دسته: داستان کوتاه

  • جو

    در خانه ای در حال ساخت در نزدیکی زرخشت سکونت دارد. البته بعید است که صاحب مشخصی داشته باشد ولی شاید نگهبان یا کارگرهایی که آنجا هستند گه گداری به او غذا بدهند. سگ با اصل و نسبی به نظر می رسد. حدس می زنم از نژاد لابرادور رتریور باشد. پوست قهوه ای و موهای کوتاه دارد. سگ جوان و سرحالی است ولی از نزدیک که نگاه کنی جای سرد و گرم روزگار روی بدنش دیده می شود. جای چیزهایی مثل حشرات موذی، دعواهایی که با سگهای دیگر داشته، سنگ و چوبی که آدمها به طرفش پرتاب کرده اند و غیره. و گرسنگی. یا تغذیه نامناسب. یا سوء تغذیه.

    البته جوری نیست که پوستش به استخوانش چسبیده باشد. درست مثل کسی که تازه بیکار یا ورشکست شده است. یا کسی که فقر امروز چربیهای دیروزش را هنوز به طور کامل آب نکرده است. ولی با کمی دقت می توان نشانه هایی از گرسنگی در چشمان یارو دید. یا در کفش و لباسش که در مرز کهنگی آبرویش را حفظ می کنند. یا در اعتماد به نفسش که به تازگی سیر نزولی پیدا کرده است.

    به اینکه اگر آن سگ مال من بود اسمش را چی می گذاشتم خیلی فکر کردم. انتخابهای اولم را خودم رد کردم چون اسم آدم بودند و ترسیدم به کسی بر بخورد یا خلاف عرف باشد. اگرچه برای من قابل درک نیست که چرا باید به کسی بربخورد. در هر صورت فرهنگ چرا بر نمی دارد و همین است که هست تا در گذر زمان طولانی و نسلهای متمادی شاید کمی تغییر کند و متحول بشود. اسمش را جو می گذاشتم. اگرچه جو هم در زبانهای دیگر ممکن است اسم شخص باشد ولی بعید می دانم این کار به آدمهایی که اسمشان در زبانهای دیگر جو است بربخورد.

    جو را به این دلیل انتخاب کردم که هنوز موفق به فروش جوهایی که پارسال کاشتم نشده ام. با وجود قیمت خیلی پایین تحت کنترل دولت، مشتری ندارد. این موضوع هم مثل اینکه چرا انتخاب اسم اشخاص برای سگها ممکن است کار درستی نباشد قابل درک نیست. توی کشوری که سیر کردن شکم برای خیلی ها چالش به حساب می آید چطور یک ماده غذایی ارزان مشتری ندارد؟ از سوپ جو که بگذریم آیا غذای دیگری داریم که یکی از مواد اصلیش جو باشد؟ بله بیسکوئیت جو و عصاره مالت و نان جو هم هست. جالب اینجاست که نان جو، لاکشری محسوب می شود و (در تهران) از نان گندم گرانتر است. در کشورهای آسیایی با جو برشته چای درست می کنند. سرد و گرم. جو برشته را همینجوری هم مثل تخمه می شود خورد. جالب اینکه بعد از برشته کردن پوستش قابل جویدن می شود.

    برای درست کردن سوپ جو باید پوست جو را بگیرید. البته بایدی در کار نیست. می توانید نگیرید. راهش اینست که جو را قبل از پختن 24 ساعت توی آب خیس کنید. جو پوست نسبتا سختی دارد و به ذائقه آدم امروز خوش نمی آید. این اطراف تا جایی که من پرس وجو کردم دستگاهی که پوست جو را از جو جدا کند پیدا نمی شود. ولی تا دلتان بخواهد دستگاهی که پوست برنج را از برنج جدا کند هست. به دانه برنج هم قبل از جدا کردن پوستش جو می گویند. شلتوک و شالی هم می گویند. پوست برنج و سبوس برنج را کاملا از دانه جدا می کنند. برنج قهوه ای هم مثل نان جو لاکشری محسوب می شود و از برنج سفید گرانتر است. عجیب نیست؟ نه نیست چون قیمت را عرضه و تقاضا تعیین می کند. عرضه و تقاضا را چه چیزی تعیین می کند؟ ارزشهای مصرف کنندگان. ارزشهای مصرف کنندگان را چه چیزی تعیین می کند؟

    شلتوک یا شالی هم برای اسم سگ بد نیستند. بین جو و شلتوک و شالی کدام را انتخاب می کردم اگر من صاحب آن سگ قهوه ای بودم؟ شلتوک.

    اولین باری که با شلتوک آشنا شدم چند ماه پیش بود که با میم برای پیاده روی از کنار خانه بزرگی که چند سالی است بی وقفه دارند می سازند رد شدیم. یک سگ دیگر هم آنجا پرسه می زد که میم برایش غذا آورده بود. یک ساندویچ کالباس که روز قبل توی اتوبوس گرفته بود. شلتوک بیشتر از ساندویچ به همراهی ما تمایل نشان داد. با حفظ فاصله دنبال ما راه می رفت و هر وقت ما می ایستادیم او هم می ایستاد و اطراف را نگاه می کرد. بدون تماس چشمی. گویی که می خواست بگوید “من مزاحم شما نیستم.” باید اعتراف کنم که من در ابتدا قضاوتش کردم که می خواهد آویزان بشود و دیگر از دستش خلاصی نخواهیم داشت. ولی خیلی زود مشخص شد که شلتوک از آن سگها نیست. کاملا مشخص بود که آموزش دیده است و طوری رفتار می کرد که گویی دارد از ما محافظت می کند.

    به فاصله 4-5 متر یا عقب ما حرکت می کرد یا جلوی ما. یا راست و یا چپ. در قسمت چپ مسیر از شیب تپه بالا می رفت و وضعیت را با دقت چک می کرد. به چه دلیل؟ با چه انگیزه ای این همه انرژی صرف می کرد؟ شاید این کار را مدتها قبل انجام می داده ولی خیلی وقت بوده که فرصتش دیگر پیش نیامده بوده است. توی خانه ای در حال ساخت گیر کرده و با آدمهایی حشر و نشر دارد که با موتورسیکلت و ماشین رفت و آمد می کنند و تمایلی به پیاده روی در این اطراف ندارند. البته من به این استدلال شک کردم چون دفعه های بعدی که خودم تنها بودم دیدم که از خانه بیرون می آید و چند تا پارس خفیف می کند و دنبالم راه نمی افتد. یک دلیل ممکن است جنسیتی باشد. شلتوک نر است و میم دختر بود.

    این را هم باید بگویم که دفعه اول که ما را همراهی می کرد، همراهیش پایان خوشی نداشت. در انتهای مسیر پیاده روی وقتی بعد از گذشتن از کنار قبرستان روستا به آسفالت یک کوچه رسیدیم با یک سگ دیگر مواجه شد که به نظر می رسید هر دوتاشان کمی جا خوردند و ترسیدند. البته برخورد خشنی نبود و با بو کردن ماتحت همدیگر با هم کنار آمدند. مشکل اصلی یک سگ گله بزرگ و جدی بود که سر کوچه ایستاده بود. هر دو سگ پشت یک ماشین مخفی شدند و جلوتر نیامدند. آیا ما باید سگ قوی تر را به شکلی از سر راه شلتوک دور می کردیم؟ آیا شلتوک از اینکه وسط راه ولش کردیم و به راهمان ادامه دادیم دلخور شد؟

    دیروز که شلتوک را دیدم سرحال تر به نظر می رسید. شاید همراه جدیدی پیدا کرده است و دیگر مثل سابق مجبور نیست به هر قیمتی نیازهایش را برآورده کند.

  • داستان طلاق من و مادر بچه ها – خطای تراژیک اینجانب

    صحنه سوم

    دفتر وکالت

    وکیل با حیرت و گیجی تلاش می کند مورد اختلافی بین من و مادر بچه ها پیدا کند.

    آیا مادر بچه ها جهیزیه اش را در اختیار خودش دارد؟

    آیا نفقه اش را می خواهد؟

    آیا چیزی به نام هر یک از ما هست که آن یکی بخواهد به نام او هم باشد؟

     و در پایان

    آیا مادر بچه ها مهریه اش را که یک جلد گلستان سعدی است دریافت کرده است؟

    مادر بچه ها می گوید که به صورت کتاب خیر ولی هر شب قستمهایی از آن را من برایش خوانده ام. وکیل بیشتر گیج می شود ولی دیگر ادامه نمی دهد. قرارداد طلاق توافقی را امضا می کنیم و از دفتر وکالت که قسمتی از اسمش عدالت است و مادر بچه ها آنرا روی اینترنت پیدا کرده است بیرون می آییم.

    دفتر وکیل
    دفتر وکیل

    صحنه پنجم

    مادر بچه ها قرارداد طلاق توافقی را فسخ می کند و وکیل را قانع می کند که برای فسخ قرارداد و عودت مدارک بیشتر از چیزی که در قرارداد ذکر شده دریافت نکند. وکیل می پرسد: “حالا چرا منصرف شدید؟”

    صحنه دوم

    توسط گروه کر و گرافیستهایی که دعواهای لفظی و تلگرامی من و مادربچه ها را به تصویر می کشند اجرا می شود. در این صحنه اوج عصبانیت و ناامیدی و دلشکستگی به نمایش در می آید. آنگونه که آدمهایی که مبتلا به سندروم اسپرگر نیستند با آن ارتباط برقرار می کنند یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تاثیر تراژدی.

    افلاطون معتقد بود که تراژدی خاصیتی ندارد و باید ممنوع بشود. ارسطو در مقابل او معتقد بود که تراژدی خاصیت دارد و خاصیتش تاثیر تراژدی یا Tragic effect است. بخشی از این تاثیر مربوط می شود به تخلیه (purgation) و تزکیه (purification) و روشن شدن (clarification) احساساتی که ظهورشان در حالت عادی ممکن است عواقب بدی داشته باشد و منجر به بدبخت شدن فرد بشود (سرنوشت محتوم قهرمان تراژدی). این سه فایده در یک کلمه catharsis نامیده می شود.

    همه ما احساسات مخربی داریم که می توانند به روش امنی توسط یک سوپاپ اطمینان مثل یک نمایشنامه تراژیک یا یک سریال ترکی تخلیه شوند. اگر هم نیازی به تخلیه کامل نباشد حتما به نوعی بالانس نیاز هست. ترس زیاد موجب خفت است و ترس کم موجب حماقت. با هنر می توانیم فتیله این قبیل احساسات را بالا پایین کنیم و به حد مناسبی برسیم تا خوشبختی ما آسیب نبیند. به هزینه بدبخت شدن قهرمان داستان برایمان روشن می شود که معنای واقعی عشق به خانواده چیست. یا عواقب واقعی نه گفتن به خواسته جدی طرف مقابل. قهرمان تراژدی به ما نشان می دهد که یک من ماست واقعا چقدر کره می دهد.

    ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد بود که هنر می تواند این چیزها را به مخاطبینش بیاموزد. افلاطون برخلاف ارسطو معتقد بود که مخاطب با دیدن ظاهر داستان نمی تواند پی به اصل قضیه ببرد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که هنرمند با حذف اضافات می تواند اصل قضیه را نشان بدهد. و الخ.

    Antigone
    Antigone

    آنتیگون

    کرئون به همراه گروهی از ریش سفیدان تب که حمایتشان را مبنی بر دستور او برای نپوشاندن جسد پولینکس طلب می کند، وارد می شوند. گروه کر ریش سفیدان، کرئون را حمایت می کنند.

    نگهبانی وحشتزده وارد می شود و خبر می دهد که مراسم خاکسپاری برای پولینکس اجرا شده و جسدش به طور سمبولیک با لایه نازکی از خاک پوشانده شده است.

    کرئون خشمگین به نگهبان دستور می دهد که مجرم را بیابد وگرنه اعدام خواهد شد.

    نگهبان بعد از مدتی به همراه آنتیگون باز می گردد و توضیح می دهد که نگهبانان خاک را از روی جسد پولینکس کنار زدند و آنتیگون را در حالیکه دوباره برای اجرای مراسم بازگشته دستگیر کرده اند.

    ….

    آنتیگون که به دستور کرئون در غاری زندانی شده است، خودش را دار می زند. همون پسر کرئون که عاشق آنتیگون است خودش را می کشد. همسر کرئون پس از شنیدن خبر مرگ پسرش و نفرین کردن کرئون در نفسهای پایانی، خودکشی می کند. کرئون خودش را بابت همه اتفاقاتی که افتاده سرزنش می کند.

    گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

    قهرمان تراژدی آدم خوب و خوشبختی است که ترکیبی از بخت بد و نقص/ضعف شخصیت (hamartia) گریبانش را می گیرد و در نهایت سقوط می کند.

    خیلی ها معتقدند که اگر آنتیگون به خاکسپاری برادرش گیر نمی داد هیچ یک از اتفاقاتی که افتاد نمی افتاد. آنتیگون یکبار مراسم خاکسپاری را انجام داده و روح برادرش را به آرامش رسانده بود. دفعه دوم گرفتار احساسات لحظه ای شد و بدون در نظر گرفتن عواقب کاری که می کند تراژدی آفرید.

    صحنه اول

    مادر بچه ها قبل از رفتن به آرایشگاه از من درخواست می کند که کارت عابربانکم را به او بدهم. من درخواستش را رد می کنم و پیشنهاد می کنم مبلغی را که نیاز دارد به حسابش واریز کنم. مادر بچه ها پیشنهاد من را قبول نمی کند.

    مادر بچه ها یک ساعت بعد از آرایشگاه به خانه باز می گردد و درخواستش را دوباره تکرار می کند. من دوباره این درخواست را رد می کنم. مادر بچه ها مرا تهدید می کند که بعد از این خیلی چیزها میان ما تغییر خواهد کرد. من برای اینکه نمی توانم منتظر بمانم تا خیلی چیزها از سوی مادر بچه ها تغییر کند، آنشب از رفتن به مراسم بله برون خواهر زنم امتناع می کنم. من چند روز بعد از این واقعه خودم را بابت همه اتفاقاتی که افتاد سرزنش می کنم.

    گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

    مؤخره

    قهرمان تراژدی بین دو سر طیف قابل سرزنش بودن و قابل سرزنش نبودن برای ما به تصویر کشیده می شود. نقص (یا شاید هم خطای) تراژیک (hamartia) قهرمان تراژدی در آنسر طیف که قابل سرزنش است، اینست که احساساتش – به دلیل اسپرگر، عدم دسترسی به مشاوره روانشناسی، دنبال نکردن سریالهای ترکی، شرکت نکردن در فستیوالهای یونان باستان یا هر دلیل دیگری – از catharsis بدور مانده است. یا شاید خطای تراژیک مخاطب تراژدی اینست که به دلیل catharsis مدتهاست که دیگر قادر به آفرینش تراژدی نیست.

    مطلب مرتبط آینده:

    اغراض خطای تراژیک اینجانب

  • مرگ ایوان ایلیچ – نشانه های مرده بودن

    مرگ ایوان ایلیچ داستان مردن ایوان ایلیچ نیست. مرگ ایوان ایلیچ داستان مرده بودن مردی است که از وقتی که نویسنده داستان در زندگی او به عقب بر می گردد مرده بوده است.

    مرگ ایوان ایلیچ چیدمانی است از عکسهای مختلفی که نویسنده از یک جسد گرفته است. جسد مردی که با عضلات سفت و سنگین در تابوت آرمیده است. “آرامش”، “مناسب” و “درست” کلمات کلیدی ای هستند که در همه عکسها تکرار می شوند. کلمات کلیدی در مرده بودن ایوان ایلیچ که با تلاشی نافرجام می خواهد حفظشان کند.

    در طول داستان شما به عنوان خواننده نه عاشق ایوان ایلیچ می شوید و نه از او متنفر. ایوان ایلیچ نه به اندازه برادر بزرگش بی رحم و قدرت طلب است و نه به اندازه برادر کوچکش عصیانگر. او از همان ابتدا خط میانه و درست را در پیش گرفته است حتی در روابط نامشروعش. حتی در برخورد با زیردستانش. ایوان ایلیچ همیشه به بالاتر از خودش نظر دارد ولی همچون مگس به نور.

    ایوان ایلیچ نردبان ترقی را در آرامش و میانه روی و آهسته و پیوسته طی می کند و هر زمان هم که احساس بی عدالتی می کند و راه را در جلوی خودش بسته می بیند مانند یک مگس پشت شیشه آنقدر وز وز می کند تا کسی پنجره را باز کند و او بتواند به راهش ادامه بدهد.

    حتی ازدواج با یک زن نه چندان فرمانبردار نمی تواند ایوان ایلیچ را به زندگی برگرداند. پس از مدت کوتاهی غوطه وری در دریای خروشان جنگ و دعوا با زنش، ایوان ایلیچ خودش را در ساحل امن و آرام کار و روابط اجتماعی سطحیش در برابر زنش آسیب ناپذیر می کند.

    اگرچه ایوان ایلیچ با آرامش در تابوتش دراز کشیده است و حتی کمی زیباتر از نسخه زنده اش به نظر می رسد ولی بوی گند تجزیه شدنش از همان ابتدای داستان به مشام می رسد. سقوط ایوان ایلیچ از نردبان بیشتر یک نماد است تا حادثه ای که به کلیه یا آپاندیسش آسیبی رسانده باشد. جسد این مرده دیر یا زود باید شروع به پوسیدن می کرد و حالا با این اتفاق ساده زمان رویارویی با واقعیت فرا می رسد.

    ایوان ایلیچ در مراجعه به پزشکان و شنیدن دروغهایشان فرصت می یابد با دروغها و خزعبلات خودش که سالها به عنوان وکیل یا قاضی به دیگران ارائه کرده است مواجه شود. با اهمیت ندادن و احوالپرسی الکی و هزار و یک ظاهر سازی دیگر هم همینطور. ایوان ایلیچ برای اولین بار به داستانهای درد دیگران کنجکاوی نشان می دهد، البته هنوز برای پیدا کردن مرهمی برای درد خودش.

    درد ایوان ایلیچ را نه توصیه های متخصص مشهور التیام می بخشد و نه دواهای  پزشک معالجش. او حتی دقیقا نمی داند کجایش درد می کند. تا اینکه چشمش به ارزش حضور و خدمات گراسیم – خدمتکار جوانش – باز می شود. گراسیم صادقانه برای ایوان ایلیچ دل می سوزاند و از او پرستاری می کند. پدیده ای که در ابتدا فراتر از درک و جهان بینی ایوان ایلیچ به نظر می رسد. ایوان ایلیچ به طور غیر قابل توضیحی کشف می کند که اگر پاهایش را روی شانه های گراسیم قرار دهد و با او حرف بزند دردش آرام می شود.

    شخصیت ایوان ایلیچ یا بهتر است بگویم بودنش از اینجا شروع به تحول می کند. مثل پروانه ای که دارد از پیله بیرون می آید. یا مثل یخی که شروع به آب شدن می کند. ایوان ایلیچ بعد از یک شکم گریه کردن مثل بچه ها قادر می شود به صدای درونش گوش دهد و پاسخ به این سؤال را که “از زندگی چه می خواهد؟” بشنود. او می خواهد که عاری از رنج زندگی کند و تازه می فهمد که همه سالهایی که به خیال خودش اینگونه زندگی می کرده در توهم بوده است.

    مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است. این آتش با قرار دادن پاها روی شانه های گراسیم و حرف زدن با او به جان ایوان ایلیچ می افتد و با لمس دستان پسر کوچکش شعله ور می شود تا جاییکه دیگر نه درد می ماند و نه ترس از مرگ. مرگ ایوان ایلیچ به پایان می رسد.

  • داستان ازدواج من و آرزوهایی که نقش بر آب شد

    هرگز فکر نمی کردم که روزی این داستان را بنویسم. تا اینکه سه روز پیش توی بانک اتفاقی غیر منتظره افتاد که خیلی چیزها را در زندگی من تغییر خواهد داد. سه روز پیش من برای درخواست وام ازدواج به شعبه بانک مربوطه رفتم. من برای گرفتن این وام سالها صبر کرده بودم و مثل روز برایم روشن بود که آنرا می گیرم. در همه سالهایی که به انتظار گرفتن این وام گذشت من تقریبا در بدست آوردن هر چیزی شک کرده بودم به جز بدست آوردن این وام. قبولی در کنکور، اتمام سربازی، گرفتن ویزای مهاجرت، پیدا کردن کار، پیدا کردن دوست، شنیدن جواب مثبت از یک دختر، بستن یک قرارداد و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید. هر چیزی به جز وام ازدواج.

    شروع داستان تقریبا به بیست سال قبل برمی گردد، یعنی زمانی  که برادرم ازدواج کرد و به من گفت که وام ازدواج گرفته است. از همان زمان در عمیق ترین قسمت قلب و روحم می دانستم که من هم وام ازدواج می خواهم. درست مثل دختر بچه ای که از سه سالگی در عمیق ترین قسمت قلب و روحش می داند که لباس عروس می خواهد و این خواسته را سالها به اشکال مختلفی با خودش حمل می کند.

    درست است که در طول  این بیست سال من به ازدواج فکر نمی کردم و برادرم هم علاوه بر وام ازدواجش وام های متعدد دیگری گرفت که من را از گرفتن بعضی از آنها مطلع می کرد ولی هیچ کدام از این مسائل باعث نشد که ذره ای از خواست و اراده من برای گرفتن وام ازدواج کم بشود. من همیشه اخبار مرتبط با قوانین، میزان و شرایط دریافت وام ازدواج را دنبال می کردم و کنجکاویم در این زمینه همیشه آغازگر جستجوهای زیادی برای درک یکپارچه اقتصاد ازدواج بود. جستجوهایی بر روی اینترنت، پشت شیشه بانکها، توی خیابانها، رستورانها، روستاها و حتی فیلم ها و سریالهایی که در آنها داستان یا صحنه هایی مربوط به یک یا چند ازدواج وجود داشت. جستجوهایی که من را به صدها سال یا حتی صدها هزار سال پیش برد. به داستان زندگی چنگیزخان. و اینکه اصولا چرا در گذشته مرهای مجرد یا بیوه در جستجوی همسری که برایشان غذا بپزد به قبیله های مجاور می رفتند و یک زن را حتی به قیمت کشتن شوهرش می دزدیدند.

    من بدون اینکه خودم بدانم و یا اینکه اصلا قصد ازدواج داشته باشم، به صورت ناخودآگاه یا غریزی -مانند میلیاردها موجود دیگر-  در تلاش برای قرار گرفتن در فضای اختصاص یافته از سوی جهان هستی برای خودم بودم. تلاش برای یافتن نقشی اقتصادی در زندگی خودم. نقشی که در تناقض با میلیونها سال تکامل نباشد. به عبارت دیگر نقشی که هم به اندازه کافی ریشه در گذشته داشته باشد که تئوریهای برنده جایزه نوبل در زمینه اقتصاد و جامعه شناسی را نفی نکند و هم به اندازه کافی مدرن باشد که حال و هوای قتل یکی از مردهای قبیله همسایه برای دزدیدن زنش را به خود نگیرد.

    این جستجو که نزدیک به دو دهه به طول انجامید و با خواندن صدها کتاب، تماشای صدها فیلم و سفر به صدها شهر و روستا و گفتگو با صدها زن و مرد مجرد و متاهل همراه بود، من را مانند شخصیت اصلی  داستان کیمیاگر به همان چیزی رساند که خودم از اول پیدا کرده بودم: وام ازدواج.

    حالا من باید بذر تکامل یافته ای را که جهان هستی در قالب یک نقش اقتصادی در من به ودیعه نهاده بود بارور می کردم. مسئولیتی سنگین که در عین هیجان انگیز بودن، سنگینیش شبهای زیادی خواب خوب را از من گرفت. هنوز هم می گیرد.

    شاید همین احساس پیچیده نیمی هیجان نیمی ترس از مواجهه با دریافت وام ازدواج بود که من و مادر بچه ها تا جایی که می شد یعنی تا همین هفته قبل، دریافت یا بهتر است بگویم درخواست آن را به تاخیر انداختیم. تا اینکه بالاخره قوانین و مقررات بانک مرکزی را هم به عنوان بخشی از سیر تکاملی جهان هستی پذیرفتیم و فرم مربوطه را بر روی سامانه مربوطه پر کردیم. یک فرم مجزا برای هر یک از زوجین.

    اینجا من احساسم را بعد از دریافت تاییدیه سامانه فوق الذکر نمی توانم برای شما بازگو کنم مگر با بازگو کردن داستان زیر.

    بنا به تاریخ سرّی، در بهار 1162 (سال اسب طبق تقویم آسیایی) هلون (Hoelun) -یک دختر نوجوان و ربوده شده- بر روی تپه ای لم یزرع و دور افتاده مشرف به رودخانه اونون (Onon) پسری بدنیا آورد که بعدا چنگیزخان شد.

    مدتی قبل از این اتفاق، جنگجوی جوانی به نام چیلدو (Chiledu) از قبیله مرکید (Merkid) برای ازدواج با هلون به قبیله ای در استپ شرقی که به داشتن زنهای زیبا شهرت داشت، سفر کرده بود. بنا به رسوم قبیله ای چیلدو به پدر و مادر عروس هدایایی می داد و قبل از اینکه دخترشان را به عنوان عروسش به قبیله خود ببرد برای آنها -حتی برای سالها – کار می کرد.

    بنا به تاریخ سرّی، عروس یعنی هلون که احتمالا بیشتر از شانزده سال نداشت سوار بر درشکه کوچکی که توسط یک گاو نر کشیده می شد، شوهر جوان و مفتخر و اسب سوارش را همراهی می کرد. آنها با بی خیالی در حاشیه رود اونون سفر می کردند و فقط چند روز دیگر گذر از دره هایی که آنها را به زمینهای حاصلخیز قبیله مرکید می رساند، پیش رویشان داشتند.

    سه روز پیش که من با در دست داشتن چهار تا شناسنامه، چهار تا کارت ملی (شناسنامه و کارت ملی خودم، مادر بچه ها و یک ضامن برای هر کدام) و عقدنامه و کپی از هر کدام و کد رهگیری سامانه فوق الذکر به شعبه بانک اختصاص یافته از سوی سامانه مربوطه مراجعه کردم، احساسی داشتم که آنرا فقط می توانم به احساس چیلدو در سفرش در حاشیه رود اونون تشبیه کنم. احساس چیلدو سوار بر اسب درکنار درشکه همسرش در سفری رمانتیک، هیجان انگیز در نزدیکی خاستگاه آبا و اجدادیش یعنی سرزمین مرکید. احساس چلیدو غافل از اینکه یک شکارچی اسب سوار با پرنده شکاریش از ارتفاعات، او و تازه عروسش را زیر نظر دارد.

    مسئول وام ازدواج بانک در طبقه دوم شعبه در فضایی نسبتا خلوت نشسته بود و داشت با تلفن سعی می کرد که سه حلقه از چهار حلقه لاستیکی را که 80 درصد سالم بودند بفروشد. یک حلقه از لاستیکها در اثر یک پنچری بد از بین رفته بود. مسئول وام بانک طبق گفته خودش از سال 1385 از این برند لاستیک استفاده می کرد و بسیار راضی بود. دلیل اینکه می خواست این سه حلقه لاستیک خوب و سالم را بفروشد، یا به کسی که آنطرف تلفن بود نگفت، یا قبل از اینکه من به بانک برسم گفته بود. در هر صورت من در کمال آرامش و خونسردی به گفتگویش گوش می دادم، غافل از اینکه چه چیزی در چند دقیقه آینده انتظارم را می کشد.

    بازگو کردن اتفاقی که افتاد بعد از گذشت سه روز و درد و دل کردن با آدمهای زیادی از جمله مادر بچه ها، هنوز برایم کار سختی است و انرژی روانی زیادی از من می گیرد. مشاورم گفت شاید چند ماه یا حتی چند سال طول بکشد تا بتوانم با این موضوع کنار بیایم.

    مسئول وام ازدواج شعبه بعد از مکالمه اش برگه ای به من داد که در آن لیست مدارک مورد نیاز برای درخواست وام ازدواج روی آن نوشته شده بود. این لیست تشکیل شده بود از همان مدارک اعلام شده بر روی سامانه فوق الذکر به علاوه چند مدرک دیگر. من با اعتماد به نفس گفتم که من همه مدارک اعلام شده روی سامانه را با خودم آورده ام. مسئول مربوطه جواب داد که این برگه اهمیت دارد نه چیزی که سامانه اعلام کرده است. یکی از مدارکی که آن برگه می خواست گواهی اشتغال به کار یا فیش حقوقی بود برای هر یک از زوجین و من آنرا نداشتم. همین را به مسئول مربوطه گفتم. جواب داد که نمی شود بالاخره باید یک کاری داشته باشی. اول فکر کردم شوخی می کند و این یک مورد optional است. ولی بعد از چندین بار که به اشکال مختلف کارم را شرح دادم و گفتم که من گواهی اشتغال به کار یا فیش حقوقی نمی توانم داشته باشم، فهمیدم که این یک مورد optional نیست و وام ازدواج به من تعلق نمی گیرد.

    اینجا من احساسم را بعد از نه شنیدن از مسئول وام ازدواج نمی توانم برای شما بازگو کنم مگر با بازگو کردن ادامه داستان هلون و چیلدو.

    شکارچی که فقیر تر از آنست که بتواند برای پدر و مادر دختری مثل هلون هدیه ببرد یا گشاد تر از آن که بخواهد سالها برای آنها کار کند، دومین گزینه رایج برای زن گرفتن در فلات گبی را انتخاب می کند: آدم ربایی. شکارچی به چادرش بر می گردد و به همراه دو برادرش از ارتفاعات برای شکار طعمه ای چرب و نرم سرازیر می شوند. چیلدو در ابتدا تلاش می کند با فرار و چرخاندن سه برادر در کوهپایه ها آنها را گم و گور کند و به سراغ زنش بازگردد. تلاشی که هلون به خوبی می داند در زادگاه شکارچیها راه به جایی نمی برد.

    هلون اگر چه فقط یک دختر نوجوان است ولی به خوبی می داند که برای نجات جان شوهرش چکار باید بکند. هلون چیلدو را قانع می کند که به تنهایی با اسبش فرار کند و خودش تسلیم شکارچیها بشود. “اگر تو زنده بمانی برای تو در هر جایی و در هر درشکه ای همسر خواهد بود. تو می توانی زن دیگری را به عنوان عروست پیدا کنی و تو می توانی او را به جای من هلون صدا بزنی.”

    هلون به سرعت پیراهنش را در می آورد و درست زمانی که به شوهرش دستور می دهد که فرار کند آنرا به نشانه جدایی به صورت او می فشارد. “این را با خودت ببر تا در حین رفتن بوی مرا با خود همراه داشته باشی.” چیلدو به هنگام فرار از دست دزدان زنش، بارها برای نگاه کردن به او به عقب بر می گردد طوری که دانه های درشت گردنبند بلندش مانند شلاق از سینه به شانه هایش کوبیده می شود. هلون که می داند شوهرش برای همیشه دارد از دستش می رود از اعماق قلب و با تمام احساس ناله سر می دهد. بنا به تاریخ سرّی هلون چنان نعره می کشد که رودخانه اونون متلاطم می شود و دره و درختانش به لرزه می افتند.

    من می توانم برگرداندن سر و نگاه هایم را در هنگام خارج شدن از بانک به برگرداندن سر و نگاه های چیلدو تشبیه کنم و فریاد هایم را در هنگام دادن خبر نتیجه درخواست وام ازدواج به مادر بچه ها، به نعره های هلون.

    هنوز باورم نمی شود که این اتفاق افتاده است. مادر بچه ها به بازرسی بانک مربوطه زنگ زد و کلی با یارو حرف زد. یارو حتی گفت که ما خیلی راحت و مثل خیلی های دیگر می توانیم یک نامه اشتغال به کار از جایی تهیه کنیم. ولی چطور می توان به یارو توضیح داد که مسئله پول نیست که آدم هر کاری برایش حاضر باشد بکند. و اینکه درآمد ماهانه ما از کل مبلغ وام خیلی بیشتر است و بنابراین جعل سند برای همچین مبلغی اگر هم اخلاقی باشد منطقی نیست.

    نمی دانم چرا بعضی چیزها را به بعضیها نمی توان توضیح داد. مثل اینکه چه آرزویی داری. یا چه خواسته ای. من وقتی که بعد از سالها کار برای پدر و مادر زنم و هدیه دادن به آنها موفق به ازدواج با او شدم فقط یک خواسته داشتم و یک آرزو. آرزویم آن چیزی بود که داستانش را خواندید.

    خواسته ام این بود که مهریه عروس یک جلد یا بهتر است بگویم یک فایل کتاب امکان باشد. عروس هم بدون هیچ بحثی آنرا پذیرفت. ولی عاقد آنرا قبول نکرد. گفت که باید یک کتاب باشد که بتوان آنرا به کسی داد. من هم گفتم که این کتاب را هم می توان به کسی داد و عروس آنرا قبلا عند المطالبه دانلود کرده و خوانده است. من و مادر بچه ها هر چه اصرار کردیم فایده نداشت تا اینکه بالاخره مهریه عروس یک جلد گلستان سعدی شد.

    مردی که هلون را دزدید یعنی شوهر جدیدش و پدر (احتمالی) چنگیزخان فردی بود به نام یسوگی (Yesugei) از قبیله کوچک و بی اهمیت بوریجین که چندی بعد به نام مغول ها شناخته شدند.

    سعدی همزمان با حمله مغول به ایران شعر زیر را سرود:

    در این مدت که ما را وقت خوش بود

    ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود