بایگانی دسته: booklog

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

اگر درک و کنترل احساسات خود و دیگران را به طور کلی هوش هیجانی در نظر بگیریم، از بچگی من یک سر طیف هوش هیجانی قرار داشتم و برادرم سر دیگر طیف. برادرم می توانست خوراکیهایش را برای روزها و حتی ماهها نگه دارد و بیشترین کاری که با آنها می کرد این بود که آنها را با ترتیب جدیدی در قفسه ای که به آنها اختصاص می داد بچیند. من خوراکیهایم را در کمترین زمان ممکن می خوردم. نه ترتیبشان برایم مهم بود و نه مدیریت پایدار آنها بر اساس زمان تقریبی خریدن خوراکیهای بعدی توسط مادرم. اگر چیزی را می خواستم همان لحظه می خواستم و در آن لحظه با شور و اشتیاق درباره احساسات مربوط به خواستنم حرف می زدم. همه توانم را برای بدست آوردن آن چیز بکار می بستم. بدون توجه به احساسات دیگران. بدون توجه به هیچ چیز. بدون اینکه متوجه بشوم زرزر من برای فلان اسباب بازی یا فلان لباس یا فلان خوراکی مادرم را غمگین می کند یا عصبانی یا مضطرب. هنوز هم همینجوری هستم. خصوصیتی که شاید به پایین بودن هوش هیجانیم مربوط باشد یا به سندروم اسپرگر. شاید هم به ترکیب هر دو و شاید هم به خیلی چیزهای دیگر.

اولین حقیقت شریف (noble truth) در آموزه های بودا اینست که زندگی سراسر رنج (Dukkha) است. رنج ناراحتی. رنج بدبختی. رنج نارضایتی. نارضایتی از نداشتن چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. نارضایتی از داشتن چیزهایی که نمی خواهیم داشته باشیم. رنج از دوری، رنج از نزدیکی. رنج از گرسنگی. رنج از سیری. رنج از درد. رنج از بی دردی. رنج از محدودیت. رنج از آزادی. و الخ.

بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف
بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف

اولین واکنش آدم – مخصوصا اگر مثل من هوش هیجانی کمی داشته باشد-  نسبت به رنج، خروج از وضعیت رنج، به امید رهایی از آن می باشد.

داستایفسکی در رمان یادداشتهای زیرزمینی از زبان شخصیت اصلی داستان که یک کارمند بازنشسته است، طبیعت رنج آلود بشر را به باد انتقاد می گیرد. رنجی که ریشه در توهم بهبود و پیشرفت و توسعه دارد. ریشه در خواستن. ( دومین حقیقت شریف در آموزه های بودا) یادآوری رنج بی پایان آدمی و خاستگاه آن، بین بودا و داستایفسکی مشترک است، وجه تمایز این دو معلم بزرگ در اینست که داستایفسکی بر خلاف بودا انسان پیچیده ای را تصویر می کند که عاشق اضداد است.

داستایفسکی شیفته تضادهای آدمی است. شاید ما واقعا چیزهایی را که بدنبالشان هستیم نمی خواهیم. اگر واقعا بدنبال برقراری عدالت هستیم چرا تصور برتری نسبت به دیگران اینقدر حس خوبی به ما می دهد؟ اگر واقعا بدنبال صلح و آرامش هستیم چرا از شنیدن اخبار جرم و جنایتهای خشونت آمیز اینقدر مشعوف می شویم؟ نه جدی؟

شاید چون خودمان را خوب نمی شناسیم.

راسکلنیکف قهرمان رمان جنایت و مکافات فکر می کند خیلی بی رحم است و قتل پیرزن رباخوار باعث عذاب وجدانش نخواهد شد. برای راسکلینکف دو قتل لازم است تا بفهمد که او همان قهرمان خونسرد و منطقی خیالات خودش نیست. برای من مهاجرت به کانادا لازم بود تا بفهمم من مهاجر سختکوش احترام گذار به ارزشهای دنیای رقابتی-سرمایه داری-دموکراسی آمریکای شمالی نیستم.

بخشی از سفر (مهاجرت) زندگی، جدا شدن از آن چیزیست که فکر می کنیم هستیم ولی واقعا نیستیم. مثل پوست انداختن یا مثل خشک شدن از یک شاخه و جوانه زدن از شاخه دیگر. کشف بزرگ راسکلنیکف اینست که می فهمد آنقدرها هم که فکر می کند آدم بدی نیست.

راسکلنیکف با کشتن دو زن به کشف بزرگی درباره خودش می رسد و داستایفسکی با (تقریبا) کشته شدن خودش به کشف بزرگتری درباره حقیقت زندگی. داستایفسکی در رمان ابله تجربه شخصی خودش را از قرار گرفتن در برابر جوخه اعدام بازگو می کند. ( داستایفسکی به دلایل سیاسی به اعدام محکوم می شود و درست چند دقیقه قبل از اعدام در حالیکه مقابل جوخه آتش ایستاده حکم عفوش می رسد و سپس چهار سال به اردوگاه کار اجباری در سیبری تبعید می شود.)

 داستایفسکی در لحظات قبل از اعدامش برای اولین بار قادر می شود ارزش واقعی زندگی را دریابد. ارزش زنده بودن و نفس کشیدن و دیدن زیبایی اشعه های خورشید را. راهی را که پیروان بودا با سالها تمرین و مراقبه و تزکیه نفس برای رهایی از رنج می پیمایند، داستایفسکی ظرف چند دقیقه در انتظار کشته شدن، طی می کند.  حالا او می تواند به درهای پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد. مگر نه اینکه ابله به کسی گفته می شود که می تواند به درهای باز یا بسته پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد؟

افتادن آتش در نیستان ابله او را به اینجایی می رساند که اینجا نیست.

پانوشت

به جای اینکه به من گیر بدهید که مطلب جدید بنویسم می توانید کتابهای معرفی شده با برچسب کتابلاگ را بخوانید. یا هر چیز دیگری که فکر می کنید ارزش خواندن دارد. با همه اهمیتی که برای خوانندگان وبلاگم قائل هستم متاسفانه باید بگویم که نوشتن مطلب روی این وبلاگ در روزها و ماههای آینده به دلایل ابلهانه متناوب نخواهد بود.

اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

 من می خواستم به خارج بروم. نه به دلیل فرار از مجازات مذهبی یا حکومتی یا انزوای اجتماعی یا همچین چیزی. نه که مشکلات اجتماعی نداشتم اما مشکلاتم در این حد بود: یک بار یک راننده تاکسی بعد از جر و بحث سر بعضی مسائل که در آن زمان به نظر می رسید نزدیک خط قرمز است من را وسط راه وسط خیابان پیاده کرد. یک بار هم در حین خدمت سربازی به دلیل اعتراض به مراسم مذهبی که باعث می شد دیرتر از پادگان مرخص شویم نزدیک بود بازداشت بشوم ولی نشدم. یک بار هم به دلیل بحث با دبیر تعلیمات دینی از کلاس اخراج شدم. یک شب هم به دلیل گفتگو با یک دختر نامحرم توی پارک توی بازداشتگاه خوابیدم. همین. دیگر چیزی یادم نمی آید. این موارد رزومه مشکلات اجتماعی من بود قبل از مهاجرت. من نه دانجل و رابرت داستان آقای موبرگ بودم که از چیزی مثل بی عدالتی مهاجرت کنم و نه کارل اسکار که با امید و آرزو، به چیزی مثل فرصتهای طلایی.

من بیشتر از آنکه شبیه ممد آمریکایی باشم شبیه خواننده هیپ هاپ دوزاریی بودم که بدون اینکه بداند یک من ماست چقدر کره می دهد و بدون اینکه حرفی از خودش برای گفتن داشته باشد، یک آهنگ اعتراض را توی ذهن خودش هر شب و هر روز رپ می کند. آهنگی که شعرش بسیار شبیه شعری بود که توی کودکستان از بر کرده بودیم:

چرا در گنجه بازه؟

چرا دم خر درازه؟

چرا ماشینا دود می کنن؟

چرا صابونا کف می کنن؟

البته از این تفاوتها که بگذریم داستان من با داستان ممد آمریکایی و شخصیتهای رمان مهاجران شباهتهایی هم داشت:

الف- من هم مثل آنها به نوعی دوگانگی داخل-خارج آگاه شده بودم و این آگاهی در من شدت گرفته بود. برای من آنروز، داخل، ایران بود و خارج، آمریکا و کانادا و آلمان و چند کشور دیگر که بالاخره شد کانادا.

ب- برای من هم چیزی داخل و خارج را از هم جدا می کرد که باید و باید و باید از آن عبور می کردم. آبی که اینور آن “اینور آب” بود و آنورش “آنور آب”. این آب یا بهتر است بگویم این در با اخذ ویزای مهاجرت از سفارت کانادا در سال 2004 بر من گشوده شد. بنابراین:

بین هر داخل  و خارج دری موجود است و برای گذر از این در یک مهاجرت واجب.

داخل و خارج ایران و کانادا

داخل و خارج دانشگاه

داخل و خارج تجرد و تاهل

داخل و خارج چاقی و لاغری

داخل و خارج فقر و ثروت

داخل و خارج شهر

داخل و خارج فرهنگ و بی فرهنگی

داخل و خارج آزادی و محدودیت

داخل و خارج دیکتاتوری و دموکراسی

داخل و خارج جوانی و پیری

داخل و خارج سلامت و بیماری

داخل و خارج زندگی و مرگ

داخل جایی است که (البته با درجاتی از زمین تا آسمان) به آن تعلق داری. جایی است که به تو هویت می دهد. داخل اینجاست و خارج آنجا. از داخل به بیرون نگاه می کنی، از طریق یک پنجره، از طریق یک روزنه. از خارج به در و دیوار جایی نگاه می کنی که تو از آن جدا شده ای. مثل مسافری که از دور به سواد شهری می نگرد. از داخل چیزی را یا جایی را که با آن احاطه  شده ای و بخشی از آن هستی، تجربه می کنی. از خارج تجربه بودن در داخل را توی خیالت مثل بادکنک باد میکنی. و اینگونه است که اساس تجربه دوگانه ما از جایی (ذهنی یا فیزیکی) که هستیم شکل می گیرد. از داخل و خارجی که مرز شناوری دارد و هیچ چیزش ثابت یا مشخص نیست. حتی اینکه کدام طرفش داخل است و کدام طرفش خارج. پنجشنبه از تهران به شمال می رویم و جمعه از شمال به تهران برمی گردیم.

ادوارد رلف در کتاب Place and Placelessness دسته بندی الهام بخشی از داخل و خارج دارد:

Existential outsideness

این خارج جایی است که آگاهانه حس می کنی که در آن پذیرفته نیستی و به آنجا تعلق نداری. از جاها و آدمهایش بیگانه هستی. دست و دلت به کاری نمی رود و کاری هم اگر می کنی از روی ناچاری است و معنایی برایت ندارد.

Objective outsideness

این خارج، چیزها و جاهایی است که می توانی بدون تعلق خاطر و بدون لرزش دل و درگیر شدن احساساتت آنها را ارزیابی و دو دو تا چهارتا کنی. مثل همه آپارتمانهای 75 متری دو خوابه با پارکینگ و انباری – که در سراسر کشور- کم و بیش مثل هم با آشپزخانه اوپن و کابینت ام دی اف و نور مخفی و دیوارهای کرم رنگ و کف سرامیک سفید ساخته شده اند. بدون ریسک، بدون احساس، بدون اهمیت. متر مربعی 5 میلیون سه سال ساخت.

Incidental outsideness

این خارج، جایی است که به طور اتفاقی گذرمان به آن افتاده است. به عنوان توریست یا به دلیل ماموریت شغلی. نه برنامه ای برای ماندن در آنجا داریم نه روابط و اتفاقات آنجا را در مرکز توجه و تمرکز خود قرار می دهیم. اتفاقی کتابی که ممکن است زندگی ما را تغییر دهد بدستمان رسیده است. اتفاقی کسی که ممکن است با او ازدواج کنیم روبروی ما قرار می گیرد. اتفاقی ماشینی که ممکن است ما را زیر بگیرد از روبرو دارد می آید.

به طریق مشابه در جایی که هستیم (داخل) هر کاری که می کنیم و هر نیتی که داریم می تواند از روی incidental insideness باشد.

Vicarious insideness

در این داخل، ما چیزها را به نیابت از کسی و دست دوم تجربه می کنیم. به نیابت از یک نویسنده یا  یک نقاش. یا به نیابت از یک فرهنگ یا سنت. درست و غلط و زشت و زیبا به ما گفته می شود و ما هم آنرا مثل لباس می پوشیم.

ما با دیدن یک فیلم به جایی در دور دست سفر می کنیم و بعضی چیزها را که هنرپیشه فیلم تجربه می کند تجربه می کنیم. البته که هر چقدر بتوانیم بیشتر با چشمان خود به زندگی هنرپیشه نگاه کنیم (به جای اینکه با چشمان او به زندگی خود بنگریم) این تجربه شدیدتر و عمیق تر خواهد بود.

Behavioural insideness

این داخل، جایی است که ظاهر و الگوهای ظاهریش آنرا تعریف می کند. عادت و روزمرگیش. رنگ دیوارهایش. مدرکی که داریم، ماشینی که سوار می شویم. ادا اصولی که روزانه در می آوریم و  خزعبلاتی که تحویل خودمان و دیگران می دهیم. سلام من علی هستم. ایرانی. ساکن تهران. متولد قزوین. 1353. مهندس کامپیوتر. از دانشگاه شریف. متاهل. بدون فرزند. حالا شما هم با دانستن این اطلاعات داخل زندگی من شده اید. جدی.

Empathetic insideness

داخل بودن از روی عادت (behavioural insideness) کم کم با اضافه کردن اهمیت دادن و دغدغه داشتن (care and concern) به داخل بودن از روی همدلی گذر می کند. مثل گذر از آشنایی به دوستی. مثل گذر از نگاه کردن به دیدن. این گونه از داخل بودن (insideness) نیازمند باز بودن است به هر آنچه که یک مکان یا یک فرد ممکن است برای آدم داشته باشد. نیازمند دیدن و شنیدن و بوییدن. اینگونه از داخل بودن، طلب و عشق و معرفت را یکجا و با هم درون خودش دارد.

Existential insideness

این داخل، جایی است که در آن بدون تلاش خودآگاهانه، هستیم و زندگی می کنیم و آنرا تمام و کمال تجربه. با همه معنایش، با همه نشانه هایش و با همه کم و کاستیش در آن ریشه داریم و آنجا خانه ماست. ما به او تعلق داریم و او به ما.

دسته بندی آقای رلف شاید به ما کمک کند که داخل و خارجمان را بهتر بشناسیم و آگاه شویم به اینکه از کجا آمده ایم و به کجا می رویم ولی اینکه چرا می رویم و رفتنمان بهر چیست (حداقل) با این دسته بندی پاسخ داده نمی شود. رفتن ما از میان دری اتفاق می افتد که اینجا و آنجا یا همان  داخل و خارج را هم از یکدیگر جدا می کند و هم به یکدیگر پیوند می زند. و چگونگی رفتن ما تا حدودی ربط پیدا می کند به اینکه چقدر به گذر از این در گیر بدهیم.

واژه obsession که من آنرا گیر دادن ترجمه کرده ام از ریشه لاتین obsidere به معنی “نشستن در آستانه” یا “اشغال” می آید. گیر دادن – تاکتیکی که توسط سپاهیان  در قدیم بکار گرفته می شد – تلاشی است برای به زور وارد شدن به “آنجا” با نشستن در آستانه دروازه شهر و از رو بردن ساکنانش.

حالا فرقی نمی کند که به سفارت کانادا گیر بدهی با پر کردن فرم و ارسال مدارک و پیگیری توسط وکیل مهاجرت، یا به دختری که عاشقش شده ای گیر بدهی با ارسال پیامک و گل و هدیه و نامه فدایت شوم. یا به دانشگاه با کتاب و کلاس کنکور. یا به خریدن فلان ماشین با وام و قرض و فروختن ماشین فعلی.

در تمثیل “جلوی قانون” اثر کافکا، قهرمان اصلی داستان که یک مرد روستایی است پس از سفری طولانی به آستانه در بازی می رسد که ظاهرا دروازه قانون است. دربان این در، خواهش مرد را برای راهیابی به محضر قانون نمی پذیرد. انتظار مرد برای ورود، به روزها و ماهها و سالها به طول می انجامد و او هر چه تلاش  می کند که حتی با رشوه دادن به دربان از این در عبور کند، موفق نمی شود. در آخر داستان زمانی که مرد نفسهای آخرش را می کشد از دربان می پرسد که چطور در تمام این سالها فرد دیگری به جز خودش برای عبور از آن در نیامده است. دربان پاسخ می دهد: “از آنجاییکه این در فقط برای تو در نظر گرفته شده بود، هیچ کس به جز تو نمی توانست از آن عبور کند. حالا دیگر من آنرا می بندم.”

در زندگی روزمره بیشتر وقتها به نظر می رسد که در گذر از یک در خاص تنها نیستیم. هزاران نفر دیگر هم با ما کنکور می دهند، فرم مهاجرت یا استخدام پر می کنند و صرف وجودشان در چرخه اقتصاد باعث می شود که قیمت ماشین یا زمینی که می خواهیم بخریم بالا پایین برود. یکی دو نفر به جز ما هم پیدا می شوند که به آن شخص خاص پیامک بدهند و برای زدن مخش تلاش کنند. ظاهرا فقط ما نیستیم که به دربان قانون رشوه داده ایم. اما اگر همه درهایی را که از ابتدا تا انتهای زندگی میزنیم، باز می کنیم، می بندیم و دوست داریم دوباره باز کنیم، یک در واحد در نظر بگیریم، آنوقت به دربان داستان کافکا حق خواهیم داد که این در فقط و فقط برای ما در نظر گرفته شده بوده است.

“How concrete everything becomes in the world of the spirit when an object, a mere door, can give images of hesitation, temptation, desire, security, welcome and respect. If one were to give an account of all the doors one has closed and opened, of all the doors one would like to reopen, one would have to tell the story of one’s entire life.”

~ from The Poetics of Space BY Gaston Bachelard

مطلب مرتبط بعدی:

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

you are what you eat

If lamb chops are fine, what makes lamb brains horrible?  [ FYI we love em here in Iran!]
A pig’s shoulder, haunch, and belly are damn fine eating, but the ears, snout, and feet are gross?
How is lobster so different from grasshopper?

Who distinguishes delectable from disgusting, and what’s their rationale? And what about all the exceptions?

These are some eye opening questions that Christopher Ryan  asks in his very interesting book “Sex at Dawn“. You will find many more of such questions in this book, I highly recommend it to anyone who is willing to see the world from a different perspective and yes it’s about human sexuality.

When was the last time you did something for the first time?

جمله فوق آغازگر جدیدترین کتاب ست گودین است با نام Poke The Box
نویسنده کتاب معتقد است که مشکل در توانایی درونی آدمها  در آغاز کردن چیزی نیست، وی مشکل را در این می داند که آدمها باور ندارند که آغاز کردن یک حرکت ممکن یا قابل قبول است. 
بسیاری از مردم فکر می کنند که نمی توانند چیزی را شروع کنند:
شروع یک پروژه، راه اندازی یک وبلاگ، آغاز یک سفر برای اکثریت نشدنی است!
در نتیجه کسی را پیدا نمی کنی که چهار خط بنویسد ولی اگر کسی پیدا شد و نوشت، بقیه ویرایشش می کنند، نقدش  می کنند و ایرادش را می گیرند. میلیونها عکس العمل و نظر که روزانه بر روی فیس بوک و تویتر ارسال می شود شاهدی بر این مدعاست.
آقای گودین هفت فرمان زیر را در کتابش معرفی می کند:
فرمان اول: آگاهی. آگاهی از بازار، از فرصتها و از خودت.
فرمان دوم: قابلیت درک محیط اطراف.
فرمان سوم: داشتن ارتباط با دیگران برای ایجاد اعتماد.
فرمان چهارم: یکنواخت بودن تا سیستم بداند که چه انتظاری می تواند از تو داشته باشد.
فرمان پنجم: داشتن چیزی برای فروش با ساختن یک محصول.
فرمان ششم: مولد باش تا قیمت محصولت مناسب باشد.
فرمان هفتم: داشتن دل و جرئت برای شروع!
و معتقد است فرمان هفتم تفاوت بارز بین آدمها و شرکتهای موفق با دیگران است. این فرمان بوی خطر می دهد! مثل رفتن به یک جای جدید. مثل آشنایی با یک غریبه. مثل باز کردن یک در بدون اجازه. مثل … مثل همین کاری که الان داری بهش فکر می کنی!

Read the book, Poke The Box!
Start Now.

Atlas shrugged is a 1080 pages 4 decades bestseller novel about Ayn Rand’s Philosophy: Objectivism.
The name “Objectivism” derives from the principle that human knowledge and values are objective: they are not created by the thoughts one has, but are determined by the nature of reality, to be discovered by man’s mind.

Atlas Shrugged was inspired by the author’s fury that people wasted the one capacity distinguishing them from other animals: reason. Those who no longer asked “Why am I alive?” or “What am I going to do or create that can justify my existence?” were to Rand as good as dead.

Here is the way she defines her philosophy in the book Atlas Shrugged:
“My philosophy, in essence, is the concept of man as a heroic being, with his own happiness as the moral purpose of his life, with productive achievement as his noblest activity, and reason as his only absolute.”

This book may be a very long one to read but like other great novels its a world you enter rather than a book you read. Atlas Shrugged holds a person’s greatest duty to be the appreciation of the joy of being alive.

کسری مخالفت در یک جامعه

از یک جمع دوستانه پنج شش نفره گرفته تا جامعه ای که در آن زندگی می کنیم اصولا هر جامعه ای پدیده ای درون خود دارد که خانم کاترین شولز نویسنده کتاب اشتباه کردن آنرا کسری مخالفت یا disagreement deficit می نامد. کاترین شولز چهار ستون برای این پدیده متصور است:
اول اینکه جامعه بیش از حد از ایده های ما حمایت می کند.
دوم اینکه جامعه همچون سپری در برابر مخالفتهایی که از خارج می شود، از ما دفاع می کند.
سوم جامعه ما را تشویق می کند تا هر مخالفتی را هم که شانس رسیدن به درون جامعه پیدا کند، نادیده بگیریم.
و آخر هم اینکه هر مخالفتی که از درون بوجود بیاید را از بین می برد.
برای درک بهتر این پدیده جمع دوستان خود و روابط حاکم بر آن را تجسم کنید؟ آیا کسی که با ایده های شما مخالف است را به جمع خود راه می دهید؟ آیا اگر یکی از دوستان قدیمی شروع به کوک کردن ساز مخالف کند از جمعتان کنارش نمی گذارید؟ آیا پذیرای ایده های مخالف در جمع دوستانه خود هستید؟
اشتباه ادامه دارد….

تئورى، ديكتاتور جستجو

همه ما نظرياتی درباره چيزهاى مختلف داريم مثل اينكه همه قوها سفيد هستند، شب تاريك است، اجناس ژاپنى با كيفيت هستند، زنهاى روس زيبا هستند و الخ
زمانى كه به واسطه جستجو، اتفاق يا هر روش ديگرى اطلاعات جديد بدست مى آوريم، در ما اين ميل و كشش وجود دارد كه به اطلاعاتى كه نظريات ما را تاييد مى كنند بهاى بيشترى بدهيم تا اطلاعاتى كه آنها را رد مى كنند. روانشناسان به اين پديده “تعصب تاييد” يا confirmation bias مى گويند.
نكته جالب ديگر اينست كه نظرياتى كه داريم خيلى وقتها به ما ديكته مى كنند كه چه سؤالهايى بپرسيم و دنبال چه جوابهايى بگرديم و حتى كجاها دنبال اين جوابها بگرديم. به همين طريق نظريات يا تئوريهاى ما به ما مى گويند كه چه سؤالهايى را نپرسيم و دنبال چه جوابهايى نگرديم. نكته اى كه الن گرينسپن در دفاعيه اش در “اتهام داشتن يك ايدئولوژى سياسى” مطرح كرد:
يك ايدئولوژى، چارچوبى مفهومى است، روشى كه با آن آدمها با واقعيت كنار مى آيند. هر آدمى يك ايدئولوژى دارد. بايد داشته باشد. براى وجود داشتن شما به يك ايدئولوژى نياز داريد.   
و نكته آخر اينكه ما آدمها اصولا براى نتيجه گيرى بيشترين شواهد ممكن را جمع آورى نمى كنيم، بلكه براى رسيدن به ممكن ترين (محتملترين) نتيجه، كمترين شوهد ممكن را جمع مى كنيم. 
اشتباه ادامه دارد…

ایده خوب چیست؟

یک ایده خوب یک شبکه است. 
کهکشانی از نورونها که در مغز شما برای اولین بار با هم مرتبط می شوند و ایده ای به ذهن خودآگاه شما خطور می کند. به عبارت دیگر ایده یک چیز نیست بلکه بیشتر شبیه یک کندو است.
مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. یکی از شرطهای اساسی برای شکل گرفتن یک ایده، بزرگی شبکه عصبی سازنده آن است. احتمالا متصل شدن سه چهار تا نورون، ایده خاصی برای شما به ارمغان نخواهد آورد.
شرط دیگر قابلیت پیکربندی این شبکه است. شبکه متراکمی که ناتوان از شکل دادن الگوهای جدید است، قاعدتا نمی تواند لبه های امکان بعدی را بکاود. در نتیجه ایده ای بروز نمی کند، تغییری هم اتفاق نمی افتد.

عجب خری هستی

قسمت ششم – فرایند مخالفت 

الن گرينسپن رئيس پنج دوره اى بانك مركزى آمريكا در زمان خودش كسى بود و برو بيايى داشت، نه فقط در آمريكا كه در خيلى كشورهاى ديگر هم، تا آنجا كه فرانسويها نشان افتخار لژيون به او دادند و كتاب زندگى نامه اش ميليونها دلار فروش رفت.

قبل ازاينكه ورشكستگى همه دنيا را فرا بگيرد و به روايتى چهل درصد ثروت دنيا دود شود وآقاى گرينسپن را در مجلس بازخواست كنند افراد مختلفى بارها به او گفته بودند اشتباه مى كند ولى او چون به شدت عقيده داشت كه بازارهاى مالى خودشان را مى توانند تنظيم كنند، نه تنها با مخالفانش مخالفت مى كرد بلكه آنها را خطرناك مى خواند و به كمك همفكرانش قانونى را گذراند كه مخالفانش نتوانند با او مخالفت كنند. گرينسپن مخالفانش را براى اقتصاد خطرناك مى دانست. 

اين فرايند جالبى است كه همه ما در مورد كسى كه با ما مخالف است اعمال مى كنيم:
اول فرض جهالت يعنى مى گوييم يارو نمى داند، اطلاعات كافى ندارد، خبر ندارد و بعد سعى مى كنيم با دادن اطلاعات و آموزش طرف را توجيه كنيم، قضيه را حاليش كنيم و خلاصه كلام با خودمان موافقش كنيم. ولى اگر موافق نشد؟

قدم بعدى فرض حماقت. يعنى فرض مى كنيم يارو نمى فهمد، خر است، شعور ندارد، عقلش نمى رسد و به عبارت مؤدبانه ظرفيت عقلى درك چيزى را كه ما به آن رسيده ايم ندارد.

اگر يارو را خر فرض نكرديم و با آموزش هم با ما همراه نشد چى؟

قدم آخر فرض شرارت. مى گوييم يارو قصد بد دارد، دشمنى مى كند و مى خواهد حال ما را بگيرد. عبارت جورج بوش درباره محورهاى شرارت را شايد هنوز به ياد داشته باشيد! 

عقيده ما مدلى است كه از واقعيت داريم و وقتى مدل ما با مدل يك نفر ديگر از همان واقعيت فرق مى كند اين كارى را كه در بالا گفته شد با او مى كنيم يعنى اول نادان بعد نفهم و دست آخر هم دشمن فرض مى كنيمش.

طبيعى است كه عين همين كار را ديگران هم با ما بكنند وقتى ما را در اشتباه مى پندارند. جاى تعجب ندارد كه اين همه از اشتباه كردن و در اشتباه بودن گريزانيم!

اشتباه ادامه دارد…

امکان بعدی

ايده ه های خوب از كجا می آيند؟
اين عنوان كتابی است نوشته استيون جانسون و منتشر شده در سال ٢٠١٠
نويسنده با نگاه به طبيعت، تاريخ نوآوری را می کاود. ميلياردها سال رشد تکاملی باعث برخورد و تركيب مولكولهای ساده و در نتيجه به وجود آمدن تركيبات و مولكولهای جديد شده است. این تکامل در هر مقطع زمانی مواد لازم برای يك مخترع، مكتشف و يا نو آور فرآهم كرده است. نويسنده معتقد است ايده های خوب در محدوده زمان و مكانشان اتفاق می افتند و به عبارت ديگر با چيزها و مهارتهای موجود دوروبرشان محدود می شوند.
ايده جالبی كه نويسنده از علم شيمی پريبيوتيك در اين زمينه در فصل اول كتابش آورده را من به اين شكل خلاصه می كنم:
 ميلياردها سال پيش كه حيات بر روی كره زمين وجود نداشت، مولكولهای پايه مثل آمونياك، اسيدهای آمينه، آب، متان، دی اكسيد كربن و ساير تركيبات ساده تنها مالكين اين كره خاكی بودند. حال تصور كنيد كه شما در آن زمان نقش خدا را بازی می كرديد و می خواستيد با تركيب اين مولكولها چيز جديدی بسازيد. مسلما می توانستيد اجزای تشكيل دهنده حيات پيچيده امروزی مثل پروتئين، قند و يا اسيدهای سازنده دی ان ای را بسازيد ولی قاعدتا نمی توانستيد فرايندهای شيميايی سازنده يك پشه، گل آفتابگردان يا مغز انسان را پديد بياوريد.
در اين مقوله آقای جانسون واژه زيبايی از استوارت كافمن دانشمند آمریکایی را وارد كتابش مي كند. اين واژه كه the adjacant possible است را من امكان بعدی ترجمه می كنم. اين واژه منحصر بفرد هم محدوديت و هم پتانسيل خلاقانه تغيير و نوآوری را منعكس مي كند. زيبایی ای كه در امكان بعدی نهفته اينست كه مرزهايش با اكتشاف آنها رشد می كنند. برای مثال خانه ای جادويی را در نظر بگيريد كه با باز كردن هر درش، رشد می كند و شما را به اطاقی ديگر هدايت می كند، اطاقی با درهای ديگر به اطاقهای ديگر.
چهار ميليون سال پيش اگر اتم كربنی بوديد تركيباتی كه می توانستيد در آنها شركت كنيد خيلی زياد نبودند ولی امروزه همان اتم كربن بدون يك نانو گرم تغيير می تواند در تركيب اسپرم يك نهنگ، مغز انسان، يك درخت و يا ويروس آنفلانزای خوكی شرکت کند. می بينيد كه اين امكان بعدی چه راه طولانی ای را از زمان آن مولكولهای تنها، طی كرده است.
نويسنده اين فصل را با اين نتيجه پايان می دهد كه هنر، كشف لبه ها يا مرزهای امكان است كه ما را احاطه كرده اند و اما نتيجه گيری مهمتر پاسخ به اين اين پرسش است كه:

چه محيطهایی ايده های خوب مي آفرينند؟

محيطهایی كه كشف لبه ها را در اعضايشان تشويق می كنند، چون در اين لبه ها خيلي چيزها ( هم مفهومی و هم فيزيكی ) وجود دارد كه تركيب آنها به نوآوری می انجامد. برعكس محيطهايی كه آزمايش و ايجاد تركيبات جديد را تنبيه می كنند، محيطهايی كه بعضی از شاخه های امكان بعدی را از ديد اعضای خود محو می كنند و خلاصه جوامعی كه وضع موجود را راضی كننده نشان مي دهند، اصولا نسبت به جوامع نوع اول، نوآوری كمتری درشان ديده می شود.
نوآوری در نشستن و فكرهای بزرگ كردن اتفاق نمی افتد. هنر نوآوری اكتشاف لبه ها يا مرزها  و ساختن تركيبات جديد با امكانات موجود در آنجاست.