تائوی علی سخاوتی – اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

سرخپوستان آمریکای شمالی معتقدند که اسم آدمها باید تغییر کند. آدمها بر اساس تجربیاتی که در مراحل مختلف زندگی کسب یا درکی که از دنیایشان پیدا می کنند، اسم تازه ای برای خودشان انتخاب می کنند. برای مثال: زن طوفان، آب زلال، به دنیا آمده در زمان زلزله، خداحافظی با گلهای بهاری و حمل کننده بذرها در یک سبد.

زمانیکه کسی به یک درک/شهود تازه ای (revelation) می رسد، اعضای قبیله را جمع می کند و در مراسم جشنی (دور آتش؟) اسم جدیدش را به همه اعلام می کند.

بعضیها مانند دریاچه در طول عمرشان فقط کمی تغییر می کنند و بنابراین به تعداد اسمهای کمی نیاز دارند. بعضی ها هم مثل یک رود بزرگ از سرچشمه تا رسیدن به دریا تحولات زیادی را تجربه می کنند. و قاعدتا به نامهای زیادی که بیانگر آن تحولات باشند هم نیاز دارند.

هر یک از این اسمها علاوه بر اینکه در زمان خودش به آدم هویت می دهد و می تواند ارتباط معناداری – مثلا بین “گوزن قوی” و “روباهی که گوزن را تعقیب می کند” -میان افراد یک جامعه برقرار کند، می تواند نقشه زندگی یک فرد را در کانتکست کلیت زندگی ترسیم کند. هر اسم به مثابه یک نقطه روی نقشه. یا یک milestone در مسیر.

این نقطه ها هستند که به خود آدم و به دیگران می گویند که از کجا آمده، یا کجاها بوده است.

یکی از این نقطه ها برای من زمانی بود که برای اولین بار لذت راه رفتن با یک کفش درست و حسابی را درک کردم. بعد از سالها -بیش از دو دهه از زندگیم – خریدن و پوشیدن کفشهایی که چند هفته اول باعث تاول پا می شدند و بعد هم تا زمانیکه آنها را می پوشیدی سایه سنگین ناراحتشان را توی پایت و روی روح و روانت حس می کردی.

حقش بود همان موقع جشن می گرفتم و دور آتش به همه اعلام می کردم که اسم من از آن به بعد، “راه رونده با کفش خارجی مارک دار” یا یک همچین چیزی است. لزومی نداشت اسم جدیدم را به یک جمله توصیفی محدود کنم. می توانستم برای اسم جدیدم چند پاراگراف بنویسم که همه زمانهایی را که مجبور بودم با پاهای تاول زده راه بروم، روایت کند. یا همه زمانهایی که مجبور بودم علاوه بر فکر کردن به تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم، به یک چیز دیگر هم تمرکز کنم. یا همه زمانهایی که به خاطر تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم ترجیح می دادم اصلا بیرون نروم.

حقش بود قبل از جشن فوق یک مراسم یادبود برای فرصتهایی که به دلیل کفش ناجور از دست داده بودم، برگزار می کردم. یک مراسم سوگواری ولی نه خیلی غمگین. چون حالا دیگر -با خریدن یک جفت کفش خارجی خوب و راحت – در حال پشت سر گذاشتن همه آن روزهای تاریک بودم. ظاهرا سرخپوستان آمریکای شمالی برای روزهای از دست رفته اسم انتخاب نمی کنند. ولی خوب اگر آدم بفهمدکه در گذشته اسم واقعیش چیز دیگری بوده است، چکار باید بکند؟

بهتر بود این دو مراسم را با هم ادغام می کردم. یک سوگواری مختصر ملودراماتیک قبل از یک جشن مفصل. ولی همه باید می فهمیدند که اسم من قبل از “راه رونده با کفش خارجی مارک دار”، “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت” بوده است. یا “چه پائیزهایی را که در پارک قدم نزدم.” یا “کفشهایم اجازه ندادند که چشمانم ببینند.” یا “کفشهایم مانع چشمهایم.”

قبل از هر دو این مراسم، جشن دیگری باید برگزار می کردم و به همه اعلام می کردم که از آن به بعد من را به اسمی صدا بزنند که دختری که به ابراز علاقه من به او، ابراز علاقه کرده بود، من را با آن اسم صدا می زد. اسمی که آن روزها بیشتر شبیه یک نام مستعار می نمود ولی الان که خوب فکر می کنم چیزی کم از یک نام جدید سرخپوستی نداشت. درک من از دنیای اطرافم در آن زمان، علاوه بر اسم انتخابی او، با اسمهایی مانند “بردم گوهر مقصود” یا “عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد” یا “کی ببینمت؟” هم قابل توصبف بود.

حالا دیگر زندگی من بیشتر شبیه یک رود پرتلاطم شده بود که روزی دو بار اسم عوض می کرد. برخلاف روزها و ماهها و سالهای قبل که علاوه بر اسم “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت”، نامهایی چون “مامان چرا منو بدنیا آوردی؟” یا “سربازی که دلیلی برای جنگیدن ندارد” یا DEZBA (به جنگ رفت، جنگی در کار نبود) یا “خداییش آمدنم بهر چه بود؟” یا “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست”، توصیف حال و هوا و درک و برداشتم از دنیای اطرافم بودند. این را هم بگویم که اسم “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم” بیشتر وقتها جزء گزینه های موجود بود ولی خوشبختانه هرگز انتخاب نشد.

“بردم گوهر مقصود” خیلی زود جایش را داد به “هولی شت، این دریا چه موج خون فشان دارد” یا “چرا جواب تلفنمو نمیدی؟”. البته نه برای همیشه. بعد از چند ساعت گفتگوی تلفنی و جبران مافات برای چیزهایی که نباید می گفتم یا نباید می کردم یا باید می گفتم یا باید می کردم، اسمم دوباره می شد “بردم گوهر مقصود”. البته فقط برای چند ساعت. یا چند روز. تا اسمم دوباره به چیزی مثل “what the fu** is wrong with me” تغییر کند.

این میزان از تغییر اسم و همچنین بازگشت به اسامی قبلی، در سنت سرخپوستان آمریکای شمالی دیده نمی شود. منطقی هم هست. اگر سرخپوستان می خواستند اینقدر اسم عوض کنند، دیگر فرصتی برای شکار یا مبارزه با سفیدپوستها پیدا نمی کردند.

هدف این نوشته ارائه یک اتوبیوگرافی از همه milestone های زندگیم نیست. همین چند تا milestone برای شرح اغراض نوشته یک من ماست چقدر کره می دهد کافی هستند. برای شرح اغراض پرهدفی یا بی هدفی هم همینطور.

 

پانوشت اول:

در فلسفه چینی آهنگ زندگی که در سراسر جهان هستی نواخته می شود، برایند فعالیت دو نیروی مکمل یعنی یین و یانگ است. وقتی که یین به اوج خودش می رسد به نفع یانگ فروکش می کند و بر عکس. نقطه های سفید و سیاه نشانه این هستند که هر نیرو بذر نیروی مقابل را درون خودش دارد و هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند وجود داشته باشند.

پانوشت دوم:

کوئیز بعدی مثل کوئیز قبلی بدون سؤال نخواهد بود بنابراین نوشته را چند بار و با دقت بخوانید.

نوشته مرتبط بعدی:

آن دختر هم واقعا من را دوست داشت و هم واقعا من را دوست نداشت

تائوی مرتبط:

The Tao that can be told is not the eternal Tao.

The name that can be named is not the eternal name.

The nameless is the beginning of heaven and Earth.

The named is the mother of the ten thousand things.


That which shrinks

Must first expand.

That which fails

must first be strong.

That which is cast down

must first be raised.

Before receiving

There must be giving.

~ Tao Te Ching

 

بنویس

سلام علی سخاوتی عزیز
من خیلی دوست دارم هرانچه در ذهنم میگذره و یا برایم اتفاق افتاده را بنویسم و تعریف کنم اما چه کنم که موقع نوشتن و حرف زدن مانند گنگ ها که حرفی دارند و نمیتوانند بیان کنند میشوم.

ممنون میشوم من را در این مورد راهنمایی کنی.


این نوشته یا این نوشته یا نوشته قبلی ممکن است راهنمای بهتری برای شما باشد. ولی آنها به اندازه کافی ساده و روان نیستند.

نوشته پیش رو قرار است یک راهنمای ساده و روان برای نوشتن باشد.

راهنمایی: این راهنمای ساده را ساده نگیرید. کوئیز بعدی مربوط به آن خواهد بود. البته برای سادگی بیشتر من جاهای مهم را برای شما علامت می گذارم.

قبل از هر چیز مطمئن شوید که شکمتان کار می کند. نوشتن با یبوست کار خیلی سختی است. صبح قبل از هر چیز یک لیوان آب بخورید.

فعلا تا همینجای این راهنما برای شما کافی است.

بعد از دو سه روز می توانید درباره آب خوردنتان یکی دو جمله بنویسید.

جملات خیلی ساده خبری.

مثل آن مرد با اسب آمد.

اگر نوشتید:

صبح ساعت 9 رفتم توی آشپزخانه و از توی کابینت بالای ظرفشویی یک لیوان بزرگ سفید را که یک طرفش یک گل قرمز برجسته دارد برداشتم و 3/4 از شیر آب پر کردم و قبل از اینکه بخورم خواهر کوچیکم آمد توی آشپزخانه ….

اشکالی ندارد. خودتان را سرزنش نکنید و چند روز دیگر به ناشتا آب خوردن ادامه بدهید.

من ناشتا آب می خورم.

من آب می خورم.

آب می خورم. آب صبح.

آب سحری.

سحراب.

من امروز ناشتا آب خوردم.

آب مایه حیات است.

آب مایع حیات است.

آب مایع مایه حیات است.

همه آدمها با این جمله ارتباط برقرار می کنند. و با آب خوردن. نوشتن جمله من یک لیوان آب خوردم نشان می دهد شما آدم هستید. چون هم آب می خورید و هم درباره آن می نویسید. مثل آب خوردن.

نوشتن مثل آب خوردن است. (این جمله را من نوشتم و شما فعلا قرار نیست از این گنده گوزیها بکنید. در تمام طول این راهنما انتظار شما از نوشتن، در پایین ترین سطح خودش نگه داشته خواهد شد.)

نوشتن مثل راه رفتن است. راه بروید. و با هر قدم یک کلمه به کلمه قبلی اضافه کنید. هر جمله هم بیشتر از 4 کلمه نباشد. مثل ریتم 4/4 یا 3/4 که به عنوان ساده ترین ریتمها به هنگام آموزش موسیقی به هنرجویان یاد می دهند.

یک دو سه یک دو سه

یک دو سه چهار یک دو سه چهار

یک دو سه چهار شاید شما را به یاد رژه آموزشی سربازی بیندازد. مهم نیست.

بابا نان داد.

 

شما همان آدمی هستید که ده یا بیست یا چهل سال قبل، این جمله را برای اولین بار توی دفترش نوشت. شما همان آدم هستید. تنها با این تفاوت که سالهای زیادی غذای بدمزه و بی خاصیت خورده اید و از آن مهمتر صبح ها یک لیوان ….

شما سه نقطه نگذارید. جمله را کامل بنویسید و در پایان نقطه بگذارید.

من سالهاست صبحها یک لیوان آب نخورده ام.

بابا آب خورد.

بابا یک لیوان آب داد.

سارا با لیوان آمد.

آن مرد صبح ها آب می خورد.

راه بروید. هر قدم یک کلمه. لزومی هم ندارد که بیش از حد به آب گیر بدهید. اگر چه آب خیلی مهم است. توی پارک قدم بزنید. به درختان نگاه کنید. درخت خیلی مهم است. آب با درخت یک رابطه مرغ و تخم مرغی دارد.

تا اینجا می توان گفت این راهنمای ساده کامل شده است. به عبارت دیگر اگر زندگی شما، چیزهایی که در ذهنتان می گذرد و اتفاقاتی که برای شما می افتد فراتر از آب و درخت است، معنیش اینست که زندگی پیچیده ای دارید و بهتر است آنرا ساده کنید.

آب بخورید، راه بروید و بنویسید. هر قدم یک کلمه. هر جمله چهار کلمه. حداکثر.

خزعبلاتی را که می نویسید توی شبکه های اجتماعی به اشتراک نگذارید. از بریده های کاغذ باطله برای نوشتن استفاده کنید که انتقاد محیط زیستی به شما نشود.

فراموش نکنید که نوشتن درباره چیزهایی که ذهن شما را درگیر می کند، ایده هایی که دارید یا تجربیات زندگیتان، هیچ ارزشی برای بشریت خلق نمی کند. مگر اینکه بتوانید آنها را ساده و بدون گیر و گور بیان کنید. مثل آب خوردن. مثل راه رفتن.

البته چیزی که ساده و بدون گیر و گور می توانید بیان کنید همان چیزی نیست که قبلا ذهن شما را درگیر می کرد و نمی توانستید آن را بیان کنید. وقتی هر روز صبح آب می خورید و راه می روید، فقط مهارت نوشتن و بیان کردن شما زیاد نمی شود. مهارت دیدن و شنیدن شما هم بیشتر می شود. آب کافی و غذای خوب از یک طرف، دفع راحت و خوشایند از طرف دیگر. بیشتر شبیه مرغ و تخم مرغ تا علت و معلول.

منظورم را متوجه می شوید؟

کجای منظورم را متوجه نمی شوید؟

بخشی از منظورم که ترجیح می دادم به طور تلویحی برداشت بشود این است که خیلی از چیزهایی که نمی توانید بیان کنید همان بهتر که هرگز بیان نشود. تاریخ مکتوب بشری پر است از خزعبلاتی که آدمها با زور زدن زیاد از ذهن خودشان به بیرون انتقال داده اند. با بواسیر آشنایی دارید؟

سؤال بپرسید.

از خودتان، نه از کس دیگری.

ادای سؤال پرسیدن در نیاورید. یعنی سؤالی که جوابش را می دانید نپرسید. سؤالهایی بپرسید که فکر می کنید اصلا جواب ندارند. یا می شود به جوابشان شک کرد.

چرا آن مرد آب نمی خورد؟

بهتر است از چرا استفاده نکنید.

چه کسی می داند چرا؟ هیچ کس نمی داند. شما از کجا می دانید هیچ کس نمی داند؟

بهتر نشد؟

کجا آب هست؟

چه کسی آب رودخانه را جابجا کرد؟

آب از کجا می آید؟

آب به کجا می رود؟

بهتر است از اعداد و ریاضی و چیزهایی که می توان اندازه گرفت در جملات خود استفاده نکنید.

راه بروید. آب بخورید. به دنیای اطراف با چشم یک بز نگاه کنید. بز که چیزی را اندازه نمی گیرد. اندازه گیری مانع نوشتن اشت. به هزار و یک دلیل.

خودتان و چیزهایی را که می نویسید – قبل از نوشتن – نقد نکنید. اجازه هضم بدهید. آدم غذایی را که می خورد همان لحظه پس نمی دهد. با دستگاه گوارش آشنایی دارید؟

کاغذهایی را که نوشته اید کنار هم بگذارید. البته اگر هنوز آنها را دور نریخته اید. این کار ساده ای نیست. بی خیال.

آب بخورید. راه بروید. دست بزنید. به چیزها دست بزنید. به پوست یک درخت. یا به موی سرتان. یا به پوستش اگر مو ندارید. توصیفهای رمانتیک لازم نیست. با دو سه کلمه چیزی را که دستتان حس می کند بنویسید. انگشتان شما بیش از حد صفحه گوشی موبایلتان را لمس کرده اند. بیخودی از اوضاع اجتماعی فرهنگی اقتصادی، وسط نوشته تان درج نکنید.

حس لامسه در نوشتن مهم است. مثل حس بویایی و حواس دیگر. مگر نمی خواهید درباره چیزهایی که برایتان اتفاق می افتند بنویسید؟

چه چیزهایی برایت اتفاق افتاد؟

آنچه بدیدی بگو

آنچه شنیدی بگو

بهتر است از اشعار معروف وسط نوشته هایتان استفاده نکنید.

آشپزی کنید. هیچ کس بهتر از آدمی که آشپزی می کند نمی تواند بنویسد. (به جز آدمی که آشپزی می کند ولی این راهنمای ساده و روان را نخوانده است.)

چی پختی؟

چه جوری پختی؟

همیشه می توان با این دو سؤال دو سه صفحه نوشت. حداقل.

با این سؤالها می توان نوشت.

عجب دستپختی!

ساده ترین و زیباترین جملات، جملات تحسینی هستند. با دو یا حتی یک کلمه می توان یک جمله زیبا نوشت.

تحسین و تعجب.

نیازی به فعل ندارد.

چه سالادی!

تعجب کنید.

آنقدر به آب خوردن و راه رفتن و لمس کردن و غذا پختن ادامه بدهید تا بالاخره از چیزی تعجب کنید. اینقدر ویدئوهای عجیب غریب توی شبکه های اجتماعی دیده اید که دیگر از هیچ چیز تعجب نمی کنید.

از چی تعجب کردی؟

مطمئن نیستم.

شک کنید.

درباره شکتان بنویسید. درباره شک نوشتن کار ساده ایست.

به چی شک کردی؟

به کجاش شک کردی؟

چرا شک کردی؟ به کسی مربوط نیست که چرا شک کردی.

نمی دونم آب خوردم یا نخوردم.

آب خوردم ولی انگار آب نخوردم.

می دونم آب نخوردم ولی حس می کنم آب خوردم.


پایان قسمت اول – سؤالهای کوئیز تا همینجا میاد.


 

با الهام از:

بنویس نامه نویس
حرف های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی
دیگه انگار چیزی نیست
بنویس ، نامه نویس
اگه عاشقانه نیست
حرف های بهتر بنویس
اگه خنده اش می گیره
گریه مو از سر بنویس
بنویس ، نامه نویس
بنویس ، خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
همه ی دوست داشتنم رو ، نقطه نقطه بنویس
بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذم کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیست ، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیست ، بنویس
بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
همه ی دلتنگی من که گفتنی نیست ، بنویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گفتم ننویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش ، نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس
نامه نویس ، راست بنویس ، نامه نویس…

 

از این آهنگ بسیار زیبا هم ممکن است یک سؤال در کوئیز بیاید. پس بهتر است آن را چند بار گوش کنید.

خروج از بازگشت به انتقاد

مادر بچه ها با کمپین رضا کیانیان در زمینه تشنه بودن ایران و اینکه باید برای تشنگی ایران گریه کرد کاملا موافق بود و دیروز بعد از اینکه عدد 1 را به شماره سامانه کمپین فوق پیامک کرد از من خواست همین کار را بکنم. به نظر من مقدار زیادی عوام فریبی هم در فرم و هم در محتوای پیام رضا کیانیان وجود داشت. اول از همه ربط دادن موضوع کربلا و اینکه کربلا سرزمین کم آبی نیست به کم آبی ایران و آخر هم درخواست برای ارسال عدد یک. من واقعا می خواستم بدانم اگر کسی می تواند برای یک دریاچه یا رودخانه در حال خشک شدن کاری بکند چرا باید برای جمع شدن چند میلیون یک از طریق پیامک صبر کند. مادر بچه ها معتقد بود اگر همه مثل من فکر می کردند هیچ کس هیچ کاری نمی کرد و هیچ مشکلی حل نمی شد. مثلا همین مشکل تخت جمشید که با همت مردم شیراز حل شد. (من هیچ ایده ای درباره این مشکل و حل شدنش نداشتم و ندارم.) من معتقد بودم اگر همه مثل من فکر می کردند این همه مشکل بوجود نمی آمد تا کسی بخواهد با کمپین پیامکی حلشان کند. مادر بچه ها تهدید کرد که وقتی خواب هستم عدد یک را از گوشی من پیامک کند. من تهدید کردم که اگر اینکار را بکند من یک گوسفند زنده توی آشپزخانه نگه داری خواهم کرد. انتقاد من به کمپین تشنگی رضا کیانیان همینجا تمام شد. بحث من و مادر بچه ها هم همینطور.
بحث دیروز درست قبل از ناهار و درست بعد از یک رانندگی طولانی از زرخشت به تهران اتفاق افتاد. یعنی زمانی که من هم گرسنه و هم خسته بودم. الان که نه گرسنه ام و نه خسته می بینم نظرم نسبت به کمپین رضا کیانیان عوض نشده و هنوز هم با او مخالفم ولی این مخالفت همراه با احساسات شدید نیست.
وارد کردن احساسات از جای دیگر به یک انتقاد مثل اینست که آدم در جای نامناسب – مثل پیاده رو – قضای حاجت کند. صورت خوشی ندارد. ضرورت تخلیه احساسات و آزادی بیان، شدت بخشیدن به انتقاد از چیزی را تحت تاثیر احساس خستگی یا گرسنگی یا ترس یا عصبانیت توجیه نمی کند.
به عبارت ساده تر: الف: بهتر است احساسات خود را در انتقاد از دیگران تخلیه نکنید. ب- اینکه شبکه های اجتماعی به شما اجازه می دهند نظرتان را بگویید معنیش این نیست که شما درست می گویید و بقیه اشتباه. ج- لذت بردن از حق به جانب بودن و طرف مقابل را در خطا انگاشتن مانند هر لذت دیگری عواقبی در بر دارد که آگاه بودن به آن عواقب می تواند از گریه های احتمالی شما در آینده پیشگیری کند.

recursion
recursion

لذت حق به جانب بودن نوع خاصی از لذت است که در آن پدیده بازگشت به خود یا recursion اتفاق می افتد. مثل زمانی که دو آینه را بطور موازی روبروی هم قرار می دهید و آینه ها بی نهایت بار تصاویر یکدیگر را منعکس می کنند. برخلاف لذت خودشیفتگی که یک طرف، شما هستید و طرف دیگر، آینه، در لذت حق به جانب بودن، یک طرف شما هستید که حق را به جانب خود می دانید و طرف دیگر کسی که حق را به جانب خودش. به این ترتیب حق مانند تصویر داخل دو آینه موازی بی نهایت بار بین دو طرف حق به جانب رفت و برگشت می کند.
اگر برنامه نویسی کرده باشید می دانید که یک تابع بازگشتی باید شرط خروج داشته باشد وگرنه باعث هنگ کردن کامپیوتر به علت وجود یک حلقه بی نهایت می شود. مثل تابع محاسبه فاکتوریل:

unsigned int factorial(unsigned int n) {

      if (n == 0) {

       return 1;

      } else {

            return n * factorial(n – 1);

          }

}

برای انتقاد هم می توان یک تابع بازگشتی به شکل زیر نوشت:

 

Unlearned perspective criticism(opinion O,person P) {

      If ( P is emotional or

            P is too serious or

            P is judgmental and labeling or

            P is not asking questions or

            P is not listening or

            P has no f***ing idea ) {

            return bullshit;

         } else {

             return criticism(another side of O,P);

            }

}

شرح تابع فوق به زبان فارسی:
{
اگر یکی از طرفین انتقاد احساساتی شده یا
قضیه را خیلی جدی گرفته باشد یا
قضاوت کند و برچسب بزند یا
سؤال نپرسد یا
گوش ندهد یا
درباره چیزی که از آن انتقاد می کند هیچ ایده ای نداشته باشد،
بهتر است یکی یا ترجیحا هر دو طرف انتقاد – قبل از اینکه احساسات فردی یا جمعی جریحه دار شود یا مناسبات اجتماعی آسیب ببیند – با نوعی از کرسی شعر به انتقاد خود خاتمه بدهند.
در غیر اینصورت طرفین می توانند به انتقاد از موضوع – از یک زاویه جدید – ادامه بدهند.
}
کرسی شعر – یک جک یا یک موضوع کاملا بی ربط – مانند یک سوپاپ اطمینان عمل می کند و بخار داغ ناشی از احساسات حق به جانب بودن و احمق یا دشمن پنداشتن دیگری را، خالی می کند. قبل از آنکه احساسات کسی جریجه دار بشود. یا اعتماد به نفسش. کرسی شعر مانند یک درپوش عمل می کند. قبل از آنکه بوی ناخوشایند لذتهای فردی، لذتهای جمعی را از بین ببرد. کرسی شعر مثل یک پرده عمل می کند. قبل از آنکه جهالت آدم به هنگام انتقادهای نابجا آشکار شود. کرسی شعر مانند منزلگاهی موقت است در بیابان بی انتهای عدم قطعیت مفاهیم انسان ساز مثل بد و خوب و زشت و زیبا. تا از شتر انتقاد پیاده شود و پاسی از شب زندگی را بدون برچسب زدن سپری کند.

پیچیدگیهای انعام دادن

الف- مگر حقوق نمی گیرد؟ اصلا چرا باید انعام داد؟

الف-الف– کارگران کارواش ظاهرا حقوق نمی گیرند. چرا به آنها حقوق نمی دهند؟ آیا این کار قانونی است؟ به جای اینکه به آسمان پائیزی نگاه کنید این سؤالها ممکن است ذهن شما را درگیر کنند.

الف-الف-الف– کسی ممکن است حقوق بگیرد و یک مشتری هم از سرویس طرف خوشش بیاید و بخواهد انعام بدهد.

ب- اگر تعداد مشتریانی که انعام می دهند زیاد بشوند، ممکن است انعام گرفتن برای سرویس دهنده یک امر عادی تلقی شده و مشتریانی را که نمی خواهند انعام بدهند برای انعام دادن تحت فشار قرار بدهد.

ب-ب- اگر تعداد مشتریانی که انعام می دهند زیاد بشوند، ممکن است انعام گرفتن برای سرویس دهنده یک امر عادی تلقی شده و با پایین آوردن کیفیت سرویسش از مشتریانی که قبلا می خواستند انعام بدهند و حالا دیگر تمایلی به این کار ندارند باز هم انعام بگیرد.

ج- چقدر باید انعام داد؟ درصدی از مبلغ کل سرویس؟ پول چایی؟ اینقدر که یارو – هر چقدر هم که کار کند – نتواند بیشتر از روزی 50 هزار تومان کاسب بشود؟

د- اگر ندانی چقدر باید انعام بدهی – در مثال کارواش – در حین شسته شدن ماشینت دائما باید به دست صاحبان ماشینهای قبلی نگاه کنی که ببینی چقدر انعام می دهند. معمولا این کار را یواشکی و با اسکناس لوله شده انجام می دهند و دیدن مبلغ تقریبا غیر ممکن است.

ه- اگر کم انعام بدهی ممکن است: الف- عذاب وجدان بگیری. ب- در هنگام پرداخت انعام، سرویس دهنده یا این موضوع را یادآوری و انعام بیشتری طلب کند یا نگاه بدی به آدم بکند که هر دو حالت معمولا کمی اضطراب اجتماعی بدنبال دارند.

و- اگر زیاد انعام بدهی ممکن است: الف- شروع به خود خوری کنی که این یارو از تو بیشتر درآمد دارد و چرا کسی به تو انعام نمی دهد و الخ. ب- آن مقدار از انعام برای سرویس دهنده عادی تلقی شود و از این به بعد کسانی که انعامشان تا به امروز کم نبود با مشکل کم انعام دادن (ه) مواجه بشوند. بنابراین:

و-و- کم انعام دادن شاید ناسپاسی از سرویس دهنده باشد ولی زیاد انعام دادم قطعا بی مسئولیتی اجتماعی است.

ز- سرویس دهنده برای اینکه انعام بیشتری بگیرد کارهایی غیر ضروری انجام می دهد که هم برای محیط زیست و هم برای زمان سرویس گیرنده ضرر دارند. در مثال کارواش دو بار به ماشین کف می زند یا سطوح داخلی را چند بار دستمال.

ح- سرویس دهنده ممکن است بر اساس حدس خود و از روی تجربیات قبلی، میزان سخاوت سرویس گیرنده را پیش بینی کند و کیفیت سرویسش را مطابق حدس خود تنظیم. این مشکل بسته به واکنش سرویس گیرنده می تواند با ترکیبی از مشکلات (و) و (ه) همراه گردد.

ط- اگر پول خرد همراه نداشته باشید و برای 3000 تومان انعام دادن یک اسکناس 5 هزار تومانی بدهید و دو هزار تومان باقی پولتان را طلب کنید، اگر چه کار شما یک تعامل اقتصادی منطقی محسوب می شود ولی به هزار و یک دلیل صورت خوشی ندارد. مخصوصا اگر سرویس دهنده بگوید پول خرد ندارد.

ط-ط- ممکن است به خاطر بسپارید که برای سرویسهای واجب الانعام مثل کارواش یا هتل پول خرد به همراه داشته باشید. اگر چه کار شما یک یادگیری منطقی از تعاملات اقتصادی گذشته محسوب می شود ولی به هزار و یک دلیل ممکن است در شما حس بدی ایجاد کند. مخصوصا اگر باز هم فراموش کنید که پول خرد به همراه داشته باشید.

ی- مشاغلی – مثل باربر هتل یا آبدارچی آژانس املاک – که صرفا از روی اتفاقی انعام دادن چند مشتری بوجود آمده اند و به جز انعام گرفتن ارزش دیگری خلق نمی کنند، صرفا با اتفاقی انعام ندادن چند مشتری از بین نمی روند.

کوئیز هفته دوم مهر

مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد را به اندازه کافی بخوانید و سپس به سؤالات زیر پاسخ دهید.

الف- یک من ماست چقدر کره می دهد؟

ب- به کجای تئوری آموزش شوپنهاور می توان انتقاد کرد؟

ج- مهمترین دلیل عدم وجود ارتباط مستقیم بین این نوشته و کامنتهای زیرش را چه می دانید؟

د- ده پیام که این مطلب منتقل می کند کدامند؟

ه- اگر از شما بخواهند که فقط یک پاراگراف نوشته فوق را نگه دارید و بقیه را حذف کنید کدام پاراگراف را نگه می دارید؟ اگر بخواهید یک پاراگراف را حذف کنید و بقیه را نگه دارید چطور؟

و- یک پاراگراف بنویسید که تکمیل کننده/جایگزین مناسبی برای مطلب فوق باشد.

ز- خواندن این مطلب چه ایده (ایده های) عمومی ممکن است در ذهن خواننده ایجاد کند؟

ح- ارتباط بین ایده های عمومی این مطلب با مشاهدات خود و همچنین ارتباط بین مشاهدات این مطلب با ایده های عمومی خود را لیست کنید و شرح دهید.

ط- جملات الهام بخش متن را شناسایی و به ترتیب الهام بخشی فهرست کنید؟

ی- با توجه به ایده های مطرح شده در متن ده هدف غائی برای آموزش برشمرید؟

پانوشت:

مدرسه وبلاگ علی سخاوتی با توجه به میزان استقبال شما از کوئیزها و امتحانات سال جاری، ممکن است در سال تحصیلی آینده تعدادی unlearner بپذیرد.

یک من ماست چقدر کره می دهد

تنها حسن باز شدن مدرسه ها برای من کم شدن ترافیک جاده هاست. به خصوص که من و مادر بچه ها اغلب آخر هفته ها از تهران به زرخشت و از زرخشت به تهران سفر می کنیم. وسط هفته هم که به ندرت از خانه بیرون می روم. بنابراین مهم نیست که باز شدن مدرسه ها چقدر خیابان ها را شلوغ تر می کند. به جز اینکه ممکن است کمی باعث آلوده تر شدن هوا بشود که تنفس آن هوا کمترین مشارکتی است که می توانم در آموزش و پرورش بچه ها داشته باشم.

پریروز (سوم مهر 1395 اولین روز بازگشایی مدارس یا همان بازگشت به مدرسه. به نظر می رسد “بازگشت به مدرسه” واژه ای غربی است و من ترجیح می دهم – نه از روی تعصب زبانی – همان بازگشایی مدارس را که زمانی که من مدرسه می رفتم رایچ بود، بکار ببرم. بازگشایی مدارس یعنی مدارس سه ماه پیش طبق تصمیم کسانی بسته شدند و حالا همان عده که کتاب درسی می نویسند و نظام آموزشی تدوین می کنند یا خدا می داند چه کسان دیگری، تصمیم گرفته اند در مدرسه را دوباره باز کنند. بنابراین بازگشایی مدارس که مفعولش مدرسه است و فاعلش مجهول، به واقعیت نزدیکتر است تا بازگشت به مدرسه که دانش آموز فاعل آنست.)  که از زرخشت به تهران برمی گشتم جاده خلوت و آرام بود. آرامشی که قطعیت پیش رو در آدم ایجاد می کند. اگر با سرعت 100 کیلومتر در ساعت حرکت کنی، نیم ساعت دیگر 50 کیلومتر از راه را رفته ای. به احتمال زیاد، مگر اینکه ماشین خراب شود یا به عوارضی برسی یا برای قضای حاجت توقف کنی و …. قطعیت پیش رو درست مثل روزها و سالهای مدرسه. اگر در این کلاسی قبول بشوی، سال بعد به کلاس بعدی می روی. بعد از معلم ریاضی معلم ادبیات سر کلاس می آید. قطعیت پیش رو مثل نظرآباد چند دقیقه بعد از آبیک یا قبل از آن. بسته به جهت حرکت.

توی راه به خودم قول دادم که اگر چیزی درباره بازگشایی مدارس نوشتم، نوشته ام لحن انتقادی نداشته باشد. سه هفته قبل یک نفر را که در یک جلسه مربوط به “راه اندازی یک مدرسه طبیعت” داشت سیستم آموزشی فعلی را نقد می کرد، به شدت نقد کردم. این هم از عادات زشت من است که سعی می کنم کسی یا چیزی را نقد نکنم ولی وقتی کسی ایده یا مفهوم یا سیستمی را نقد می کند نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و حتما یارو را نقد می کنم. صرف نظر از اینکه چه کسی دارد چه چیزی را نقد می کند. دو سه هفته قبل از آن هم کسی را نقد کردم که داشت مدح بی هدفی می گفت ولی من حس کردم دارد هدف داشتن را نقد می کند.

نقد کردن نقد کردن با نقد کردن هیچ فرقی ندارد. به جز اینکه اولی دور از هوش اجتماعی است و به احتمال زیاد باعث فاصله گرفتن جمع از آدم می شود. برخلاف دومی که آدم را به جمع نزدیکتر می کند و باعث ایجاد حس تعلق و کشف آرمانهای مشترک و زمینه های همکاری در آینده می شود. بعد از اینکه همه این چیزها را توی ذهنم مرور کردم به این نتیجه رسیدم که تنها راه اینکه مطلبی با لحن انتقادی درباره بازگشایی مدارس ننویسم اینست که کلا چیزی ننویسم. همانطور که معمولا توی جمع ترجیح می دهم کسی چیزی را نقد نکند و منم کسی را نقد نکنم و سکوت تم غالب معاشرت باشد. بعد یادم آمد که توی این چند هفته که چیزی ننوشته ام چند نفر ننوشتنم را نقد کرده اند و حالا اگر باز ننویسم ممکن است ننوشتنم نقدی باشد به نقد آن چند نفر. فکر کردم شاید بهتر باشد به جای نوشتن درباره بازگشایی مدارس با لحن انتقادی ناخواسته، نقد ننوشتنم را جدی جدی و یک بار برای همیشه نقد کنم و بعد در این وبلاگ را ببندم.

مدرسه طبیعت برخلاف مدرسه های رایج اصلا معلم ندارد که کلی چیز بی فایده و خسته کننده توی کله بچه ها فرو کنند. توی مدرسه طبیعت فقط چند نفر تسهیلگر هستند که حواسشان هست بچه ها کار خطرناکی نکنند یا جاییشان نشکند. چون توی طبیعت که مدرسه طبیعت آنجا واقع شده است، چیزهای طبیعی مثل سنگ و درخت وجود دارد و بچه ها که یک دفعه از محیط شهری و مدرسه های safe رایج (غیر طبیعی؟) به مدرسه طبیعت می روند ممکن است به کمی زمان و نظارت چند تا تسهیلگر نیاز داشته باشند تا بالا رفتن و پایین آمدن از درخت را یاد بگیرند. ( بالا رفتن بچه ها از درخت من را یاد دیداری ناخواسته با یکی از تئوریسین های مدرسه طبیعت انداخت که در حین نقد مدارس رایج درآمد که: “علم ثابت کرده که بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بالا رفتن از درخت می تواند یاد می گیرد.” این بار استثنائا من نقد آن استاد محترم را نقد نکردم ولی این جمله چنان در خاطرم مانده است که گویی شب و روز در حال نقد کردنش هستم. ایکاش همانجا نقد استاد را نقد می کردم و ماجرا اینقدر مزمن نمی شد: بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با دزدی از بقالی می تواند یاد بگیرد. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بالا رفتن از دیوار و فرار از مدرسه می تواند یاد بگیرد. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بازی world of warcraft می تواند یاد بگیرد. خوب که چی؟)

 حالا شما با ایده مدرسه طبیعت – اگر قبلا نبودید – آشنا شدید. البته این نوشته قرار نیست به شما کمک کند که بین مدرسه طبیعت و مدرسه رایج، یکی را برای آموزش و پرورش فرزندتان انتخاب کنید. چون من اصلا بچه ندارم و هر توصیه ای که در این زمینه بکنم  به شدت مورد انتقاد است. راستش من اگر بچه داشتم او را به هیچ مدرسه ای نمی فرستادم. بچه ام را اصطلاحا home school می کردم که  ترجمه روانش اینست که آموزش و پرورش بچه ام را در کنار سایر امورش کلا به مادرش واگذار می کردم و بعد مادرش حتما او را نصف روز به مدرسه رایج و نصف روز به مدرسه طبیعت می فرستاد. در هر صورت من اجازه دارم این جمله را بگویم اگرچه خزعبلی بیش نباشد. “من اگر بچه داشتم ….” اولین نقد کسانی که بچه دارند به این جمله این خواهد بود که:

you have no FU**ING idea

که کاملا  هم بجاست و من نمی توانم آنرا نقد کنم. شاید هم بتوانم. بسته به مورد.

من اگر آمریکایی بودم به دونالد ترامپ رای می دادم. من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم سه ماه تعطیلی تابستان را با تعطیلات آخر هفته نه ماه دیگر سال ادغام می کردم. من اگر وزیر راه بودم – و در دوره های قبل وزیر آموزش پرورش نشده بودم – از خانواده هایی که با بچه مدرسه ای در تعطیلات سه ماه تابستان سفر می کردند، عوارض جاده ای بیشتری می گرفتم.

 شوپنهاور فیلسوف آلمانی معتقد بود که دانش بشری را ایده هایی کلی (general ideas) که از انتزاع از مشاهداتی بخصوص بدست می آیند، تشکیل می دهند. شوپنهاور مشاهده چیزی و سپس درک و برداشت از آن و تبدیل آن به ایده ای انتزاعی/عمومی را متد “طبیعی” آموزش می نامد. آدمی که اینجوری آموزش دیده به خوبی می داند که کدام مشاهده اش به کدام ایده عمومیش مرتبط است و توسط آن بیان می شود. چنین آدمی در مواجهه با هر چیز می داند که چکار باید بکند. چنین آدمی می داند که یک من ماست چقدر کره می دهد.

در مقابل متد طبیعی، متد مصنوعی آموزش قرار دارد. در این روش، فرد قبل از اینکه خودش و برای خودش چیزی را مشاهده کند، به حرف دیگران گوش می کند و ایده های عمومی آنها را یاد می گیرد. کلی ایده عمومی توی کله آدمی که در متد مصنوعی تحت آموزش و پرورش قرار گرفته است، فرو می شود به امید روزی که خودش کم کم  چیزهای مربوط به آنها را مشاهده کند یا به عبارت دیگر با آنها مواجه شود. ولی تا آن روز فرا برسد، این آدم کلی گند می زند. ایده های عمومیش را به غلط به کار می بندد. نمی داند که چی مال کجاست. منظور شوپنهاور را متوجه می شوید؟ (اگر خود شما قبلا چنین چیزی را تجربه نکرده اید، ایده های عمومی شوپنهاور که در اینجا نقل می شوند ممکن است همین مشکل را در شما ایجاد کنند، پس لطفا مواظب باشید.)

شوپنهاور که این روش را به بستن درشکه جلوی اسب تشبیه می کند، توضیح می دهد که وقتی بعد از مدت طولانی آموزش و خواندن و حفظ کردن، به دنیای واقعی پا می گذاریم، یا با جهالت از چیزها و پدیده های آن، یا با برداشت غلط از آنها، طبیعی است که یا الکی اضطراب داشته باشیم یا الکی اعتماد به نفس. دلیلش اینست که توی کله ما ایده های عمومی زیادی وجود دارد که سعی می کنیم از آنها استفاده کنیم ولی به ندرت موفق به این امر می شویم.

فیلسوف آلمانی هدف غایی آموزش را کسب دانش جهان (to acquire a knowledge of the world) می داند. ترجمه بهتر می تواند استادی در کار جهان باشد. یا همان که بالاخره بفهمی یک من ماست چقدر کره می دهد.

آدم وقتی به دنیای اطرافش نگاه می کند چیزهای زیادی می بیند. و این چیزهای زیاد را از زوایای زیادی می بیند. مگر اینکه ایده های عمومی زیادی در کله اش فرو شده باشد که در این صورت خیلی زود و با دیدن یک چیز به اولین زاویه ممکن، آنرا قضاوت می کند و زیر نزدیکترین دسته ای که به ذهنش می رسد دسته بندی می کند.

خدا می داند که چقدر زمان و چقدر تلاش و چقدر بخت و اقبال لازم است تا آدم بتواند این همه ایده عمومی را آنلرن کند و جور دیگر ببیند. ایده های عمومی که خود فرد بر اساس تجربه شخصی خودش به آنها نرسیده است. خزعبلاتی که نمی گذارند که آدم جهان و هر چه در او هست را همانگونه که هست ببیند. آدمی که در متد مصنوعی آموزش و پرورش یافته به جای اینکه چشمهایش را بشوید تا جور دیگر ببیند، جهان و هر چه در او هست را می شوید تا مطابق با ایده های عمومیش به نظر برسند.

شوپنهاور اگرچه در مقاله اش (On Education) در مورد ضرورت بالا رفتن از درخت برای بچه ها چیزی نگفته ولی به عبارات مختلف بر مقدم بودن تجربه و مشاهده بر ایده های انتزاعی تاکید کرده است. شوپنهاور دانش انسان را زمانی به بلوغ رسیده می داند که تناظر کاملی بین ایده های انتزاعی و تجارب مستقیم و دست اول فرد برقرار شده باشد. یعنی هم بداند که هر چیزی که می بیند یا هر پدیده ای که با آن مواجه می شود از کجا آمده، به چکار می آید یا ارتباطش با زندگی او چیست. وهم بداند که هر ایده عمومی و انتزاعی که به گوشش خورده یا می خورد بیانگر کدام چیز یا پدیده در زندگی اوست. با این تعریف، من که توی خیابانهای بانکوک به سی جور سس رنگارنگی که توی پلاستیکهای کوچک شفاف بسته بندی شده و سی جور غذای عجیب و غریب که بعضی از آنها هم توی پلاستیک شفاف بسته بندی شده بودند، مثل بز نگاه می کردم، هنوز دانشم درباره جهان نابالغ است. یا وقتی هنوز خیلی ایده های عمومی که خدا می داند کی و کجا با آنها آشنا شده ام تناظر دقیقی با مشاهدات و تجربیات شخصیم ندارند. مثل حقوق بشر. مثل فرهنگ. مثل یائسگی. مثل بچه داشتن.

به دور از انصاف است که فیلسوف دو قرن پیش را با دانش و ایده های عمومی امروز نقد کنیم. من برای اینکه نشان بدهم واقعا نمی خواهم اینکار را بکنم اینجا یک صفحه خالی می گذارم.

 

left-blank

امروز بیشتر ایده های عمومی را که توی مدرسه با آنها آشنا شدم فراموش کرده ام. مثل بیشتر چیزهایی که توی فیزیک و شیمی و ریاضی یاد می گرفتیم. من که چیزی یادم نمی آِید مگر اینکه این ایده های عمومی جایی در ضمیر ناخودآگاهم باعث اختلال در روابط اجتماعی یا سایر امور زندگی روزمره ام بشوند که در هر صورت تشخیصش کار سختی است. بعضی از آن ایده ها را هنوز فراموش نکرده ام ولی هنوز در حد ایده های عمومی آمده از دیگران مانده اند. مثل بعضی از ایده هایی که توی درس جغرافیا می خواندیم. فلات، جلگه، قاره و از همه بدتر استپ. درک استپ زمانی برایم غیر ممکن شد که با لغت step انگلیسی آشنا شدم و بعد هر چقدر هم که به کوه و دشت و دمن سفر کردم نفهمیدم استپ دقیقا با کجا متناظر است. درس تاریخ هم شبیه درس جغرافیا بود با این تفاوت که چون کمی با داستان همراه بود آدم – از روی توهم – فکر می کرد که ایده هایش را بهتر می فهمد. مثل سقوط فلان سلسله یا ظهور بهمان دوره. خداییش یک بچه 12 ساله یا حتی یک مرد 42 ساله چطور می تواند سقوط یک سلسله را با همه ابعاد آن درک کند و ارتباط آن را با زندگی خودش متناظر؟ چیزی که در زمان شوپنهاور هنوز مرسوم نبود یک ایده (یا دسته) کمکی به نام خزعبل بود که آدم می تواند خیلی چیزها را با آن متناظر کند و راهش را به کمک آن خیلی نرم به سوی بالغ شدن دانشش از جهان هستی ادامه بدهد.

از علوم اجتماعی تنها چیزی که به خاطر دارم یکی خود اسم این درس است که هنوز دسته مناسبی به جز دسته کمکی فوق الذکر برایش پیدا نکرده ام و دیگری خاطره ای است از یکی از کلاسهایش. یک روز معلم علوم اجتماعی – فکر کنم سوم دبیرستان – سر کلاس داشت با آب و تاب (و با لهجه غلیظ قزوینی) از پیشرفت جامعه آلمان تعریف می کرد که دستگاهی ساخته اند که از یک طرف گاو رو درسته می دی تو و از طرف دیگه سوسیس میاد بیرون. یکی از بچه ها پرسید که آقا دستگاهی هم هست که عکس این کار رو انجام بده؟ معلم علوم اجتماعی ما جواب داد که بله پدر ک…. تو همین کارو کرده که توی گاو اومدی بیرون. (الف- این گفتگو واقعا سر کلاس علوم اجتماعی ما اتفاق افتاد و یک جک نیست. ب- این خاطره ممکن است هیچ ارتباط مستقیمی با ساختار منسجم این نوشته نداشته باشد.)

 اسم بعضی از دروس را هم ممکن است کلا فراموش کرده باشم چه رسد به ایده های عمومیشان.

تنها درسی که ایده ها و مفاهیم انتزاعیش هرگز از یادم نرفت ادبیات فارسی (در بعضی مقاطع فارسی؟) بود. هر کلمه ای از گلستان سعدی گویی برای من نه یک مفهوم انتزاعی یا ایده ای عمومی، که خود “چیزی” بود برای مشاهده. برای دست زدن. برای زل زدن. بی خبر از اینکه ایده عمومی متناظر با آن را شاید دو سه دهه دیگر کشف بکنم یا نکنم. کلیله و دمنه و تاریخ بیهقی هم همینطور. یا غربزدگی جلال آل احمد. یا داستان رستم و سهراب. یا داستان بر دار کردن حسنک وزیر. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با خواندن داستان بالای دار رفتن حسنک وزیر یا آدمهای دیگر می تواند یاد بگیرد. یا با خواندن داستان زندگیشان.

ممکن است حق با شوپنهاور باشد و خیلی از این مفاهیم انتزاعی مقدم بر تجربه شخصی، باعث بوجود آمدن کلی fuckedupness و موضع گیری غلط در مواجهه با رویدادهای زندگی در من شده باشند. ولی چطور می توان تشخیص داد؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟

مقدمه نسبتا طولانی شد و اصل مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد یا همان دانش ما از جهان هستی باشد برای نوشته ای دیگر. البته دلیل اصلی اینست که نوشته بعدی تا حدودی حاوی انتقاد نسبت به تئوری آموزش شوپنهاور، آموزش به طور کلی، بچه دار شدن و چیزهای دیگر خواهد بود و به دلیل قولی که به خودم داده بودم نمی توانست در این نوشته بیاید.

ده نشانه المپیک

الف- فردی از جمعی پیشی می گیرد.

ب- جمعی به اینکه فردی از جمعی پیشی گرفته است افتخار می کنند.

ج- آن فرد ممکن است از جمعی آمده باشد که سالها یا قرنهاست تلاش می کنند از جمع های دیگر پیشی بگیرند.

ج-ج- آن فرد ممکن است از جمعی آمده باشد که سالها یا قرنهاست به پیشی گرفتن از جمع های دیگر (حداقل در عمل) وقعی نمی گذارند.

د- بودن چند فرد – که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند- در یک جمع، ممکن است برای پیشی گرفتن آن جمع کافی نباشد.

ه- افرادی در جمع که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند باز هم ممکن است به پیشی گرفتن آن فرد افتخار کنند.

و- برای جمع هایی که دوست دارند پیشی بگیرند استثناهای فیزیولوژیک یک در سیصد میلیون چیزی از افتخار پیشی گرفتن آن فرد کم نمی کند.

ز- برای جمعی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند پیشی گرفتن های استثنایی هر از چند گاهی، همانقدر افتخار دارد که پیشی گرفتن های برنامه ریزی شده همیشگی.

ح- جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند، اهمیت ندادن به پیشی گرفتن را غیرقابل قبول جلوه می دهند و باعث ناراحتی و نگرانی در افرادی از بین جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند می شوند.

ح-ح- جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند، اهمیت ندادن به پیشی گرفتن را غیرقابل قبول جلوه می دهند و باعث زور زدن در افرادی از بین جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند می شوند.

ط- جمع هایی که به پیشی گرفتن بیشتر از بقیه اهمیت می دهند با راه انداختن یک نمایش بزرگ پیشی گرفتن، جمع هایی را که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند یا نمی دهند متحد می کنند. متحدالشکل. متحدالفکر. متحدالنگاه. متحدالخرید.

ی- جمع هایی که به پیشی گرفتن بیشتر از بقیه اهمیت می دهند با متحدالشکل متحدالفکر متحدالنگاه متحدالخرید کردن جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند یا نمی دهند، باز هم بیشتر از بقیه پیشی می گیرند.

کارنامه

الف – هرگز رزومه ننویسید.

ب- به جای رزومه برای هر شغلی که می خواهید، یک کارنامه (درخواست کار) بنویسید.

ب-ب- کارنامه باید نشان بدهد که شما چقدر خواهان یک کار یا یک فضای کار (مثلا یک شرکت ) هستید. چیزی در حد نامه فدایت شوم.

ج- برای کاری که دوست دارید دیگران برای شما انجام دهند، یک آگهی استخدام بزنید.

د- کارنامه های دریافتی را خوب بررسی کنید. از چه چیزهای کدامشان خوشتان می آید؟  از چه چیزهای کدامشان بدتان می آید؟

ه- برای ده شغل نامرتبط ده کارنامه بنویسید تا عضله کارنامه نویسی شما ورزیده شود. مثلا اگر حسابدار هستید برای مشاغل پرستاری، فروشندگی، برنامه نویسی، آشپزی، مدیر عاملی، راننده، کارگر ساده، پیک، گرافیست و خیاط کارنامه بنویسید.

و- کارنامه شما باید نشان بدهد که از فردا برای آن کارفرمای خاص چه کار می توانید بکنید نه اینکه تا دیروز برای فلان کارفرما چه کار کرده اید.

ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات فیزیکی مانند راه رفتن یا چیزی از زمین برداشتن در شما وجود دارد.

ز-ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات ذهنی مانند خلاقیت، طراحی، نوآوری و اصولا فکر کردن در شما وجود دارد.

ح- هرگز از کلمات مدیر یا مدیریت یا کار اداری در متن کارنامه خود استفاده نکنید. از copy paste هم همینطور.

ط- باید نشان بدهید که حداقل دو درصد به دنبال چیزی به غیر از درآمد ماهانه و بیمه تامین اجتماعی هستید.

ی- کارنامه خود را باید الهام گرفته از کاری که در آن فضای بخصوص انجام می شود و آدمهایی که آنجا کار می کنند بنویسید، نه قالب گرفته از شرایط و الزامات قید شده در یک آگهی استخدام.

ک- جستجوی شما هرگز نباید به آگهی های استخدام محدود باشد. یا به پستهای خالی. یا به فرصتهای مشهود.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

hire-lazy

ل- اگر مصاحبه تلفنی یا حضوری داشتید یا به دوره آزمایشی کار دعوت شدید، گفتار و رفتارتان باید ب – و – ز – ح – ط – ی را به وضوح نشان بدهند. جستجوی اسمتان روی اینترنت هم همینطور.

م- هر کاری که پیدا کنید به احتمال زیاد مناسبترین کار برای شما نخواهد بود. هرگز نباید جستجوی کار را بعد از یافتن اولین یا صدمین کار متوقف کنید.

ن- مهم نیست چه کاری می کنید. مهم است که چگونه آنرا انجام می دهید. مهتر اینست که با چه کسانی آن کار را انجام می دهید. مهمتر اینست که بدانید چه کار دارید می کنید. مهمتر اینست که چه کارهای دیگری هم می توانید بکنید. مهمتر از همه اینست که بدانید چه کارهایی نباید بکنید.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

مطلب مرتبط بعدی:

پیشنهادنامه (پروپزال)

شاملو – جاده، آن سوی پل – سیزده نشانه رسیدن به آنجایی که اینجاست

الف-

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

ب-

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

ج-

و جاده ئی که از گرده ی پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

د-

آدم ها و بوی ناکی دنیاهاشان

یک سر

دوزخی است در کتابی

که من آن را

لغت به لغت

از بر کرده ام

ه-

تا راز بلند انزوا را دریابم

راز عمیق چاه را

از ابتذال عطش.

و-

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

در آن سوی پل ده

که به خمیازه خوابی جاودانه دهان گشوده است

ز-

و سرگردانی های جست و جو را

در شیب گاه گرده ی خویش

از کلبه ی پابرجای ما

به پیچ دور دست جاده

می گریزاند.

الف-

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

ح-

حقیقت ناباور

چشمان بیداری کشیده را باز یافته است:

ط-

رویای دل پذیر زیستن

در خوابی پادرجای تر از مرگ،

ی-

از آن پیش تر که نومیدی ی انتظار

تلخ ترین سرود تهی دستی را باز خوانده باشد.

ک-

و انسان به معبد ستایش های خویش

فرود آمده است.

ل-

انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من

در قلمرو شگفت زده ی دستان پرستنده ام.

انسانی با همه ابعادش – فارغ از نزدیکی و بعد –

که دست خوش زوایای نگاه نمی شود.

با طبیعت همه گانه بیگانه ئی

که بیننده را

از سلامت نگاه خویش

در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمت نگاه او

تاثیر نیست

م-

و نگاه ها

در آستان رویت او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

می ریزند…

الف-

انسان

به معبد ستایش خویش باز آمده است.

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست.

جاده، آن سوی پل سروده احمد شاملو

پانوشت

دقیقا نمی توانم بگویم که اتوبوسهای قزوین-تهران آسمان مرا کوچک می کردند یا هواپیماهایی که به تابلوی نشستن و برخاستنشان زل می زدم، آرزویم را به افقهای دیگر می بردند. هر چه بود اگر انگیزه ای در آن سالها داشتم انگیزه سفر بود و اگر هوایی در سرم بود هوای رفتن به آن سوی پل. به مکانی که عطر تصنعی گوشه ای از تاریخش مشامم را به جای بوی ناکی دنیاهای آدمهایش پر می کرد.

pascal

نمی دانم رها کردن مکانها و تاریخ در خواب ابدی مرغ است یا بنا کردن کلبه ای پابرجا تخم مرغ. در هر صورت هر دو لازمند که بتوانی سرگردانی های جست و جو را به کمی آنطرف تر بگریزانی. وگرنه دو ماه بعد از مهاجرت به کانادا شروع می کنی به فراهم کردن مقدمات مهاجرت به آمریکای جنوبی. تا به هر جمعیتی نالان نشوی ابتذال عطش رهایت نمی کند. انگیزه مهاجرت هم همینطور. انگیزه طلاق هم همینطور.

به جای بحث سر اینکه جستجو از آن چشم است یا حقیقت، همینکه چشمهایت را به اندازه کافی باز نگه داری برای یافتن یا یافته شدن حقیقتی که خیلی وقتها باور نکردنی است، کافیست. حقیقتی مثل اینکه زندگی می تواند دلپذیر باشد. بعد از همه روزها و سالهای افسردگی که به فکر فرار یا خودکشی گذراندی.

چشمانت را که به اندازه کافی باز نگه داری کم کم از نزدیکی و بعد و زاویه نگاه، فراتر می روی و باز می آیی به جام جمی که سالها خودت -بی خبر- داشته ای. به همه چیزهایی که دنبالشان بودی و ستایششان می کردی. باز می آیی به اینجا. به کلبه پابرجای خودت.