• مبتکر اولین هات داگ واقعی در ایران

    شستشوی مغزی
    خیلی وقت پیش شروع شد، وقتی پنج ساله بودی، شایدم قبل تر. اصلا وقتی که اولین آدم باسواد (شاید پدر و مادرت) شروع کرد به تو چیزی یاد دادن و از آن وقت تو در سیستمی قرار گرفتی به نام سیستم آموزشی. سیستمی که هدفش شستشوی مغز تو بود. اینکه در کله تو فرو کند که تو آدم متوسطی هستی و درست کردن چیزهای متوسط برای آدمهای متوسط از جمله معلمینت، امن ترین و بهترین راه رسیدن است به هرچه می خواهی.
    سیستمی که سالیان سال به تو یاد داد مسائل سخت ریاضی را برخلاف میلت حل کنی، فرمولهای گنده فیزیک و شیمی را حفظ کنی و از همه مهمتر مثل یک قهرمان تست کنکور بزنی، هر تست در 45 ثانیه. اصلا بیخود نیست اسمش را گذاشته اند آموزش متوسطه! اینقدر متوسط است و اینقدر مغز تو را برای متوسط بودن شستشو داد که رفتن به آموزش عالی هم هیچ فایده ای نداشت و امکان عالی شدن سالها پیش از عالی شدن اسم سیستم آموزشی تو در تو مرده بود.
    معلمان سخت کوش و والدین دلسوز با سالها تلاش و دلسوزی هرگونه خلاقیت، منحصر بفرد بودن و اصالت را از تو گرفتند تا در خط مطمئنه متوسط حرکت کنی، جایی که قابل پیش بینی و امن است.
    اصلا چرا سیستم آموزشی (ظاهرا در همه جای دنیا همین جوری است!) به ما یاد داد که بهترین روش زندگی مثل بقیه متوسط بودن است؟ دانشگاه رفتن، مهندس و دکتر و استاد دانشگاه شدن، استخدام شدن، خریدن یک ماشین قسطی، مسافر کشی و تلویزیون تماشا کردن.

    شاید چون این سیستم زائیده نیاز یک انقلاب صنعتی بود که برای چرخیدن چرخش کارگر و مهندس و راننده و اپراتور لازم داشت، آدمهایی که بتوانند مطابق یک دستورالعمل کاری را به درستی و با کمترین اشتباه انجام دهند. اگرچه خود انقلاب صنعتی هیچوقت به اینور دنیا نرسید ولی سیستم آموزشی اش با همان سبک و سیاق آمد و تو در آن یاد گرفتی که متوسط باشی.

    آنقدر متوسط که مبتکر اولین هات داگ واقعی در ایران بودن را ابتکار بدانی.
    آنقدر متوسط که ارسال اس ام اس تبلیغاتی برای تحویل تخم مرغ درب منزل را نوآوری در کسب و کار بدانی.
    و آنقدر متوسط که گرفتن متوسط ترین نمره آموزش متوسطه بشود ملاک نخبه بودنت.

    اما خبر خوب اینکه انقلاب صنعتی دیگری در همین زمان ما دارد اتفاق می افتد و زندگی تو از سر بخت و اقبال در مسیر آن قرار گرفته است. انقلابی که دیگر مرز نمی شناسد و سالهاست به همه دنیا رسیده است و درهای فرصتهای طلاییش به روی همه(حداقل به روی کسی که آنقدر دانش و امکانات دارد که این مطلب را بخواند) باز شده. این انقلاب برخلاف انقلاب قبلی آدمی لازم دارد که با بقیه فرق کند و ایده های اصل و تازه داشته باشد، آدمی که جسورانه اشتباه کند و از اشتباه هایش یاد بگیرد. آدمی که مغزش را به شستشوی سیستم آموزشی نسپرد.

       
  • تفاوت دانش و عقیده

    قسمت پنجم – من می دانم پس من اشتباه نمی کنم!
    اصولا دانش یا دانستن با اشتباه جور در نمی آید. وقتی می گوییم چیزی را می دانیم این به این معنیست که جایی برای اشتباه وجود ندارد. در حالیکه اگر بخواهیم امکان اشتباه کردن را هم در نظر بگیریم باید بگوییم به عقیده من…. یا من اینطور فکر می کنم….
    می توان گفت عقیده واحد تشکیل دهنده هوش ماست، عقیده چیزی است که ما را به عنوان انسان از ماشین متمایز می کند. ابزاری که به کمک آن در این دنیا با مهارت گشت و گذار می کنیم. البته عقیده همانطور که واحد هوش ماست واحد اشتباه ما هم هست، هر اشتباهی که می کنیم در نهایت یک عقیده است.
    اشتباه ادامه دارد…
  • I think you are wrong

    You receive an email
    You find it so right that you decide to forward it to everyone
    You think it’s right to send it to me even if it’s not relevant to me
    You think you have the right to do that, I think you are wrong
    I think you spam me, you think I am wrong
    I think you are wrong, you think you are right
    I choose to have your emails in my spam folder
    Whoever is wrong, whoever right, We don’t communicate anymore!
  • اشتباه از کجا می آید؟

    قسمت چهارم – حواس و ادراک
    ما در دو مرحله جهان اطراف خود را می فهمیم: در مرحله اول سیستم عصبی ما (حواس) به اطلاعاتی از محیط اطراف واکنش نشان می دهد. مثلا چیزی را بو می کشیم یا وزش نسیمی را حس می کنیم یا قیافه ای را می بینیم و …
    مرحله بعدی ادراک است که در آن اطلاعات به دست آمده را پردازش می کنیم و آنرا برای خود با معنی می سازیم. به عبارت دیگر ادراک، تفسیر حس است.
    حالا این پرسسشها مطرح می شود: یک– حواس ما چگونه از محیط اطراف اطلاعات به دست می آورند؟  دو– از کجا مطمئن می شویم که اطلاعات به دست آمده دقیق است؟
    اگر نتوانیم به حواس خود اعتماد کنیم چگونه می توانیم به دانش به دست آمده ( اطلاعات پس از مرحله ادراک در ذهن ما به دانش تبدیل می شود) توسط این حواس اعتماد کنیم؟
    پروتاگوراس (Protagoras) فیلسوف یونانی، راه حلی هوشمندانه برای رفع این مشکل داشت. پروتاگوراس که سر دسته گروهی از فیلسوفان به نام صوفیان ( نه آن صوفیان که معمولا ما در ذهن داریم، تفاوت این دو نوع صوفی هم به نظر من جالب است که کشف آن را به عهده خواننده کنجکاو می گذارم) در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد بود، با وجود اینکه معتقد بود حواس ما مبدا همه دانش ما هستند ولی اصولا اینکه این حواس می توانند اشتباه کنند را از زیر نفی می کرد. البته این واقعگرایی بسیار جالبی است یعنی جهان دقیقا همانطور است که ما درکش می کنیم.
    بنابراین پروتاگوراس را اولین فیلسوف غربی می توان دانست که به مقوله اشتباه می پردازد البته با نفی آن از زیر! او می گوید وقتی که پای ادراک در میان است همه درست می گویند. چیزی که افلاطون با آن مخالف بود. مثالی از افلاطون:
    اگر نسیمی بوزد و من فکر کنم سرد است و تو فکر کنی گرم، دمای واقعی نسیم چیست؟ پروتاگوراس می گوید برای من گرم است و برای تو سرد، همین! واقعیتی در جهان خارج نیست، واقعیت ادراک ماست و اگر واقعیت من مخالف واقعیت توست، خوب واقعیتهامان متفاوتند. افلاطون این طرز فکر را چرند می داند و معتقد است نسیم هم برای خودش مستقل از ادراک ما باید واقعیتی داشته باشد و استفاده از دماسنج را اکیدا به پروتاگوراس توصیه می کند.
    اگر مانند افلاطون بپذیریم که واقعیتی مستقل از ادراک ما در جهان خارج وجود دارد، از کجا می توانیم مطمئن شویم که اطلاعات را درست و دقیق به دست آورده ایم؟ جواب: نمی توانیم! در نتیجه هیچ تضمینی وجود ندارد که همین الان درباره ادراکی در اشتباه نباشیم، همانطور که اغلب مردم زمانی درباره مسطح بودن زمین یا گشتن خورشید به دور زمین در اشتباه بوده اند.
    اشتباه ادامه دارد….
  • هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است

    و چون بر می آید مفرح ذات
    و ده چیز دیگر که در سال 2010 از دست و زبان من برنمی آید کز عهده  شکرش بدرآید:
    1. خواندن کتابی در روز انتشارش یا چند روز پس از انتشارش یا اصلا خواندنش
    2. itunes
    3. iPad
    4. email
    5. blogging
    6. RSS Feeds
    7. slideshare
    8. youtube
    9. facebook
    10. google
  • کور خطایی

    قسمت سوم

    نکته جالبی که نویسنده اشتباه کردن به آن اشاره می کند اینست که ما یا می توانیم  در اشتباه باشیم و یا می توانیم به اشتباه خود، آگاهی داشته باشیم ولی هر دو اینها نمی توانند در یک زمان وجود داشته باشند.

    بنابراین از فعل اول شخص زمان حال برای بیان اشتباه نمی توانیم استفاده کنیم. اصولا جمله “من در اشتباهم” معنی ندارد و به جای آن می گوییم “من در اشتباه بودم”. به عبارت دیگر به محض اینکه متوجه اشتباه خود می شویم دیگر در اشتباه نیستیم!
    کورخطایی یا error blindness پدیده ای است که توضیح می دهد چرا ما نمی توانیم خطای خود را ببینیم! گویی شکل گیری خطا در ذهن ما پدیده ای غیبی و خارج از کنترل ماست. چیزی مثل طوفان یا زلزله و اینجاست که آدم جایزالخطا می شود و اصولا در هیچ دادگاهی هم دربرابر کاری که خارج از کنترلش بوده مسئول نیست!
    افلاطون معتقد بود که روح ما زمانی با جهانی هستی وحدت داشته است و از وقتی به این قالب فیزیکی درآمدیم شروع به اشتباه کردن نمودیم. فیلسوف دیگری به نام جان لاک فکر میکرد اشتباههای ما ناشی از فاصله بین زبان گفتاری و واقعیت چیزهاست، شکافی بین اصالتی غیر قابل توصیف و نزدیکترین کلمات به آن واقعیت که سعی در توصیف آن دارند. مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی هم معتقد بود ما اشتباه می کنیم چون مکان و زمان ما را محدود می کند و ما قادر نیستیم فراتر از این دو محدودیت، چیزها را ببینیم.

    دلیل پیدایش آن هر چه باشد، اشتباه در ذهن ما شکل می گیرد و زمانی هم که در اشتباهیم آنرا تجربه نمی کنیم و زمانی متوجه آن می شویم که آن اشتباه معمولا با یک درست دیگر جایگزین شده و دیگر وجود ندارد. به زندگی ادامه می دهیم تا درستی دیگر جای خود را به اشتباه تازه کشف شده بدهد!

    اشتباه ادامه دارد…

  • اشتباه می کنم پس هستم

    قسمت دوم – اشتباه شد!

    سن آگوستين دوازده قرن قبل از اينكه دكارت جمله معروف “من می انديشم پس هستم” را بگوید، گفته بود “من اشتباه می كنم پس هستم”.

    اين دیگر چه چيزی است كه از طرفی جزئی از وجود ما و نشانه زنده بودن ماست ولی از طرف دیگر هر وقت آن را انجام می دهيم ( می فهميم كه اشتباه كرده ايم) طوری رفتار می كنيم كه انگار اتفاقی نيفتاده يا نبايد اتفاق می افتاده يا آنرا انكار می كنيم، ناديده می گيريم يا سعی مي كنيم گردن كس ديگری بيندازيمش يا ….

     اصلا مهم نيست اشتباهي كه كرده ايم بزرگ است یا كوچك. فرقی نمی كند كه وسط يك بحث متوجه شویم حق با طرف مقابل بوده است يا وسط يك زندگی تشخيص دهيم كه در مورد خودمان، كارمان، عشقمان و يا عقايدمان اشتباه می كرده ايم. در هر صورت ابزار يا منابعی كه با كمكش بتوانيم چنين موقعيتی را مديريت كنيم در اختیار نداريم.
    در عوض در اين جور مواقع دو استراتژی را استادانه پياده مي كنيم:
    اول اينكه وقتی مي فهميم اشتباه كرده ايم می گوييم: “من اشتباه می كردم ولی…” جای خالی ای كه با انواع و اقسام توضيحات خلاقانه كه توضيح می دهند چرا آنقدرها هم در اشتباه نبوده ايم! پر مي شود.
    دومی هم جمله معروف و مجهول “اشتباه شد” است. گويی تنها كاری كه در برابر اشتباهمان بلديم بكنيم اينست كه تاييد كنيم مال ما نبوده است. مثل آشغالی كه در بچگی توی كلاس می ريختيم و وقتی ناظم می پرسيد، مال هيچ كس نبود. هنوز هم می ريزيم ولی توی كوچه و خيابان و طبيعت و هزار جای دیگر ولی ديگر نه كسی می پرسد و نه نيازی هست به توضيح.
    هرچقدر پذیرفتن و تایید اشتباهات خودمان برای ما سخت و غیر ممکن است در عوض تاييد اشتباه ديگران از مهارتهایی است که همه مدارج ترقی آن را تا آخر عمر طی مي كنند. در يافتن، تاييد و تاكيد بر اشتباهات ديگران لذتی موجود است كه در درست بودن نيست و گويی هیچکس هيچگاه از آن سير نمی شود. اين جمله “بهت نگفتم!” حتی مودبترين و مهربانترین آدم را به عرش اعلا می برد. گويی نه تنها درست هستيم بلكه در درست بودن هم درست هستيم، اصلا درست به توان دو هستيم، درست اندر درست. 
    و چون با اندكی تامل می توان فهمید كه اين احساس خدشه ناپذير درستی را همه دارند در نتیجه برای درست بودن و درست ماندن بین طرفهای مقابل در یک رابطه جنگ در می گيرد. جنگی برای احقاق حق درست بودن!

    اشتباه ادامه دارد…

  • مشکل دو تاست

    مشکل اول خود مشکل است.
    مشکل دوم ناتوانی ما در اعتراف به مشکل است. در صحبت کردن درباره آن. در کمک خواستن برای رفع آن. (البته منظور غر زدن نیست!)
    معمولا هیچ مشکلی همینجوری از بین نمی رود. باید خوب آن را بشناسی با صدای بلند به آن اعتراف کنی و شاید هم برای حل آن کمک بگیری.
  • اشتباه کردن: ماجراهایی در حاشیه خطا

    قسمت اول- ابر اشتباه

    نقل قولی كه از بنجامین فرانکلین در مطلب قبلی خوانديد شروع كتابی است به نام اشتباه کردن (Being Wrong: Adventures IN The Margin of Error) نوشته كاترين شولز.

    چیزی که بعد از عنوان این کتاب نظر من را جلب کرد این بود که بعد از سالها تعلیم گرفتن و تربیت پذیرفتن و یاد گرفتن درست و غلط! دیدم چقدر این کتاب 611 صفحه ای که به اشتباه کردن و فواید آن می پردازد، به طبیعت من نزدیک است و جواب سؤالهای زیادی را می تواند بدهد.

    اشتباه کردن از آن معدود کتابهایی است که برخلاف حجم نسبتا زیادش خط به خط آن را با ولع می خوانی (یا می خوری!) و خیلی وقتها هم کلمات و جملات و ایده هایش مثل نور تازه ای است که هر چیزی را که روشن می کند باید بایستی، فکر کنی و با عمیق شدن در آن سؤالها و جوابهای تازه آشکار شده را در ذهنت مرتب کنی.

    خواندن این کتاب را به آنها که کتاب می خوانند پیشنهاد می کنم. برای آنها هم که به هر دلیل ممکن است این کتاب را نخوانند برداشت خودم را از آن می نویسم و از این به بعد شما می توانید با برچسب کتابلاگ و اشتباه آنها را دنبال کنید.

       كتاب با اشتباه شناسی یا wrongology آغاز می شود و اين پرسش كه اصولا چرا ما اينقدر با درستی(درست بودن، حق داشتن یا هر چیزی که شما اسمش را می گذارید) حال می كنيم؟
    درستی، ترجمه من از being right است و شامل داشتن پندار و گفتار و كردار درست (نه نیک!) می شود. در درست بودن لذتی است فراگير كه همه با آن حال می كنند و برخلاف لذات ديگر مثل شكلات و مسافرت و آن كار ديگر، هيچ تبعيضی برای موضوع خود قائل نمی شود. مثلا ما از بوسيدن هر كسی لذت نمي بريم ولی موج لذت از درست بودن در هر زمينه ای و در برابر هر کسی (همسر، راننده تاکسی و یا طرفداران تیم مقابل) وجود ما را فرا ميگيرد. فرقی هم نمی كند كه موضوع، سياست خارجی آمريكاست يا طرز تهيه آبگوشت. فرقی نمی كند كه موضوع پيش بينی ورشكستگی دوست عزيزی است يا برنده شدن تيم مورد علاقه مان. همين كه حق با ما باشد كافی است تا برق شادی وجود ما را درنوردد.

    جالبتر اينكه همانقدر كه از درست بودن لذت می بريم از احساس درست بودن هم مشعوف می شويم و اين احساس كه ما درستيم بخش جدايي ناپذير ما در بحثها و پيش بينيها و شرط بندی ها و قضاوتهایمان می شود. ما معمولا طوری زندگی می كنيم كه گویی هميشه و در هر زمينه ای ما درست هستيم(حق با ماست). از سياست و اقتصاد گرفته تا مذهب و اخلاق و هر چيز ديگر.

     البته ايده اين نيست كه درست بودن خوب نيست و يا تا حالا هيچ كمكی به ما نكرده است. بلكه برعكس هستی ما بر روی كره زمين وابسته به شناخت و نتيجه گيری دقيق در خيلی از زمينه ها مثل اتم است.

    مساله اينجاست كه چرا وقتی می فهميم كه اشتباه كرده ايم دچار شرم و سرافكندگی می شويم. و تازه این شروع ماجراست: در ضمير فردی و جمعی ما اشتباه علاوه بر شرم و حماقت به معنی جهالت، ديوانگی و غير اخلاقی بودن و خیلی چیزهای دیگر هم هست. به عبارت ديگر اشتباهات ما شاهدی می شوند برای شكست هوشی و اخلاقی و اجتماعی ما.

    خلاصه اینکه بزرگترين اشتباه ما اشتباه درباره معنی اشتباه است. پدیده ای كه نويسنده آنرا ابر اشتباه يا meta-mistake می نامد. اشتباه نه تنها نشانه كم بودن عقل و شعور نيست بلكه عنصری است حياتی در ادراك بشر. خصوصيات ارزشمندی چون شهامت، تخيل و خوش بينی بدون وجود اشتباه بی معنی خواهند بود.
    همانطور كه بنجامين فرانكلين گفته اشتباه کردن پنحره ای است به طبيعت نرمال انسانی. اشتباهات ما هرجقدر هم بزرگ باشند نهايتا همین اشتباه كردن است كه به ما می آموزد كی هستيم نه درست بودنمان.

    اشتباه ادامه دارد…

  • Truth is uniform and narrow

    Perhaps the history of the errors of mankind, all things considered, is more valuable and interesting than that of their discoveries. Truth is uniform and narrow; it constantly exists, and does not seem to require so much an active energy, as a passive aptitude of soul in order to encounter it. But error is endlessly diversified; it has no reality, but is the pure and simple creation of the mind that invents it. In this field, the soul has room enough to expand herself, to display all her boundless faculties, and all her beautiful and interesting  extravagancies and absurdities.
    Benjamin Franklin