—- می خواهد بداند منبع درآمد من از چیست؟ به نظر —- که ظاهرا خواسته هویتش فاش نشود، من زندگی جالبی دارم. سفر می کنم. به کنفرانس می روم. خانه می سازم. و اعتقاد دارم که دانشگاه نباید رفت.
منبع درآمد من از شکار است.
من هرگز کتاب پدر پولدار پدر بی پول را نخوانده ام. شاید چون پدرم را وقتی شش ساله بودم از دست دادم. شاید هم چون از هوش مالی پایینی بهره مندم. من هرگز سرمایه گذاری درستی در املاک و مستغلات انجام نداده ام و هنوز هم نمی دانم بهترین کاری که با پول می شود کرد چیست.
به نظر من زندگی فقط زمانی مزه می دهد که ما چیزی را می خوریم که خودمان شکار کرده باشیم. منظورم زمانی است که برای بدست آوردن پول تلاش می کنیم و یک نفر پیدا می شود که متناسب با خدمتی که به او ارائه داده ایم یا ایده ای که خلق کرده ایم، مزد ما را بدهد. متناسب با توان ما در اجرای ایده ای که خلق کرده ایم و متناسب با توان آن شخص در به مصرف رساندن ارزش دریافتی. منظورم را که متوجه می شوید؟
شکارچی بودن در این زمان و مکان به این معنیست که به جنگل زندگی وارد شویم و در فن شکار و ادامه بقا بدون نیاز به اربابانی که امنیت شغلی به ما وعده می دهند، استاد بشویم. فرقی نمی کند که شما یک کارآفرین باشید یا یک کارمند. یک هنرمند یا یک بنا یا یک دانشجو. شاید زمان آن فرا رسیده باشد که همه راههای امن و راحتی را که برای کسب درآمد به شما وعده داده اند فراموش کنید.
من قبل از اینکه این زندگی جالب را برای خودم دست و پا کنم، مثل یک جانور در یک باغ وحش توسط اربابان باغ وحش تغذیه می شدم. با قاشق. با حقوق سر ماه. حقوقی که هیچ نسبت مستقیم یا غیر مستقیمی با کاری که من انجام می دادم نداشت. این باغ وحش اربابهای زیادی دارد. سردمداران آموزش عمومی. سهامداران شرکتهای بزرگ. کسانی که با قیف رسانه های مختلف ترس و طمع به حلق ما می ریزند. در قالب فیلم و سریال و اخبار و پیام بازرگانی و هزار و یک چیز دیگر.
شما هم می توانید زندگی جالبی داشته باشید. شما هم می توانید از این باغ وحش فرار کنید و در جنگل زندگی، آزاد و رها به شکار کردن بپردازید. البته معنیش این نیست که شکار کردن کار راحتی است. من فقط می گویم کار لذت بخشی است و خوردن چیزی که آدم خودش شکار کرده است، مزه می دهد. این مطلب را هم صرفا برای این نوشتم که —- می خواست بداند منبع درآمد من از چیست.
می پرسید چگونه؟
در یک چیزی استاد بشوید. فرقی نمی کند. آشپزی. فروش. باغبانی. موسیقی. بنایی. برنامه نویسی. داستان نویسی. هر چیزی. البته اگر این چیز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی نباشد بهتر است. چیزی که واقعا از انجامش لذت می برید. هر کتاب و وبلاگ و مقاله ای را درباره آن چیز بخوانید. با اساتید آن چیز صحبت کنید. شاگردیشان را بکنید. خاک آن چیز را بخورید. خواندن یکی دو مطلب بر روی این وبلاگ برای اینکه بفهمید منبع درآمد من از چیست کفایت نمی کند.
خودتان را به یک کار، به یک رئیس، به یک شرکت، به یک حقوق و دستمزد محدود نکنید. پسر جوانی که به من ترومپت یاد می دهد هم نوازنده خیابانی است (اصلا آشنایی من با او از همین طریق بود) هم ایزوگام نصب می کند و هم اینقدر در کارش استاد است که با یک گروه موسیقی حرفه ای موسیقی تئاتر(صحنه؟) می نوازد. و همه این کارها را هم از روی انتخاب و علاقه و با لذت انجام می دهد.
شما شکارچی هستید. و تنها سلاح شما خلق ارزش. اگر در زندگی برای کسی ارزشی خلق نمی کنید معنیش اینست که دارند توی باغ وحش با قاشق به شما غذا می دهند. اگر صبحها به هزار و یک دلیل فعلا مجبور هستید که پشت یک میز بنشینید معنیش این نیست که عصر ها یا شب ها نمی توانید در کاری که به آن علاقه دارید استاد بشوید. اگر دانشجو هستید معنیش این نیست که نمی توانید برای کسی ارزش ایجاد کنید و یک منبع درآمد داشته باشید.
مسئولیت همه شکستهایتان را تمام و کمال بپذیرید. جملات “اگر … اینجوری بود، من الان اونجوری بودم یا فلان کار را کرده بودم” را کلا از زندگیتان حذف کنید. این جملات شما را از جنگل طرد می کنند و باعث می شوند تا ابد در باغ وحش بمانید. از هر ده کار نه تایش به شکست منجر می شود. بیشتر ایده ها کار نمی کنند. این قانون جنگل است.
به نظر دیگران درباره خودتان اهمیت ندهید. احساس و عقاید دیگران ممکن است برای شما مهم باشد و همچنین کارهایی که می کنند یا نمی کنند. اما نظرشان درباره شما؟ هیچ اهمیتی ندارد. صفر.
صادق باشید. اگر چیزی را که دوست دارید بر زبان نیاورید و درباره آن با دیگران صحبت نکنید و درباره آن ننویسید احتمال اینکه آن چیز را بدست بیاورید خیلی کم می شود. منظورم قانون جذب و این خزعبلات نیست. منظورم اینست که وقتی چیزی را که می خواهید از خودتان و از دیگران مخفی می کنید، نمی توانید روابط لازم بین منابع مورد نیاز برای بدست آوردن آن چیز را برقرار کنید. اگر چیزی را که اعتقاد دارید بر زبان نیاورید در میان جمع برجسته نخواهید شد. برای فرار از باغ وحش دروغگوها، چاره ای به جز گفتن حقیقت ندارید. منظورم حقیقت مطلق فلسفی نیست. منظورم حقیقت چیزی است که احساس می کنید، باور دارید، فکر می کنید و می خواهید.
صبور باشید. یک بچه سه ساله هم ممکن است صداقت داشته باشد ولی چه فایده؟ بچه گه گداری نمی تواند خودش را نگه دارد و توی شلوارش می ریند یا برای یک اسباب بازی ساعتها زر می زند. هر چقدر هم که در شکار کردن استاد بشوید ممکن است روزها و ماهها شکاری گیرتان نیاید و گرسنه بمانید. این اتفاق بارها برای خود من افتاده است. زمان رسیدن به نتیجه برای هیچ کس مشخص نیست. یک شکارچی باید بتواند از رقصیدن دور آتش با کسانی که دوستشان دارد حتی با شکم گرسنه هم لذت ببرد. و تا فردا صبر کند. یا تا کشتن شکار بعدی.
با الهام از:
من صبح روزی بدنیا آمدم که خورشید نور نداشت
بیلم را برداشتم و به معدن رفتم
و شانزده تُن زغال نمره نه بار زدم
رییس ریزه ام گفت:ها ماشالله!خوشم آمد
تو شانزده تُن بار می زنی و به جایش آنچه داری
اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس! دور روح ما خیط بکش
که ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم
وقتی می بینید دارم می ایم،بهتر است کنار بروید
خیلی ها این کار را نکردند و مردند
من یک مشتم آهن است – آن یکیش فولاد
اگر مشت راست بهتان نگیرد،مشت چپم می گیرد
بعضی ها معتقدند که آدم از خاک خلق شده
اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست
که از عضله و خون درست شده
از عضله و خون و پوست و استخوان
و از مغزی ضعیف و پشتی قوی
تو شانزده تُن زغال نمره نه بار می زنی و آنچه به جایش داری
اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس! ما را به مرگ مخوان
ما نمی توانیم بیاییم
ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم
~ ارنی فورد این آهنگ را با عنوان 16 تن خوانده است. جلال آل احمد ترجمه فوق را از بتی توکلی در ابتدای کتاب غربزدگی آورده است.
مطلب مرتبط:
دیدگاهتان را بنویسید