هرگز فکر نمی کردم که روزی این داستان را بنویسم. تا اینکه سه روز پیش توی بانک اتفاقی غیر منتظره افتاد که خیلی چیزها را در زندگی من تغییر خواهد داد. سه روز پیش من برای درخواست وام ازدواج به شعبه بانک مربوطه رفتم. من برای گرفتن این وام سالها صبر کرده بودم و مثل روز برایم روشن بود که آنرا می گیرم. در همه سالهایی که به انتظار گرفتن این وام گذشت من تقریبا در بدست آوردن هر چیزی شک کرده بودم به جز بدست آوردن این وام. قبولی در کنکور، اتمام سربازی، گرفتن ویزای مهاجرت، پیدا کردن کار، پیدا کردن دوست، شنیدن جواب مثبت از یک دختر، بستن یک قرارداد و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید. هر چیزی به جز وام ازدواج.
شروع داستان تقریبا به بیست سال قبل برمی گردد، یعنی زمانی که برادرم ازدواج کرد و به من گفت که وام ازدواج گرفته است. از همان زمان در عمیق ترین قسمت قلب و روحم می دانستم که من هم وام ازدواج می خواهم. درست مثل دختر بچه ای که از سه سالگی در عمیق ترین قسمت قلب و روحش می داند که لباس عروس می خواهد و این خواسته را سالها به اشکال مختلفی با خودش حمل می کند.
درست است که در طول این بیست سال من به ازدواج فکر نمی کردم و برادرم هم علاوه بر وام ازدواجش وام های متعدد دیگری گرفت که من را از گرفتن بعضی از آنها مطلع می کرد ولی هیچ کدام از این مسائل باعث نشد که ذره ای از خواست و اراده من برای گرفتن وام ازدواج کم بشود. من همیشه اخبار مرتبط با قوانین، میزان و شرایط دریافت وام ازدواج را دنبال می کردم و کنجکاویم در این زمینه همیشه آغازگر جستجوهای زیادی برای درک یکپارچه اقتصاد ازدواج بود. جستجوهایی بر روی اینترنت، پشت شیشه بانکها، توی خیابانها، رستورانها، روستاها و حتی فیلم ها و سریالهایی که در آنها داستان یا صحنه هایی مربوط به یک یا چند ازدواج وجود داشت. جستجوهایی که من را به صدها سال یا حتی صدها هزار سال پیش برد. به داستان زندگی چنگیزخان. و اینکه اصولا چرا در گذشته مرهای مجرد یا بیوه در جستجوی همسری که برایشان غذا بپزد به قبیله های مجاور می رفتند و یک زن را حتی به قیمت کشتن شوهرش می دزدیدند.
من بدون اینکه خودم بدانم و یا اینکه اصلا قصد ازدواج داشته باشم، به صورت ناخودآگاه یا غریزی -مانند میلیاردها موجود دیگر- در تلاش برای قرار گرفتن در فضای اختصاص یافته از سوی جهان هستی برای خودم بودم. تلاش برای یافتن نقشی اقتصادی در زندگی خودم. نقشی که در تناقض با میلیونها سال تکامل نباشد. به عبارت دیگر نقشی که هم به اندازه کافی ریشه در گذشته داشته باشد که تئوریهای برنده جایزه نوبل در زمینه اقتصاد و جامعه شناسی را نفی نکند و هم به اندازه کافی مدرن باشد که حال و هوای قتل یکی از مردهای قبیله همسایه برای دزدیدن زنش را به خود نگیرد.
این جستجو که نزدیک به دو دهه به طول انجامید و با خواندن صدها کتاب، تماشای صدها فیلم و سفر به صدها شهر و روستا و گفتگو با صدها زن و مرد مجرد و متاهل همراه بود، من را مانند شخصیت اصلی داستان کیمیاگر به همان چیزی رساند که خودم از اول پیدا کرده بودم: وام ازدواج.
حالا من باید بذر تکامل یافته ای را که جهان هستی در قالب یک نقش اقتصادی در من به ودیعه نهاده بود بارور می کردم. مسئولیتی سنگین که در عین هیجان انگیز بودن، سنگینیش شبهای زیادی خواب خوب را از من گرفت. هنوز هم می گیرد.
شاید همین احساس پیچیده نیمی هیجان نیمی ترس از مواجهه با دریافت وام ازدواج بود که من و مادر بچه ها تا جایی که می شد یعنی تا همین هفته قبل، دریافت یا بهتر است بگویم درخواست آن را به تاخیر انداختیم. تا اینکه بالاخره قوانین و مقررات بانک مرکزی را هم به عنوان بخشی از سیر تکاملی جهان هستی پذیرفتیم و فرم مربوطه را بر روی سامانه مربوطه پر کردیم. یک فرم مجزا برای هر یک از زوجین.
اینجا من احساسم را بعد از دریافت تاییدیه سامانه فوق الذکر نمی توانم برای شما بازگو کنم مگر با بازگو کردن داستان زیر.
بنا به تاریخ سرّی، در بهار 1162 (سال اسب طبق تقویم آسیایی) هلون (Hoelun) -یک دختر نوجوان و ربوده شده- بر روی تپه ای لم یزرع و دور افتاده مشرف به رودخانه اونون (Onon) پسری بدنیا آورد که بعدا چنگیزخان شد.
مدتی قبل از این اتفاق، جنگجوی جوانی به نام چیلدو (Chiledu) از قبیله مرکید (Merkid) برای ازدواج با هلون به قبیله ای در استپ شرقی که به داشتن زنهای زیبا شهرت داشت، سفر کرده بود. بنا به رسوم قبیله ای چیلدو به پدر و مادر عروس هدایایی می داد و قبل از اینکه دخترشان را به عنوان عروسش به قبیله خود ببرد برای آنها -حتی برای سالها – کار می کرد.
بنا به تاریخ سرّی، عروس یعنی هلون که احتمالا بیشتر از شانزده سال نداشت سوار بر درشکه کوچکی که توسط یک گاو نر کشیده می شد، شوهر جوان و مفتخر و اسب سوارش را همراهی می کرد. آنها با بی خیالی در حاشیه رود اونون سفر می کردند و فقط چند روز دیگر گذر از دره هایی که آنها را به زمینهای حاصلخیز قبیله مرکید می رساند، پیش رویشان داشتند.
سه روز پیش که من با در دست داشتن چهار تا شناسنامه، چهار تا کارت ملی (شناسنامه و کارت ملی خودم، مادر بچه ها و یک ضامن برای هر کدام) و عقدنامه و کپی از هر کدام و کد رهگیری سامانه فوق الذکر به شعبه بانک اختصاص یافته از سوی سامانه مربوطه مراجعه کردم، احساسی داشتم که آنرا فقط می توانم به احساس چیلدو در سفرش در حاشیه رود اونون تشبیه کنم. احساس چیلدو سوار بر اسب درکنار درشکه همسرش در سفری رمانتیک، هیجان انگیز در نزدیکی خاستگاه آبا و اجدادیش یعنی سرزمین مرکید. احساس چلیدو غافل از اینکه یک شکارچی اسب سوار با پرنده شکاریش از ارتفاعات، او و تازه عروسش را زیر نظر دارد.
مسئول وام ازدواج بانک در طبقه دوم شعبه در فضایی نسبتا خلوت نشسته بود و داشت با تلفن سعی می کرد که سه حلقه از چهار حلقه لاستیکی را که 80 درصد سالم بودند بفروشد. یک حلقه از لاستیکها در اثر یک پنچری بد از بین رفته بود. مسئول وام بانک طبق گفته خودش از سال 1385 از این برند لاستیک استفاده می کرد و بسیار راضی بود. دلیل اینکه می خواست این سه حلقه لاستیک خوب و سالم را بفروشد، یا به کسی که آنطرف تلفن بود نگفت، یا قبل از اینکه من به بانک برسم گفته بود. در هر صورت من در کمال آرامش و خونسردی به گفتگویش گوش می دادم، غافل از اینکه چه چیزی در چند دقیقه آینده انتظارم را می کشد.
بازگو کردن اتفاقی که افتاد بعد از گذشت سه روز و درد و دل کردن با آدمهای زیادی از جمله مادر بچه ها، هنوز برایم کار سختی است و انرژی روانی زیادی از من می گیرد. مشاورم گفت شاید چند ماه یا حتی چند سال طول بکشد تا بتوانم با این موضوع کنار بیایم.
مسئول وام ازدواج شعبه بعد از مکالمه اش برگه ای به من داد که در آن لیست مدارک مورد نیاز برای درخواست وام ازدواج روی آن نوشته شده بود. این لیست تشکیل شده بود از همان مدارک اعلام شده بر روی سامانه فوق الذکر به علاوه چند مدرک دیگر. من با اعتماد به نفس گفتم که من همه مدارک اعلام شده روی سامانه را با خودم آورده ام. مسئول مربوطه جواب داد که این برگه اهمیت دارد نه چیزی که سامانه اعلام کرده است. یکی از مدارکی که آن برگه می خواست گواهی اشتغال به کار یا فیش حقوقی بود برای هر یک از زوجین و من آنرا نداشتم. همین را به مسئول مربوطه گفتم. جواب داد که نمی شود بالاخره باید یک کاری داشته باشی. اول فکر کردم شوخی می کند و این یک مورد optional است. ولی بعد از چندین بار که به اشکال مختلف کارم را شرح دادم و گفتم که من گواهی اشتغال به کار یا فیش حقوقی نمی توانم داشته باشم، فهمیدم که این یک مورد optional نیست و وام ازدواج به من تعلق نمی گیرد.
اینجا من احساسم را بعد از نه شنیدن از مسئول وام ازدواج نمی توانم برای شما بازگو کنم مگر با بازگو کردن ادامه داستان هلون و چیلدو.
شکارچی که فقیر تر از آنست که بتواند برای پدر و مادر دختری مثل هلون هدیه ببرد یا گشاد تر از آن که بخواهد سالها برای آنها کار کند، دومین گزینه رایج برای زن گرفتن در فلات گبی را انتخاب می کند: آدم ربایی. شکارچی به چادرش بر می گردد و به همراه دو برادرش از ارتفاعات برای شکار طعمه ای چرب و نرم سرازیر می شوند. چیلدو در ابتدا تلاش می کند با فرار و چرخاندن سه برادر در کوهپایه ها آنها را گم و گور کند و به سراغ زنش بازگردد. تلاشی که هلون به خوبی می داند در زادگاه شکارچیها راه به جایی نمی برد.
هلون اگر چه فقط یک دختر نوجوان است ولی به خوبی می داند که برای نجات جان شوهرش چکار باید بکند. هلون چیلدو را قانع می کند که به تنهایی با اسبش فرار کند و خودش تسلیم شکارچیها بشود. “اگر تو زنده بمانی برای تو در هر جایی و در هر درشکه ای همسر خواهد بود. تو می توانی زن دیگری را به عنوان عروست پیدا کنی و تو می توانی او را به جای من هلون صدا بزنی.”
هلون به سرعت پیراهنش را در می آورد و درست زمانی که به شوهرش دستور می دهد که فرار کند آنرا به نشانه جدایی به صورت او می فشارد. “این را با خودت ببر تا در حین رفتن بوی مرا با خود همراه داشته باشی.” چیلدو به هنگام فرار از دست دزدان زنش، بارها برای نگاه کردن به او به عقب بر می گردد طوری که دانه های درشت گردنبند بلندش مانند شلاق از سینه به شانه هایش کوبیده می شود. هلون که می داند شوهرش برای همیشه دارد از دستش می رود از اعماق قلب و با تمام احساس ناله سر می دهد. بنا به تاریخ سرّی هلون چنان نعره می کشد که رودخانه اونون متلاطم می شود و دره و درختانش به لرزه می افتند.
من می توانم برگرداندن سر و نگاه هایم را در هنگام خارج شدن از بانک به برگرداندن سر و نگاه های چیلدو تشبیه کنم و فریاد هایم را در هنگام دادن خبر نتیجه درخواست وام ازدواج به مادر بچه ها، به نعره های هلون.
هنوز باورم نمی شود که این اتفاق افتاده است. مادر بچه ها به بازرسی بانک مربوطه زنگ زد و کلی با یارو حرف زد. یارو حتی گفت که ما خیلی راحت و مثل خیلی های دیگر می توانیم یک نامه اشتغال به کار از جایی تهیه کنیم. ولی چطور می توان به یارو توضیح داد که مسئله پول نیست که آدم هر کاری برایش حاضر باشد بکند. و اینکه درآمد ماهانه ما از کل مبلغ وام خیلی بیشتر است و بنابراین جعل سند برای همچین مبلغی اگر هم اخلاقی باشد منطقی نیست.
نمی دانم چرا بعضی چیزها را به بعضیها نمی توان توضیح داد. مثل اینکه چه آرزویی داری. یا چه خواسته ای. من وقتی که بعد از سالها کار برای پدر و مادر زنم و هدیه دادن به آنها موفق به ازدواج با او شدم فقط یک خواسته داشتم و یک آرزو. آرزویم آن چیزی بود که داستانش را خواندید.
خواسته ام این بود که مهریه عروس یک جلد یا بهتر است بگویم یک فایل کتاب امکان باشد. عروس هم بدون هیچ بحثی آنرا پذیرفت. ولی عاقد آنرا قبول نکرد. گفت که باید یک کتاب باشد که بتوان آنرا به کسی داد. من هم گفتم که این کتاب را هم می توان به کسی داد و عروس آنرا قبلا عند المطالبه دانلود کرده و خوانده است. من و مادر بچه ها هر چه اصرار کردیم فایده نداشت تا اینکه بالاخره مهریه عروس یک جلد گلستان سعدی شد.
مردی که هلون را دزدید یعنی شوهر جدیدش و پدر (احتمالی) چنگیزخان فردی بود به نام یسوگی (Yesugei) از قبیله کوچک و بی اهمیت بوریجین که چندی بعد به نام مغول ها شناخته شدند.
سعدی همزمان با حمله مغول به ایران شعر زیر را سرود:
در این مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
دیدگاهتان را بنویسید