رادیوی عظیم

رادیوی عظیم

داستانی عجیب اما آشنا از دروغ و دورویی و دید زدن از پنجره زندگی دیگران.

 

نویسنده: جان چیور

ترجمه و صدا: علی سخاوتی


قسمتی از داستان:

جیم خسته تر از اون بود که حتی تظاهر به معاشرت بکنه و چیز خاصی هم درباره شام وجود نداشت که نظر آیرین رو جلب کنه، پس توجهش از غذا رفت سراغ برق نقره روی شمعدونها و از اونجا به موسیقی تو اون یکی اتاق. اون برای چند دقیقه به پیش درآمد یه قطعه از شوپن گوش داد و بعد، از شنیدن صدای یک مرد که پرید وسطش متعجب شد. اون مرد گفت “کتی، محض رضای خدا، تو همیشه باید وقتی من می رسم خونه پیانو بزنی؟” موسیقی یه دفعه قطع شد. یک زن گفت “این تنها فرصتیه که دارم، من تمام روز سر کارم.” اون مرد گفت: “منم همینطور.” اون یه حرف زشت درباره یه پیانو ایستاده هم اضافه کرد و در رو بهم کوبید. موسیقی شورانگیز و سودایی دوباره شروع شد.

آیرین پرسید: “اونو شنیدی؟”

جیم داشت دسرش رو می  خورد، “چی؟”

“اون رادیو. یه مرد درحالیکه هنوز داشت موسیقی پخش می شد یه چیزی گفت- یه چیز کثیف.”

“احتمالا یه نمایشنامه است.”

آیرین گفت “فکر نمی کنم یه نمایشنامه باشه.”


برای خرید این داستان روی کلید زیر کلیک کنید:

RIAL 240,000 – رادیوی عظیم

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.