• 10- کلیپس، شانس، توهم و ساندویچ بندری

    شما روی مد هستید؟

    چگونه می توان توهم زدایی کرد؟

    آیا به شانس اعتقاد دارید؟

    شانس

    هنوز علاقه خود را پیدا نکرده اید؟

    از کلیپس های بزرگ بدتان می آید؟

    آیا پادکست گپ با علی سخاوتی خسته کننده است؟

    آیا جهالت نعمت بزرگی است؟

    آیا به سفر بی بازگشت علاقه مندید؟

    آیا فرهنگ “ساندویچ بندری خوردن” دارید؟

    و معرفی کتاب David and Goliath

    تماس گیرنده هایی از تهران، رشت، اصفهان و کرج درباره این موضوعات در پادکست دهم گپ با علی سخاوتی صجبت می کنند.

    پادکست یازدهم، دوشنیه آینده ساعت 8 تا 10 شب اجرا خواهد شد. 

    لطفا با شماره 23584858 تماس بگیرید.

  • دلار مسافرتی، انتظار از سفر، گم کردن راه

    چقدر باید سفر کرد؟

    چقدر دور باید رفت؟ حداقل 50 کیلومتر؟

    سفر کردن چه فایده ای دارد؟

    آیا کسی که هرگز از شهر محل زندگیش خارج نمی شود چیز بزرگی از دست می دهد؟

    آیا سفر ذهنی امکان پذیر است؟

    آیا آسمان همه جا همین رنگ است؟

    معرفی کتاب A Journey Round My Room 

    بهانه های واهی علی مراد برای تماس نگرفتن با پادکست

    جستجوی فرمول خاص شدن و جاودانگی

    به همراه خزعبلاتی دیگر، همه و همه در

    برنامه نهم پادکست گپ با علی سخاوتی

    “یک مسافر خوب نه برنامه ثابتی دارد و نه نیت رسیدن.”  ~ لائوتزو

  • مرگ ایوان ایلیچ – نشانه های مرده بودن

    مرگ ایوان ایلیچ داستان مردن ایوان ایلیچ نیست. مرگ ایوان ایلیچ داستان مرده بودن مردی است که از وقتی که نویسنده داستان در زندگی او به عقب بر می گردد مرده بوده است.

    مرگ ایوان ایلیچ چیدمانی است از عکسهای مختلفی که نویسنده از یک جسد گرفته است. جسد مردی که با عضلات سفت و سنگین در تابوت آرمیده است. “آرامش”، “مناسب” و “درست” کلمات کلیدی ای هستند که در همه عکسها تکرار می شوند. کلمات کلیدی در مرده بودن ایوان ایلیچ که با تلاشی نافرجام می خواهد حفظشان کند.

    در طول داستان شما به عنوان خواننده نه عاشق ایوان ایلیچ می شوید و نه از او متنفر. ایوان ایلیچ نه به اندازه برادر بزرگش بی رحم و قدرت طلب است و نه به اندازه برادر کوچکش عصیانگر. او از همان ابتدا خط میانه و درست را در پیش گرفته است حتی در روابط نامشروعش. حتی در برخورد با زیردستانش. ایوان ایلیچ همیشه به بالاتر از خودش نظر دارد ولی همچون مگس به نور.

    ایوان ایلیچ نردبان ترقی را در آرامش و میانه روی و آهسته و پیوسته طی می کند و هر زمان هم که احساس بی عدالتی می کند و راه را در جلوی خودش بسته می بیند مانند یک مگس پشت شیشه آنقدر وز وز می کند تا کسی پنجره را باز کند و او بتواند به راهش ادامه بدهد.

    حتی ازدواج با یک زن نه چندان فرمانبردار نمی تواند ایوان ایلیچ را به زندگی برگرداند. پس از مدت کوتاهی غوطه وری در دریای خروشان جنگ و دعوا با زنش، ایوان ایلیچ خودش را در ساحل امن و آرام کار و روابط اجتماعی سطحیش در برابر زنش آسیب ناپذیر می کند.

    اگرچه ایوان ایلیچ با آرامش در تابوتش دراز کشیده است و حتی کمی زیباتر از نسخه زنده اش به نظر می رسد ولی بوی گند تجزیه شدنش از همان ابتدای داستان به مشام می رسد. سقوط ایوان ایلیچ از نردبان بیشتر یک نماد است تا حادثه ای که به کلیه یا آپاندیسش آسیبی رسانده باشد. جسد این مرده دیر یا زود باید شروع به پوسیدن می کرد و حالا با این اتفاق ساده زمان رویارویی با واقعیت فرا می رسد.

    ایوان ایلیچ در مراجعه به پزشکان و شنیدن دروغهایشان فرصت می یابد با دروغها و خزعبلات خودش که سالها به عنوان وکیل یا قاضی به دیگران ارائه کرده است مواجه شود. با اهمیت ندادن و احوالپرسی الکی و هزار و یک ظاهر سازی دیگر هم همینطور. ایوان ایلیچ برای اولین بار به داستانهای درد دیگران کنجکاوی نشان می دهد، البته هنوز برای پیدا کردن مرهمی برای درد خودش.

    درد ایوان ایلیچ را نه توصیه های متخصص مشهور التیام می بخشد و نه دواهای  پزشک معالجش. او حتی دقیقا نمی داند کجایش درد می کند. تا اینکه چشمش به ارزش حضور و خدمات گراسیم – خدمتکار جوانش – باز می شود. گراسیم صادقانه برای ایوان ایلیچ دل می سوزاند و از او پرستاری می کند. پدیده ای که در ابتدا فراتر از درک و جهان بینی ایوان ایلیچ به نظر می رسد. ایوان ایلیچ به طور غیر قابل توضیحی کشف می کند که اگر پاهایش را روی شانه های گراسیم قرار دهد و با او حرف بزند دردش آرام می شود.

    شخصیت ایوان ایلیچ یا بهتر است بگویم بودنش از اینجا شروع به تحول می کند. مثل پروانه ای که دارد از پیله بیرون می آید. یا مثل یخی که شروع به آب شدن می کند. ایوان ایلیچ بعد از یک شکم گریه کردن مثل بچه ها قادر می شود به صدای درونش گوش دهد و پاسخ به این سؤال را که “از زندگی چه می خواهد؟” بشنود. او می خواهد که عاری از رنج زندگی کند و تازه می فهمد که همه سالهایی که به خیال خودش اینگونه زندگی می کرده در توهم بوده است.

    مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است. این آتش با قرار دادن پاها روی شانه های گراسیم و حرف زدن با او به جان ایوان ایلیچ می افتد و با لمس دستان پسر کوچکش شعله ور می شود تا جاییکه دیگر نه درد می ماند و نه ترس از مرگ. مرگ ایوان ایلیچ به پایان می رسد.

  • تغییر ساعت پادکست گپ با علی سخاوتی

    ساعت اجرای پادکست گپ با علی سخاوتی

    از دوشنبه ها 4 تا 6 عصر به دوشنبه ها 8 تا 10 شب به وقت تهران تغییر یافت.

    برنامه بعدی روز دوشنبه چهارم اسفند ساعت 8 تا 10 شب ضبط خواهد شد.

    شماره تلفن پادکست 02123584858

  • پول بدست آوردن از کتابچه علی سخاوتی و فاصله حرف تا عمل

    رویارویی با مرگ، تنها برنده جایزه خانم پورتوسلی از اصفهان و مبهم ماندن تکلیف استخدام من در سرای عطار اصفهان.

    همه و همه در برنامه هشتم پادکست گپ با علی سخاوتی.

  • این کفش همان کفش است

    من داشتم به جعبه های کفش که روی هم چیده شده بودند نگاه می کردم. دو طرف مغازه سراسر میز بود و جعبه های روی هم چیده شده کفش. یک طرف مغازه آینه و چند صندلی و چند تا قفسه. یک طرف هم در مغازه و ویترین که کفشها و دمپاییها به همراه کدشان روی یک صفحه عمودی برای کسانی که بیرون مغازه بودند نمایش داده می شدند.  مادر بچه ها داشت دمپایی می خرید.

    مرد میان سالی به همراه دخترش وارد مغازه کفش فروشی شد. مرد میان سال سبیل پرپشت و ته ریش و قیافه خسته ای داشت. خودش را به میز روبروی در مغازه رساند و یک پایش را به کمک دستش تا جایی که می توانست (حدود سی سانتیمتر) بالا آورد و از فروشنده پرسید: “از اینا دارید؟”

    جواب فروشنده مثبت بود.

    مرد میان سال روی یکی از صندلیها نشست که کفش را به پایش امتحان کند. من زیر چشمی نگاه می کردم.

    مرد کفش خودش را در آورد و کفش نو را پوشید. شک کرد. چون کمی به کفش خودش نگاه می کرد و کمی به کفش نو.  از فروشنده پرسید: “آقا مطمئنی این همونه؟”

    فروشنده او را مطمئن کرد که این کفش همان کفش است.

    من حدس زدم که دلیل اطمینان زیاد فروشنده اینست که می داند کارخانه تولید کننده کفش ( یک برند ایرانی که بهتر است نامش را ذکر نکنم) هرگز مدل دیگری تولید نکرده است.

    من به کفش قبلی مرد میان سال نگاه کردم.

    حدس زدم که دلیل شک مرد میان سال اینست که کفش خودش آنقدر کهنه شده که باورش نمی شود یک روزی این شکلی بوده است.

    دوست داشتم بدانم مرد میان سال تا آخر عمرش چند جفت دیگر از آن کفشها را اینقدر خواهد پوشید.

  • علی مراد، تجربه بد رستوران و تست شخصیت

    با پادکست گپ با علی سخاوتی تماس بگیرید. لطفا. خواهش می کنم. حتی از اصفهان.

    23584858 ساعت 4 تا 6 عصر دوشنبه ها.

    funny-bar-sign-restaurant

  • ده نشانه دو دلی

    یک دل می گوید برو، یک دل می گوید نرو.

    در لحظه ای که صدای یکی از دلها غالب می شود تصمیم می گیری که بروی. یا نروی.

    می روی. یا نمی روی.

    اگر بروی، آن دلی که گفته برو خوش می شود و آن دلی که گفته نرو ناخوش.

    اگر نروی، آن دلی که گفته نرو خوش می شود و آن دلی که گفته برو ناخوش.

    بعضی وقتها خوش هستی و بعضی وقتها ناخوش.

    از رفتن. یا از نرفتن.

    بعضی وقتها هم خوشی هم ناخوش. بعضی وقتها نه خوشی نه ناخوش.

    از رفتن. یا از نرفتن.

    در لحظاتی که صدای دل ناخوش غالب می شود شروع می کنی به توجیه کردنش. که چرا منطقی بود که برخلاف میلش رفتار کنی. که چرا بهتر است او هم مثل آن دل دیگر خوش باشد. حتی الکی خوش. و بعد آرزو می کنی که این لحظات زودگذر باشند و صدای دل خوش غالب بشود.

    صدای دل خوش غالب می شود. ولی کمتر و کمتر.

    و بالاخره وقتی صدای دل ناخوش بیشتر و بیشتر غالب می شود تصمیم می گیری که برگردی.

    که اگر رفته ای بایستی و اگر نرفته ای بروی.

    نمی روی. یا می روی.

    هنوز یک دل می گوید برو، یک دل می گوید نرو.

  • تصمیمهای سخت – موضوع پادکست بعدی

    تماس گیرنده از قزوین درخواست زیر را برایم ایمیل کرده است که فکر کردم شاید بهتر باشد آنرا به عنوان موضوع پادکست این دوشنبه پیشنهاد کنم.

    ابتدا اصل نامه ای که دریافت کردم :

    ———————————–

    درخواست راهنمایی از تماس گیرنده قزوین

    سلام علی آقا سخاوتی خوبین ؟ سلامتین ؟

    محمد هستم از قزوین در پادکست گپ با شما دوشنبه هفته قبل با هم درباره دوستی بحث کردیم.

    حقیقتا مزاحم شدم به جهت اینکه یک راهنمایی از شما میخواستم

    برادری دارم 17 18 ساله که ترم اول دانشگاه باراجین قزوین و رشته it هستش اما اصلا علاقه نداره و بیشتر هتل داری دوست داره و آشپزی و این چیزها دوست داره

    واسه همین میخوام کمکش کنم اینکه بتونه تصمیم خوبی بگیره واسه همین یه کم فکر کردم و به امکان هامون فکر کردم ترجیح دادم با شما هم مشورت کنم قطعا دو تا مغز بهتر از یک مغز میتونه فکر کنه و تصمیم بگیره.

    اولین چیز به نظرم اینه که باید انصراف بده از باراجین به دلیل اینکه رشته اش رو دوست نداره و دوم اینکه باراجین یک دانشگاه فرسایشی هستش طبق تجربه خودم چونکه به شدت سخت هستش و پول و نیروی جوونی و انرژی رو میگیره و خیلی سخت میشه ازش فارغ التحصیل شد

    بین رشته های دیگه باراجین هم بررسی کردم هیچ رشته جذابی ندارم مدیریت بازرگانی شاید کمی متفاوت بود اما وقتی چارت درسی رو نگاه کردم دیدم این یکی هم به دردش نمیخوره.

    گزینه دیگه اینه که مهر ماه بره دانشگاه آزاد غرب تهران و هتل داری بخونه اما به نظرم هتل داری اونجا هم چیزی بهش اضافه نمیکنه چون دانشگاه همش چیزای بی خود تحویلش میده به نظرم.

    اما از اونجایی که کار پدر من پیمانکاری رستوران و تهیه غذای شرکت های صنعتی هستش به نطرم میتونه تو این شاخه کنار پدرم فعالیت کنه و خاک بخوره و به نظرم و خیلی چیزها یاد بگیره

    یا اینکه من ازش بخوام کاری که میخوام راه اندازی کنم در حوزه وب رو اداره کنه و وارد بازار کار بشه و چیزهای واقعی رو یاد بگیره

    گزینه دیگه اینه که همونطور که قبل دانشگاه میخواست بره دانشگاه افسری مجددا سال بعد بره که هنوزم نمیدونم آیا ممنوعیت خروج از کشور 30 ساله دلسردش میکنه یا نه ؟

    و یا اینکه بشینه یک تخصصی مثل اپلیکیشن نویسی رو یاد بگیره

    والبته یه گزینه جذاب تر اینکه من و اون با هم یک رستوران آنلاین مخصوص قزوین راه اندازی کنیم که فعلا به خاطر سربازی من نمیشه

    اینها امکاناتی بودن که به ذهن من رسیدن به نظرت علی سخاوتی چه امکانی رو پیش ببریم میتونه بیشتری بازدهی رو داشته باشه ؟؟

    هر چند پاسخ صد در صد مطلق درست میدونم وجود نداره بیشتر میخوام از دیدگاهت کمک فکری بگیرم مرسی ازت

    ممنونم

    محمد نصیری از قزوین

    ————————————————-

    تصمیمهای سخت و چگونگی روبرو شدن با آنها موضوع پادکست این دوشنبه خواهد بود. اگر خجالت می کشید یا به هر دلیل دیگر تماس گرفتن در آن زمان خاص برای شما مقدور نیست می توانید نظرتان را زیر همین مطلب بنویسید یا برای من ایمیل کنید. من نظر شما را یک جایی در پادکست خواهم خواند.

    تلفن: 02123584858

    دوشنبه 13 بهمن ساعت 16 تا 18