بایگانی برچسب: s

دوازده چیز درباره طلاق که هیچ وکیلی به تو نمی گوید

1- همسرت را نکش. ممکن است باورش سخت باشد ولی در میان دعواها و تنش های شدید حین طلاق، تمایل به از بین بردن فیزیکی طرف مقابل، یکی از احساساتی است که گریبان آدم را می گیرد. اکس من در آخرین دعوایی که داشتیم به من گفت که می خواهد کاری کند که من او را بکشم تا بقیه عمرم را توی زندان باشم تا مادرم به خاطر این موضوع از غصه دق کند.

سطح بسیار بالای خشونت، سوء استفاده از کلام، تخریب شخصیت و بی رحمی در جنگهای روانی حین طلاق، یک واقعیت است. مهارت کنترل کردن خود از اولین مهارتهایی است که به آن نیاز داری. خشونت فیزیکی در هیچ شکلی و به هیچ اندازه ای جایز نیست.

2- از شبکه های اجتماعی تا جای ممکن پرهیز کن. اکس من از چند تا عکسهایی که من روی اینستاگرام پست کرده بودم علیه من توی دادگاه استفاده کرد.

3- طلاق دست تنها امکان پذیر نیست. یا حداقل خیلی خیلی دشوار خواهد بود. در این مسیر علاوه بر وکیل خوب به مشاور روانشناس و کوچ و دوست و حمایت خانواده نیاز خواهی داشت.

4- تو یک بازنده نیستی. طلاق به این معنی نیست که تو آدم به درد نخوری هستی و تا آخر عمر تنها خواهی ماند. حتی اگر این جملات را همسرت صد هزار بار به تو یادآوری کرده باشد. تو اولین و آخرین نفری نیستی که می خواهد به یک رابطه خاتمه بدهد. اضافه کردن احساس شرم و گناه به فرایند طلاق فقط آنرا سخت تر می کند.

5- با خودت مهربان باش. فرایند طلاق انرژی زیادی از تو خواهد گرفت. نباید از خودت انتظار داشته باشی که در همه زمینه ها در بهترین حالت خودت باشی. سخت نگیر. استراحت کن. غذای خوب بخور و به خودت برس.

6- صبور باش. عجله کردن در طلاق هیچ کمکی نمی کند.

7- تا می توانی یاد بگیر. حتی اگر بتوانی یک وکیل خوب پیدا کنی باز از دانستن قوانین و ظرایف فرایند طلاق بی نیاز نخواهی شد. هیچ کس به اندازه خودت دلش به حال تو نمی سوزد. همه چیز درباره طلاق را باید بیاموزی.

8- تا جایی که می توانی اجازه نده کار به جنگ بکشد. طلاق غیر توافقی امری استثنایی، بسیار پر هزینه و بسیار زمانبر است. در عین حال توافق بدون جنگ هم امری نادر است. اگر بتوانی با گفتگو و در صلح به توافق برسی دستاورد بزرگی خواهی داشت. البته مواردی هم هست که یکی از طرفین حرف حساب را نمی پذیرد و به چیزی کمتر از جنگ و خونریزی و نابودی رضایت نمی دهد.

اگر همسرت اختلال روانی جدی دارد، وظیفه توست که همه چیز درباره آن اختلال را یاد بگیری.

9- از چیزهای با ارزشت محافظت کن. بعضی چیزها را شاید نتوان با پول جایگزین کرد. مثل یک یادگاری از مادرت یا اسناد دست نویس. در دعوای ناعادلانه طلاق احتمال از بین رفتن یا گم شدن هر چیزی وجود دارد.

10- در فرایند طلاق اتفاقهای زیادی خواهد افتاد. برقراری عدالت قطعا یکی از آنها نخواهد بود. عدالت در طلاق دو نفر که سالها به اشکال مختلف در یک رابطه سرمایه گذاری کرده اند، حتی قابل تعریف نیست چه رسد به اینکه قابل پیاده سازی باشد.

11- طلاق یک مرحله از زندگی توست که آنرا به آهستگی و با درد و هزینه بسیار پشت سر خواهی گذاشت. نباید اجازه بدهی طلاق، تو و زندگیت را تعریف کند و همه عمرت را در بر بگیرد.

رها کردن

12- رها کن. از خاطره های گذشته گرفته تا چیزهایی که قبلا داشتی و در طلاق از دست دادی. رها کردن یعنی بتوانی اجازه بدهی چیزی ( یا کسی) که زمانی به تو نزدیک بود از تو دور بشود. تنها خودت می توانی این فاصله را اندازه بگیری. و تنها خودت می توانی از این دور شدن لذت ببری و قدرش را بدانی.

 

هجده نشانه رشد به خارج از رابطه

اگر دو  نفر در یک رابطه با هم (نه لزوما مثل هم یا به اندازه هم) رشد نکنند، یکی یا هر دو آنها از رابطه خارج می شوند. رابطه ای که زمانی خوب بود و کار می کرد حالا به این دلیل اصلی که هر دو نفر دیگر در یک فضا (از نظر رشد فردی) حضور ندارند، با مشکلات زیادی روبروست. موارد زیر می توانند نشانه های رشد یکی از طرفین رابطه و در نتیجه خروج او از رابطه باشد:

1- رابطه شما مثل موتور یخچال دائما خاموش و روشن می شود.

2- علایق مشترک ندارید.

3- فیلت یاد هندوستان می کند. یاد روابط قبلی.

4- چیزهای کوچک توی اعصابت می رود.

5- زندگی مجردی با حال تر به نظر می رسد.

6- از حرف زدن درباره آینده لذت نمی برید.

7- از آن شعله یا از آن جرقه دیگر خبری نیست.

8- دیگر تمایلی به گفتن “دوستت دارم” نداری.

کوچینگ طلاق

9- یکدیگر را به چالش نمی کشید.

10- زمانهای طولانی بحث و جدل می کنید.

11- به تنهایی برنامه ریزی می کنی.

12- او باعث خجالتت می شود.

13- از بودن با هم لذت نمی برید.

14- آینده ای با هم متصور نیستید.

15- زمانهای زیادی ناراضی هستی.

16- خبر گرفتن از هم از روی انجام وظیفه است.

17- حس می کنی درکت نمی کند.

18- در رابطه حس خفگی می کنی.

ده ایده برای کسانی که از جدایی می ترسند

الف- بیشتر از آنکه فکرش را بکنی – همین الان هم – تنها هستی. تنها شدن بطور رسمی، تنها به این معنی است که چیزی را که مدتها واقعیت زندگیت را ساخته است بپذیری. و این اولین قدم است برای خاتمه دادن به انزوایی که مثل خوره روحت را می خورد.

ب- تا وقتی که در عمل یک دوره تنهایی را تحمل نکنی، تنهایی عاطفی که در حال حاضر حس می کنی، به آخر نمی رسد. حس غریب تنها سر سفره نشستن، در مقایسه با وحشت ویرانگر درک نشدن توسط طرف مقابل برای صد هزارمین بار، هیچ نیست. کسی که تحت هیچ شرایطی متوجه نمی شود، نسبت به یک صندلی خالی، توهینی است بس بزرگتر به وجود تو.

ج- اینکه هیچ همسری کامل نیست و اینکه هر ماه عسلی روزی پایان می یابد، توجیه بسیار بدی برای دفاع از تصمیمت برای ماندن در یک رابطه ناسالم است. خودت می دانی که چقدر انرژی صرف این دفاع می کنی. هیچ همسری کامل نیست. همانطور که هیچ فیلم سینمایی یا غذای بی عیب و نقص وجود ندارد. خوب که چی؟ چه دلیل منطقی برای تمام نکردن یک بشقاب غذا باید به اطرافیان ارائه داد؟ یا برای ترک سینما وسط یک فیلم؟

بعضی چیزها (برای ما) بهترند بعضی چیزها بدتر. این واقعیت ساده ای است که درک آن به هیچ وجه کار آسانی نیست.

د- همانطور که گریه صد شرف دارد به لبخند زورکی، تنها بودن با تکلیف روشن هم خیلی خیلی بهتر است از به ظاهر با کسی و در خفا جدا بودن.

ه- چیزی که در پس زمینه و به طور ناخودآگاه مانع ما می شود حس شرم است: به اندازه کافی به خود باور نداریم و برای خود ارزش قائل نیستیم و خودمان را سزاوار یک رابطه بهتر نمی دانیم. ناتوانی ما در جدایی نشانه ای از تنفر از خود است.

و- جمله زیر را کامل کنید: ” اگر هیچ مانعی (مثل دشواری توضیح به خانواده، پیدا کردن جایی برای زندگی، از دست دادن دوستان مشترک، دغدغه معاش و …) وجود نداشت، دوست داشتم ….”

زندگی و لحظه های ارزشمندش می گذرند. و به تو در بستر مرگ به خاطر بردباری، فداکاری و تحمل بی نهایت فلاکت و بدبختی، هیچ نشان افتخاری اعطا نخواهد شد.

ز- تحمل و پشت سر گذاشتن رنج تنهایی بسیار راحت تر از تاب آوردن رنج یک رابطه بد است. در مقایسه با آنهمه دعوا، سوء تفاهم، تلخی و سردی، تنها بودن وضعیتی است که اصلا جای نگرانی ندارد. تنها چیزی که آدم باید از آن وحشت داشته باشد، تصویر یک زندگی است خالی از رابطه با کسی که نسبت به او احترام و عشق حس می کنی.

ح- به طور ناخودآگاه گمان می کنی که تنهاییت بعد از این رابطه شبیه تنهاییت قبل از آن خواهد بود. درحالیکه تجربه ات در این رابطه نگاه و درکت را از تنها بودن برای همیشه تغییر داده است. بدون اینکه خودت بدانی – در سکوت – یک دوره جامع شفقت، قدردانی و رضایت از تنهایی را گذرانده ای.

ط- رویارویی با ترس از تنها ماندن، تضمین دستیابی به یک عشق معنادار است. آدمهایی که حس می کنند هیچ انتخابی ندارند، انتخابهای بد می کنند.

ی- رابطه خوب برای تو رابطه ای نیست که در آن مشکل وجود ندارد، نا امید یا عصبانی نمی شوی و رفتار نامناسبی نمی کنی. رابطه ایست که در آن –برخلاف الان – هرگز بین ماندن و رفتن در شک و دو دلی نیستی. بعضی وقتها ناراحت خواهی بود ولی در عمق وجودت می دانی که جدایی چیزی نیست که به آن نیاز داری. هرگز به خواندن یا بهره گیری از چنین مطلبی تمایل نخواهی داشت.

 

بر اساس تجربه شخصی و با الهام از این مطلب

کوچینگ طلاق چگونه  به شما در فرایند جدایی کمک می کند؟

 

پانزده کتاب که در سفر طلاق شما را همراهی می کنند

1- Eat, Pray, Love BY Elizabeth Gilbert

2- Too Good to Leave Too Bad to Stay By Mira Kirshenbaum

3- When Things Fall Apart By Pema Chodron

4- Tiny Beautiful Things By Cheryl Strayed

5- Yes Please By Amy Poehler

6- The Body Keeps the Score By Bessel van der Kolk

7- Letting Go By David R. Hawkins

8- The Power of Now By Eckhart Tolle

9- Stop Walking on Eggshells By Paul Mason

10- Wild By Cheryl Strayed

11- To Have or To Be? By Erich Fromm

12- Female Chauvinist Pigs By Ariel Levy

 13- I Hate You–Don’t Leave Me By Jerold J. Kreisman

14- Thinking, Fast and Slow By Daniel Kahneman

15- Heartburn By Nora Ehron

چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

پس پرده:

دو نفر یکدیگر را می بینند.

از هم خوششان می آید.

از هم خوششان می آید یعنی چی؟

جهان هستی و میلیونها سال تکامل، با احتمال بالایی تضمین می کند که فرزندان آنها سالم و قوی خواهند بود.

ممکن است برای این خوش آمدن کلی دلیل منطقی هم فراهم شود. از تفاهم و علایق مشترک فردی بگیر تا همسانی خانواده ها تا تایید مشاور روانشناس و دوستان و اطرافیان.

و بعد دو نفر وارد رابطه ای می شوند که هدف غایی آن میلیونها برابر بزرگتر و قویتر از آرزوهایی است که خودشان برای خودشان متصورند. رابطه ای که به تنها چیزی که اهمیت نمی دهد خوشبختی آن دو نفر است.


فرض بزرگ

یک نفر آن بیرون هست که با جستجوی زیاد،  دقت کافی و استفاده از تجربیات دیگران می توان او را یافت. می توان او را در میان آن همه گزینه ناجور برگزید. آن شخص شریک خوشبختی شما خواهد بود. کسی که نه تنها شما را در بزرگ کردن بهترین فرزندان همراهی می کند، بلکه رانندگی، آشپزی و عشقبازیش از روز اول تا روز آخر تحسین شما را همواره بر خواهد انگیخت.

 


فرض از کجا می آید؟

از رومانتیسیسم.

شما ایده ای را خریده اید که تبلیغات فیلمها و آهنگهای پاپ به شما فروخته اند. خوشبختی ای که در دو ساعت فیلم می تواند اتفاق بیفتد ولی در زندگی واقعی هرگز. اگر همه زوجهای خوشبختی که در اثر انتخاب درست به چنین هارمونی در زندگیشان رسیده اند از روی کره زمین جمع کنید، می توان آنها را در جزیره کیش یا شهر جدید هشتگرد جا داد. و به احتمال خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد – صرف نظر از متدولوژی انتخابتان – شما یکی از آن زوجهای خوشبخت برنده لاتاری زندگی نخواهید بود. حتی اگر بعد  از سه چهار بار شکست و جدایی، باور داشته باشید که حالا دیگر اطلاعات و تجربه تان برای انتخاب بعدی به درجه کمال رسیده است.


خوب که چی؟

فاطمه سؤال زیر را پرسیده است:

“حالا که خودتون هم تمایل دارید به صحبت کردن (یا شایدم من اینطور برداشت کردم )ممکنه خواهش کنم داستان آشنایی و ازدواجتون رو بنویسید
چطور شد که فکر کردید همسرتون فرد مناسبی برای ازدواجه یا شاید هم واقعا ابتداً فرد مناسبی بودن.”

داستان آشنایی و ازدواج من و اینکه چطور شد که فکر کردم همسر من فرد مناسبی برای ازدواج است شبیه داستان همه آدمهاست. فرق زیادی ندارد. مگر اینکه به جزئیات رمانتیک آن علاقه داشته باشید. مثلا اینکه اولین بار کی همدیگر را بوسیدیم و اولین دسته گلی که من خریدم چه گلهایی داشت. که اگر اینطور باشد هر فیلم رمانتیکی تماشا کنید یا هر آهنگ پاپی گوش بدهید بیشتر از جواب من سرگرمتان خواهد کرد.


در افتادن پرده

میترا پرسیده است:

“خانومتون باعث دندون قروچه و آفت و اختلالات گوارشی بودن؟
بی خوابی و نا امیدی و سرخوردگی؟
الان معمولا قبل از ازدواج آشنایی هست شما نباید با همچین آدم بیماری ازدواج میکردی.

حالا کردی اکی دلت اسیر شده و دوستش داشتی.
الان چرا زنی که اذیتت کرده رو و مهریه هم نداره طلاق نمیدی که هر روز نخوای بیشتر هزینه نفقه و ….. بدی؟

بنظر من شما یا با ما یا با خودت صادق نیستی.
همه ماجرا اینطوری نیست شاید این رابطه و موندن خانومت برات سودی داره.
مادی یا معنوی

ما زن ها رو دیو نشون میدی که چی بشه؟”

حق با شماست.

من نه با شما به اندازه کافی صادق هستم و نه با خودم.

البته می خواهم بیشتر صادق باشم. هر نوشته کمی صداقت بیشتر. اوکی؟

البته که همه ماجرا اینطوری نیست و البته که من هنوز همه ماجرا را نگفته ام و شاید هم هرگز نیازی به گفتن همه ماجرا نباشد.

قسمتی از ماجرا به این بر می گردد که من هر چه تلاش می کنم وضعیت خودم را در رابطه ای که داشتم – بدون مقصر جلوه دادن همسرم یا خودم – توصیف کنم، میترا و خوانندگان دیگر که مثل او با ذهنیت پیدا کردن مقصر -> قضاوت -> محکوم کردن مقصر -> بستن پرونده داستان را می خوانند دچار سوء تفاهم می شوند.

یک رابطه می تواند مخرب باشد. بدون اینکه لزوما یکی از دو طرف یا هر دو آنها مقصر باشد.

یک خواننده دیگر نوشته است:

“قطعا مقصر اصلی نه شمایید نه اون خانم جفتتون مقصرید.”

این جمله را هر یک از شما بارها شنیده است و بارها هم در آینده خواهد شنید.

کدام تقصیر؟ مگر من از تقصیر حرف زدم؟

این رابطه، البته به این شکل و قالب که در مجتمع های قضایی در جریان است برای من سود دارد. برای من مثل کلاس درسی است که می خواهم تا پایان ترم همه کلاسها را از اول تا آخر شرکت کنم و همه سؤالاتم را از استادش بپرسم. آیا این سود از نظر شما منطقی است؟

قصد ندارم قبل از اینکه کنجکاویم در این زمینه برآورده بشود این کلاس را ترک کنم. آیا این جمله در دستگاه معادلات اقتصادی شما قابل فهم است؟

سؤال مهم این نیست که من چرا وارد رابطه با همسرم شدم و چرا شش سال در آن رابطه ماندم.

طلاق

سؤال مهم اینست که چرا تصمیم گرفتم رابطه را قطع کنم؟

تاکید میکنم: صرف نظر از اینکه مقصر کیست. فراسوی مقصر و تقصیر و بی تقصیر.

من باور دارم یک فرد هم مانند هر موجود زنده دیگری رشد می کند. این رشد در هر مقطعی از زندگی ممکن است باعث شود او به یک رابطه جدید وارد شود یا از یک رابطه موجود خارج.

مهم نیست دو نفر با چه معیارهایی و با چه منطق تصمیم گیری وارد یک رابطه شده اند. چیزی که اهمیت دارد اینست که حالا بعد از دو ماه یا بعد از بیست سال، یکی از (یا هر دو) آنها از دایره ای که دو ماه یا بیست سال پیش اسمش رابطه بود، خارج شده است. نه از روی تقصیر و اشتباه و بدجنسی و بی شعوری و ناسپاسی. که از روی رشد و تحول.

البته که به این سادگی هم نیست. خیلی ها از جمله خود من تلاش می کنند چیزهای خوبی را که در دو ماه یا بیست سال گذشته، ” آن رابطه” برایشان به ارمغان آورده است حفظ کنند. از بچه ها گرفته تا ویلای شمال و رابطه جنسی سهل الوصول و احساس امنیت در ابعاد مختلف.

نکته باریک تر از موی دو دلی و تکه پاره شدن بین ماندن و رفتن، در انتخاب بین جنس سؤالهایی که آدم در هر یک از این دو جهت از خودش می پرسد نهفته است.

اگر بروم چه چیزهایی از دست خواهم داد؟

اگر بمانم چه چیزهایی بدست خواهم آورد؟

یا برعکس.

اگر بمانم چه آدمی خواهم شد؟ یا چه آدمی دارم می شوم؟ یا چه آدمی نخواهم شد؟

رفتنم در بودنم چه تاثیری خواهد داشت؟ چه آدمی می خواهم باشم یا بشوم؟

داشتن یا بودن

دسته بندی بودن و داشتن و پرسیدن متناوب دو سؤال آخری از خودم، به من کمک کرد که تصمیم رفتن بگیرم. منظورم از رفتن، بیرون رفتن از رابطه است. رابطه ای که برای من دیگر کار نمی کرد و خوب نبود و من خود را از دایره اش بیرون حس می کردم.

تاکید میکنم: صرف نظر از اینکه مقصر کیست. فراسوی مقصر و تقصیر و بی تقصیر.

آیا منطقی است که من فراسوی خطا و گناه، وضعیتم را توصیف کنم؟ آیا می توانید بپذیرید که در این داستان کسی مقصر نباشد؟

اگر تنها یک چیز از دوران جدایی آموخته باشم

منشی دادگاه بعد از بیرون کشیدن پرونده از بایگانی به من گفت که دلیل ممنوع الخروج شدنم عدم تهیه مسکن برای همسرم بوده است. من از او خواستم شماره قانونی که طبق آن من را ممنوع الخروج کرده اند به من بدهد. گفت باید به واحد مشاوره در طبقه اول مراجعه کنم.

در واحد مشاوره که نسبت به بقیه واحدها بسیار خلوت بود تعداد زیادی آدم با یک میز جلویشان -مثل قهوه خانه های قدیمی – دور تا دور اتاق نشسته بودند. وقتی مشکلم را برای یکی از آنها بازگو کردم، چهار پنج نفر که در صدارس نشسته بودند همزمان شروع کردند به مشاوره دادن. البته مشاوره که چه عرض کنم. از آنها اصرار که همسرم مهریه اش را اجرا گذاشته است و از من انکار که مهریه ای در کار نیست. بالاخره که مساله را فهمیدند متفق القول نظرشان این بود که حکم تهیه مسکن به تنهایی نمی تواند موجب ممنوع الخروجی بشود و حتما باید با نظر کارشناس به یک عدد برسد و پرداخت نکردن آن عدد به معنای داشتن دین و الخ. نتیجه اینکه باید بر می گشتم و با قاضی شعبه صحبت می کردم.

برگشتم و با قاضی صحبت کردم. قاضی که مرد میان سال، آرام و موقری به نظر می رسید. پرونده را با دقت مطالعه کرد و چند تا سؤال از من پرسید.

“آیا در دوران عقد هستید؟”

من جواب دادم که خیر در دوران جدایی هستیم.

دوران جدایی بدون اینکه خودم خبر داشته باشم از همان آغاز رابطه با همسرم – که هنوز نمی توانم از او به عنوان همسر سابقم یاد کنم – شروع شد. رابطه ای پر از جنجال و کشمکش و دل شکستگی و دعوا و زور  زدن. در طول این مدت نشانه های فیزیکی مانند آفت دهان، بی خوابی، اختلالات گوارشی و دندان قروچه در خواب به طور متناوب احساساتی مانند نا امیدی، سر خوردگی، خشم، افسردگی، ترس و اضطراب را همراهی می کردند.

معمولا کسانی که این داستان را می شنوند یا به انتخاب من در ابتدا ایراد می گیرند یا به رویکرد من در خلاص شدن از این وضع در انتها. در نهایت هم با این آرزو که “ایشالله زودتر همه مشکلاتت حل بشه” گفتگو را خیلی زودرس رها می کنند.

گفتگویی که قبل از هر چیز نشانه اینست که من در وضعیتی هستم که تمایل (و نیاز) دارم درباره آن حرف بزنم. درباره خود وضعیت، درباره وسط وضعیت، درباره اینجا و اکنون، نه درباره ابتدا و نه درباره انتهای آن. اینجاست که می تواند به من چیزی یاد بدهد و باعث رشد من بشود. این همه شتاب و اصرار برای گریز به اول و آخر داستان برای چیست؟ و برای حل (resolve) کردن مشکلی که به درستی نمی دانیم چیست و مطمئن نیستیم که حتی بتوان آنرا “مشکل” نامید؟

آقای قاضی از من خواست که یک لایحه بنویسم و تقاضایم را مبنی بر خروج از وضعیت ممنوع الخروجی به پرونده اضافه کنم. برای تهیه کاغذ به واحد فتوکپی در همسایگی واحد مشاوره رفتم  و بعد از کلی اصرار خانم کاغذفروش را راضی کردم که به من دو برگ کاغذ بفروشد. چون معتقد بود که قاضی لایحه دستنویس را قبول نمی کند.

لایحه ای را که نوشته بودم به آقای قاضی دادم و تمام مدت تلاش کردم که سر اینکه آقای قاضی بر اساس کدام ماده قانون حکم ممنوع الخروجی من را صادر کرده است، با او وارد بحث نشوم. می توانید ببینید که من بین منافع شخصیم و گسترش عدالت مطلق کدام را ترجیح داده ام.

آقای قاضی قرار است هفته بعد پرونده را بررسی و حکمش را صادر کند. و این فقط یکی از چند پرونده بازی است که من باید منتظر باشم تا قاضی حکمش را صادر کند. بعضی از این پرونده ها هنوز باز نشده اند (زمان دادگاه نرسیده است) یا من از وجود آنها یا احتمال تشکیلشان بی اطلاعم.

طلاق

این پرونده ها کی بسته می شوند؟ کی تکلیف من روشن خواهد شد؟

نمی دانم. عجله برای چیست؟

روشن نبودن تکلیف و داشتن چند پرونده باز چه تاثیری می تواند در زندگیم داشته باشد؟

 

می توانم بگویم که رفت و آمد به مجتمع های قضایی که من تا اینجا سه تای آنها در غرب و شمال تهران را دیده ام، تجربه خوبی بوده است. ساختمانهایی نوساز و تمیز که مستقل از کانتکست طراحی شده اند. یعنی اگر در آینده نیاز به قضا کاهش پیدا کند و برای کار دیگری افزایش، به راحتی و بدون اینکه کسی از درون یا بیرون متوجه بشود که اینجا یک روز مجتمع قضایی بوده است، می توان تغییر کاربری داد.

برخورد قضات و کارمندان شعبه های دادگاه ها نسبتا خوب و مؤدبانه است. و تا جایی که من دیدم همه مشغول کارند. البته بهتر است آدم خودکار و چند برگ کاغذ سفید همراه داشته باشد. و بداند که منظور از لایحه همان چیزی است که می نویسی و زیرش را امضا می کنی.

اینجانب علی سخاوتی فرزند …..

رفت و آمد به مجتمع های قضایی که خیلی از آنها تاکسی خور نیستند هزینه بر است و کلی زمان می گیرد. مثل خیلی از فعالیتهای دیگر. اگر هم آدم محکوم بشود باید علاوه بر دینی که از سوی قانون روی گردنش گذاشته شده است، هزینه های دادرسی و کارشناسی و وکیل طرف مقابل را نیز بپردازد.

خوب که چی؟ نوشتن این حرفها چه فایده ای دارد؟

چیزهایی اتفاق افتاده است. حاصل یک سلسله تصمیم و وقایع از شش سال یا از شش میلیون سال قبل تا امروز. و حالا با دریافت چند تا ابلاغیه و چند بار دادگاه رفتن و محکوم شدن به پرداخت چند میلیون تومان و ممنوع الخروج شدن، احساساتی در من بوجود می آید. تحریک می شوم ولی نمی دانم که چکار باید بکنم و چگونه باید خودم را با این وضعیت تطابق بدهم. ناخودآگاه تلاش می کنم که از درد و ابهام و عدم قطعیت پرهیز یا فرار کنم.

خیلی ها که (به مواد مخدر یا الکل) معتاد می شوند برای پرهیز از  درد و ابهام این کار را می کنند.

فرار به ابتدا و انتهای داستان با “ایشالله درست میشه” و “تصمیم درستی نگرفتی” یا “انتخابت اشتباه بود” مخدری است که تنها کاربردش سرکوب درد یا تسکین موقت آن یا منجمد کردن زخمی است که هرگز فرصت التیام نمی یابد.

خوب به جای پرهیز از درد یا معتاد شدن چکار می توان کرد؟

بعضی از متخصصان ترک اعتیاد از جمله آقای پالیش معتقدند که یک نفر به همان اندازه رازهایش بیمار است. مهم نیست که فرایند طلاق من چقدر طول می کشد و در این فرایند، من چند بار دادگاه می روم، چقدر نفقه و چیزهای دیگر پرداخت می کنم، چند ماه زندان می روم و چند سال ممنوع الخروج می شوم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که احساسات من در این مدت توسط خودم سرکوب نشود. و به کمک دیگران در فرار به اول و آخر داستان، پدیده های اینجا و اکنونم را در بخشی از وجودم منجمد نکنم. منظورم را متوجه می شوید؟

برای این کار تنها کاری که از دستم بر می آید صحبت کردن درباره تجربه ها و احساساتم و ارتباط برقرار کردن با آدمهاست. آقای هری در این سخنرانی تد می گوید که تنها راه ترک اعتیاد، از میان ارتباط با آدمها می گذرد. ترک اعتیاد به تنهایی میسر نیست. هرچقدر هم که یک معتاد از خودش اراده نشان بدهد.

هر بار که درباره تجربیاتم و احساساتم حرف می زنم یا می نویسم نیازم برای گریز از اینجا و اکنون کمتر می شود. برای اینکه همه مشکلاتم زودتر حل بشود هم همینطور.

اپیدمی دو دلی: آنقدر خوب که بمانی، آنقدر بد که بروی

بعد از حدود شش سال کشمکش و صدها بار بالا پایین رفتن و جدایی و بازگشت و مراجعه به وکیل و دفتر خدمات الکترونیک قضایی، یکی از کتابهای خوبی که به من کمک کرد شناخت بهتری نسبت به وضعیت خودم پیدا کنم کتاب TOO GOOD TO LEAVE, TOO BAD TO STAY بود.

اگر شما هم در رابطه ای هستید که دائما در آن احساس دو دلی دارید و هر روز بین ماندن و رفتن مردد هستید و نمی دانید که چکار باید بکنید شاید پرسشهای زیر یا کوچینگ طلاق بتواند به شما کمک کند.

سی وشش سؤال که برای ارزیابی جدی ادامه یا ترک یک رابطه می توان از خود پرسید:

1- Think about that time when things between you and your partner were at their best. Looking back, would you now say that things were really very good between you then?

1- زمانی را در نظر بگیرید که رابطه شما در بهترین حالتش بود. الان که به گذشته نگاه می کنید آیا باز هم می گویید که آن موقع همه چیز بین شما خیلی خوب بود؟

2- Has there been more than one incident of physical violence in your relationship?

2- آیا بیشتر از یک مورد خشونت فیزیکی در رابطه شما اتفاق افتاده است؟

3- Have you already made a concrete commitment to pursue a course of action or lifestyle that definitely excludes your partner?

3- آیا یک تصمیم قطعی برای دنبال کردن یک هدف یا یک سبک زندگی که در آن شریک شما قطعا حضور ندارد، گرفته اید؟

4- If God or some omniscient being said it was okay to leave, would you feel tremendously relieved and have a strong sense that finally you could end your relationship?

4- آگر خدا جدایی شما را تایید کند، آیا احساس راحتی زیاد پیدا می کنیدکه بالاخره می توانید به رابطه خود خاتمه بدهید؟

5- In spite of your problems, do you and your partner have even one positively pleasurable activity (besides children) you currently share and look forward to sharing in the future, something you do together that you both like and that gives both of you a feeling of closeness for a while?

5- با وجود مشکلاتتان، آیا شما و شریکتان در حال حاضر حتی یک فعالیت مثبت لذتبخش (به جز بچه ها) دارید که برای انجام آن مشتاق باشید؟ کاری که با هم انجام بدهید و باعث احساس نزدیکی بین شما برای مدتی بشود؟

دو دلی

6- Would you say that to you your partner is basically nice, reasonably intelligent, not too neurotic, okay to look at, and most of the time smells all right?

6- آیا میتوانید بگویید که برای شما، شریکتان بطور کلی خوب و عاقل است؟ خیلی عصبی نیست، ظاهر خوبی دارد و بیشتر وقتها بوی بد نمی دهد؟

7- Does your partner bombard you with difficulties when you try to get even the littlest thing you want; and it is your experience that almost any need you have gets obliterated; and if you ever do get what you want, is getting it such an ordeal that you don’t feel it was worth all the effort?

7- آیا شریکتان شما را وقتی که تلاش می کنید یک چیز حتی خیلی کوچک را که دوست دارید بدست بیاورید، با مشکلات بمباران می کند؟ و تجربه شما نشان می دهد که هر نیاز شما نادیده گرفته می شود. و حتی اگر بالاخره چیزی را که می خواهید بدست آورید، رسیدن به آن آنقدر دردسر دارد که احساس می کنید به زحمتش نمی ارزید.

8- Do you have a basic, recurring, never-completely-going-away feeling of humiliation or invisibility in your relationship?

8- آیا یک احساس اساسی تحقیر و نادیده گرفته شدن در رابطه دارید که تکرار می شود و هرگز کامل از بین نمی رود؟

9- Does it seem to you that your partner generally and consistently block your attempts to bring up topics or raise questions, particularly about things you care about?

9- آیا به نظر می رسد که شریکتان معمولا و پیوسته تلاشهای شما را برای پیش کشیدن موضوعات یا طرح سؤالهایی که به خصوص برای شما مهم هستند، متوقف می کند؟

10- Have you gotten to the point, when your partner says something, that you usually feel its more likely that he’s lying than that he’s telling the truth?

10- آیا به نقطه ای رسیده اید که وقتی شریکتان چیزی می گوید شما معمولا احساس می کنید که احتمال زیاد دروغ می گوید نه حقیقت را؟

11- In spite of admirable qualities, and stepping back from temporary anger or disappointment, do you genuinely like your partner, and does your partner seem to like you?

11- برخلاف کیفیات تحسین برانگیز و به دور از عصبانی و ناراحتی گذرا، آیا واقعا از شریکتان خوشتان می آید و آیا به نظر می رسدکه او هم واقعا از شما خوشش می آید؟

12- Do you feel willing to give your partner more than you’re giving already, and are you willing to do this the way things are between you now, without any expectation of being paid back?

13- Do both you and your partner want to touch each other and look forward to touching each other and make efforts to touch each other?

14- Do you feel a unique sexual attraction to your partner?

کوچینگ طلاق

15- Does your partner neither see nor admit things you’ve tried to get him to acknowledge that make your relationship too bad to stay in?

15- آیا شریکتان چیزهایی را که رابطه را برای ماندن بد می کنند و شما سعی کرده اید به او نشان بدهید، نه می بیند و نه تایید می کند؟

16- Is there something your partner does that makes your relationship too bad to stay in and that he acknowledges but that, for all intents and purposes, he’s unwilling to do anything about?

16- آیا شریک شما کاری می کند که رابطه را برای ماندن بد می کند و خودش این موضوع را قبول دارد و با همه وعده وعیدی که می دهد، حاضر نیست کاری برایش انجام بدهد؟

17- This problem your partner has that makes you want to leave; have you tried to let it go, ignore it, stop letting it bother you? And were you successful?

17- شریک شما مشکلی دارد که باعث شده بخواهید رابطه را ترک کنید. آیا تلاش کرده اید که آنرا نادیده بگیرید، رها کنید یا اجازه ندهید که اذیتتان  کند؟ آیا موفق شدید؟

18- As you think about your partner’s problem that makes your relationship too bad to stay in, does he acknowledge it and is he willing to do something about it and is he able to change?

19- Has your partner violated what for you is a bottom line?

19- آیا شریکتان از خط قرمز شما عبور کرده است؟

20- Is there a clearly formulated, passionately held difference between you that has to do with the shape and texture and quality of your life as you actually experience it?

20- آیا تفاوت واضح و آشکاری بین شما وجود دارد که مربوط به سبک و سیاق زندگی و تجربه متفاوت شما از زندگی باشد؟

21- In spite of all the ways you’re different, would you say that deep down or in some respect that’s important to you your partner is someone just like you in a way you feel good about?

22- With your new, more complete, more realistic set of information about what it would be like for you if you left, have you discovered new, more probable realities that now make leaving seem impossibly difficult or unpleasant?

22- با اطلاعات جدید، کاملتر و واقعیتری که از جدایی بدست آورده اید، آیا واقعیتهای جدید و محتملتری کشف کرده اید که جدایی را به طرز غیر ممکنی مشکل و ناخوشایند جلوه بدهد؟

23- With your new, more complete, more realistic set of information about what it would be like to leave, have you discovered new, more probable realities that now make leaving seem easier, more attractive, and make staying no longer desirable?

23- با اطلاعات جدید، کاملتر و واقعیتری که از جدایی بدست آورده اید، آیا واقعیتهای جدید و محتملتری کشف کرده اید که جدایی را آسانتر، جذابتر و ماندن را ناخوشایند جلوه بدهد؟

24- Does your partner do such a good job of conveying the idea that you’re a nut or a jerk or a loser or an idiot about parts of yourself that are important to you that you’ve started to really become demonstrably convinced of it yourself?

24- آیا شریکتان هنرمندانه در آن قسمتهایی از زندگی که برای شما مهم است، شما را یک بازنده یا یک احمق یا یک دیوانه یا یک عوضی به تصویر می کشد، به گونه ای که خود شما هم کم کم دارید آن تصویر را باور می کنید.

25- As you think about your partner’s disrespect, is it clear to you that you do everything possible to limit your contact with your partner, except for times where you absolutely must interact?

25- وقتی به بی احترامی شریکتان می اندیشید آیا برایتان واضح است که شما  هر کاری می کنید که تماس خود را با او محدود کنید مگر در مواردی که واقعا مجبور باشید.

26- Do you feel that your partner, overall and more often than not, shows concrete support for and genuine interest in the things you’re trying to do that are important to you?

26-آیا احساس می کنید که شریکتان به طور کلی و غالبا، از چیزهایی که برای شما مهم هستند حمایت می کند و به آنها علاقه واقعی نشان می دهد؟

27- Would you lose anything important in your life if your partner were no longer your partner? Is what you’d lose something that makes you feel good about your partner for being able to provide it?

27- اگر شریکتان دیگر شریک شما نباشد چیزی از دست می دهید؟ آیا این چیزی است که باعث می شود درباره شریکتان از اینکه او آن چیز را فراهم می کند، احساس خوبی داشته باشید؟

28- Whatever was done that caused hurt and betrayal, do you have the sense that the pain and damage has lessened with time?

29- Is there a demonstrated capacity and mechanism for genuine forgiveness in your relationship?

29- آیا یک ظرفیت و مکانیزم برای بخشش واقعی در رابطه شما وجود دارد؟

30- Is it likely that, if you have a reasonable need, you and your partner will be able to work out a way for you to get it met without too painful a struggle?

31- Is there some particular need that’s so important to you that if you don’t get it met, looking back you’ll say that your life wasn’t satisfying, and are you starting to get discouraged about ever being able to get it met?

32- Given the way your partner acts, does it feel as though in getting close to you what he is most interested in is subjecting you to his anger and criticism?

32- با توجه به طرز رفتار شریکتان، آیا احساس می کنید که نزدیک شدن به شما برای آنست که شما را مورد خشم و انتقاد خودش قرار بدهد؟

33- When the subject of intimacy comes up between you and your partner, is there generally a battle over what intimacy is and how to get it?

33- وقتی موضوع صمیمیت به میان می آید آیا معمولا دعوایی بر سر اینکه صمیمیت چیست و چگونه می توان به آن رسید، بین شما در می گیرد؟

34- Does your relationship support your having fun together?

35- Do you currently share goals and dreams for your life together?

35- آیا در حال حاضر اهداف یا آرزوهای مشترکی در زندگی با هم دارید؟

36- If all the problems in your relationship were magically solved today, would you still feel ambivalent about whether to stay or leave?

36- اگر امروز همه مشکلات شما به شکل معجزه آسایی حل بشود، آیا هنوز احساس دو دلی درباره ماندن یا رفتن خواهید داشت؟

دو دلی

پانوشت:

بیشتر این سؤالها را می توان در رابطه با یک مکان یا یک شغل یا چیزهای دیگر هم پرسید.