برنامه جانبی پادکست 822 – گل سرخی در زاده شدن

در این برنامه علی سخاوتی به همراه آرش طاهری، مرجان خسروی و مهراندخت پورتوسلی درباره این پرسش که بچه ها از پدرو مادرشان می پرسند: “چرا منو به دنیا آوردین؟” گفتگو می کنند.

چرا بدنیا آمدم؟

A Rose In Birth – Poem by S./J. Goldner

I’m a disgrace to the life

I lived as a girl—

she would be ashamed

to have me in the world.

But there’s no turning back;

it’s time to pay the price

for selfish pride

and evil vice.

Or pack up my things

and leave this great earth—

would you put in place

a rose in birth.

Cause thorns I’ve got

it’s the petals I lack;

beauty should unfold:

this is no unknown fact.

With this request I must be going—

please all take care,

boys and girls

handsome and fair.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 و همچنین پیشنهاد برنامه جانبی می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

کانال تلگرام پادکست 822

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

پادکست 822 #4 – نهم اسفند 1395

داستان سفر من به بندرعباس برای سخنرانی و دروغ تجربی در راه بازگشت

بندر عباس

انتشار برنامه های جدید پادکست 822، هم از طریق خبرنامه این وبلاگ و هم از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

تک فرهنگی

برو کار می‌کن، مگو چیست کار     که سرمایه جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت       به فرزندگان چون همی خواست خفت

که:  “میراث خود را بدارید دوست   که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست       پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید       همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ              بگیرید از آن گنج هر جا سراغ”

پدر مرد و پوران به امید گنج         به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود          هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم   ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان            چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

 

~ ملک الشعرا بهار

کار کشاورزی

یک داستان یک فرهنگ

دهقان دانا دم مرگ به فرزندان خود نصیحت می کند که چگونه گنج نهفته در میراث با ارزششان را پیدا کنند. آنها با تحمل رنج زیاد – با بیل و گاو آهن- همه جای زمین پدری را کندوکاو می کنند. شخم خوب و همراهی بخت در آن سال، رنج پسران دهقان را به گنج تبدیل می کند. از هر تخم هفتاد تخم بر می خیزد. شاعر قبل از سرودن داستان نتیجه گرفته است: برو کار می کن مگو چیست کار.

داستانها از جمله داستان فوق قوی و تاثیرگذار هستند. داستانها به ما کمک می کنند که گذشته خود را درک کنیم و آینده مان را بسازیم. یک داستان خوب پلی است بین ما و واقعیت جهانی که در آن زندگی می کنیم. داستانها خیلی ظریف و بی سر و صدا، بایدها و نبایدها و خوب و بد را برای مشخصی می کنند. داستانها به ما می گویند که چگونه رفتار کنیم و رفتار خود را با چه معیاری بسنجیم. داستانها خلاصه و مفید بیان می شوند، ما همه داستان را می پذیریم ولی بیشتر آن را نمی توانیم توضیح بدهیم. داستان و داستانگو تلویحا از ما می خواهند که وقت ارزشمندان را برای اندیشیدن به جزئیات و ظرایف باریکتر از موی داستان تلف نکنیم.

خانم F.S. Michaels  نویسنده کتاب Monoculture: How One Story Is Changing Everything به شرح پدیده تک فرهنگی می پردازد. تک فرهنگی یعنی اینکه در یک دوره تاریخی از حیات یک جامعه، غالب رفتار و گفتار و پندار اعضای آن جامعه بطور خودآگاه و ناخودآگاه تحت تاثیر یک داستان اصلی (master story) شکل می گیرد. این داستان در یک دوره، مذهب همراه با خرافه بوده است و در دوره ای دیگر، علم یا صنعت. مثل تک محصولی (monoculture) در کشاورزی که همه گونه ها را فدا می کند تا در زمینی پهناور فقط یک محصول را کشت کند، تک فرهنگی نیز با نادیده گرفتن یا از بین بردن سایر ارزشها، به حفظ و پرورش یک مجموعه محدود از ارزشها می پردازد.

نویسنده کتاب فوق معتقد است تک فرهنگ زمان ما اقتصاد است و نشانه های تک فرهنگ اقتصادی را به شرح زیر بر می شمرد:

الف- در این داستان شما یک فرد هستید. اگرچه در خانواده ای بدنیا آمده اید و در جامعه ای رشد یافته اید، ولی در داستان اقتصادی بطور اساسی شما جدای از دیگران وجود دارید. فردی مستقل از دیگران، با همه ارزشی که هم خود فرد برای استقلال خودش قائل است و هم دیگران برای استقلال او.

ب- داستان اقتصادی همچنین می گوید که شما منطقی هستید. منطقی نه به معنای فلسفی کلمه، بلکه به این معنا که به هنگام مواجهه با یک تصمیم با فرض آگاهی از هدف خود می توانید گزینه های موجود خود را لیست کنید و هزینه منفعت هر گزینه را برآورد کنید. در پایان هم با در نظر گرفتن گزینه ای که کمترین هزینه و بیشترین منفعت را دارد، بهینه ترین گزینه را انتخاب کنید. در داستان اقتصادی همیشه بهینه ترین انتخاب بهترین انتخاب است. همیشه کوتاهترین فاصله بین دو نقطه، خطی مستقیم بین آنهاست.

ج- داستان اقتصادی با این فرض که شما به دنبال منافع شخصی هستید ادامه پیدا می کند. دنبال کردن منافع شخصی لزوما به این معنا نیست که شما آدم خودخواه یا کلاهبرداری هستید. اولویت دادن به منافع شخصی یعنی اینکه هر بار که می خواهید تصمیمی بگیرید، حساب و کتاب می کنید که برای شما چی دارد یا چی ندارد.

د- داستان اقتصادی می گوید که رفتار شما بیانگر تلاش شما برای بدست آوردن چیزی است که می خواهید. این داستان فرض می کند که شما خودتان را می شناسید، می دانید که چه چیزی می خواهید و بعد از بدست آوردن آن چیز قادر خواهید بود که رضایت خود را از داشتن آن چیز بسنجید.

ه- در داستان اقتصادی شما باید مثل یک کارآفرین رفتار کنید. کارآفرین کسی است که با هدف خلق ارزش، منابع در دسترسش را جابجا می کند، بهره وری را بالا می برد، مشکلات را حل می کند و در نهایت سود ایجاد می کند یا به عبارت ساده تر، پول می سازد.

و- داستان اقتصادی در ادامه به شما می گوید که خواسته های شما نامحدود است. خواسته های دیگران هم همینطور. ولی منابع محدود.

ز- در داستان اقتصادی جهان تشکیل شده است از یک سری بازار. بازارهایی که پر است از فروشنده و خریدار. در این بازارها شما بعضی اوقات خریدار هستید، بعضی اوقات فروشنده. وقتی که فروشنده هستید می خواهید سود خود را به حداکثر برسانید. اگر برای متاع شما تقاضا زیاد باشد قیمت خود را بالا می برید. اگر هیچ کس آنرا نخرید قیمت را پایین می آورید. به عنوان فروشنده شما قیمت را تعیین نمی کنید، بلکه نیروی عرضه و تقاضای بازار است که تعیین کننده قیمت می باشد.

ح- وقتی که خریدار هستید برای پیدا کردن بهترین و ارزانترین گزینه موجود همه فروشنده ها را بررسی می کنید. به همین دلیل بین فروشنده ها برای فروختن به شما رقابت در می گیرد. فروشنده هرچه کارش را با بهره وری بیشتری انجام داده باشد، قیمت تمام شده اش پایین تر آمده و در نتیجه شانس فروختنش به شما بیشتر شده است.

ط- اگرچه داستان اقتصادی می گوید که شما در انتخاب خود برای ورود به و خروج از یک بازار آزاد هستید ولی در عمل به دلیل نداشتن پول کافی یا کنترل واردات یا به هزار و یک دلیل دیگر انتخابهای شما آنقدر که باید زیاد نیست. آزادی اقتصادی شما هم همینطور. داستان اقتصادی می گوید بهترین حالت برای شما زمانی اتفاق می فتد که بیشترین آزادی را داشته باشید و انتخابهای شما تا حد ممکن بیشینه باشد.

ی- وجود انتخاب به معنی وجود رقابت است و در داستان اقتصادی رقابت خوب است. برای کنترل قیمتها و برای بالا بردن کیفیت و برای خیلی چیزهای دیگر.

در داستان اقتصادی رقابت در سطح فردی هم اهمیت زیادی پیدا می کند. شما به عنوان یک فرد منطقی با منافع شخصی با جهان بازارهای مختلف از طریق رقابت با دیگران تعامل می کنید. شما با بقیه نیروی کار برای پیدا کردن کار رقابت می کنید. برای خرید چیزی با بقیه خریداران رقابت می کنید. برای فروختن چیزی با بقیه فروشنده ها رقابت می کنید. و الخ. در هر صورت بر سر منبعی رقابت می کنید که محدود است. به عبارت دیگر موجودی محدود منابع برای خواسته های نامحدود شما و دیگرانی که بر سر آنها رقابت می کنند کافی نیست.

ک- داستان اقتصادی می گوید که عملکرد شما در این رقابت با مقایسه خود و دیگران مشخص می شود. چه کسی جلوتر از شماست؟ چه کسی عقبتر؟ در این داستان هر چقدر جلوتر باشید بهتر است.

اقتصاد

به این ترتیب رابطه شما با دیگران تعریف می شود. رابطه ای گذرا و غیر شخصی که اساسش بر رقابت است. لازم نیست با کسی دوست بشوید یا از او خوشتان بیاید. این تنها رابطه ای است بین دو فرد مستقل منطقی با منافع شخصی که فراتر از معامله پیش رو تعهدی به هم نخواهند داشت.

بر اساس داستان اقتصادی هر چه اطلاعات شما درباره یک بازار و چیزی که می خواهید در آن بفروشید یا بخرید کاملتر باشد، تجربه بهتری در دنیای بازارها کسب خواهید کرد.

خلاصه داستان اینست که شما به عنوان یک فرد منطقی، مستقل و کارآفرین، برای بدست آوردن چیزهای نامحدودی که دوست دارید داشته باشید – در یک سیستم مبتنی بر عرضه تقاضا- با دیگران به رقابت می پردازید. در این رقابت هر چه از دیگران بیشتر پیشی بگیرید احساس بهتری خواهید داشت. برای اینکه در این رقابت موفق شوید تلاش می کنید تا جایی که بتوانید اطلاعات خود را از بازار کاملتر و کاملتر کنید.

 

مطلب مرتبط بعدی

چیست کار؟

پادکست 822 #3- 02-12-1395

علی سخاوتی درباره احساس در شعر، رکود و تورم احساسی و اقتصادی و کامنتهای شنوندگان حرف می زند.

رکود و تورم

انتشار برنامه های جدید پادکست 822، هم از طریق خبرنامه این وبلاگ و هم از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

پادکست 822 – در این برنامه علی سخاوتی درباره فرموفوبیا، گوسفند اشتراکی، کباب کردن دنبه و نایس تر شدن حرف می زند

فرموفوبیا

 

انتشار برنامه های جدید پادکست 822، هم از طریق خبرنامه این وبلاگ و هم از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

آغاز انتشار پادکست 822 – اولین برنامه: فرصتهای برابر، مراجعه به اداره مالیات و رانندگی روی برف

پادکست جدید من با نام 822 از این به بعد روز دوشنبه هر هفته منتشر خواهد شد.

پادکست 822

 

انتشار برنامه های جدید پادکست 822، هم از طریق خبرنامه این وبلاگ و هم از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

 

 

در اهمیت چیزهایی که به آنها اهمیت می دهیم

پیشَک یکی از گربه هایی است که در حوالی زرخشت زندگی می کنند. هفته پیش متوجه شدیم که پاهایش زخمی شده و لنگ می زند. پای راستش را نمی توانست زمین بگذارد. پنجه پاهایش ظاهر بدی داشتند. استخوان انگشتهایش بیرون زده بود. مثل اینکه لاستیک ماشین از روی پایش رد شده باشد یا شاید هم حیوانی می خواسته او را بگیرد و پیشَک موفق شده با دست و پا زدن فرار کند.

در هر صورت منظره رقت انگیزی بود و تصمیم گرفتیم که او را برای مداوا به تهران بیاوریم. این تصمیم به اتفاق آرا توسط مادرم، مادر بچه ها، دوستمان سپهر و من گرفته شد. سپهر عاشق گربه هاست و قبلا هم چند گربه داشته است و قبل از اینکه تصمیمی بگیریم عکس پای پیشَک را جهت مشاوره برای یک دامپزشک فرستاد. مادرم و مادر بچه ها هم اگرچه قبلا گربه نداشته اند ولی اصولا آدمهایی هستند که دلشان برای هر موجود نیازمندی می سوزد و تا جایی که بتوانند به دیگران کمک می کنند.

سؤال اینست که من چطور حاضر شدم قسمتی از مسئولیت نگهداری و مداوای پیشَک را بپذیرم؟ جواب ساده به این سؤال اینست که مجبور بودم. یعنی نمی توانستم پیشَک را در آن شرایط رها کنم. وگرنه من نه عاشق گربه ها هستم و نه حامی حیوانات. خیلی ها که من را می شناسند شاید حتی پیش خودشان فکر کنند که من به جز خودم به هیچ کس و هیچ چیز اهمیت نمی دهم. پارسال دو تا سگ گله یک گربه را که سعی داشت از دستشان فرار کند جلوی من کشتند. این حادثه خیلی سریع اتفاق افتاد ولی من هیچ کاری به جز تماشا نکردم. گویی که داشتم یک مستند حیات وحش را به صورت زنده تماشا می کردم. حتی ناراحت هم نشدم. از نظر من یک موجود توسط دشمن طبیعی خودش شکار شده بود و قانون ازلی ابدی جنگل جاری.

شاید برای پیشَک هم اتفاق مشابهی افتاده باشد. ولی پیشَک با گربه های دیگر یا حتی موجودات دیگر فرق دارد. پیشَک شخصا برای من مهم است. من او را از بدو تولدش که بهار امسال بود می شناسم. اسمش را من انتخاب کردم. مادرش یعنی عسل دو تا بچه بدنیا آورد که یکی از آنها به دلیل بازیگوشی و مخفی شدن توی محفظه موتور ماشین همسایه ما آقای گ، ناخواسته به شهر رفت و همانجا متواری شد. پیشَک که همبازی نداشت ساعتها به تنهایی و با گل و گیاه و حشرات باغچه ما بازی می کرد و باعث لذت و سرگرمی ما می شد. البته چند ماه بعد، عسل سه بچه دیگر به نامهای پولک، نمک و پفک بدنیا آورد که خیلی زود همبازیهای خیلی خوبی برای پیشک شدند. این چهار تا بچه گربه که بازی می کردند و مادرشان که زیر آفتاب لم می داد، به یکی از جاذبه های گردشگری زرخشت تبدیل شده بودند، همسایه ها برای تماشا می آمدند، درباره آنها حرف می زدیم و داستان غذا دادن به آنها زمانهایی که ما آنجا نبودیم، نقل می شد. خانم ر – همسایه دیگر ما – قبول کرده بود که آشغال مرغی را که ما از تهران برای گربه ها می بریم توی فریزرش نگهداری کند و روزی یک وعده به آنها بدهد. خانم ر تعداد زیادی مرغ دارد و برای اینکه غذا را فقط گربه ها بخورند، آن را با پلاستیک از روی دیوار توی حیاط ما پرت می کرد و آخر هفته ها ما باید چند تایی کیسه پلاستیکی پاره شده از دور و بر حیاط جمع می کردیم.

حدودا دو ماه پیش بود که وقتی به زرخشت رسیدیم – برخلاف همیشه که به محض رسیدن ما خانواده خوشبخت گربه ها به استقبال ما می آمدند – اثری از هیچ کدامشان نبود. عسل و پولک چند ساعت بعد پیدایشان شد و پفک عصر روز بعد. نمک را از آن روز به بعد هرگز ندیدیم. خانم ر به ما گفت که پای پیشَک زخمی شده و شبها توی انباری آنها می خوابد ولی ما آنروز پیدایش نکردیم. دفعه بعد که به زرخشت برگشتیم یعنی هفته قبل، اثری از پفک هم نبود. عسل هم دوباره باردار شده بود و – ظاهرا از روی غریزه – رفتار خصمانه ای با بچه هایش داشت. پولک و پیشَک بیش از قبل با هم صمیمی شده بودند و از یکدیگر جدا نمی شدند.

اینکه آدم باور داشته باشد طبیعت کار خودش را به درستی انجام می دهد و موجودات در یک چرخه غذایی می آیند و می روند، یک چیز است و اینکه پیشَک را با پای زخمی ببینی و بتوانی کاری نکنی یک چیز دیگر. اینکه باور داشته باشی دروغ گفتن کار بدی است، یک چیز است و اینکه برای حفظ منافع خودت یا کسانی که برایت اهمیت دارند دروغ نگویی، یک چیز دیگر.

ممکن است بگویید کسی که باور دارد دروغ گفتن کار بدی است ولی در شرایط خاصی دروغ می گوید، به اندازه کافی باور ندارد یا باورش واقعی نیست. یا باورش واقعی است و فقط دروغ مصلحتی گفته است. آقای هری فرانکفورت نویسنده کتاب The Importance of What We Care About معتقد است باور داشتن و اهمیت دادن، اساسا دو چیز متفاوت هستند.

باور داشتن به چیزی به ما کمک می کند که کارهایمان را ارزیابی کنیم. مثلا باورهای رایج “دروغ گفتن بد است” و “کمک به دیگران خوب است” را در نظر بگیرید. به کمک این باورها می توانیم در پایان روز اندازه بگیریم که چه میزان کار خوب – در یک نظام اخلاقی یا فرهنگی – یا کار بد انجام داده ایم. البته این اندازه گیری هم ممکن است با کلی خطا همراه باشد. مثلا ممکن است هنگام اندازه گیری – به خودمان – دروغ بگوییم که دروغ گفته ایم یا انواع و اقسام بلاهایی که سر دیگران آورده ایم را به حساب کمک به آنها بگذاریم. در هر صورت که چی؟

هر چقدر هم که به خوب یا بد، درست یا غلط بودن یک چیز – اعم از گفتار و پندار و کردار – باور داشته باشیم، باور ما لزوما تعیین کننده رفتاری که در یک موقعیت خاص از ما سر می زند نیست.

پس چه چیزی تعیین کننده است؟

آقای فرانکفورت حالت پیچیده کسی را که به چیزی اهمیت می دهد الزام اختیاری (volitional necessity) می نامد. یعنی فرد در موقعیتی قرار گرفته است که حس می کند مجبور است کاری را انجام بدهد. اگرچه در تئوری می تواند این اجبار را نپذیرد ولی او با جان و دل آن را می پذیرد. چون حتی تصور گزینه دیگری برایش ممکن نیست.

این اجبار سه ویژگی دارد:

الف- این واقعیت که فرد به چیزی اهمیت می دهد، واقعیتی مربوط به اراده اوست.

ب- اراده فرد در فرایند اهمیت دادن به چیزی، تحت کنترل ارادی او نخواهد بود.

ج- با وجود اینکه اراده او تحت کنترل ارادی خود او نیست، در عین حال واقعا اراده اوست.

ویژگی اساسی الزام اختیاری اینست که بدون اراده فرد به او تحمیل می شود. یعنی هم بدون اراده اوست و هم او بر آن اراده دارد. مثل عشق مادر به فرزند. مادر با اراده خودش تصمیم نگرفته که به فرزندش اهمیت بدهد و از او مراقبت کند و به او عشق بورزد، در عین حال مادر در همه این کارهایی که برای فرزندش انجام می دهد اراده و اختیار دارد.

این واقعیت که فردی با تسلیم شدن (ارادی) به نیرویی که تحت کنترل او نیست به رهایی می رسد، از سنتهای بسیار کهن مذهبی و اخلاقی بوده و هست.

این پدیده که فردی خود را – برخلاف آنچه که یک ناظر بی طرف بیرونی ممکن است مشاهده کند – در موقعیتی مجبور به انجام کاری حس می کند، از دیرباز در خدمت رهایی انسانها از شر گزینه های زیاد (انتخاب) بوده است. یا شاید هم رهایی از شر خودش.

چه چیزی بهتر از اینکه آدم مجبور به انجام کاری بشود که مطابق میلش است؟ چه چیزی بهتر از اینکه آدم در موقعیتی قرار بگیرد که مجبور به انتخاب ایده آلش بشود؟ درست مثل عاشق شدن که به اشکال مختلف در هنر همه فرهنگها توصیف شده است.

گرم از پیش برانی و به شوخی نروم

عفو فرمای که عجزست نه بی فرمانی

نه گزیرست مرا از تو نه امکان گریز

چاره صبرست که هم دردی و هم درمانی

بندگان را نبود جز غم آزادی و من

پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

~ سعدی

مشکل اینجاست که تصویر با شکوه و رمانتیکی که هنر از دیالکتیک زندان و رهایی – عشق – برای ما ترسیم می کند، به ما نمی گوید که چگونه عاشق بشویم. یا به عبارت دقیقتر چگونه خود را در آن زندان بیفکنیم. در دنیایی که هر آدمی برای هر کاری، ده ها و شاید هم صد ها گزینه متصور است، چگونه می توان یک راهنما برای رسیدن به “الزام اختیاری” ارائه داد؟

مشکل دیگر اینست که چیزی که به آن اهمیت می دهیم دارای یک سری خصوصیات عمومی نیست که بتوان آنها را ملاک قرار داد. به عبارت دیگر اهمیت دادن ما به چیزی یا کسی از ارزش ذاتی یا یک ویژگی خاص آن چیز نشات نمی گیرد، بلکه برعکس ارزش آن چیز در چشم ما ریشه در اهمت دادن ما به آن دارد. به عبارت ساده تر آن چیز برای ما ارزشمند شده است چون از یک جایی به بعد ما به آن چیز اهمیت داده ایم. در نتیجه تشخیص اینکه چه چیزی برای ما اهمیت دارد و ما به چه چیزی اهمیت می دهیم، قبل از آنکه به آن چیز عملا اهمیت داده باشیم، غیر ممکن است. به عبارت ساده تر ما قادر نیستیم تشخیص بدهیم که به چه چیزی باید اهمیت بدهیم یا به چه چیزی نباید اهمیت بدهیم.

ممکن است بگویید چیزهایی برای ما اهمیت دارند که در زندگی ما تاثیر داشته باشند یا تغییری ایجاد بکنند. خوب هر چیزی ممکن است تاثیری داشته باشد و تغییری ایجاد بکند. ممکن است بگویید چیزهایی برای اهمیت دارند که نتیجه تاثیر و تغییرشان برای ما اهمیت داشته باشد. منطقی است ولی به دور باطل می رسیم.

ما نه تنها نمی توانیم تشخیص بدهیم (یا انتخاب کنیم) که به چیزی باید اهمیت بدهیم بلکه نمی توانیم انتخاب کنیم که به چیزی که اهمیت می دهیم چقدر اهمیت بدهیم و برای چه مدتی. زمان و میزان اهمیت دادن ما به یک چیز تنها پس از فرایند اهمیت دادن قابل اندازه گیری است. همانگونه که سولون معتقد بود خوشبختی یک فرد تنها پس از مرگش قابل ارزیابی است.

من می توانم ادعا کنم که به نوشتن این وبلاگ یا به نوشتن به طور کلی اهمیت می دهم. هر چه باشد بیشتر از شش سال است که جسته گریخته نوشته ام.  زمانهایی هست که حس می کنم باید بنویسم و از این اجبار لذت می برم. زمانهایی هم هست که  دلم می خواهد کرکره وبلاگم را برای همیشه پایین بکشم. مواقعی هم هست که دستخوش احساسات متضادی می شوم. دیروز نوشتن این مطلب را نیمه کاره رها کردم و ده قسمت از فصل دوم سریال زن خوب را بی وقفه تماشا کردم. در پایان هر قسمت حس بدی داشتم که مجبور بودم قسمت بعدی را هم تماشا کنم. بعضی از روانشناسان می توانند این پدیده را که بعضی ها بعضی وقتها آرزوی مرگ عزیزترین نزدیکانشان را می کنند و بعدا بابت آرزویی که داشته اند شدیدا احساس گناه می کنند، به عنوان پدیده ای طبیعی و رایج توضیح بدهند.

مرز بین جوگیر شدن، هوا و هوس، خواستن و اهمیت دادن دقیقا کجاست؟ آقای فرانکفورت معتقد است که کسی که به چیزی اهمیت می دهد بلند مدت فکر می کند و می تواند آینده خودش را به آینده آن چیز یا آن فرد گره بزند. اوکی. ولی سؤال بعدی که مطرح می شود اینست که تعریف بلند مدت چیست و از چه زمانی به بعد کوتاه مدت تمام می شود و بلند مدت آغاز؟ آیا کسی که آینده خودش را برای یک ساعت به آینده فرد دیگری گره می زند دچار هوا و هوس شده است ولی کسی که آینده اش را به مدت ده سال به آینده فردی گره می زند به او اهمیت می دهد؟

دکتر معالج پیشَک یک ماه استراحت برای او تجویز کرده است. البته قرار است سر دو هفته او را معاینه کند تا مطمئن شود زخم محل قطع شدن استخوان انگشتهای پایش التیام یافته است. من پیشنهاد دادم که آخر این هفته پیشَک را به خانه اش برگردانیم. که طبیعتا همه با تصمیم من مخالفت کردند. اگر زخمش خوب نشده باشد و عفونت کند همه زحماتمان به هدر خواهد رفت. خدا می داند چرا تنها بعد از گذشت یک هفته، حالا زندگی طبیعی پیشَک – بدون دخالت دست بشر – برایم مهمتر از خوب شدن پایش شده است. شاید هم می خواهم از شر عوض کردن پانسمان پا یا خاک توالتش خلاص بشوم. واقعا نمی دانم.

شاید هم من ویژگی ای را ندارم که خانم داکورث نویسنده کتاب Grit، عامل بسیار مهم موفقیت انسانها می داند. این ویژگی به زبان ساده یعنی اینکه آدم بتواند در کاری صبر و استقامت به خرج بدهد و قبل از رسیدن به نتیجه وا ندهد. Grit با ادبیات آقای فرانکفورت شاید به این معنی است که آدم بتواند حاصل جمع الزام و اختیار را – زمانیکه حس می کند الزام قضا و قدری برایش کمرنگ شده – با افزایش میزان اختیار، ثابت نگه دارد. البته برای مدتی طولانی. آنقدر طولانی که زخم پای یک گربه التیام پیدا کند. یا زخم یک رابطه. آنقدر طولانی که بچه ای از آب و گل در بیاید. آنقدر طولانی که نوای ساز هنرمندی دلنشین بشود. یا شعر شاعری. یا مطلب وبلاگی.

مطلب مرتبط آینده

الزام اختیاری – اغراض ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

کارنامه اینجانب – در جستجوی کار

آگهی فرصت کار از خانه – فراتر از انتظار من – تا اینجا خوب پیش رفته و به همکاری اولیه با دو جوان خلاق و مشتاق و توانمند رسیده است. بیشتر از ده نفر کارنامه فرستادند و بیشتر کارنامه ها هم انصافا با شور و شوق و خلاقیت نوشته شده بودند. بعضی ها هم فقط نوشته بودند که شرایط ذکر شده را تقریبا دارند. خوب چه کسی شرایط را تقریبا ندارد؟

حال که ایده آگهی دعوت به همکاری رضایت بخش بوده است، به خودم گفتم شاید بد نباشد عکس آن، یعنی یک آگهی درخواست کار هم بنویسم. یعنی یک آگهی که نشان بدهد من بدنبال کار هستم. کاری که شما ممکن است بخواهید انجام آنرا به من بسپارید.

این آگهی هم مانند آگهی قبلی واقعی است و تنها برای ارزیابی افکار عمومی یا پر کردن یک مطلب وبلاگ نوشته نشده.

کارنامه اینجانب

الف- من سالهاست که در خانه ( یا به قول یکی از دوستانم دفترخانه یا همان home-office ) کار می کنم. بنابراین جویای کاری هستم که شامل کمی بیرون رفتن از خانه و تعاملات اجتماعی باشد.

ب- برای من – مهمتر از خود کار – مهم است که با چه کسانی کار می کنم و انتظار دارم برای شما هم مهم باشد.

ج- کاری می کنم که نتایج ملموس کوتاه مدت (روزانه/هفتگی) داشته باشد.

د- درآمد جاری مهم است. اگر ایده ای دارید که دوست دارید با چند نفر آنرا تست کنید – اگرچه قلبا شما را حمایت می کنم – من گزینه مناسبی برای شما نخواهم بود.

ه- من در یک زمینه بخصوص متخصص نیستم. آیا شما به دنبال کسی هستید که بتواند با ترکیب مهارتهای مختلف و با ترکیب دانستن و ندانستن کارتان را انجام بدهد؟

و- مهارتها: به چالش کشیدن وضع موجود. معماری با خاک. گفتگو به زبان فارسی و انگلیسی.

ز- ارزشها: حق جستجو و کشف برای همه.

ح- کیفیات: شوخ طبعی کنایه آمیز، poker-face.

ط- اشتیاق: مطالعه

ی- کنجکاوم که بدانم شما چکار میکنید و من چه کمکی می توانم به شما بکنم.

 

نگران نباش که نگران هستی

چند سال پیش یکی از دوستانم برایم تعریف می کرد که به توصیه دندانپزشکش هنگام خواب بین دندانهای بالا و پایینش یک محافظ پلاستیکی (گارد) قرار می دهد. درک این موضوع در آن زمان برایم خیلی سخت بود و فکرم را مشغول می کرد. چرا آدم باید آنقدر نگران باشد که خوب نتواند بخوابد و یا وقتی می خوابد از شدت نگرانی دندانهایش را به هم فشار بدهد؟

تا اینکه دو سال پیش برای چکاپ پیش دندانپزشک رفتم. دندانهایم سالم بودند و هیچ پوسیدگی یا جرمی نداشتند. ولی دکتر به من گفت که خیلی آنها را بهم فشار می دهم و بیشتر دندانهایم ساییده شده اند. این خبر برایم غیر منتظره و غیر قابل باور بود. برای من که ظاهرا به تایید همه اطرافیان هیچگونه نگرانی نداشتم. دندانپزشک قالبی از فک بالاییم ساخت و بعد از یک هفته من هم به جمع کسانی پیوستم که گارد دندان دارند و آنرا مثل مسواک با خودشان همه جا می برند. البته تا چند ماه نمی توانستم از آن استفاده کنم. نمی توانستم با یک جسم خارجی توی دهانم بخوابم. دفعه اول که آنرا توی دهانم گذاشتم می خواستم بالا بیاورم.

گارد دندان

چند ماه گذشت. یک روز متوجه شدم که گوشه یکی از دندانهای آسیابم شکسته است. دوباره به دندانپزشک مراجعه کردم. پرسید مگر از گاردم استفاده نمی کنم؟ گفتم نه. گفت بهتر است استفاده کنی. من هم از آن شب به بعد آن جسم پلاستیکی را موقع خواب بین دندانهایم می گذارم. به همین سادگی. و با تمام سختی و ناخوشایندی که بهمراه دارد.

بدون گفتن این داستان شاید باور نمی کردید که نگرانی من آنقدر مزمن است که حتی یک روز و یک شب هم رهایم نمی کند. البته نشانه های نگرانی من فقط به فشار دادن دندانهایم در خواب محدود نمی شوند. آخرین باری را که مثل یک بچه عمیق خوابیدم، یادم نیست. بیشتر شبها بین نیم ساعت تا سه چهار ساعت طول می کشد که خوابم ببرد. بعضی شبها هم اصلا نمی توانم بخوابم. بیشتر وقتها صبح که بیدار می شوم احساس می کنم اصلا نخوابیده ام.

کنجکاو شده اید که بدانید من نگران چی هستم؟ نگران همان چیزهایی که شما را نگران می کنند. چیزهایی که می توان به کمک هرم مازلو دسته بندیشان کرد. چیزهایی که دوست داری داشته باشی و بعد از اینکه داشتی، می خواهی مطمئن باشی که آنها را برای همیشه خواهی داشت و بعد از اینکه تا حدودی مطمئن یا متوهم شدی که یک مجموعه از چیزها را برای مدتی طولانی خواهی داشت، می خواهی در جمع کسانی باشی که اشتراک داشته ها و اطمینان ها و توهمها در بینشان باعث داشته ها و توهمها و اطمینانهای بیشتری بشود. بعد می خواهی در عین حال که به آن جمع تعلق داری، خیلی هم مثل بقیه نباشی و کاری کنی که دیگران ویژگیهای منحصر بفرد تو را ببینند و تحسین کنند. همه این چیزها بسته به هزار و یک فاکتور شناخته شده و شناخته نشده، می توانند از خیلی خیلی کم تا خیلی خیلی خیلی زیاد نگران کننده باشند. همه اینها چیزهایی هستند که می توان در بین خطوط پیامهای بازرگانی مشاهده کرد. چیزهایی که می توان در گفتگوهای روزمره از هر کسی که تصورش را بکنید شنید. چیزهایی که می توان در جایی از بدن حسشان کرد. بین دندانها، توی چشمان بی خواب، زیر پوست خشک، توی روده تحریک پذیر، در بی اشتهایی، در سوزش معده، در ناتوانی جنسی، در تپش قلب، در تنفس بریده بریده یا در تلاطم پاهایی که هنگام نشستن بی وقفه تکان می خورند.

به ما وعده داده شده است که با یافتن آن همسری که ما را بدون محدودیت درک می کند و بدون شرط به ما عشق  می ورزد و با جمع کردن آن میزان از سرمایه که در هر شرایط اقتصادی می تواند آینده ما و فرزندانمان را تامین کند و با رسیدن به آن درجه از اعتبار اجتماعی که وقتی وارد جمعی بشویم همه می دانند که چه کسی وارد شده است و با تحقق همه استعدادهای منحصر بفردمان در بالاترین نقطه هرم مازلو، دیگر نگران هیچ چیز نخواهیم بود.

این وعده درست مانند اینست که کسی ادعا کند که در زندگی جایی هست که یک نفر بعد از رسیدن به آن، دیگر به غذا خوردن، خوابیدن، ابزار ساختن یا فکر کردن نیاز نخواهد داشت. پذیرش این واقعیت که اجداد ما برای هزاران سال در دشتها از شیر و پلنگ فرار می کردند و در غارها هشیار می خوابیدند تا شکار نشوند و این واقعیت که میلیونها نفر از آنها در طول تاریخ بر اثر گرسنگی یا بیماری مرده اند (هنوز هم می میرند)، اگرچه نگرانی ما را از بین نمی برد ولی ممکن است به ما کمک کند که حداقل نگران نگران بودن نباشیم. و بدانیم که نگران بودن به معنای زنده بودن است، نه به معنای داشتن یک بیماری که باید درمان بشود.

جمله رایج “نگران نباش”، اگر نگوییم توصیه ای احمقانه یا ساده لوحانه، حداقل جمله ای ناقص است. با همه همدردی، همدلی و حسن نیتی که ممکن است نسبت به یک شخص و مشکلات و نگرانیهایش داشته باشیم، بهتر است به او نگوییم “نگران نباش.” یا حتی به خودمان.

بهتر است این جمله را به “نگران نباش که نگران هستی” تغییر بدهیم. یا بسته به موقعیت طرف مقابل، به جملاتی مانند “خوبه که نگران هستی.” یا “برات خوشحالم که بی دلیل نگران هستی.” یا “تو به یه سفر نیاز داری که توی نگرانیهات تنوع ایجاد بشه.” یا “نگرانی که همسرت ترکت کنه؟ چه جالب. دیگه چه خبر؟” یا “نگران چی نیستی؟… چطور؟” یا “نگران شدی نه؟ ایول.” یا “چند وقته که نگران نیستی، چیزی شده؟” و الخ.

نگران بودن به معنی نیاز داشتن به کمک نیست. شما نمی توانید کسی را از نگرانی دربیاورید. ولی با پذیرش این واقعیت که نگرانی بخشی از انسان بودن ماست، می توانید به او کمک کنید تا حداقل نگران نگران بودن نباشد. پذیرش این واقعیت مانند یک محافظ، بخشهایی از وجود ما را از بخشهایی دیگر محافظت می کند.