4 مرداد 1396 – زرخشت

دیشب شام را روی بالکن همسایه مان آقای گ و همسرش صرف کردیم. ب یکی از محلی ها هم آنجا بود و تمام مدت بدون وقفه حرف زد. درباره اینکه چقدر آدم پاکی است و حلال و حرام سرش می شود و چقدر می تواند بخورد. چند هفته پیش یک گوسفند را سه نفری با دوستانش خورده بودند. دیشب به دلیل حرف زدن بی وقفه نتوانست غذایش را قبل از اینکه میز را جمع کنند تمام کند. ظرفیت و اشتیاق و اصرار یک آدم برای حرف زدن درباره خودش را هرگز نباید دست کم گرفت.

امروز نسخه اول وبسایت زرخشت را تکمیل کردم و یک کانال تلگرام هم برایش ساختم. به بهانه کارگاه چالش کوچینگ که قرار است دوم و سوم شهریور ماه برگزار کنم. نازنین سخاوتی (بدون نسبت خانوادگی) قرار است در این کارگاه به من کمک کند.

2 مرداد 1396 – زرخشت

رنگ آمیزی دیوارهای حیاط را کامل کردم. فردا شاید بعضی جاها را یک دست دیگر رنگ بزنم. هوا حسابی خنک شد و کمی هم باران بارید. بعد از ناهار که سبزی پلو با ماهی داشتیم چرت عمیقی زدم. در اثر صبح زود بیدار شدن + خستگی + هوای ابری + سیر ترشی. با صدای بشین بشین مادر بچه ها چرتم پاره شد. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شوم مخاطبش هنک است نه من. هنک بشین را یاد گرفته است. دست بده را هم متوجه می شود ولی نه همیشه. از همه گیج کننده تر واکنشش به کلمه “نه” است و من هنوز نمی دانم واقعا معنی این کلمه را یاد گرفته است یا خیر. معمولا وقتی گاز می گیرد نه می شنود. امروز هر چقدر نه گفتم دستم را ول نکرد. شانس آوردم دستکش کار داشتم. کمی هم تنبیهش کردم. ولی خیلی زود متوجه شدم که از روی شدت گرسنگی این کار را کرده است. چون کلا به ناهارش لب نزده بود و ما فکر کردیم سیر است. غافل از اینکه مادر بچه ها فراموش کرده بود که به مخلوط سبزیجات و سیب زمینیش ماست اضافه کند و زبان بسته محتویات ظرف غذایش را به عنوان غذا شناسایی نکرده بود. ظاهرا قبل از اینکه هنک کلمه نه را یاد بگیرد من باید فرق بین سگ سیر و سگ گرسنه را یاد بگیرم.

٣١ تير ١٣٩٦ – زرخشت

يك ملخ روي شير ظرفشويي حسابي غافلگيرم كرد و من را ترساند. مشكل اينجاست كه نمي دانم از كجا وارد خانه شده بود. لاي يك دستمال لهش كردم.

گوشي تلفنم بعد از اينكه محل فرو رفتن شارژر را چندين بار با پنبه آغشته به الكل تميز كردم بي درد سر شارژ مي شود. البته دقيقش اينست كه بگويم سر شارژر را با پنبه آغشته به الكل چندين بار قبل و بعد از فرو كردن به محل شارژ گوشي تميز كردم. تشخيص اينكه چه چيزي چه چيزي را تميز مي كند هميشه آسان نيست.

٢٩ تير ١٣٩٦ – زرخشت

هوا اينجا بالاخره گرم شده است و ظاهرا چند روزي هم گرم مي ماند. ديروز هنك را تشويق كردم توي لگن گردي كه به عمق ده سانت آب داشت آب بازي كند. دور لگن مي چرخيد و با دستهايش به خودش آب مي پاچيد. يكي دو بار هم نشست. فكر كنم از خيس شدن لذت مي برد. نزديك غروب با هنك رفتيم شهر برايش غذا بخريم.  در طول مسير بين صندلي عقب و صندلي جلو و روي پاهاي من چندين بار جابجا شد. وقتي در ماشين را قفل مي كنم و از آن دور مي شوم حتما پشت شيشه جلو مي آيد و بيرون را تماشا مي كند. اثري از ترس ولي در او ديده نمي شود. تقريبا ده كيلو گردن و پا و جگر مرغ برايش خريدم. اين دفعه از گوشت گران قيمت گاو و گوسفند خبري نيست. موز هم خريديم. براي ناهارش كه گوشت ندارد. خوشبختانه از ديروز به رژيم سه وعده در روز رسيده است. گوشتش را هم خام به او مي دهم. نيمه يخ زده. البته شام ديشبش گردن و پاي مرغ تازه بود. اولين بار بود كه پاي مرغ مي خورد. فقط چند ثانيه طول كشيد تا با آن به عنوان غذا ارتباط برقرار كند. هر غذاي استخوان داري مسحورش مي كند. ٢٢ وعده غذا براي هنك توي فريزر گذاشتم. توي هر بسته دو تا گردن يك پا و يك تكه جگر مرغ.

به جز سير كردن شكم خودم، عسل و بچه هايش و هنك و بازي با هنك، ديروز و امروز يك كتاب هم خواندم. م معتقد است من بايد بيرون بروم. از كتاب و دنياي مجازي. و پرسيد به جز كتاب كجا دوست دارم باشم. كه گفتم همينجا يعني زرخشت. پرسيد چند روز مي توانم به اين منوال دوام بياورم. جوابش را نمي دانستم.

 

فصل نو – قرار گرفتن در الزام، فراتر از جبر و اختیار

تقریبا یک ماه است که من و مادر بچه ها به زرخشت نقل مکان کرده ایم. آپارتمان اجاره ای تهران را تحویل دادیم، نیمی از وسایلمان را در یک کانتینر اجاره ای انبار کردیم و نیم دیگر را هم که بیشترش کفش و لباس بود با خودمان به اینجا آوردیم.

اگرچه ما به دلایل زیادی این کار را انجام دادیم ولی واقعیت اینست که فرایند ساخت و شکل گیری این خانه بدون اسکان دائمی ما در آن کامل نمی شد و همیشه در حد یک “ویلا” یا خانه تعطیلات باقی می ماند. درست مثل وقتی که با یک نفر ازدواج میکنی و زیر یک سقف می روی. هم معنی آن شخص تغییر می کند و هم معنی آن سقف. و البته این تغییر به این معنی نیست که آن معانی همیشه ثابت می مانند.

انبار کانتینری

مادر بچه ها یک روز معتقد است که زرخشت بالاخره روزی در لیست میراث فرهنگی ثبت خواهد شد و روز دیگر آنرا به یک shit hole تشبیه می کند. خود من هم همینطور. البته با تعابیری متفاوت. بعضی وقتها از تجربه فضایی گوشه کنار آن خر کیف می شوم و بعضی وقتها هم نقطه هایی مانند آویز پنکه سقفی یا تیر فوقانی اتاق زیر شیروانی را بهترین محل برای آویزان کردن طناب دار خودم تصور می کنم. ظاهرا بین عشق و نفرت مرز باریکی است.

در هر صورت چیزهای زیادی در چهار پنج سال گذشته اتفاق افتاده است که ما امروز اینجا زندگی می کنیم. و وقتی چیزهای زیادی توی زندگی آدم اتفاق می افتد و چیزهای مهمی مثل محل زندگی را تغییر می دهد می توان گفت که زندگی آدم وارد فصل جدیدی شده است.

برای بعضی ها این تغییر فصل با رسیدن به یک سن خاص اتفاق می افتد. مثلا گذشتن از 40 سالگی. برای بعضی با بچه دار شدن. برای بعضی با از دست دادن یک فرد مهم مثل مادر یا همسر. بعضی ها هم مثل من حالا حالاها متوجه تغییر فصل نمی شوند. مثل آدمهایی که به زندگی با air condition عادت کرده اند. زمستان و تابستان را در یک دما سپری می کنند و هر دمایی بالاتر یا پایینتر از بیست و شش درجه سانتیگراد ناراحتشان می کند. تا اینکه بالاخره تغییرات به قدری زیاد شود که حس کردن فصل جدید و قدم گذاشتن به آن و مطابقت پیدا کردن با آن گریز ناپذیر بنماید.

بخشی از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) درک فصل نو و تطبیق با آن، به کندی و تدریجی بودن سپری شدن فصل قبل و فرا رسیدن فصل جدید مربوط می شود. آدم که یک شبه چهل ساله نمی شود. چهل سال طول می کشد تا آدم چهل ساله بشود. (جدی؟) و بعد در چهل سالگی تکه هایی از بیست و سه سالگی یا سی و پنج سالگی خود را با خود حمل می کند که لزوما در کانتکست جدید زندگیش یکپارچه نمی شوند. مثل شاخه های درختی که اواسط زمستان هنوز میوه دارند یا اواسط بهار هنوز کاملا سبز نشده اند. یا مثل زرخشت که از یک طرف تقریبا چهار سال طول کشید به عنوان یک بنا رشد کند و کامل شود و از طرف دیگر به عنوان یک خانه در فصلی جدید از زندگی ما معنای جدیدی پیدا کند. یا به کلی معنایش را از دست بدهد. (اگر آنرا بفروشیم.)

تغییر فصل، یک چیز است و رشد، یک چیز دیگر. آدم رشد را در مقیاس کوچکتری نسبت به تغییر فصل درک می کند. مثل رشد یک بچه یا یک درخت یا درک یک فرد. تغییر فصل اما تعادل و توازن جدیدی از بالا پایین رفتن، پیر و جوان شدن و مرگ و زندگی مجموعه ای در هم تنیده از عناصر در یک کانتکست است. آیا می توان گفت که رشد بار مثبت دارد و تغییر فصل بار خنثی؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل در وحدت یین و یانگ اتفاق می افتد؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل تنها در یک اکوسیستم معنادار است؟ آیا می توان گفت که آدم برای اینکه تغییر فصل زندگیش را حس کند باید خودش را با چهار تا چیز دیگر یکپارچه ببیند و از یک پیکر بداند؟ آیا اصلا مهم است که آدم در زندگیش تغییر فصل حس کند؟ آیا اصلا تغییر فصل واقعیت دارد؟ آیا نگرش فصلی به زندگی، به ما کمک می کند تا زندگی بهتری داشته باشیم؟

نمی دانم. مثل خیلی چیزها بستگی دارد به خیلی چیزها.

تغییر فصل

بسته به اینکه به چند تا چیز اهمیت بدهید و چقدر معتقد باشید که آن چیزها هم حق دارند به چیزهایی که ممکن است برای شما بی اهمیت باشند، اهمیت بدهند. بسته به این که معتقد باشید تغییر فصل دست شما نیست و شما فقط یکی از خدا می داند چندین عنصر تشکیل یا تغییر دهنده آن هستید. بسته به اینکه چقدر تمایل داشته باشید هم درخت را ببینید و هم جنگل را.

در سالهای قبل که نسبت به امروز، خود شیفته تر و خود محورتر بودم، به تنها چیزی که فکر می کردم رشد خودم بود. مثل وقتیکه آدم کولر گازی روشن می کند بدون توجه به اثرات زیست محیطی یا نیازهای ضروری دیگران به برق یا اثرات خوب احتمالی تجربه کردن دمای سی و سه درجه سانتیگراد در وسط تیر ماه. بیست سال شاید هم سی سال به این منوال گذشت و من متوجه تغییر هیچ فصلی در زندگیم نشدم. چرا که وقتی خودت باشی و خودت، تغییر فصل اساسا معنی پیدا نمی کند. خیلی هم که در جستجوی زمان از دست رفته،  کند و کاو کنی، تنها می توانی چند تغییر بزرگ یا نقطه عطف در زندگی گذشته ات پیدا کنی. آیا می توان گفت که تغییر فصل، شیفت شبکه ای از چیزهای مهم است که لزوما همه عناصر آن بدون واسطه برای ما مهم نیستند یا ما بدون واسطه برای آنها مهم نیستیم؟

زرخشت همیشه قلمرو بلا منازع عسل و بچه هایش بود تا اینکه هفته قبل سر و کله هنک (Hank) پیدا شد. هنک توله سگ دو ماهه ای است که دوست عزیزی که خیلی به ما اهمیت می دهد، او را از همسایه ویلای برادر خانم برادرش در هشتگرد برای ما خرید. (تنها در هدیه داده شدن یک سگ خدا می داند چند نفر به چند نفر و چند چیز اهمیت داده اند.) به دنیا آمدن هنک تقریبا همزمان شده بود با تصمیم ما برای مهاجرت به زرخشت و تغییر در خیلی چیزهای دیگر که اهمیتشان بیشتر یا کمتر شده بود.

یکی از موجوداتی که به این تغییر فصل پا گذاشتند عسل و چهار بچه گربه ای هستند که سه ماه پیش به دنیا آمده اند. آنها برخلاف قبل و بنا به ترس غریزی از سگها، خیلی کمتر آفتابی می شوند و محل بازی و غذا خوردنشان به جنوب خانه و کنار دروازه محدود شده است. توجه و اهمیت دادن ما به آنها هم محدود شده است به زمانهایی که خیلی دلمان برایشان می سوزد و خیلی میو میو می کنند و هنک بسته است و چیزی برای خوردن دم دست پیدا می شود که به آنها بدهیم.

هنک
هنک

 

در مقابل، هنک – در این سن- باید روزی چهار وعده غذا – شامل تخم مرغ، سبزیجات، میوه، ماست، گوشت و استخوان قرمز و سفید – سر ساعت بخورد. کلی هم نیاز به توجه، بازی و آموزش و پرورش دارد که روزانه با مراجعه به کتابها و سایتهای مختلف تلاش می کنیم خدای نکرده کم و کسری نداشته باشد.

بخش دیگری از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) تطبیق با فصل نو، رها کردن چیزهای متعلق به فصل گذشته است. آدم از کجا باید بفهمد که یک چیز متعلق به فصل گذشته بوده و حالا زمان آن فرا رسیده است که رهایش کند؟ آدم از آنجاییکه به تملک و جمع کردن و رها نکردن علاقه زیادی دارد معمولا این کار را نمی کند. منظورم جنبه عرفانی آزاد بودن ز هر چه رنگ تعلق پذیرد نیست. منظورم بی ربط زندگی نکردن در فصلی از زندگی است که already سپری شده است.

بی ربط زندگی کردن در فصلی از زندگی که سپری شده است به چه معناست؟ این موضوع را هر کسی فقط خودش می تواند تشخیص بدهد. مثال افراطی بی ربط زندگی کردن که به ذهن من می رسد کسانی هستند که هنوز بعد از چهل سال طرفدار رژیم گذشته هستند. یا پیرمردهایی که تاتوی روی بازویشان را بیرون می اندازند. یا پیرزنهایی که به همه جایشان ژل تزریق می کنند. منظورم را متوجه می شوید؟

من یک آرزو/خیال/توهم برای ساختن یک خانه داشتم. این آرزو خیلی زود تبدیل شد به یک الزام اختیاری که از آن نه گریزی داشتم و نه گزیری. در این فصل چهار پنج ساله که دارد به انتها نزدیک می شود، برایم اهمیت داشت که معماری یک خانه را تجربه بکنم (یا حداقل مجبور بودم آنرا کامل کنم). حالا حس می کنم که زمان رها کردن چیزی (چیزهایی) دارد فرا می رسد. مبادا که چهار سال بعد، پیرمردی اینجا از اینکه چنین بنای باشکوهی را با چه مرارتها و چه خلاقیتهایی ساخته است لاف خارج از کانتکست بزند.

 

پادکست 822 #14 – هجدهم اردیبهشت 1396

داستان فلسفه، ورود من به سیاست، شفافیت و فساد مالی، پلن B و نانی که بعد از ضبط پادکست فهمیدم خیلی بهتر از چیزی شده است که در نگاه اول دیدم.

نان علی سخاوتی

 

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل یا به بات تلگرام پادکست 822 پیام بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

نقد فعالیتهای اینجانب – دو نامه از یک پدر دلسوز به من

سلام
من بعنوان یک پدر مطالب ذیل را مدتی است میخواستم برای شما ارسال کنم که احساس کردم نباید با احساس برای شما مطلب بنویسم بنابرین بعداز اینکه با سایت و کانال شما آشنا شدم خود در جایگاه یکی از اعضای کانال تون قرار دادم و گفتم من شاید دارم اشتباه میکنم شاید تفکر من بعنوان فردی که در مدیریت شرکت های دولتی و خصوصی سالیان است که فعالیت مفید و هدف مند شده ای دارم نمیدونم مارکت های جدید یا حتی تفکرات نسل بعداز خودم چیه. آقای سخاوت جهت اطلاع حضرتعالی میگم همین تفکرات بنده همیشه سعی گردم خودم را با علم روز و روحیات جوانان سازگار کنم چرا که علاقه ندارم تز تفکرات و خواسته های نسل آینده ساز و فرزندانم عقب نباشم همین امر باعث شد پس از ۲۰ سال جهت ادامه تحصیا در مقطع ارشد اقدام کنم و باعنوان ممتاز فارغ التحصیل بشم. بهر حال مطالب شما را مطالعه و گوش دادم.متاسفانه از یک پدر و یک کارآفرین در این کشور مطالب شما را برای نسل آینده مخرب دیدم.اگر علاقه داشنی دلایلم را بدانی خوشحال میشم برای من ایمیل کنید تا دلایل خود را ارسال کنم و این موضوع رااعتقاددارم که حرف مرد یکی نیست
شاید هم من دارم اشتباه میکنم.
باتشکر

سلام
 
 
ممنون از لطف و توجه شما.
 
بله حتما خوشحال می شوم نقد شما را بخوانم. اگر اجازه بدهید آنرا برای مخاطبانم منتشر هم خواهم کرد.
 
 
با احترام
علی سخاوتی

سلام
از نظر من درخصوص درج مطالب مشکلی نیست .
جناب آقای سخاوتی عزیزی اولا باید تشکر کنم از نقد پذیر بودندتان که امیدوارم همین موضوع با قلم خود به شکل مناسب به کاربران یادآور شوید چراکه در جامعه امروزی افراد تحمل نقد شدن را ندارند.
آقای سخاوتی سعی کردم در هنگام شنیدن پادکست های شما خود را یک جوانی که در شور هیجان جوانی و دل نگرانی آینده دارد قرار دهم.میدانی با مطالعه کتاب و این نظریه شما که ۱۲سال درس خوندی خوب یکسال هم برای خودتان باشید چه آسیب جدی به آین ه این قشر میزندی شما خود بهتر میدونی در مسیر فرآیند توقف به مدت زمان مشخص عقب افتادگی چندین برابری دارد که البته در هنگام توقف اصلا مشخص نیست بلکه پس گذشت زمان فرد می فهم چه اشنباه بزرگی کرده چرا که عقب افتادگیش از جریان زندگی خیلی بیشتراز زمان توقف است و شاید دیگر نتواند وارد جریان عادی زندگی خود شود.
بعنوان مثال نتوانستم یک رابطه منطقی بین شغل های که درکتابتان تعریف کردید با پادکست بهشت  هرا پیدا کنم.چرا که در کتاب خود شغل هایی تعریف کردید که میتواند به جای درس خواند در دانشگاه افراد را به اهداف خود نزدیک کند و لی شما در پادکست تون شغل های مشابه با شغلهای داخل کتاب به شکل زیرکانه ی به باد انتقاد گرفتید.
وخود شما بهتر میدانی در یک جامعه ما به تمامی شغلها نیاز داریم چه تولیدی،خدماتی و حتی از یک نگاه بعضی ها شغل های کاذب به هر حال نیازی بوده که این شغل ایجاد شده است.
و حقیقت امر این که خواستم این متن برای شما ارسال کنم نفوذ کلامتان بر روی جوان هاست خواهش میکنم در مطالب گفتاری و نوشتاری خود به جوان ها و مخاطبان خود امید بدهید تا مشکلی جدید بر ای خانوادهها ایجاد نشود .ضمنا آیا در انتهای کتاب خود جمله ی که از ایرج میرزا گذاشتی یا به تفکرات ایشان و راه روش انتخاب شده ایشان اعتقاد دارید.
در شغل هرکاری دوست داری بکن آخه چه پیشنهادی شما میدی .شما الظاهر ۲۰سال گذشته وارد دانشگاه شدی یک لحظه برگرد به بیست سال قبل و وارد دانشگاه نشده بود به نظرت چه پیش بینی برای شغل خودت میکنی آیا همین همسر فعلی را داشتی یا همین امکانات که الان داری خونه،سایت،کانال و …اگر پدر شما حمایتان نمیکرد میتوانستی یک روز بیکار باشی تا به پارک برید و با خیال راحت به اطرافتان نگاه کنی.
 در خصوص پیشنهاد دومتان موقعی که با دقت بیشر خوندم به نظرم شما اصلا
تصور نکردی که خودتان بخواهی از کارها انجام دهید پیش فرض بزاریم شما الان آبدارچی یک شرکت خصوصی هستید به نظرتون  در روز چندساعت به طور فیزیکی باید کار کنی  به نظرتون چندبار قور قور کارفرماتون باید بشنویدبا فرمانهای آدمهای تازه به دوران رسیده چکار میکنی آیا در هنگام رفتن به خونه توانی برای فکر کردن دارید.
برای یادگیری باید همیشه تجربه کرد،یعنی شما به آموزش و استفاده ازتجربیات دیگران اعتقاد ندارید شما میخواهید چرخ از اول بسازید یا توان و زمان این کار را دارید.آیا انسان نباید از قدرتهای که خدا به طور ذاتی به آن داده استفاده کنه
 جناب سخاوت در خصوص پیشنهاد سوم برای فراگیری هنر میتوانم ازشما سوال کنم فردی که یکسال میخواد کار نکنه چگونه هزینه این دوره آموزشی باید پرداخت کنه این روش شما از ایده آل ایده آل تر است.
پیشنهاد چهارم شما قشنگه فقط سوالی از تون داشتم آیاتا قبل از۲۵نه۳۰سالگی شکست اقتصادی تجربه کردی آیا تجربه ش کردی؟ از اطرافیان تون چطور؟ دید افراد چه بلایی سرتون میاره؟ آقا سخاوتی پیشنهاد میکنم کمی بیشتر دقت کنید زندگی را نمیشه به عقب برگرداند.
جناب سخاوتی بنظرم شما تفاوتی بین شغل و علایق شخصی ندیدید البته که اگر افراد بتوان از طریق علایق خود درآمدی حاصل کند ایده آل و فوق العاده است.به نظر شما بابت کلاس موسیقی،نقاشی،ایرا ن گردی، مصاحبه و….حتی دانشگاه رفتن در یک سال چقدر باید هزینه کرد آیا کسی بخواهد از تفکرات شما پیروی کن از کجا باید هزینه این سرمایه گذاری را بیارد.
دیگر نمیخواهم بیشتراز این وقت شما بگریم.در آخر چند نکته خدمتتان بگویم.
آیا شما از سبک خودتان پیروی میکردی امروز به این حد میرسید که چنین امکاناتی در اختیار داشته باشید و آیا بهتر نیست این گونه تئوریها قبل از مطرح کردن در عموم مورد آزمون واقعی قرار دهید بعنوان مثال یک ماه نه یکسال خودتان دستفروشی کنید البته هم ما باشرایط سنی من وشما کار دوران کودکی داشتیم و اکثرما از اجبار تامین مخارج و یا تعداد فرزندان زیاد سراغ این کار رفتیم همین امروز برید ببیند میتوانید دستفروشی کنید میدونی قیمت یک موزایک برای دست فروشی در تهران چند است ؟منظور اجاره شهرداری و باج گیرهای محلی هست‌. نگاه کردن و از داخل شرکت دیدن متفاوت هست تا آفتاب خوردن و… برای یک دست فروش.
آقا سخاوتی قبل از اینکه تفکرات خام شما بنیاد یک خانواده را بهم بزند بهتره در کانال و سایت خود امید بدهی نه شعر و سخن کسی بزاری که به پوچی رسید.
با ارادت
باتشکر .

پادکست 822 #13 – یازدهم اردیبهشت 1396

توله سگ لنگ، تضاد و چالشهای زندگی دوناتینگ و پخت اولین نان با تجهیزات پیشرفته

توله سگ

Afternoon on a Hill
~Edna St. Vincent Millay

I will be the gladdest thing
Under the sun!
I will touch a hundred flowers
And not pick one.
I will look at cliffs and clouds
With quiet eyes,
Watch the wind bow down the grass,
And the grass rise.
And when lights begin to show
Up from the town,
I will mark which must be mine,
And then start down!

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل یا به بات تلگرام پادکست 822 پیام بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

برنامه جانبی پادکست 822 – معرفی پرتاک

در این برنامه من به همراه آرش طاهری استارت آپ جدیدمان – پرتاک – را معرفی و داستان بوجود آمدنش را تعریف می کنیم.

پرتاک

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

پادکست 822 #12 – چهارم اردیبهشت 1396

ترس از لمس شدن، چهلم لاکچری، فرصتهای شغلی در بهشت زهرا، معرفی دوره کارآموزی مدرسه علی سخاوتی و یک کوئیز دیگر

پادکست 822

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.