سال درک کرده است. بعد گذشت یک ساعت، دود تریاک و سرمای هوا همه حضار به جز من و جواد را از بالکن فراری می دهد و ما جلوتر می رویم و من از آقای ر درباره کاری که به آن مشغول است می پرسم. آقای ر که بعد از کشیدن چند بست حالا صمیمی تر و گرمتر شده است مثل یک معلم خوب اجزای مختلف وافور را تشریح می کند و بعد درد دلش باز می شود که روزی ده هزار تومان دود می کند و اینکه اگر به آدم بگویند زن … بهتر است تا بگویند معتاد و اینکه اعتیاد غیرت مرد را از بین می برد و الخ.

از آقای ر می پرسم که هیچ وقت تلاش کرده است که اعتیادش را ترک کند. به صراحت جواب می دهد که نه هرگز تلاش نکرده است. در جواب چرای من جواب می دهد که چون بچه ندارد و می ترسد از اینکه مردم فکر کنند خسیس است و با وجود اینکه ورثه ای ندارد پولش را خرج نمی کند. بحث اعتیاد همینجا تمام می شود و دوباره به محیط زیست و شکار و آب و درخت و فقر و خشکسالی بر می گردیم. و دود تریاک که با صدای جلز و ولز از حقه وافور آقای ر فضا را پر می کند.

آقای ر شاید در بیان دلیل اخیر دروغ گفته باشد ولی نکته مهم اینست که همه ما چه به عنوان یک فرد و چه به عنوان یک گروه معتاد ایده هایی هستیم که از ارزشهای عمیقی محافظت می کنند و ترک آنها کمتر از ترک تریاک دردناک نیست. ارزشهایی که خدا می داند چند ده سال یا چند هزار سال پیش بوجود آمده و حالا با هزار و یک تغییر اتفاق افتاده، دیگر با ادامه بقای مردم وارث آن ارزشها سازگار نیستند.

خیلی از آدمها در مقطعی از زندگیشان این قمار ارزش را تجربه می کنند. جاییکه آدم باید تصمیم بگیرد که بمیرد یا بی خیال بعضی چیزها بشود و به زندگی ادامه بدهد. و البته که این قمار برد و باخت دارد و این تصمیم به هر سو که باشد نه مرگ را تضمین می کند و نه زندگی را.

با آنچه در سفر پنج روزه ام به خبر دیدم این باور در من یکبار دیگر تقویت شد که دغدغه مرد امروز (حداقل کمی) از شکار نان شبش فراتر رفته است و به شکار ایده ها و ارزشهای جایگزین و همچنین شکار شدن ایده ها و ارزشهای قدیمی اش رسیده است.

کلاشینکف
کلاشینکف

اگرچه بعد از درک و پذیرش مشکل و تلاش برای حل آن لزوما اقداماتی که انجام می دهیم به نتیجه نمی رسند، مخصوصا وقتیکه با چنین مشکل پیچیده و مزمن شده در طول چندین دهه روبرو هستیم. اما این امید وجود دارد که با حضور و گفتگوی همزمان محیط بان و عشایر و شکارچی و کشاورز و گردشگر و سرمایه گذار خارجی و داخلی و سیاستگذار دولتی – و اینبار بدون نیاز به محافظت از ایده ها و ارزشهایشان به کمک کلاشینکف – برگ تازه ای از تاریخ یک اکوسیستم 170 هزار هکتاری ورق بخورد.

عیسی بحرینی چند سالی است که به همراه همسرش به روستای کهت برگشته و همه همدوره ای هایش را نیز دعوت به بازگشت به زادگاهشان کرده است. آقای بحرینی قنات قدیمی روستا را احیا کرده و به نظر می رسد که در ایفای نقش در این برگ تازه از تاریخ خبر کاملا جدی است. ظهر روزی که قرار بود عازم روستای گزم بشویم ناهار مهمان آقا و خانم بحرینی بودیم که سفره ای رنگین انداخته بودند از چند غذای محلی شامل بزقورمه. یک مقام دولتی هم دعوت بود که در قالب یک کاروان سه نفره متشکل از یک همقطار و یک پسرعمو آمده بودند. یکی از آن مهمان های ناخوانده به قدری خزعبل بافت که خانم بحرینی نتوانست تحمل کند و با تعریف یک داستان کاملا مرتبط از دوران معلمیش نتیجه گرفت که: “بعضیها مشخص است که از پشت میز بلند می شوند و می آیند اینجا و مشکل ما را اصلا درک نمی کنند.” شخصی که دعوت شده بود یک کلمه هم فیدبک نداد.

دو تفنگ شکاری قدیمی به دیوار طاقچه ای آویزان بود و این داستان که هر شب یک گله چهل پنجاه تایی جبیر (گونه ای آهو) یونجه زار آقای بحرینی را می چرند و او حتی یک تیر هوایی نمی تواند در کند و اینکه بعضی از شبها او و خانمش از تماشای این چرای رایگان لذت می برند، همه را تحت تاثیر قرار داد.

نخل - گردو در روستای روچون خبر
نخل – گردو در روستای روچون خبر

بینش بحرینی را روز قبلش در روستای روچون دیده بودیم. بینش برادر عیسی بحرینی است و برادر دیگری هم به نام دانش دارند و سه برادر دیگر که اسمشان یادم نیست. بینش هم چند سالی است که به زادگاهش بازگشته است و کمر همت به آبادانی آن بسته. بینش بحرینی باغستان سرسبزی را به ما نشان داد که چشمه پر آبش و همزیستی نخل های سر بفلک کشیده و درختان گردوی تنومندش در کنار هم، آدم بدبینی مثل من را هم به خوشبینی وادار می کنند.

با الهام از:

“… ملاحظه می فرمایید که در سالهای 1940 و 1944 کنگره تعطیل بوده است. به علت جنگ. آخر مردم را نشناخته راحت می توان کشت. و اگر ایشان را شناختی، که دیگر جنگی در کار نخواهد بود.”

~ گزارش هفتمین کنگره مردم شناسی – جلال آل احمد

پانوشت:

اطلاعات ارائه شده در این نوشته هیچ جنبه علمی ندارد و صرفا برداشتهای شخصی اینجانب در سفر کوتاهی است که به همراه دوستانم به قصد شناخت منطقه برای یک پروژه طبیعت گردی داشتیم.

ده چیز درباره آقای قاسمی

آخر هفته ای که گذشت از آقای قاسمی دعوت کرده بوده بودیم که یکی از زمین مانده ترین کارهای زرخشت یعنی بندکشی آجرهای کف و دیوارها را انجام بدهد. آقای قاسمی بیست و دو سال پیش یک بار برای عموی من کار کرده بود. آقای قاسمی سی  پنج سال دارد.

آقای قاسمی
آقای قاسمی

آقای قاسمی همه کارها را با جمله “خیلی راحت” و “کاری نداره” توصیف می کند. و توی این سه روزی که ما شانس همراهی این استاد بزرگ را داشتیم به کرات به ما ثابت شد که این نوع حرف زدن کاملا به دور از گنده گوزی است.

آقای قاسمی برای هر کاری ابزار مناسب آن کار را می سازد. با وجود اینکه یک دوجین قلم بندکشی دست ساز خودش را از قزوین آورده است ولی باز هم برای پر کردن فاصله نامتعارف آجرهای زرخشت یک قلم دیگر از یک بیل شکسته با ظرافت و زیبایی هر چه تمام تر می سازد.

آقای قاسمی بر خلاف این همه شبه استاد کار که من در این یکی دو سال دیدم غر نمی زند. از اوضاع اقتصادی و سیاسی و سرعت اینترنت و کیفیت سیمان و دزدی مسئولین و احتمال گران شدن بنزین شکایتی ندارد. او که بزرگ شده روستایی در پنجاه کیلومتری قزوین است همچنان رابطه اش را با ریشه اش حفظ کرده و با عشق و اشتیاق از روستایش حرف می زند. اینکه برداشت گندم امسال چقدر خوب بود و اینکه چقدر باغ انگور دارند و ما را دعوت می کند به همه این چیزهای خوب.

آقای قاسمی از کارش لذت می برد. قلم بندکشی توی دستش و ملاتی که توی آن یکی دستش می گیرد و سرعت حرکت آنها چیزی از نواختن یک ساز یا کشیدن نقاشی توسط یک استاد زبردست کم ندارد. آقای قاسمی وقتی بندکشی یک قسمت را کامل می کند و با گونی آجرها را پاک می کند چند قدم به عقب می آید و حاصل کارش را با کمی فاصله نگاه می کند و از آن لذت می برد. و بعد نواقص جزئی کارش را برطرف می کند.

آقای قاسمی زیاد حرف می زند ولی حرفهایش به ندرت خسته کننده است. من تا به حال کسی را ندیده بودم که یک جک معمولی را اینقدر خنده دار تعریف کند. کنار دست آقای قاسمی که می نشینی و کارش را می بینی  و به جکهایش گوش می کنی خوش می گذرد.

آقای قاسمی با شور و شوق بندکشی را به مادر بچه ها یاد می دهد و او را تشویق به این کار می کند. آقای قاسمی همه فوت و فن کارش را یاد می دهد. آقای قاسمی open source ترین استاد کاری است که تا به امروز دیده ام.

آقای قاسمی و مادر بچه ها
آقای قاسمی و مادر بچه ها

آقای قاسمی که دست پرورده یک خانواده فقیر روستایی است و از کودکی انواع و اقسام کارهای سخت را تا به امروز انجام داده است ظاهرا هیچ کم و کسری مالی در زندگیش ندارد. آقای قاسمی واقعا ثروتمند است. برای پسر بزرگش یک آپارتمان و برای پسر کوچکش یک زمین توی شهر خریده است. ولی از این چیزها که بگذریم آقای قاسمی منش و شخصیت یک آدم ثروتمند را دارد. هیچ وقت از پول و کم و زیادش حرف نمی زند. آقای قاسمی مسئله ای به نام پول ندارد.

آقای قاسمی کوچکترین فرصت کمک به دیگران را شکار می کند. فرقی نمی کند که این فرصت جمع کردن هیزم برای آتش باشد یا جارو زدن یا خالی کردن صندوق عقب.

آقای قاسمی چنان درباره زرخشت حرف می زند که گویی متعلق به خودش است و خودش آنجا را ساخته است. تک تک مشکلات را می بیند و سعی می کند تا جایی که می تواند برطرفشان کند یا حداقل راهنمایی کند.

خلاصه آقای قاسمی هنرمندی است که در عین حرکت از همان جایی که هست لذت می برد و با حضورش به دیگران انرژی می دهد.

آقای قاسمی قول داده است باز هم به زرحشت بیاید و چند تا کار زمین مانده دیگر را از زمین بردارد.

خیال ضبط یک مصاحبه مفصل با آقای قاسمی و آپلود آن روی اینترنت برای شما من را به شدت وسوسه کرده است.

خیال یادگیری – نقدی بر علم زدگی

من می خواستم یک خانه کوچک با گل و چوب بسازم و امیدوار بودم که بتوانم آن را ظرف چند ماه به اتمام برسانم. امسال سومین سال ساخت خانه ای است که نه کوچک است و نه مصالح به کار رفته در آن فقط گل و چوب.

از این فرایند چیزهای مختلفی یاد گرفته ام یا بهتر است بگویم هنوز دارم یاد می گیرم. چیزهایی مثل خانه سازی با گل و مذاکره با مادر بچه ها بر سر سایز خانه و مصالحش.

بعضیها از من می پرسند که چی شد که تصمیم به ساختن چنین خانه ای گرفتم. و من در جوابشان می گویم که خواب نما شدم که البته شاید خیلی هم دور از واقعیت نباشد.آدم قبل از اینکه دست به کاری بزند بالاخره یک خوابی چیزی می بیند. آدم قبل از اینکه خانه بسازد یا در کلاس زبان اسپانیایی ثبت نام کند یا به آنسوی دنیا مهاجرت کند قاعدتا بازتاب تکه ای از ضمیر ناخودآگاهش را در چیزی بیرون از خودش دیده است. در تصویر یک خانه، در وصف یک شهر، در چشمان یک زن یا در تجسم یک سبک زندگی. مگر خواب نما شدن چیست؟

مثل این می ماند که در عالم بیداری جلوی مجموعه پراکنده ای از آینه ها قدم می زنیم که فقط توی بعضیشان چیزی می بینیم. چیزی منعکس شده از درونمان در چیزی در دنیای بیرون (یا برعکس.) بسته به سن و شخصیت و تجربه های قبلی و هزار و یک عامل دیگر. یکی مجذوب خانه های گلی می شود، دیگری مجذوب ماشینهای مسابقه ای. یکی شیفته قد بلند می شود و دیگری عاشق موی سیاه. یکی هوس پیانیست شدن می کند، دیگری خیال فوتبالیست شدن. و الخ.

این اولین قدم یا اولین اتفاق در فرایند یادگیری است. فرایندی که یادگیری فقط یک اثر جانبی آن است نه هدف اولیه اش. این فرایند همان زندگی یا بودن ما در این جهان است.

قدم بعدی نزدیک شدن و درگیر شدن (involvement) با آن چیز یا آن شخص است. برای خلق یک بنا یا یک رابطه یا یک آهنگ یا یک تصویر یا یک نوشته یا یک ابزار یا یک غذا. حال اگر در این مرحله کسی در کاری که می کند و چیزی که خلق می کند تامل و تفکر کند و در مورد آن مطالعه کند و برای آن شاگردی کند و انجام آنرا تمرین کند، چیزهایی یاد می گیرد و می تواند چیزهایی را از دنیای بیرون به دنیای درونش بازگرداند و به این ترتیب ذهنش و روانش و خودش را رشد بدهد.

این حلقه تکاملی از درون به بیرون (از ناخودآگاه به خودآگاه) و برعکس، دائما تکرار می شود و ما هر روز جذب چیزهای جدیدی می شویم و گستره و عمق درگیری خود با چیزهای قبلی را کم یا زیاد می کنیم. شاعر به طور اتفاقی به داشتن جام جم پی نمی برد. شاعر درطی سالها تمنا کردن جام جم از بیگانه – بدون اینکه خودش خبر داشته باشد- در حال خلق و پرورش جام جم درون خودش بوده است.

اوکی. چه خوب. هر آدمی ابتدا تکه ای از درونش را در چیزی بیرون از خودش می بیند. با آن ور می رود. سپس چیزهایی را به درونش فیدبک می دهد و به عبارت دیگر یادگیری هایش را درونی می کند و در این مسیر زندگی می کند و روح و روانش را رشد و تعالی می بخشد. ولی قضیه به این سادگی ها هم نیست. ظاهرا خیلی ها نمی دانند چه چیزی باید یاد بگیرند و خیلی ها نمی دانند که چیزهایی را که می خواهند یاد بگیرند چگونه باید یاد بگیرند.

مطلب علم زدگی یا کتاب امکان که تقریبا همزمان با شروع ساخت زرخشت نوشته شد – همانند طرح اولیه این بنا – بازتاب اولیه ناخودآگاه من بود در آینه امکان و رشد و یادگیری. شاید زمان آن رسیده باشد که یکی دو چیز به آن مطلب اضافه کنم. چیزهایی که در این سه سال بخت و فرصت یادگیری و درونی کردنشان به قدر وسعت محدود نصیبم شده است.

مشکل یا پدیده ای که مطلب علم زدگی به آن اشاره نمی کند اینست که در عصر انفجار اطلاعات که ما در آن زندگی می کنیم دیگر “چیزی” به صورت مستقل و برای تجربه مستقیم و یادگیری از آن در چرخه ای که بالاتر به آن اشاره شد، باقی نمانده است.

اگر آدم دیروز یک “چیز” را تجربه می کرد، آدم امروز یک چیز را درون چیزهای دیگری “تجربه فرهنگی” می کند. یک تجربه فرهنگی دو جزء اساسی دارد که برای ایجاد تجربه باید با هم ترکیب شوند. قسمت اول که آنرا “مدل” می نامیم تجسم یک ایده آل است. نمونه باشکوهی از یک جنبه از زندگی. درست مثل یک مدل مد (fashion model).

قسمت دوم یک باور یا یک احساس ساختگی، تغییر یافته یا تشدید یافته بر اساس آن مدل است. این قسمت را تاثیر می نامیم. یک مسابقه فوتبال یک مدل است. کل کل هواداران و برنامه های تلویزیونی حاشیه اش تاثیر آن مدل است. یک سوپر مدل بیکینی پوشیده یک مدل است. خیال داشتن چنان لعبتی به عنوان همسر در زندگی واقعی، تاثیر آن مدل.

اگرچه هنوز ممکن است کسی تجربه ای مستقل از تاثیر مدل های فرهنگی موجود داشته باشد ولی جالب اینجاست که برای هر تجربه ای مدلهای فرهنگی متعددی موجود است که تاثیرشان دیر یا زود به گوشه ای از ناخودآگاه تجربه کننده می خزد. جذابیت مدلهای فرهنگی اینست که از لحاظ زیبایی شناسی، روانشناسی، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و غیره نسبت به مدلهای مستقل ادعای برتری دارند.

درست است که کسی بدون دانشگاه رفتن هم می تواند برنامه نویسی یا حسابداری یا ادبیات انگلیسی یاد بگیرد یا به عبارت دیگر این چیزها را تجربه کند ولی تجربه فرهنگی آنها در مدل دانشگاه و “تاثیر” بیشتر، مطمئن تر، بهتر، لذت بخش تر و پولسازتر آن را که در زندگی فرد وعده می دهد، نمی توان دست کم گرفت.

اگر دیروز داده (data) و مواجهه دست اول با آن باعث خلق تجربه می شد، امروز لایه های متعدد ابر داده (meta data) برای هر چیز وجود دارد و آدم امروز می تواند در تجربه فرهنگی خودش مواجهه مستقیم با هر یک از این لایه ها را – آگاهانه یا نا آگاهانه – انتخاب کند.

از اینرو شاید برچسب “علم زده” چسباندن به کسی که به گرفتن مدرکی بسنده می کند، ساده سازی مسئله پیچیده تری باشد که ابعاد دیگری به جز علم و عمل هم دارد.

اگر خواننده دیروز محتوای یک کتاب را تجربه می کرد، خواننده امروز فرصت تجربه فرهنگی نقد و بررسی و کامنتهای خوانندگان دیگر و موقعیت کتاب در جدول پر فروشها و لینک آن به کتابهای دیگر را قبل از تجربه خواندن خود کتاب پیدا می کند. یادگیری دیروز رسوب تجربه های مختلف در بستر زندگی یک فرد بود. یادگیری امروز در بسیاری از مواقع – فقط و فقط – تاثیری است که یک مدل آموزشی مثل دانشگاه وعده می دهد.

ارتباط تاثیر و مدل را یک واسطه (medium) برقرار می کند: مدرسه، خانواده، جامعه، تلویزیون و غیره. حالا ما ده ها یا صد ها مدل آموزشی داریم که تاثیرات مختلف و متنوعی را در سطوح مختلف بشارت می دهند. درست مثل خوشبختی ای که تصویر فوتوشاپ شده یک خانواده خوشحال و خندان ایستاده کنار یک ماشین لباسشویی بر روی یک بیلبورد در بزرگراه همت وعده می دهد.

و البته در مدلهای آموزشی هم مانند مدلهای دیگر نقش واسطه از برقراری ارتباط بین یک مدل و تاثیرش فراتر می رود. یک واسطه مثل یک گزارشگر فوتبال بعضی از صحنه ها را که خودش مهم می داند با دور کند و با صدای بلند آنقدر تکرار می کند که مطمئن شود مخاطبش به “آن تجربه خاص فرهنگی” نائل شده است. همان کاری که یک معلم مدرسه، یک استاد دانشگاه، یک کشیش یا حتی یک راهنمای تور طبیعت گردی به طور طبیعی و بدون اینکه شک کسی برانگیخته بشود همیشه انجام می دهند.

هایدگر برای تعاملات روزمره انسان با محیط اطرافش دو حالت (mode) کاملا متفاوت قائل بود. یکی دست به کار یا Zuhandenheit یا readiness-to-hand و دیگری دم دستی یا Vorhandenheit یا presence-at-hand. این دو حالت دو نوع متفاوت – ontological categories- بودن در جهان هستند. Zuhandenheit حالت بودن “بکارگیری”، استفاده، Zeug یا implements است. حالتی که در آن فعالانه با چیزی درگیر می شویم و از آن استفاده می کنیم. فرقی نمی کند آن چیز یک مفهوم انتزاعی و یک ایده باشد یا یک چکش.

از طرف دیگر Vorhandenheit وضعیت یک چیز است که آنرا برای ما در رابطه ای بصری و نظری قرار می دهد. در این حالت آن چیز استفاده نمی شود بلکه برای در نظر گرفتن یا لحاظ کردن ما آماده می ماند. مثل صدها کتاب که دانلود می کنیم و نمی خوانیم یا صدها دوست در شبکه مجازی یا پردازنده چهار هسته ای گوشی موبایلمان.

هیچ یک از دوحالت فوق نسبت به دیگری برتری اخلاقی ندارند و لزوما خوب یا بد نیستند. ما اینجوری “هستیم.” بعضی وقتها در حالت Zuhandenheit با محیط اطراف خود تعامل می کنیم و بعضی وقتها در حالت Vorhandenheit. بعضی وقتها خود یک چیز را بکار می گیریم، بعضی وقتها اطلاعات مرتبط با آنرا. بعضی وقتها نه خود یک چیز را بکار می گیریم و نه اطلاعات مرتبط با آنرا. بعضی وقتها دوست داریم چیزهایی دم دست داشته باشیم. شاید چون واسطه ای توانسته است تاثیر یک مدل فرهنگی را بر گوشه ای از ضمیر ناخودآگاه ما منعکس کند. شاید هم چون ما اینجوری هستیم وآنروزها که چیزها را بیشتر به کار می گرفتیم این همه چیز دم دستمان نبود.

ده چیز که من امروز از مونیکا لوینسکی یاد گرفتم

مونیکا لوینسکی با شهامت درباره “آبروریزی عمومی” حرف می زند.

[ted id=2217]

اینها چیزهایی است که من از تماشای این سخنرانی یاد گرفتم:

 1- هر کسی ممکن است در زندگیش مرتکب اشتباهی شده باشد و همیشه از انجام آن پشیمان.

2- شاید آبروی ریخته شده بر نگردد ولی با مهرورزی و همدردی می توان هر گذشته ای را پشت سر گذاشت و به زندگی ادامه داد.

3- این موضوع که آدمهای زیادی تلاش می کنند به قیمت ریخته شدن آبروی دیگران، توجه جلب کنند واقعیت دارد.

4- نداشتن پاور پوینت و عکس و همچنین استفاده از یادداشت کاغذی در یک سخنرانی حتی سخنرانی TED قابل قبول است.

5- صداقت و شهامت خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید تاثیر گذارند. حرف زدن درباره چنین چیزی شاید خیلی جرات بخواهد ولی غیر ممکن نیست.

6- نیازی به توجیه یا توضیح یا انکار اشتباهی که در گذشته اتفاق افتاده است وجود ندارد. خانم لوینسکی حتی یک کلمه هم در این راستا حرف نمی زند.

7- احساس شرم در انسان می تواند حتی از احساس عصبانیت شدیدتر باشد.

8- ظرفیت بشر برای قضاوت و توهین به همنوعان خودش را در سطح فردی، ملی و جهانی نباید دست کم گرفت.

9- شکنندگی بشر در برابر قضاوت و توهین شدن توسط همنوعان خودش را هم همینطور.

10- مونیکا لوینسکی یک بار دیگر به ما نشان می دهد که درد – به هر شکلی – می تواند الهام بخش و تاثیرگذار باشد.

خلق وبلاگ – گزینه جایگزین

دلایل زیادی برای خلق وبلاگ (blogging) وجود دارد. اگر کتاب امکان را خوانده باشید حتما متوجه شده اید که من به شکل خسته کننده ای تقریبا بعد از همه گزینه ها پیشنهاد کرده ام  که یک وبلاگ بسازید و تجربیاتتان را در آن منتشر کنید.

برخلاف تصور خیلی ها، یک وبلاگ صرفا ژورنالی برای انعکاس فعالیتها یا احساسات یا عقاید یا عکسهای ما نیست. رابطه بین وبلاگ و چیزی که هستیم و می شویم (در حالت ایده آل) بیشتر شبیه رابطه مرغ و تخم مرغ است تا شبیه رابطه روزنامه و خوانندگانش. من خودم بیشتر وقتها نمی توانم بگویم که وبلاگم فعالیتهایم را شکل می دهد یا تجربیاتم وبلاگم را.

وبلاگ
وبلاگ

وبلاگ بهترین امکانی است که اینترنت/فناوری اطلاعات تا به امروز برای بشر فراهم کرده است.”

(بدیهی است در همه جای این متن منظور من از وبلاگ جایی است که صاحبش به طور مرتب به آن محتوای ارزشمند اضافه می کند. ارزشمند هم برای خودش و هم برای مخاطبانش. داشتن یک اکانت روی یک پلتفرم وبلاگنویسی و گه گداری کپی کردن مقداری چرت و پرت روی آن کسی را واجد شرایط وبلاگ داشتن نمی کند.)

– خلق یک وبلاگ به شما کمک می کند (شما را مجبور می کند) که دائما یاد بگیرید. یک وبلاگ مانند یک معلم/مربی/مدیر شبانه روزی عمل می کند. فرقی نمی کند که موضوع وبلاگ شما چیست یا کدام گزینه را انتخاب کرده اید. چیزی که اهمیت دارد اینست که دائما در مسیر رشد و یادگیری باقی بمانید و لبه های امکان را بکاوید. من نمی گویم که این کار بدون خلق وبلاگ غیر ممکن است ولی خلق وبلاگ احتمالش را خیلی زیاد می کند.

– خلق یک وبلاگ به شما امکان ارتباط و گفتگو با آدمهای دیگر را می دهد. با آدمهایی که علایق و دغدغه های مشترک دارند. خوب ممکن است بگویید که شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک هم همین کار را ولی خیلی آسانتر انجام می دهند. شاید علایق و دغدغه های مشترک در هر دو جا یکی باشد ولی میزان اهمیت دادن (care) و تشنگی قطعا خیلی فرق دارد.

– یک وبلاگ جایی است برای بازی کردن، خلق، سرگرم شدن و لذت بردن. باز هم فرقی نمی کند که موضوع وبلاگ شما چیست. جامعه شناسی، عکاسی، آشپزی، کسب و کار، ادبیات، موسیقی یا جراحی قلب باز. مهم اینست که جایی دارید برای بازی و سرگرم شدن. به تنهایی و با دیگران.

–  سالهاست که مصرف کننده اطلاعات بوده اید. سالهاست که از اینترنت گرفته اید. حالا شاید زمان آن فرا رسیده باشد که چیزی به آن برگردانید. اگر فقط به یک نفر یک چیز یاد بدهید. اگر فقط برای یک نفر الهام بخش باشید. اگر فقط یک سؤال برای یک نفر ایجاد کنید. اگر فقط به بازیافت یک اندیشه کمک کنید. اگر فقط یکی از مؤلفه های امکان پذیر شدن چیزی بشوید.

 – خلق وبلاگ برای شما فرصتهای جدید ایجاد می کند. کی و چگونه اش را کسی نمی داند. ممکن است یک کار پیدا کنید. ممکن است شغلتان را تغییر بدهید. ممکن است با کسی دوست بشوید یا ازدواج کنید. ممکن است یک کسب و کار راه بیندازید. ممکن است یک کارگاه نجاری یا نقاشی دایر کنید. ممکن است شکارچی بشوید. البته برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش وجود دارد.

اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید و اگر فکر می کنید این مطلب کافی نیست و به کمک بیشتری نیاز دارید شاید این برنامه به شما کمک کند:

خلق وبلاگ – گزینه جایگزین

یکشنبه 25 آبان ساعت 3 تا 6 عصر

کارگاه یادگیری بدون آموزش – اصفهان 5 تا 7 آذر

من به همراه آیدین یاسمی پنجم تا هفتم آذر ماه کارگاهی با نام “یادگیری بدون آموزش در فرایند تفکر طراحی” برگزار خواهیم کرد. این برنامه به دعوت بنیاد ملی نخبگان اصفهان برگزار می شود ولی شما هم اگر در آن تاریخ در اصفهان هستید شاید بتوانید شرکت کنید.

این برنامه اولین برنامه از برنامه هایی است که روی سایت امکان معرفی می شوند. امکان فضایی است باز برای خیلی چیزها که امکان دارند.

مشاهدات من از کنگره سلولهای بنیادی

گزارش:

من آخر هفته ای که گذشت در برنامه ای شرکت داشتم به نام “کنگره سلولهای بنیادی”. این برنامه در سالن آمفی تئاتر مرکز قلب تهران با حضور 200-300 نفر که حدس می زنم بیشتر آنها پزشک بودند برگزار می شد. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور، اعضای هیئت علمی این کنگره را تشکیل می دادند. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور به مدت دو روز و نیم پشت تریبون به صورت بسیار فشرده مطالبشان را به همراه اسلایدهایی پراز متن و جدول و عدد ارائه می کردند. پنج پروفسور از آلمان و هلند و دیگر کشورهای اروپایی برای شرکت در این کنگره به ایران سفر کرده بودند.

برداشت من:

شرکت در چنین کنگره ای برای من دقیقا مثل این بود که برای جراحی قلب باز وارد بیمارستانی بشوم که در آن از سرنگ، آنتی بیوتیک، مسکن، گوشی پزشکی، داروی بیهوشی، مواد ضد عفونی کننده، آزمایش خون، نوار قلب، رادیولوژی و خیلی چیزهای دیگر استفاده نمی شود.

سؤال من اینست که در سال 2014 با این همه پیشرفت در فناوری اطلاعات از سخت افزار و نرم افزار گرفته تا زیرساختهای ارتباطی، چرا باید سیصد نفر از بهترین پزشکان کشور این شکلی وقتشان را ضایع کنند؟ منظورم از بهترین پزشکان متخصصینی هستند که تخصصشان کاهش یا درمان درد انسانهاست به کمک پیوند سلولهای بنیادی.

سؤال من اینست که متخصصینی که در علم پزشکی روی لبه علم و تکنولوژی حرکت می کنند، چطور ممکن است که در به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه خود، چنین در عهد بوق گیر کرده باشند؟ در عهد تی.وی. در عهد آمفی تئاتر. در عهد ارتباطات یکطرفه. در عهد سخنرانی.

سؤال من اینست که آیا از حضور سیصد (یا دویست یا صد یا حتی پنجاه) متخصص داخلی و پنج پروفسور خارجی بهتر از این نمی توان استفاده کرد؟

نشان دادن عکس مرکز …. و بعد ارائه آمار مربوط به تعداد پیوندهای سلولهای بنیادی انجام شده در آن مرکز توسط خانم دکتر …… در چند اسلاید چه ارزشی دارد؟ نه جدی؟ آیا این اطلاعات قابل ارائه بر روی وب سایت آن مرکز نیست؟ (اگر آن مرکز وب سایت داشته باشد.)

سؤال من اینست که چرا کاری را که براحتی می توان بر روی اینترنت انجام داد، در یک کنگره و با حضور فیزیکی انجام می دهیم؟

من مخالف برگزاری کنگره و کنفرانس (البته نه به عنوان یک قزوینی) نیستم ولی آیا واقعا در یک کنگره با حضور چنین متخصصینی کار بهتری نمی توان انجام داد؟ بهره بیشتری نمی توان برد؟

جواب: می توان.

چگونه؟

کافیست که متخصصین و پروفسورها و هر کسی که یافته ای یا تجربه ای برای به اشتراک گذاری دارد، آنرا بر روی وب سایت کنگره ( یک جستجوی ساده به شما نشان می دهد که کنگره سلولهای بنیادی وب سایت ندارد) ارسال نماید. البته چند هفته قبل از برگزاری کنگره. باید تاکید کنم که منظورم از وب سایت بستری است با قابلیت جستجو و کشف اطلاعات. بستری با هدف تولید و مصرف و رشد محتوا. نه چیزی که عمدتا برای خالی نبودن عریضه و نوشتن آدرسی روی بروشوری ساخته می شود. و منظورم از محتوای ارسالی چیزی است فراتر از فایل پاورپوینتی که تا به امروز در کنگره های عصر حجری ارائه می شده است.

از آنجایی که پزشکان در درمان دردهای بشری هیچ حد و مرزی نمی شناسند و علم پزشکی را بلند پروازانه جلو می برند، شایسته است که من هم مدینه فاضله ای را که از فضای تبادل اطلاعات و دانش و تجربه در ذهنم دارم بدون هیچ محدودیتی اینجا ارائه بدهم:

ایده آل اینست که هر متخصصی که حرفی برای گفتن دارد یا مطلبی برای ارائه، آنرا بر روی یک بستر (platform) ارسال نماید. البته نه یک هفته مانده به برگزاری کنگره ای یا کنفرانسی. بلکه هر زمانی که تجربه ای جدید کسب می شود یا کشفی جدید حاصل می گردد یا ایده ای جدید به ذهن می رسد. هر زمان که نطفه ایده ای شکل می گیرد یا ایده جدیدی متولد می گردد. نیازی به منتظر ماندن تا کنگره بعدی نیست. چرا هر متخصص (حداقل آنها که دغدغه به اشتراک گذاشتن مطالب و تجربیاتشان را با دیگران دارند) نباید یک وبلاگ داشته باشد؟

هر مطلب، هر ویدئو، هر عکس، هر داستان می تواند تعدادی برچسب داشته باشد. و تعدادی لینک به مطالب همان شخص یا اشخاص دیگر. به همین سادگی. مطالب یا محتوا به همین سادگی قابل کشف و جستجو می شوند. حالا دیگر کافیست لینک وبلاگ (یا هر بستر دیگری از) شرکت کنندگان یک کنگره به همراه یک ابر برچسب از نوشته ها و تجربه های آنها در وب سایت کنگره قرار بگیرد.

به این ترتیب وب سایت کنگره پلی خواهد بود بین یک جستجوگر در آن زمینه خاص (سلولهای بنیادی) از یک طرف و از طرف دیگر آدمهایی که به علت سالها تحقیق و تمرین و تجربه و آزمون و خطا در آن زمینه خاص حرفی برای گفتن دارند. پلی که فراتر از یک موتور جستجو، وعده دور هم جمع شدن چنین آدمهای برجسته ای در یک زمان و مکان خاص و امکان گفتگو با آنها را هم می دهد.

این یک داستان علمی تخیلی نیست. کاملا عملی است. سالیان سال است که عملی شده است. هزینه ای هم ندارد. این معجزه چند سالی است که اتفاق افتاده است. ما در عصر انقلاب اطلاعات زندگی می کنیم. خودتان را به خواب نزنید. همانطور که همه پذیرفته اند که پنیسیلین کشف شده است. و واکسن فلج اطفال و اشعه ایکس و داروی بیهوشی و قلب مصنوعی و سلولهای بنیادی و جراحی از راه دور و چرخیدن زمین به دور خورشید و مساوی بودن تعداد دنده های زن و مرد و خیلی چیزهای دیگر.

با این فرض من شرکت کننده می توانم با صرف یکی دو ساعت وقت بر روی وب سایت کنگره 1- موضوعات و مطالب مورد علاقه خودم را پیدا کنم. 2- آدمهای صاحب آن تجربیات و مطالب را شناسایی کنم. 3- درباره تاریخچه و سوابق علمی، مطالعاتی، فرهنگی، فردی آن آدمها کمی مطالعه کنم. 4- لیستی از سؤالهایی را که دوست دارم از آن آدمها بپرسم تهیه کنم.

در مدینه فاضله ای که من آرزو می کنم، سالن کنگره مثل سالن سینما طراحی نشده است. چون قرار نیست در آن فیلم سینمایی یا تئاتر یا موسیقی زنده پخش بشود. سالن کنگره فضایی است که در آن آدمها می توانند راه بروند. جایی که بتوانند در گروههای کوچک (3-4 نفره) بر حسب موضوع مورد علاقه شان دور یک میز بنشینند و با هم به گفتگو بپردازند.

جستجو. گفتگو. کشف. الهام بخشی. گفتگو. آمیزش ایده ها. گفتگو. تصمیم و برنامه ریزی برای همکاریهای مشترک. گفتگو. جلب توجه. جلب اعتماد. گفتگو. کنجکاوی. پرسشگری. درک بیشتر. گفتگو.

در یک رابطه انسانی. اگر از کامپیوتر و اینترنت خوب استفاده کنیم، تنها کاری که برای آدمها در یک کنگره باقی می ماند لذت بردن و الهام گرفتن و یاد گرفتن از یک رابطه انسانی است. چرا آدمها در انجام وظایف کامپیوترها تا این حد اصرار دارند؟ نه جدی؟

مؤخره:

این بیماری فقط محدود به کنگره سلولهای بنیادی نیست. سال قبل در کنفرانس تله مدیسین شرکت کرده بودم که آنهم به همین منوال برگزار شد. کنفرانس “تله” مدیسین! حدس می زنم اگر کنگره “اشتراک اجتماعی اطلاعات” هم برگزار بشود (گردهماییهای زیادی با عناوینی مانند مدیریت دانش و غیره برگزار شده و باز هم به تناوب می شود) به همین مرض مبتلا خواهد بود. این مرض یک اپیدمی است که گریبانگیر هر جلسه، هر سمینار، هر کنگره، هر کنفرانس و اصولا هر گردهمایی است که آدمها با هدف به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه هایشان تشکیل می دهند.

می پرسید این بیماری یا ریشه اش چیست؟

نمی دانم ولی شاید شبیه همان چیزی باشد که در گذشته آدمها درباره ریشه بیماریها باور داشتند:

– ورود یک جسم خارجی به بدن توسط نیروهای ماوراءطبیعی

– جادو

– تسخیر روح

– پارس ناگهانی یک سگ

– چشم بد

– برخورد با یک روح سرگردان

مطالب مرتبط:

جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

سواد اطلاعاتی چیست؟

برچسب می زنم پس هستم

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

ده پیش نیاز یادگیری

بیش آموختگی و مشکلاتش

شما که دارید این مطلب را می خوانید به احتمال زیاد مثل نویسنده آن یک “بیش آموخته” هستید.

 

تو یک بیش آموخته هستی

YOU ARE OVER EDUCATED

اولین آشنایی جدی من با اصطلاح over educated زمانی بود که چند سال پیش برای گرفتن شغل نظافتچی توی شرکتی در کانادا رزومه فرستادم. چند روز بعد عبارت فوق را در جواب ایمیلم دریافت کردم.

کسی که رزومه من را به دلیل بیش آموخته بودن رد کرده بود کاملا حق داشت. من برای نظافت یک دفتر کار یا هر جای دیگری بیش آموخته بودم. هنوز هم هستم. نه به دلیل مدرک دانشگاهیم. چراکه من در رزومه ای که برای شغل نظافتچی فرستاده بودم کلمه ای از مدرک و تخصصهای مرتبط ننوشته بودم. پس یارو از کجا فهمید که من بیش آموخته هستم؟ چه اشکالی داشت که من بیش آموخته دفتر کارشان را نظافت کنم؟ مگر بیش آموختگی چه اشکالی دارد؟ چه آسیب یا ضرری ممکن است به کسی برساند؟ من از آن روز دارم به این سؤالها و سؤالهای مشابه فکر می کنم.

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که ما از سنین خیلی کم مورد آموزش قرار می گیریم. اینجا باید تاکید کنم که مورد آموزش قرار گرفتن با یادگیری دو مقوله اساسا متفاوت هستند. مورد آموزش واقع شدن مثل مورد حمله واقع شدن. یا مورد تجاوز واقع شدن. ما از سنین خیلی کم “مورد آموزش” قرار می گیریم. مدرسه. کلاس. کلاس. کلاس. مدرسه. آموزشگاه. دانشگاه. کلاس. کلاس خصوصی. تور آموزشی. کمپ آموزشی. آموزش نظامی. آموزش حین خدمت. آموزش متوسطه. آموزش عالی. آموزش تکمیلی. آموزش رانندگی. آموزش مهارتهای زندگی. آموزش جنسی. آموزش. آموزش. آموزش.

در این فرایند، بیشتر (99 درصد) خزعبلاتی که به ما آموزش داده می شود بی ربط است. مثل انتگرال گرفتن. مثل مساحت چین. مثل برنامه نویسی به زبان ماشین. مثل فرمول شیمیایی مواد آلی. مثل خیلی چیزهای دیگر. بی ربط می گویم نه بی فایده. ممکن است فایده داشته باشد ولی برای شخص خاصی در زمان و مکان خاصی. آن شخص به احتمال 99 درصد، شخص مورد آموزش نیست.

پدیده جالب توجه دیگر اینست که سازمان آموزش دهنده، با مکانی برای یادگیری اشتباه می شود. منظورم از سازمان آموزش دهنده همه اماکن آموزش عمومی است. مدرسه، دانشگاه، مؤسسات آموزشی. اعم از دولتی و آزاد و غیر انتفاعی و داخلی و خارجی و غیره. اینها همه “شبه دکانهایی” هستند که پکیج های آموزشی می فروشند. شبه دکان از این جهت که دکان از دو کان (رکن) ارائه یک ارزش برای مشتری و ارتباط با مشتری ساخته می شود. ارزشی که یک دانشگاه برای مشتریانش ایجاد می کند چیست؟ اشتغالزایی برای کارمندان و اساتیدش؟ نه جدی؟ در چه ارتباطی این ارزش ارائه می شود و این ارتباط در طول زمان چگونه حفظ می شود و توسعه می یابد؟

نتیجه اینکه فرد بیش آموخته تصور توهم آلود و مخدوشی از دنیای واقعی پیدا می کند. یکی از بامزه ترین این توهم ها شکایت از نبودن کار برای جوانان تحصیل کرده توسط خود یا والدینشان است.

داستان از این قرار است که کارهایی (شغلهایی) که در یک محیط وجود دارد – چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح یا پیچیدگی – بیانگر واقعیتهای آن محیط است. بد یا خوب. واقعیت مثل تعداد دخترهای مجرد در سن ازدواج. واقعیت مثل میزان برداشت گندم دیم در سال 1392. البته که می توان با کارآفرینی این واقعیت را به واقعیت دیگری تغییر داد ولی توسط چه کسانی و با چه شرایطی و در چه فرایندی؟

خریدن یک بسته آموزشی (فرقی نمی کند که یک دوره 2 روزه باشد یا یک مدرک دکترا) از یک شبه دکان آموزشی هیچ ارتباطی به دینامیک عرضه و تقاضای بازار کار در یک جامعه ندارد. همانطور که هیچ ارتباطی بین خریدن یک دستگاه مرسدس بنز با بازار مسافرکشی وجود ندارد.

درک این مفهوم ساده که پدربزرگ های من و شما آنرا به راحتی می فهمیدند و در زندگیشان جاری بود، برای فرد بیش آموخته غیر ممکن است.

 

بیش آموخته

مشکلات بیش آموخته ها به بیکاری یا بی پولی یا مقروض بودن محدود نمی شود. بیش آموخته ها اصولا در محیطی که زندگی می کنند وصله ناجور به حساب می آیند. توی روابط اجتماعی فیت نمی شوند. هم آنها دیگران را بی فرهنگ می پندارند و هم دیگران آنها را عجیب و غریب (یا بی شعور). بیش آموخته اگر شاغل هم باشد معمولا دیگران به خصوص مدیران بالادستیش را به بی سوادی محکوم می کند. او باهوش تر است و از آنها بیشتر می داند. اگر از آدم بیش آموخته بپرسید سر کارش دقیقا چه کاری انجام می دهد، بهترین جوابی که می تواند بدهد اینست که با کامپیوتر کار می کند. بیش آموخته مشکلات و ضعفها را می داند و می بیند و می تواند آنها را تحلیل کند و درباره آنها تئوری بدهد و عاملانش را شناسایی بکند، ولی دریغ از یک قدم برای حل آن مشکلات. دیوار عظیمی بین آدم بیش آموخته و واقعیت آدمهایی که قرار است با آنها زندگی کند وجود دارد. دیواری که با سالها آموزش خواسته و ناخواسته و صدها لایه از خزعبل و ترس و دروغ و توهم و غرور و تعصب و توقع بنا شده است. جامعه او را درک نمی کند. مردم بی فرهنگند. مام وطن برای ایجاد شغل برای بیش آموخته ای چون او به اندازه کافی توسعه نیافته است.

درسهایی که از زندگی واقعی در محیط واقعی و در رابطه با آدمهای واقعی (خارج از محیط شبه دکانهای آموزشی) یاد می گیریم تا سالهای سال باید به زدودن این لایه های آموزش یافته اختصاص یابد. فرایندی که خیلی وقتها تلخ و دردناک است. فرایندی که بسیاری از بیش آموخته ها ترجیح می دهند هرگز به آن قدم نگذارند.

 

It is incredible how much harm is done when the seeds of wrong notions are laid in the mind in those early years, later on to bear a crop of prejudice; for the subsequent lessons, which are learned from real life in the world have to be devoted mainly to their extirpation.
“To unlearn the evil” was the answer, according to Diogenes Laertius, Antisthenes gave, when he was asked what branch of knowledge was most necessary; and we can see what he meant.

~Arthur Schopenhauer

 

پانوشت

جستجوی “بیش آموخته” بر روی گوگل هیچ نتیجه ای برنگرداند. شاید شخص دیگری قبل از من آنرا بکار برده باشد ولی من از آن بی اطلاعم. شاید اصطلاح over educated معادل بهتری در زبان فارسی داشته باشد که من از آن بی اطلاعم. فرقی هم نمی کند چون در هر صورت من و شما بیش آموخته هستیم.

 

مطالب مرتبط

ای زمین بر قامت رعنا نگر زیر پای کیستی؟ بالا نگر

تنها روش باهوش شدن

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

 

مطلب مرتبط بعدی

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش