یک خودرو ارزان قیمت روشن بیشتر از من احوالش را بروز می دهد. حرارت و دور موتورش را، میزان بنزین و روغنش را، باز یا بسته بودن درهایش را، روشن یا خاموش بودن چراغهایش را و خیلی چیزهای دیگر.
ولی حال من چطور است؟
خوبم. یا
خیلی ممنون. یا
مرسی. یا
بد نیستم. یا
عالی.
چهل سال است که هر وقت کسی حال من را پرسیده چنین جوابی شنیده است. اینقدر این جواب را به این سؤال داده ام که حالا اگر هم بخواهم نمی توانم جواب مفصل تری بدهم. نه که نتوانم، سخت است.
واقعا الان حال من چطور است؟ نه جدی؟
حال کسی را دارم که دارد سعی می کند چیزی بنویسد که دیگران خوششان بیاید و دوست دارد که اینگونه نباشد. کمی گیج. کمی نگران. کمی هم ترسیده ام. کمی زور می زنم. کمی هم کمرم درد می کند. قسمت پایین کمرم. پانزده سانت بالای باسن. تاهمین چند لحظه قبل داشتم پاهایم را خیلی تند تکان می دادم. چند تا نارنگی خوردم. شکمم سیر است و خوب کار می کند. مغزم آنقدر آهسته کار می کند که می توانم صدای چند پرنده را بشنوم. آهسته نفس می کشم. در این لحظه تب یا میل جنسی یا تملایل به خودکشی یا کتک زدن کسی ندارم. حس خوبی دارم از اینکه می توانم بعضی از چیزهایی را که می نویسم پاک کنم. و بعد چیزهایی را که خوشم می آید دوباره و دوباره بخوانم. کمی افسرده هستم ولی نه آنقدر که بخواهم گریه کنم یا آرزو کنم زندگیم به یک blog post محدود بشود. یا به یک آپارتمان. یا به یک شهر.
حال کسی را دارم که دارد سعی می کند برای همینی که هست سپاسگزار باشد ولی در عین حال دوست دارد دو سه تا کار را توی زندگیش جور دیگری انجام داده بود. احساس می کنم در یک جایی از وجودم یک حفره خالی کوچک وجود دارد. حفره ای به اندازه یک گردو یا کمی بزرگتر. حال کسی را دارم که بی فایده تلاش می کند هر طور شده این حفره را پیدا کند و آنرا با هر چی که دم دستش بیاید پر کند.
حالم خوب است. خیلی ممنون که واقعا می خواستی بدانی حال من چطور است.
با الهام از این نوشته.
“It takes more courage to examine the dark corners of your own soul than it does for a soldier to fight on a battlefield.” ~ W. B. Yeats
دیدگاهتان را بنویسید