وقتی من بچه بودم – زمانی که تلفن نداشتیم یا آیفون تصویری – دید و بازدیدهای عید سرزده اتفاق می افتاد. وقتی زنگ در ما به صدا در می آمد اولین سؤالی که برای مادر من پیش می آمد این بود که: میوه داریم؟
هرگز سؤال این نبود که:
آیا حوصله پذیرایی از این مهمانها را داریم؟
آیا حرفی با این آدمهایی که پشت در هستند داریم بزنیم؟
یا اصلا تمایلی به داشتن مهمان در آن لحظه خاص داریم؟
یا نظرمان درباره باز نکردن در چیست؟
همیشه در را باز می کردیم و یک عده آدم که معمولا فقط سالی یک بار می دیدیمشان به خانه ما سرازیر می شدند. ( البته همین کار را هم متقابلا ما با آنها می کردیم.)
بعد پذیرایی شروع می شد. بدترین قسمت پذیرایی برای من، پذیرایی با میوه بود. بعضی وقتها خیار به تعداد کافی نداشتیم. یا نارنگی. مهمانهای قبلی میوه هایی را که راحت تر می شد خورد، خورده بودند و همین باعث شده بود که سبد میوه ما ناقص باشد. پدیده ای که در آن زمان استرس زا بود.
بعضی وقتها من یا برادرم مجبور بودیم که به سرعت خودمان را به میوه فروشی برسانیم و یک کیلو خیار یا دو کیلو نارنگی بخریم. یا پرتقال.
میوه به نوعی نقش نرم کننده یا ملایم کننده یا بهتر است بگویم پر کننده را در فضای خالی آدمهایی که بر و بر همدیگر را نگاه می کردند، بازی می کرد. آدمهایی که بعد از چندین بار تکرار عید شما مبارک و ایشالا سال خوبی داشته باشید و احوالپرسی و گرفتن اخبار مربوط به مرگ و عروسی در سال گذشته، حرفی نداشتند بزنند. میوه بفرمایید. چرا پرتقال پوست نمی کنید؟ خواهش می کنم میوه بفرمایید. من براتون میوه پوست بکنم؟ تعارف می کنید؟ اوق.
احتمالا رابطه من با میوه، میوه خریدن، پذیرایی کردن با میوه و پذیرایی شدن با میوه، مقدار زیادی تحت تاثیر آن دوران است. و خیلی از چیزهایی که به تدریج از سی سال پیش تا الان شاهدش بوده ام. مثل افزایش روز افزون اهمیت درشتی میوه ها. و یک شکل و یک اندازه بودنشان. درست مثل اهمیت دادن روزافزون به درشتی بعضی از قسمتهای بدن یا یک شکل و اندازه شدن گفتار و پندار و کردار آدمها.
پرتقال ها روز به روز درشت تر می شدند و بی مزه تر. البته گه گداری آدم این شانس را پیدا می کرد که پرتقال کوچک خوشمزه و آبداری پیدا کند و خاطرات دوران کودکیش را با آن زنده کند. ولی روز به روز این شانس کمتر و کمتر می شد. میوه روز به روز شخصیت مهمتری پیدا می کرد. حالا دیگر هر پرتقال یا سیب برای خودش توی جعبه جای اختصاصی داشت. و برچسب خورده بود. تا اینجای کار قابل تحمل بود. می شد توجیه کنی که بسته بندی بهتر باعث کاهش ضایعات می شود. و باغدار یا واسطه میوه فروش هم مثل هر کاسب دیگری دل و حق دارد که به “برندینگ” محصولاتش فکر کند.
ولی از آنجاییکه بشر هرگز به وضع موجود قانع نیست و دائما به دنبال خلاقیت و پیشرفت و نوآوری است، از یک جایی به بعد تصمیم گرفت میوه ها را واکس بزند. بله واکس. بیست سال پیش کسی حتی خواب برق انداختن میوه ها را با واکس نمی دید. حالا میوه ای که می خوریم خدا می داند از چند ماه پیش چیده شده و چه بلاهایی بر سرش آمده است. آخر مگر یک پرتقال را چقدر می توان دستمالی کرد؟ نه جدی؟ چه اشکالی دارد آدم یک پرتقال را همینجوری- واکس نزده- بخورد؟ یا جلوی مهمانش بگذارد؟
هدف من به هیچ وجه ترویج یا تمجید از میوه های ارگانیک نیست. یا انکار خواص مفید میوه و سبزیجات به طور کلی. نکته من اینست که میوه برعکس چایی، اصلا گزینه مناسبی برای پذیرایی از مهمان نیست. سنگین است. زود خراب می شود. (برای بعضیها) گران است. انواع آبدار و خوش مزه آن ریز و کج و کله و کرمو است. انواع درشت و یک اندازه و واکس خورده آن بی مزه و سفت. خوردن بعضی از میوه ها جلوی آدمهای غریبه معذب کننده است و دستمال کاغذی می خواهد. و الخ. وقتی چند میلیون نفر در یک بازه زمانی کوتاه (شب عید) برای پذیرایی از مهمانهایشان نیاز به میوه درشت و یکدست داشته باشند، طبیعی است که در پاسخ به چنین نیازی صنعتی شکل می گیرد که تولیدات سفت و بی مزه و واکس خورده اش را می بینیم و می خوریم.
میوه یک چیز شخصی است. چیزی که آدم باید در خلوت خودش یا یک جمع خیلی صمیمی بخورد. چیزی که انتخاب و خریدنش درست مثل کاشت و داشت و برداشتش، دقت و عشق و وسواس می طلبد. نه یک جیب پر و یک صندوق عقب خالی.
دیدگاهتان را بنویسید