آغاز انتشار پادکست 822 – اولین برنامه: فرصتهای برابر، مراجعه به اداره مالیات و رانندگی روی برف

پادکست جدید من با نام 822 از این به بعد روز دوشنبه هر هفته منتشر خواهد شد.

پادکست 822

 

انتشار برنامه های جدید پادکست 822، هم از طریق خبرنامه این وبلاگ و هم از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

 

 

در اهمیت چیزهایی که به آنها اهمیت می دهیم

پیشَک یکی از گربه هایی است که در حوالی زرخشت زندگی می کنند. هفته پیش متوجه شدیم که پاهایش زخمی شده و لنگ می زند. پای راستش را نمی توانست زمین بگذارد. پنجه پاهایش ظاهر بدی داشتند. استخوان انگشتهایش بیرون زده بود. مثل اینکه لاستیک ماشین از روی پایش رد شده باشد یا شاید هم حیوانی می خواسته او را بگیرد و پیشَک موفق شده با دست و پا زدن فرار کند.

در هر صورت منظره رقت انگیزی بود و تصمیم گرفتیم که او را برای مداوا به تهران بیاوریم. این تصمیم به اتفاق آرا توسط مادرم، مادر بچه ها، دوستمان سپهر و من گرفته شد. سپهر عاشق گربه هاست و قبلا هم چند گربه داشته است و قبل از اینکه تصمیمی بگیریم عکس پای پیشَک را جهت مشاوره برای یک دامپزشک فرستاد. مادرم و مادر بچه ها هم اگرچه قبلا گربه نداشته اند ولی اصولا آدمهایی هستند که دلشان برای هر موجود نیازمندی می سوزد و تا جایی که بتوانند به دیگران کمک می کنند.

سؤال اینست که من چطور حاضر شدم قسمتی از مسئولیت نگهداری و مداوای پیشَک را بپذیرم؟ جواب ساده به این سؤال اینست که مجبور بودم. یعنی نمی توانستم پیشَک را در آن شرایط رها کنم. وگرنه من نه عاشق گربه ها هستم و نه حامی حیوانات. خیلی ها که من را می شناسند شاید حتی پیش خودشان فکر کنند که من به جز خودم به هیچ کس و هیچ چیز اهمیت نمی دهم. پارسال دو تا سگ گله یک گربه را که سعی داشت از دستشان فرار کند جلوی من کشتند. این حادثه خیلی سریع اتفاق افتاد ولی من هیچ کاری به جز تماشا نکردم. گویی که داشتم یک مستند حیات وحش را به صورت زنده تماشا می کردم. حتی ناراحت هم نشدم. از نظر من یک موجود توسط دشمن طبیعی خودش شکار شده بود و قانون ازلی ابدی جنگل جاری.

شاید برای پیشَک هم اتفاق مشابهی افتاده باشد. ولی پیشَک با گربه های دیگر یا حتی موجودات دیگر فرق دارد. پیشَک شخصا برای من مهم است. من او را از بدو تولدش که بهار امسال بود می شناسم. اسمش را من انتخاب کردم. مادرش یعنی عسل دو تا بچه بدنیا آورد که یکی از آنها به دلیل بازیگوشی و مخفی شدن توی محفظه موتور ماشین همسایه ما آقای گ، ناخواسته به شهر رفت و همانجا متواری شد. پیشَک که همبازی نداشت ساعتها به تنهایی و با گل و گیاه و حشرات باغچه ما بازی می کرد و باعث لذت و سرگرمی ما می شد. البته چند ماه بعد، عسل سه بچه دیگر به نامهای پولک، نمک و پفک بدنیا آورد که خیلی زود همبازیهای خیلی خوبی برای پیشک شدند. این چهار تا بچه گربه که بازی می کردند و مادرشان که زیر آفتاب لم می داد، به یکی از جاذبه های گردشگری زرخشت تبدیل شده بودند، همسایه ها برای تماشا می آمدند، درباره آنها حرف می زدیم و داستان غذا دادن به آنها زمانهایی که ما آنجا نبودیم، نقل می شد. خانم ر – همسایه دیگر ما – قبول کرده بود که آشغال مرغی را که ما از تهران برای گربه ها می بریم توی فریزرش نگهداری کند و روزی یک وعده به آنها بدهد. خانم ر تعداد زیادی مرغ دارد و برای اینکه غذا را فقط گربه ها بخورند، آن را با پلاستیک از روی دیوار توی حیاط ما پرت می کرد و آخر هفته ها ما باید چند تایی کیسه پلاستیکی پاره شده از دور و بر حیاط جمع می کردیم.

حدودا دو ماه پیش بود که وقتی به زرخشت رسیدیم – برخلاف همیشه که به محض رسیدن ما خانواده خوشبخت گربه ها به استقبال ما می آمدند – اثری از هیچ کدامشان نبود. عسل و پولک چند ساعت بعد پیدایشان شد و پفک عصر روز بعد. نمک را از آن روز به بعد هرگز ندیدیم. خانم ر به ما گفت که پای پیشَک زخمی شده و شبها توی انباری آنها می خوابد ولی ما آنروز پیدایش نکردیم. دفعه بعد که به زرخشت برگشتیم یعنی هفته قبل، اثری از پفک هم نبود. عسل هم دوباره باردار شده بود و – ظاهرا از روی غریزه – رفتار خصمانه ای با بچه هایش داشت. پولک و پیشَک بیش از قبل با هم صمیمی شده بودند و از یکدیگر جدا نمی شدند.

اینکه آدم باور داشته باشد طبیعت کار خودش را به درستی انجام می دهد و موجودات در یک چرخه غذایی می آیند و می روند، یک چیز است و اینکه پیشَک را با پای زخمی ببینی و بتوانی کاری نکنی یک چیز دیگر. اینکه باور داشته باشی دروغ گفتن کار بدی است، یک چیز است و اینکه برای حفظ منافع خودت یا کسانی که برایت اهمیت دارند دروغ نگویی، یک چیز دیگر.

ممکن است بگویید کسی که باور دارد دروغ گفتن کار بدی است ولی در شرایط خاصی دروغ می گوید، به اندازه کافی باور ندارد یا باورش واقعی نیست. یا باورش واقعی است و فقط دروغ مصلحتی گفته است. آقای هری فرانکفورت نویسنده کتاب The Importance of What We Care About معتقد است باور داشتن و اهمیت دادن، اساسا دو چیز متفاوت هستند.

باور داشتن به چیزی به ما کمک می کند که کارهایمان را ارزیابی کنیم. مثلا باورهای رایج “دروغ گفتن بد است” و “کمک به دیگران خوب است” را در نظر بگیرید. به کمک این باورها می توانیم در پایان روز اندازه بگیریم که چه میزان کار خوب – در یک نظام اخلاقی یا فرهنگی – یا کار بد انجام داده ایم. البته این اندازه گیری هم ممکن است با کلی خطا همراه باشد. مثلا ممکن است هنگام اندازه گیری – به خودمان – دروغ بگوییم که دروغ گفته ایم یا انواع و اقسام بلاهایی که سر دیگران آورده ایم را به حساب کمک به آنها بگذاریم. در هر صورت که چی؟

هر چقدر هم که به خوب یا بد، درست یا غلط بودن یک چیز – اعم از گفتار و پندار و کردار – باور داشته باشیم، باور ما لزوما تعیین کننده رفتاری که در یک موقعیت خاص از ما سر می زند نیست.

پس چه چیزی تعیین کننده است؟

آقای فرانکفورت حالت پیچیده کسی را که به چیزی اهمیت می دهد الزام اختیاری (volitional necessity) می نامد. یعنی فرد در موقعیتی قرار گرفته است که حس می کند مجبور است کاری را انجام بدهد. اگرچه در تئوری می تواند این اجبار را نپذیرد ولی او با جان و دل آن را می پذیرد. چون حتی تصور گزینه دیگری برایش ممکن نیست.

این اجبار سه ویژگی دارد:

الف- این واقعیت که فرد به چیزی اهمیت می دهد، واقعیتی مربوط به اراده اوست.

ب- اراده فرد در فرایند اهمیت دادن به چیزی، تحت کنترل ارادی او نخواهد بود.

ج- با وجود اینکه اراده او تحت کنترل ارادی خود او نیست، در عین حال واقعا اراده اوست.

ویژگی اساسی الزام اختیاری اینست که بدون اراده فرد به او تحمیل می شود. یعنی هم بدون اراده اوست و هم او بر آن اراده دارد. مثل عشق مادر به فرزند. مادر با اراده خودش تصمیم نگرفته که به فرزندش اهمیت بدهد و از او مراقبت کند و به او عشق بورزد، در عین حال مادر در همه این کارهایی که برای فرزندش انجام می دهد اراده و اختیار دارد.

این واقعیت که فردی با تسلیم شدن (ارادی) به نیرویی که تحت کنترل او نیست به رهایی می رسد، از سنتهای بسیار کهن مذهبی و اخلاقی بوده و هست.

این پدیده که فردی خود را – برخلاف آنچه که یک ناظر بی طرف بیرونی ممکن است مشاهده کند – در موقعیتی مجبور به انجام کاری حس می کند، از دیرباز در خدمت رهایی انسانها از شر گزینه های زیاد (انتخاب) بوده است. یا شاید هم رهایی از شر خودش.

چه چیزی بهتر از اینکه آدم مجبور به انجام کاری بشود که مطابق میلش است؟ چه چیزی بهتر از اینکه آدم در موقعیتی قرار بگیرد که مجبور به انتخاب ایده آلش بشود؟ درست مثل عاشق شدن که به اشکال مختلف در هنر همه فرهنگها توصیف شده است.

گرم از پیش برانی و به شوخی نروم

عفو فرمای که عجزست نه بی فرمانی

نه گزیرست مرا از تو نه امکان گریز

چاره صبرست که هم دردی و هم درمانی

بندگان را نبود جز غم آزادی و من

پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

~ سعدی

مشکل اینجاست که تصویر با شکوه و رمانتیکی که هنر از دیالکتیک زندان و رهایی – عشق – برای ما ترسیم می کند، به ما نمی گوید که چگونه عاشق بشویم. یا به عبارت دقیقتر چگونه خود را در آن زندان بیفکنیم. در دنیایی که هر آدمی برای هر کاری، ده ها و شاید هم صد ها گزینه متصور است، چگونه می توان یک راهنما برای رسیدن به “الزام اختیاری” ارائه داد؟

مشکل دیگر اینست که چیزی که به آن اهمیت می دهیم دارای یک سری خصوصیات عمومی نیست که بتوان آنها را ملاک قرار داد. به عبارت دیگر اهمیت دادن ما به چیزی یا کسی از ارزش ذاتی یا یک ویژگی خاص آن چیز نشات نمی گیرد، بلکه برعکس ارزش آن چیز در چشم ما ریشه در اهمت دادن ما به آن دارد. به عبارت ساده تر آن چیز برای ما ارزشمند شده است چون از یک جایی به بعد ما به آن چیز اهمیت داده ایم. در نتیجه تشخیص اینکه چه چیزی برای ما اهمیت دارد و ما به چه چیزی اهمیت می دهیم، قبل از آنکه به آن چیز عملا اهمیت داده باشیم، غیر ممکن است. به عبارت ساده تر ما قادر نیستیم تشخیص بدهیم که به چه چیزی باید اهمیت بدهیم یا به چه چیزی نباید اهمیت بدهیم.

ممکن است بگویید چیزهایی برای ما اهمیت دارند که در زندگی ما تاثیر داشته باشند یا تغییری ایجاد بکنند. خوب هر چیزی ممکن است تاثیری داشته باشد و تغییری ایجاد بکند. ممکن است بگویید چیزهایی برای اهمیت دارند که نتیجه تاثیر و تغییرشان برای ما اهمیت داشته باشد. منطقی است ولی به دور باطل می رسیم.

ما نه تنها نمی توانیم تشخیص بدهیم (یا انتخاب کنیم) که به چیزی باید اهمیت بدهیم بلکه نمی توانیم انتخاب کنیم که به چیزی که اهمیت می دهیم چقدر اهمیت بدهیم و برای چه مدتی. زمان و میزان اهمیت دادن ما به یک چیز تنها پس از فرایند اهمیت دادن قابل اندازه گیری است. همانگونه که سولون معتقد بود خوشبختی یک فرد تنها پس از مرگش قابل ارزیابی است.

من می توانم ادعا کنم که به نوشتن این وبلاگ یا به نوشتن به طور کلی اهمیت می دهم. هر چه باشد بیشتر از شش سال است که جسته گریخته نوشته ام.  زمانهایی هست که حس می کنم باید بنویسم و از این اجبار لذت می برم. زمانهایی هم هست که  دلم می خواهد کرکره وبلاگم را برای همیشه پایین بکشم. مواقعی هم هست که دستخوش احساسات متضادی می شوم. دیروز نوشتن این مطلب را نیمه کاره رها کردم و ده قسمت از فصل دوم سریال زن خوب را بی وقفه تماشا کردم. در پایان هر قسمت حس بدی داشتم که مجبور بودم قسمت بعدی را هم تماشا کنم. بعضی از روانشناسان می توانند این پدیده را که بعضی ها بعضی وقتها آرزوی مرگ عزیزترین نزدیکانشان را می کنند و بعدا بابت آرزویی که داشته اند شدیدا احساس گناه می کنند، به عنوان پدیده ای طبیعی و رایج توضیح بدهند.

مرز بین جوگیر شدن، هوا و هوس، خواستن و اهمیت دادن دقیقا کجاست؟ آقای فرانکفورت معتقد است که کسی که به چیزی اهمیت می دهد بلند مدت فکر می کند و می تواند آینده خودش را به آینده آن چیز یا آن فرد گره بزند. اوکی. ولی سؤال بعدی که مطرح می شود اینست که تعریف بلند مدت چیست و از چه زمانی به بعد کوتاه مدت تمام می شود و بلند مدت آغاز؟ آیا کسی که آینده خودش را برای یک ساعت به آینده فرد دیگری گره می زند دچار هوا و هوس شده است ولی کسی که آینده اش را به مدت ده سال به آینده فردی گره می زند به او اهمیت می دهد؟

دکتر معالج پیشَک یک ماه استراحت برای او تجویز کرده است. البته قرار است سر دو هفته او را معاینه کند تا مطمئن شود زخم محل قطع شدن استخوان انگشتهای پایش التیام یافته است. من پیشنهاد دادم که آخر این هفته پیشَک را به خانه اش برگردانیم. که طبیعتا همه با تصمیم من مخالفت کردند. اگر زخمش خوب نشده باشد و عفونت کند همه زحماتمان به هدر خواهد رفت. خدا می داند چرا تنها بعد از گذشت یک هفته، حالا زندگی طبیعی پیشَک – بدون دخالت دست بشر – برایم مهمتر از خوب شدن پایش شده است. شاید هم می خواهم از شر عوض کردن پانسمان پا یا خاک توالتش خلاص بشوم. واقعا نمی دانم.

شاید هم من ویژگی ای را ندارم که خانم داکورث نویسنده کتاب Grit، عامل بسیار مهم موفقیت انسانها می داند. این ویژگی به زبان ساده یعنی اینکه آدم بتواند در کاری صبر و استقامت به خرج بدهد و قبل از رسیدن به نتیجه وا ندهد. Grit با ادبیات آقای فرانکفورت شاید به این معنی است که آدم بتواند حاصل جمع الزام و اختیار را – زمانیکه حس می کند الزام قضا و قدری برایش کمرنگ شده – با افزایش میزان اختیار، ثابت نگه دارد. البته برای مدتی طولانی. آنقدر طولانی که زخم پای یک گربه التیام پیدا کند. یا زخم یک رابطه. آنقدر طولانی که بچه ای از آب و گل در بیاید. آنقدر طولانی که نوای ساز هنرمندی دلنشین بشود. یا شعر شاعری. یا مطلب وبلاگی.

مطلب مرتبط آینده

الزام اختیاری – اغراض ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

کارنامه اینجانب – در جستجوی کار

آگهی فرصت کار از خانه – فراتر از انتظار من – تا اینجا خوب پیش رفته و به همکاری اولیه با دو جوان خلاق و مشتاق و توانمند رسیده است. بیشتر از ده نفر کارنامه فرستادند و بیشتر کارنامه ها هم انصافا با شور و شوق و خلاقیت نوشته شده بودند. بعضی ها هم فقط نوشته بودند که شرایط ذکر شده را تقریبا دارند. خوب چه کسی شرایط را تقریبا ندارد؟

حال که ایده آگهی دعوت به همکاری رضایت بخش بوده است، به خودم گفتم شاید بد نباشد عکس آن، یعنی یک آگهی درخواست کار هم بنویسم. یعنی یک آگهی که نشان بدهد من بدنبال کار هستم. کاری که شما ممکن است بخواهید انجام آنرا به من بسپارید.

این آگهی هم مانند آگهی قبلی واقعی است و تنها برای ارزیابی افکار عمومی یا پر کردن یک مطلب وبلاگ نوشته نشده.

کارنامه اینجانب

الف- من سالهاست که در خانه ( یا به قول یکی از دوستانم دفترخانه یا همان home-office ) کار می کنم. بنابراین جویای کاری هستم که شامل کمی بیرون رفتن از خانه و تعاملات اجتماعی باشد.

ب- برای من – مهمتر از خود کار – مهم است که با چه کسانی کار می کنم و انتظار دارم برای شما هم مهم باشد.

ج- کاری می کنم که نتایج ملموس کوتاه مدت (روزانه/هفتگی) داشته باشد.

د- درآمد جاری مهم است. اگر ایده ای دارید که دوست دارید با چند نفر آنرا تست کنید – اگرچه قلبا شما را حمایت می کنم – من گزینه مناسبی برای شما نخواهم بود.

ه- من در یک زمینه بخصوص متخصص نیستم. آیا شما به دنبال کسی هستید که بتواند با ترکیب مهارتهای مختلف و با ترکیب دانستن و ندانستن کارتان را انجام بدهد؟

و- مهارتها: به چالش کشیدن وضع موجود. معماری با خاک. گفتگو به زبان فارسی و انگلیسی.

ز- ارزشها: حق جستجو و کشف برای همه.

ح- کیفیات: شوخ طبعی کنایه آمیز، poker-face.

ط- اشتیاق: مطالعه

ی- کنجکاوم که بدانم شما چکار میکنید و من چه کمکی می توانم به شما بکنم.

 

نگران نباش که نگران هستی

چند سال پیش یکی از دوستانم برایم تعریف می کرد که به توصیه دندانپزشکش هنگام خواب بین دندانهای بالا و پایینش یک محافظ پلاستیکی (گارد) قرار می دهد. درک این موضوع در آن زمان برایم خیلی سخت بود و فکرم را مشغول می کرد. چرا آدم باید آنقدر نگران باشد که خوب نتواند بخوابد و یا وقتی می خوابد از شدت نگرانی دندانهایش را به هم فشار بدهد؟

تا اینکه دو سال پیش برای چکاپ پیش دندانپزشک رفتم. دندانهایم سالم بودند و هیچ پوسیدگی یا جرمی نداشتند. ولی دکتر به من گفت که خیلی آنها را بهم فشار می دهم و بیشتر دندانهایم ساییده شده اند. این خبر برایم غیر منتظره و غیر قابل باور بود. برای من که ظاهرا به تایید همه اطرافیان هیچگونه نگرانی نداشتم. دندانپزشک قالبی از فک بالاییم ساخت و بعد از یک هفته من هم به جمع کسانی پیوستم که گارد دندان دارند و آنرا مثل مسواک با خودشان همه جا می برند. البته تا چند ماه نمی توانستم از آن استفاده کنم. نمی توانستم با یک جسم خارجی توی دهانم بخوابم. دفعه اول که آنرا توی دهانم گذاشتم می خواستم بالا بیاورم.

گارد دندان

چند ماه گذشت. یک روز متوجه شدم که گوشه یکی از دندانهای آسیابم شکسته است. دوباره به دندانپزشک مراجعه کردم. پرسید مگر از گاردم استفاده نمی کنم؟ گفتم نه. گفت بهتر است استفاده کنی. من هم از آن شب به بعد آن جسم پلاستیکی را موقع خواب بین دندانهایم می گذارم. به همین سادگی. و با تمام سختی و ناخوشایندی که بهمراه دارد.

بدون گفتن این داستان شاید باور نمی کردید که نگرانی من آنقدر مزمن است که حتی یک روز و یک شب هم رهایم نمی کند. البته نشانه های نگرانی من فقط به فشار دادن دندانهایم در خواب محدود نمی شوند. آخرین باری را که مثل یک بچه عمیق خوابیدم، یادم نیست. بیشتر شبها بین نیم ساعت تا سه چهار ساعت طول می کشد که خوابم ببرد. بعضی شبها هم اصلا نمی توانم بخوابم. بیشتر وقتها صبح که بیدار می شوم احساس می کنم اصلا نخوابیده ام.

کنجکاو شده اید که بدانید من نگران چی هستم؟ نگران همان چیزهایی که شما را نگران می کنند. چیزهایی که می توان به کمک هرم مازلو دسته بندیشان کرد. چیزهایی که دوست داری داشته باشی و بعد از اینکه داشتی، می خواهی مطمئن باشی که آنها را برای همیشه خواهی داشت و بعد از اینکه تا حدودی مطمئن یا متوهم شدی که یک مجموعه از چیزها را برای مدتی طولانی خواهی داشت، می خواهی در جمع کسانی باشی که اشتراک داشته ها و اطمینان ها و توهمها در بینشان باعث داشته ها و توهمها و اطمینانهای بیشتری بشود. بعد می خواهی در عین حال که به آن جمع تعلق داری، خیلی هم مثل بقیه نباشی و کاری کنی که دیگران ویژگیهای منحصر بفرد تو را ببینند و تحسین کنند. همه این چیزها بسته به هزار و یک فاکتور شناخته شده و شناخته نشده، می توانند از خیلی خیلی کم تا خیلی خیلی خیلی زیاد نگران کننده باشند. همه اینها چیزهایی هستند که می توان در بین خطوط پیامهای بازرگانی مشاهده کرد. چیزهایی که می توان در گفتگوهای روزمره از هر کسی که تصورش را بکنید شنید. چیزهایی که می توان در جایی از بدن حسشان کرد. بین دندانها، توی چشمان بی خواب، زیر پوست خشک، توی روده تحریک پذیر، در بی اشتهایی، در سوزش معده، در ناتوانی جنسی، در تپش قلب، در تنفس بریده بریده یا در تلاطم پاهایی که هنگام نشستن بی وقفه تکان می خورند.

به ما وعده داده شده است که با یافتن آن همسری که ما را بدون محدودیت درک می کند و بدون شرط به ما عشق  می ورزد و با جمع کردن آن میزان از سرمایه که در هر شرایط اقتصادی می تواند آینده ما و فرزندانمان را تامین کند و با رسیدن به آن درجه از اعتبار اجتماعی که وقتی وارد جمعی بشویم همه می دانند که چه کسی وارد شده است و با تحقق همه استعدادهای منحصر بفردمان در بالاترین نقطه هرم مازلو، دیگر نگران هیچ چیز نخواهیم بود.

این وعده درست مانند اینست که کسی ادعا کند که در زندگی جایی هست که یک نفر بعد از رسیدن به آن، دیگر به غذا خوردن، خوابیدن، ابزار ساختن یا فکر کردن نیاز نخواهد داشت. پذیرش این واقعیت که اجداد ما برای هزاران سال در دشتها از شیر و پلنگ فرار می کردند و در غارها هشیار می خوابیدند تا شکار نشوند و این واقعیت که میلیونها نفر از آنها در طول تاریخ بر اثر گرسنگی یا بیماری مرده اند (هنوز هم می میرند)، اگرچه نگرانی ما را از بین نمی برد ولی ممکن است به ما کمک کند که حداقل نگران نگران بودن نباشیم. و بدانیم که نگران بودن به معنای زنده بودن است، نه به معنای داشتن یک بیماری که باید درمان بشود.

جمله رایج “نگران نباش”، اگر نگوییم توصیه ای احمقانه یا ساده لوحانه، حداقل جمله ای ناقص است. با همه همدردی، همدلی و حسن نیتی که ممکن است نسبت به یک شخص و مشکلات و نگرانیهایش داشته باشیم، بهتر است به او نگوییم “نگران نباش.” یا حتی به خودمان.

بهتر است این جمله را به “نگران نباش که نگران هستی” تغییر بدهیم. یا بسته به موقعیت طرف مقابل، به جملاتی مانند “خوبه که نگران هستی.” یا “برات خوشحالم که بی دلیل نگران هستی.” یا “تو به یه سفر نیاز داری که توی نگرانیهات تنوع ایجاد بشه.” یا “نگرانی که همسرت ترکت کنه؟ چه جالب. دیگه چه خبر؟” یا “نگران چی نیستی؟… چطور؟” یا “نگران شدی نه؟ ایول.” یا “چند وقته که نگران نیستی، چیزی شده؟” و الخ.

نگران بودن به معنی نیاز داشتن به کمک نیست. شما نمی توانید کسی را از نگرانی دربیاورید. ولی با پذیرش این واقعیت که نگرانی بخشی از انسان بودن ماست، می توانید به او کمک کنید تا حداقل نگران نگران بودن نباشد. پذیرش این واقعیت مانند یک محافظ، بخشهایی از وجود ما را از بخشهایی دیگر محافظت می کند.

وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشی؟

من برای مدتی طولانی فقط یک سؤال داشتم:

چگونه می توانم توجه زیادی به خودم جلب کنم؟ البته این سؤال در دوره های مختلف اشکال متفاوتی پیدا می کرد. مثلا چطور می توانم خیلی پولدار بشوم. یا چطور می توانم هنرمند معروفی بشوم. یا چطور می توانم مخترع بزرگی بشوم.

گویی که همیشه داشتم به این موضوع انشا فکر می کردم: وقتی بزرگ (تر) شدی چگونه می خواهی توجه زیادی به خودت جلب کنی؟ و به جای اینکه دوصفحه انشا درباره آن بنویسم، به چسباندن یک جمله به موضوع انشا بسنده می کردم:

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با رتبه کنکور توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چکونه می خواهی با پولدار شدن توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با وبلاگ نویسی توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با ساخت یک خانه توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

والخ.

و بعد از چسباندن این دو جمله به هم و ساختن یک سؤال جدید که با سؤالهای قبلی فرق زیادی نداشت، کلی زمان و انرژی صرف می کردم که جوابش را پیدا کنم.

من هرگز نتوانستم توجه زیادی به خودم جلب کنم. شاید چون به اندازه کافی تلاش نکردم. شاید چون اصلا توجه زیادی وجود ندارد که من بتوانم آنرا به خودم جلب کنم. در هر صورت انشایی برای این موضوع ننوشتم. برای موضوع “وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟” هم همینطور.

وقتی بزرگ شدم دوست دارم چه کاره بشم؟

من دوست دارم وقتی بزرگ شدم کاشف بشوم.

کشف
کشف

 

دوست دارم بتوانم توجهم را به آدمهای جدید و چیزهای جدید جلب کنم. به چیزهایی که تا حالا به آنها توجه نکرده ام.

البته هنوز دوست دارم که توجه زیادی به خودم جلب کنم. ولی ظاهرا تعداد کسانی که قبل از من توی این صف ایستاده اند خیلی زیاد است. شاید اگر روزی کاشف خیلی خوبی بشوم، بتوانم توجه زیادی به خودم جلب کنم. WTF

دوست دارم آنقدر کاشف خوبی بشوم که بتوانم یک راهنمای ساده برای کاشف شدن بنویسم. راهنمایی که بتواند به آنهایی که نمی دانند یا می دانند که وقتی بزرگ شدند دوست دارند چه کاره بشوند کمک کند. شاید این راهنما بتواند به جلب شدن توجه زیادی به من کمک کند. WTF

راهنمای ساده برای کاشف شدن:

الف- سؤالهای خود را اساسا تغییر دهید. چسباندن یک جواب کوتاه به یک سؤال، آنرا تغییر نمی دهد. مثلا “چگونه می توانم لاغر بشوم” با “چگونه می توانم با رژیم گرفتن لاغر بشوم” هیچ فرقی ندارد.

ب- بیش از یک سؤال داشته باشید.

ج- هر سؤال را بیش از یک جا مطرح کنید.

د- به سؤالهای خود عشق نورزید. آنها را رها کنید. مخصوصا سؤالهایی را که به جواب منجر می شوند. تصور کنید که سؤالهای فعلی شما سرزمینی است که قصد دارید از آن مهاجرت کنید.

د-د- به جوابهای خود عشق نورزید. چه بخواهید و چه نخواهید آنها خیلی زود شما را ترک می کنند.

ه- وقتی به جواب می رسید، آنرا به سؤال تبدیل کنید. نوشتن یک آگهی استخدام روی وبلاگم جوابی بود برای این ُسؤال که “چگونه می توانم فردی مشتاق برای خلق محتوا پیدا کنم؟” تقاضای کارنامه از طرف متقاضیان ده ها سؤال جدید از زمان انتشار آگهی ایجاد کرده است. بعضی از این سؤالها را متقاضیان برای من فرستاده اند. بعضی از سؤالها را هم من برای آنها. هنوز جوابی در کار نیست.

و- در گفتگو با آدمهای دیگر، به سؤالهایشان گوش بدهید نه به جوابهایشان. بعد همان سؤالها را از خودشان بپرسید. اینجوری هم توجه شما به آنها جلب می شود و هم توجه آنها به شما.

ز- از دور و بر خودتان سؤال بپرسید. اگر از پدر و مادر خود سؤالی ندارید، چگونه می توانید از رئیس جمهور آمریکا سؤالی داشته باشید؟ نه جدی؟ اگر از امروز خود سؤالی ندارید، چگونه می توانید از “وقتی که بزرگ شدید” سؤالی داشته باشید؟ یا حتی برایش جوابی.

ز-ز- با توجه به آیتم قبلی، جواب “وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشی؟” می تواند F**K YOU باشد. البته بهتر است این جواب را هم به سؤال تبدیل کنید.

ح- با همه حواس و توجه خود سؤال بپرسید. تصور کنید که دریچه های زیادی دارید که آنها را به روی هر آنچه غیر از خودتان است باز می کنید. البته به انتخاب و اختیار. تصور کنید دریچه ها سؤالهای شما هستند و چیزهایی که به درون شما راه پیدا می کنند جوابهایی هستند که باید از یک دریچه دیگر به بیرون بروند و دوباره از طریق یک دریچه (سؤال) دیگر به درون بیایند.

ط- کشف کردن لزوما مثل کشف یک قاره یا یک باکتری ناشناخته نیست. پس کشف کردن چگونه است؟ رجوع شودبه آیتمهای قبلی.

ی- بیش از یک سؤال داشته باشید و هر سؤال را بیش از یک جا مطرح کنید. هر سؤال مثل یک سوراخ است و هر جایی که سؤالتان را مطرح می کنید یک دیوار. یک دیوار از زندانی که جلوی کاشف شدن شما را می گیرد. سؤالهایتان را فقط از گوگل نپرسید. یا فقط از آدمهای موفق. یا فقط از تلویزیون. یا فقط از یک کتاب.

شاید روزی برسد که دیوارهای دور و بر شما پر از سوراخهای ریز و درشت شده باشند. نیاز فطری شما به جلب توجه زیاد هم همینطور.

 

فرصت کار از خانه – خالق محتوا

اگر شما:

الف- سواد اطلاعاتی دارید.

ب- می توانید به راحتی به زبان انگلیسی بخوانید و به زبان فارسی بخوانید و بنویسید.

ج- ترجیح می دهید برای کار از خانه بیرون نروید. ترک خانه، رفت و آمد در ترافیک، دور هم بودن با همکاران در یک دفتر کار، شرکت در جلسات بیهوده و همچنین غیبت کردن و غر زدن پشت سر رئیس، یک نیاز فطری در شما نیست.

کار از خانه

د- یاد گرفته اید که یاد بگیرید.

ه- به خلق محتوا (content creation) و SEO علاقه مندید.

و- می توانید هم مدیر خود و هم کارمند خود باشید.

کار از خانه

ز- به مفاهیم حوزه سلامت – به خصوص روانشناسی – علاقه مندید. نیازی به مدرک کارشناسی ارشد در هیچ رشته ای وجود ندارد.

ح- communication را یکی از ارکان اساسی کار و زندگی می دانید.

ط- به جز موارد استثنایی، عذر و بهانه نمی آورید و ابراز شرمندگی نمی کنید.

ت- ترجیحا کمی با یک نرم افزار گرافیکی آشنایی دارید.

ت-ت- ترجیحا کمی با وردپرس آشنایی دارید.

ت-ت-ت- ترجیحا هر روز تمرین ایده پردازی می کنید. یا بطور کلی تمرین روزانه.

ی- آمادگی دارید تا موارد فوق را در یک دوره آزمایشی ارائه بدهید.

کار از خانه

لطفا کارنامه خود را برای من ایمیل کنید.

من خیلی بی عرضه هستم – اغراض اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

اگر اصراری به تخفیف گرفتن نداشتیم پول کتری مسی را خیلی زودتر داده بودیم و از مغازه حاج آقا بیرون آمده بودیم. ولی کارگر حاج آقا در این زمینه اختیاری نداشت و ما باید صبر می کردیم تا حاج آقا چند تا خانم را که به نظر می رسید هم سن خودش هستند ولی او مرتب آنها را دخترم صدا می کرد، راه بیندازد. مغازه خیلی کوچک بود و به راحتی می شد گوشه مغازه بر روی میزی کوچک، یک قابلمه کوچک قورمه سبزی و محتویاتش را که روی یک تکه روزنامه خالی شده بود دید. دمپاییهای آبی، قد کوتاه و شکم گنده حاج آقا و اصرار او به “دخترم” صدا کردن همه مشتریهای خانمش به همان اندازه قورمه سبزی روی روزنامه چندش آور می نمودند.

حاج آقا بعد از اینکه ده هزار تومان به ما تخفیف داد به خودش اجازه داد که از من بپرسد چند تا بچه داریم. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. حاج آقا اول گفت که بی عرضه هستم و بعد سنم را پرسید. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. این بار حاج آقا گفت که خیلی بی عرضه هستم و تجویز کرد که همین امشب دست به کار بشویم و او هم دعا می کند که خدا یک دو قلو به ما بدهد. خدا می داند چرا با همان کتری مسی توی صورتش نکوبیدم. شاید چون آدم خیلی بی عرضه ای هستم. شاید هم به این دلیل که در اعماق وجودم می دانستم که بخشی از حرفهای حاج آقا بیانگر واقعیتی اقتصادی-اجتماعی است که من همیشه از آن فرار کرده ام.

children

حاج آقا هم مثل اکثریت (قریب به اتفاق) مردم کره زمین، داشتن بچه را شرط لازم خوشبختی زندگی می داند و نمی تواند درک کند که چطور یک آدم می تواند خودش را از لذتهایی که یک فرزند برای پدر و مادرش خلق می کند محروم نماید. در مقابل من و مادر بچه ها و تعداد بسیار معدودی آدم دیگر، نه تنها با حاج آقا و دیگران هم عقیده نیستیم، بلکه به نمودار فوق، هم باور داریم و هم به آن عمل کرده ایم.

این نمودار (بر پایه چندین مطالعه) نشان می دهد که میزان احساس خوشبختی و رضایت از زندگی زوج ها پس از بچه دار شدن به اندازه قابل ملاحظه ای کاهش می یاید. کاهش می یابد و کاهش می یابد تا زمانیکه آخرین بچه شرش را کم کند و سر خانه زندگی خودش برود. بعد دوباره افزایش می یابد. حالا سؤال اینست که اگر چنین است و اگر بچه دار شدن باعث کاهش احساس خوشبختی آدمها می شود، چرا میلیاردها آدم بچه دار می شوند، فرزند را شیرینی زندگی می دانند و لذت بخش ترین لحظاتشان را در رابطه با فرزندانشان توصیف می کنند؟

آقای دنیل گیلبرت در کتاب Stumbling on Happiness (این کتاب از معدود کتابهایی با واژه happiness در عنوانش است که ارزش چند بار خواندن را دارد) به کمک پدیده Super-replicators به این سؤال که چرا بعضی باورها (هرچند به ظاهر غیر منطقی) بیشتر از باورهای دیگر منتشر و توسط عده زیادی پذیرفته می شوند.

بیولوژی تکاملی نشان داده است که ژنهایی که مکانیزم انتقال خودشان را تبلیغ/تشویق می کنند، در بلند مدت در میان جمعیت زیادی دیده خواهند شد.

تصور کنید که تنها یک ژن، عامل توسعه شبکه عصبی پیچیده ای باشد که باعث می شود ارگاسم احساس خیلی خوبی به آدمها بدهد. با این فرض، آدمی که این ژن را دارد، ارگاسم را مثل … “ارگاسم” حس می کند و آدمی که این ژن را ندارد ارگاسم را مثل یک عطسه یا لرزشی شبیه آن حس می کند. حالا اگر 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را دارند و 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را ندارند، روی یک کره قابل زندگی رها کنید و چند میلیون سال بعد برگردید، چه می بینید؟ میلیونها یا میلیاردها آدمی که همگی ژن فوق را دارند. چرا؟ چون ژنی که باعث می شود ارگاسم در آدمها احساس خوبی ایجاد کند، آنها را تشویق به کاری می کند که منتقل کننده همان ژن است. دور تسلسل گریز ناپذیر را در اینجا مشاهده می کنید؟

داشتن آن ژن، کاری می کند که کاری کنید که به داشتن آن ژن منجر بشود.

به چنین ژنی super-replicator (ابر ناقل؟) می گویند.

البته فقط ژنهای خوب نیستند که می توانند super-replicator باشند، ژنهایی که عامل ابتلا به سرطان یا دیابت هستند نیز می توانند از چنین ویژگی برخوردار باشند. تصور کنید که همان ژنی که باعث می شود ارگاسم خوشایند به نطر برسد، عامل بوجود آمدن پوسیدگی دندان و آرتروز هم باشد. بعد از گذشت زمان طولانی، چنین ژنی هم در جمعیت زیادی دیده خواهد شد. به دلیل اینکه احتمال بچه دار شدن آدمهای مبتلا به آرتروز با دندانهای پوسیده که عاشق ارگاسم هستند، نسبت به کسانی که دندانها و مفاصل سالم دارند ولی از ارگاسم لذت نمی برند، خیلی خیلی بیشتر است.

آقای دنیل گیلبرت به کمک همین پدیده انتشار گسترده ایده ها و باورها را هم توضیح می دهد. یک ویژگی که باعث می شود یک باور منتشر بشود، صحت و دقت آنست. مثل روش پخت قورمه سبزی یا سریعترین راه رفتن به بازار از غرب تهران. باورهای درست، ما را توانمند می کنند. حالا سؤال اینست که پس چرا این همه باور غلط وجود دارد که به طور گسترده در طول تاریخ منتشر شده و توسط میلیاردها انسان برای قرنهای متمادی پذیرفته شده اند؟

ایده های بد هم مانند ژن های بد می توانند super-replicator باشند. آزمایش زیر این پدیده را نشان می دهد:

بازی ای را تصور کنید که در آن دو تیم – هر کدام با یک هزار عضو – به رقابت می پردازند. هر عضو یک تیم از طریق تلفن با هم تیمی هایش در ارتباط است.

هدف بازی به اشتراک گذاشتن هر چه بیشتر باورهای درست است. در پایان بازی، داور سوت می زند و به ازای هر باور درست که منتقل شده باشد یک امتیاز مثبت و به ازای هر باور غلط که  منتقل شده باشد یک امتیاز منفی به هر تیم می دهد. طبیعتا تیمی برنده است که بیشترین امتیاز را در پایان بازی کسب کرده باشد.

فرض کنید که یک تیم با نام پرفکت داریم که همه اعضای آن بدون خطا فقط باورهای درست را منتقل می کنند. و یک تیم با نام جایزالخطا که گه گداری باورهای غلط هم از زیر دستشان در می رود. این دو تیم در یک روز آفتابی با هم مسابقه می دهند.

قاعدتا انتظار می رود که تیم پرفکت ببرد، نه؟ خوب لزوما اینطور نیست.

تصور کنید که یکی از بازیکنهای تیم جایزالخطا خیلی اتفاقی این باور را که “صحبت کردن دائمی با تلفن در نهایت باعث خوشبختی و سعادت شما خواهد شد” به هم تیمی هایش منتقل کند. و تصور کنید هم تیمی های او به اندازه کافی ساده لوح باشند که این ایده را باور کنند و آنها هم به انتقال آن بپردازند. این یک باور غلط است و هر بار انتقال آن یک امتیاز منفی برای تیم جایزالخطا به همراه خواهد داشت. ولی همین باور باعث می شود که بیشتر با تلفن صحبت کنند و ایده های درست بیشتری را در اثر باور به این ایده به هم انتقال بدهند. در نتیجه ممکن است امتیاز کلی آنها از امتیاز تیم پرفکت بیشتر بشود. می توان نتیجه گرفت ایده هایی که انتشار خودشان را تشویق می کنند – درست یا غلط – شانس بیشتری برای انتشار دارند.

آقای دنیل گیلبرت معتقد است که بعضی از باورها یا خرد جمعی ما درباره سعادت و خوشبختی، مشکوک به شبیه بودن به باورهای غلط super-replicator هستند. باور ما درباره رابطه بچه داشتن با خوشبختی یکی از این باورهاست. رابطه پول با خوشبختی یکی دیگر از آنها.

روانشناسان و اقتصاددانان دهه هاست که رابطه بین ثروت و خوشبختی را مطالعه می کنند و حاصل این همه تحقیق به طور خلاصه اینست که ثروت – فراتر از تامین آب و غذا و سقف بالای سر یعنی مایحتاج اولیه – چیزی بیشتر از یک عدد یا مشتی کاغذ نیست. با این وجود اکثریت قریب به اتفاق آدمها حتی با داشتن خیلی بیشتر از مایحتاج اولیه، برای کسب ثروت بیشتر، کار و تلاش می کنند. در حقیقت جوامعی که در رفاه بیشتری هستند و ثروت بیشتری دارند، بیشتر کار و تلاش می کنند.

کار و تلاش بیشتر و تولید و مصرف بیشتر اگرچه باعث افزایش خوشبختی فرد نمی شود ولی به چرخیدن چرخ اقتصاد جامعه و پایدار شدن آن کمک می کند. جامعه پایدار نیز مانند یک شبکه به انتشار باورهای توهمی درباره ثروت و خوشبختی کمک می کند. نیازهای یک اقتصاد پویا و یک انسان خوشبخت لزوما یکی نیستند. جامعه تنها زمانی شکوفا می شود که افراد در آن تلاش کنند و از آنجاییکه افراد فقط برای خوشبختی خودشان تلاش می کنند، لازم و ضروری است که افراد باور داشته باشند که کار کردن زیاد و تولید کردن زیاد و مصرف کردن زیاد مسیری است مطمئن به سوی سعادت فردی.

john-lennon

 

حاج آقا در پایان سخنرانیش فرض کرد که ما به دلیل نگرانیهای اقتصادی بچه دار نشده ایم و خودش به فرض خودش پاسخ داد که: “کسی که یک بچه دارد به اندازه یک بچه تلاش می کند و کسی که پنج تا بچه دارد صبح که از خانه بیرون می رود به اندازه پنج تا بچه تلاش می کند.” البته من به حاج آقا نگفتم که من دقیقا با همین قسمت صبح از خانه بیرون رفتن و تلاش کردنش مشکل دارم.

باورهای حاج آقا، وضع ظاهری و نحوه غذا خوردنش اگرچه ممکن است کمی جای انتقاد داشته باشند، ولی شواهد و قرائن نشان می دهند که super-replicator هستند و همانطور که در نسلهای گذشته به وفور دیده شده اند در نسلهای آینده نیز کم نخواهند بود. درست مثل تخفیف گرفتن. وقتیکه چیزی می خریم، با این فرض که فروشنده تا جاییکه بتواند بیشترین قیمت را مطالبه می کند، سعی می کنیم تا جاییکه بتوانیم کمترین قیمت را بپردازیم. هم فروشنده و هم خریدار فرض می کنند که اگر پول بیشتری برایشان بماند اوضاع بهتری خواهند داشت. این باور ساده سنگ بنای رفتار اقتصادی ماست.

 

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

پریروز:

من و مادر بچه ها مشغول کاشتن گندم و جو در گلستان سعدی بودیم که یک گله بز و گوسفند از زمین و آسمان وارد زمین شدند. من از چوپانشان خواهش کردم که اگر مقدور است یک چند روزی از علف های زمین ما صرف نظر کند. چوپان مرد جوانی لاغر با صورتی تکیده بود که داشت با ولع به فیلتر سیگارش پک می زد. البته اثر چیزی مؤثرتر از سیگار در چشمهایش به خوبی مشهود بود. اثر خواهش من برای جلوگیری از بزهایش هم همینطور. چوپان در همان چند ثانیه گذرا انتقاداتی به روش کاشت ما داشت. من در همان چند ثانیه گذرا تمایل شدیدی به نابودی او و گله اش.

دیروز:

من و مادر بچه ها دیروز در هوای بسیار آلوده تهران به بازار رفتیم و در یک رستوران بسیار شلوغ ناهار خوردیم. من باقالی پلو با گردن گوسفند.

امروز:

برای تامین غذای یک اسب یا یک گاو یا دو سه تا گوسفند یا بز دو جریب (حدود 8000 متر مربع) مرتع درست و حسابی لازم است. درصورتیکه با کشت درست چنین زمینی می توان غذای پنجاه یا حتی صد نفر آدم را تامین کرد. جدی.

از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران ( والبته کلی کشور دیگر) که سفر کنید – چه در حاشیه شهرهای بزرگ و چه در میان پارکهای ملی و جنگلهای حفاظت شده – گله های بز و گوسفندی را می بینید که آزادانه می چرند. و در این چرا، هر گیاهی را یا می خورند یا زیر سمهایشان نابود می کنند. هر اقدامی را برای کاشت هر چیزی ابتر می کنند. و هر خاکی را آنقدر لگد می کنند و می کوبند و آخرین گیاهانش را می چرند که روزی خشک و بی حاصل شود.

گله های گوسفند را می توان به لشگر تاتار یا مغول یا صلیبیان تشبیه کرد که در شهر یا قریه ای مغلوب توی پس کوچه ها دنبال زن و غذا می گردند. آنچه که خوردنی است را می خورند، آنچه که بردنی است را می برند، آنچه که خوردنی و بردنی نیست را -خواسته یا ناخواسته – نابود می کنند. مثل خاک. مثل فرهنگ. مثل بذر. مثل امید و آرزو.

این پدیده بسیار پیچیده در یک زمینه و پس زمینه فرهنگی اقتصادی اجتماعی اتفاق می افتد. تقاضای نامحدود برای گوشت گران قیمت قورمه و کباب فقط یک گوشه از هزار گوشه آنست که آنرا از حمله ناخواسته لشگرهای مغول و تاتار متمایز می کند.

در هر صورت هدف این نوشته نه تحلیل موضوع چرای بی رویه است و نه من صلاحیت چنین کار سترگی را دارم. اگرچه این روزها به ندرت به چیزی به غیر از آن فکر می کنم.

فرض کنید یا بهتر است بگویم تصور کنید که قسمت سمت راست شکل فوق گله انبوهی از میلیونها گوسفند و بز است که یک نقطه کوچک خاک حاصلخیز و علف و درخت و گندم و جو را احاطه کرده اند. و تصور کنید که قسمت سمت چپ شکل (یانگ) سراسر خاک حاصلخیزی است که زیر سم گوسفندان تبدیل به بیابان نشده است. خاکی که دو جریبش غذای صد نفر را می دهد. و آن نقطه سیاه کوچک وسط آن همه سفیدی چند تا گوسفند یا بز یا یک گاو. چشمهایتان را ببندید و تصور کنید. (این یک کوئیز دیگر نیست.) خواهش می کنم اگر به فتوشاپ مسلط هستید چنین تصویری را بسازید و برای من بفرستید.

هدف این نوشته درک بهتر کسی است که هم از خوردن باقالی پلو با گردن گوسفند لذت می برد و هم – با شکم سیر- چرای بی رویه را انتقاد می کند. درک بهتر کسی که برای خریدن وسایل و لوازم خانه یا مزرعه ای در جایی خوش آب و هوا و در دل طبیعت، در دل شهری با هوای آلوده زندگی و سفر می کند. درک بهتر کسی که آزادی و اسارت، دیکتاتوری و دموکراسی، قهر و لطف و گوشت و سبزیجات را – بوالعجب – درون خودش دارد. اگر توانستید چنین دایره ای را تصور کنید، آن دایره من هستم. از آشنایی با شما خوشوقتم.

 

یک کوئیز دیگر

قبل از الف- فرض کنید که این کوئیز هم شباهت زیادی به کوئیز قبلی و هم تفاوت زیادی با آن دارد.

الف- فرض کنید که این شعر مولانا: “آب کم جو تشنگی آور بدست” همیشه برای شما الهام بخش بوده است.

ب- فرض کنید که با وجود الهام بخش بودن شعر فوق برای شما، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به جستجوی آب پرداخته اید.

ج- فرض کنید که تکرار عکس زیر در سه نوشته متوالی واقعا لازم بوده است.

 

د- فرض کنید که:

Knowing ignorance is strength.

Ignoring knowledge is sickness.

If one is sick of sickness, then one is not sick.

The sage is not sick because he is sick of sickness.

Therefore he is not sick.

~ Tao Te Ching

ه- فرض کنید جایی که جستجو به آخر می رسد کشف آغاز می شود.

و- فرض کنید که جستجوی جستجوی آب موجب بدست آوردن تشنگی است.

ز- فرض کنید که جستجوی بدست آوردن تشنگی فرقی با جستجوی آب ندارد.

ح- فرض کنید که فرض کردن قرار گرفتن در فضایی است که عاری از حال و هوای فضای متضادش نیست.

ط- فرض کنید که موارد د-ه-و-ز را خوب فرض نکرده اید. سعی کنید به کمک مورد ح آن موارد را خوب فرض کنید.

ی- فرض کنید که کوئیز بعدی می تواند به کمک شکل فوق و مفاهیم پرسیدن و پاسخ دادن طراحی بشود.