بایگانی برچسب: s

کوچینگ فراسوی تکنیک – کتاب جدید من

کوچینگ فراسوی تکنیک نام کتابی است که امروز منتشر کردم. نسخه پی دی اف کتاب را می توانید از اینجا دانلود کنید. امیدوارم به زودی فرمت epub آنرا هم منتشر کنم. این کتاب را قبل از انتشار، فقط خودم خوانده ام و قطعا هنوز به ویرایش و تصحیح نیازمند است.

کتاب کوچینگ فراسوی تکنیک

کوچینگ فراسوی تکنیک، کتابی است درباره کوچینگ فراسوی تکنیک. یعنی اگر کنجکاو هستید بیشتر با چیستی، چرایی و کمی هم چگونگی کوچینگ آشنا بشوید و با تاثیرات احتمالی آن و با حال و هوای آن، شاید این کتاب برای شما فایده ای داشته باشد.

پیشاپیش ممنونم که این کتاب را می خوانید و فیدبک می دهید.

 

وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشی؟

من برای مدتی طولانی فقط یک سؤال داشتم:

چگونه می توانم توجه زیادی به خودم جلب کنم؟ البته این سؤال در دوره های مختلف اشکال متفاوتی پیدا می کرد. مثلا چطور می توانم خیلی پولدار بشوم. یا چطور می توانم هنرمند معروفی بشوم. یا چطور می توانم مخترع بزرگی بشوم.

گویی که همیشه داشتم به این موضوع انشا فکر می کردم: وقتی بزرگ (تر) شدی چگونه می خواهی توجه زیادی به خودت جلب کنی؟ و به جای اینکه دوصفحه انشا درباره آن بنویسم، به چسباندن یک جمله به موضوع انشا بسنده می کردم:

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با رتبه کنکور توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چکونه می خواهی با پولدار شدن توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با وبلاگ نویسی توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با ساخت یک خانه توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

والخ.

و بعد از چسباندن این دو جمله به هم و ساختن یک سؤال جدید که با سؤالهای قبلی فرق زیادی نداشت، کلی زمان و انرژی صرف می کردم که جوابش را پیدا کنم.

من هرگز نتوانستم توجه زیادی به خودم جلب کنم. شاید چون به اندازه کافی تلاش نکردم. شاید چون اصلا توجه زیادی وجود ندارد که من بتوانم آنرا به خودم جلب کنم. در هر صورت انشایی برای این موضوع ننوشتم. برای موضوع “وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟” هم همینطور.

وقتی بزرگ شدم دوست دارم چه کاره بشم؟

من دوست دارم وقتی بزرگ شدم کاشف بشوم.

کشف
کشف

 

دوست دارم بتوانم توجهم را به آدمهای جدید و چیزهای جدید جلب کنم. به چیزهایی که تا حالا به آنها توجه نکرده ام.

البته هنوز دوست دارم که توجه زیادی به خودم جلب کنم. ولی ظاهرا تعداد کسانی که قبل از من توی این صف ایستاده اند خیلی زیاد است. شاید اگر روزی کاشف خیلی خوبی بشوم، بتوانم توجه زیادی به خودم جلب کنم. WTF

دوست دارم آنقدر کاشف خوبی بشوم که بتوانم یک راهنمای ساده برای کاشف شدن بنویسم. راهنمایی که بتواند به آنهایی که نمی دانند یا می دانند که وقتی بزرگ شدند دوست دارند چه کاره بشوند کمک کند. شاید این راهنما بتواند به جلب شدن توجه زیادی به من کمک کند. WTF

راهنمای ساده برای کاشف شدن:

الف- سؤالهای خود را اساسا تغییر دهید. چسباندن یک جواب کوتاه به یک سؤال، آنرا تغییر نمی دهد. مثلا “چگونه می توانم لاغر بشوم” با “چگونه می توانم با رژیم گرفتن لاغر بشوم” هیچ فرقی ندارد.

ب- بیش از یک سؤال داشته باشید.

ج- هر سؤال را بیش از یک جا مطرح کنید.

د- به سؤالهای خود عشق نورزید. آنها را رها کنید. مخصوصا سؤالهایی را که به جواب منجر می شوند. تصور کنید که سؤالهای فعلی شما سرزمینی است که قصد دارید از آن مهاجرت کنید.

د-د- به جوابهای خود عشق نورزید. چه بخواهید و چه نخواهید آنها خیلی زود شما را ترک می کنند.

ه- وقتی به جواب می رسید، آنرا به سؤال تبدیل کنید. نوشتن یک آگهی استخدام روی وبلاگم جوابی بود برای این ُسؤال که “چگونه می توانم فردی مشتاق برای خلق محتوا پیدا کنم؟” تقاضای کارنامه از طرف متقاضیان ده ها سؤال جدید از زمان انتشار آگهی ایجاد کرده است. بعضی از این سؤالها را متقاضیان برای من فرستاده اند. بعضی از سؤالها را هم من برای آنها. هنوز جوابی در کار نیست.

و- در گفتگو با آدمهای دیگر، به سؤالهایشان گوش بدهید نه به جوابهایشان. بعد همان سؤالها را از خودشان بپرسید. اینجوری هم توجه شما به آنها جلب می شود و هم توجه آنها به شما.

ز- از دور و بر خودتان سؤال بپرسید. اگر از پدر و مادر خود سؤالی ندارید، چگونه می توانید از رئیس جمهور آمریکا سؤالی داشته باشید؟ نه جدی؟ اگر از امروز خود سؤالی ندارید، چگونه می توانید از “وقتی که بزرگ شدید” سؤالی داشته باشید؟ یا حتی برایش جوابی.

ز-ز- با توجه به آیتم قبلی، جواب “وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشی؟” می تواند F**K YOU باشد. البته بهتر است این جواب را هم به سؤال تبدیل کنید.

ح- با همه حواس و توجه خود سؤال بپرسید. تصور کنید که دریچه های زیادی دارید که آنها را به روی هر آنچه غیر از خودتان است باز می کنید. البته به انتخاب و اختیار. تصور کنید دریچه ها سؤالهای شما هستند و چیزهایی که به درون شما راه پیدا می کنند جوابهایی هستند که باید از یک دریچه دیگر به بیرون بروند و دوباره از طریق یک دریچه (سؤال) دیگر به درون بیایند.

ط- کشف کردن لزوما مثل کشف یک قاره یا یک باکتری ناشناخته نیست. پس کشف کردن چگونه است؟ رجوع شودبه آیتمهای قبلی.

ی- بیش از یک سؤال داشته باشید و هر سؤال را بیش از یک جا مطرح کنید. هر سؤال مثل یک سوراخ است و هر جایی که سؤالتان را مطرح می کنید یک دیوار. یک دیوار از زندانی که جلوی کاشف شدن شما را می گیرد. سؤالهایتان را فقط از گوگل نپرسید. یا فقط از آدمهای موفق. یا فقط از تلویزیون. یا فقط از یک کتاب.

شاید روزی برسد که دیوارهای دور و بر شما پر از سوراخهای ریز و درشت شده باشند. نیاز فطری شما به جلب توجه زیاد هم همینطور.

 

احتمال موفقیت

من ایمیلهای زیادی دریافت می کنم که نویسنده هایشان می خواهند نظرم را درباره احتمال موفقیت یک ایده – ایده کسب و کار یا ایده ادامه تحصیل – بدانند. نویسنده معمولا ابتدا در چند خط موقعیت زمانی و مکانی ایده را شرح می دهد و سپس در یک جمله نظر اینجانب را درباره احتمال موفقیت ایده جویا می شود.

احتمال موفقیت
احتمال موفقیت

این هم نظر اینجانب درباره احتمال موفقیت ایده شما:

الف- احتمال موفقیت ایده شما عددی است بزرگتر از صفر و کوچکتر از یک.

ب- جستجوی عدد دقیق یا حدودی این احتمال می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ج- این ایده شما یا آن ایده تان یا هر ایده ای که در آینده ممکن است به آن برسید به احتمال زیاد موفق نمی شود.

د- اگر هر روز روزی ده ایده بنویسید به احتمال خیلی خیلی زیاد بعد از شش ماه یا حداکثر یکسال ایده های خیلی خیلی بهتری خواهید داشت.

ه- تا آنروز فرا برسد، به دیگران در اجرای ایده های خوبشان کمک کنید.

و-  برای امتحان کردن یک ایده به تنها چیزی که نیاز ندارید دانستن احتمال موفقیت آنست. امتحان کردن یک ایده می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا عدم علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ز- بیشتر ایده هایی که دارید ایده های بدی هستند یا به عبارت دقیقتر شما اجرا کننده بدی برای آن ایده ها هستید.

ح- ترکیب غیر جبری چهار عامل پذیرش عدم قطعیت، پذیرش مسئولیت، پذیرش شکست و یادگیری از آن، “احتمال رشد” شما را به دست می دهد.

ط- ایده های خود را مانند بذر در اختیار دیگران قرار دهید و خودتان مانند خاک در اختیار بذر ایده های دیگران قرار بگیرید تا احتمال رشد شما افزایش یابد.

ی- همیشه و در همه حال فراموش نکیند که “موفقیت” یک بیماری مسری از راه تماس جنسی است و شما باید تا جاییکه می توانید احتمال ابتلا به این بیماری را در خود کاهش دهید. توجه داشته باشید که هرگز نمی توانید این احتمال را به صفر برسانید.

با امید کاهش احتمال دریافت نامه در زمینه پیشگویی احتمال موفقیت ایده ها در آینده

علی سخاوتی

خرداد 1395

نامه من به یک آغازگر

سلام

اگر تمایلی به توجه به مطالب درخواستی ندارید، دیگر درخواست نکنم.

مطلبی می خواستم در مورد انتخاب راه های مختلف، بین راه های آغاز گری.

این هم نظر من:

و این روزها راه های بیشماری پیش پایم هست. گویی دنیا با این همه راه باز کردن؛ بازی ام می دهد.

حتی راهی که به نام نیک منتهی شود هم ارزشی زیادی ندارد، همانطور که عمر ما به زودی می گذرد، عمر افراد دیگری که قرار است نامم را به نیکی ببرند هم می زود می گذرد و دنیا لحظه ای بیش نیست

————————————————————————————————–

آغازگر عزیز

من به نوبه خودم از طرف دنیا بابت اینکه راه های زیادی پیش پای شما قرار داده است و ظاهرا شما را بازی می دهد از شما معذرت می خواهم. همچنین با وجود اینکه به گذرا بودن عمر و نام نیک پی برده اید ولی هنوز نسبت به آغازگری کنجکاوی نشان می دهید از شما تشکر می کنم. بابت درخواست این مطلب هم همینطور.

من نمی دانم برداشت شما از آغازگری دقیقا چیست ولی واقعیت اینست که همه ما ( خیلی وقتها) با انتخابهای زیادی روبرو هستیم. این انتخابها بعضی وقتها گیج کننده اند و بعضی وقتها برخلاف طبیعت گریزنده از آزادی ما.

آغازگری یعنی پذیرش مسئولیت داشتن حق انتخاب.

آغازگری یعنی اینکه هم از حق انتخابت استفاده کنی و هم نتیجه اش را هر چه که باشد بپذیری. منظورم را متوجه می شوی؟

آغازگری به معنی انتخاب بهترین راه نیست. آغازگری تحمل ابهام در قدم گذاشتن در راه های ناشناخته است. راه های بی انتها. راه های پر مانع. راه های پر ضرر. راه های کم بازده. راه های خلاف عرف. یا راه هایی که حتی نمی توان اسم “راه” رویشان گذاشت.

آغازگری لزوما به معنای صبح زود بیدار شدن و perform کردن نیست. آغازگری یعنی اینکه حتی اگر از همین الان تا آخر عمرت یکجا بنشینی و به نقطه ای خیره بشوی، از روی انتخاب اینکار را بکنی و مسئولیتش را بپذیری.

آغازگری به کاری که می کنی یا راهی که انتخاب می کنی ربطی ندارد. آغازگری شیوه انجام (یا انجام ندادن) کارهاست. و نگاه تو به آن.

چالش آغازگری در تعداد کم یا زیاد راههای پیش رو نیست. سختی آغازگری در کشیدن باری است که ظاهرا آسمان از زیر آن شانه خالی کرده است. در نفس داشتن انتخاب و روبرو شدن با آن.

آغازگری حرکت است از جاییکه هستی. و درک و پذیرش جاییکه هستی با تمامیتش، اولین قدم برای این حرکت.

چالش آغازگری درک و پذیرش جاییست که هستی. بدور از هر گونه توهم و چشم انداز تخمی تخیلی برای جاییکه دوست داری باشی. هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد ولی تو همچنان نمی خواهی اینجا باشی.

تو نمی خواهی از اینجا آغاز کنی و دوست داری از آنجا آغاز کنی. آنجاییکه تو به آن تعلق نداری. طبیعی است که تعداد “آنجا” ها نسبت به یک “اینجا” خیلی بیشتر است. خیلی خیلی بیشتر.

اینجا و آنجا ربطی به فاصله فیزیکی ندارد و هر کسی فقط خودش می تواند جایی را که در آن هست تشخیص بدهد.

چالش آغازگری اینست که تشخیص بدهی کجا هستی. با دیدن. با شنیدن. با بو کشیدن. با لمس کردن. با فکر کردن. با ساختن. با خراب کردن.

چالش آغازگری اینست که هم تشخیص بدهی و هم تعیین کنی کجا هستی. با بکارگیری چیزهایی که دور و برت هست. فرقی نمی کند که آن چیز یک چکش باشد یا یک مفهوم انتزاعی یا یک مجموعه لغت یا کمی پول. و البته که این تشخیص دادن و تعیین کردن رابطه مرغ و تخم مرغی دارند. تا تشخیص ندهی نمی توانی تعیین کنی و تا تعیین نکنی تشخیصی در کار نخواهد بود.

آغازگری لزوما نوآوری یا خلاقیت آنهم به مفهوم مبتذل آن نیست. آغازگری نو شدن است و از آنجاییکه همه چیز – چه تو بخواهی و چه نخواهی – دائما در حال نو شدن است، آغازگری بیشتر وقتها یعنی جاری شدن در این جریان ساده زندگی.

و برای جاری شدن بیشتر وقتها آسان ترین کار رها شدن است. از قید و بند خزعبلاتی که به عنوان حقیقت مطلق پذیرفته ای. چالش آغازگری در رهایی از چیزهای زیادی است که می دانی، نه در دانستن چیزهای بیشتر. یک گوزن یا یک درخت یا بچه ای که هنوز مورد آموزش واقع نشده است مشکل آغازگری ندارند.

با الهام از:

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

خیام

مهارت یا درآمد؟ ارائه یک مدل مرغ و تخم مرغی دیگر

سلام

شما مهارت خاصی را در نظر دارید که بتوان  با فراگرفتن آن بصورت پاره وقت درآمدی هرچند مختصر داشت؟ شاید بتوانم آن را یاد بگیرم؟

—————————————————————-

مهارتهای پایه ای برای ایجاد درآمد مختصر به صورت پاره وقت:

بیدار شدن از خواب

خوردن غذای سبک و مقوی

حرکت دستها و پاها (با کمال احترام به آنهایی که در این زمینه محدودیتهای فیزیکی دارند)

دیدن و شنیدن

بستن دهان

پایین آوردن انتظار

قدردانی از داشته ها

مهارتهای تکمیلی برای افزایش درآمد مختصر:

نوشتن روزانه ده ایده

پرسیدن روزانه این سؤال: چی کار کردم، چی یاد گرفتم؟

دوری از خلق پر شکایت گریان

من نمی گویم که جوشکاری زیر آب یا جراحی قلب باز یا طراحی وب مهارتهای درآمدزا به حساب نمی آیند. حرف من اینست که در شرایطی که آدم به شدت به “درآمد مختصر” نیاز دارد، درآمد می شود مرغ و مهارت می شود تخم مرغ، نه برعکس. (فرض من اینست که ابتدا مرغ بوجود آمده است و بعد تخم مرغ.)

به عبارت ساده تر شما به درآمد نیاز دارید نه به مهارت. کسب مهارتهایی که در حال حاضر ندارید باید اثر جانبی کسب درآمد برای شما باشد.

با این رویکرد کار ساختمانی، نظافت منازل، حمل بار، مسافرکشی، شستشوی خودرو و اصولا هر کاری که عنوانش کسب یک مهارت یا گذراندن یک دوره جدید را به ذهن متبادر نمی کند، می تواند باعث یادگیری مهارتهای جدید بشود. مهارتهای مهمی مانند نحوه برخورد و گفتگو با مشتری/کارفرما و همچنین خلق ارزش برای او.

البته رویکرد دیگری هم هست که معمولا توسط مؤسسات آموزشی (از دانشگاه ها گرفته تا مؤسسات عملی کاربردی تا فنی و حرفه ای) تبلیغ می شود. رویکردی که در آن یک شغل و درآمد خوب به دنبال گذراندن یک دوره و کسب یک مهارت می آید.

این رویکرد شاید برای خیلی ها مناسب باشد. نمی دانم. من رویکرد قبلی را بر اساس تجربه شخصی خودم و همچنین شنیدن تجربیات آدمهای دیگر پیشنهاد می کنم.

شما برای کسب درآمد تنها کاری که باید انجام بدهید اینست که به کسی کمک کنید که کاری را که برایش مهم است انجام بدهد. این کار لزوما نه راحت است و نه منطبق با ارزشهای فردی اجتماعی یا آرزوهای دوران کودکی شما.

انجام کارهای (به ظاهر) پیش پا افتاده و کسب درآمد مختصر از آنها شاید جسم آدم را خسته کند ولی نداشتن درآمد مختصر مخصوصا وقتی که آدم به شدت به آن نیاز دارد، ذره ذره اعتماد و عزت نفس آدم را از بین می برد و باعث می شود که بکارگیری مهارتهای خدادادی مانند دیدن و شنیدن را هم به تدریج فراموش کند. این حس شخصی من بود زمانیکه چند سال پیش در کانادا زور می زدم به جای کسب درآمد کسب مهارت کنم.

از آن روزهایی که به درآمد مختصر نیاز داشتم چند سالی گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده است. حالا من به جای درآمد مختصر به آدمهایی نیاز دارم که برای تکمیل زرخشت به من کمک کنند. دو هفته پیش از پسری که در همسایگی زرخشت زندگی می کند و می دانم که هم خودش و هم خانواده اش به شدت به درآمد مختصر نیاز دارند خواهش کردم یک سری نرده و قفسه آهنی را رنگ بزند. روزی که قرار بود این کار را انجام بدهد به جای ساعت 8 ساعت 11 با پیگیری من سر کار حاضر شد و با چنان بی دقتی و کثافتکاری این کار را انجام داد که به خودم قول دادم دیگر هرگز به او کار ندهم. همین تجربه را با خیلی آدمهای دیگر در فرایند ساخت زرخشت داشته ام.

بعضی ها معتقدند که فرهنگ کار در کشور ما اشکال دارد. یا تعریف کار. یا نگرش به کار. نمی دانم.

شاید این نوشته بیشتر از آنکه راهکاری باشد برای کسب درآمد مختصر برای شما، خیالبافی خودم است برای یافتن کسی که نقطه های رنگ پاشیده شده روی ماشینم را با دستمال آغشته به بنزین پاک کند.

شادی پس از خودکشی با درد بدون خونریزی

سلام آقای سخاوتی,

از خواننده های همیشگی وبلاگتون هستم.

گفتین مطلب درخواستی هم مینویسید. میشه یه پست در مورد “شادی” بگذارید؟

من سی و پنج سال سن دارم و سالهای زیادی رو پشت کنکور, در دانشگاه, و بعد از اون تلف کردم و کاری که الان دارم رو میشد با دیپلم و شش ماه کاراموزی به دست آورد. کتابهای خوشبختی و مدیریت زمان و موفقیت و ووو… زیاد خوندم. میدونم همه میگن که باید در “حال” زندگی کردو ازش لذت برد و شاد بود. ولی من هیچوقت نتونستم این کار رو بکنم و همیشه کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده! الان توی این سن احساس افسردگی شدید میکنم. تا اونجایی که یادم میاد همیشه افسرده بودم, اما همیشه یه امید داشتم که قراره یه روزی شاد باشم و از شرایطم راضی باشم. الان دیگه همون امید رو هم ندارم. روزی نیس که به خود کشی فکر نکنم. گرچه هیچوقت این کار رو نمیکنم. اما همیشه فکر میکنم که مردم چطور این دنیا رو تحمل میکنن! چی اونها رو هرروز از خواب بیدار میکنه و باعث میشه تمام روز تلاش کنن و بعد دوباره بخوابن برای روز بعد. چطور مردم از زندگی لذت میبرن؟ از مهمونی؟ از مسافرت؟ بعدش چی؟ همه اینا تموم میشه و همه برمیگردن سر جاشون. چرا من از هیچ چی لذت نمیبرم. مطلقا از هیچ چی. بله یه لیوان آب خنک هم توی گرما به آدم لذت میده اما هیچی برام عمیق نیس. همه چی سطحی و پوچ و گذراست. آقای سخاوتی من از هیچ چیز لذت نمیبرم. همه رو دوست دارم, مردم, خونواده, دوستان و آشنایان, اما هیچی برام عمیق نیس. دلم برای هیچکس تنگ نمیشه. الان ماههاست خونواده م رو ندیدم اما انگار نه انگار! فقط از روی وظیفه گاهی بهشون زنگ میزنم. نمیدونم مریضم چه بیماری دارم. هیچوقت یه راهنما نداشتم. یکی که بهم بگه کجا باید بری و چیکار باید بکنی. همه چیز رو با سعی و خطا به دست آوردم.

الان توی این سن هیچ انگیره, هیچ امید و آرزویی ندارم. از عالم و آدم خسته شدم. لطف بزرگی در حقم کردین اگه راهنماییم کنین.

پیشاپیش تشکر میکنم.

—————————————————————————-

خواننده عزیز،

شما چاره ای به جز خودکشی ندارید.

kill-yourself

شما یک “خود” دارید که  ظرفیت شاد بودن و لذت بردن از زندگی ندارد و به همین دلیل فکر و میل خودکشی در شما زیاد به وجود می آید. این خود سالهای سال مخصوصا در دو دهه اول زندگی همه تمرکزش روی گرفتن صرف شده است. گرفتن غذا، پول، اطلاعات، محبت و هر چیزی که فکرش را بکنید. و هر چه میزان این چیزها در سالهای اول زندگی بیشتر باشد میل به خودکشی در سالهای بعدی زندگی بیشتر می شود.

در شما خودی هست که باید بمیرد تا خودی که می تواند از یک زندگی عمیق و با معنا لذت ببرد متولد بشود. دلیلش هم اینست که این خود برای هیچ چیزی بیرون خودش ارزش خلق نمی کند. این خود فقط می خواهد بگیرد و درون خودش تلنبار کند. مثل یخچال خاموشی که دائما تویش مواد غذایی بگذارید. بعد از مدتی کم کم بوی گندش در می آید.

شما درد خود را درست تشخیص داده اید : “کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده!”

تا وقتی که “تنها” انگیزه حرکت برای شما تلاش برای رسیدن به چیزهایی است که “خودتان” می خواهید، طبیعی است که چه به آنها برسید و چه به آنها نرسید شاد نمی شوید.

همه چیز “سطحی و پوچ و گذراست.” شاید چون به جز خودتان چیز دیگری نمی بینید. من بیشتر عمرم را با همین احساس که همه چیز بی معنی و پوچ و گذراست گذرانده ام ولی در عین حال لحظه های عمیقی هم بوده است که واقعا شاد بوده ام و از زندگی لذت برده ام. و آن لحظه های نادر فقط لحظاتی بوده اند که در آن (تا حدودی) موفق به خودکشی شده ام.

این یک نصیحت اخلاقی نیست. بلکه تاکید بر ضرورت پس دادن یک هزارم درصد میلیونها چیزی است که از جهان هستی و آدمهای دور و برمان دریافت می کنیم.

بیکارید یا شغل مناسب ندارید؟ به احتمال زیاد (البته که همیشه استثناهایی هم وجود دارد) دلیلش اینست که چیزی پس نمی دهید. ارزشی خلق نمی کنید. مشکلی از کسی حل نمی کنید. که در این صورت – به احتمال زیاد- همان کاری هم که دارید از سر شما زیاد است.

تنها هستید؟ دوستی ندارید؟ دلیلش اینست که دوست کسی نیستید. به حرفهای کسی نمی توانید گوش بدهید. درباره زندگی کسی نمی توانید کنجکاوی کنید. خودتان را در یک رابطه حتی برای چند دقیقه نمی توانید بکشید.

همه چیز سطحی و پوچ و گذرا نیست. “خود” شما سطحی و پوچ است. چه کاری برای افزایش عمق خود کرده اید؟ نه جدی؟ امکان ارسال و دریافت ایمیل در کسری از ثانیه پوچ و سطحی است یا لرزش برگ درختان در باد؟ اینکه مادر شما با خطر کردن زندگی خودش شما را به دنیا آورد کم عمق و گذرا است یا اینکه چشمان شما می تواند این خزعبلات را روی یک صفحه های-رزولوشن لمسی بخواند؟

شاد نیستید؟ چون کسی را شاد نمی کنید. چون فقط تلاش می کنید اسباب شادی خود را فراهم کنید.

از زندگی لذت نمی برید؟ چون وجود شما باعث لذت هیچ کس نمی شود.

keep-calm-and-add-value-11

عمق و ارزش “خود” شما نسبت مستقیمی دارد با ارزش چیزهایی که به دنیای اطرافش پس می دهد. و هر چه این عمق و ارزش کمتر، نیاز به خودکشی بیشتر.

 من هنوز هم خیلی وقتها همین احساسی را دارم که شما با صداقت و جسارت بیان کرده اید. البته گاهی هم آن لحظات ناب و نادری می آیند که در آنها فرصت می یابم چیزی پس بدهم. گاهی یک هزار تومانی به یک فال فروش. گاهی جوابی به یک سؤال. و گاهی هم ایده هایی به یک مشتری با جیب پر پول. و در همان لحظه های ناب است که عمیقا از زندگیم لذت می برم و شاد می شوم.

بگذار باقی لحظه ها در عمق کم و با اندیشه خودکشی سپری شوند.

با احترام

علی سخاوتی

مرداد 1394

باز هم با الهام از

یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

مطالب مرتبط

همچنان در بند خود بودی که بود

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

چرا من بیشتر عصبانی نمی شوم؟

جایگزین می کنم پس هستم

یا وقتی که پول چیزی را که دوست دارید بخرید ندارید.

من وقتی بچه بودم یا جوان تر، برای خریدن بیشتر چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم پول کافی نداشتم. برای خریدن یک ساندویچ. یک دوچرخه. یک لباس. احساس خیلی بدی بود. وقتی که از پشت ویترین یک مغازه به چیزی که نمی توانستم بخرم نگاه می کردم. مثل صحنه ای از کارتون بینوایان یا کارتونی افسرده کننده شبیه به آن.

از آن روزها زمان زیادی گذشته و تنها خاطره محوی از پول نداشتن در خاطره من باقی مانده است. آنقدر محو که حتی نمی توانم به خوبی با کسی که برای خریدن چیزی پول کافی ندارد همدردی کنم. از آنروزها تا الان که این مطلب را می نویسم چیزهای زیادی خریده ام. آنقدر زیاد که اگر کسی برای هدیه تولدم از من بپرسد چه چیزی دوست دارم داشته باشم واقعا جوابی برای سؤالش نمی توانم پیدا کنم.

این تغییر وضعیت برای من، بیشتر از تلاش مرهون بخت و اقبال و کمک آدمهایی بوده که به من لطف داشته اند. بنابراین این نوشته راهنمای خوبی برای پولدار شدن شما نخواهد بود. به عبارت دیگر بعد از خواندن آن همانقدر بی پول خواهید بود که قبل از خواندنش.

اگر یک روی سکه اقتصاد را عرضه و تقاضا فرض کنیم روی دیگر آن عرضه و نداشتن پول کافی برای خریدن چیزی است که عرضه می شود. تقریبا برای هر آدمی هزاران چیز وجود دارد که نمی تواند بخرد. اصلا شاید تفاوت اساسی آدم با دیگر حیوانات همین واقعیت باشد:

“پول ندارم فلان چیز را بخرم پس هستم.”

یک چیزی در دنیای خارج وجود دارد که بدون هیچ دلیل منطقی نمی تواند مال شما باشد. مثل سفر به دور دنیا. یا ازدواج. این پدیده بقدری غیر منطقی و نادرست به نظر می رسد که برای تغییر آن وبلاگ علی سخاوتی را پیدا می کنید و از او که خودش می گوید یک خیِّر نیست، طلب کمک مالی می کنید.

ولی چرا؟ چرا شما نباید برای خریدن فلان چیز یا عملی کردن فلان ایده یا حتی برای ازدواج پول کافی داشته باشید؟ چند روز پیش جوانی به من می گفت که ایده ای دارد برای تولید آب معدنی از یک چشمه خاص که فقط سی میلیارد تومان سرمایه لازم دارد. چرا آن جوان روستایی با آن همه انرژی و خلاقیت و پتانسیل سی میلیارد تومان ندارد؟

واقعا چرا؟ نمی دانم. شاید چون شما آدم هستید. هیچ گربه یا سوسکی چنین مشکلی ندارد.

و البته آدمها سعی می کنند مشکلشان را هر طور شده حل کنند. رویکردهای مختلفی هم برای حل مشکل نداشتن پول وجود دارد. مثلا:

– کار و تلاش بیشتر

– پس انداز کردن

– بکارگیری قانون جذب

– دزدی

– گدایی

– قناعت و نخواستن

یک داستان کلیشه هست که می گوید وقتی پس از مدتی طولانی و با تلاش فراوان به چیزی که آرزویش را داشتی می رسی، آن چیز دیگر ارزش اولیه را برایت ندارد یا حتی داشتن و نداشتنش یکسان می شود. خوب که چی؟ درست در لحظه ای که داشتن و نداشتن آن چیز برایت یکسان شده است چیز دیگری پیدا می شود که پول کافی برای بدست آوردنش نداری. وقتی از کنفوسیوس خواستند که همه خردش را در یک کلمه خلاصه کند جواب داد: “مخواه”

مخواه
مخواه

ولی واقعیت این است که شما کنفوسیوس نیستید و چیزهایی را می خواهید که برای بدست آوردنشان پول کافی ندارید. از دزدی و گدایی هم خوشتان نمی آید. قانون جذب هم تا به حال شما را به “آنجا” نرسانده است. تلاش و کوشش و پس انداز کردن هم گزینه دلخواه شما نیست.

خوب چه گزینه دیگری باقی می ماند؟

شبیه سازی یا مشابه سازی.

وقتی بچه بودم به خصوص در زمان جنگ تنها چیزی که مشابه داشت دارو بود. وقتی شما برای گرفتن دارو به داروخانه مراجعه می کردید معمولا نسخه پیچ به شما می گفت که دارویی را که پزشکتان تجویز کرده ندارد ولی مشابهش را می تواند به شما بدهد. بعد از مراجعه به چند داروخانه دیگر دو راه بیشتر برای شما باقی نمی ماند: الف- بهبودی به کمک سیستم ایمنی بدن. ب- مصرف داروی مشابه.

امروزه خوشبختانه برای هر چیزی که فکرش را بکنید یک مشابه ارزانتر وجود دارد. از ساعت رولکس بگیر تا خودروهای لوکس آلمانی. هر چیزی که فکرش را بکنید قطعا چند مشابه یا چند جایگزین دارد. ما در عصر جایگزین زندگی می کنیم. طب جایگزین. ازدواج جایگزین. دانشگاه جایگزین. غذای جایگزین. جایگزین هایی که ممکن است بسیار ارزانتر یا حتی رایگان باشند.

تجربه داشتن هر چیزی یا انجام هر کاری که پول کافی برایش ندارید در بیشتر مواقع می تواند با تجربه انجام کارهای دیگر (بسیار ارزانتر یا حتی رایگان) شبیه سازی یا جایگزین بشود. درست مثل خیلی از داروها که “مشابه” دارند. داروها نه تنها داروهای مشابه دارند بلکه حتی با چیزها/کارهایی به غیر از داروهای شیمیایی هم می توانند جایگزین بشوند. کارهایی مثل تغییر رژیم غذایی، ورزش، طب سوزنی، مدیتیشن و غیره.

طب جایگزین
طب جایگزین

اگر بعد از مصرف داروهای مشابه درد شما خوب نشد مطمئنا راهی برای پیدا کردن داروی اصل خواهید یافت. یا به کلی از مصرف دارو صرف نظر می کنید و به سیستم ایمنی بدن خود پناه می برید. منظورم را که متوجه می شوید؟

خوب شما برای ازدواج یا تولید آب معدنی یا هر چیز دیگری پول کافی ندارید. اوکی. همه ما از این موضوع مطلع شدیم. نداشتن پول کافی دلیل نمی شود که کاری مشابه آن نتوانید انجام بدهید. شما تنها کسی نیستید که پول کافی ندارد. نگاهی به نتیجه این جستجو بیندازید.

اگر برای خریدن چیزی که می خواهید پول کافی ندارید لزوما معنیش این نیست که دچار بخت بد یا یک بیماری لاعلاج هستید. نداشتن پول کافی در بیشتر مواقع فقط و فقط به این معنی است که عده ای در جایی چیزی را گرانتر از قدرت خرید شما بسته بندی کرده اند.

مطالب مرتبط:

پیچیدگیهای داشتن

در باب ناتوانی جنسی نسل سوخته و فواید بدبینی

من مدتها فکر می کردم که نسل من نسل سوخته است. شاید چون چند سالی از دوران بچگی یا نوجوانیم را شاهد جنگ و پدیده های اقتصادی ناشی از آن مثل کوپن و صف و … بودم. بعد هم یک سری محدودیتهای اجتماعی را در اوایل دوران جوانی تجربه کردم. مثلا یک بار در حین صحبت با یک دختر توی پارک دستگیر شدم و مجبور شدم یک شب از زندگیم را به همراه چند خلافکار توی بازداشتگاه سپری کنم. صبح روز بعد در حالیکه دست راستم با دستبند به دست چپ یک موادفروش و دست چپم به دست راست یک خانم باز کهنه کار بسته شده بود با همراهی یک سرباز مسلح راهی دادگاه شدیم. توی دادگاه من (به دروغ) به قاضی پرونده که اتهام “داشتن رابطه نامشروع” را برای ما قرائت کرد گفتم که قصدم از صحبت با دختری که در آن لحظه به همراه مادر و خواهرش پشت سر من نشسته بودند، آشنایی بیشتر و ازدواج بوده است. من بلافاصله تبرئه شدم ولی آن دختر به دلیل داشتن آرایش نامناسب در زمان دستگیری مجبور به پرداخت مقداری جریمه نقدی شد.

از مشکلات خاص فردی که بگذریم پاراگراف فوق کم و بیش گستره و عمق سوختگی نسل من را نشان می دهد. بله شما ممکن است داستانهای جانگدازتری داشته باشید. مثلا نسلی که خورد به انقلاب فرهنگی و موفق نشد به دانشگاه راه پیدا کند. یا نسلی که جوانیش مصادف است با گرانی مسکن. یا نسلی که بچگیش را بدون موهبت بازیهای کامپیوتری سپری کرده است. یا نسلی که قربانی مردسالاری شده است. و الخ.

اوکی نسل شما هم نسل سوخته است.

یا به عبارت دیگر شرایط زندگی نه تنها برای خود شما بلکه برای نسل شما آنگونه که انتظار دارید نبوده است. یا نیست. یا نخواهد بود.

شما یک معیار مقایسه دارید. این معیار مقایسه قسمت ناچیزی از تاریخ و جغرافیای بشری است. یک برش نازک از ابدیت چسبیده بر روی برش نازکی از کره زمین.

مثلا سالهای 1349 تا 1355 یا دوران حکومت پنج پادشاه اول صفویه یا ثلث میانی دوران حکومت کوروش کبیر

یا دهه هفتاد در فرانسه یا آمریکا یا قرن دوم قبل از میلاد در یونان یا همین حالا در بلژیک.

شما انتظار دارید که شرایط “آنگونه” باشد. ولی شرایط هرگز “آنگونه” نبوده است. جنگ و قحطی و گرسنگی و بی عدالتی و محرومیت و مظلومیت و خستگی و پوچی و بیماری و مرگ نابهنگام و انزال زودرس همیشه بخش عمده ای از DNA شرایط “اینگونه” بشری بوده است. برای همه نسلها. در همه زمانها. و در همه مکانها. و حالا شما یک تصور توهم آلود از یک درصد از یک درصد دارید. درست مانند زمانی که به قیافه و هیکل یک هنرپیشه هالیوود نگاه می کنید. شما (شاید) یک درصد از کل زندگی او را می بینید و او (شاید) معرف یک درصد از آدمهای زنده روی کره زمین است. فقط از نظر قیافه و هیکل. این می شود یک درصد از یک درصد. درست مثل تصویری که کسی ممکن است از زندگی دهه هفتاد توی شهر پاریس داشته باشد.

خبر خوب (یا بد) اینست که شما ممکن است از خزعبلات مربوط به “نسل سوخته” فراتر رفته باشید و با این همه کتاب و وبلاگ و ویدئو و کارگاه و سمینار در زمینه روانشناسی و رشد و توسعه فردی تصمیم گرفته باشید که کنترل زندگیتان را به دست بگیرید و پتانسیل عظیمی را که در وجود شما به ودیعه گذاشته شده است در قالب ثروت، شهرت، زیبایی و غیره محقق کنید. شما هم می توانید موفق بشوید. این پیام آنتونی رابینز و دیگر پیامبران “موفقیت” برای شما است. بله شما می توانید.

موفقیت
موفقیت

ولی تاریخ بشریت نشان می دهد که شما به احتمال خیلی زیاد نمی توانید.

خلاصه داستان از زبان فیلسوف فرانسوی میشل مونتین از این قرار است: اگر با انتظار زیاد وارد اتاق خواب  شوید ریسک خراب شدن کار خیلی جدی است. مونتین داستان مردی را در همسایگی خودش بازگو می کند که به دلیل شکست در اتاق خواب آلتش را می برد و به نشانه معذرت خواهی برای طرف مقابل می فرستد. این ماجرا جنجال زیادی در آن محل ایجاد می کند و باعث می شود که مونتین قلم بدست بگیرد و به تحلیل دلایل ناتوانی جنسی بپردازد. مونتین در پایان مقاله اش چنین نتیجه می گیرد: به هنگام ورود به اتاق خواب همیشه با گفتن اینکه در آن کار دیگر خوب نیستید انتظار را پایین بیاورید. پایین آوردن انتظار از عملکرد تنها راه برای افزایش شانس داشتن یک عملکرد خوب است.

توصیه مونتین فقط به عملکرد در سکس محدود نمی شود. نتیجه عملکرد در همه حوزه های زندگی با انتظار ما از آن رابطه دارد. انتظار زیاد باعث عصبیت و استرس می شود و عصبیت و استرس زیاد راهی است مطمئن برای شکست خوردن. سکس، کنکور، قهرمانی جام جهانی، تولید خودرو ملی، از بین بردن بیکاری، ثروتمند شدن، لاغری، توانمندی و غیره. هیچ فرقی نمی کند.

شما انتظار دارید چیزی را در خودتان یا محیط اطراف ببینید که به هر دلیل (حداقل تا آن لحظه) محقق نشده است. سنکا این را ریشه عصبانیت می داند. ما از رانندگی بد دیگران یا ترافیک عصبانی می شویم چون انتظار داریم که خیابانها بدون ترافیک یا بدون راننده بد باشد. ما نسلمان را سوخته می دانیم چون انتظار داریم (داشتیم) که دهه شصت طور دیگری می بود. اگر چکی که گرفته ایم برگشت بخورد عصبانی می شویم چون انتظار داریم که همه چکها پاس شود. ولی چرا؟ چه کسی گفته که جهان و آدمها و اتفاقهایش باید “آنگونه” باشند؟ هیچ وقت آنگونه نبوده است. حالا چرا باید آنگونه باشد؟ نه جدی؟

فیلسوف رومی پیشنهاد می کند که هر روز صبح قبل از اینکه از تخت خواب بیرون بیاییم کل اتفاقات روزی را که در پیش رو داریم با بدترین احتمالات و فجایع ممکن تصور کنیم. چیزی شبیه به خوردن یک لیوان لجن برای آمادگی مواجهه با همه چیزهایی که ممکن است در طول روز حال ما را به هم بزند.

سنکا و دیگر فیلسوفان مکتب رواقی گری معتقد بودند که خدمتی که فلسفه باید به آدمها بکند جلوگیری از روانی شدنشان در شرایط سخت است. و این مهم بدست نمی آید مگر با تمرین و استاد شدن در بدبینی.

به شکرانه ادبیات موفقیت کاری که ما معمولا انجام می دهیم دقیقا عکس تمرین پیشنهادی سنکا است. هر روز صبح خوشبینی را در خودمان تقویت می کنیم. هر روز صبح به خودمان می گوییم که تو می توانی. “کار نشد نداره.”  اهداف بزرگ برای خودت تعیین کن. تلویزیون کارآفرینهایی را نشان می دهد که از فقر مطلق و بدون یک دست و یک پا شروع کرده اند و حالا سی و پنج تا کارخانه دارند. پس تو هم می توانی.

صبح انتظار از خودمان و از دیگران را در ذهنمان بالا می بریم. در طول روز چیزهایی برخلاف انتظار می بینیم که ما را عصبانی می کند. شب با آگاهی از اینکه هیچ کدام از اهدافی که داشتیم محقق نشده است افسرده می شویم. یا در بهترین حالت اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم. درست مثل کسی که در اتاق خواب شکست خورده است. چرا؟ چون خوش بین هستیم.

نود و هشت درصد کسب و کارها شکست می خورند. خدا می داند چند درصد از کسانی که تلاش می کنند لاغر شوند لاغر نمی شوند. یا پولدار یا خوشبخت. یا هرچی. خواندن این نوشته به احتمال زیاد به شما کمک نمی کند که به اهداف بزرگی که دارید دست پیدا کنید. نسل شما حتی اگر تا به حال از سوختن در امان مانده باشد ممکن است بزودی طعمه حریق بشود.

Reckon on everything, expect everything.”

~ Seneca

پانوشت

به دلیل نیاز شدید شخصی تمرین بدبینی سنکا را به تمرین روزانه به عنوان متمم اضافه می کنم و نام آنرا از مدل فذار به مدل بفذار (بدبینی – فیزیکی – ذهنی – احساسی – روحی) تغییر می دهم. باشد که قبل از ابتلا به ناتوانی جنسی آنقدر تمرین کنم که انتظاراتم را کم کنم و کمتر عصبانی بشوم.

امکان انصراف یا انصراف از امکان؟

سؤال زیر را سجاد اینجا پرسیده است:

“…کتاب شما چنان تاثیری روی من گذاشته که از درس و دانشگاه متنفر شدم(البته این تنفر از قبل بوده ).با اینکه این ترم درس و امتحانام تموم میشه و فقط پایان نامه میمونه.هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم،تا جایی که بارها به انصراف فکر کردم.لطفا منو راهنماییم کنید،پیشنهادتون چیه؟”

من کمی ناراحت می شوم وقتی می شنوم که کتاب من باعث شده که کسی از درس و دانشگاه متنفر (یا متنفرتر) بشود. قصد من از نوشتن کتاب امکان هرگز مبارزه با درس و دانشگاه و ایجاد تنفر در اذهان عمومی نسبت به این پدیده ها نبوده است. من فقط می خواستم بگویم که گزینه های دیگری هم وجود دارد. که شاید دانشگاه برای پاسخ به نیازی بوجود آمده که دیگر وجود ندارد.

اصلا چرا کسی باید از دانشگاه متنفر باشد؟ دانشگاه موجود بی آزاری است. آزار دانشگاه شهید بهشتی با همه ساختمانها و فضای سبز و کارمندان و استادان و درسها و نمره ها و مقاله ها و پروژه ها و طرحهای تحقیقاتیش حتی به یک مورچه هم نمی رسد.

دانشگاه  رفتن و تحصیلات دانشگاهی کردن لزوما چیز بدی نیست. همانطور که کباب کوبیده یا شیشلیک چیز بدی نیست. آیا کسی که گیاهخوار است باید از کباب متنفر باشد؟ یا کسی که گوشتخوار است باید خام گیاهخواری را زیلات گونه نفی کند؟

مشکل شما تنفر یا انصراف از دانشگاه نیست. مشکل شما انتخاب است. انتخاب بین گزینه هایی که شاید حالا با خواندن کتاب امکان بیش از پیش به چشم می آیند. داستان از این قرار است که شما – خود شما – دو سال قبل از بین همه گزینه های موجود دانشگاه (گزینه آسان و به ظاهر مطمئن) را انتخاب کردید. حالا در انتخاب خود شک کرده اید و خود را بر سر یک دو راهی می بینید. انصراف یا ادامه تحصیل.

از آنجاییکه انتخاب اصولا کار سختی است، آدمها معمولا به جای انتخاب امکان محور، الگوی شناخته شده گریز از آزادی را تکرار می کنند. با همرنگ جماعت شدن یک گزینه رایج مثل دانشگاه یا مسافرکشی را انتخاب می کنند. با سادیسم دانشگاه (یا هر پدیده دیگری) را می کوبند و از آن متنفر می شوند. با مازوخیسم دنبال کسی مثل این حقیر می گردند که گزینه درست را در اختیار آنها قرار دهد. و الخ.

واقعا پیشنهاد من را می خواهید بدانید؟

هیچ فرقی نمی کند که انصراف بدهید یا ندهید. “دانشجو” برای شما تنها یک عنوان شغلی است. درست مثل همان عنوان شغلی که امیدوارید بعد از فارغ التحصیل شدن و اخذ مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه شهید بهشتی بدست بیاورید. داشتن یا نداشتن این عنوان هیچ چیز را در زندگی شما عوض نمی کند. چیزی که وضعیت شما را تعیین می کند رژیم رفتاری/گفتاری/پنداری روزانه شماست.

هر کاری را که بعد از انصراف می خواهید بکنید همین حالا هم می توانید انجام بدهید. پس چرا سر دو راهی انصراف گیر کرده اید؟ نه جدی؟ انصراف از دانشگاه یا یک شغل  معمولا “گریز از آزادی” است. چیزی که در این وضعیت بیشتر می تواند به شما کمک کند، “گریز به آزادی” است.

نمونه کوچکی از زندگی پس از انصرافتان را تجربه کنید. برای یک هفته یا یک ماه. ممکن است این نمونه کوچک به طور طبیعی آنقدر رشد کند و بزرگ شود که جایی برای درس و دانشگاه توی زندگی شما باقی نگذارد. ممکن است پس از چند ساعت یا چند روز به این نتیجه برسید که فعلا بهترین گزینه شما همان درس و دانشگاه است. خوشبختانه ما در دورانی زندگی می کنیم که بیشتر چیزها را – از ازدواج تا جهانگردی، از مهندسی نفت تا ساخت نیروگاه – می توان در مقیاس کوچک امتحان کرد. این نعمت بزرگ را از خود دریغ نکنید.

پانوشت

انصراف از دانشگاه کار باکلاسی نیست و باعث شکوفایی یا خلاقیت یا میلیاردر شدن شما نمی شود. انصراف از دانشگاه برای این آدمها اثر جانبی کاری بوده است که روز و شب به انجام آن مشغول بوده اند.

مطالب مرتبط

پنج راز که هر کس باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

مطلب مرتبط آینده

پاسخ به سوء تفاهمات درباره کتاب امکان