بایگانی برچسب: s

سرمایه گذاری به زبان نه چندان ساده

شما یک مقدار پول دارید. درست است؟ مثلا صد هزار تومان یا ده میلیون تومان. یا کمتر یا بیشتر. به همراه یک سری چیزهای دیگر. مثل طلا. خودرو. اوراق قرض الحسنه. یا حتی یک آپارتمان. به مجموع این چیزها سرمایه می گویند.

مقدارش مهم نیست. چیزی که مهم است اینست که شما یک مقدار سرمایه دارید. یکی از چیزهای جانبی که در نتیجه داشتن سرمایه دارید، احساس نیاز به سرمایه گذاری است. شما به سختی کار می کنید و با کلی صرفه جویی و زدن از سر و ته مخارج سعی می کنید پس انداز کنید و به سرمایه تان اضافه کنید. درست است؟ پس تا اینجا شما هم سرمایه دارید و هم احساس نیاز به سرمایه گذاری.

حالا باید سرمایه بدست آورده را سرمایه گذاری کنید وگرنه کم می شود. دلار گران می شود. ملک گران می شود. نرخ تورم بالاست. و اگر شما با سرمایه ای که دارید درست سرمایه گذاری نکنید سرمایه تان روز به روز کمتر می شود. پس تا اینجا شما هم سرمایه دارید و هم احساس نیاز به سرمایه گذاری و هم ترس از دست دادن سرمایه.

بعد به دور و برتان نگاه می کنید. می بینید بعضی ها با سرمایه گذاری می توانند سرمایه شان را زیاد کنند. بعضی ها به جای اینکه خودشان کار کنند، سرمایه شان دارد کار می کند. چرا شما یکی از آن آدمها نباشید؟ چرا شما سرمایه گذاری نکنید؟ نه جدی؟ حالا شما هم سرمایه دارید، هم احساس نیاز به سرمایه گذاری، هم ترس از دست دادن سرمایه، هم امید به سرمایه گذاری و هم کمی تا اندکی حسادت به سرمایه گذاران موفق. درست است؟

دلایل فوق برای سرمایه گذاری کافی است.

ولی سرمایه گذاری روی چی؟ حساب پس انداز بلندمدت؟ بازار بورس؟ طلا؟ نقره؟ دلار؟ فارکس؟ ملک؟ بیزنس؟

سرمایه گذاری
احساس نیاز به سرمایه گذاری

من تنها چیزی که درباره سرمایه گذاری می دانم اینست که چیزی درباره سرمایه گذاری نمی دانم.

یک زمانی اطلاعات و دسترسی تاثیر عمده ای در تصمیم های مربوط به سرمایه گذاری داشتند. امروز یک چوپان در مراتع دور افتاده سیستان و بلوچستان از قیمت گوشت در تهران خبر دارد. از قیمت آپارتمان و نوسانات آن هم مطلع است. قیمت طلا و دلار را هم اگر بخواهد به راحتی می تواند دنبال کند. دسترسی به منابع خاص محلی مثل تولیدات کشاورزی یا صنعتی هم دیگر مانند قبل مزیت سرمایه گذاری به حساب نمی آیند.

جهانی شدن این دهکده باعث شده است که سرمایه گذاری ما در هر یک از موارد فوق خواه نا خواه از سرمایه گذاری سرمایه دارانی میلیونها برابر بزرگتر از خودمان تاثیر بپذیرد. مثلا اگر در بازار پول سرمایه گذاری کنید سرمایه شما می شود قطره ای در اقیانوسی که جزر و مدش را ولادیمیر پوتین تعیین می کند. یا همچین آدمهایی (من فقط حدس می زنم). اگر یک میلیون تومان در بازار بورس سرمایه گذاری کنید، سرمایه گذاریتان از لحظه اول گره می خورد به آرزوها، ترسها، باورها، بیماریها، رژیم غذایی، روابط جنسی و احساسات ناشناخته کسی که یک میلیون تریلیون تومان در بازار بورس سرمایه گذاری کرده است. همین الگو را برای ملک و سایر بازارهای سرمایه تکرار کنید. همه اینها هم بطور مستقیم یا غیر مستقیم امن ترین سرمایه گذاری یعنی بهره بانکی را تحت الشعاع قرار می دهند. و بالعکس.

اگر جایی فرصتی برای سرمایه گذاری باشد قاعدتا کسی که سرمایه بزرگتری دارد قبل از شما به آن وارد می شود و قبل از شما هم از آن خارج. و سرمایه شما با ورود و خروج آن فرد دچار نوسان.

آیا اصلا نباید توی این بازارها سرمایه گذاری کرد؟ من نمی دانم. بستگی به خود شما دارد. و اینکه چقدر انتظار بازگشت سرمایه دارید. و چه ریسکی را می پذیرید. و اینکه با چه میزانی از ترس و نگرانی و امید و آرزو می توانید یا می خواهید زندگی کنید.

خوب که چی؟ به احتمال زیاد همه اینها را خودتان می دانستید. چه جایگزینی وجود دارد؟ کجا باید سرمایه گذاری کرد؟

 روی خودتان سرمایه گذاری کنید. تنها چیزی که ولادیمیر پوتین و سرمایه گذاران دیگر هیچ علاقه ای به سرمایه گذاری روی آن ندارند.

یعنی چی؟

سرمایه گذاری روی خود یعنی هر کاری که باعث شود ارزش شما (نه ارزش داراییهای شما) در جامعه ای که در آن زندگی می کنید افزایش یابد. شما چه ارزشی دارید؟ چه چیزی ارزش شما را افزایش می دهد؟ تجربه؟ روابط؟ ایده؟ توانمندی؟ مهارت؟ دارایی؟ زیبایی؟ سلامتی؟ به این سؤالها فقط خود شما می توانید جواب بدهید.

سرمایه گذاری روی خود هم بیشترین بازگشت را دارد، هم بدون ریسک است و هم سرگرم کننده و لذت بخش. هیچ سرمایه گذاری دیگری همه این خصوصیات را با هم ندارد.

از همه اینها بهتر اینکه سرمایه گذاری روی خود نیاز به  پس انداز کردن ندارد. با هر چیزی که دارید می توانید همین حالا روی خودتان سرمایه گذاری کنید. هر چیزی. پول، انرژی، ذهن، چشم، گوش، دست، پا و الخ. اصلا چرا آدم باید پس انداز کند؟ نه جدی؟ پس انداز کردن کار خسته کننده و رقت انگیزی است. به جای پس انداز کردن سعی کنید بیشتر پول در بیاورید. چه جوری؟ با سرمایه گذاری روی خودتان!

مطلب مرتبط:

تنها روش برای درمان علم زدگی یا تمرین روزانه یا مدل فذار

آغاز افسردگی و افسردگی آغازگری

زهرا پرسیده است:

“بنظرشما کسیکه افسردگی مزمن داره یعنی مثلن افسردگی مثه دستشه که همراهشه همیشه بازم میتونه آغازگزباشه؟ موفق بشه؟”

افسردگی
افسردگی

آغازگری چیست؟ آغازگر کیست؟

همه ما قبل از اینکه آغازگر یا موفق یا پولدار یا سالم یا هر چیز دیگری باشیم، آدم هستیم. آغازگر فقط واژه ای است برای انتقال بعضی از مفاهیم و ایده ها. یا برای الهام بخشی. یا برای انتقال تجربه.

من دفترچه آغازگری را کمی بعد از تمام شدن دوره سه ساله درمان افسردگیم نوشتم. منظورم از دوره درمان دوره ای است که هر سه ماه یک بار پیش روانپزشک می رفتم، او از من چند تا سؤال می پرسید و بعد داروی افسردگیم را عوض می کرد یا مقدار مصرفش را.

افسردگی دو بعد دارد. یک بعدش اینست که آدم افسرده احساس می کند خودش و زندگیش هیچ ارزشی ندارد. اعتماد به نفس ندارد. بیرونش یا درونش را زیبا نمی بیند. از هیچ چیز لذت نمی برد. امید ندارد. یا آرزو. و الخ.

بعد دیگر اینکه آدم افسرده هیچ کاری انجام نمی دهد. بله آدم افسرده حال انجام دادن هیچ کاری را ندارد. البته اینها تجربه من به عنوان آدمی است که یک دوران طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته است، نه به عنوان یک روانشناس متخصص در زمینه افسردگی.

بعد اول سالها من را همراهی کرد. شاید ده سال. شاید پانزده سال. بعد دوم زمانی که به حد اعلای خودش یعنی زمینگیر شدن و تمایل روز افزون به خودکشی رسید، به توصیه برادرم که پزشک حاذقی است به سراغ روانپزشک و درمان افسردگی با دارو رفتم.

به نظرمن کسیکه افسردگی مزمن دارد باز هم میتواند آغازگز باشد؟

بله می تواند. درست مثل کسی که دو دست یا دو پا یا دو چشم ندارد. یا مثل کسی که دیابت یا میگرن یا لوپوس یا آسم یا آرتروز یا اعتیاد یا هر بیماری مزمن دیگری دارد. یا ندارد. با کمی جستجو مثالهای زیادی از افرادی می توانید بیابید که هم افسرده بوده اند (هستند) و هم آغازگر و هم کارهای بزرگی را در زندگیشان انجام داده اند (دارند می دهند).

برای شروع می توانید نگاهی به این لیست بیندازید.

سؤال بهتر اینست که اصلا افسردگی چرا وجود دارد؟ یا اصولا چرا آدمها افسرده می شوند؟

پروفسور راندولف نسه که بر روی تاریخ تکامل افسردگی مطالعات زیادی انجام داده است، معتقد است که بقای افسردگی در مجموعه ژنهای انسان حاکی از آن است که افسردگی نه تنها خیلی هم بد نیست بلکه در تکامل ما فایده هم داشته است. او معتقد است که افسردگی یک مکانیزم تدافعی (یا تطابقی) در برابر خوش بینی کور است. مکانیزمی برای جلوگیری از هدر رفتن منابعمان در جهت رسیدن به اهداف توهمی. به هنگام ضرورت دست طبیعت به کمک ما می آید تا وقت و انرژی گرانبهای خود را تا آخرین قطره به پای اهداف غیر قابل دستیابی نریزیم. بنابراین زمانی که پیشرفت سازنده ای در جهت اهدافمان نداریم، واکنش طبیعی سیستم عصبی ما این خواهد بود که سطح انرژی و انگیزه ما را کاهش بدهد.

نظر آقای نسه اینست که در طول مدت این افسردگی خفیف ما فرصت خواهیم داشت که منابع خود را ذخیره کنیم و به دنبال یافتن اهداف واقعی تر باشیم. ولی اگر باز هم بر دستیابی به اهداف توهمی (تخمی تخیلی) خود پافشاری کردیم چی؟ آقای نسه معتقد است که مکانیزم فوق الذکر دوباره وارد عمل می شود و افسردگی ما کم کم از افسردگی خفیف به افسردگی شدید تبدیل خواهد شد.

خلاصه داستان: ما هستیم و این مکانیزم تکامل یافته طی میلیونها سال برای حفظ نسل بشر و یک سری اهداف عظیم که از سوی پدر و مادر و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و غیره به ما تحمیل می شوند. نتیجه؟ افسردگی مزمن که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسد.

ما اهداف بزرگی برای خودمان تعیین می کنیم. شهرت، ثروت، شکوه، جاودانگی، دستاوردهای جهانی و غیره. ما را تشویق می کنند (شستشوی مغزی می دهند) که باور کنیم: خواستن توانستن است، کار نشد نداره،  آرزو بر جوانان عیب نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. تو به زودی موفق می شی. اوق.

بعد سعی می کنیم به اهدافی برسیم که برای ما دست یافتنی نیستند. در این مسیر نه به مهارتها و تواناییهای واقعی خود توجه می کنیم و نه برای رسیدن به اهدافی که می توانیم بهشان برسیم، تلاشی می کنیم.

غمگین ترین قسمت داستان اینجاست که حتی وقتی “مکانیزم طبیعی تکامل یافته افسردگی” وارد عمل می شود، هشدارش را درک نمی کنیم یا حتی فکر می کنیم که باید بعد از درمان افسردگی، دوباره در جهت رسیدن به همان اهداف عظیم تلاش کنیم. تلاشی که فقط ما را افسرده تر می کند.

در ابتدای زندگی آرزوی یک مادر برای بچه اش فقط اینست که سالم باشد، غذایش را بخورد، آروغش را بزند. بازی کند، شکمش کار کند و خوب بخوابد. اما از یک جایی به بعد که دقیقا معلوم نیست کجا، بچه باید زبان انگلیسی، نقاشی، موسیقی، فوتبال، کاراته و اصولا هر چیزی را که می شود یاد گرفت، یاد بگیرد. بعد بچه باید دانشگاه برود. بعد بچه باید تحصیلات دانشگاهیش را ادامه بدهد. دکترا بگیرد. متخصص بشود. کارآفرین بشود. دانشمند بشود. پولدار بشود. موفق بشود. با فرد موفقی ازدواج بکند. ازدواج موفقی داشته باشد. بچه های سالم و موفقی تحویل جامعه بدهد. برای بازنشستگیش یک ویلا و حقوق بازنشستگی کافی داشته باشد. و الخ.

افسردگی شما – فرقی نمی کند برای یک هفته یا برای ده سال – شاید نشانه اینست که مادر طبیعت شما را مثل یک بچه در آغوش گرفته و می خواهد ازتان مراقبت کند. مادر طبیعت می خواهد که شما سالم باشید، غذایتان را بخورید، آروغتان را بزنید. بازی کنید، شکمتان کار کند و خوب بخوابید. اگر این کارها را انجام بدهید (حتی اگر نه همیشه) دلیل اینست که شما یک آغازگر بزرگ هستید.

پانوشت:

افسردگی را جدی بگیرید و مراجعه به یک روانپزشک خوب و قابل اعتماد را از نان شب واجبتر بدانید.

مطالب مرتبط:

اولین کار روزانه هر آغازگر

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

ویکتور هوگو و آغاز افسردگی

طیران آدمیت – قسمت اول

کتاب برای مطالعه بیشتر:

HOW TO BE SICK

Sick and Tired of Feeling Sick and Tired

if it doesn’t go away, come back

ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

افراط.

یا تفریط که همان افراط است ولی از آن طرف.

اگر می خواهید تشنگی بدست آورید راه دیگری جز افراط وجود ندارد.

مثلا در شعر مولانا:

تا نزاید طفلک نازک گلو             کی روان گردد ز پستان شیر او

بچه دار شدن افراط است در رابطه بین دو نفر. یا

هر کجا دردی دوا آنجا رود

درد افراط بدن است در کنار هم قرار دادن عناصر ناسازگار. یا

هر کجا کشتیست آب آنجا رود

کاشتن دانه افراط دانه است در وابستگی به خاک و عدم جابجایی. یا

هر کجا فقری نوا آنجا رود

فقر افراط در نداشتن است.

و الخ.

thirsty
تشنگی

بعضی ها اصولا افراطی هستند. منظورم در گرایشهای سیاسی و حرکتهای انقلابی یا تروریستی نیست. منظورم در زندگی روزمره خودشان است. بعضی ها هم اصولا میانه رو هستند.

حالا این سؤال مطرح می شود که اگر کسی اصولا افراطی نباشد و بخواهد گه گداری افراط کند چکار باید بکند؟ چگونه می توان آگاهانه و از روی انتخاب افراط کرد؟ آیا اصولا افراط کردن را می توان مانند یک مهارت فرا گرفت یا اینکه افراط کردن فقط یک خصیصه ذاتی است؟

واقعیت اینست که هیچ یک از ما تجربه آموزش افراط کردن را به شکل مستقیم نداشته ایم. چیزی مثل کلاس افراط برای دانش آموزان متوسطه. یا سه واحد افراط برای رشته های مهندسی در مقطع کارشناسی. همیشه (یا فقط بعضی وقتها) افراط را به شکل تلویحی در رفتار و گفتار و پندار آدمهای دیگر مشاهده کرده ایم.

در آموزش مستقیم افراط، افراط کردن هدف است نه وسیله. زمانی که برای استاد شدن در کاری ده هزار ساعت وقت صرف می کنیم ممکن است بعضی وقتها افراط هم بکنیم ولی هدف چیز دیگری است. هدف استاد شدن در کاری است که به آن علاقه داریم یا به هر دلیلی برای ما مهم است. منظور من از آموزش مستقیم افراط کردن، افراط برای افراط است. بدون هیچ دلیل دیگری.

شما ممکن است یک روز بخواهید در آب خوردن افراط کنید و روز بعد در آب نخوردن. یک روز در ورزش کردن. روز دیگر در مصرف فست فود. البته افراط هم مثل خیلی چیزهای دیگر مراتبی دارد. درست است که بچه دار شدن به خودی خود افراط محسوب می شود ولی برای کسی که دو تا بچه دارد ممکن است شش تا بچه دار شدن افراط بحساب بیاید. افراط یعنی تجاوز به مرزهای محدودیت. کسی که ماهی یک میلیون درامد دارد با خرج کردن ماهی پنج میلیون افراط می کند و کسی که هر شب ساعت 9 می خوابد با بیدار ماندن سه شب پی در پی. حد وسط جایز نیست.

ایده اینست که در چیزهای بیشتری افراط کنیم تا شاید در جایی از این مسیر تشنگی بدست آوریم. فرض کنید شما می خواهید زبان انگلیسی یاد بگیرید. روش میانه رو اینست که یک کلاس زبان ثبت نام کنید و هفته ای هفت هشت ساعت کلاس بروید. اینجوری نه سر کلاس تشنه مطالبی هستید که استاد می گوید، نه در خانه تشنه تمرین کردن و یادگیری. روزها و ماهها و سالها می گذرد و شما هنوز به آنجایی که می خواهید برسید نرسیده اید. راه دیگر اینست که در یادگیری زبان انگلیسی افراط کنید. برای یک ماه یا حتی یک هفته. منظورم از افراط اینست که مرخصی بدون حقوق بگیرید و 20 ساعت از وقتتان را در شبانه روز صرف یادگیری زبان انگلیسی بکنید.

من سالها در سیگار کشیدن میانه روی می کردم. و سالها هم می خواستم سیگار کشیدن را ترک کنم. خیلی بعید است که یک سیگاری میانه رو بتواند سیگار را ترک کند. تا اینکه از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم در سیگار کشیدن افراط کنم. منظورم از افراط در سیگار کشیدن یعنی اینکه بعضی وقتها مجبور بشوی برای روشن کردن سیگار بعدی حرف طرف مقابل را قطع کنی. یا برای خریدن سیگار نصف شب دنبال یک دکه باز بگردی. یا بعضی از مهمانیها را به دلیل اینکه نمی توانی آنجا سیگار بکشی نروی. منظورم از افراط در سیگار کشیدن حالتی است شبیه به تنگی نفس و به دنبال آن تشنگی زیاد برای ترک سیگار. یا همان تفریط در سیگار کشیدن. یعنی کاری که الان دارم انجام می دهم.

با الهام از

I go to extremes – متن شعر

مطلب مرتبط:

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

احسان پس از خواندن مطلب قبلی نتیجه گرفته است که:

“پس به نظر شما باید آدمهای بزرگسال هم برای هر روز خودشان قسمتی را برای بازی و سرگرمی که حتی ممکن است کودکانه هم به نظر برسد در نظر بگیرند تا ناخودآگاه اسیر بازیهایی که معمولاً نه برای خودشان لذتی دارد و برای دیگران هم مایه دردسر است ، نشوند!”

من هرگز چنین نظری نداشتم و ندارم. به هیچ وجه. ولی مهم نیست. نمی خواهم اینجا با احسان بحث کنم. شاید حق با اوست. شاید از نوشته من چنین نتیجه ای برداشت می شود. شاید من نظر واقعیم را بد بیان کرده ام. به هر حال سوء تفاهم یکی از واقعیتهای زندگی بشری است.

فرض کنید شانس به من رو کند و 100 یا 1000 سال بعد آدم معروفی بشوم. خیلی معروف. آنقدر معروف که چرندیاتی که اینجا روی وبلاگم نوشته ام به عنوان چندین اصل در زندگی بشری پذیرفته بشود و آنها را توی مدارس تدریس کنند.

مثلا اصل سوم علی سخاوتی:

“باید آدمهای بزرگسال هم برای هر روز خودشان قسمتی را برای بازی و سرگرمی که حتی ممکن است کودکانه هم به نظر برسد در نظر بگیرند تا ناخودآگاه اسیر بازیهایی که معمولاً نه برای خودشان لذتی دارد و برای دیگران هم مایه دردسر است، نشوند!”

نویسنده همین کامنت از من خواسته است که مطلبی هم درباره “مهربانی همراه با انتظار ما از دیگران” بنویسم.

فرض کنید که باز من مطلبی درباره مهربانی همراه با انتظار ما از دیگران بنویسم. بعد یک نفر پیدا می شود و می گوید که: “پس نظر شما اینست که اینجوری باید به دیگران مهربانی بکنیم یا نکنیم.”

و بعد اصل چهارم علی سخاوتی در زمینه مهربانی کردن به دیگران بوجود می آید.

والخ.

بذر این برداشتهای اشتباه از سنین خیلی کم در ذهن ما کاشته می شود. توسط معلمهای (آدمها) مختلف. بذرهایی که به تدریج تبدیل به درختهای بزرگ باید و نباید می شوند. باید و نباید. درست و غلط. زشت و زیبا. کوچک و بزرگ. کلفت و نازک. سیاه و سفید. بد و خوب. و خیلی چیزهای دیگر. آدم حتما باید دانشگاه برود. دکترها آدمهای متشخصی هستند. رستوران کسب و کار پولسازی است. بچه شیرینی زندگی است. غذای ارگانیک خوب است. گوشت قرمز ضرر دارد. ورزش برای سلامتی ضروری است. بازی کردن بهتر از دکتر رفتن است.

ولی مسئله اینست که قوانین نیوتن با نظریه نسبیت انیشتین جایگزین شد و آنهم با فیزیک کوانتوم و آنهم با …. پزشکان یک روز قهوه را برای سلامتی مضر می دانند و چند روز بعد آنرا برای سلامتی مفید. بسیار مفید. چند دهه دانشگاه رفتن اصل و ارزش می شود و چند دهه دیگر دانشگاه نرفتن. بعضی ها معتقدند که بدون هیچ انتظاری باید به دیگران مهربانی کنیم و بعضی دیگر می گویند مهربانی بدون انتظار اصلا معنا ندارد. حق با چه کسی است؟ چه کسی درست می گوید؟

من فقط می دانم که بحث کردن بی فایده است. نظر کسی را نمی شود با بحث کردن عوض کرد. همه به خیال خودشان حق دارند. آیا شما تا به حال توانسته اید با بحث کردن نظر کسی را تغییر بدهید؟ نه جدی؟

هدف اصلی من از نوشتن این وبلاگ یادآوری درسهایی است که از زندگی واقعی گرفته ام برای آنلرن کردن خزعبلاتی که سالها توی کله ام فرو شده و به صورت اصلهای مختلف در آمده است. هدف من از نوشتن “سندروم کم بازی” فقط این بود که به خودم یادآوری کنم که هر روز بیشتر بازی کنم. که هر روز فقط بازی کنم. من نمی دانم که آدم بزرگها چه کار باید بکنند. علاقه ای هم ندارم که بدانم چون اصلا به وجود چنین اصلی اعتقاد ندارم. شاید برای بعضی آدم بزرگها دکتر رفتن بهتر از بازی کردن باشد. شاید بازی کردن برای آنها همان دکتر رفتن است. من از کجا بدانم بقیه آدم بزرگها چه تعریف یا برداشتی از دکتر رفتن یا بازی کردن دارند؟

آنلرن
آنلرن

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم چیزهایی را در زمانهای مختلف یاد می گیریم. مثل جدول ضرب، رانندگی، اصول اخلاقی، طرز تهیه قورمه سبزی، مکالمه انگلیسی، وبلاگ نویسی و خیلی چیزهای دیگر. لزومی ندارد که این چیزی که یادگرفته ایم تا زمانی که زنده هستیم با ما بماند. بعضی وقتها بهتر است که آن را از خود جدا کنیم. درست مثل اینکه هرگز آن چیز را یاد نگرفته ایم. درست مثل ظرفی که قبل از پر شدن باید خالی بشود. درست مثل جدایی قبل از شروع یک رابطه جدید. به این عمل آنلرن کردن (unlearning) می گویند. متاسفانه هیچ معادل خوبی برای این واژه یا مفهوم بسیار مهم پیدا نکردم. شما اگر معادلی سراغ دارید لطفا پیشنهاد بدهید.

یک راه آنلرن کردن پیدا کردن جایگزین است. مثلا سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد. یا سی کار که بجای سیگار کشیدن می توان کرد. یا سی کار که به جای ورزش کردن می توان کرد.

روش دیگر شوک ذهنی است که بعضی وقتها ممکن است آنرا از زندگی دریافت کنیم یا از یک آدم دیگر. مثلا در تعالیم بودایی چنین داستانی وجود دارد: راهبی از اومون (Ummon) می پرسد بودا چیست؟ استاد جواب می دهد: “یک تکه چوب گهی خشک شده.” (ظاهرا در آن زمان به جای دستمال توالت از یک تکه چوب استفاده می کرده اند.)

برای راهب که در خیال خودش تصویری با شکوه و جهان شمول از بودا داشته چنین جوابی بسیار شوک دهنده می توانسته باشد. راه ذهن مانند شیاری است که ما در طول زمان در خودآگاهمان کنده ایم و افکار و داستانهای تکراری ما مانند یک جویبار در آن بی وقفه جریان دارد. بعضی وقتها لازم است که راه را بر این جریان سد کنیم و جهان را با ذهنی نو تجربه کنیم.

روش دیگر که به نظر من از همه روشهای دیگر سخت تر است خالی کردن ظرف خودآگاهی با مدیتیشن یا روشهای مشابه است. مثلا اینکه آدم با تمرین کافی قادر بشود هر فکری را با فضای خالی جایگزین کند. “دانشگاه رفتن خوب است.” این جمله یک تکه اطلاعاتی است که در خودآگاه ما قرار می گیرد. بعد ما می توانیم انتخاب کنیم که از آن برای مدت طولانی  در خودآگاه خود پذیرایی کنیم یا اینکه آنرا با فضای خالی جایگزین کنیم. یا با صدای آب. یا با هر اطلاعاتی که معنی خاصی مثل باید و نباید ندارد.

گوشت سفید بهتر از گوشت قرمز است.

زززززززززززززززززززززززززز

آدم بزرگها باید بازی کنند.

ووووووووووووووووووووووووووووووووووو

هوش هیجانی باعث موفقیت می شود.

جججججججججججججججججججججججججججججج

فیزیک کوانتوم همه چیز را توضیح می دهد.

ففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

گرم شدن زمین پدیده خطرناکی است.

مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تا 2140 نصف جمعیت کره زمین غذای کافی نخواهند داشت.

بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

وبلاگ علی سخاوتی کمترین خواننده را در میان وبلاگهای فارسی زبان دارد.

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

مطالب مرتبط

بیش آموختگی و مشکلاتش

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

اگر بوی بدی به مشامت می رسد

اگر تصویر روبرویت چشم نواز نیست

اگر غذایی که نیم ساعت پیش خوردی خوشمزه نبود

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

اگر اینترنت به اندازه کافی سریع یا باز نیست

اگر ترافیک بزرگراه روان نیست

اگر دیگران تو را نمی فهمند

اگر کارها کند پیش می رود

اگر باری که باید بلند کنی سنگین است

اگر راهی که باید بروی طولانی است

اگر صداهایی که می شنوی آزار دهنده است

اگر پول کافی نداری یا عشق کافی یا خواب کافی

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

اگر جایی که نشسته ای گرم و نرم نیست

اگر هوایی که تنفس می کنی تمیز نیست

اگر محدود هستی یا محروم یا مجبور یا مطرود یا مردود یا مزدور یا محبوس یا مخمور یا مغبون یا محزون یا مظلوم یا مشکوک یا منفور

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

مشکلات خویش را خاص پنداشتن همانا و گیرکردن همان

اچ.تی.تی.پی.اس. (HTTPS) ارتباط اینترنت من  به قدری در این چند روز اخیر کند شده است که باز کردن جی میل سه روز طول می کشد. بقیه سرویسهای اصطلاحا امن (secure) هم همینطور. من حتی نتوانستم وارد اینترنت بانک سامان بشوم که یک اکانت وی.پی.ان. بخرم تا شاید این مشکلم را بتوانم حل کنم. هنوز موفق به دانلود کتابی که هفته پیش از آمازون خریدم نشده ام. خلاصه از کار و زندگی افتاده ام. چرا؟

چون اچ.تی.تی.پی.اس. من کار نمی کند.

درست مثل وقتی که معده ام کار نمی کند. یا یک جای دیگرم.

یک چیزی کار نمی کند و من در حالیکه ساعتها روی صندلی نشسته ام و به مانیتور زل زده، انتخابهایی را توی ذهنم بررسی می کنم که همه آنها دور از دسترس هستند. کارهایی مثل اینکه کامپیوترم را به ماشین زباله خشک بدهم و قسم بخورم که هرگز تا آخر عمرم از اینترنت استفاده نکنم. یا اینکه روی پیشانیم واژه اچ.تی.تی.پی.اس. را خالکوبی کنم. یا روی مودم اینترنتم بالا بیاورم. یا به بخش پشتیبانی ایرانسل یا بانک سامان زنگ بزنم و فحش بدهم. یا یک بلیط بخرم و به جایی بروم که در آنجا اچ.تی.تی.پی.اس. کار کند.

شما نمی دانید که این مشکل برای من چقدر بزرگ است. شما درک نمی کنید که من اسپرگر دارم و مثل آدمهای معمولی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم و به همین خاطر اینترنت و به خصوص ارتباط امن آن یعنی اچ.تی.تی.پی.اس. از اهمیت خاصی برای من برخوردار است.

یک معلم رانندگی داشتم که توی یک جلسه تعلیم رانندگی همه بدبختیها و بلاهایی که توی زندگی سرش آمده بود و همه چیزهایی را که می توانسته بشود ولی نشده بود را برای من تعریف کرد و در آخر هم گفت: ” می دونی چیه؟ من آدم خاصی هستم.”

من هم مثل او برای سالیان سال فکر می کردم که آدم خاصی هستم. با مشکلات خاص. ولی حقیقت این است که من آدم خاصی نستیم. هیچ مشکلی هم ندارم که خاص باشد. هیچ آدمی خاص نیست. هیچ آدمی مشکل خاصی ندارد.

اگر کسی ادعا بکند که مشکل خاص دارد چون – شکمش کار نمی کند، سنگ کلیه دارد، پدرش را در کودکی از دست داده، مادرش او را در بچگی کتک می زده است، در جامعه ای به دنیا آمده که تواناییهای او را نادیده می گیرد و به او ظلم می کند، همسرش او را ترک کرده است، همسایه هایش بی فرهنگ هستند، دوستانش به او خیانت کرده اند و در حال حاضر پول کافی برای سیر کردن شکمش ندارد – من سر یک اینترنت پرسرعت با اچ.تی.تی.پی.اس. باز شرط می بندم که در همین لحظه حداقل هزار نفر دیگر در سراسر جهان وجود دارند که این مجموعه مشکلات را دارند. درست مثل او.

یک آدم خاص

………………….

جای خالی فوق را با هر مشکلی که به ذهنتان می رسد پر کنید. حداقل چند هزار نفر دیگر یا شاید هم چند میلیون نفر دیگر این مشکل را دارند. هیچ مشکلی خاص نیست. چیزی که آدمها را خاص و منحصر بفرد می کند مشکلاتشان نیست. قیافه و شخصیتشان هم نیست. خدا می داند چند میلیون نفر دیگر در جهان دقیقا مثل من INTP با مقداری سندروم اسپرگر و افسردگی و درد و مرضهای دیگر هستند. چیزی که آدمها را از هم متمایز می کند، حتی حرفهایی که می زنند یا اعتقاداتی که دارند هم نیست.

چیزی که آدمها را ممکن است (شاید، مطمئن نیستم) از هم متمایز کند کارهایی است که انجام می دهند. در غیر اینصورت همه آدمها را می توان به دو دسته تقسیم کرد. آدمهایی که مرده اند و آدمهایی که زنده اند. در میان آنها که زنده اند آدمی با مشکل خاص وجود ندارد.

برای من خیلی آسان است که بگویم من آدم خاصی هستم. که شرایطم خاص است. که مشکلاتم با بقیه فرق دارد. خیلی آسان است که به دلیل خاص بودن مشکلاتم هیچ کاری نکنم یا به مانیتور زل بزنم. کاری که سخت است اینست که مسئولیت زندگیم را با همه مشکلاتش بپذیرم و مثل آدم بزرگها کارهای خودم را انجام بدهم.

برای شروع باید 3000 تومان از عابربانک سر کوچه کارت به کارت کنم. برای یک ماه سرویس وی.پی.ان.

از همه این حرفها که بگذریم اینترنت بدون اچ.تی.تی.پی.اس. واقعا مشکل خاصی است.

مطالب مرتبط:

در اهمیت لوله بازکن و رهایی از گیرهای آجیلی فردی اجتماعی

کمک کردن یا کمک خواستن؟ مسئله اینست

چند روز پیش با دو نفر از دوستان قدیمی توی استخر راه می رفتیم و حرف می زدیم. یکی از این دوستان قدیمی داشت می گفت که از وضعیت زندگیش راضی نیست. فکر کنم می خواست با ما درد دل کند چون حرفهایش برای من تازگی نداشت و قبلا هم حرفهای مشابهی از او شنیده بودم. من و دوست دیگر، بدون اینکه به این موضوع توجه کنیم شروع کردیم به کمک کردن به او. هر چیزی که به فکرمان می رسید به او می گفتیم. از فواید مشاوره گرفته تا خطرات افسردگی. دوست مشکل دار من در تمام مدتی که ما حرف می زدیم با بی حوصلگی به ما گوش می داد و بعضی وقتها هم سرش را زیر آب فرو می کرد.

امروز با دوست دیگری تلفنی حرف می زدم که داشت می گفت دلش برای فلانی به فلان دلیل می سوزد و برای بیساری به بیسار دلیل. این دوست من هم مثل خیلی های دیگر مقدار زیادی از وقت و انرژی خودش را به کمک به دیگران اختصاص می دهد. کاری که من به شدت با آن مخالفم. نه که اصولا با کمک به دیگران مخالف باشم بلکه به دلایلی که در ادامه خواهم نوشت.

ده نکته در باب کمک کردن و کمک خواستن

– سؤال اول در کمک کردن (مخصوصا کمک فکری از نوع راهنمایی و نصیحت و مشاوره) به یک آدم اینست که ما از کجا می دانیم که آن شخص نیاز به کمک دارد؟ صرف اینکه زندگی آن فرد یا تصمیمی که گرفته است یا می خواهد بگیرد با استانداردهای (یا الگوهای رفتاری) ما مطابقت ندارد، دلیل کافی برای نیاز داشتن یک آدم به کمک نیست. صرف اینکه خودش به ما بگوید مشکل دارد یا از زندگیش یا کارش یا هر چیز دیگرش راضی نیست هم همینطور.

– دلسوزی. ما بطور ناخودآگاه در طیف بسیار گسترده ای از موقعیتها دستخوش این احساس می شویم. دلمان هم برای کودک چهار ساله ای که پدر و مادرش را در زلزله از دست داده و خانه اش خراب شده است می سوزد و هم برای مرد چهل ساله ای که معتقد است زنش به او زور می گوید. دلسوزی احساسی است که برای هر آدمی که زیاد دچار آن بشود، می تواند زنگ خطری باشد. چرا؟

– دلسوزی احساسی است که با دریافت حداقلی از اطلاعات درباره یک موقعیت یا یک اتفاق درمورد یک شخص به ما دست می دهد. به نظر من تفاوت عمده دلسوزی با همدردی در همین نکته نهفته است. دلسوزی به صورت ناخودآگاه و به صورت غریزی و بدون اندیشه بوجود می آید، درصورتیکه همدردی نیاز به تفکر، کسب اطلاعات بیشتر و درنتیجه درک شرایط، وضعیت و احساسات طرف مقابل دارد. بدیهی است که دلسوزی نسبت به همدردی کار بسیار ساده تر و راحت تری است. دلسوزی ما را غمگین می کند. همانطور که از اسمش برمی آید یک قسمت حساس از وجود ما در این فرایند می سوزد. در صورتیکه همدردی می تواند با غم و اندوه همراه نباشد. من با این شعر سعدی موافق نیستم که “تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی” (مگر اینکه بی غم را بی خبر یا بی تفاوت ترجمه کنید.)

– از بلایای طبیعی مثل زلزله یا قحطی که بگذریم، بیشتر مواردی که در زندگی روزمره موجب دلسوزی ما می شوند و انگیزه ای برای کمک کردن به دیگران، تله هایی هستند که ما را به چاله (یا چاه) فرو کردن میخ آهنین در سنگ ( یا میخ سنگی در آهن)  می اندازند.

– بزرگترین مشکل در کمک کردن به دیگران، نداشتن اطلاعات کافی از وضعیت یا موقعیتی است که ما آنرا مشکل می نامیم. هر مشکلی حدود و صغور گسترده ای دارد که عوامل، اشخاص، زمانها، مکانها و بطور کلی اطلاعات زیادی را در بر می گیرد که ما یا امکان دسترسی به آنها را نداریم و یا ترجیح می دهیم که زحمت جمع آوریشان را به خودمان ندهیم. Context مهمترین چیزی است که در ارتباط با یک آدم و درک شرایط او نادیده گرفته می شود. آیا فلانی خوب می خوابد؟ آیا در همین لحظه که دارد مشکلش را به من می گوید از یبوست رنج نمی برد؟ آیا دروغ می گوید؟ آیا در ارائه بعضی از اطلاعات بزرگنمایی یا کوچکنمایی نمی کند؟ آیا من بدون قصد و غرض و تعصب دارم به مشکلات این بابا گوش می دهم؟ و الخ.

– مشکل بعدی آماده نبودن طرف مقابل برای کمک ماست. دوست من توی استخر به ما نگفت که “من فلان مشکل رو دارم آیا شما می تونید به من کمک کنید؟” تا جایی که من یادم هست هرگز چنین حرفی نزد. او فقط داشت درد دل می کرد. فقط یک گوش شنوا لازم داشت. کاری که همه می کنند و بسیار طبیعی است. چیزی که طبیعی نیست تلاش برای کمک به آدمی است که دارد درد دل می کند. ممکن است کسی بگوید که خوب یارو خودش دارد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم می گوید که از فلان وضعیت راضی نیست یا خسته شده است، بنابراین وظیفه ما به عنوان یک دوست اینست که به او کمک کنیم.

– خسته شدن از یک وضعیت به معنی آماده بودن (یا حتی تصمیم) برای تغییر آن وضعیت نیست. خستگی یا ناراحت بودن یا هر احساس منفی دیگری ممکن است شرط لازم برای تغییر یک وضعیت باشد ولی به هیچ وجه شرط کافی برای اینکار نیست.

– چه کسی آماده تغییر است؟ و چه کسی آماده کمک گرفتن؟ باز هم تکرار می کنم از بلایای طبیعی و غیر طبیعی، افسردگی حاد و چند تا بیماری دیگر که بگذریم، تنها کسی آماده کمک گرفتن است که خودش قبل از اینکه به کسی چیزی بگوید به مطالعه و تحلیل مشکلش اقدام کرده باشد. نیازی به گفتن نیست که درد دل کردن و شناخت مشکل دو چیز کاملا متفاوت هستند. کسی که آماده کمک گرفتن است باید بتواند مشکلش را به روشنی و با صراحت بیان کند یا حداقل اعتراف کند که خیلی دلش می خواهد اینکار را بکند و ساعتها هم درباره آن فکر کرده است ولی تاکنون قادر به بیان شفاف مشکلش نشده است. این آدم باید بتواند اطلاعات پیرامونی درباره مشکلش ارائه بدهد. و از همه مهمتر از شما به عنوان یک دوست به صورت مستقیم تقاضای کمک بکند. به همان مستقیمی که تقاضای پول برای قرض گرفتن می کند. “من این مشکلو دارم با این شرایط. خودم هم تا حالا این کار و اون کارو کردم. تو می تونی بهم کمک کنی؟” چنین آدمی شاید کمی آماده کمک گرفتن باشد.

– بنی آدم اعضای یک پیکرند. مخصوصا از این نظر که همه ما دوست داریم که دوست داشته بشویم. دوست داریم دیگران به ما اهمیت بدهند. دوست داریم در جامعه دوستان خود یا حتی در جامعه ای بزرگتر مطرح باشیم و حرفی برای گفتن داشته باشیم. مشکلات دیگران – چه واقعی و چه ساختگی – و ارائه پند و اندرز نطلبیده در راستای حل آنها، مجالی است مناسب و آسان برای ارضای این خواسته های بدوی بشری.

– دادن کمک فکری به دیگران یکی از راحت ترین کارهایی است که آدمها دوست دارند برای پر کردن اوقات فراغتشان انجام بدهند. دلسوزی و حل کردن مشکلات فردی و اجتماعی هم همینطور. این پدیده به خصوص در میان آدمهای بیکار، بی برنامه، بی هدف و به طور خلاصه آدمهایی که برای خودشان کار و زندگی یا سرگرمی ندارند، امری بسیار شایع است. در میان آدمهایی که تمام تلاششان را می کنند که از مشکلات خودشان فرار کنند و مواجهه با آنها را به تعویق بیندازند هم همینطور.

حالا یک نگاهی به دور و بر خودتان بیندازید. از جمع دوستان گرفته تا خانواده، تا شهر و کشوری که در آن زندگی می کنید. چند درصد از آدمها کمک می خواهند و چند درصد از آنها کمک می کنند؟ البته در حد ارائه نظرات شخصی.

مطالب مرتبط:

معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

ده قانون برای شاگردان، معلمها و زندگی

این لیست را جان کیج نوشته که البته منشا آن را به خواهر کوریتا کنت نسبت می دهند. یکی از گنجهایی که آدم گه گداری روی اینترنت پیدا می کند. بعضی قسمتها را نتوانستم یا دلم نیامد ترجمه کنم. مخصوصا از واژه شاگرد به جای دانشجو یا دانش آموز استفاده کرده ام.

قانون اول- جای قابل اعتمادی پیدا کن و بعد سعی کن برای مدتی به آن اعتماد کنی.

قانون دوم- وظایف عمومی یک شاگرد: هرچه می توانی از معلمت یاد بگیر. هر چه می توانی از همشاگردیهایت یاد بگیر.

قانون سوم- وظایف عمومی یک معلم: هر چه می توانی از شاگردهایت یاد بگیر.

قانون چهارم- به همه چیز به عنوان یک آزمایش نگاه کن.

RULE FIVE: Be self-disciplined — this means finding someone wise or smart and choosing to follow them. To be disciplined is to follow in a good way. To be self-disciplined is to follow in a better way.

قانون ششم- هیچ چیزی اشتباه نیست. برد و باختی در کار نیست. فقط آفریدن اصل است.

قانون هفتم- تنها اصل کار است. اگر کار کنی بالاخره به یک چیزی ختم می شود. تنها کسانی که به طور مداوم کار می کنند چیز بدرد بخوری می سازند.

قانون هشتم- سعی نکن که همزمان هم بسازی و هم تحلیل(ارزیابی) بکنی. این دو فرایندهای متفاوتی هستند.

قانون نهم- تا توانی خوش باش. از زندگی لذت ببر. از آن چیزی که فکر می کنی ساده تر است.

RULE TEN: “We’re breaking all the rules. Even our own rules. And how do we do that? By leaving plenty of room for X quantities.” (John Cage)

HINTS: Always be around. Come or go to everything. Always go to classes. Read anything you can get your hands on. Look at movies carefully, often. Save everything — it might come in handy later.

 

10 rules for students, teachers and life

مطالب مرتبط:

هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین

آغازگری آغاز شد

موفقیت نامه

یا راههای موفق شدن برای نوجوانان و همچنین سالمندان

1- روی یک چیز تمرکز کن و برای مدت زیادی آن کار را انجام بده. حداقل ده هزار ساعت.

2- توی دانشگاه با کسی که بعدا قرار است موفق بشود و تو را استخدام کند، دوست شو.

3- با استعداد فوق العاده به دنیا بیا.

4- هر روز تمرین روزانه ات را انجام بده.

5- کتاب هفت عادت مردمان مؤثر را بخوان. و هر وقت موفق شدی کتاب عادت هشتم را.

6- به آدمهای موفق خوش خدمتی کن. آنچه را که می پسندند بگو و بکن. به تعداد زیادی از آدمهای موفق.

7- کارهایی کن که دیگران از انجام آنها واهمه دارند.

8- چیزهای غیرعادی بگو و کارهای خلاف عرف انجام بده. هرچقدر هم که احمقانه به نظر برسد.

9- ظاهرت را آراسته کن. و بینی ات را جراحی.

10- کارهای مختلف را تجربه کن. از یک پروژه به پروژه دیگر برو. تا یکی از آنها تو را موفق بکند.

11- زیرآب دیگران را بزن و دستاوردهایشان را به نام خودت ثبت کن.

12- جمعی فرومایه را برای همنشینی انتخاب کن، چنانکه در میان آنها موفق به نظر برسی.

13- در زندگی هر صحنه ای را مسابقه ای ببین و سعی کن در آن برنده باشی. برنده برنده فکر نکن.

14- خودت را بشناس. هنر خلق کن.

15- زمین و ملک بخر. هر چه زودتر ساخت و ساز را به مجموعه پروژه هایت اضافه کن. یا یک رستوران یا ساندویچی.

16- زندگینامه استیو جابز را بخوان و سعی کن مثل او زندگی کنی.

17- ارث ببر.

18- در قرعه کشی قرض الحسنه شرکت کن.

19- قرض الحسنه قرض بگیر و طلا و دلار بخر.

20- بیشتر از آنکه می گیری بده.

21- دهنت را ببند. یا از هر دو جمله که می خواهی بگویی یکی را حذف کن.

22- از دیگران بیگاری بکش.

23- واردات را در دستور کار خود قرار بده.

24- تعداد بازدیدکنندگان وب سایتت را به بازدیدکنندگان وب سایتت نمایش بده. یا کمی بیشتر.

25- از ماشین آلات ساخت ایتالیا استفاده کن.

26- وعده های بزرگ بده و همزمان به چیزهای بزرگ دیگر نیز بیندیش.

27- حق خودت را نشناس و حتی اگر شناختی به آن قانع مباش.

28- به جای عمل از کلمات استفاده کن. و شماره تلفن رند.

29- کارهای دیگران را انتقاد کن.

30- دانشگاه برو و کسب مدرک کن. ز گهواره تا گور.

31- به موفقیت میندیش.

32- در کارگاههای موفقیت شرکت کن.

33- هر روز صبحانه ات را بخور و ظرفهایت را بشور.

34- گشادی پیشه کن آنچنان که شایسته انسانهای بسیار موفق است.

35- موفقیت را برای خودت تعریف کن.

36- دو کتاب بنویس. یکی درباره قبل از موفقیتت. دیگری درباره بعد از آن. یا برعکس.

37- به زبان انگلیسی مسلط شو و از اینترنت پر سرعت استفاده کن.

38- نقاط ضعف دیگران را بشناس. نقاط قوت خودت را اگر نشناختی مهم نیست.

39- حقیقت را نگو اگرچه به نفع خودت باشد.

40- دیگران چون آب دریا هستند که برای خفه نشدن باید سرت را بالاتر از آنها بگیری. دائما خودت را با دیگران مقایسه کن.

درباب شور و شوق

S درباره مطلب قبلی سؤالی پرسیده بود که به دلیل طولانی بودن جواب ترجیح دادم آنرا به عنوان یک مطلب مسقل بنویسم.

سؤال:

“سلام با توجه به مشاهداتم توی رفتار و زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که تمرین روزانه ی این 4 بعد هم نیاز به عاملی به نام شور و شوق داره. این یکی رو با چی میشه توانمند کرد؟تا الان راهکارهای من برای برگشتن به شور و شوقم نسبت به همه چیز، قبل از شستشوی مغزی به بن بست رسیده و خیلی دوست دارم که این که محرک غلبه بر اکثر ترس ها و موانع و … ست برگرده.”

جواب:

اول از همه باید بگویم که خود من شور و شوق زیادی برای نوشتن این مطلب یا به طور کلی این وبلاگ ندارم. اینبار هم مثل دفعه های قبل از خودم می پرسم آیا این نوشته آخر من خواهد بود؟ آیا من از فردا کاری را که نسبت به آن شور و شوق داشته باشم پیدا خواهم کرد؟ من و S در جستجوی شور و شوق (passion) تنها نیستیم. میلیاردها آدم از تولد تا مرگ به دنبال این گوهر نایاب می گردند. به دنبال آتش عشقی که در نی بیفد یا جوشش عشقی که در می. کجاست آن آتش مقدس؟ شور و شوق شما چیست؟ کجاست؟ آیا جایی در قونیه زیر خاک مدفون شده است؟ یا پارک ملت؟ چگونه می توان آنرا کشف کرد؟ نه جدا؟

در خیال خودم بعدها که پیرتر می شوم و عکسهایم را روی فیس بوک می گذارم، می توانم زیر یک عکس بنویسم: “اینجا زمانی بود که شور و شوقم را پیدا کردم”. یا یک مجموعه عکس را می توانم مابعد شور و شوق (post passion) نامگذاری بکنم. این عکس را درست یک ماه قبل از پیدا کردن شور و شوقم گرفتم. کاملا مشخصه نه؟

آیا استیو جابز زمانی که زنده بود هر روز صبح با شور و شوق بیدار می شد و برای ساختن “آی فلان” بعدی اش، فاصله بین خانه تا دفتر کارش را جامه چاک کنان تخته گاز می رفت؟ یا اینکه آیا مولانا از وقتی شور و شوقش را پیدا کرد شروع کرد به سرودن مثنوی، آنهم در حالت سماع و شرحه شرحه کردن سینه اش؟

هر که را جامه ز عشقی چاک شد     او ز حرص و عیب کلی پاک شد ~ مولانا

من شخصا از آن دسته آدمهایی هستم که اصولا شور و شوق زیادی ندارند و اگر هم به طور مقطعی شور و شوقی گریبانشان را بگیرد، خیلی زود مثل آتشی که در نیستان بیفتد، خاموش می شود. ( من یکبار شاهد افتادن آتش در نیستانی بزرگ در نزدیکی کرمانشاه بودم. آتش در آن نیستان یکی از زیباترین پدیده هایی بود که تا به امروز دیده ام. موسیقی نی ها به هنگام سوختن شگفت انگیز بود.) حداقل تا به امروز که این مطلب را برای شما می نویسم اینگونه بوده است. شاید من هم روزی از آن آدمهای خوش شانس و خوش بختی بشوم که از بالا پایینشان شور شوق می ریزد. مثل تام کروز در Mission Impossible یا همچین چیزی. ولی تا آن زمان فرا برسد ببینیم شور و شوق از کجا می آید؟ آیا واقعا برای انجام تمرین روزانه به شور و شوق نیاز داریم؟

شور و شوق از کجا می آید؟

در مکتب بودایی شور وشوق (enthusiasm) در کنار سخاوت، انضباط (discipline)، بردباری، مراقبه (meditation) و پراجنا (خرد بی قید و شرط)، شش روش یا شش فعالیت در زندگی کسانی است که در مسیر رشد و تعالی تعلیم می بینند. هر کدام از این شش فعالیت یک “پارامیتا” نامیده می شود. پارامیتا در زبان سانسکریت به معنی “به کرانه دیگر رفته” است. هر یک از این شش فعالیت قابلیت این را دارد که ما را به آن سوی رودخانه ببرد. جایی فراتر از کسی که هستیم یا که فکر می کنیم هستیم. جایی فراتر از ترس از دست دادن. جایی فراتر از توهم هایی که داریم.

من نه بودایی هستم و نه اینجا تبلیغ بودایی شدن را می کنم. شما لطفا فقط مفهوم و ایده را بچسبید. هدف تعالیم پارامیتا اینست که ما یاد بگیریم با عدم قطعیت کنار بیاییم و راحت باشیم. مسلما در رفتن به کرانه دیگر رودخانه با عوامل ناشناخته و غیر قطعی متعددی سر و کار خواهیم داشت. داستان تغییر همیشه اینگونه است. این طرف رودخانه که هستیم پاهایمان روی زمین است. بعد به هزار و یک دلیل سوار قایق می شویم که به آن سوی رودخانه برویم. قبل از اینکه به آنسوی رودخانه برسیم و دوباره پاهایمان به زمین محکم و استوار برسد، مدتی لنگ در هوا می مانیم. جایی بین زمین و آسمان. جایی بین این کرانه و آن کرانه. و آن کرانه دیگر جایی است که قرار است پارامیتا ما را با خود ببرد. یا زندگینامه استیو جابز. یا مدرک ام. بی. ای. یا ازدواج با فلانی. یا مهاجرت به فلان کشور. یا خریدن فلان ملک. و الخ. این یک برداشت سنتی از پارامیتاست.

برداشتی که من ترجیح می دهم اینست که قایق ما جایی در وسط رودخانه، جایی که نه این کرانه پیداست و نه آن کرانه، شروع به از بین رفتن می کند. ما هستیم و جریان رودخانه و هیچ چیزی که دستمان را به آن بگیریم. احتمالا می گویید که چنین  وضعیتی خطرناک است. بله خطرناک است. ولی در عین حال آزادی بخش هم هست. اگر ایمان داشته باشیم که غرق نمی شویم، آویزان نبودن به چیزی، می تواند به معنای رهایی و تن سپردن به جریان پویای زندگی یا جهان هستی باشد.

پارامیتای شور و شوق با لذت در ارتباط است. در تعلیم این پارامیتا مانند بچه ها که راه رفتن یاد می گیرند، ما یاد می گیریم که بدون اینکه هدف خاصی داشته باشیم، مشتاق باشیم. مسلما این انرژی لذت بخش از روی بخت و اقبال نصیب کسی نمی شود. مثل هر کار دیگری تمرین روزانه و صرف هزاران ساعت وقت لازم دارد. به عبارت دیگر می خواهم بگویم که انجام تمرین روزانه نیازمند شور و شوق نیست، بلکه تداوم در انجام تمرین روزانه است که کم کم شور و شوق بوجود می آورد. تدریجی و کند بودن این فرایند را هرگز دست کم نگیرید.

من توصیه می کنم فعلا شور و شوق را بی خیال بشوید. شش ماه یا یک سال به کلی از این واژه استفاده نکنید. در عوض:

الف- کارهایی را که نمی خواهید، انجام ندهید. اگر نمی خواهید با خانواده به مهمانی عمه جان بروید. اگر نمی خواهید سبزی پاک کنید. اگر نمی خواهید سر کار بروید. اگر نمی خواهید به فلان جلسه بروید. نکنید و نروید و نخوابید و نخورید. ممکن است که بگویید نه نمی شود. من با اطمینان به شما می گویم که برای همه این موارد یا هر مورد دیگری که نمی خواهید انجام بدهید، راه حلی هست. راه حلش را پیدا کنید و آن کار را نکنید. هر یک کاری که برخلاف میلمان انجام می دهیم، شور وشوق برای انجام هزار کار را که دوست داریم، از بین می برد. (طبق آخرین آمار)

ب- آسان درست است و درست آسان است.(تائو ته چینگ) هیچ کاری نباید سخت باشد. حتی تمرین روزانه. اگر روزی یک ساعت ورزش کردن سخت است، فعلا روزی دو دقیقه ورزش کنید. اگر نوشتن لیست ده نفر که نسبت به آنها سپاسگزار هستید کار سختی است، می توانید برای شروع نسبت به شلنگ توالت که آب از آن بیرون می آید سپاسگزار باشید. دویست سال پیش آدمها برای چنین نعمتی یکدیگر را می کشتند. اگر نوشتن روزی ده ایده کار سختی است، با نوشتن یک ایده شروع کنید. همیشه مرز بین ناحیه راحتی و کشیدگی را بکاوید. با رفتن به ناحیه وحشت به خودتان فشار نیاورید. فشار شور و شوق را از بین می برد.

ج- بی خیال نظر دیگران بشوید. نظر دیگران بزرگترین از بین برنده شور و شوق است. نظر دیگران شور و شوق را در نطفه خفه می کند. من همیشه به نظر دیگران اهمیت می دهم. خیلی زیاد و همیشه به خاطر این کارم از خودم بدم می آید. آیا S از این مطلب من خوشش خواهد آمد؟ آیا مردم دنیا به اندازه کافی درباره مطالب بسیار زیبا و مفید و منحصر به فرد وبلاگ علی سخاوتی صحبت می کنند؟ Fuck it.

د- دائما به خودتان یادآوری کنید که هیچ اهمیتی ندارید. در مکتب بودایی تمرینی هست به نام خلوص سه بعدی: بی اهمیتی کننده، بی اهمیتی کار و بی اهمیتی نتیجه. آیا واقعا فکر می کنید آدم مهمی هستید؟ یا کاری که انجام می دهید واقعا اهمیت دارد؟ آیا واقعا مهم است که این مطلب را چند نفر می خوانند یا اینکه بعد از خواندن آن چه اتفاقی می افتد؟ هیچ کس اهمیت نمی دهد. دویست سال بعد به احتمال خیلی زیاد هیچ کس حتی از وجود من و شما در چنین زمانی خبر نخواهند داشت، چه رسد به کارهایی که کرده ایم. قضیه را جدی نگیرید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند. شور و شوق و جدیت مانند آب و آتش هستند. شور و شوق از آن آدمهایی است که شوخ طبعند و خودشان و دیگران را جدی نمی گیرند.

برای کشف امکان مجاور (Adjacent Possible) خود، مثل بچه ها یک پایمان را جلوتر از پای دیگر می گذاریم. بعضی وقتها می افتیم. دوباره بلند می شویم. بدون انتظار خاصی. بدون اینکه خودمان را تشویق کنیم. بدون اینکه بترسیم.

شاید زمانی که بدون قایق و به اندازه کافی از کرانه های امن رودخانه زندگی دور بشویم، شور و شوقمان را بیابیم. تا آن زمان تنها کاری که می توان کرد رها کردن و دور شدن از کرانه هاست.