من پتانسیل این را دارم که روی این وبلاگ حداقل روزی یک مطلب بنویسم. ولی این کار را نمی کنم.
من پتانسیل این را دارم که روزی سه ساعت تمرین موسیقی کنم و یک نوازنده حرفه ای بشوم. ولی این کار را نمی کنم.
من پتانسیل این را دارم که درآمدم را صد برابر کنم. ولی این کار را نمی کنم. من پتانسیل این را داشتم که ادامه تحصیل بدهم و در دانشگاههای فرنگ فوق دکترا بگیرم. من پتانسیل این را دارم که بعضی از مشکلات بزرگ بشری را حل کنم. من پتانسیل این را دارم که بشریت را یک قدم به جلو ببرم.
من خیلی پتانسیلهای دیگر هم دارم که به هیچ کدامشان جامه عمل نمی پوشانم. این چیزی است که دور و بریهایم گه گداری به من یادآوری می کنند. آنها معتقدند من خیلی کمتر از آنچه که ظرفیتش را دارم زندگی می کنم.
شاید شما هم معتقد باشید که کمتر از پتانسیل (ظرفیت) خودتان زندگی می کنید. حالا من می خواهم بگویم که ایده زندگی به اندازه پتانسیل ایده چرندی است.
اولین کسی که در یک آدم پتانسیل کشف می کند مادر اوست. اولین باری که بچه پوشکش را کمی خیس می کند. یا سر و صدایی از خودش در می آورد. یا دست و پایش را تکان می دهد. مادر ایمان دارد که بچه اش اقیانوسی از پتانسیل است که باید محقق بشود. مادر (و پدر) این باور را در طول رشد کودک به روشهای مختلف به او منتقل می کند.
“تو استعداد داری.”
این جمله درست مثل اینست که به کسی بگویید “تو شکمت کار می کند.” خوب که چی؟ همه استعداد دارند. همانطور که همه شکمشان کار می کند. ( بجز یک عده که ممکن است یک بیماری خاص داشته باشند – با کمال احترام و بدون قصد هیچ توهینی)
“توشکمت بیشتر از شکم دیگران کار می کند.”
“تو خیلی استعداد داری.”

طبیعی است که با این همه شستشوی مغزی، آدم خودش هم باورش می شود که کلی پتانسیل دارد و محقق شدن آنها باید در زندگیش نمود داخلی و خارجی داشته باشد.
سنجش پتانسیل و تحقق آن که از ابتدا هم توهمی بیش نیست، خیلی زود نیاز به مقایسه پیدا می کند و با ایده موفقیت تلفیق می شود. شما از کجا می توانید بفهمید که چقدر از پتانسیلهای خود را محقق می کنید؟ هیچ آزمایش پزشکی/ژنتیک نمی تواند میزان پتانسیل یا همان ظرفیتهای بالقوه شما را نشان بدهد تا بتوانید آن را با میزان به فعل رسیده اش مقایسه کنید. در نتیجه راه عملی این می شود که حدس بزنید در چه زمینه ای پتانسیل دارید و میزان پیشرفت و موفقیت خود را در آن زمینه با موفقیت و پیشرفت چند نفر دیگر مقایسه کنید. و این یکی از احمقانه ترین کارهایی است که یک نفر می تواند در حق خودش انجام بدهد.
(این مقایسه در سطح ملی و منطقه ای و بین المللی هم زیاد انجام می شود. مثلا مقایسه ظرفیتهای گردشگری ایران و میزان تحقق آنها با ظرفیتهای گردشگری و میزان تحقق آنها در کشورهای همسایه.)
نکته در اینجاست که زندگی و جهانی که در آن زندگی می کنیم یک مسابقه نیست. در یک مسابقه فرض بر اینست که همه یک استعداد درونی دارند که می توانند آن را در بالاترین سطحش بروز بدهند و با پشت سر گذاشتن بقیه نفر اول بشوند. من نمی دانم ما دقیقا برای چی اینجا هستیم ولی بعید می دانم هدف از زندگی جلو زدن از دیگران و زندگی به اندازه پتانسیلمان باشد. هدف از زندگی به احتمال زیاد زندگی کردن است.
زندگی کردن یک کار نسبتا سخت و طولانی است و من کم کم دارم می فهمم که به جای اینکه بر روی تحقق پتانسیلهایم تمرکز کنم، چیزهایی را یاد بگیرم که زندگی را راحت تر و لذت بخش تر می کند و حتی بعضی وقتها زمان را می کشد.
الف- راحت بودن با پوچی. هر آدمی وقت و بی وقت یک فضای خالی درون خودش حس می کند. چیزی مثل یک توپ یا حتی بزرگتر. چیزی که نیاز به پر کردنش را به طور اورژانسی احساس می کند. این فضای خالی همان چیزی است که باعث می شود در حال رانندگی گوشی موبایلتان را بردارید و جان خود و دیگران را با ارسال پیامک به صد نفر به خطر بیندازید. پذیرش وجود این فضای خالی و بعد راحت بودن با آن مهارتی است که با تمرین زیاد به دست می آید.
ب- نمی دانم گفتن. من برای تحقق پتانسیلهایم خزعبلات زیادی آموخته ام (می دانم) که باعث شده است (به قول یکی از خوانندگان این وبلاگ) جواب هر سؤالی را در آستین داشته باشم. آنقدر که ندانستن زندگی را جالب و لذت بخش می کند، دانستن نمی کند. واقعا؟ نمی دانم. این تنها چیزیست که فعلا نیاز دارم بدانم. البته به این راحتی هم نیست و تمرین زیادی می خواهد. دفعه بعد هم اگر خزعبلات زیادی را در جواب سؤال کسی نوشتم بدانید که به اندازه کافی تمرین “من نمی دانم” نکرده ام.
ج- مهربانی. بعضی ها معتقدند که مهربانی تنها مهارتی است که آدم در زندگی نیاز دارد و مهربان بودن تنها کاری است که یک آدم لازم است برای خودش و اطرافیانش و جهانی که در آن زندگی می کند انجام بدهد. نمی دانم چرا ولی با وجود اینکه مادر بسیار مهربانی دارم و آدمهای مهربان زیادی همیشه دور و برم بوده اند ولی هنوز برای مهربان بودن به تمرین زیادی نیاز دارم. شاید چون همیشه دنبال تحقق پتانسیلهایم بوده ام.

د- غر نزدن. به توصیه نویسنده این کتاب من چند روزی است که یک مچبند به دستم بسته ام. هدف اینست که 21 روز متوالی غر نزنم و برای 21 روز متوالی این دستبند به مچ دست راستم بماند. اگر یک روز غر بزنم (گله و شکایت و غیبت هم حساب است) دستبند را باید به دست چپم انتقال بدهم و به روز اول برگردم. برای من که در طول روز دائما به زمین و زمان بد و بیراه می گویم کار بسیار سختی است و تا به اینجای کار هر روز به جز ساعات اولیه روز دستبند به مچ دست چپم بسته بوده است. طبق اطلاعات آماری نویسنده ظاهرا این کار به طور متوسط هشت ماه طول می کشد.

مطلب مرتبط بعدی:
اگر به اندازه کافی بی حرکت بنشینی چیزی خواهی دید و اگر به اندازه کافی ساکت باشی چیزی خواهی شنید
دیدگاهتان را بنویسید