نویسنده: علی سخاوتی

  • To DO

    آنچه از انجامش پرهیز کردم بخشی از آنچه بود که پشت گوش انداختم و آن هم بخشی از آنچه که انجامش را برنامه ریزی کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه می خواستم انجام بدهم و آن هم بخشی از آنچه که به انجامش فکر کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه که به انجام ندادنش فکر کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه که به شکل دیگری به فکرم خواهد گذشت.

  • چهار عمل اصلی و ده نشانه قسمت کردن

    من چند روز دیگر چهل و یک ساله می شوم. هر سال که می گذرد این عدد به اضافه یک می شود. 38، 39، 40، 41…

    در چهل سالگی x تومن درآمد کسب کردم. به عبارت دیگر x تومان به y تومان که در سالهای قبل بدست آورده بودم اضافه شد. در همین سال z تومان خرج کردم که از x بزرگتر و از x+y کوچکتر بود بنابراین x+y-z هنوز عددی مثبت است.

    بیشتر زندگی به این جمع و تفریق ساده می گذرد یا شاید در آن یا با آن نمود پیدا می کند. یک چیزی به چیزهای قبلی اضافه می کنیم. یک کتاب به کتابهایی که تا به حال خوانده ایم. یک عدد به حساب بانکی، یک شلوار به کمد لباس، یک مطلب به وبلاگ. این مطلب چهار صد و سی و سومین مطلب منتشر شده بر روی این وبلاگ است. خوب که چی؟ این اضافات به جز توهم صاحب آن برای هیچ آدم دیگری معنای خاصی ندارند. میزان درآمد نیکول کیدمن در سال 2014 برای شما دقیقا چه معنایی دارد؟ یا تعداد کفشهایی که خریده است؟ یا تعداد جایزه هایی که گرفته است؟

    از دست دادن و بدست آوردن شباهتهای زیادی دارند. پنج منهای دو همان پنج به اضافه منفی دو است. به عبارت دیگر از دست دادن همان بدست آوردن یک چیز منفی است. و مثبت و منفی هم همانطور که می دانید یک قرارداد بیش نیستند.

    من 100 میلیون ضرر کردم. من تصادف کردم و ماشینم 5 میلیون خرج برداشت. خشتک شلوارم پاره شد. لیوان از دستم افتاد و شکست. سرما خوردم. 41 ساله شدم. همه اینها نمونه هایی از بدست آوردن هستند که با نماد قراردادی “منفی” بیان می شوند.

    نکته در اینجاست که بدست آوردن یا از دست دادن، مثبت یا منفی در بیشتر مواقع (یا شاید هم در همه مواقع)  تاثیری است که یک تجربه فرهنگی القا می کند. بعضی وقتها اضافه کردن با حال و با کلاس است. بعضی وقتها حذف کردن و ساده زیستی مطابق مد.

    مینیمالیسم
    مینیمالیسم

     یک نمونه این پدیده پزی است که مینیمالیستها به کارهای مینیمالیستیشان می دهند. مینیمالیست و ماکسیمالیست هر دو یک کار می کنند. کار هر یک واکنشی است به کار دیگری. تنها تفاوتشان اینست که یکی در “قرارداد” مثبت اضافه می کند و دیگری در قرارداد منفی.

    ماکسیمالیسم
    ماکسیمالیسم

    و البته که تجربه فرهنگی کم کردن و اضافه کردن، به وسایل آپارتمان و مفاهیم معماری و نقاشی و عکاسی و مد و این چیزها محدود نمی شود. در سالهای اخیر بعضیها طلاقشان را هم جشن می گیرند. آیا ازدواج می تواند برای بعضیها حکم اضافه کردن و جدایی برایشان حکم کم کردن داشته باشد؟ آیا مطمئن هستید که چند سال بعد پدیده هایی مانند مرگ فرزند، ابتلا به سرطان، ورشکستگی یا ناتوانی جنسی موجبات جشن و سرور و دک و پز عده ای را فراهم نکند؟ نه جدی؟ در پارادایم جمع و تفریق، هر چیز که امروز مثبت قرارداد شده است فردا می تواند منفی قرارداد شود و برعکس.

    نمی دانم. بخش قابل ملاحظه ای از زندگی من به این جمع و تفریق گذشت و هنوز هم می گذرد. و نگه داشتن حساب و کتابش. و ترس و نگرانی از مثبت و منفی شدنش. و رنج و لذت اندازه گیری و مقایسه اش با حاصل جمع و تفریق دیگران.

    زندگی ای که با تقسیم شروع  شد عجب به جمع و تفریق کشیده شده است. مادر و پدرم از قبل از اینکه من بدنیا بیایم تا به امروز قسمتی از وجود و زندگیشان را با من قسمت کرده اند. خیلی از آدمهای دیگر هم همینطور. ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم همینطور. ابر بارانش را قسمت می کند و درخت میوه اش را و خورشید نور و حرارتش را. باریدن باران باعث ماکسیمالیست شدن زمین یا مینیمالیست شدن ابر نمی شود. تابیدن چیزی از خورشید کم نمی کند. و زاییدن چیزی از مادر.

    قسمت کردن در رابطه ای شکل می گیرد که شاید نشانه های زیر را داشته باشد:

    1- باز است.

    2- آسیب پذیر است.

    3- طرفین به خودشان و به یکدیگر اعتماد دارند.

    4- دو دو تا چهارتا نمی شود.

    5- “اگر پروانه ای بر گل نشیند گل از پروانه آسیبی نبیند.” ~ ایرج میرزا

    6- طرفین از جمع و تفریق آزادند.

          “غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست” ~ حافظ

    7- منابع محدود نیست. کم و کسری وجود ندارد. منابع طرفین چنین رابطه ای و منابع طرفین سایر رابطه های آنها در هم ضرب می شوند و پتانسیل قسمت شدن و قسمت کردن چیزی پدیدار می شود که بعضی آنرا ثروت می نامند و بعضی همان استغنا یا abundance و بعضی هم دنیای امکان.

    8- طرفین در چنین رابطه ای Zero-Sum game بازی نمی کنند. حاصل جمع بدست آورده ها و از دست داده ها صفر نیست.

    9- برخلاف حمع و تفریق که با زور زدن همراه است، قسمت کردن معمولا با خارج شدن از ناحیه راحتی و کشیدگی همراه است. شاخه های درخت برای اینکه میوه هایش را با ما قسمت کند خم می شوند. کشیدگی مادر برای بدنیا آوردن یک فرزند و بزرگ کردن او قابل توصیف نیست. قسمت کردن، دادن لباسهای کهنه به خیریه نیست. قسمت کردن ضرب کردن منابع در رابطه ای امکان محور با هدفی فراتر از جمع و تفریق داراییهاست.

    10-  بی هدف است. یک نقاش هدفی برای نقاشیش ندارد. اینکه چه کسی آن نقاشی را می بیند و چه تاثیری از آن می گیرد یا آنرا به چه قیمتی می خرد هرگز هدف یک نقاش که آنچه را که خودش دیده برای خودش یا دیگران به تصویر کشیده، نبوده است.

    خواندن این خزعبلات و نوشتن کامنت همچنان با ارزشترین هدیه ای است که با من قسمت می کنید. ممنونم.

    مطلب بعدی:

    معماری اعتماد: اعتماد به خود، اعتماد به دیگران، اعتماد به هیچ چیز، اعتماد به همه چیز

  • خیال یادگیری – نقدی بر علم زدگی

    من می خواستم یک خانه کوچک با گل و چوب بسازم و امیدوار بودم که بتوانم آن را ظرف چند ماه به اتمام برسانم. امسال سومین سال ساخت خانه ای است که نه کوچک است و نه مصالح به کار رفته در آن فقط گل و چوب.

    از این فرایند چیزهای مختلفی یاد گرفته ام یا بهتر است بگویم هنوز دارم یاد می گیرم. چیزهایی مثل خانه سازی با گل و مذاکره با مادر بچه ها بر سر سایز خانه و مصالحش.

    بعضیها از من می پرسند که چی شد که تصمیم به ساختن چنین خانه ای گرفتم. و من در جوابشان می گویم که خواب نما شدم که البته شاید خیلی هم دور از واقعیت نباشد.آدم قبل از اینکه دست به کاری بزند بالاخره یک خوابی چیزی می بیند. آدم قبل از اینکه خانه بسازد یا در کلاس زبان اسپانیایی ثبت نام کند یا به آنسوی دنیا مهاجرت کند قاعدتا بازتاب تکه ای از ضمیر ناخودآگاهش را در چیزی بیرون از خودش دیده است. در تصویر یک خانه، در وصف یک شهر، در چشمان یک زن یا در تجسم یک سبک زندگی. مگر خواب نما شدن چیست؟

    مثل این می ماند که در عالم بیداری جلوی مجموعه پراکنده ای از آینه ها قدم می زنیم که فقط توی بعضیشان چیزی می بینیم. چیزی منعکس شده از درونمان در چیزی در دنیای بیرون (یا برعکس.) بسته به سن و شخصیت و تجربه های قبلی و هزار و یک عامل دیگر. یکی مجذوب خانه های گلی می شود، دیگری مجذوب ماشینهای مسابقه ای. یکی شیفته قد بلند می شود و دیگری عاشق موی سیاه. یکی هوس پیانیست شدن می کند، دیگری خیال فوتبالیست شدن. و الخ.

    این اولین قدم یا اولین اتفاق در فرایند یادگیری است. فرایندی که یادگیری فقط یک اثر جانبی آن است نه هدف اولیه اش. این فرایند همان زندگی یا بودن ما در این جهان است.

    قدم بعدی نزدیک شدن و درگیر شدن (involvement) با آن چیز یا آن شخص است. برای خلق یک بنا یا یک رابطه یا یک آهنگ یا یک تصویر یا یک نوشته یا یک ابزار یا یک غذا. حال اگر در این مرحله کسی در کاری که می کند و چیزی که خلق می کند تامل و تفکر کند و در مورد آن مطالعه کند و برای آن شاگردی کند و انجام آنرا تمرین کند، چیزهایی یاد می گیرد و می تواند چیزهایی را از دنیای بیرون به دنیای درونش بازگرداند و به این ترتیب ذهنش و روانش و خودش را رشد بدهد.

    این حلقه تکاملی از درون به بیرون (از ناخودآگاه به خودآگاه) و برعکس، دائما تکرار می شود و ما هر روز جذب چیزهای جدیدی می شویم و گستره و عمق درگیری خود با چیزهای قبلی را کم یا زیاد می کنیم. شاعر به طور اتفاقی به داشتن جام جم پی نمی برد. شاعر درطی سالها تمنا کردن جام جم از بیگانه – بدون اینکه خودش خبر داشته باشد- در حال خلق و پرورش جام جم درون خودش بوده است.

    اوکی. چه خوب. هر آدمی ابتدا تکه ای از درونش را در چیزی بیرون از خودش می بیند. با آن ور می رود. سپس چیزهایی را به درونش فیدبک می دهد و به عبارت دیگر یادگیری هایش را درونی می کند و در این مسیر زندگی می کند و روح و روانش را رشد و تعالی می بخشد. ولی قضیه به این سادگی ها هم نیست. ظاهرا خیلی ها نمی دانند چه چیزی باید یاد بگیرند و خیلی ها نمی دانند که چیزهایی را که می خواهند یاد بگیرند چگونه باید یاد بگیرند.

    مطلب علم زدگی یا کتاب امکان که تقریبا همزمان با شروع ساخت زرخشت نوشته شد – همانند طرح اولیه این بنا – بازتاب اولیه ناخودآگاه من بود در آینه امکان و رشد و یادگیری. شاید زمان آن رسیده باشد که یکی دو چیز به آن مطلب اضافه کنم. چیزهایی که در این سه سال بخت و فرصت یادگیری و درونی کردنشان به قدر وسعت محدود نصیبم شده است.

    مشکل یا پدیده ای که مطلب علم زدگی به آن اشاره نمی کند اینست که در عصر انفجار اطلاعات که ما در آن زندگی می کنیم دیگر “چیزی” به صورت مستقل و برای تجربه مستقیم و یادگیری از آن در چرخه ای که بالاتر به آن اشاره شد، باقی نمانده است.

    اگر آدم دیروز یک “چیز” را تجربه می کرد، آدم امروز یک چیز را درون چیزهای دیگری “تجربه فرهنگی” می کند. یک تجربه فرهنگی دو جزء اساسی دارد که برای ایجاد تجربه باید با هم ترکیب شوند. قسمت اول که آنرا “مدل” می نامیم تجسم یک ایده آل است. نمونه باشکوهی از یک جنبه از زندگی. درست مثل یک مدل مد (fashion model).

    قسمت دوم یک باور یا یک احساس ساختگی، تغییر یافته یا تشدید یافته بر اساس آن مدل است. این قسمت را تاثیر می نامیم. یک مسابقه فوتبال یک مدل است. کل کل هواداران و برنامه های تلویزیونی حاشیه اش تاثیر آن مدل است. یک سوپر مدل بیکینی پوشیده یک مدل است. خیال داشتن چنان لعبتی به عنوان همسر در زندگی واقعی، تاثیر آن مدل.

    اگرچه هنوز ممکن است کسی تجربه ای مستقل از تاثیر مدل های فرهنگی موجود داشته باشد ولی جالب اینجاست که برای هر تجربه ای مدلهای فرهنگی متعددی موجود است که تاثیرشان دیر یا زود به گوشه ای از ناخودآگاه تجربه کننده می خزد. جذابیت مدلهای فرهنگی اینست که از لحاظ زیبایی شناسی، روانشناسی، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و غیره نسبت به مدلهای مستقل ادعای برتری دارند.

    درست است که کسی بدون دانشگاه رفتن هم می تواند برنامه نویسی یا حسابداری یا ادبیات انگلیسی یاد بگیرد یا به عبارت دیگر این چیزها را تجربه کند ولی تجربه فرهنگی آنها در مدل دانشگاه و “تاثیر” بیشتر، مطمئن تر، بهتر، لذت بخش تر و پولسازتر آن را که در زندگی فرد وعده می دهد، نمی توان دست کم گرفت.

    اگر دیروز داده (data) و مواجهه دست اول با آن باعث خلق تجربه می شد، امروز لایه های متعدد ابر داده (meta data) برای هر چیز وجود دارد و آدم امروز می تواند در تجربه فرهنگی خودش مواجهه مستقیم با هر یک از این لایه ها را – آگاهانه یا نا آگاهانه – انتخاب کند.

    از اینرو شاید برچسب “علم زده” چسباندن به کسی که به گرفتن مدرکی بسنده می کند، ساده سازی مسئله پیچیده تری باشد که ابعاد دیگری به جز علم و عمل هم دارد.

    اگر خواننده دیروز محتوای یک کتاب را تجربه می کرد، خواننده امروز فرصت تجربه فرهنگی نقد و بررسی و کامنتهای خوانندگان دیگر و موقعیت کتاب در جدول پر فروشها و لینک آن به کتابهای دیگر را قبل از تجربه خواندن خود کتاب پیدا می کند. یادگیری دیروز رسوب تجربه های مختلف در بستر زندگی یک فرد بود. یادگیری امروز در بسیاری از مواقع – فقط و فقط – تاثیری است که یک مدل آموزشی مثل دانشگاه وعده می دهد.

    ارتباط تاثیر و مدل را یک واسطه (medium) برقرار می کند: مدرسه، خانواده، جامعه، تلویزیون و غیره. حالا ما ده ها یا صد ها مدل آموزشی داریم که تاثیرات مختلف و متنوعی را در سطوح مختلف بشارت می دهند. درست مثل خوشبختی ای که تصویر فوتوشاپ شده یک خانواده خوشحال و خندان ایستاده کنار یک ماشین لباسشویی بر روی یک بیلبورد در بزرگراه همت وعده می دهد.

    و البته در مدلهای آموزشی هم مانند مدلهای دیگر نقش واسطه از برقراری ارتباط بین یک مدل و تاثیرش فراتر می رود. یک واسطه مثل یک گزارشگر فوتبال بعضی از صحنه ها را که خودش مهم می داند با دور کند و با صدای بلند آنقدر تکرار می کند که مطمئن شود مخاطبش به “آن تجربه خاص فرهنگی” نائل شده است. همان کاری که یک معلم مدرسه، یک استاد دانشگاه، یک کشیش یا حتی یک راهنمای تور طبیعت گردی به طور طبیعی و بدون اینکه شک کسی برانگیخته بشود همیشه انجام می دهند.

    هایدگر برای تعاملات روزمره انسان با محیط اطرافش دو حالت (mode) کاملا متفاوت قائل بود. یکی دست به کار یا Zuhandenheit یا readiness-to-hand و دیگری دم دستی یا Vorhandenheit یا presence-at-hand. این دو حالت دو نوع متفاوت – ontological categories- بودن در جهان هستند. Zuhandenheit حالت بودن “بکارگیری”، استفاده، Zeug یا implements است. حالتی که در آن فعالانه با چیزی درگیر می شویم و از آن استفاده می کنیم. فرقی نمی کند آن چیز یک مفهوم انتزاعی و یک ایده باشد یا یک چکش.

    از طرف دیگر Vorhandenheit وضعیت یک چیز است که آنرا برای ما در رابطه ای بصری و نظری قرار می دهد. در این حالت آن چیز استفاده نمی شود بلکه برای در نظر گرفتن یا لحاظ کردن ما آماده می ماند. مثل صدها کتاب که دانلود می کنیم و نمی خوانیم یا صدها دوست در شبکه مجازی یا پردازنده چهار هسته ای گوشی موبایلمان.

    هیچ یک از دوحالت فوق نسبت به دیگری برتری اخلاقی ندارند و لزوما خوب یا بد نیستند. ما اینجوری “هستیم.” بعضی وقتها در حالت Zuhandenheit با محیط اطراف خود تعامل می کنیم و بعضی وقتها در حالت Vorhandenheit. بعضی وقتها خود یک چیز را بکار می گیریم، بعضی وقتها اطلاعات مرتبط با آنرا. بعضی وقتها نه خود یک چیز را بکار می گیریم و نه اطلاعات مرتبط با آنرا. بعضی وقتها دوست داریم چیزهایی دم دست داشته باشیم. شاید چون واسطه ای توانسته است تاثیر یک مدل فرهنگی را بر گوشه ای از ضمیر ناخودآگاه ما منعکس کند. شاید هم چون ما اینجوری هستیم وآنروزها که چیزها را بیشتر به کار می گرفتیم این همه چیز دم دستمان نبود.

  • در آداب همسایگی

    … زن همسایه کنار در راه پله به پهلو ایستاد و در حالیکه سعی می کرد مانند یک معلم مهربان به ما نگاه کند دست چپش را به دستگیره گرفت و با کنار باسنش یک ضربه محکم به در نواخت. در باز شد. این کار را دو سه بار تکرار کرد و هر بار مثل کودکی که چیز جدیدی کشف کرده باشد مشعوف می شد.

    مادر بچه ها در ابتدا سعی کرد با یادآوری این موضوع که شوهر زن همسایه برای غذا دادن به گربه هایشان، در راه پله را به دفعات با صدای بلند می بندد و صدایش مزاحم ماست، کمی از احساس معلم بودنش بکاهد. من هم با یادآوری این موضوع که شوهر زن همسایه “هنوز” توی آسانسور سیگار می کشد سعی کردم همین کار را بکنم. فایده ای نداشت.

    مادر بچه ها کم کم داشت صبرش تمام می شد و به زن همسایه اطمینان داد که ما بلدیم که در راه پله را چطور باز کنیم.

    زن همسایه فقط می خواست مطمئن شود که در تازه رنگ شده راه پله کثیف نشود.

    من که به جای پای خودم روی در زل زده بودم می خواستم مطمئن شوم جمله ای را که توی سرم تکرار می شد با صدای بلند نگویم.

    ” این روش فقط بدرد تو با قد کوتاه و کون  گنده ات می خورد. بچ. من ترجیح می دهم با لگد در را باز کنم.”

  • سی کار که بعد از توافق هسته ای می توان کرد

    1- اگر توافق هسته ای کامل شود و بعد از سه ماه همه تحریمها برداشته شود و همه اتفاقهایی که همه حدس می زنند می افتد بیفتد، شما (شخص شما) چکار می کنید؟

    2- اگر توافق هسته ای کامل نشود و بعد از سه ماه همه تحریمها برداشته نشود و همه اتفاقهایی که همه حدس می زنند می افتد نیفتد، شما (شخص شما) چکار می کنید؟

    list-write

    از زمانی که کتاب امکان منتشر شده است تا امروز من ایمیلهای زیادی دریافت کرده ام که بیشتر آنها در نقد ایده های مطرح شده در کتاب امکان نوشته شده اند. ایده هایی که: عملی نیستند. مردانه هستند. به درد پسرها که برای فرار از سربازی به دانشگاه می روند نمی خورند. پول زیادی لازم دارند. زیادی خوشبینانه هستند. برای جامعه ایران مناسب نیستند. ایده ها دزدی هستند. و الخ.

     هدف اصلی من در نوشتن کتاب امکان، ارائه سی ایده جایگزین برای دانشگاه رفتن نبوده است. هدف اصلی کتاب امکان، معرفی مفهوم امکان محوری و همچنین تنها روش برای درمان علم زدگی است که در این نوشته و در انتهای کتاب امکان به آن پرداخته ام.

    دانشگاه رفتن و جایگزینهای آن فقط یک مورد نمونه از امکان محوری است. یکی از سی ایده ای که در کتاب مطرح شده “نوشتن سی ایده توسط خود خواننده” است. و تنها ایده ای که تا به حال انتقادی به آن وارد نشده است. و تنها ایده ای که من می توانم از آن دفاع کنم. این ایده ای است که تا به امروز برای من مفید واقع شده است و مطمئنم که برای دیگران هم فایده بسیار خواهد داشت.

    سؤال این نیست که آیا ایده های مطرح شده در کتاب امکان بدرد شما می خورند یا نه؟ سؤال اینست که آیا از وقتی که با مفهوم امکان محوری آشنا شده اید، هر روز ده ایده خودتان را نوشته اید یا نه؟ آیا تمرین روزانه را انجام داده اید؟

    قاعدتا کسی که مدتهاست تمرین روزانه اش را انجام می دهد بهتر می تواند به سؤالهایی که در ابتدای نوشته مطرح کردم – فقط برای خودش- جواب بدهد.

    برای کسی هم که تمرین روزانه اش را انجام نمی دهد و مدتهاست که از گشادی مزمن و یبوست ذهنی و تکرر ناسپاسی رنج می برد جواب به هر دو سؤال یکسان است. توافق هسته ای صورت بگیرد یا نگیرد، در هر صورت چنین آدمی ایده ای ندارد که چکار باید بکند. برای چنین آدمی هم اقتصاد باز و هم اقتصاد بسته هر دو می توانند تهدید باشند. یکی به دلیل رقابت فشرده. دیگری به دلیل کمبود منابع. یکی به دلیل تندی. دیگری به دلیل کندی.

    3- آیا ده ایده برای سؤالهای بالا دارید؟ یا هر چیز دیگری؟ همیشه نوشتن دو سه ایده اول کار آسانی است. دو تای بعدی کمی سخت می شود. پنج ایده بعدی نفس آدم را می گیرد. عضله ایده پردازی برای ورزیده شدن به فشار نیاز دارد.

    4- چقدر طول می کشد تا عضله ایده پردازی ورزیده شود؟ شش ماه یا یک سال. چه اهمیتی دارد؟ شما از همین امروز شروع کنید. تاثیرش را ظرف چند ماه در ابعاد مختلف زندگیتان خواهید دید.

    5- آیا همه ایده هایی که می نویسم باید ایده های خوبی باشند؟ شما حتی اگر هم فکر کنید که بیشتر ایده هایتان ایده های خوبی هستند، واقعیت خلاف اینست. ایده مثل اسپرم می ماند. به ازای هر بچه که بدنیا می آید میلیونها اسپرم به فنا می روند. برای اینکه یک ایده خوب پیدا شود و به پیاده سازی و بهره برداری برسد، نیاز به فنا شدن هزاران ایده وجود دارد. البته نوشتن هزاران ایده بد ما را به آن “یک ایده خوب” می رساند.

    6- آیا نوشتن روزانه ده ایده ( قسمت ذهنی) از قسمتهای دیگر تمرین روزانه مهمتر است؟ خیر. هر چهار قسمت در کنار هم اهمیت دارند. میلیونها اسپرم بدون وجود یک تخمک و یک رحم و تغذیه مناسب هیچ نوزادی را خلق نمی کنند. من بیشتر روزها ده ایده می نویسم ولی روزهایی که شب قبلش خوب نخوابیده باشم یا روزهایی که با مادر بچه ها جر و بحث کرده باشیم، نوشتن ده ایده برایم بسیار سخت می شود.

    7- من ایده های زیادی دارم ولی نمی دانم کدامشان را انتخاب کنم. شما ایده را انتخاب نمی کنید. ایده شما را انتخاب می کند. ابتدا باید یاد بگیرید که به ایده هایتان وابستگی (attachment) پیدا نکنید و آنها را دور بریزید. کم کم یاد می گیرید که ایده ای را که قلب شما را به تپش می اندازد و خواب و خوراک را از شما می گیرد و در ضمن امکان مجاور هم هست، شناسایی کنید.

    8- آیا همه ایده ها باید در جهت کسب و کار و درآمدزایی باشند؟ خیر. بهتر است اینگونه نباشند. برای هر چیزی می توانید ده ایده بنویسید. مثلا نشانه شناسی. کسب درآمد اثر جانبی ورزیده شدن عضله ایده پردازی است. ایده هایی که با هدف کسب درآمد یا ایجاد کسب و کار تولید می شوند معمولا بیش از حد متوسط بد هستند.

    9- با ایده های دیگران چکار کنم؟ الف- انتقاد و بیان اینکه چرا بدرد شما نمی خورند. ب- نوشتن ده ایده بر اساس آنها و ترکیب آنها با ایده های خودتان. ایده خوب زمانی بوجود می آید که به اندازه کافی با ایده های دیگر ترکیب شده باشد. عضله ایده پردازی شما هر چقدر هم که ورزیده شده باشد هنوز محدود به چارچوب ذهن شماست. ایده شما در ترکیب با ایده های دیگران هزاران برابر بهتر می شود و شانس مولد شدن پیدا می کند. این پدیده درست شبیه جفت گیری است. همانطور که همه موجودات برای مولد شدن به جفت گیری نیاز دارند، ایده ها هم برای مولد شدن نیاز به ترکیب و آمیزش با ایده های دیگران دارند.

    10- من برای این کار وقت ندارم، چکار کنم؟ go f**k yourself.

  • ده چیز که من امروز از مونیکا لوینسکی یاد گرفتم

    مونیکا لوینسکی با شهامت درباره “آبروریزی عمومی” حرف می زند.

    [ted id=2217]

    اینها چیزهایی است که من از تماشای این سخنرانی یاد گرفتم:

     1- هر کسی ممکن است در زندگیش مرتکب اشتباهی شده باشد و همیشه از انجام آن پشیمان.

    2- شاید آبروی ریخته شده بر نگردد ولی با مهرورزی و همدردی می توان هر گذشته ای را پشت سر گذاشت و به زندگی ادامه داد.

    3- این موضوع که آدمهای زیادی تلاش می کنند به قیمت ریخته شدن آبروی دیگران، توجه جلب کنند واقعیت دارد.

    4- نداشتن پاور پوینت و عکس و همچنین استفاده از یادداشت کاغذی در یک سخنرانی حتی سخنرانی TED قابل قبول است.

    5- صداقت و شهامت خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید تاثیر گذارند. حرف زدن درباره چنین چیزی شاید خیلی جرات بخواهد ولی غیر ممکن نیست.

    6- نیازی به توجیه یا توضیح یا انکار اشتباهی که در گذشته اتفاق افتاده است وجود ندارد. خانم لوینسکی حتی یک کلمه هم در این راستا حرف نمی زند.

    7- احساس شرم در انسان می تواند حتی از احساس عصبانیت شدیدتر باشد.

    8- ظرفیت بشر برای قضاوت و توهین به همنوعان خودش را در سطح فردی، ملی و جهانی نباید دست کم گرفت.

    9- شکنندگی بشر در برابر قضاوت و توهین شدن توسط همنوعان خودش را هم همینطور.

    10- مونیکا لوینسکی یک بار دیگر به ما نشان می دهد که درد – به هر شکلی – می تواند الهام بخش و تاثیرگذار باشد.

  • ده نشانه شروع دوباره یا ری استارت

    1- در ابتدای این فرایند، سیستم اصطلاحا شروع به پایین رفتن می کند. مثل خاموش کردن چراغها قبل از خواب. یا عطسه و آبریزش بینی قبل از خوب شدن سرماخوردگی.

    2- در حین پایین رفتن سیستم، همه برنامه های باز باید با هدف انتقال اطلاعاتشان از حافظه کوتاه مدت به حافظه بلند مدت بسته شوند. تا قسمتی از زحماتمان از بین نرود. یا چیزهایی که یک دوره چند روزه یا چند ماهه یا چند ساله می تواند به ما یاد بدهد. به عنوان یک فرد. یا یک جمع.

    3- سیستم در حین پایین رفتن به برنامه هایش زمان زیادی برای بسته شدن نمی دهد. به جز شتاب و تعجیل شب عید که هر اینور سال تکرار می شود، مثالهای کوچک و بزرگ فراوانی در تاریخ و فرهنگهای مختلف شاهد این مدعاست. یا در زندگی خودمان.

    4- بعضی از برنامه ها نمی خواهند یا نمی توانند در این زمان کوتاه بسته شوند. مثل زخمی که به زور التیام نمی یابد. یا کینه ای که به سرعت به عشق تبدیل نمی شود. یا فرهنگی که یک شبه بالا نمی رود. یا حسرتی که چند روز دیگر نیاز دارد بماند. یا آرزویی که هنوز بطور کامل شکل نگرفته است.

    5- سیستم “باید” پایین برود. برای اینکه اصطلاحا دوباره بالا بیاید. برای شروع دوباره. تصمیم برای پایین رفتن سیستم فراتر از سیستم و تک تک برنامه های آنست. بیشتر وقتها دلیل پایین رفتن سیستم فراتر از درک ماست. دلیل بالا آمدنش هم همینطور.

    6- سیستم حافظه کوتاه مدتش را از آت و آشغالهایی که برای مدتی نسبتا طولانی ذخیره کرده است، در یک زمان نسبتا کوتاه پاک می کند. مثل پاک شدن چند روزه انبارهای میوه و آجیل و لباسهای بنجول و وسایل هفت سین و سررسیدهای رنگارنگ. مثل بخشیدن آدمهایی که تا چند روز قبل به خونشان تشنه بودیم. مثل فراموش کردن موقت خاطرات بد. مثل گردگیری.

    7- بعضی از برنامه ها مجبور به بسته شدن زورکی یا اصطلاحا “کشتن” پروسه می شوند. مثل خیلی از پروژه ها و طرح های ناتمام اینور سال. مثل تلفات نوروزی. بعضی از موجودیت های سیستم درست از منابع آن استفاده نمی کنند یا برای برنامه های دیگر مشکل ایجاد می کنند. سیستم هنگام پایین رفتن همیشه جزء را فدای کل می کند.

    8- سیستم پایین می رود و چند لحظه بین زمین و هوا معلق می ماند. سیستم چند لحظه بدون سیستم عامل زندگی می کند. در این لحظات کوتاه، سیستم همه پتانسیل و قابلیتهایش را در اختیار خودش دارد و آنها را همچون زیبایی و بکارت به رخ می کشد. حجم حافظه اش را. تعداد و توان پردازشگرهایش را. درست مثل لحظات ایده آلی که همه جا تعطیل است و هیچ کس برنامه ای ندارد و چیزی نمی خواهد بخرد و چیزی نمی خواهد بفروشد.

    9- سیستم به آهستگی شروع به بالا آمدن می کند. سیستم باز هم مثل دفعات قبل برنامه های متعددی را که ادعا می کند برای حفظ و بقای سیستم ضروری هستند – در رمز و راز و غیر قابل درک برای کاربرانش- به حافظه فرا می خواند. برای مدیریت منابع. برای حفظ امنیت. برای کنترل دسترسی. برای بهبود کارایی. و الخ.

    10- حالا سیستم اصطلاحا بالا آمده است. صدای پرنده ای شنیده می شود و تصویر زیبایی در پس زمینه نمایان. مثل سفره هفت سین. یا کارت تبریک. یا فال حافظ.

    11- برنامه های قدیمی به تدریج – خواسته یا ناخواسته – از حافظه بلند مدت به حافظه کوتاه مدت که اخیرا پاک شده است فرا خوانده می شوند. ویروسها و برنامه های موذی قبل از برنامه های دیگر. مثل دروغ و چرت و پرت و ترس و نگرانی و پیچیدگیهای مختلف.

    12- این پایین رفتن و بالا آمدن سیستم ظاهرا تغییر خاصی ایجاد نمی کند. بیشتر وقتها هم همینطور است. ولی بعضی وقتها همین ری-استارت ساده باعث می شود که برنامه ای بدون هیچ توضیح منطقی دوباره بکار بیفتد. یا برای همیشه از سیستم خارج بشود.

    با آرزوی شروعی دوباره برای تو،

    باشد که باد به موهایت حالتی نو ببخشد،

    ابرهایی باشکوه ولی بی خطر بالای سرت ظاهر شوند،

    و قیلوله های بهاریت فراری پررنگ باشند از واقعیت،

    علی سخاوتی

    نوروز 94

    آرزوهای الکی ایرلندی
    آرزوهای الکی ایرلندی
  • نامه من به دختر جوانی که دیروز با من تصادف کرد

    راننده عزیز

    برای من تا به حال پیش نیامده است که سر چهارراه وسط خط عابر توقف کنم و بعد دنده عقب بگیرم، نه به دلیل اینکه آدم قانونمندی هستم و به محض دیدن چراغ زرد توقف می کنم، بلکه چون چراغ زرد را که ببینیم با حداکثر سرعت از آن عبور می کنم و هرگز شک و دودلی به خودم راه نمی دهم. دیروز فقط چون می خواستم به یک پیامک جواب بدهم با دیدن چراغ زرد توقف کردم. و بعد تو از سمت راست من رد شدی. بعد شک کردی. بعد چند ثانیه روی خط عابر توقف کردی. در همه این لحظات من تو را زیر نظر داشتم. تو حتما عجله داشتی که در آخرین روزهای سال به قرار مهمی برسی.

    تو حق داشتی که از آخرین لحظه های آن چراغ زرد و حتی لحظات ابتدایی چراغ قرمز متعاقبش برای گذر از آن چهارراه بهره مند بشوی. ولی تو بر خلاف منافع شخصی ات توقف کردی. نه تنها توقف کردی بلکه تصمیم گرفتی با برگشتن از قسمتی از مسیری که رفته بودی به حریم عابرین پیاده احترام بگذاری. اینها کیفیات متعالی ای هستند که در یک راننده جوان مانند تو به ندرت می توان یافت.

    متاسفانه در آن لحظه من پشت سرم را نگاه نمی کردم ولی حدس می زنم که یک عابر بی توجه به جای عبور از خط عابر پیاده که تو در آن لحظه می خواستی تمام و کمال در اختیارش قرار بدهی، در حال عبور از پشت ماشین تو بوده است. وگرنه چه دلیلی داشت که با آن زاویه دنده عقب بگیری و به ماشین من بکوبی؟ نه جدی؟ منظورم اینست که به اندازه یک پارکینگ عمومی پشت سر تو فضای خالی وجود داشت ولی تو باز هم حقوق عابران پیاده را در اولویت قرار دادی.

    من با تو موافقم. تصادف برای هر کسی “پیش می آید.” چیزی که برای هر کسی پیش نمی آید حساسیت به حقوق دیگران در هنگام رانندگی و مواقع دیگر است.

    با احترام

    علی سخاوتی

    بیست و پنجم اسفند نود و سه

  • آخرین پادکست که منتشر نشد

    بدینوسیله از همه کسانی که با پادکست گپ با علی سخاوتی تماس گرفتند تشکر می کنم. به دلایل شخصی تصمیم گرفتم که اجرای پادکست را متوقف کنم.

  • ترک آسان و مطمئن سیگار با یک لذت جایگزین

    من تمام سالهایی که سیگار می کشیدم نمی دانستم که چه لذتی را دارم از دست می دهم. تا چند وقت پیش فکر می کردم که این لذت جایگزین وبلاگ نویسی بوده است ولی اخیرا لذتی را کشف کردم که هم به سیگار کشیدن بسیار شبیه تر است و هم بسیار لذت بخش تر: نخ دندان. فکر می کنم به نخ دندان معتاد شده ام. بعضی وقتها به فاصله چند دقیقه پس از نخ دندان زدن (مصرف نخ دندان؟) به شدت هوس می کنم که دوباره این کار را انجام بدهم. و همین کار را هم می کنم. با نخ دندان شاید حتی بتوان قانون کلیبر در ترک سیگار را هم شکست.

    ده شباهت نخ دندان با سیگار:

    1- برای هر بار مصرف باید در قوطی را باز کنی و یک نخ بیرون بیاوری.

    2- تماس انگشتان و نخ دندان با لبها  – مانند تماس انگشتها و فیلتر سیگار با لبها.

    3- تماس نخ با دندانها و زبان و بقیه قسمتهای داخلی دهان – مانند تماس دود با همه قسمتهای داخلی دهان.

    4- خروج اضافات غذا چسبیده به نخ دندان – مانند خروج دود از دهان.

    5- نگاه کردن به نخ دندان هر بار که از دهان بیرون می آید – مانند نگاه کردن به دود سیگار هنگام خارج شدن از دهان.

    6- گرفتن اضافات غذا با لب و قورت دادن آنها – مانند تکاندن سیگار توی زیرسیگاری.

    7- تمایل زیاد به نخ دندان زدن درست پس از غذا خوردن – درست مثل تمایل شدید به سیگار کشیدن بعد از صرف غذا.

    8- احساس گم کردن چیزی وقتی که نخ دندان نداری – مانند احساسی که در اثر نداشتن سیگار به یک سیگاری دست می دهد.

    9- تعارف کردن نخ دندان به بغل دستی – مانند تعارف کردن سیگار به بغل دستی.

    10- همراه داشتن نخ دندان در همه حال و همه جا. مانند همراه داشتن سیگار در همه حال و همه جا.

    11- از بین رفتن بخش عمده لذت نخ دندان زدن در تاریکی – مانند از بین رفتن لذت سیگار کشیدن در تاریکی.

    12- احساس معذب بودن در حین نخ دندان زدن در اماکن عمومی و در حضور غریبه ها – خوشبختانه این کار برای سلامتی کسی ضرر ندارد و هنوز ممنوع نشده است.