من داشتم به جعبه های کفش که روی هم چیده شده بودند نگاه می کردم. دو طرف مغازه سراسر میز بود و جعبه های روی هم چیده شده کفش. یک طرف مغازه آینه و چند صندلی و چند تا قفسه. یک طرف هم در مغازه و ویترین که کفشها و دمپاییها به همراه کدشان روی یک صفحه عمودی برای کسانی که بیرون مغازه بودند نمایش داده می شدند. مادر بچه ها داشت دمپایی می خرید.
مرد میان سالی به همراه دخترش وارد مغازه کفش فروشی شد. مرد میان سال سبیل پرپشت و ته ریش و قیافه خسته ای داشت. خودش را به میز روبروی در مغازه رساند و یک پایش را به کمک دستش تا جایی که می توانست (حدود سی سانتیمتر) بالا آورد و از فروشنده پرسید: “از اینا دارید؟”
جواب فروشنده مثبت بود.
مرد میان سال روی یکی از صندلیها نشست که کفش را به پایش امتحان کند. من زیر چشمی نگاه می کردم.
مرد کفش خودش را در آورد و کفش نو را پوشید. شک کرد. چون کمی به کفش خودش نگاه می کرد و کمی به کفش نو. از فروشنده پرسید: “آقا مطمئنی این همونه؟”
فروشنده او را مطمئن کرد که این کفش همان کفش است.
من حدس زدم که دلیل اطمینان زیاد فروشنده اینست که می داند کارخانه تولید کننده کفش ( یک برند ایرانی که بهتر است نامش را ذکر نکنم) هرگز مدل دیگری تولید نکرده است.
من به کفش قبلی مرد میان سال نگاه کردم.
حدس زدم که دلیل شک مرد میان سال اینست که کفش خودش آنقدر کهنه شده که باورش نمی شود یک روزی این شکلی بوده است.
دوست داشتم بدانم مرد میان سال تا آخر عمرش چند جفت دیگر از آن کفشها را اینقدر خواهد پوشید.
دیدگاهتان را بنویسید