محمد نوشته است:
با سلام
من دانشجوی ترم یک کارشناسی ناپیوسته نرم افزارم کتاب شما دقیقا حرف دل من بود واقعا لذت بردم.من به برنامه نویسی علاقه دارم واستعداشم دارم و خیلی بیشتر از یک دانشجو نرم افزار دانشگاهی مهارت برنامه نویسی دارم ولی این مهارت برای بازار کار کم است.من خیلی جا ها برای برنامه نویسی به مصاحبه رفتم اونها تخصص میخوان نه مدرک لپ مطلب اینه که میخوام دانشگاه و بیخیال شم برم سربازی بعد کار ولی یه زره مرددم می خواهم از شما مشاوره بگیرم
ممنون میشم کمکم کنید.
محمد عزیز،
اولا- هم بعید می دانم تو بتوانی از من “مشاوره” بگیری و هم بعید می دانم من بتوانم به تو مشاوره بدهم.
ثانیا- امیدوارم این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب را با دقت و حوصله خوانده باشی.
ثالثا- هیچ فرقی نمی کند که به سربازی بروی یا به دانشگاه رفتن ادامه بدهی.
رابعا- اگر مطالب فوق در تصمیمی که می خواهی بگیری کمکی به تو نمی کنند مطلب زیر را می نویسم که به احتمال زیاد باز هم کمکی به تو نخواهد کرد.
بیست سال پیش، اواخر سال سوم دانشگاهم بود که تصمیم گرفتم دانشگاه رفتن را ول کنم. بسیار بعید می دانم که دلیل من برای ترک دانشگاه در آن زمان سربازی رفتن و شروع به کار بوده باشد ولی خوب یادم می آید که در تصمیمم برای دانشگاه نرفتن خیلی جدی بودم. به همین دلیل با وجود مخالفت زیاد مادرم و اصرارش در اخذ (حداقل) مدرک لیسانس، اگرچه دانشگاه رفتن را رسما ترک نکردم ولی عملا دانشگاه نمی رفتم و درس نمی خواندم. درست مثل مردی که به دلیل مخالفتهای خانواده و دیگر موانع اجتماعی، رسما ازهمسرش جدا نمی شود ولی شبها دیر به خانه می آید یا اصلا نمی آید.
دانشگاه نرفتن و درس نخواندن مقدمه ای شد برای ورود من به یک دنیای جدید. دنیایی که در آن روزها آقای مهندس بودم با درآمد نسبتا خوب و شبها دانشجوی دانشگاه مصرف ترکیب متنوعی از مواد مخدر به همراه تجربیات زیرزمینی با حضور اساتید برجسته فن.
تقریبا دو سال به این منوال گذشت و من در دانشگاهی که ترک کرده بودم چهار ترم متوالی مشروط شدم و در دانشگاه جدید چنان درخشیدم که دوستان جدید و قدیمم به شوخی “دکتر” صدایم می کردند. ولی من یک بار دیگر می دانستم که “نمی خواهم اینجا باشم.”
به طرز معجزه آسایی بدون دریافت نامه زیر فارغ التحصیل شدم:
جناب آقای دکتر علی سخاوتی
به شماره دانشجویی 713698989
همانطور که می دانید طبق قوانین، ما دانشجوهایی را که سه ترم متوالی مشروط بشوند اخراج می کنیم ولی به شما فقط به دلیل اینکه از سوی دوستانتان دکتر خطاب می شوید اجازه می دهیم با چهار ترم مشروطی متوالی فارغ التحصیل بشوید.
با آرزوی موفقیت روز افزون
علی زارع
ریاست آموزش
دانشگاه صنعتی شریف
خیلی خوب به یاد دارم که یک بعد از ظهر با یکی از دوستان جدیدم -در آپارتمانی که بیشتر شبیه یک خانه تیمی بود – هم آنقدر high بودیم که خیالپردازی کنیم و هم آنقدر low که برای اولین بار به خودمان عمیق تر نگاه کنیم و کوچکی آن آپارتمان و کارهایی را که تویش انجام می دادیم زیر سؤال ببریم. ناگهان ایده ای مطرح شد که برای هر دو ما الهام بخش بود. آنقدر الهام بخش که یک ساعت بعد توی فرودگاه مهرآباد در قسمت پروازهای خارجی نشسته بودیم و محو صدایی که از مسافران محترم پرواز شماره …. به مقصد …. دعوت می کرد برای تحویل بار و انجام عملیات بازرسی به …… مراجعه کنند. در آن لحظه فقط یک چیز برایم قطعیت داشت و آنهم اینکه می خواهم از ایران بروم.
در مدت کوتاهی بعد از آن “الهام” با دانشگاه تسویه حساب کردم و به سربازی رفتم. دوران بیست و یک ماهه سربازی برای من اولین مواجهه بزرگسالانه با زندگی واقعی بود. تجربه ای که بعد از بیست و یک ماه زندگی در فراموشخانه آپارتمان فوق الذکر نه آسان بود نه لذت بخش. هر طور بود بیست و یک ماه خدمت سربازی هم تمام شد. حالا من هم کارت پایان خدمت داشتم و هم در کمتر از یک هفته پاسپورت و هم در کمتر از چهار سال ویزای مهاجرت به کانادا.
الان که به گذشته نگاه می کنم – و سعی می کنم خوب نگاه کنم – می بینم که یک سال اول اقامت من در کانادا خیلی شبیه به یک سال اول اقامتم در آن آپارتمان بود. یا یک سال اول دانشجوییم در دانشگاه. یا یک سال اول (کمی کمتر یا کمی بیشتر) یک شغل یا یک سال اول یک کسب و کار یا یک سال اول یک رابطه که در این سالها تجربه کرده ام. به عبارت دیگر هر تجربه ابتدا با گریز از تجربه قبلی هویت پیدا کرده است و سپس در پایان، با گریز به تجربه بعدی. به عبارت دیگر هر تجربه برای من سکه ای بوده است که یک رویش حال و هوای تجربه قبلی و گریز از آن را داشته و روی دیگر خستگی از تجربه فعلی و تشنگی به گریز از آن را.

این فقط داستان زندگی من است. چیزی که برای من اتفاق افتاد. نه از آن پشیمانم و نه ناراحت و نه آرزو دارم که سیر حوادث جور دیگری می بود. هچ نصیحت و مشاوره ای هم در کار نیست. ممکن است کسی بگوید که این شیوه زندگی حتما باعث از دست رفتن لحظه های زیبای زیادی در زندگی من شده است. نمی دانم. شاید. “زندگی در لحظه“، تا کسی خودش به این نتیجه نرسد خزعبلی بیش نیست. هر کسی حق دارد بین زندگی در زمان حال، آینده، گذشته یا ترکیبی از آنها، انتخاب کند و هیچ حالتی نسبت به حالت دیگر هیچ برتری ندارد.
There is no conclusion.
What is concluded that we might conclude in regard to it?
There are no fortunes to be told.
There is no advice to be given.
~ William James
بعد از یکسال و چند ماه از کانادا برگشتم. بعد دوباره به کانادا برگشتم. بعد دوباره از کانادا برگشتم. یک بار دیگر به کانادا برگشتم و بعد دوباره از کانادا برگشتم. هنوز هم به نوعی همین کار را دارم تکرار می کنم. در سه سال گذشته حداقل بیست بار از رابطه با مادر بچه ها بیرون رفته ام و دوباره به آن برگشته ام. هنوز هم نمی خواهم اینجا باشم. نمی دانم. شاید.
با الهام از:
حجاب چهره جان میشود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میآید عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
حافظ
مطلب مرتبط آینده:
گردشگری – طرح یک پدیده نسبتا پیچیده
دیدگاهتان را بنویسید