ماه: می 2011
-
دو سؤال که هر کس قبل از دانشگاه رفتن می تواند از خودش بپرسد
سؤال اولاین چهار (یا پنج یا شش یا هفت) سال تحصیل عالیه چقدر هزینه در برخواهد داشت؟این هزینه شامل هزینه های مستقیم و غیر مستقیم می شود. هزینه های غیر مستقیم مثل از دست دادن فرصت کار کردن است. یک آبدارچی در این شهر تقریبا سالی پنج میلیون تومان درآمد دارد. هزینه های مستقیم هم شامل شهریه دانشگاه و خورد و خوراک و کتاب و اجاره محل زندگی و … حداقل این عدد برای چهار سال چیزی حدود سی میلیون تومان می شود که اگر این پول را در یک حساب سپرده سرمایه گذاری کنی بعد از ده سال تقریبا صد و پنجاه میلیون تومان و بعد از بیست سال تقریبا هفتصد میلیون تومان پول خواهی داشت. این عدد برای کسی که دانشگاه پولی می رود و در یک شهرستان اجاره خانه می دهد به چندین میلیارد تومان می رسد.( این را در هیچ آموزشگاه کنکوری به شما یاد نمی دهند.)سؤال دومآیا واقعا به این مدرک نیاز داری؟مثلا آیا نمی توانی بدون اینکه درس بخوانی ادعا کنی که مهندس یا دکتر هستی؟ خیلی ها این کار را می کنند. تو چرا نکنی؟ (این بهترین، انسانی ترین و بی ضررترین دروغی است که در همه عمرت می توانی بگویی) فقط کمی صبر لازم است که ادعایت به سنت بخورد. تا آن زمان هم می توانی خیلی کارهای مفیدتر و جذابتر بکنی و به همه دوست و آشنا بگویی که داری دانشگاه تهران یا دانشگاه شریف یا هر دانشگاهی که دلت می خواهد درس می خوانی.(تنها کسی که کارت دانشجویی از آدم می خواهد یکی نگهبان دانشگاه است و یکی هم مسئول جلسه امتحان که اگر دانشگاه نروی با هیچکدامشان روبرو نخواهی شد.)مطالب مرتبط:مطالب مرتبط آیندههشت سؤال که بعد از فارغ التحصیل شدن باید از خود پرسید. -
نه چیز که در برنامه آموزشی تحصیلات متوسط وجود ندارد
اول- بوجود آوردن اشتیاق برای یادگیریدوم- مدیریت پروژه حتی به ساده ترین شکل آنسوم- اینکه پول از کجا می آید و به کجا می رود و آمدن و رفتنش بهر چیست (سرمایه داری)چهارم- خواندن چیزی با نگاه نقادانهپنجم- آفرینش هنریششم- ارائه نمودن ایده ها به اشکال مختلف برای دیگرانهفتم- آغازگری و اشتباه کردن ز گهواره تا گورهشتم- مبارزه با گشادینهم- سواد اطلاعاتیمطالب مرتبط: -
آقای زمانفری یکشنبه هفته دیگه توی زندان خواهد بود
مغز ما ظرفیت پردازش همزمان حرف زدن سه نفر را دارد. به عبارت دیگر اگر سه نفر دوروبر ما همزمان حرف بزنند، ما در صورتی حرف هر سه آنها را می فهمیم که به هیچ چیز دیگر توجه نکنیم. حتی لباسهای آنها یا حالت چهره و حرکت بدنشان. یعنی اگر هنگام حرف زدن آنها ما به رنگ چشم یکی از آنها، قراری که ساعت هفت عصر داریم یا هر چیز دیگری فکر کنیم مقداری از حرفهای آنها از کاسه خودآگاهی ما بیرون می ریزد.دریافت اطلاعات (بوی عرق) از طریق بینیامروز توی تاکسی یک نفر داشت راجع به 120 میلیون طلبی که از یک شخص ثالت داشت با یک شخص دوم پشت تلفن حرف می زد. من از وقتی که سوار شدم تا وقتی پیاده شدم حدود ده دقیقه طول کشید و من ناخواسته اطلاعات زیر را دریافت کردم:-
نوع شخصیت آقای بدهکار که اسمش آقای زمانفری بود و ادبیاتی که بکار می برد
-
میزان بدهی اولیه، میزان بخشش و گذشتی که این آقا کرده بود و میزان بدهی نهایی
-
اشخاص دیگری که در ماجرا نقش داشتند از جمله آقایان ربیعی، ابراهیمی و محمد دوست
-
اتفاقی که در صورت عدم پرداخت بدهی تا یکشنبه هفته بعد خواهد افتاد یعنی زندان رفتن آقای زمانفری
-
گوینده موارد فوق را مثل کلاس درس تکرار و با لحنی آرام و متقن نتیجه گیری می کرد
این خزعبلات یک سوم ظرفیت پردازشی مغز من و مسافران دیگر را برای مدت کوتاهی به خود اختصاص داد.شما اگر ذهن بودا را هم داشته باشید در یک تاکسی که یک نفر با تلفنش حرف می زند، بوی عرق بغل دستی عذابتان می دهد و صندلی تاکسی هم ناراحت است یا آرنج بغل دستی حجم قفسه سینه شما را کم می کند، تقریبا تمام ظرفیت پردازشی ذهن شما اشغال خواهد شد.مطالب مرتبط: -
-
آمار گشادی و گشادی آماری
طبق یک بررسی هشتاد درصد مردم آمریکا می خواهند کتاب بنویسند.-
یک سوم دیپلمه ها بعد از دبیرستان حتی یک کتاب هم نمی خوانند.
-
چهل و دو درصد فارغ التحصیلان دانشگاه هم همینطور.
-
هشتاد درصد خانواده های آمریکایی در سال گذشته یک کتاب نخریده و یا نخوانده اند.
-
پنجاه و هفت درصد کتابهای تازه خریده شده تا آخر خوانده نمی شود.
-
تقریبا سالی صد و بیست هزار عنوان کتاب در آمریکا منتشر می شود. (اگر فرض کنیم هر کتاب را یک نفر آمریکایی نوشته و منتشر کرده است، کمتر از شش صدم درصد جمعیت فعال هر سال کتاب می نویسند.)
منبع: اینجا
طبق آمار و اخبار مربوط به نمایشگاه کتاب ده درصد مردم ایران می خواهند کتاب بخوانند. (با فرض اینکه نمایشگاه کتاب رفتن نشانه میل به کتابخوانی است. و با فرض اینکه پنج میلیون نفر حدودا ده درصد جمعیت فعال ایران است.)
-
66 درصد بازدیدکنندگان نمایشگاه پارسال مجرد بوده اند.
-
“متاسفانه آمار کتابخوانی در کشور ما وضعیت مطلوبی ندارد”
-
دو تا هجده دقیقه در شبانه روز آمار مطالعه هر ایرانی
منبع: وب سایتهای مختلف پیدا شده بر روی گوگلمطالب مرتبط: -
-
برام مشکل پیش اومد
وقتی بعد از کلی جستجو و پرس و جو و جلسه و برو و بیا یک پروژه را برون سپاری(outsource) می کنید.وقتی طراحی وب سایت خود را به کسی می سپارید.وقتی طراحی و بازسازی دفترکار خود را به کسی می سپارید.وقتی دوختن لباس خود را با پارچه گرانقیمتی که خریده اید به کسی می سپارید.وقتی تعمیر ماشین خود را بعد از یک تصادف که از آن جان سالم بدر برده اید به کسی می سپارید.قاعدتا انتظار دارید که در زمان مشخصی چیزی را که سفارش داده اید تحویل بگیرید.قاعدتا نمی خواهید این جمله معروف را بشنوید که ” برام مشکل پیش اومد!”این پیش آمدن مشکل هم پدیده جالبی است که همیشه حال و هوای بهانه بچه مدرسه ایها زمان امتحان را دارد. مادرم داشت از پدرم جدا می شد. خواهرم تصادف کرد مرد. هیچ بچه مدرسه ای را دیده اید که به معلمش بگوید آقا ببخشید من حال نداشتم درس بخوانم یا مثلا بگوید خانم ببخشید گشادی بر من غلبه کرد. البته تفاوت بزرگی که اینجا هست اینست که معلم به بچه پول نمی دهد(نه تنها پول نمی دهد بلکه بابت همین تعاملات حقوق هم می گیرد) ولی شما قرار است به گشادی که کارتان را باید انجام بدهد پول بدهید و شاید هم از قبل داده اید. تفاوت دیگر اینست که شما یک تعدادی از برنامه های دیگر کار و زندگی خود را به انجام آن کار وابسته کرده اید.یکی از مشخصات بارز حرفه ای ها اینست که این جمله را بکار نمی برند. نه که برای آنها مشکل پیش نمی آید ولی هرگز این جمله را به کارفرما نمی گویند.مطالب مرتبط: -
در قضای حاجت شازده و سرنوشت جوان کشاورز
کاوه احسانی دیروز ماجرایی تعریف می کرد از ملاقاتش با یک جوان کشاورز در یکی از مناطق کردستان. بعد از من پرسید که آیا به سرنوشت اعتقاد دارم؟ماجرا از این قرار بود که وسط راه شازده (لقبی است که من به پسر کاوه داده ام) نیاز به قضای حاجت پیدا می کند و کاوه که زیبایی مناظر اطراف نظرش را جلب کرده در حین گشت و گذار به جوانی برمی خورد که در زمینی مشغول به کشاورزی بوده است. جوان کشاورز به کاوه می گوید که شش ماه سال کشاورزی می کند و شش ماه هم بتون ریزی و آرماتوربندی برای شرکتهای پیمانکاری. کاوه کارت شرکت کیسون را به او می دهد و تشویقش می کند که در شش ماهه های دوم، کاری با درآمد بیشتر و شرایط بهتر در آن شرکت انتظارش را خواهد کشید.سلسله اتفاقها اینجوری است: ایجاد احساس ضرورت برای … در شازده، توقف خودرو در اولین جای قابل توقف، قدم زدن در یک مسیر اتفاقی، بودن آن جوان در سر راه کاوه در همان زمان خاص و …
من به این موضوع از دو دیدگاه نگاه می کنم. یکی دیدگاه شانس و اتفاق است. منهم مثل نویسنده کتاب The Drunkard’s Walk معتقدم اتفاقی بودن پدیده ها بر زندگی ما حکومت می کند. پاسکال ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی معتقد بود که اگر بینی کلئوپاترا کوچکتر بود قیافه کره زمین طور دیگری می شد. من صد در صد با پاسکال موافقم.دیدگاه دیگر، دیدگاه آغازگری است. از این فرصتها و شانسها برای خیلی ها اتفاق می افتد. ولی سه عامل باعث شدند که آن جوان کرد در آن روز بهاری کارت شرکت کیسون را از کاوه بگیرد. اول اینکه او شش ماه اول هر سال به جای نشستن و غر زدن و گریه و زاری، کشاورزی می کند. همین باعث می شود کاوه را ملاقات کند. دوم اینکه او شش ماه دیگر سال به جای نشستن و غر زدن و گریه و زاری در شرکتهای پیمانکاری بتون ریزی می کند. همین باعث می شود که بیشتر از یک مهارت داشته باشد و در برخورد با یک آدم غریبه حرف بیشتری برای گفتن. سوم اینکه او قادر است درباره کارهایی که می کند با یکی مثل کاوه حرف بزند. حتما در هنگام حرف زدن توانسته اعتماد یا توجه کاوه را جلب کند که کاوه کارتش را به او داده است.“The nose of Cleopatra: if it had been shorter, the face of the earth would have changed.”Blaise Pascalمطالب مرتبط -
هر چه کمتر باشد شانس پذیرفته شدن شما بیشتر است
چند ماه پیش توی روزنامه ذابیتنصبغاعثصقه یک آگهی استخدام برای جذب جوانهای خلاق و صاحب ایده دیدم. با وجود اینکه دنبال کار نمی گشتم ولی چون اولین باری بود که همچین آگهی استخدامی می دیدم به هیجان آمدم و چند خط خلاقانه به عنوان یک رزومه غیر عادی و خلاقانه برای صاحب آگهی ارسال کردم. چند ساعت بعد خانمی زنگ زد و برای فردای آن روز قرار مصاحبه گذاشت. از جلسه مصاحبه موارد زیر یادم مانده است:-
من وقتی وارد شدم خانم منشی داشت پشت میزش نهار می خورد و وقتی با من حرف زد مقداری از غذای توی دهنش به طرف من پرت شد.
-
فرم مصاحبه سه صفحه ای. شامل نام و نام خانوادگی، کد ملی، نام سه معرف، گروه خون، سوابق کاری و هر چیز خلاقانه ای که توی همه فرم های مصاحبه دیگر می توان یافت.
-
جلوی میزان حقوق درخواستی این پرانتز اضافه شده بود: (هر چه کمتر باشد شانس پذیرفته شدن شما بیشتر است.)
-
رزومه ای که من ارسال کرده بودم زیر دست مصاحبه کننده نبود.
-
مصاحبه کننده اول، من را به مصاحبه دوم با مدیرعامل دعوت کرد.
-
مدیر عامل که آدم با تجربه ای بود با دقت به حرفهای من گوش کرد.
-
مدیرعامل گفت دنبال جوانهای خلاقی هستند که درون سازمان بگردند و راه حلهای خلاقانه بدهند.
-
مدیر عامل به من گفت که با کمتر از حقوق درخواستی من می توانند آدمهای بهتری را پیدا کنند.
-
ما خیلی دوستانه لبخند زدیم و خداحافظی کردیم.
خیلی ها فکر می کنند که خلاقیت برعکس ورزش است. مثلا همین ورزش بدنسازی را در نظر بگیرید. شما کسی را تا حالا دیده اید که بر این باور باشد که بعضی آدمها بدنساز به دنیا می آیند؟ آدمهایی که من می شناسم فکر می کنند آدم بدنساز می شود یا بدنسازی می کند ولی کسی بدنساز به دنیا نمی آید. بدنسازی یعنی ورزش دادن، تقویت و رشد عضلات بدن البته به همراه مصرف یک سری پودر و قرص و آمپول به میزان دلخواه. تا حالا شنیده اید مادری بگوید بچه من شبیه بدنساز هاست؟ یا بچه من خیلی خلاق است؟ ( این را حتما شنیده اید ولی خوب این قضیه اش فرق می کند. مادرها خیلی چیزها درباره بچه شان می گویند.) مادرها معمولا می گویند بچه من خیلی باهوش است. اصلا چرا مدرسه خلاقیت نداریم ولی مدرسه تیزهوشان داریم؟ چون خلاقیت را کاریش نمی شود کرد. خلاقیت یا هست یا نیست. مثل قد یا مثل رنگ چشم. (بله بعضی جوانهای خلاق اینها را هم تغییر می دهند.)نمونه یک جوان خلاقبعضی ها در نقطه مقابل، فکر می کنند که خلاقیت هم یک عضله دارد که باید پرورش داده شود. اگر روزی در جایی تابلوی یک باشگاه پرورش عضله خلاقیت زیر نظر “سازمان ملی پرورش استعدادهای بالقوه” دیدید تعجب نکنید. ولی تا آن روز فرا برسد و یک کارآفرین خلاق جنین باشگاهی تاسیس کند، من سعی می کنم این باشگاه را برای شما توصیف کنم:این باشگاه هم مثل باشگاههای پرورش اندام از قسمتهای مختلفی شامل یک سالن بزرگ، یک کافه تریا، رختکن و دوش تشکیل شده است.بعد از عوض کردن لباس و پوشیدن لباس مناسب سالن خلاقیت، هر جوان خلاقی (این باشگاه فقط مناسب جوانها است) زیر نظر یک مربی خلاقیت و یک مربی تغذیه به پرورش عضله خلاقیتش می پردازد. دو فعالیت ساده در این زمینه انجام می شود:-
در هر زمینه که جوان خلاق می خواهد خلاقیت به خرج دهد او باید حداقل سه ایده به تعداد ایده های جلسه قبلیش اضافه کند. این فعالیت در ابتدای کار باعث گرفتگی و شاید درد شدید عضله خلاقیت می شود. میزان مصرف کالری در جلسات مختلف فرق می کند و مربی تغذیه به تناسب هر جلسه، جوان را به خرید خوردنی و نوشیدنی از کافه تریا هدایت می کند.
-
تا جلسه بعد جوان خلاق بعضی از ایده هایش را باید عملی کند و در جلسه بعد اشتباهاتش را برای خنده و سرگرمی اعضای باشگاه تعریف کند. اگر هم کاری نکرده باشد جوانهای خلاق دیگر با الفاظی مثل گشاد و غیر خلاق یا خلاق گشاد و با لحنی نسبتا توهین آمیز، مسخره اش می کنند.
بدیهی است که بعد از مدت کوتاهی برای خلاقتر شدن اینگونه باشگاهها، سازمان فوق الذکر به مربیانی که آزمون تستی مربیگری خلاقیت را بگذرانند کارت مربیگری می دهد. جوانهایی هم که در این باشگاهها عضله خلاقیتشان را پرورش می دهند پس از گذراندن موفق هر مرحله یک کمربند با رنگ تیره تر دریافت می کنند. به جوانانی که کمربند مشکی خلاقیت را می گیرند کارت خلاقیت داده می شود.البته همه باشگاههای خلاقیت پس از یک دوره سه ساله با برگزاری اولین کنفرانس بین المللی خلاقیت در محل برگزاری همایش های بین المللی “سازمان علمی سازی فعالیتهای عملی” و به دنبال آن افتتاح اولین “دوره کارشناسی ارشد خلاقیت” در دانشگاه آزاد و چند دانشگاه سراسری منتخب، تعطیل می شوند. آموزشگاههای کنکور خلاقیت بلافاصله شکل می گیرند و تعداد زیادی بیل بورد با عکس انیشتین به آنها اختصاص می یابد. یک بانک و بیمه به نام بانک و بیمه خلاقیت تاسیس می شود و چند تا رستوران هم اسم خود را به خلاقیت تغییر می دهند.چند سال بعد در روزنامه ذابیتنصبغاعثصقه آگهی های استخدام متعددی برای جذب جوانان دارای مدرک کارشناسی ارشد به بالای خلاقیت به وفور به چشم می خورد. یکی از نمایندگان مجلس هم از رشد بیکاری جوانان خلاق ابراز نگرانی می کند. فرار خلاق ها پدیده اجتماعی بعدی است. بعضی از روشنفکرها هم خلاقیت را به عنوان یک پدیده وارداتی غربی که همسو با نیازهای جامعه ما نبوده است متهم می کنند. “مرکز مطالعات خلاقیت ایرانی” الگویی برای خلاقیت ملی جستجو می کند. کتابی برای رژیم غذایی مادرانی که می خواهند فرزند خلاق بدنیا بیاورند ترجمه و منتشر می شود. فیلمی با عنوان “شانس خوشبختی” ساخته می شود که با نام “خوشبختی خلاقانه” به روی پرده می رود. تبلیغات این فیلم که دو جوان خلاق با دماغ عملکرده و عینک آفتابی را کنار یک بی ام و نشان می دهد، فروش موفقی را برای فیلم تضمین می کند. یکسال بعد یک سازمان جهانی وابسته به سازمان ملل کشور ما را به عنوان خلاقترین کشور جهان رتبه بندی می کند. ما به هدف ملی خود می رسیم.مطالب مرتبط بعدی:
نقد فیلم خوشبختی خلاقانه -
-
من دکترای هنرهای زیبا دارم
من وقتی کلید پابلیش را بزنم این مطلب بر روی یک هارد اس کازی 920 گیگابایت که بر روی یک سرور از کلاستری در ابر قرار دارد، ذخیره می شود. این ابر با پهنای باند 100 گیگابیت در ثانیه به بک بون اینترنت وصل است و کپی این مطلب در سه ابر دیگر به صورت ریداندنت ذخیره می شود. امنیت ابر با الگوریتم بیبایتنمصبثصعه تامین می شود که 1298 برابر امن تر از الگوریتم ینمصبعهخصثع می باشد و تا حالا فقط یک هکر آنهم یک هکر اخلاقی به نام ابثصهمقهثصخقعثهصخ ثهعقهثصخ توانسته آنرا هک کند که عملیات هک با یک سوپر کامپیوتر قثعصهیرتلبیس 12121 سه سال و 123 روز طول کشید.آخرین باری که یک مهندس برق به شرکت شما آمد و درباره افت ولتاژ در خطوط انتقال نیرو بین نیروگاه شهید رجایی قزوین و پست فشار قوی طالقان توضیح داد کی بود؟شاید به همین دلیل بود که من چند سال پیش شروع کردم راجع به شغل(تخصص، رشته دانشگاهی یا هرچی) واقعیم دروغ گفتن. اولین بار در یک تور که راهنمای تور دانشجوی معماری بود، خودم را دکترای هنرهای زیبا معرفی کردم. این راهنمای تور تا آخر سفر هرجا که می خواست درباره گنبدی یا خرابه ای یا دیواری چیزی حرف بزند اول از من اجازه می گرفت و من هم بهش اجازه می دادم. فناوری اطلاعات را خیلی ها نمی فهمند ولی هنر برای همه قابل فهم است. مثلا همین معماری. شما به معماری شهر تهران نگاهی بیندازید. پدیده قابل فهمی است، اینقدر قابل فهم که همه در آن مشارکت کرده اند. از کارگر ساده گرفته تا مهندس و معمار و پیمانکار و صاحب ملک و غیره.ساختمانی که من طراحی کردممعماری قابل فهم است ولی کسی نمی خواهد با یک مهندس کامپیوتر ارتباط برقرار کند، زبانش قابل فهم نیست. چه کسی واقعا می خواهد ساعت نه صبح راجع به اینکه دلیل ارسال نشدن ایمیلش تنظیم شدن آتلوک بر روی پروتوکل آی مپ به جای پاپ تری است، توضیح دریافت کند؟ یا چه کسی دوست دارد علت از دست دادن کل اطلاعاتش را مطابق نبودن بکاپ با بنثصعقهخقعهخ بداند؟ چه کسی می خواهد نام کامل ویروسی را که بدوبیراه نمایش می دهد بداند؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟چه کسی می خواهد با یک مهندس کامپیوتر صحبت کند؟ من دکترای هنرهای زیبا دارم. -
کافیست بپرسی
جستجو:ابتدایی ترین، بی تغییرترین، جهانی ترین، ابدی ترین، ساده ترین و سخت ترین کاری که در جستجو می کنیم، سؤال پرسیدن است.هدف جستجو پیدا کردن جواب است. و برای پیدا کردن جواب اول باید یک سؤال پرسید.(بعضی وقتها هم جواب بدون پرسیدن سؤال یا اصلا بدون جستجو، خودش ما را پیدا می کند.)
بعضی وقتها سؤال را از یک یا چند نفر آدم می پرسیم و خیلی وقتها هم از یک موتور جستجو که این موتور جستجو هم خیلی وقتها گوگل است.سختی کار در ساختن سؤال است. مثلا این سؤالها که من از سایت Yahoo Answers انتخاب کردم به نظر شما چطورند؟چطور می توانم ده کیلو لاغر شوم؟چرا خانمها کفش پاشنه بلند صدادار می پوشند؟بهترین نصیحتی که مادرتان به شما کرده چه بوده است؟جذابترین خصوصیتهای یک آدم کدامند؟بهترین راه کسب درآمد چیست؟یک نفر چقدر پول لازم دارد؟وب سایت خوب برای یادگرفتن زبان کره ای؟چه کتابی بخوانم؟شما چگونه سؤال می سازید؟مطالب مرتبط:
آناتومی جستجو -
در تشابهات سیگار و وبلاگ
با وجود اینکه در نوجوانی چند باری از روی کنجکاوی سیگار کشیده بودم، دقیقا نمی دانستم سیگار چیست و به چه دردی می خورد. تا اینکه دانشگاه رفتن نگاه من را نسبت به سیگار کشیدن کلا تغییر داد. دوران دانشگاه برای من فرصت خوبی بود برای اینکه با پدیده سیگار به شکلی حرفه ای آشنا شوم. برای اینکه صبح قبل از صبحانه خوردن سیگار بکشی یک رویکرد حرفه ای و آغازگرانه لازم است و خوشبختانه من و خیلی از دوستانم این نگرش را داشتیم. سیگار قبل از کلاس، سیگار بعد از کلاس، سیگار بلافاصله بعد از پیاده شدن از اتوبوس، سیگار بعد از چایی و سیگار قبل از خواب.اولین باری که اصطلاح وبلاگ به گوشم خورد هنوز سیگار می کشیدم ولی نه با جدیت سالهای اول. شاید دچار گشادی در سیگار کشیدن شده بودم. بیشتر وقتها صبحها دیگر سیگار نمی کشیدم. بسته ای سیگار نمی خریدم. خیلی وقتها فندک نداشتم. و خلاصه سیگار کشیدنم شده بود تفننی و دیگر خودم را جزء سیگاری های حرفه ای نمی دانستم.وبلاگ پدیده جدید و جالبی بود که خیلی ها راجع به آن حرف می زدند ولی نظر من را جلب نکرد. شاید چون فکر می کردم که برای وبلاگ نوشتن باید حرفه ای سیگار کشید یا یک همچین چیزی. چند سالی گذشت تا خودم شروع کردم به نوشتن یک وبلاگ که خیلی زود بعد از نوشتن چند تا مطلب به گشادی دچار شد(شدم) و متوقف.من از وقتی پدیده وبلاگ را جدی گرفتم که شروع به استفاده از Google Reader کردم.استفاده از این سرویس برای من مثل خریدن اولین بسته سیگارم بود. بسته ای که سیگار می خری خیلی فرق می کند. حالا دیگر یکی از کارهای روزانه ات می شود سیگار کشیدن. بسته را توی جیبت حس می کنی. همیشه تو را همراهی می کند. دوست خوبی است. مثل کتاب که بچه بودیم می گفتند بهترین دوست آدم است. دانشگاه که بروی بهترین دوستت می شود سیگار البته به شرط اینکه بسته ای بخری. با google reader حالا دیگه شروع کرده بودم به روزی چند تا مطلب خوندن. بعد مجبور شدم برای مطالب جدیدتر و جالبتر وبلاگهای جدید پیدا کنم که از خالی شدن این بسته سیگار که حالا روز به روز بیشتر بهش وابسته می شدم جلوگیری کنم. درست مثل همان بسته سیگاری که در سالهای آخر دانشگاه بعضی وقتها روزی دوبار جایگزین می شد.البته پیدا کردن یک وبلاگ که چنگی به دل بزند کار چندان ساده ای هم نیست. یک راهش اینست که لیست وبلاگهای برتر را که مؤسسات مختلف منتشر می کنند نگاه کنی. اشکال این روش اینست که بیشتر اینها آمریکایی هستند و وبلاگهای توی لیستشان به شدت آمریکایی است. مطالبی پیرامون چرندیات اوباما درباره رشد اقتصادی آمریکا یا جنگ با تروریسم در خاور میانه. تعداد زیادی هم وبلاگ برتر در زمینه آخرین روشهای تویت (tweet) کردن و جدیدترین روشهای پیدا کردن رستورانهای نیویورک وجود دارد که در مؤدبانه ترین حالت می گویم خیلی آمریکایی است.پیدا کردن یک وبلاگ خوب واقعا کار سختی است. باید آنرا بو کشید. معمولا نویسنده اش مشهور نیست یا اگر هم باشد خیلی مشهور نیست. وبلاگهای خوب معمولا اتفاقی پیدا می شوند. هیچ قاعده خاصی وجود ندارد. شانس بیاری که توی یک مطلب خوب نویسنده به یک وبلاگ خوب دیگر اشاره کرده باشد یا وسط یک جستجوی نامربوط گوگل اشتباهی کند و لینک یک وبلاگ خوب را نشان دهد. وبلاگهای خوب معمولا اینجوری پیدا می شوند.
نگاهی به ابر برچسب وبلاگ یک ایده ای به آدم می دهد که وبلاگ کلا چه حال و هوایی دارد. بعد هم تاریخ اولین و آخرین پست. فرکانس ارسال مطالب، حجم لینکها و تبلیغات مربوط و نامربوط دور و بر وبلاگ، میزان مطالب سرگرم کننده مثل ویدئو چپانده شده وسط مطلبها و البته خواندن چند مطلب از کارهایی است که من برای انتخاب یک وبلاگ انجام می دهم.
در هر صورت وبلاگ و سیگار تشابهات زیادی دارند که من به مهمترین آنها در زیر اشاره می کنم:
- در بعضی از وبلاگها عضو می شوم ولی از بعضی فقط چند تا مطلب می خونم مثل زمانهایی که نخی سیگار می خریدم.
- وسط بعضی از مطالب با محتوای سرگرم کننده مثل ویدئو و عکس و اینجور چیزها پر شده درست مثل سیگار که خالی می کنی و با چیزهای سرگرم کننده تر دوباره پر می کنی.
- بعضی مطالب را تا آخر می خونم، خیلی ها رو هم وسطش ول می کنم. خیلی طول کشید که در سیگار کشیدن این عادت را پیدا کنم.
- در هر زمان مشخص به یکی دو وبلاگ علاقه بیشتری نشان می دهم درست مثل مارک سیگار که هر چند وقتی عوض می کردم.
- بعضی از مطالب یا وبلاگها کاربرد موردی دارند مثلا برای ایده گرفتن درباره طراحی داخلی دفتر کار. مثل بعضی سیگارها که کاربرد موردی دارند. مثل سیگار برگ تو مهمونی یا سیگار فلان برای کافی شاپ.
- وبلاگ هم مثل سیگار اعتیاد آور نیست.




