بایگانی دسته: error

بی معرفتی، دفاع شخصی و هنر نوشتن

اولین بار عنوان “دفاع شخصی” را از یکی از دوستهایم شنیدم که به کلاسی با همین عنوان می رفت. به نظر من خیلی جالب بود و هنوز هم هست. خیلی از تمرینهایی که در یک کلاس دفاع شخصی آموزش داده می شود ممکن است با خیلی ورزشهای دیگر مشترک باشد ولی چرا دفاع شخصی؟ چرا یک شخص در قرن بیست و یکم و در یک شهری که سر هر چهار راه آن یک کلانتری سیار هست نیاز به آموزش دفاع شخصی دارد؟ (قضیه را سیاسی نکنید در شهرهای بلاد فرنگ هم این کلاسها هست)

شاید چون در باشگاه ورزشی دیگری (یا شاید هم همان باشگاه) یک عده آدم دیگر در کلاسهای ورزشهای تهاجمی شرکت می کنند. مثل کیک باکسینگ یا هر ورزش دیگر که من اسمش را بلد نیستم. شاید چون کسانی که به کلاسهای دسته اول می روند معتقدند که یک عده آدم متهاجم در سطح شهر آزادانه می چرخند. شاید آنها فقط فکر می کنند که حرکات ورزشی “دفاع شخصی” بهترین روش برای ورزیده کردن عضلات و پرهیز از ابتلا به دیسک کمر یا بیماریهای دیگر می باشد. شاید آموزش “دفاع شخصی” و تمرینات آن باعث بهبود روابط جنسی در مردان 35 تا 45 سال می شود. البته موضوع تهاجم و دفاع از شخص فراتر می رود و به ملتها هم می رسد. بعضی از ملتها ارتش خود را برای حمله تربیت می کنند و اصولا خصلت تهاجمی دارند، بعضی دیگر هم دفاعی هستند که البته این موضوع مطلب ما نیست.

دفاع شخصینمونه ای از دفاع شخصی

این قضیه از کجا آب می خورد؟ ریشه تهاجم و دفاع چیست؟ (برای جلوگیری از بوجود آمدن یک سوء تفاههم باید تاکید کنم که هدف از این نوشته به هیچ وجه از بین بردن جنگ و تهاجم و دفاع و اشاعه صلح و دوستی بین انسانها و ملتها نیست) شاید بشر هم مثل خیلی حیوانات دیگر به طور ذاتی و طبیعی درنده خو است و اثرات میلیونها سال زندگی و شکار در جنگل و میان بقیه حیوانات هنوز از ذهن و روان او پاک نشده است. شاید ما تعریف نادرستی از انسان داریم و انتظاراتمان از رفتار آدمها توهم آلود است. شاید همه چیز زیر سر تستسترون و سایر هورمونهای جنسی است.

من شخصا تا جایی که به یاد دارم هیچ وقت نه به دفاع علاقه زیادی داشتم و نه به حمله (از نوع فیزیکی، انواع دیگر در ادامه نوشته خواهد آمد). بچه که بودم برادر بزرگم که زورش به مراتب بیشتر از من بود بدون رعایت اصول انسانی و اخلاقی رایج، به دلایل مختلف من را کتک می زد. اینکه من شکلاتهای برادرم را می خوردم یا او شکلاتهای من را  فرقی نداشت. در هر صورت من کتک می خوردم. با شروع دوره راهنمایی یعنی آغاز دوره نوجوانی و بلوغ، کتکهای برادرم به شکل معجزه آسایی از برنامه زندگی من حذف شد و من فرصت مواجهه با همکلاسیهایی را پیدا کردم که دوست داشتند هر روز بعد از مدرسه دعوا کنند. من همیشه دعوت به دعوای آنها را قبول می کردم ولی یادم نمی آید که کسی را زده باشم یا از کسی کتک خورده باشم. همیشه قضیه یک جوری ماست مالی می شد. شاید همکلاسیهای من به اندازه کافی تهاجمی نبودند. شاید حس می کردند که اگر حمله کنند من دفاع نمی کنم و دعوا لطفی نخواهد داشت.

با قدم گذاشتن به دوره دبیرستان، حمله و دفاع فیزیکی روز به روز در زندگی من و دوستانم کمرنگتر شد. ما در آن زمان موضوعات مهمتری برای حمله داشتیم. تستهای کنکور. البته فقط این نبود. ما کم کم یاد می گرفتیم که با استفاده از کلمات و جملات هم می شود حمله یا دفاع کرد. درسهای ادبیات فارسی و صنایع پیشرفته ادبی انصافا ابزار مناسبی در اختیار ما قرار می داد. بعضی از معلمها هم که می دیدند ما به اندازه کافی بزرگ شده ایم به خودشان اجازه می دادند تیکه های آبداری بار ما کنند یا سر کلاس جکهای رکیک تعریف کنند. که البته جنبه های آموزشی هم حتما داشته است. خلاصه مهارتهای کلامی ما در قالب مسخره کردن، جک گفتن، متلک انداختن، فحش دادن و طعنه کنایه زدن در این دوره شروع به رشد و شکوفایی نمود. سفری که از آن زمان به بعد نیز به برکت آموزش عالیه و رسانه های عمومی و سایر منابع فرهنگی هرگز پایان نیافت.

من شخصا در این راه استعداد زیادی از خودم نشان  دادم و در زمان نسبتا کوتاهی جزو آدمهایی شدم که اصطلاحا می گویند زبانشان نیش دارد. تعداد کسانی که در بیست سال گذشته مورد حمله زبانی من واقع شده اند، قابل محاسبه نیست. دلیل این امر شاید صرفا عدم علاقه من به حمله و دفاع فیزیکی بوده باشد. شاید هم ترشح نامنظم تستسترون در بدنم. شاید هم کتکهایی که در بچگی از برادر بزرگترم خورده بودم. دلیلش مهم نیست. موضوع بحث من بیشتر دفاع شخصی است. اگرچه حمله و دفاع لازم و ملزوم هم هستند. وقتی حمله زیاد می شود دفاع هم به همان میزان افزایش خواهد یافت. وبرعکس.

دفاع شخصی آنهم به شکل کلامی این روزها خیلی زیاد توجه من را به خودش جلب می کند. به شکل وسواس گونه ای حرفهای خودم و دیگران را تحلیل می کنم و دفاع شخصی را بو می کشم. من به طور ناخودآگاه و حتی در پیش پا افتاده ترین گقتگوها از خودم دفاع می کنم. مثلا اگر کسی به من بگوید که دیروز هفت کیلو انار خورده است، به احتمال زیاد به من برمی خورد و شروع می کنم به دفاع کردن از خودم. مثلا به جای اینکه به او بگویم “چه جالب” یا “بعد از خوردن هفت کیلو انار چه احساسی داشتی؟” یا “انارها ترش بودن یا شیرین یا ملس؟”، جواب می دهم که: “امکان نداره کسی بتونه هفت کیلو انار بخوره” یا ” منم یه روز نه کیلو انار خوردم” یا “اینکه چیزی نیست من یه روز هشت کیلو خرمالو خوردم.”

من چند هفته پیش در یک مهمانی بودم که پسربچه سه ساله ای  بچه های دیگر را به طور غیر متعارف و خشونت باری کتک می زد. مادر یکی از بچه های آسیب دیده به قهرمان داستان ما گفت که وقتی برای پسرش جشن تولد بگیرد همه را دعوت خواهد کرد به جز او. پسر بچه هم در جواب درآمد که “خیلی بی معرفتی.”

من به آن پسر سه ساله به شدت حسودی کردم. ای کاش من هم در سه سالگی یا حتی سی سالگی به چنین حکمتی رسیده بودم. مگر نه اینکه معرفت همان دانش است. این پسر به ظاهر بیش فعال به ما می گوید که ما نسبت به قضیه معرفت نداریم. داستان را نمی فهمیم. او چیزی را می داند که ما از درک آن عاجز هستیم. ولی در عین حال نمی تواند آنرا برای ما توضیح بدهد.

من از این به بعد سعی می کنم دهنم را ببندم و تسلیم کامل بشوم.  حتی اگر کسی به من توهین کند و یا تهمت بزند یا هر حمله کلامی دیگری. هرگونه دفاع کلامی بی فایده و وقت تلف کردن است چون هیچ قدرتی بر روی زمین نمی تواند ما را متقاعد کند که اشتباه کرده ایم.

ولی چه جوری می شود در زندگی روزمره از شر دفاع شخصی (از نوع کلامی) خلاص شد؟

برای خوب نوشتن تکنیکی هست از این قرار:

بعد از نوشتن آخرین جمله، باید شروع کنید به حذف بعضی از چیزهایی که نوشته اید. پاراگراف اول و آخر. و بعد حذف یک در میان جملات و حتی بیشتر. چنین کاری را به هنگام حرف زدن هم می توان شبیه سازی کرد. با این تفاوت که در حرف زدن فرصتی برای بازگشت و ویرایش وجود ندارد و این کار را باید به صورت ذهنی انجام داد.

هرگز اولین جمله ای که به ذهنتان خطور می کند را بر زبان نیاورید. آخرین جمله را هم همینطور.

اون وسط ها هم بسیاری از جملات و کلمات را می توانید درز بگیرید. ایده این تکنیک اینست که هیچ کس حرفهایش برای دیگران آنقدر جالب نیست که همه آنها را بیرون بریزد. بنابراین حداقل نیمی از حرفهایتان را می توانید برای خودتان نگه دارید. اینطوری به نفع همه است.

نکته آخر اینکه هیچ کس قصد حمله کلامی به کسی را ندارد. حمله کلامی در حقیقت به منظور دفاع شخصی حمله کننده انجام می شود. ولی از آنجاییکه ما “خیلی بی معرفت” هستیم آنرا حمله تلقی می کنیم.

 

auwful, great, terrible, nice, excelent

the hotel ıs beautıful but the food ıs auwful
the best trip ever
Nice hotel
excelent choice for total relaxation
poor service quality, careless staff
Service quality was horrible,cheap food and drink served, terrible…
its terrible, nobody listens you here and nobody tries to help you.
Great hotel, nice location, nice rooms, very very poor services
Waste of vacation days, be careful.
We really enjoyed it, with all the things we could complain about
Great vocation on great hotel

Want to get confused or even crazy? Visit a review website like tripadvisor.com and read reviews about a hotel or anything else.

Why different people experience the reality so differently?
How come one single hotel can be excellent and awful at the same time?

Does this phenomena apply to other things as well? Like people we meet, a taxi driver, weather, a meal, a national policy, a president, Bin Laden’s death, Ali Sekhavati’s blog and life in general.

No true Scotsman fallacy

Imagine Hamish McDonald, a Scotsman, sitting down with his Glasgow Morning Herald and seeing an article about how the “Brighton Sex Maniac Strikes Again.” Hamish is shocked and declares that “No Scotsman would do such a thing.” [Brighton is not part of Scotland.] The next day he sits down to read his Glasgow Morning Herald again and this time finds an article about an Aberdeen man whose brutal actions make the Brighton sex maniac seem almost gentlemanly. [Aberdeen is part of Scotland.] This fact shows that Hamish was wrong in his opinion but is he going to admit this? Not likely. This time he says, “No true Scotsman would do such a thing.”
—Antony Flew, Thinking About Thinking (1975)

Antony Flew was a philosopher who advanced this logical fallacy. When we face a counterexample, intead of accepting or rejecting it, we change the subject to exclude the specific case or similar cases.

A recent example:
“The protesters had been given drink and drugs.” ( no true libyan protests)
Muammar Gaddafi

As everyone knows, no true Christian supports legalized abortion (or opposes it), no true muslim supports suicide bombings (or opposes them), no true Democrat supported the Iraq War (or opposed it)… etc

How do we get out of our comfort zones?

There might not exist a single straight forward answer to this question but one sure way for creating a path out of our comfortable assumptions is to make errors, to be wrong. 

Being right keeps you in place. Being wrong forces you to explore. As William James put it, “The error is needed to set off the truth, much as a dark background is required for exhibiting the brightness of a picture.”

being wrong is our choice alone

No power on earth except our minds can absolutely and consistently convice us that we are wrong.

How many times your friends and family have tried to give you some cues about your error?
How many times the information about your being wrong has found you and you have ignored it?

Although we receive cues from others or our environment, the final decision about our errors is our choice alone.