دسته: نامه

  • شادی پس از خودکشی با درد بدون خونریزی

    سلام آقای سخاوتی,

    از خواننده های همیشگی وبلاگتون هستم.

    گفتین مطلب درخواستی هم مینویسید. میشه یه پست در مورد “شادی” بگذارید؟

    من سی و پنج سال سن دارم و سالهای زیادی رو پشت کنکور, در دانشگاه, و بعد از اون تلف کردم و کاری که الان دارم رو میشد با دیپلم و شش ماه کاراموزی به دست آورد. کتابهای خوشبختی و مدیریت زمان و موفقیت و ووو… زیاد خوندم. میدونم همه میگن که باید در “حال” زندگی کردو ازش لذت برد و شاد بود. ولی من هیچوقت نتونستم این کار رو بکنم و همیشه کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده! الان توی این سن احساس افسردگی شدید میکنم. تا اونجایی که یادم میاد همیشه افسرده بودم, اما همیشه یه امید داشتم که قراره یه روزی شاد باشم و از شرایطم راضی باشم. الان دیگه همون امید رو هم ندارم. روزی نیس که به خود کشی فکر نکنم. گرچه هیچوقت این کار رو نمیکنم. اما همیشه فکر میکنم که مردم چطور این دنیا رو تحمل میکنن! چی اونها رو هرروز از خواب بیدار میکنه و باعث میشه تمام روز تلاش کنن و بعد دوباره بخوابن برای روز بعد. چطور مردم از زندگی لذت میبرن؟ از مهمونی؟ از مسافرت؟ بعدش چی؟ همه اینا تموم میشه و همه برمیگردن سر جاشون. چرا من از هیچ چی لذت نمیبرم. مطلقا از هیچ چی. بله یه لیوان آب خنک هم توی گرما به آدم لذت میده اما هیچی برام عمیق نیس. همه چی سطحی و پوچ و گذراست. آقای سخاوتی من از هیچ چیز لذت نمیبرم. همه رو دوست دارم, مردم, خونواده, دوستان و آشنایان, اما هیچی برام عمیق نیس. دلم برای هیچکس تنگ نمیشه. الان ماههاست خونواده م رو ندیدم اما انگار نه انگار! فقط از روی وظیفه گاهی بهشون زنگ میزنم. نمیدونم مریضم چه بیماری دارم. هیچوقت یه راهنما نداشتم. یکی که بهم بگه کجا باید بری و چیکار باید بکنی. همه چیز رو با سعی و خطا به دست آوردم.

    الان توی این سن هیچ انگیره, هیچ امید و آرزویی ندارم. از عالم و آدم خسته شدم. لطف بزرگی در حقم کردین اگه راهنماییم کنین.

    پیشاپیش تشکر میکنم.

    —————————————————————————-

    خواننده عزیز،

    شما چاره ای به جز خودکشی ندارید.

    kill-yourself

    شما یک “خود” دارید که  ظرفیت شاد بودن و لذت بردن از زندگی ندارد و به همین دلیل فکر و میل خودکشی در شما زیاد به وجود می آید. این خود سالهای سال مخصوصا در دو دهه اول زندگی همه تمرکزش روی گرفتن صرف شده است. گرفتن غذا، پول، اطلاعات، محبت و هر چیزی که فکرش را بکنید. و هر چه میزان این چیزها در سالهای اول زندگی بیشتر باشد میل به خودکشی در سالهای بعدی زندگی بیشتر می شود.

    در شما خودی هست که باید بمیرد تا خودی که می تواند از یک زندگی عمیق و با معنا لذت ببرد متولد بشود. دلیلش هم اینست که این خود برای هیچ چیزی بیرون خودش ارزش خلق نمی کند. این خود فقط می خواهد بگیرد و درون خودش تلنبار کند. مثل یخچال خاموشی که دائما تویش مواد غذایی بگذارید. بعد از مدتی کم کم بوی گندش در می آید.

    شما درد خود را درست تشخیص داده اید : “کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده!”

    تا وقتی که “تنها” انگیزه حرکت برای شما تلاش برای رسیدن به چیزهایی است که “خودتان” می خواهید، طبیعی است که چه به آنها برسید و چه به آنها نرسید شاد نمی شوید.

    همه چیز “سطحی و پوچ و گذراست.” شاید چون به جز خودتان چیز دیگری نمی بینید. من بیشتر عمرم را با همین احساس که همه چیز بی معنی و پوچ و گذراست گذرانده ام ولی در عین حال لحظه های عمیقی هم بوده است که واقعا شاد بوده ام و از زندگی لذت برده ام. و آن لحظه های نادر فقط لحظاتی بوده اند که در آن (تا حدودی) موفق به خودکشی شده ام.

    این یک نصیحت اخلاقی نیست. بلکه تاکید بر ضرورت پس دادن یک هزارم درصد میلیونها چیزی است که از جهان هستی و آدمهای دور و برمان دریافت می کنیم.

    بیکارید یا شغل مناسب ندارید؟ به احتمال زیاد (البته که همیشه استثناهایی هم وجود دارد) دلیلش اینست که چیزی پس نمی دهید. ارزشی خلق نمی کنید. مشکلی از کسی حل نمی کنید. که در این صورت – به احتمال زیاد- همان کاری هم که دارید از سر شما زیاد است.

    تنها هستید؟ دوستی ندارید؟ دلیلش اینست که دوست کسی نیستید. به حرفهای کسی نمی توانید گوش بدهید. درباره زندگی کسی نمی توانید کنجکاوی کنید. خودتان را در یک رابطه حتی برای چند دقیقه نمی توانید بکشید.

    همه چیز سطحی و پوچ و گذرا نیست. “خود” شما سطحی و پوچ است. چه کاری برای افزایش عمق خود کرده اید؟ نه جدی؟ امکان ارسال و دریافت ایمیل در کسری از ثانیه پوچ و سطحی است یا لرزش برگ درختان در باد؟ اینکه مادر شما با خطر کردن زندگی خودش شما را به دنیا آورد کم عمق و گذرا است یا اینکه چشمان شما می تواند این خزعبلات را روی یک صفحه های-رزولوشن لمسی بخواند؟

    شاد نیستید؟ چون کسی را شاد نمی کنید. چون فقط تلاش می کنید اسباب شادی خود را فراهم کنید.

    از زندگی لذت نمی برید؟ چون وجود شما باعث لذت هیچ کس نمی شود.

    keep-calm-and-add-value-11

    عمق و ارزش “خود” شما نسبت مستقیمی دارد با ارزش چیزهایی که به دنیای اطرافش پس می دهد. و هر چه این عمق و ارزش کمتر، نیاز به خودکشی بیشتر.

     من هنوز هم خیلی وقتها همین احساسی را دارم که شما با صداقت و جسارت بیان کرده اید. البته گاهی هم آن لحظات ناب و نادری می آیند که در آنها فرصت می یابم چیزی پس بدهم. گاهی یک هزار تومانی به یک فال فروش. گاهی جوابی به یک سؤال. و گاهی هم ایده هایی به یک مشتری با جیب پر پول. و در همان لحظه های ناب است که عمیقا از زندگیم لذت می برم و شاد می شوم.

    بگذار باقی لحظه ها در عمق کم و با اندیشه خودکشی سپری شوند.

    با احترام

    علی سخاوتی

    مرداد 1394

    باز هم با الهام از

    یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

    شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

    نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

    گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

    زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

    مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

    مطالب مرتبط

    همچنان در بند خود بودی که بود

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    چرا من بیشتر عصبانی نمی شوم؟

  • نامه من به یک نوجوان در حال انتخاب رشته

    نوجوان عزیز در حال انتخاب رشته

    این واقعیت که تو باید از یک دفترچه که اسم صدها رشته و گرایش به همراه نام شهر و دانشگاه مربوطه در آن نوشته شده است، چند تا را انتخاب کنی و به ترتیب اولویت در یک فرم وارد کنی، به این معنی نیست که تو در حال اتخاذ تصمیم مهمی هستی و این تصمیم بر روی زندگی تو تاثیر عمیق و گسترده ای خواهد گذاشت.

    کاری که تو در حال انجامش هستی بیشتر شبیه یک خرید پستی یا اینترنتی از یک کاتالوگ قطور است تا انتخاب سرنوشتت. شاید فکر کنی زمان تو برای پاسخ دادن به سؤال “وقتی بزرگ شوی می خواهی چه کاره بشوی؟” در حال اتمام است و تو حداکثر تا چند روز دیگر باید به این سؤال پاسخ بدهی. اینطور نیست. تو هنوز خیلی وقت داری به این سؤال پاسخ بدهی. یا اصلا ندهی.

    Sale-Catalogue

    ما در زمانی زندگی می کنیم که یک شخص تا سی سالگی ممکن است ده شغل عوض کند. عنوان رشته تحصیلی تو در آینده شغلیت همانقدر تاثیر خواهد داشت که نام مهد کودکی که در پنج سالگی تو را به آن می سپردند. همین حالا که من دارم این نامه را می نویسم مشاغلی بوجود آمده اند که زمانی که من انتخاب رشته می کردم وجود نداشتند. مشاغلی هم وجود دارند که شاید هنوز برای آنها هیچ عنوان مناسبی در دفترچه انتخاب رشته کنکور وجود نداشته باشد. مثلا شغل اینجانب. مطمئن باش که تا چند سال دیگر که تو فارغ التحصیل بشوی تعداد اینگونه مشاغل خیلی بیشتر خواهد شد.

    رشته تحصیلی ای که عنوانش و دروسش و روح و کالبدش پنجاه سال پیش تدوین شده است چگونه می خواهد تو را برای مشاغل آینده آماده کند؟

    البته این حرفها به این معنی نیست که تو نباید در انتخاب رشته دقت کنی یا نباید هیچ ملاکی برای انتخابت داشته باشی. انتخاب رشته فرصت خیلی خوبی برای انتخاب بر اساس یک مجموعه ملاک است. مثلا آیا ترجیح می دهی رشته مورد علاقه ات را در دانشگاهی که رتبه پایین تری دارد بخوانی یا در دانشگاهی که اسم و رسم بهتری دارد رشته ای را بخوانی که فکر می کنی علاقه ای به آن نداری؟ ترجیح می دهی در شهر محل سکونت خودت تحصیل کنی یا در یک شهر دور؟

    از کجا می دانی که به فلان رشته علاقه داری؟ از کجا می دانی که به بهمان رشته علاقه نداری؟ چه کسی به تو گفته که فلان رشته پولساز است و بهمان رشته پولساز نیست؟ بر چه اساسی؟

    ریلکس. یک نفس عمیق بکش.

    رشته تحصیلی تو – آنهم فقط برای حداکثر دو سه سال دیگر-  به جز خودت برای هیچ کس دیگر کوچکترین اهمیتی نخواهد داشت. چیزهای مهتری هست که شاید هنوز فرصت اندیشیدن درباره آنها را پیدا نکرده ای. چیزهایی مثل اینکه می خواهی زندگیت چگونه باشد یا با چه جور آدمهایی رابطه داشته باشی. جواب به این سؤالها را رشته تحصیلیت مشخص نمی کند.

    تو در زندگی ای که در پیش رو داری چیزهای زیادی خواهی خرید. از روی اینترنت. از تبلیغات تلویزیونی. از فروشگاه های بزرگ. یا کوچک. بعضی از این چیزها را استفاده می کنی. بعضی دیگر را جایگزین می کنی. بعضی دیگر را دور می اندازی. امیدوارم کاتالوگی را که امروز در دست داری بیش از اندازه جدی نگیری.

    با احترام

    علی سخاوتی

    مرداد 1394