من خیلی بی عرضه هستم – اغراض اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

اگر اصراری به تخفیف گرفتن نداشتیم پول کتری مسی را خیلی زودتر داده بودیم و از مغازه حاج آقا بیرون آمده بودیم. ولی کارگر حاج آقا در این زمینه اختیاری نداشت و ما باید صبر می کردیم تا حاج آقا چند تا خانم را که به نظر می رسید هم سن خودش هستند ولی او مرتب آنها را دخترم صدا می کرد، راه بیندازد. مغازه خیلی کوچک بود و به راحتی می شد گوشه مغازه بر روی میزی کوچک، یک قابلمه کوچک قورمه سبزی و محتویاتش را که روی یک تکه روزنامه خالی شده بود دید. دمپاییهای آبی، قد کوتاه و شکم گنده حاج آقا و اصرار او به “دخترم” صدا کردن همه مشتریهای خانمش به همان اندازه قورمه سبزی روی روزنامه چندش آور می نمودند.

حاج آقا بعد از اینکه ده هزار تومان به ما تخفیف داد به خودش اجازه داد که از من بپرسد چند تا بچه داریم. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. حاج آقا اول گفت که بی عرضه هستم و بعد سنم را پرسید. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. این بار حاج آقا گفت که خیلی بی عرضه هستم و تجویز کرد که همین امشب دست به کار بشویم و او هم دعا می کند که خدا یک دو قلو به ما بدهد. خدا می داند چرا با همان کتری مسی توی صورتش نکوبیدم. شاید چون آدم خیلی بی عرضه ای هستم. شاید هم به این دلیل که در اعماق وجودم می دانستم که بخشی از حرفهای حاج آقا بیانگر واقعیتی اقتصادی-اجتماعی است که من همیشه از آن فرار کرده ام.

children

حاج آقا هم مثل اکثریت (قریب به اتفاق) مردم کره زمین، داشتن بچه را شرط لازم خوشبختی زندگی می داند و نمی تواند درک کند که چطور یک آدم می تواند خودش را از لذتهایی که یک فرزند برای پدر و مادرش خلق می کند محروم نماید. در مقابل من و مادر بچه ها و تعداد بسیار معدودی آدم دیگر، نه تنها با حاج آقا و دیگران هم عقیده نیستیم، بلکه به نمودار فوق، هم باور داریم و هم به آن عمل کرده ایم.

این نمودار (بر پایه چندین مطالعه) نشان می دهد که میزان احساس خوشبختی و رضایت از زندگی زوج ها پس از بچه دار شدن به اندازه قابل ملاحظه ای کاهش می یاید. کاهش می یابد و کاهش می یابد تا زمانیکه آخرین بچه شرش را کم کند و سر خانه زندگی خودش برود. بعد دوباره افزایش می یابد. حالا سؤال اینست که اگر چنین است و اگر بچه دار شدن باعث کاهش احساس خوشبختی آدمها می شود، چرا میلیاردها آدم بچه دار می شوند، فرزند را شیرینی زندگی می دانند و لذت بخش ترین لحظاتشان را در رابطه با فرزندانشان توصیف می کنند؟

آقای دنیل گیلبرت در کتاب Stumbling on Happiness (این کتاب از معدود کتابهایی با واژه happiness در عنوانش است که ارزش چند بار خواندن را دارد) به کمک پدیده Super-replicators به این سؤال که چرا بعضی باورها (هرچند به ظاهر غیر منطقی) بیشتر از باورهای دیگر منتشر و توسط عده زیادی پذیرفته می شوند.

بیولوژی تکاملی نشان داده است که ژنهایی که مکانیزم انتقال خودشان را تبلیغ/تشویق می کنند، در بلند مدت در میان جمعیت زیادی دیده خواهند شد.

تصور کنید که تنها یک ژن، عامل توسعه شبکه عصبی پیچیده ای باشد که باعث می شود ارگاسم احساس خیلی خوبی به آدمها بدهد. با این فرض، آدمی که این ژن را دارد، ارگاسم را مثل … “ارگاسم” حس می کند و آدمی که این ژن را ندارد ارگاسم را مثل یک عطسه یا لرزشی شبیه آن حس می کند. حالا اگر 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را دارند و 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را ندارند، روی یک کره قابل زندگی رها کنید و چند میلیون سال بعد برگردید، چه می بینید؟ میلیونها یا میلیاردها آدمی که همگی ژن فوق را دارند. چرا؟ چون ژنی که باعث می شود ارگاسم در آدمها احساس خوبی ایجاد کند، آنها را تشویق به کاری می کند که منتقل کننده همان ژن است. دور تسلسل گریز ناپذیر را در اینجا مشاهده می کنید؟

داشتن آن ژن، کاری می کند که کاری کنید که به داشتن آن ژن منجر بشود.

به چنین ژنی super-replicator (ابر ناقل؟) می گویند.

البته فقط ژنهای خوب نیستند که می توانند super-replicator باشند، ژنهایی که عامل ابتلا به سرطان یا دیابت هستند نیز می توانند از چنین ویژگی برخوردار باشند. تصور کنید که همان ژنی که باعث می شود ارگاسم خوشایند به نطر برسد، عامل بوجود آمدن پوسیدگی دندان و آرتروز هم باشد. بعد از گذشت زمان طولانی، چنین ژنی هم در جمعیت زیادی دیده خواهد شد. به دلیل اینکه احتمال بچه دار شدن آدمهای مبتلا به آرتروز با دندانهای پوسیده که عاشق ارگاسم هستند، نسبت به کسانی که دندانها و مفاصل سالم دارند ولی از ارگاسم لذت نمی برند، خیلی خیلی بیشتر است.

آقای دنیل گیلبرت به کمک همین پدیده انتشار گسترده ایده ها و باورها را هم توضیح می دهد. یک ویژگی که باعث می شود یک باور منتشر بشود، صحت و دقت آنست. مثل روش پخت قورمه سبزی یا سریعترین راه رفتن به بازار از غرب تهران. باورهای درست، ما را توانمند می کنند. حالا سؤال اینست که پس چرا این همه باور غلط وجود دارد که به طور گسترده در طول تاریخ منتشر شده و توسط میلیاردها انسان برای قرنهای متمادی پذیرفته شده اند؟

ایده های بد هم مانند ژن های بد می توانند super-replicator باشند. آزمایش زیر این پدیده را نشان می دهد:

بازی ای را تصور کنید که در آن دو تیم – هر کدام با یک هزار عضو – به رقابت می پردازند. هر عضو یک تیم از طریق تلفن با هم تیمی هایش در ارتباط است.

هدف بازی به اشتراک گذاشتن هر چه بیشتر باورهای درست است. در پایان بازی، داور سوت می زند و به ازای هر باور درست که منتقل شده باشد یک امتیاز مثبت و به ازای هر باور غلط که  منتقل شده باشد یک امتیاز منفی به هر تیم می دهد. طبیعتا تیمی برنده است که بیشترین امتیاز را در پایان بازی کسب کرده باشد.

فرض کنید که یک تیم با نام پرفکت داریم که همه اعضای آن بدون خطا فقط باورهای درست را منتقل می کنند. و یک تیم با نام جایزالخطا که گه گداری باورهای غلط هم از زیر دستشان در می رود. این دو تیم در یک روز آفتابی با هم مسابقه می دهند.

قاعدتا انتظار می رود که تیم پرفکت ببرد، نه؟ خوب لزوما اینطور نیست.

تصور کنید که یکی از بازیکنهای تیم جایزالخطا خیلی اتفاقی این باور را که “صحبت کردن دائمی با تلفن در نهایت باعث خوشبختی و سعادت شما خواهد شد” به هم تیمی هایش منتقل کند. و تصور کنید هم تیمی های او به اندازه کافی ساده لوح باشند که این ایده را باور کنند و آنها هم به انتقال آن بپردازند. این یک باور غلط است و هر بار انتقال آن یک امتیاز منفی برای تیم جایزالخطا به همراه خواهد داشت. ولی همین باور باعث می شود که بیشتر با تلفن صحبت کنند و ایده های درست بیشتری را در اثر باور به این ایده به هم انتقال بدهند. در نتیجه ممکن است امتیاز کلی آنها از امتیاز تیم پرفکت بیشتر بشود. می توان نتیجه گرفت ایده هایی که انتشار خودشان را تشویق می کنند – درست یا غلط – شانس بیشتری برای انتشار دارند.

آقای دنیل گیلبرت معتقد است که بعضی از باورها یا خرد جمعی ما درباره سعادت و خوشبختی، مشکوک به شبیه بودن به باورهای غلط super-replicator هستند. باور ما درباره رابطه بچه داشتن با خوشبختی یکی از این باورهاست. رابطه پول با خوشبختی یکی دیگر از آنها.

روانشناسان و اقتصاددانان دهه هاست که رابطه بین ثروت و خوشبختی را مطالعه می کنند و حاصل این همه تحقیق به طور خلاصه اینست که ثروت – فراتر از تامین آب و غذا و سقف بالای سر یعنی مایحتاج اولیه – چیزی بیشتر از یک عدد یا مشتی کاغذ نیست. با این وجود اکثریت قریب به اتفاق آدمها حتی با داشتن خیلی بیشتر از مایحتاج اولیه، برای کسب ثروت بیشتر، کار و تلاش می کنند. در حقیقت جوامعی که در رفاه بیشتری هستند و ثروت بیشتری دارند، بیشتر کار و تلاش می کنند.

کار و تلاش بیشتر و تولید و مصرف بیشتر اگرچه باعث افزایش خوشبختی فرد نمی شود ولی به چرخیدن چرخ اقتصاد جامعه و پایدار شدن آن کمک می کند. جامعه پایدار نیز مانند یک شبکه به انتشار باورهای توهمی درباره ثروت و خوشبختی کمک می کند. نیازهای یک اقتصاد پویا و یک انسان خوشبخت لزوما یکی نیستند. جامعه تنها زمانی شکوفا می شود که افراد در آن تلاش کنند و از آنجاییکه افراد فقط برای خوشبختی خودشان تلاش می کنند، لازم و ضروری است که افراد باور داشته باشند که کار کردن زیاد و تولید کردن زیاد و مصرف کردن زیاد مسیری است مطمئن به سوی سعادت فردی.

john-lennon

 

حاج آقا در پایان سخنرانیش فرض کرد که ما به دلیل نگرانیهای اقتصادی بچه دار نشده ایم و خودش به فرض خودش پاسخ داد که: “کسی که یک بچه دارد به اندازه یک بچه تلاش می کند و کسی که پنج تا بچه دارد صبح که از خانه بیرون می رود به اندازه پنج تا بچه تلاش می کند.” البته من به حاج آقا نگفتم که من دقیقا با همین قسمت صبح از خانه بیرون رفتن و تلاش کردنش مشکل دارم.

باورهای حاج آقا، وضع ظاهری و نحوه غذا خوردنش اگرچه ممکن است کمی جای انتقاد داشته باشند، ولی شواهد و قرائن نشان می دهند که super-replicator هستند و همانطور که در نسلهای گذشته به وفور دیده شده اند در نسلهای آینده نیز کم نخواهند بود. درست مثل تخفیف گرفتن. وقتیکه چیزی می خریم، با این فرض که فروشنده تا جاییکه بتواند بیشترین قیمت را مطالبه می کند، سعی می کنیم تا جاییکه بتوانیم کمترین قیمت را بپردازیم. هم فروشنده و هم خریدار فرض می کنند که اگر پول بیشتری برایشان بماند اوضاع بهتری خواهند داشت. این باور ساده سنگ بنای رفتار اقتصادی ماست.

 

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

پریروز:

من و مادر بچه ها مشغول کاشتن گندم و جو در گلستان سعدی بودیم که یک گله بز و گوسفند از زمین و آسمان وارد زمین شدند. من از چوپانشان خواهش کردم که اگر مقدور است یک چند روزی از علف های زمین ما صرف نظر کند. چوپان مرد جوانی لاغر با صورتی تکیده بود که داشت با ولع به فیلتر سیگارش پک می زد. البته اثر چیزی مؤثرتر از سیگار در چشمهایش به خوبی مشهود بود. اثر خواهش من برای جلوگیری از بزهایش هم همینطور. چوپان در همان چند ثانیه گذرا انتقاداتی به روش کاشت ما داشت. من در همان چند ثانیه گذرا تمایل شدیدی به نابودی او و گله اش.

دیروز:

من و مادر بچه ها دیروز در هوای بسیار آلوده تهران به بازار رفتیم و در یک رستوران بسیار شلوغ ناهار خوردیم. من باقالی پلو با گردن گوسفند.

امروز:

برای تامین غذای یک اسب یا یک گاو یا دو سه تا گوسفند یا بز دو جریب (حدود 8000 متر مربع) مرتع درست و حسابی لازم است. درصورتیکه با کشت درست چنین زمینی می توان غذای پنجاه یا حتی صد نفر آدم را تامین کرد. جدی.

از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران ( والبته کلی کشور دیگر) که سفر کنید – چه در حاشیه شهرهای بزرگ و چه در میان پارکهای ملی و جنگلهای حفاظت شده – گله های بز و گوسفندی را می بینید که آزادانه می چرند. و در این چرا، هر گیاهی را یا می خورند یا زیر سمهایشان نابود می کنند. هر اقدامی را برای کاشت هر چیزی ابتر می کنند. و هر خاکی را آنقدر لگد می کنند و می کوبند و آخرین گیاهانش را می چرند که روزی خشک و بی حاصل شود.

گله های گوسفند را می توان به لشگر تاتار یا مغول یا صلیبیان تشبیه کرد که در شهر یا قریه ای مغلوب توی پس کوچه ها دنبال زن و غذا می گردند. آنچه که خوردنی است را می خورند، آنچه که بردنی است را می برند، آنچه که خوردنی و بردنی نیست را -خواسته یا ناخواسته – نابود می کنند. مثل خاک. مثل فرهنگ. مثل بذر. مثل امید و آرزو.

این پدیده بسیار پیچیده در یک زمینه و پس زمینه فرهنگی اقتصادی اجتماعی اتفاق می افتد. تقاضای نامحدود برای گوشت گران قیمت قورمه و کباب فقط یک گوشه از هزار گوشه آنست که آنرا از حمله ناخواسته لشگرهای مغول و تاتار متمایز می کند.

در هر صورت هدف این نوشته نه تحلیل موضوع چرای بی رویه است و نه من صلاحیت چنین کار سترگی را دارم. اگرچه این روزها به ندرت به چیزی به غیر از آن فکر می کنم.

فرض کنید یا بهتر است بگویم تصور کنید که قسمت سمت راست شکل فوق گله انبوهی از میلیونها گوسفند و بز است که یک نقطه کوچک خاک حاصلخیز و علف و درخت و گندم و جو را احاطه کرده اند. و تصور کنید که قسمت سمت چپ شکل (یانگ) سراسر خاک حاصلخیزی است که زیر سم گوسفندان تبدیل به بیابان نشده است. خاکی که دو جریبش غذای صد نفر را می دهد. و آن نقطه سیاه کوچک وسط آن همه سفیدی چند تا گوسفند یا بز یا یک گاو. چشمهایتان را ببندید و تصور کنید. (این یک کوئیز دیگر نیست.) خواهش می کنم اگر به فتوشاپ مسلط هستید چنین تصویری را بسازید و برای من بفرستید.

هدف این نوشته درک بهتر کسی است که هم از خوردن باقالی پلو با گردن گوسفند لذت می برد و هم – با شکم سیر- چرای بی رویه را انتقاد می کند. درک بهتر کسی که برای خریدن وسایل و لوازم خانه یا مزرعه ای در جایی خوش آب و هوا و در دل طبیعت، در دل شهری با هوای آلوده زندگی و سفر می کند. درک بهتر کسی که آزادی و اسارت، دیکتاتوری و دموکراسی، قهر و لطف و گوشت و سبزیجات را – بوالعجب – درون خودش دارد. اگر توانستید چنین دایره ای را تصور کنید، آن دایره من هستم. از آشنایی با شما خوشوقتم.

 

یک کوئیز دیگر

قبل از الف- فرض کنید که این کوئیز هم شباهت زیادی به کوئیز قبلی و هم تفاوت زیادی با آن دارد.

الف- فرض کنید که این شعر مولانا: “آب کم جو تشنگی آور بدست” همیشه برای شما الهام بخش بوده است.

ب- فرض کنید که با وجود الهام بخش بودن شعر فوق برای شما، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به جستجوی آب پرداخته اید.

ج- فرض کنید که تکرار عکس زیر در سه نوشته متوالی واقعا لازم بوده است.

 

د- فرض کنید که:

Knowing ignorance is strength.

Ignoring knowledge is sickness.

If one is sick of sickness, then one is not sick.

The sage is not sick because he is sick of sickness.

Therefore he is not sick.

~ Tao Te Ching

ه- فرض کنید جایی که جستجو به آخر می رسد کشف آغاز می شود.

و- فرض کنید که جستجوی جستجوی آب موجب بدست آوردن تشنگی است.

ز- فرض کنید که جستجوی بدست آوردن تشنگی فرقی با جستجوی آب ندارد.

ح- فرض کنید که فرض کردن قرار گرفتن در فضایی است که عاری از حال و هوای فضای متضادش نیست.

ط- فرض کنید که موارد د-ه-و-ز را خوب فرض نکرده اید. سعی کنید به کمک مورد ح آن موارد را خوب فرض کنید.

ی- فرض کنید که کوئیز بعدی می تواند به کمک شکل فوق و مفاهیم پرسیدن و پاسخ دادن طراحی بشود.

کوئیز بعدی

الف- فرض کنید که این نصیحت پدر سعدی که: “تو نیز اگر بخفتی به از آنکه در پوستین خلق افتی” برای شما بسیار الهام بخش بوده و هست.

ب- فرض کنید با وجود علاقه زیاد به این داستان الهام بخش از گلستان سعدی، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به انتقاد از پندار و گفتار و کردار دیگران پرداخته اید.

ج- فرض کنید زمانهایی اسم سرخپوستی شما “در پوستین خلق” بوده است.

د- فرض کنید بعضی وقتها – صرفا با یادآوری نصیحت پدر سعدی – اسم خود را به “خفته در بیرون پوستین خلق” تغییر داده اید.

ه- فرض کنید با مفهوم یین و یانگ تا حدودی ارتباط برقرار می کنید. (نیازی نیست به آن در حد کلید همه مشکلاتتان باور داشته باشید.)

و- فرض کنید انتقادهای شما را بتوان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

ز- فرض کنید که:

Keep your mouth shut,

Guard the senses,

And life is ever full.

Open your mouth,

Always be busy,

And life is beyond hope.

~Tao Te Ching

ح- فرض کنید هر چقدر هم که یین باشید بذر یانگ در شما وجود دارد. یا هر چقدر هم که یانگ باشید بذر یین در شما وجود دارد. ( این یکی را جدی جدی فرض کنید، قسمت اصلی کوئیز همین است.)

ط- فرض کنید که فرض کردن های شما را می توان داخل قسمت سفید شکل – حوالی نقطه سیاه کوچک – نقطه گذاری کرد.

ی- فرض کنید که فرض نکردن های شما را می توان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

 

 

تائوی علی سخاوتی – اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

سرخپوستان آمریکای شمالی معتقدند که اسم آدمها باید تغییر کند. آدمها بر اساس تجربیاتی که در مراحل مختلف زندگی کسب یا درکی که از دنیایشان پیدا می کنند، اسم تازه ای برای خودشان انتخاب می کنند. برای مثال: زن طوفان، آب زلال، به دنیا آمده در زمان زلزله، خداحافظی با گلهای بهاری و حمل کننده بذرها در یک سبد.

زمانیکه کسی به یک درک/شهود تازه ای (revelation) می رسد، اعضای قبیله را جمع می کند و در مراسم جشنی (دور آتش؟) اسم جدیدش را به همه اعلام می کند.

بعضیها مانند دریاچه در طول عمرشان فقط کمی تغییر می کنند و بنابراین به تعداد اسمهای کمی نیاز دارند. بعضی ها هم مثل یک رود بزرگ از سرچشمه تا رسیدن به دریا تحولات زیادی را تجربه می کنند. و قاعدتا به نامهای زیادی که بیانگر آن تحولات باشند هم نیاز دارند.

هر یک از این اسمها علاوه بر اینکه در زمان خودش به آدم هویت می دهد و می تواند ارتباط معناداری – مثلا بین “گوزن قوی” و “روباهی که گوزن را تعقیب می کند” -میان افراد یک جامعه برقرار کند، می تواند نقشه زندگی یک فرد را در کانتکست کلیت زندگی ترسیم کند. هر اسم به مثابه یک نقطه روی نقشه. یا یک milestone در مسیر.

این نقطه ها هستند که به خود آدم و به دیگران می گویند که از کجا آمده، یا کجاها بوده است.

یکی از این نقطه ها برای من زمانی بود که برای اولین بار لذت راه رفتن با یک کفش درست و حسابی را درک کردم. بعد از سالها -بیش از دو دهه از زندگیم – خریدن و پوشیدن کفشهایی که چند هفته اول باعث تاول پا می شدند و بعد هم تا زمانیکه آنها را می پوشیدی سایه سنگین ناراحتشان را توی پایت و روی روح و روانت حس می کردی.

حقش بود همان موقع جشن می گرفتم و دور آتش به همه اعلام می کردم که اسم من از آن به بعد، “راه رونده با کفش خارجی مارک دار” یا یک همچین چیزی است. لزومی نداشت اسم جدیدم را به یک جمله توصیفی محدود کنم. می توانستم برای اسم جدیدم چند پاراگراف بنویسم که همه زمانهایی را که مجبور بودم با پاهای تاول زده راه بروم، روایت کند. یا همه زمانهایی که مجبور بودم علاوه بر فکر کردن به تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم، به یک چیز دیگر هم تمرکز کنم. یا همه زمانهایی که به خاطر تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم ترجیح می دادم اصلا بیرون نروم.

حقش بود قبل از جشن فوق یک مراسم یادبود برای فرصتهایی که به دلیل کفش ناجور از دست داده بودم، برگزار می کردم. یک مراسم سوگواری ولی نه خیلی غمگین. چون حالا دیگر -با خریدن یک جفت کفش خارجی خوب و راحت – در حال پشت سر گذاشتن همه آن روزهای تاریک بودم. ظاهرا سرخپوستان آمریکای شمالی برای روزهای از دست رفته اسم انتخاب نمی کنند. ولی خوب اگر آدم بفهمدکه در گذشته اسم واقعیش چیز دیگری بوده است، چکار باید بکند؟

بهتر بود این دو مراسم را با هم ادغام می کردم. یک سوگواری مختصر ملودراماتیک قبل از یک جشن مفصل. ولی همه باید می فهمیدند که اسم من قبل از “راه رونده با کفش خارجی مارک دار”، “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت” بوده است. یا “چه پائیزهایی را که در پارک قدم نزدم.” یا “کفشهایم اجازه ندادند که چشمانم ببینند.” یا “کفشهایم مانع چشمهایم.”

قبل از هر دو این مراسم، جشن دیگری باید برگزار می کردم و به همه اعلام می کردم که از آن به بعد من را به اسمی صدا بزنند که دختری که به ابراز علاقه من به او، ابراز علاقه کرده بود، من را با آن اسم صدا می زد. اسمی که آن روزها بیشتر شبیه یک نام مستعار می نمود ولی الان که خوب فکر می کنم چیزی کم از یک نام جدید سرخپوستی نداشت. درک من از دنیای اطرافم در آن زمان، علاوه بر اسم انتخابی او، با اسمهایی مانند “بردم گوهر مقصود” یا “عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد” یا “کی ببینمت؟” هم قابل توصبف بود.

حالا دیگر زندگی من بیشتر شبیه یک رود پرتلاطم شده بود که روزی دو بار اسم عوض می کرد. برخلاف روزها و ماهها و سالهای قبل که علاوه بر اسم “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت”، نامهایی چون “مامان چرا منو بدنیا آوردی؟” یا “سربازی که دلیلی برای جنگیدن ندارد” یا DEZBA (به جنگ رفت، جنگی در کار نبود) یا “خداییش آمدنم بهر چه بود؟” یا “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست”، توصیف حال و هوا و درک و برداشتم از دنیای اطرافم بودند. این را هم بگویم که اسم “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم” بیشتر وقتها جزء گزینه های موجود بود ولی خوشبختانه هرگز انتخاب نشد.

“بردم گوهر مقصود” خیلی زود جایش را داد به “هولی شت، این دریا چه موج خون فشان دارد” یا “چرا جواب تلفنمو نمیدی؟”. البته نه برای همیشه. بعد از چند ساعت گفتگوی تلفنی و جبران مافات برای چیزهایی که نباید می گفتم یا نباید می کردم یا باید می گفتم یا باید می کردم، اسمم دوباره می شد “بردم گوهر مقصود”. البته فقط برای چند ساعت. یا چند روز. تا اسمم دوباره به چیزی مثل “what the fu** is wrong with me” تغییر کند.

این میزان از تغییر اسم و همچنین بازگشت به اسامی قبلی، در سنت سرخپوستان آمریکای شمالی دیده نمی شود. منطقی هم هست. اگر سرخپوستان می خواستند اینقدر اسم عوض کنند، دیگر فرصتی برای شکار یا مبارزه با سفیدپوستها پیدا نمی کردند.

هدف این نوشته ارائه یک اتوبیوگرافی از همه milestone های زندگیم نیست. همین چند تا milestone برای شرح اغراض نوشته یک من ماست چقدر کره می دهد کافی هستند. برای شرح اغراض پرهدفی یا بی هدفی هم همینطور.

 

پانوشت اول:

در فلسفه چینی آهنگ زندگی که در سراسر جهان هستی نواخته می شود، برایند فعالیت دو نیروی مکمل یعنی یین و یانگ است. وقتی که یین به اوج خودش می رسد به نفع یانگ فروکش می کند و بر عکس. نقطه های سفید و سیاه نشانه این هستند که هر نیرو بذر نیروی مقابل را درون خودش دارد و هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند وجود داشته باشند.

پانوشت دوم:

کوئیز بعدی مثل کوئیز قبلی بدون سؤال نخواهد بود بنابراین نوشته را چند بار و با دقت بخوانید.

نوشته مرتبط بعدی:

آن دختر هم واقعا من را دوست داشت و هم واقعا من را دوست نداشت

تائوی مرتبط:

The Tao that can be told is not the eternal Tao.

The name that can be named is not the eternal name.

The nameless is the beginning of heaven and Earth.

The named is the mother of the ten thousand things.


That which shrinks

Must first expand.

That which fails

must first be strong.

That which is cast down

must first be raised.

Before receiving

There must be giving.

~ Tao Te Ching

 

بنویس

سلام علی سخاوتی عزیز
من خیلی دوست دارم هرانچه در ذهنم میگذره و یا برایم اتفاق افتاده را بنویسم و تعریف کنم اما چه کنم که موقع نوشتن و حرف زدن مانند گنگ ها که حرفی دارند و نمیتوانند بیان کنند میشوم.

ممنون میشوم من را در این مورد راهنمایی کنی.


این نوشته یا این نوشته یا نوشته قبلی ممکن است راهنمای بهتری برای شما باشد. ولی آنها به اندازه کافی ساده و روان نیستند.

نوشته پیش رو قرار است یک راهنمای ساده و روان برای نوشتن باشد.

راهنمایی: این راهنمای ساده را ساده نگیرید. کوئیز بعدی مربوط به آن خواهد بود. البته برای سادگی بیشتر من جاهای مهم را برای شما علامت می گذارم.

قبل از هر چیز مطمئن شوید که شکمتان کار می کند. نوشتن با یبوست کار خیلی سختی است. صبح قبل از هر چیز یک لیوان آب بخورید.

فعلا تا همینجای این راهنما برای شما کافی است.

بعد از دو سه روز می توانید درباره آب خوردنتان یکی دو جمله بنویسید.

جملات خیلی ساده خبری.

مثل آن مرد با اسب آمد.

اگر نوشتید:

صبح ساعت 9 رفتم توی آشپزخانه و از توی کابینت بالای ظرفشویی یک لیوان بزرگ سفید را که یک طرفش یک گل قرمز برجسته دارد برداشتم و 3/4 از شیر آب پر کردم و قبل از اینکه بخورم خواهر کوچیکم آمد توی آشپزخانه ….

اشکالی ندارد. خودتان را سرزنش نکنید و چند روز دیگر به ناشتا آب خوردن ادامه بدهید.

من ناشتا آب می خورم.

من آب می خورم.

آب می خورم. آب صبح.

آب سحری.

سحراب.

من امروز ناشتا آب خوردم.

آب مایه حیات است.

آب مایع حیات است.

آب مایع مایه حیات است.

همه آدمها با این جمله ارتباط برقرار می کنند. و با آب خوردن. نوشتن جمله من یک لیوان آب خوردم نشان می دهد شما آدم هستید. چون هم آب می خورید و هم درباره آن می نویسید. مثل آب خوردن.

نوشتن مثل آب خوردن است. (این جمله را من نوشتم و شما فعلا قرار نیست از این گنده گوزیها بکنید. در تمام طول این راهنما انتظار شما از نوشتن، در پایین ترین سطح خودش نگه داشته خواهد شد.)

نوشتن مثل راه رفتن است. راه بروید. و با هر قدم یک کلمه به کلمه قبلی اضافه کنید. هر جمله هم بیشتر از 4 کلمه نباشد. مثل ریتم 4/4 یا 3/4 که به عنوان ساده ترین ریتمها به هنگام آموزش موسیقی به هنرجویان یاد می دهند.

یک دو سه یک دو سه

یک دو سه چهار یک دو سه چهار

یک دو سه چهار شاید شما را به یاد رژه آموزشی سربازی بیندازد. مهم نیست.

بابا نان داد.

 

شما همان آدمی هستید که ده یا بیست یا چهل سال قبل، این جمله را برای اولین بار توی دفترش نوشت. شما همان آدم هستید. تنها با این تفاوت که سالهای زیادی غذای بدمزه و بی خاصیت خورده اید و از آن مهمتر صبح ها یک لیوان ….

شما سه نقطه نگذارید. جمله را کامل بنویسید و در پایان نقطه بگذارید.

من سالهاست صبحها یک لیوان آب نخورده ام.

بابا آب خورد.

بابا یک لیوان آب داد.

سارا با لیوان آمد.

آن مرد صبح ها آب می خورد.

راه بروید. هر قدم یک کلمه. لزومی هم ندارد که بیش از حد به آب گیر بدهید. اگر چه آب خیلی مهم است. توی پارک قدم بزنید. به درختان نگاه کنید. درخت خیلی مهم است. آب با درخت یک رابطه مرغ و تخم مرغی دارد.

تا اینجا می توان گفت این راهنمای ساده کامل شده است. به عبارت دیگر اگر زندگی شما، چیزهایی که در ذهنتان می گذرد و اتفاقاتی که برای شما می افتد فراتر از آب و درخت است، معنیش اینست که زندگی پیچیده ای دارید و بهتر است آنرا ساده کنید.

آب بخورید، راه بروید و بنویسید. هر قدم یک کلمه. هر جمله چهار کلمه. حداکثر.

خزعبلاتی را که می نویسید توی شبکه های اجتماعی به اشتراک نگذارید. از بریده های کاغذ باطله برای نوشتن استفاده کنید که انتقاد محیط زیستی به شما نشود.

فراموش نکنید که نوشتن درباره چیزهایی که ذهن شما را درگیر می کند، ایده هایی که دارید یا تجربیات زندگیتان، هیچ ارزشی برای بشریت خلق نمی کند. مگر اینکه بتوانید آنها را ساده و بدون گیر و گور بیان کنید. مثل آب خوردن. مثل راه رفتن.

البته چیزی که ساده و بدون گیر و گور می توانید بیان کنید همان چیزی نیست که قبلا ذهن شما را درگیر می کرد و نمی توانستید آن را بیان کنید. وقتی هر روز صبح آب می خورید و راه می روید، فقط مهارت نوشتن و بیان کردن شما زیاد نمی شود. مهارت دیدن و شنیدن شما هم بیشتر می شود. آب کافی و غذای خوب از یک طرف، دفع راحت و خوشایند از طرف دیگر. بیشتر شبیه مرغ و تخم مرغ تا علت و معلول.

منظورم را متوجه می شوید؟

کجای منظورم را متوجه نمی شوید؟

بخشی از منظورم که ترجیح می دادم به طور تلویحی برداشت بشود این است که خیلی از چیزهایی که نمی توانید بیان کنید همان بهتر که هرگز بیان نشود. تاریخ مکتوب بشری پر است از خزعبلاتی که آدمها با زور زدن زیاد از ذهن خودشان به بیرون انتقال داده اند. با بواسیر آشنایی دارید؟

سؤال بپرسید.

از خودتان، نه از کس دیگری.

ادای سؤال پرسیدن در نیاورید. یعنی سؤالی که جوابش را می دانید نپرسید. سؤالهایی بپرسید که فکر می کنید اصلا جواب ندارند. یا می شود به جوابشان شک کرد.

چرا آن مرد آب نمی خورد؟

بهتر است از چرا استفاده نکنید.

چه کسی می داند چرا؟ هیچ کس نمی داند. شما از کجا می دانید هیچ کس نمی داند؟

بهتر نشد؟

کجا آب هست؟

چه کسی آب رودخانه را جابجا کرد؟

آب از کجا می آید؟

آب به کجا می رود؟

بهتر است از اعداد و ریاضی و چیزهایی که می توان اندازه گرفت در جملات خود استفاده نکنید.

راه بروید. آب بخورید. به دنیای اطراف با چشم یک بز نگاه کنید. بز که چیزی را اندازه نمی گیرد. اندازه گیری مانع نوشتن اشت. به هزار و یک دلیل.

خودتان و چیزهایی را که می نویسید – قبل از نوشتن – نقد نکنید. اجازه هضم بدهید. آدم غذایی را که می خورد همان لحظه پس نمی دهد. با دستگاه گوارش آشنایی دارید؟

کاغذهایی را که نوشته اید کنار هم بگذارید. البته اگر هنوز آنها را دور نریخته اید. این کار ساده ای نیست. بی خیال.

آب بخورید. راه بروید. دست بزنید. به چیزها دست بزنید. به پوست یک درخت. یا به موی سرتان. یا به پوستش اگر مو ندارید. توصیفهای رمانتیک لازم نیست. با دو سه کلمه چیزی را که دستتان حس می کند بنویسید. انگشتان شما بیش از حد صفحه گوشی موبایلتان را لمس کرده اند. بیخودی از اوضاع اجتماعی فرهنگی اقتصادی، وسط نوشته تان درج نکنید.

حس لامسه در نوشتن مهم است. مثل حس بویایی و حواس دیگر. مگر نمی خواهید درباره چیزهایی که برایتان اتفاق می افتند بنویسید؟

چه چیزهایی برایت اتفاق افتاد؟

آنچه بدیدی بگو

آنچه شنیدی بگو

بهتر است از اشعار معروف وسط نوشته هایتان استفاده نکنید.

آشپزی کنید. هیچ کس بهتر از آدمی که آشپزی می کند نمی تواند بنویسد. (به جز آدمی که آشپزی می کند ولی این راهنمای ساده و روان را نخوانده است.)

چی پختی؟

چه جوری پختی؟

همیشه می توان با این دو سؤال دو سه صفحه نوشت. حداقل.

با این سؤالها می توان نوشت.

عجب دستپختی!

ساده ترین و زیباترین جملات، جملات تحسینی هستند. با دو یا حتی یک کلمه می توان یک جمله زیبا نوشت.

تحسین و تعجب.

نیازی به فعل ندارد.

چه سالادی!

تعجب کنید.

آنقدر به آب خوردن و راه رفتن و لمس کردن و غذا پختن ادامه بدهید تا بالاخره از چیزی تعجب کنید. اینقدر ویدئوهای عجیب غریب توی شبکه های اجتماعی دیده اید که دیگر از هیچ چیز تعجب نمی کنید.

از چی تعجب کردی؟

مطمئن نیستم.

شک کنید.

درباره شکتان بنویسید. درباره شک نوشتن کار ساده ایست.

به چی شک کردی؟

به کجاش شک کردی؟

چرا شک کردی؟ به کسی مربوط نیست که چرا شک کردی.

نمی دونم آب خوردم یا نخوردم.

آب خوردم ولی انگار آب نخوردم.

می دونم آب نخوردم ولی حس می کنم آب خوردم.


پایان قسمت اول – سؤالهای کوئیز تا همینجا میاد.


 

با الهام از:

بنویس نامه نویس
حرف های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی
دیگه انگار چیزی نیست
بنویس ، نامه نویس
اگه عاشقانه نیست
حرف های بهتر بنویس
اگه خنده اش می گیره
گریه مو از سر بنویس
بنویس ، نامه نویس
بنویس ، خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
همه ی دوست داشتنم رو ، نقطه نقطه بنویس
بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذم کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیست ، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیست ، بنویس
بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
همه ی دلتنگی من که گفتنی نیست ، بنویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گفتم ننویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش ، نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس
نامه نویس ، راست بنویس ، نامه نویس…

 

از این آهنگ بسیار زیبا هم ممکن است یک سؤال در کوئیز بیاید. پس بهتر است آن را چند بار گوش کنید.

خروج از بازگشت به انتقاد

مادر بچه ها با کمپین رضا کیانیان در زمینه تشنه بودن ایران و اینکه باید برای تشنگی ایران گریه کرد کاملا موافق بود و دیروز بعد از اینکه عدد 1 را به شماره سامانه کمپین فوق پیامک کرد از من خواست همین کار را بکنم. به نظر من مقدار زیادی عوام فریبی هم در فرم و هم در محتوای پیام رضا کیانیان وجود داشت. اول از همه ربط دادن موضوع کربلا و اینکه کربلا سرزمین کم آبی نیست به کم آبی ایران و آخر هم درخواست برای ارسال عدد یک. من واقعا می خواستم بدانم اگر کسی می تواند برای یک دریاچه یا رودخانه در حال خشک شدن کاری بکند چرا باید برای جمع شدن چند میلیون یک از طریق پیامک صبر کند. مادر بچه ها معتقد بود اگر همه مثل من فکر می کردند هیچ کس هیچ کاری نمی کرد و هیچ مشکلی حل نمی شد. مثلا همین مشکل تخت جمشید که با همت مردم شیراز حل شد. (من هیچ ایده ای درباره این مشکل و حل شدنش نداشتم و ندارم.) من معتقد بودم اگر همه مثل من فکر می کردند این همه مشکل بوجود نمی آمد تا کسی بخواهد با کمپین پیامکی حلشان کند. مادر بچه ها تهدید کرد که وقتی خواب هستم عدد یک را از گوشی من پیامک کند. من تهدید کردم که اگر اینکار را بکند من یک گوسفند زنده توی آشپزخانه نگه داری خواهم کرد. انتقاد من به کمپین تشنگی رضا کیانیان همینجا تمام شد. بحث من و مادر بچه ها هم همینطور.
بحث دیروز درست قبل از ناهار و درست بعد از یک رانندگی طولانی از زرخشت به تهران اتفاق افتاد. یعنی زمانی که من هم گرسنه و هم خسته بودم. الان که نه گرسنه ام و نه خسته می بینم نظرم نسبت به کمپین رضا کیانیان عوض نشده و هنوز هم با او مخالفم ولی این مخالفت همراه با احساسات شدید نیست.
وارد کردن احساسات از جای دیگر به یک انتقاد مثل اینست که آدم در جای نامناسب – مثل پیاده رو – قضای حاجت کند. صورت خوشی ندارد. ضرورت تخلیه احساسات و آزادی بیان، شدت بخشیدن به انتقاد از چیزی را تحت تاثیر احساس خستگی یا گرسنگی یا ترس یا عصبانیت توجیه نمی کند.
به عبارت ساده تر: الف: بهتر است احساسات خود را در انتقاد از دیگران تخلیه نکنید. ب- اینکه شبکه های اجتماعی به شما اجازه می دهند نظرتان را بگویید معنیش این نیست که شما درست می گویید و بقیه اشتباه. ج- لذت بردن از حق به جانب بودن و طرف مقابل را در خطا انگاشتن مانند هر لذت دیگری عواقبی در بر دارد که آگاه بودن به آن عواقب می تواند از گریه های احتمالی شما در آینده پیشگیری کند.

recursion
recursion

لذت حق به جانب بودن نوع خاصی از لذت است که در آن پدیده بازگشت به خود یا recursion اتفاق می افتد. مثل زمانی که دو آینه را بطور موازی روبروی هم قرار می دهید و آینه ها بی نهایت بار تصاویر یکدیگر را منعکس می کنند. برخلاف لذت خودشیفتگی که یک طرف، شما هستید و طرف دیگر، آینه، در لذت حق به جانب بودن، یک طرف شما هستید که حق را به جانب خود می دانید و طرف دیگر کسی که حق را به جانب خودش. به این ترتیب حق مانند تصویر داخل دو آینه موازی بی نهایت بار بین دو طرف حق به جانب رفت و برگشت می کند.
اگر برنامه نویسی کرده باشید می دانید که یک تابع بازگشتی باید شرط خروج داشته باشد وگرنه باعث هنگ کردن کامپیوتر به علت وجود یک حلقه بی نهایت می شود. مثل تابع محاسبه فاکتوریل:

unsigned int factorial(unsigned int n) {

      if (n == 0) {

       return 1;

      } else {

            return n * factorial(n – 1);

          }

}

برای انتقاد هم می توان یک تابع بازگشتی به شکل زیر نوشت:

 

Unlearned perspective criticism(opinion O,person P) {

      If ( P is emotional or

            P is too serious or

            P is judgmental and labeling or

            P is not asking questions or

            P is not listening or

            P has no f***ing idea ) {

            return bullshit;

         } else {

             return criticism(another side of O,P);

            }

}

شرح تابع فوق به زبان فارسی:
{
اگر یکی از طرفین انتقاد احساساتی شده یا
قضیه را خیلی جدی گرفته باشد یا
قضاوت کند و برچسب بزند یا
سؤال نپرسد یا
گوش ندهد یا
درباره چیزی که از آن انتقاد می کند هیچ ایده ای نداشته باشد،
بهتر است یکی یا ترجیحا هر دو طرف انتقاد – قبل از اینکه احساسات فردی یا جمعی جریحه دار شود یا مناسبات اجتماعی آسیب ببیند – با نوعی از کرسی شعر به انتقاد خود خاتمه بدهند.
در غیر اینصورت طرفین می توانند به انتقاد از موضوع – از یک زاویه جدید – ادامه بدهند.
}
کرسی شعر – یک جک یا یک موضوع کاملا بی ربط – مانند یک سوپاپ اطمینان عمل می کند و بخار داغ ناشی از احساسات حق به جانب بودن و احمق یا دشمن پنداشتن دیگری را، خالی می کند. قبل از آنکه احساسات کسی جریجه دار بشود. یا اعتماد به نفسش. کرسی شعر مانند یک درپوش عمل می کند. قبل از آنکه بوی ناخوشایند لذتهای فردی، لذتهای جمعی را از بین ببرد. کرسی شعر مثل یک پرده عمل می کند. قبل از آنکه جهالت آدم به هنگام انتقادهای نابجا آشکار شود. کرسی شعر مانند منزلگاهی موقت است در بیابان بی انتهای عدم قطعیت مفاهیم انسان ساز مثل بد و خوب و زشت و زیبا. تا از شتر انتقاد پیاده شود و پاسی از شب زندگی را بدون برچسب زدن سپری کند.

پیچیدگیهای انعام دادن

الف- مگر حقوق نمی گیرد؟ اصلا چرا باید انعام داد؟

الف-الف– کارگران کارواش ظاهرا حقوق نمی گیرند. چرا به آنها حقوق نمی دهند؟ آیا این کار قانونی است؟ به جای اینکه به آسمان پائیزی نگاه کنید این سؤالها ممکن است ذهن شما را درگیر کنند.

الف-الف-الف– کسی ممکن است حقوق بگیرد و یک مشتری هم از سرویس طرف خوشش بیاید و بخواهد انعام بدهد.

ب- اگر تعداد مشتریانی که انعام می دهند زیاد بشوند، ممکن است انعام گرفتن برای سرویس دهنده یک امر عادی تلقی شده و مشتریانی را که نمی خواهند انعام بدهند برای انعام دادن تحت فشار قرار بدهد.

ب-ب- اگر تعداد مشتریانی که انعام می دهند زیاد بشوند، ممکن است انعام گرفتن برای سرویس دهنده یک امر عادی تلقی شده و با پایین آوردن کیفیت سرویسش از مشتریانی که قبلا می خواستند انعام بدهند و حالا دیگر تمایلی به این کار ندارند باز هم انعام بگیرد.

ج- چقدر باید انعام داد؟ درصدی از مبلغ کل سرویس؟ پول چایی؟ اینقدر که یارو – هر چقدر هم که کار کند – نتواند بیشتر از روزی 50 هزار تومان کاسب بشود؟

د- اگر ندانی چقدر باید انعام بدهی – در مثال کارواش – در حین شسته شدن ماشینت دائما باید به دست صاحبان ماشینهای قبلی نگاه کنی که ببینی چقدر انعام می دهند. معمولا این کار را یواشکی و با اسکناس لوله شده انجام می دهند و دیدن مبلغ تقریبا غیر ممکن است.

ه- اگر کم انعام بدهی ممکن است: الف- عذاب وجدان بگیری. ب- در هنگام پرداخت انعام، سرویس دهنده یا این موضوع را یادآوری و انعام بیشتری طلب کند یا نگاه بدی به آدم بکند که هر دو حالت معمولا کمی اضطراب اجتماعی بدنبال دارند.

و- اگر زیاد انعام بدهی ممکن است: الف- شروع به خود خوری کنی که این یارو از تو بیشتر درآمد دارد و چرا کسی به تو انعام نمی دهد و الخ. ب- آن مقدار از انعام برای سرویس دهنده عادی تلقی شود و از این به بعد کسانی که انعامشان تا به امروز کم نبود با مشکل کم انعام دادن (ه) مواجه بشوند. بنابراین:

و-و- کم انعام دادن شاید ناسپاسی از سرویس دهنده باشد ولی زیاد انعام دادم قطعا بی مسئولیتی اجتماعی است.

ز- سرویس دهنده برای اینکه انعام بیشتری بگیرد کارهایی غیر ضروری انجام می دهد که هم برای محیط زیست و هم برای زمان سرویس گیرنده ضرر دارند. در مثال کارواش دو بار به ماشین کف می زند یا سطوح داخلی را چند بار دستمال.

ح- سرویس دهنده ممکن است بر اساس حدس خود و از روی تجربیات قبلی، میزان سخاوت سرویس گیرنده را پیش بینی کند و کیفیت سرویسش را مطابق حدس خود تنظیم. این مشکل بسته به واکنش سرویس گیرنده می تواند با ترکیبی از مشکلات (و) و (ه) همراه گردد.

ط- اگر پول خرد همراه نداشته باشید و برای 3000 تومان انعام دادن یک اسکناس 5 هزار تومانی بدهید و دو هزار تومان باقی پولتان را طلب کنید، اگر چه کار شما یک تعامل اقتصادی منطقی محسوب می شود ولی به هزار و یک دلیل صورت خوشی ندارد. مخصوصا اگر سرویس دهنده بگوید پول خرد ندارد.

ط-ط- ممکن است به خاطر بسپارید که برای سرویسهای واجب الانعام مثل کارواش یا هتل پول خرد به همراه داشته باشید. اگر چه کار شما یک یادگیری منطقی از تعاملات اقتصادی گذشته محسوب می شود ولی به هزار و یک دلیل ممکن است در شما حس بدی ایجاد کند. مخصوصا اگر باز هم فراموش کنید که پول خرد به همراه داشته باشید.

ی- مشاغلی – مثل باربر هتل یا آبدارچی آژانس املاک – که صرفا از روی اتفاقی انعام دادن چند مشتری بوجود آمده اند و به جز انعام گرفتن ارزش دیگری خلق نمی کنند، صرفا با اتفاقی انعام ندادن چند مشتری از بین نمی روند.

کوئیز هفته دوم مهر

مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد را به اندازه کافی بخوانید و سپس به سؤالات زیر پاسخ دهید.

الف- یک من ماست چقدر کره می دهد؟

ب- به کجای تئوری آموزش شوپنهاور می توان انتقاد کرد؟

ج- مهمترین دلیل عدم وجود ارتباط مستقیم بین این نوشته و کامنتهای زیرش را چه می دانید؟

د- ده پیام که این مطلب منتقل می کند کدامند؟

ه- اگر از شما بخواهند که فقط یک پاراگراف نوشته فوق را نگه دارید و بقیه را حذف کنید کدام پاراگراف را نگه می دارید؟ اگر بخواهید یک پاراگراف را حذف کنید و بقیه را نگه دارید چطور؟

و- یک پاراگراف بنویسید که تکمیل کننده/جایگزین مناسبی برای مطلب فوق باشد.

ز- خواندن این مطلب چه ایده (ایده های) عمومی ممکن است در ذهن خواننده ایجاد کند؟

ح- ارتباط بین ایده های عمومی این مطلب با مشاهدات خود و همچنین ارتباط بین مشاهدات این مطلب با ایده های عمومی خود را لیست کنید و شرح دهید.

ط- جملات الهام بخش متن را شناسایی و به ترتیب الهام بخشی فهرست کنید؟

ی- با توجه به ایده های مطرح شده در متن ده هدف غائی برای آموزش برشمرید؟

پانوشت:

مدرسه وبلاگ علی سخاوتی با توجه به میزان استقبال شما از کوئیزها و امتحانات سال جاری، ممکن است در سال تحصیلی آینده تعدادی unlearner بپذیرد.