ماه: دسامبر 2010

  • هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است

    و چون بر می آید مفرح ذات
    و ده چیز دیگر که در سال 2010 از دست و زبان من برنمی آید کز عهده  شکرش بدرآید:
    1. خواندن کتابی در روز انتشارش یا چند روز پس از انتشارش یا اصلا خواندنش
    2. itunes
    3. iPad
    4. email
    5. blogging
    6. RSS Feeds
    7. slideshare
    8. youtube
    9. facebook
    10. google
  • کور خطایی

    قسمت سوم

    نکته جالبی که نویسنده اشتباه کردن به آن اشاره می کند اینست که ما یا می توانیم  در اشتباه باشیم و یا می توانیم به اشتباه خود، آگاهی داشته باشیم ولی هر دو اینها نمی توانند در یک زمان وجود داشته باشند.

    بنابراین از فعل اول شخص زمان حال برای بیان اشتباه نمی توانیم استفاده کنیم. اصولا جمله “من در اشتباهم” معنی ندارد و به جای آن می گوییم “من در اشتباه بودم”. به عبارت دیگر به محض اینکه متوجه اشتباه خود می شویم دیگر در اشتباه نیستیم!
    کورخطایی یا error blindness پدیده ای است که توضیح می دهد چرا ما نمی توانیم خطای خود را ببینیم! گویی شکل گیری خطا در ذهن ما پدیده ای غیبی و خارج از کنترل ماست. چیزی مثل طوفان یا زلزله و اینجاست که آدم جایزالخطا می شود و اصولا در هیچ دادگاهی هم دربرابر کاری که خارج از کنترلش بوده مسئول نیست!
    افلاطون معتقد بود که روح ما زمانی با جهانی هستی وحدت داشته است و از وقتی به این قالب فیزیکی درآمدیم شروع به اشتباه کردن نمودیم. فیلسوف دیگری به نام جان لاک فکر میکرد اشتباههای ما ناشی از فاصله بین زبان گفتاری و واقعیت چیزهاست، شکافی بین اصالتی غیر قابل توصیف و نزدیکترین کلمات به آن واقعیت که سعی در توصیف آن دارند. مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی هم معتقد بود ما اشتباه می کنیم چون مکان و زمان ما را محدود می کند و ما قادر نیستیم فراتر از این دو محدودیت، چیزها را ببینیم.

    دلیل پیدایش آن هر چه باشد، اشتباه در ذهن ما شکل می گیرد و زمانی هم که در اشتباهیم آنرا تجربه نمی کنیم و زمانی متوجه آن می شویم که آن اشتباه معمولا با یک درست دیگر جایگزین شده و دیگر وجود ندارد. به زندگی ادامه می دهیم تا درستی دیگر جای خود را به اشتباه تازه کشف شده بدهد!

    اشتباه ادامه دارد…

  • اشتباه می کنم پس هستم

    قسمت دوم – اشتباه شد!

    سن آگوستين دوازده قرن قبل از اينكه دكارت جمله معروف “من می انديشم پس هستم” را بگوید، گفته بود “من اشتباه می كنم پس هستم”.

    اين دیگر چه چيزی است كه از طرفی جزئی از وجود ما و نشانه زنده بودن ماست ولی از طرف دیگر هر وقت آن را انجام می دهيم ( می فهميم كه اشتباه كرده ايم) طوری رفتار می كنيم كه انگار اتفاقی نيفتاده يا نبايد اتفاق می افتاده يا آنرا انكار می كنيم، ناديده می گيريم يا سعی مي كنيم گردن كس ديگری بيندازيمش يا ….

     اصلا مهم نيست اشتباهي كه كرده ايم بزرگ است یا كوچك. فرقی نمی كند كه وسط يك بحث متوجه شویم حق با طرف مقابل بوده است يا وسط يك زندگی تشخيص دهيم كه در مورد خودمان، كارمان، عشقمان و يا عقايدمان اشتباه می كرده ايم. در هر صورت ابزار يا منابعی كه با كمكش بتوانيم چنين موقعيتی را مديريت كنيم در اختیار نداريم.
    در عوض در اين جور مواقع دو استراتژی را استادانه پياده مي كنيم:
    اول اينكه وقتی مي فهميم اشتباه كرده ايم می گوييم: “من اشتباه می كردم ولی…” جای خالی ای كه با انواع و اقسام توضيحات خلاقانه كه توضيح می دهند چرا آنقدرها هم در اشتباه نبوده ايم! پر مي شود.
    دومی هم جمله معروف و مجهول “اشتباه شد” است. گويی تنها كاری كه در برابر اشتباهمان بلديم بكنيم اينست كه تاييد كنيم مال ما نبوده است. مثل آشغالی كه در بچگی توی كلاس می ريختيم و وقتی ناظم می پرسيد، مال هيچ كس نبود. هنوز هم می ريزيم ولی توی كوچه و خيابان و طبيعت و هزار جای دیگر ولی ديگر نه كسی می پرسد و نه نيازی هست به توضيح.
    هرچقدر پذیرفتن و تایید اشتباهات خودمان برای ما سخت و غیر ممکن است در عوض تاييد اشتباه ديگران از مهارتهایی است که همه مدارج ترقی آن را تا آخر عمر طی مي كنند. در يافتن، تاييد و تاكيد بر اشتباهات ديگران لذتی موجود است كه در درست بودن نيست و گويی هیچکس هيچگاه از آن سير نمی شود. اين جمله “بهت نگفتم!” حتی مودبترين و مهربانترین آدم را به عرش اعلا می برد. گويی نه تنها درست هستيم بلكه در درست بودن هم درست هستيم، اصلا درست به توان دو هستيم، درست اندر درست. 
    و چون با اندكی تامل می توان فهمید كه اين احساس خدشه ناپذير درستی را همه دارند در نتیجه برای درست بودن و درست ماندن بین طرفهای مقابل در یک رابطه جنگ در می گيرد. جنگی برای احقاق حق درست بودن!

    اشتباه ادامه دارد…

  • مشکل دو تاست

    مشکل اول خود مشکل است.
    مشکل دوم ناتوانی ما در اعتراف به مشکل است. در صحبت کردن درباره آن. در کمک خواستن برای رفع آن. (البته منظور غر زدن نیست!)
    معمولا هیچ مشکلی همینجوری از بین نمی رود. باید خوب آن را بشناسی با صدای بلند به آن اعتراف کنی و شاید هم برای حل آن کمک بگیری.
  • اشتباه کردن: ماجراهایی در حاشیه خطا

    قسمت اول- ابر اشتباه

    نقل قولی كه از بنجامین فرانکلین در مطلب قبلی خوانديد شروع كتابی است به نام اشتباه کردن (Being Wrong: Adventures IN The Margin of Error) نوشته كاترين شولز.

    چیزی که بعد از عنوان این کتاب نظر من را جلب کرد این بود که بعد از سالها تعلیم گرفتن و تربیت پذیرفتن و یاد گرفتن درست و غلط! دیدم چقدر این کتاب 611 صفحه ای که به اشتباه کردن و فواید آن می پردازد، به طبیعت من نزدیک است و جواب سؤالهای زیادی را می تواند بدهد.

    اشتباه کردن از آن معدود کتابهایی است که برخلاف حجم نسبتا زیادش خط به خط آن را با ولع می خوانی (یا می خوری!) و خیلی وقتها هم کلمات و جملات و ایده هایش مثل نور تازه ای است که هر چیزی را که روشن می کند باید بایستی، فکر کنی و با عمیق شدن در آن سؤالها و جوابهای تازه آشکار شده را در ذهنت مرتب کنی.

    خواندن این کتاب را به آنها که کتاب می خوانند پیشنهاد می کنم. برای آنها هم که به هر دلیل ممکن است این کتاب را نخوانند برداشت خودم را از آن می نویسم و از این به بعد شما می توانید با برچسب کتابلاگ و اشتباه آنها را دنبال کنید.

       كتاب با اشتباه شناسی یا wrongology آغاز می شود و اين پرسش كه اصولا چرا ما اينقدر با درستی(درست بودن، حق داشتن یا هر چیزی که شما اسمش را می گذارید) حال می كنيم؟
    درستی، ترجمه من از being right است و شامل داشتن پندار و گفتار و كردار درست (نه نیک!) می شود. در درست بودن لذتی است فراگير كه همه با آن حال می كنند و برخلاف لذات ديگر مثل شكلات و مسافرت و آن كار ديگر، هيچ تبعيضی برای موضوع خود قائل نمی شود. مثلا ما از بوسيدن هر كسی لذت نمي بريم ولی موج لذت از درست بودن در هر زمينه ای و در برابر هر کسی (همسر، راننده تاکسی و یا طرفداران تیم مقابل) وجود ما را فرا ميگيرد. فرقی هم نمی كند كه موضوع، سياست خارجی آمريكاست يا طرز تهيه آبگوشت. فرقی نمی كند كه موضوع پيش بينی ورشكستگی دوست عزيزی است يا برنده شدن تيم مورد علاقه مان. همين كه حق با ما باشد كافی است تا برق شادی وجود ما را درنوردد.

    جالبتر اينكه همانقدر كه از درست بودن لذت می بريم از احساس درست بودن هم مشعوف می شويم و اين احساس كه ما درستيم بخش جدايي ناپذير ما در بحثها و پيش بينيها و شرط بندی ها و قضاوتهایمان می شود. ما معمولا طوری زندگی می كنيم كه گویی هميشه و در هر زمينه ای ما درست هستيم(حق با ماست). از سياست و اقتصاد گرفته تا مذهب و اخلاق و هر چيز ديگر.

     البته ايده اين نيست كه درست بودن خوب نيست و يا تا حالا هيچ كمكی به ما نكرده است. بلكه برعكس هستی ما بر روی كره زمين وابسته به شناخت و نتيجه گيری دقيق در خيلی از زمينه ها مثل اتم است.

    مساله اينجاست كه چرا وقتی می فهميم كه اشتباه كرده ايم دچار شرم و سرافكندگی می شويم. و تازه این شروع ماجراست: در ضمير فردی و جمعی ما اشتباه علاوه بر شرم و حماقت به معنی جهالت، ديوانگی و غير اخلاقی بودن و خیلی چیزهای دیگر هم هست. به عبارت ديگر اشتباهات ما شاهدی می شوند برای شكست هوشی و اخلاقی و اجتماعی ما.

    خلاصه اینکه بزرگترين اشتباه ما اشتباه درباره معنی اشتباه است. پدیده ای كه نويسنده آنرا ابر اشتباه يا meta-mistake می نامد. اشتباه نه تنها نشانه كم بودن عقل و شعور نيست بلكه عنصری است حياتی در ادراك بشر. خصوصيات ارزشمندی چون شهامت، تخيل و خوش بينی بدون وجود اشتباه بی معنی خواهند بود.
    همانطور كه بنجامين فرانكلين گفته اشتباه کردن پنحره ای است به طبيعت نرمال انسانی. اشتباهات ما هرجقدر هم بزرگ باشند نهايتا همین اشتباه كردن است كه به ما می آموزد كی هستيم نه درست بودنمان.

    اشتباه ادامه دارد…

  • Truth is uniform and narrow

    Perhaps the history of the errors of mankind, all things considered, is more valuable and interesting than that of their discoveries. Truth is uniform and narrow; it constantly exists, and does not seem to require so much an active energy, as a passive aptitude of soul in order to encounter it. But error is endlessly diversified; it has no reality, but is the pure and simple creation of the mind that invents it. In this field, the soul has room enough to expand herself, to display all her boundless faculties, and all her beautiful and interesting  extravagancies and absurdities.
    Benjamin Franklin

  • search for truth, from aporia to ataraxia

    Se–tus Empiricus ( I don’t want to get my blog filtered because of the beautiful name of a Greek philosopher!) has the honour of being the first philosopher to define dogmatikos in his book “Outlines of Pyrrhonism” as:

    “one who in philosophical investigations believes that he has discovered the truth”
    Scepticism which had been born centuries before Empiricus, was rediscovered and articulated beatifully by him in the late second century A.D.:

    The original sceptic was a strong-minded philosopher who wanted to get at the truth, as a way of settling the discrepancies or disagreements which troubled him in his experience of the world. As a result of his investigations he found that he was faced not only with conflicting appearances but also with conflicting appearances of equal weight; his inability to adjudicate between them resulted in his suspending judgement, and this turned out to give him what he had been looking for all along—freedom from disturbance(ataraxia).
    The crucial notions in this account are:
    1. Disturbance or aporia in the face of conflicting appearances.
    2. Philosophical investigation of them.
    3. Attempts to settle the discrepancies by adjudicating between them.
    4. Discovering the reason why they cannot be settled, that is, the equal weight of the conflicting  appearances.
    5. suspension of judgement as the cure for the initial disturbance or aporia.
    Empiricus considers three basic approaches to epistemology:
    • The “dogmatists” assert that truth is discoverable.
    • The “academics” deny that truth is discoverable. (there is a good overlap between dogmatists and academics in our day and age!)
    • The “sceptics” suspend judgment and continue to search for conditions under which truth may be discovered.
    Maybe the world needs more sceptics to get rid of more disturbances.
    Maybe the world needs more maybe.
    Maybe.