وارد مغازه می شوید. به علت کوچکی مغازه خیلی زود خود را در یک فاصله صمیمی با فروشنده می یابید. هر چندکه احساس صمیمیتی وجود ندارد. مغازه دار لباسی را که از پشت ویترین پسندیده بودید برایتان پهن کرده است. چند رنگ و مدل دیگرش را هم همینطور. جنس و رنگ و قیمت مناسب به نظر می رسد. یکهو به شما حس عجیبی دست می دهد. ترکیبی از نگرانی، ترس و نفرت از فروشنده که حالا بیش از پیش دارد شما را به خریدن تشویق می کند. احساس می کنید که دارید انتخاب اشتباهی انجام می دهید. صدایی درونی به شما می گوید که همین لباس را دو تا مغازه آنطرفتر نصف قیمت می فروشد. یا صدای دیگری که خریدن لباسی گران قیمت در این وضعیت را تصمیمی احمقانه می داند.حس می کنید فروشنده می خواهد شما را مثل پرنده ای بی گناه شکار کند. کیفتان را محکمتر در دست می فشارید.
تصمیم خود را گرفته اید. بدون هیچ دلیل مشخصی نمی خواهید بخرید. با وجود اینکه می دانید این همان چیزی است که به دنبالش بوده اید ولی در این لحظه نمی خواهید که این معامله صورت بگیرد. تمام انرژی و خلاقیت خود را بکار می بندید تا رنگی را که یارو در بساطش ندارد حدس بزنید.
مغازه دار وقتی تقاضای شما را می شنود تعجب نمی کند. بارها چنین تقاضایی را شنیده است. می داند که شما بخر نیستید. رهایتان می کند.
دیدگاهتان را بنویسید