بایگانی دسته: booklog

اپیدمی دو دلی: آنقدر خوب که بمانی، آنقدر بد که بروی

بعد از حدود شش سال کشمکش و صدها بار بالا پایین رفتن و جدایی و بازگشت و مراجعه به وکیل و دفتر خدمات الکترونیک قضایی، یکی از کتابهای خوبی که به من کمک کرد شناخت بهتری نسبت به وضعیت خودم پیدا کنم کتاب TOO GOOD TO LEAVE, TOO BAD TO STAY بود.

اگر شما هم در رابطه ای هستید که دائما در آن احساس دو دلی دارید و هر روز بین ماندن و رفتن مردد هستید و نمی دانید که چکار باید بکنید شاید پرسشهای زیر یا کوچینگ طلاق بتواند به شما کمک کند.

سی وشش سؤال که برای ارزیابی جدی ادامه یا ترک یک رابطه می توان از خود پرسید:

1- Think about that time when things between you and your partner were at their best. Looking back, would you now say that things were really very good between you then?

1- زمانی را در نظر بگیرید که رابطه شما در بهترین حالتش بود. الان که به گذشته نگاه می کنید آیا باز هم می گویید که آن موقع همه چیز بین شما خیلی خوب بود؟

2- Has there been more than one incident of physical violence in your relationship?

2- آیا بیشتر از یک مورد خشونت فیزیکی در رابطه شما اتفاق افتاده است؟

3- Have you already made a concrete commitment to pursue a course of action or lifestyle that definitely excludes your partner?

3- آیا یک تصمیم قطعی برای دنبال کردن یک هدف یا یک سبک زندگی که در آن شریک شما قطعا حضور ندارد، گرفته اید؟

4- If God or some omniscient being said it was okay to leave, would you feel tremendously relieved and have a strong sense that finally you could end your relationship?

4- آگر خدا جدایی شما را تایید کند، آیا احساس راحتی زیاد پیدا می کنیدکه بالاخره می توانید به رابطه خود خاتمه بدهید؟

5- In spite of your problems, do you and your partner have even one positively pleasurable activity (besides children) you currently share and look forward to sharing in the future, something you do together that you both like and that gives both of you a feeling of closeness for a while?

5- با وجود مشکلاتتان، آیا شما و شریکتان در حال حاضر حتی یک فعالیت مثبت لذتبخش (به جز بچه ها) دارید که برای انجام آن مشتاق باشید؟ کاری که با هم انجام بدهید و باعث احساس نزدیکی بین شما برای مدتی بشود؟

دو دلی

6- Would you say that to you your partner is basically nice, reasonably intelligent, not too neurotic, okay to look at, and most of the time smells all right?

6- آیا میتوانید بگویید که برای شما، شریکتان بطور کلی خوب و عاقل است؟ خیلی عصبی نیست، ظاهر خوبی دارد و بیشتر وقتها بوی بد نمی دهد؟

7- Does your partner bombard you with difficulties when you try to get even the littlest thing you want; and it is your experience that almost any need you have gets obliterated; and if you ever do get what you want, is getting it such an ordeal that you don’t feel it was worth all the effort?

7- آیا شریکتان شما را وقتی که تلاش می کنید یک چیز حتی خیلی کوچک را که دوست دارید بدست بیاورید، با مشکلات بمباران می کند؟ و تجربه شما نشان می دهد که هر نیاز شما نادیده گرفته می شود. و حتی اگر بالاخره چیزی را که می خواهید بدست آورید، رسیدن به آن آنقدر دردسر دارد که احساس می کنید به زحمتش نمی ارزید.

8- Do you have a basic, recurring, never-completely-going-away feeling of humiliation or invisibility in your relationship?

8- آیا یک احساس اساسی تحقیر و نادیده گرفته شدن در رابطه دارید که تکرار می شود و هرگز کامل از بین نمی رود؟

9- Does it seem to you that your partner generally and consistently block your attempts to bring up topics or raise questions, particularly about things you care about?

9- آیا به نظر می رسد که شریکتان معمولا و پیوسته تلاشهای شما را برای پیش کشیدن موضوعات یا طرح سؤالهایی که به خصوص برای شما مهم هستند، متوقف می کند؟

10- Have you gotten to the point, when your partner says something, that you usually feel its more likely that he’s lying than that he’s telling the truth?

10- آیا به نقطه ای رسیده اید که وقتی شریکتان چیزی می گوید شما معمولا احساس می کنید که احتمال زیاد دروغ می گوید نه حقیقت را؟

11- In spite of admirable qualities, and stepping back from temporary anger or disappointment, do you genuinely like your partner, and does your partner seem to like you?

11- برخلاف کیفیات تحسین برانگیز و به دور از عصبانی و ناراحتی گذرا، آیا واقعا از شریکتان خوشتان می آید و آیا به نظر می رسدکه او هم واقعا از شما خوشش می آید؟

12- Do you feel willing to give your partner more than you’re giving already, and are you willing to do this the way things are between you now, without any expectation of being paid back?

13- Do both you and your partner want to touch each other and look forward to touching each other and make efforts to touch each other?

14- Do you feel a unique sexual attraction to your partner?

کوچینگ طلاق

15- Does your partner neither see nor admit things you’ve tried to get him to acknowledge that make your relationship too bad to stay in?

15- آیا شریکتان چیزهایی را که رابطه را برای ماندن بد می کنند و شما سعی کرده اید به او نشان بدهید، نه می بیند و نه تایید می کند؟

16- Is there something your partner does that makes your relationship too bad to stay in and that he acknowledges but that, for all intents and purposes, he’s unwilling to do anything about?

16- آیا شریک شما کاری می کند که رابطه را برای ماندن بد می کند و خودش این موضوع را قبول دارد و با همه وعده وعیدی که می دهد، حاضر نیست کاری برایش انجام بدهد؟

17- This problem your partner has that makes you want to leave; have you tried to let it go, ignore it, stop letting it bother you? And were you successful?

17- شریک شما مشکلی دارد که باعث شده بخواهید رابطه را ترک کنید. آیا تلاش کرده اید که آنرا نادیده بگیرید، رها کنید یا اجازه ندهید که اذیتتان  کند؟ آیا موفق شدید؟

18- As you think about your partner’s problem that makes your relationship too bad to stay in, does he acknowledge it and is he willing to do something about it and is he able to change?

19- Has your partner violated what for you is a bottom line?

19- آیا شریکتان از خط قرمز شما عبور کرده است؟

20- Is there a clearly formulated, passionately held difference between you that has to do with the shape and texture and quality of your life as you actually experience it?

20- آیا تفاوت واضح و آشکاری بین شما وجود دارد که مربوط به سبک و سیاق زندگی و تجربه متفاوت شما از زندگی باشد؟

21- In spite of all the ways you’re different, would you say that deep down or in some respect that’s important to you your partner is someone just like you in a way you feel good about?

22- With your new, more complete, more realistic set of information about what it would be like for you if you left, have you discovered new, more probable realities that now make leaving seem impossibly difficult or unpleasant?

22- با اطلاعات جدید، کاملتر و واقعیتری که از جدایی بدست آورده اید، آیا واقعیتهای جدید و محتملتری کشف کرده اید که جدایی را به طرز غیر ممکنی مشکل و ناخوشایند جلوه بدهد؟

23- With your new, more complete, more realistic set of information about what it would be like to leave, have you discovered new, more probable realities that now make leaving seem easier, more attractive, and make staying no longer desirable?

23- با اطلاعات جدید، کاملتر و واقعیتری که از جدایی بدست آورده اید، آیا واقعیتهای جدید و محتملتری کشف کرده اید که جدایی را آسانتر، جذابتر و ماندن را ناخوشایند جلوه بدهد؟

24- Does your partner do such a good job of conveying the idea that you’re a nut or a jerk or a loser or an idiot about parts of yourself that are important to you that you’ve started to really become demonstrably convinced of it yourself?

24- آیا شریکتان هنرمندانه در آن قسمتهایی از زندگی که برای شما مهم است، شما را یک بازنده یا یک احمق یا یک دیوانه یا یک عوضی به تصویر می کشد، به گونه ای که خود شما هم کم کم دارید آن تصویر را باور می کنید.

25- As you think about your partner’s disrespect, is it clear to you that you do everything possible to limit your contact with your partner, except for times where you absolutely must interact?

25- وقتی به بی احترامی شریکتان می اندیشید آیا برایتان واضح است که شما  هر کاری می کنید که تماس خود را با او محدود کنید مگر در مواردی که واقعا مجبور باشید.

26- Do you feel that your partner, overall and more often than not, shows concrete support for and genuine interest in the things you’re trying to do that are important to you?

26-آیا احساس می کنید که شریکتان به طور کلی و غالبا، از چیزهایی که برای شما مهم هستند حمایت می کند و به آنها علاقه واقعی نشان می دهد؟

27- Would you lose anything important in your life if your partner were no longer your partner? Is what you’d lose something that makes you feel good about your partner for being able to provide it?

27- اگر شریکتان دیگر شریک شما نباشد چیزی از دست می دهید؟ آیا این چیزی است که باعث می شود درباره شریکتان از اینکه او آن چیز را فراهم می کند، احساس خوبی داشته باشید؟

28- Whatever was done that caused hurt and betrayal, do you have the sense that the pain and damage has lessened with time?

29- Is there a demonstrated capacity and mechanism for genuine forgiveness in your relationship?

29- آیا یک ظرفیت و مکانیزم برای بخشش واقعی در رابطه شما وجود دارد؟

30- Is it likely that, if you have a reasonable need, you and your partner will be able to work out a way for you to get it met without too painful a struggle?

31- Is there some particular need that’s so important to you that if you don’t get it met, looking back you’ll say that your life wasn’t satisfying, and are you starting to get discouraged about ever being able to get it met?

32- Given the way your partner acts, does it feel as though in getting close to you what he is most interested in is subjecting you to his anger and criticism?

32- با توجه به طرز رفتار شریکتان، آیا احساس می کنید که نزدیک شدن به شما برای آنست که شما را مورد خشم و انتقاد خودش قرار بدهد؟

33- When the subject of intimacy comes up between you and your partner, is there generally a battle over what intimacy is and how to get it?

33- وقتی موضوع صمیمیت به میان می آید آیا معمولا دعوایی بر سر اینکه صمیمیت چیست و چگونه می توان به آن رسید، بین شما در می گیرد؟

34- Does your relationship support your having fun together?

35- Do you currently share goals and dreams for your life together?

35- آیا در حال حاضر اهداف یا آرزوهای مشترکی در زندگی با هم دارید؟

36- If all the problems in your relationship were magically solved today, would you still feel ambivalent about whether to stay or leave?

36- اگر امروز همه مشکلات شما به شکل معجزه آسایی حل بشود، آیا هنوز احساس دو دلی درباره ماندن یا رفتن خواهید داشت؟

دو دلی

پانوشت:

بیشتر این سؤالها را می توان در رابطه با یک مکان یا یک شغل یا چیزهای دیگر هم پرسید.

 

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

اگر درک و کنترل احساسات خود و دیگران را به طور کلی هوش هیجانی در نظر بگیریم، از بچگی من یک سر طیف هوش هیجانی قرار داشتم و برادرم سر دیگر طیف. برادرم می توانست خوراکیهایش را برای روزها و حتی ماهها نگه دارد و بیشترین کاری که با آنها می کرد این بود که آنها را با ترتیب جدیدی در قفسه ای که به آنها اختصاص می داد بچیند. من خوراکیهایم را در کمترین زمان ممکن می خوردم. نه ترتیبشان برایم مهم بود و نه مدیریت پایدار آنها بر اساس زمان تقریبی خریدن خوراکیهای بعدی توسط مادرم. اگر چیزی را می خواستم همان لحظه می خواستم و در آن لحظه با شور و اشتیاق درباره احساسات مربوط به خواستنم حرف می زدم. همه توانم را برای بدست آوردن آن چیز بکار می بستم. بدون توجه به احساسات دیگران. بدون توجه به هیچ چیز. بدون اینکه متوجه بشوم زرزر من برای فلان اسباب بازی یا فلان لباس یا فلان خوراکی مادرم را غمگین می کند یا عصبانی یا مضطرب. هنوز هم همینجوری هستم. خصوصیتی که شاید به پایین بودن هوش هیجانیم مربوط باشد یا به سندروم اسپرگر. شاید هم به ترکیب هر دو و شاید هم به خیلی چیزهای دیگر.

اولین حقیقت شریف (noble truth) در آموزه های بودا اینست که زندگی سراسر رنج (Dukkha) است. رنج ناراحتی. رنج بدبختی. رنج نارضایتی. نارضایتی از نداشتن چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. نارضایتی از داشتن چیزهایی که نمی خواهیم داشته باشیم. رنج از دوری، رنج از نزدیکی. رنج از گرسنگی. رنج از سیری. رنج از درد. رنج از بی دردی. رنج از محدودیت. رنج از آزادی. و الخ.

بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف
بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف

اولین واکنش آدم – مخصوصا اگر مثل من هوش هیجانی کمی داشته باشد-  نسبت به رنج، خروج از وضعیت رنج، به امید رهایی از آن می باشد.

داستایفسکی در رمان یادداشتهای زیرزمینی از زبان شخصیت اصلی داستان که یک کارمند بازنشسته است، طبیعت رنج آلود بشر را به باد انتقاد می گیرد. رنجی که ریشه در توهم بهبود و پیشرفت و توسعه دارد. ریشه در خواستن. ( دومین حقیقت شریف در آموزه های بودا) یادآوری رنج بی پایان آدمی و خاستگاه آن، بین بودا و داستایفسکی مشترک است، وجه تمایز این دو معلم بزرگ در اینست که داستایفسکی بر خلاف بودا انسان پیچیده ای را تصویر می کند که عاشق اضداد است.

داستایفسکی شیفته تضادهای آدمی است. شاید ما واقعا چیزهایی را که بدنبالشان هستیم نمی خواهیم. اگر واقعا بدنبال برقراری عدالت هستیم چرا تصور برتری نسبت به دیگران اینقدر حس خوبی به ما می دهد؟ اگر واقعا بدنبال صلح و آرامش هستیم چرا از شنیدن اخبار جرم و جنایتهای خشونت آمیز اینقدر مشعوف می شویم؟ نه جدی؟

شاید چون خودمان را خوب نمی شناسیم.

راسکلنیکف قهرمان رمان جنایت و مکافات فکر می کند خیلی بی رحم است و قتل پیرزن رباخوار باعث عذاب وجدانش نخواهد شد. برای راسکلینکف دو قتل لازم است تا بفهمد که او همان قهرمان خونسرد و منطقی خیالات خودش نیست. برای من مهاجرت به کانادا لازم بود تا بفهمم من مهاجر سختکوش احترام گذار به ارزشهای دنیای رقابتی-سرمایه داری-دموکراسی آمریکای شمالی نیستم.

بخشی از سفر (مهاجرت) زندگی، جدا شدن از آن چیزیست که فکر می کنیم هستیم ولی واقعا نیستیم. مثل پوست انداختن یا مثل خشک شدن از یک شاخه و جوانه زدن از شاخه دیگر. کشف بزرگ راسکلنیکف اینست که می فهمد آنقدرها هم که فکر می کند آدم بدی نیست.

راسکلنیکف با کشتن دو زن به کشف بزرگی درباره خودش می رسد و داستایفسکی با (تقریبا) کشته شدن خودش به کشف بزرگتری درباره حقیقت زندگی. داستایفسکی در رمان ابله تجربه شخصی خودش را از قرار گرفتن در برابر جوخه اعدام بازگو می کند. ( داستایفسکی به دلایل سیاسی به اعدام محکوم می شود و درست چند دقیقه قبل از اعدام در حالیکه مقابل جوخه آتش ایستاده حکم عفوش می رسد و سپس چهار سال به اردوگاه کار اجباری در سیبری تبعید می شود.)

 داستایفسکی در لحظات قبل از اعدامش برای اولین بار قادر می شود ارزش واقعی زندگی را دریابد. ارزش زنده بودن و نفس کشیدن و دیدن زیبایی اشعه های خورشید را. راهی را که پیروان بودا با سالها تمرین و مراقبه و تزکیه نفس برای رهایی از رنج می پیمایند، داستایفسکی ظرف چند دقیقه در انتظار کشته شدن، طی می کند.  حالا او می تواند به درهای پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد. مگر نه اینکه ابله به کسی گفته می شود که می تواند به درهای باز یا بسته پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد؟

افتادن آتش در نیستان ابله او را به اینجایی می رساند که اینجا نیست.

پانوشت

به جای اینکه به من گیر بدهید که مطلب جدید بنویسم می توانید کتابهای معرفی شده با برچسب کتابلاگ را بخوانید. یا هر چیز دیگری که فکر می کنید ارزش خواندن دارد. با همه اهمیتی که برای خوانندگان وبلاگم قائل هستم متاسفانه باید بگویم که نوشتن مطلب روی این وبلاگ در روزها و ماههای آینده به دلایل ابلهانه متناوب نخواهد بود.

اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

 من می خواستم به خارج بروم. نه به دلیل فرار از مجازات مذهبی یا حکومتی یا انزوای اجتماعی یا همچین چیزی. نه که مشکلات اجتماعی نداشتم اما مشکلاتم در این حد بود: یک بار یک راننده تاکسی بعد از جر و بحث سر بعضی مسائل که در آن زمان به نظر می رسید نزدیک خط قرمز است من را وسط راه وسط خیابان پیاده کرد. یک بار هم در حین خدمت سربازی به دلیل اعتراض به مراسم مذهبی که باعث می شد دیرتر از پادگان مرخص شویم نزدیک بود بازداشت بشوم ولی نشدم. یک بار هم به دلیل بحث با دبیر تعلیمات دینی از کلاس اخراج شدم. یک شب هم به دلیل گفتگو با یک دختر نامحرم توی پارک توی بازداشتگاه خوابیدم. همین. دیگر چیزی یادم نمی آید. این موارد رزومه مشکلات اجتماعی من بود قبل از مهاجرت. من نه دانجل و رابرت داستان آقای موبرگ بودم که از چیزی مثل بی عدالتی مهاجرت کنم و نه کارل اسکار که با امید و آرزو، به چیزی مثل فرصتهای طلایی.

من بیشتر از آنکه شبیه ممد آمریکایی باشم شبیه خواننده هیپ هاپ دوزاریی بودم که بدون اینکه بداند یک من ماست چقدر کره می دهد و بدون اینکه حرفی از خودش برای گفتن داشته باشد، یک آهنگ اعتراض را توی ذهن خودش هر شب و هر روز رپ می کند. آهنگی که شعرش بسیار شبیه شعری بود که توی کودکستان از بر کرده بودیم:

چرا در گنجه بازه؟

چرا دم خر درازه؟

چرا ماشینا دود می کنن؟

چرا صابونا کف می کنن؟

البته از این تفاوتها که بگذریم داستان من با داستان ممد آمریکایی و شخصیتهای رمان مهاجران شباهتهایی هم داشت:

الف- من هم مثل آنها به نوعی دوگانگی داخل-خارج آگاه شده بودم و این آگاهی در من شدت گرفته بود. برای من آنروز، داخل، ایران بود و خارج، آمریکا و کانادا و آلمان و چند کشور دیگر که بالاخره شد کانادا.

ب- برای من هم چیزی داخل و خارج را از هم جدا می کرد که باید و باید و باید از آن عبور می کردم. آبی که اینور آن “اینور آب” بود و آنورش “آنور آب”. این آب یا بهتر است بگویم این در با اخذ ویزای مهاجرت از سفارت کانادا در سال 2004 بر من گشوده شد. بنابراین:

بین هر داخل  و خارج دری موجود است و برای گذر از این در یک مهاجرت واجب.

داخل و خارج ایران و کانادا

داخل و خارج دانشگاه

داخل و خارج تجرد و تاهل

داخل و خارج چاقی و لاغری

داخل و خارج فقر و ثروت

داخل و خارج شهر

داخل و خارج فرهنگ و بی فرهنگی

داخل و خارج آزادی و محدودیت

داخل و خارج دیکتاتوری و دموکراسی

داخل و خارج جوانی و پیری

داخل و خارج سلامت و بیماری

داخل و خارج زندگی و مرگ

داخل جایی است که (البته با درجاتی از زمین تا آسمان) به آن تعلق داری. جایی است که به تو هویت می دهد. داخل اینجاست و خارج آنجا. از داخل به بیرون نگاه می کنی، از طریق یک پنجره، از طریق یک روزنه. از خارج به در و دیوار جایی نگاه می کنی که تو از آن جدا شده ای. مثل مسافری که از دور به سواد شهری می نگرد. از داخل چیزی را یا جایی را که با آن احاطه  شده ای و بخشی از آن هستی، تجربه می کنی. از خارج تجربه بودن در داخل را توی خیالت مثل بادکنک باد میکنی. و اینگونه است که اساس تجربه دوگانه ما از جایی (ذهنی یا فیزیکی) که هستیم شکل می گیرد. از داخل و خارجی که مرز شناوری دارد و هیچ چیزش ثابت یا مشخص نیست. حتی اینکه کدام طرفش داخل است و کدام طرفش خارج. پنجشنبه از تهران به شمال می رویم و جمعه از شمال به تهران برمی گردیم.

ادوارد رلف در کتاب Place and Placelessness دسته بندی الهام بخشی از داخل و خارج دارد:

Existential outsideness

این خارج جایی است که آگاهانه حس می کنی که در آن پذیرفته نیستی و به آنجا تعلق نداری. از جاها و آدمهایش بیگانه هستی. دست و دلت به کاری نمی رود و کاری هم اگر می کنی از روی ناچاری است و معنایی برایت ندارد.

Objective outsideness

این خارج، چیزها و جاهایی است که می توانی بدون تعلق خاطر و بدون لرزش دل و درگیر شدن احساساتت آنها را ارزیابی و دو دو تا چهارتا کنی. مثل همه آپارتمانهای 75 متری دو خوابه با پارکینگ و انباری – که در سراسر کشور- کم و بیش مثل هم با آشپزخانه اوپن و کابینت ام دی اف و نور مخفی و دیوارهای کرم رنگ و کف سرامیک سفید ساخته شده اند. بدون ریسک، بدون احساس، بدون اهمیت. متر مربعی 5 میلیون سه سال ساخت.

Incidental outsideness

این خارج، جایی است که به طور اتفاقی گذرمان به آن افتاده است. به عنوان توریست یا به دلیل ماموریت شغلی. نه برنامه ای برای ماندن در آنجا داریم نه روابط و اتفاقات آنجا را در مرکز توجه و تمرکز خود قرار می دهیم. اتفاقی کتابی که ممکن است زندگی ما را تغییر دهد بدستمان رسیده است. اتفاقی کسی که ممکن است با او ازدواج کنیم روبروی ما قرار می گیرد. اتفاقی ماشینی که ممکن است ما را زیر بگیرد از روبرو دارد می آید.

به طریق مشابه در جایی که هستیم (داخل) هر کاری که می کنیم و هر نیتی که داریم می تواند از روی incidental insideness باشد.

Vicarious insideness

در این داخل، ما چیزها را به نیابت از کسی و دست دوم تجربه می کنیم. به نیابت از یک نویسنده یا  یک نقاش. یا به نیابت از یک فرهنگ یا سنت. درست و غلط و زشت و زیبا به ما گفته می شود و ما هم آنرا مثل لباس می پوشیم.

ما با دیدن یک فیلم به جایی در دور دست سفر می کنیم و بعضی چیزها را که هنرپیشه فیلم تجربه می کند تجربه می کنیم. البته که هر چقدر بتوانیم بیشتر با چشمان خود به زندگی هنرپیشه نگاه کنیم (به جای اینکه با چشمان او به زندگی خود بنگریم) این تجربه شدیدتر و عمیق تر خواهد بود.

Behavioural insideness

این داخل، جایی است که ظاهر و الگوهای ظاهریش آنرا تعریف می کند. عادت و روزمرگیش. رنگ دیوارهایش. مدرکی که داریم، ماشینی که سوار می شویم. ادا اصولی که روزانه در می آوریم و  خزعبلاتی که تحویل خودمان و دیگران می دهیم. سلام من علی هستم. ایرانی. ساکن تهران. متولد قزوین. 1353. مهندس کامپیوتر. از دانشگاه شریف. متاهل. بدون فرزند. حالا شما هم با دانستن این اطلاعات داخل زندگی من شده اید. جدی.

Empathetic insideness

داخل بودن از روی عادت (behavioural insideness) کم کم با اضافه کردن اهمیت دادن و دغدغه داشتن (care and concern) به داخل بودن از روی همدلی گذر می کند. مثل گذر از آشنایی به دوستی. مثل گذر از نگاه کردن به دیدن. این گونه از داخل بودن (insideness) نیازمند باز بودن است به هر آنچه که یک مکان یا یک فرد ممکن است برای آدم داشته باشد. نیازمند دیدن و شنیدن و بوییدن. اینگونه از داخل بودن، طلب و عشق و معرفت را یکجا و با هم درون خودش دارد.

Existential insideness

این داخل، جایی است که در آن بدون تلاش خودآگاهانه، هستیم و زندگی می کنیم و آنرا تمام و کمال تجربه. با همه معنایش، با همه نشانه هایش و با همه کم و کاستیش در آن ریشه داریم و آنجا خانه ماست. ما به او تعلق داریم و او به ما.

دسته بندی آقای رلف شاید به ما کمک کند که داخل و خارجمان را بهتر بشناسیم و آگاه شویم به اینکه از کجا آمده ایم و به کجا می رویم ولی اینکه چرا می رویم و رفتنمان بهر چیست (حداقل) با این دسته بندی پاسخ داده نمی شود. رفتن ما از میان دری اتفاق می افتد که اینجا و آنجا یا همان  داخل و خارج را هم از یکدیگر جدا می کند و هم به یکدیگر پیوند می زند. و چگونگی رفتن ما تا حدودی ربط پیدا می کند به اینکه چقدر به گذر از این در گیر بدهیم.

واژه obsession که من آنرا گیر دادن ترجمه کرده ام از ریشه لاتین obsidere به معنی “نشستن در آستانه” یا “اشغال” می آید. گیر دادن – تاکتیکی که توسط سپاهیان  در قدیم بکار گرفته می شد – تلاشی است برای به زور وارد شدن به “آنجا” با نشستن در آستانه دروازه شهر و از رو بردن ساکنانش.

حالا فرقی نمی کند که به سفارت کانادا گیر بدهی با پر کردن فرم و ارسال مدارک و پیگیری توسط وکیل مهاجرت، یا به دختری که عاشقش شده ای گیر بدهی با ارسال پیامک و گل و هدیه و نامه فدایت شوم. یا به دانشگاه با کتاب و کلاس کنکور. یا به خریدن فلان ماشین با وام و قرض و فروختن ماشین فعلی.

در تمثیل “جلوی قانون” اثر کافکا، قهرمان اصلی داستان که یک مرد روستایی است پس از سفری طولانی به آستانه در بازی می رسد که ظاهرا دروازه قانون است. دربان این در، خواهش مرد را برای راهیابی به محضر قانون نمی پذیرد. انتظار مرد برای ورود، به روزها و ماهها و سالها به طول می انجامد و او هر چه تلاش  می کند که حتی با رشوه دادن به دربان از این در عبور کند، موفق نمی شود. در آخر داستان زمانی که مرد نفسهای آخرش را می کشد از دربان می پرسد که چطور در تمام این سالها فرد دیگری به جز خودش برای عبور از آن در نیامده است. دربان پاسخ می دهد: “از آنجاییکه این در فقط برای تو در نظر گرفته شده بود، هیچ کس به جز تو نمی توانست از آن عبور کند. حالا دیگر من آنرا می بندم.”

در زندگی روزمره بیشتر وقتها به نظر می رسد که در گذر از یک در خاص تنها نیستیم. هزاران نفر دیگر هم با ما کنکور می دهند، فرم مهاجرت یا استخدام پر می کنند و صرف وجودشان در چرخه اقتصاد باعث می شود که قیمت ماشین یا زمینی که می خواهیم بخریم بالا پایین برود. یکی دو نفر به جز ما هم پیدا می شوند که به آن شخص خاص پیامک بدهند و برای زدن مخش تلاش کنند. ظاهرا فقط ما نیستیم که به دربان قانون رشوه داده ایم. اما اگر همه درهایی را که از ابتدا تا انتهای زندگی میزنیم، باز می کنیم، می بندیم و دوست داریم دوباره باز کنیم، یک در واحد در نظر بگیریم، آنوقت به دربان داستان کافکا حق خواهیم داد که این در فقط و فقط برای ما در نظر گرفته شده بوده است.

“How concrete everything becomes in the world of the spirit when an object, a mere door, can give images of hesitation, temptation, desire, security, welcome and respect. If one were to give an account of all the doors one has closed and opened, of all the doors one would like to reopen, one would have to tell the story of one’s entire life.”

~ from The Poetics of Space BY Gaston Bachelard

مطلب مرتبط بعدی:

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

you are what you eat

If lamb chops are fine, what makes lamb brains horrible?  [ FYI we love em here in Iran!]
A pig’s shoulder, haunch, and belly are damn fine eating, but the ears, snout, and feet are gross?
How is lobster so different from grasshopper?

Who distinguishes delectable from disgusting, and what’s their rationale? And what about all the exceptions?

These are some eye opening questions that Christopher Ryan  asks in his very interesting book “Sex at Dawn“. You will find many more of such questions in this book, I highly recommend it to anyone who is willing to see the world from a different perspective and yes it’s about human sexuality.

When was the last time you did something for the first time?

جمله فوق آغازگر جدیدترین کتاب ست گودین است با نام Poke The Box
نویسنده کتاب معتقد است که مشکل در توانایی درونی آدمها  در آغاز کردن چیزی نیست، وی مشکل را در این می داند که آدمها باور ندارند که آغاز کردن یک حرکت ممکن یا قابل قبول است. 
بسیاری از مردم فکر می کنند که نمی توانند چیزی را شروع کنند:
شروع یک پروژه، راه اندازی یک وبلاگ، آغاز یک سفر برای اکثریت نشدنی است!
در نتیجه کسی را پیدا نمی کنی که چهار خط بنویسد ولی اگر کسی پیدا شد و نوشت، بقیه ویرایشش می کنند، نقدش  می کنند و ایرادش را می گیرند. میلیونها عکس العمل و نظر که روزانه بر روی فیس بوک و تویتر ارسال می شود شاهدی بر این مدعاست.
آقای گودین هفت فرمان زیر را در کتابش معرفی می کند:
فرمان اول: آگاهی. آگاهی از بازار، از فرصتها و از خودت.
فرمان دوم: قابلیت درک محیط اطراف.
فرمان سوم: داشتن ارتباط با دیگران برای ایجاد اعتماد.
فرمان چهارم: یکنواخت بودن تا سیستم بداند که چه انتظاری می تواند از تو داشته باشد.
فرمان پنجم: داشتن چیزی برای فروش با ساختن یک محصول.
فرمان ششم: مولد باش تا قیمت محصولت مناسب باشد.
فرمان هفتم: داشتن دل و جرئت برای شروع!
و معتقد است فرمان هفتم تفاوت بارز بین آدمها و شرکتهای موفق با دیگران است. این فرمان بوی خطر می دهد! مثل رفتن به یک جای جدید. مثل آشنایی با یک غریبه. مثل باز کردن یک در بدون اجازه. مثل … مثل همین کاری که الان داری بهش فکر می کنی!

Read the book, Poke The Box!
Start Now.

Atlas shrugged is a 1080 pages 4 decades bestseller novel about Ayn Rand’s Philosophy: Objectivism.
The name “Objectivism” derives from the principle that human knowledge and values are objective: they are not created by the thoughts one has, but are determined by the nature of reality, to be discovered by man’s mind.

Atlas Shrugged was inspired by the author’s fury that people wasted the one capacity distinguishing them from other animals: reason. Those who no longer asked “Why am I alive?” or “What am I going to do or create that can justify my existence?” were to Rand as good as dead.

Here is the way she defines her philosophy in the book Atlas Shrugged:
“My philosophy, in essence, is the concept of man as a heroic being, with his own happiness as the moral purpose of his life, with productive achievement as his noblest activity, and reason as his only absolute.”

This book may be a very long one to read but like other great novels its a world you enter rather than a book you read. Atlas Shrugged holds a person’s greatest duty to be the appreciation of the joy of being alive.

کسری مخالفت در یک جامعه

از یک جمع دوستانه پنج شش نفره گرفته تا جامعه ای که در آن زندگی می کنیم اصولا هر جامعه ای پدیده ای درون خود دارد که خانم کاترین شولز نویسنده کتاب اشتباه کردن آنرا کسری مخالفت یا disagreement deficit می نامد. کاترین شولز چهار ستون برای این پدیده متصور است:
اول اینکه جامعه بیش از حد از ایده های ما حمایت می کند.
دوم اینکه جامعه همچون سپری در برابر مخالفتهایی که از خارج می شود، از ما دفاع می کند.
سوم جامعه ما را تشویق می کند تا هر مخالفتی را هم که شانس رسیدن به درون جامعه پیدا کند، نادیده بگیریم.
و آخر هم اینکه هر مخالفتی که از درون بوجود بیاید را از بین می برد.
برای درک بهتر این پدیده جمع دوستان خود و روابط حاکم بر آن را تجسم کنید؟ آیا کسی که با ایده های شما مخالف است را به جمع خود راه می دهید؟ آیا اگر یکی از دوستان قدیمی شروع به کوک کردن ساز مخالف کند از جمعتان کنارش نمی گذارید؟ آیا پذیرای ایده های مخالف در جمع دوستانه خود هستید؟
اشتباه ادامه دارد….

تئورى، ديكتاتور جستجو

همه ما نظرياتی درباره چيزهاى مختلف داريم مثل اينكه همه قوها سفيد هستند، شب تاريك است، اجناس ژاپنى با كيفيت هستند، زنهاى روس زيبا هستند و الخ
زمانى كه به واسطه جستجو، اتفاق يا هر روش ديگرى اطلاعات جديد بدست مى آوريم، در ما اين ميل و كشش وجود دارد كه به اطلاعاتى كه نظريات ما را تاييد مى كنند بهاى بيشترى بدهيم تا اطلاعاتى كه آنها را رد مى كنند. روانشناسان به اين پديده “تعصب تاييد” يا confirmation bias مى گويند.
نكته جالب ديگر اينست كه نظرياتى كه داريم خيلى وقتها به ما ديكته مى كنند كه چه سؤالهايى بپرسيم و دنبال چه جوابهايى بگرديم و حتى كجاها دنبال اين جوابها بگرديم. به همين طريق نظريات يا تئوريهاى ما به ما مى گويند كه چه سؤالهايى را نپرسيم و دنبال چه جوابهايى نگرديم. نكته اى كه الن گرينسپن در دفاعيه اش در “اتهام داشتن يك ايدئولوژى سياسى” مطرح كرد:
يك ايدئولوژى، چارچوبى مفهومى است، روشى كه با آن آدمها با واقعيت كنار مى آيند. هر آدمى يك ايدئولوژى دارد. بايد داشته باشد. براى وجود داشتن شما به يك ايدئولوژى نياز داريد.   
و نكته آخر اينكه ما آدمها اصولا براى نتيجه گيرى بيشترين شواهد ممكن را جمع آورى نمى كنيم، بلكه براى رسيدن به ممكن ترين (محتملترين) نتيجه، كمترين شوهد ممكن را جمع مى كنيم. 
اشتباه ادامه دارد…

ایده خوب چیست؟

یک ایده خوب یک شبکه است. 
کهکشانی از نورونها که در مغز شما برای اولین بار با هم مرتبط می شوند و ایده ای به ذهن خودآگاه شما خطور می کند. به عبارت دیگر ایده یک چیز نیست بلکه بیشتر شبیه یک کندو است.
مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. یکی از شرطهای اساسی برای شکل گرفتن یک ایده، بزرگی شبکه عصبی سازنده آن است. احتمالا متصل شدن سه چهار تا نورون، ایده خاصی برای شما به ارمغان نخواهد آورد.
شرط دیگر قابلیت پیکربندی این شبکه است. شبکه متراکمی که ناتوان از شکل دادن الگوهای جدید است، قاعدتا نمی تواند لبه های امکان بعدی را بکاود. در نتیجه ایده ای بروز نمی کند، تغییری هم اتفاق نمی افتد.

عجب خری هستی

قسمت ششم – فرایند مخالفت 

الن گرينسپن رئيس پنج دوره اى بانك مركزى آمريكا در زمان خودش كسى بود و برو بيايى داشت، نه فقط در آمريكا كه در خيلى كشورهاى ديگر هم، تا آنجا كه فرانسويها نشان افتخار لژيون به او دادند و كتاب زندگى نامه اش ميليونها دلار فروش رفت.

قبل ازاينكه ورشكستگى همه دنيا را فرا بگيرد و به روايتى چهل درصد ثروت دنيا دود شود وآقاى گرينسپن را در مجلس بازخواست كنند افراد مختلفى بارها به او گفته بودند اشتباه مى كند ولى او چون به شدت عقيده داشت كه بازارهاى مالى خودشان را مى توانند تنظيم كنند، نه تنها با مخالفانش مخالفت مى كرد بلكه آنها را خطرناك مى خواند و به كمك همفكرانش قانونى را گذراند كه مخالفانش نتوانند با او مخالفت كنند. گرينسپن مخالفانش را براى اقتصاد خطرناك مى دانست. 

اين فرايند جالبى است كه همه ما در مورد كسى كه با ما مخالف است اعمال مى كنيم:
اول فرض جهالت يعنى مى گوييم يارو نمى داند، اطلاعات كافى ندارد، خبر ندارد و بعد سعى مى كنيم با دادن اطلاعات و آموزش طرف را توجيه كنيم، قضيه را حاليش كنيم و خلاصه كلام با خودمان موافقش كنيم. ولى اگر موافق نشد؟

قدم بعدى فرض حماقت. يعنى فرض مى كنيم يارو نمى فهمد، خر است، شعور ندارد، عقلش نمى رسد و به عبارت مؤدبانه ظرفيت عقلى درك چيزى را كه ما به آن رسيده ايم ندارد.

اگر يارو را خر فرض نكرديم و با آموزش هم با ما همراه نشد چى؟

قدم آخر فرض شرارت. مى گوييم يارو قصد بد دارد، دشمنى مى كند و مى خواهد حال ما را بگيرد. عبارت جورج بوش درباره محورهاى شرارت را شايد هنوز به ياد داشته باشيد! 

عقيده ما مدلى است كه از واقعيت داريم و وقتى مدل ما با مدل يك نفر ديگر از همان واقعيت فرق مى كند اين كارى را كه در بالا گفته شد با او مى كنيم يعنى اول نادان بعد نفهم و دست آخر هم دشمن فرض مى كنيمش.

طبيعى است كه عين همين كار را ديگران هم با ما بكنند وقتى ما را در اشتباه مى پندارند. جاى تعجب ندارد كه اين همه از اشتباه كردن و در اشتباه بودن گريزانيم!

اشتباه ادامه دارد…