دسته: آغازگری

  • خرد کاذب

    بعضی وقتها ما عادتهای بدمان را که حالا با بالا رفتن سن بدتر شده اند، به شکل خرد یا تجربه نشان می دهیم. مثل تنبلی که در چهل و پنج سالگی با موی سفید و انرژی کمتر، “آرامش” قالبش می کنیم. یا مثل ترس و محافظه کاری که از یک سنی به بعد اسمش می شود عاقبت نگری. هیچ وقت به سیگار کشیدن یک پیرمرد هشتاد ساله دقت کرده اید؟ با وجود اینکه او هم همان کثافتی را قورت می دهد که یک نوجوان پانزده ساله، ولی پیرمرد که سیگار می کشد انگار به جای مونوکسید کربن، هاله ای از خرد و تجربه از سوراخهای دماغش بیرون می آید.

    خرد کاذب باورهای متعصبانه است و عادات بد و بی فایده ای که در طی سالها مثل صخره ای رسوبی لایه لایه بر روی هم انباشته شده است. صخره ای که حالا با مته الماسه هم سوراخش نمی توان کرد. خرد کاذب خاطره مبهم شکست کارهای هرگز آغاز نشده ای است که حالا با موی سفید و صدای شل و وا رفته در قالب داستانهای تکراری به نسل جدید منتقل می شود.  خرد کاذب توهم همه دستاوردهای بزرگ تاریخی است که اثری ملموس از آنها دیده نمی شود. مثل منشور کوروش و تخت جمشید و  زیبایی مادر مادربزرگ من.

    شاید به همین دلیل است که ما آدم بزرگها در حضور بچه ها احساس خوبی داریم. حتی ابله ترین آدم پنجاه ساله هم خودش را در حضور یک بچه خردمند حس می کند. آدم بزرگ بیشتر امتحان داده است. بیشتر دروغ گفته است. بیشتر توالت رفته است. آب و غذای بیشتری خورده است. قلبش تعداد بیشتری تپیده است. آدم بزرگ می داند که آسمان همه جا همین رنگ است. می داند که اوضاع دائما بدتر می شود. می داند که اینجا کاری نمی شود کرد.

    خرد کاذب یعنی تعداد بیشتر پیراهن یا هر چیز دیگر پاره کرده.

     

     

     

  • برام مشکل پیش اومد

    وقتی بعد از کلی جستجو و پرس و جو و جلسه و برو و بیا یک پروژه را برون سپاری(outsource) می کنید.
    وقتی طراحی وب سایت خود را به کسی می سپارید.
    وقتی طراحی و بازسازی دفترکار خود را به کسی می سپارید.
    وقتی دوختن لباس خود را با پارچه گرانقیمتی که خریده اید به کسی می سپارید.
    وقتی تعمیر ماشین خود را بعد از یک تصادف که از آن جان سالم بدر برده اید به کسی می سپارید.
    قاعدتا انتظار دارید که در زمان مشخصی چیزی را که سفارش داده اید تحویل بگیرید.
    قاعدتا نمی خواهید این جمله معروف را بشنوید که ” برام مشکل پیش اومد!”
    این پیش آمدن مشکل هم پدیده جالبی است که همیشه حال و هوای بهانه بچه مدرسه ایها زمان امتحان را دارد. مادرم داشت از پدرم جدا می شد. خواهرم تصادف کرد مرد. هیچ بچه مدرسه ای را دیده اید که به معلمش بگوید آقا ببخشید من حال نداشتم درس بخوانم یا مثلا بگوید خانم ببخشید گشادی بر من غلبه کرد. البته تفاوت بزرگی که اینجا هست اینست که معلم به بچه پول نمی دهد(نه تنها پول نمی دهد بلکه بابت همین تعاملات حقوق هم می گیرد) ولی شما قرار است به گشادی که کارتان را باید انجام بدهد پول بدهید و شاید هم از قبل داده اید. تفاوت دیگر اینست که شما یک تعدادی از برنامه های دیگر کار و زندگی خود را به انجام آن کار وابسته کرده اید.
    یکی از مشخصات بارز حرفه ای ها اینست که این جمله را بکار نمی برند. نه که برای آنها مشکل پیش نمی آید ولی هرگز این جمله را به کارفرما نمی گویند.
    مطالب مرتبط:
  • در قضای حاجت شازده و سرنوشت جوان کشاورز

    کاوه احسانی دیروز ماجرایی تعریف می کرد از ملاقاتش با یک جوان کشاورز در یکی از مناطق کردستان. بعد از من پرسید که آیا به سرنوشت اعتقاد دارم؟
    ماجرا از این قرار بود که وسط راه شازده (لقبی است که من به پسر کاوه داده ام) نیاز به قضای حاجت پیدا می کند و کاوه که زیبایی مناظر اطراف نظرش را جلب کرده در حین گشت و گذار به جوانی برمی خورد که در زمینی مشغول به کشاورزی بوده است. جوان کشاورز به کاوه می گوید که شش ماه سال کشاورزی می کند و شش ماه هم بتون ریزی و آرماتوربندی برای شرکتهای پیمانکاری. کاوه کارت شرکت کیسون را به او می دهد و تشویقش می کند که در شش ماهه های دوم، کاری با درآمد بیشتر و شرایط بهتر در آن شرکت انتظارش را خواهد کشید.
    سلسله اتفاقها اینجوری است: ایجاد احساس ضرورت برای … در شازده، توقف خودرو در اولین جای قابل توقف، قدم زدن در یک مسیر اتفاقی، بودن آن جوان در سر راه کاوه در همان زمان خاص و …
    من به این موضوع از دو دیدگاه نگاه می کنم. یکی دیدگاه شانس و اتفاق است. منهم مثل نویسنده کتاب The Drunkard’s Walk معتقدم اتفاقی بودن پدیده ها بر زندگی ما حکومت می کند. پاسکال ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی معتقد بود که اگر بینی کلئوپاترا کوچکتر بود قیافه کره زمین طور دیگری می شد. من صد در صد با پاسکال موافقم.
    دیدگاه دیگر، دیدگاه آغازگری است. از این فرصتها و شانسها برای خیلی ها اتفاق می افتد. ولی سه عامل باعث شدند که آن جوان کرد در آن روز بهاری کارت شرکت کیسون را از کاوه بگیرد. اول اینکه او شش ماه اول هر سال به جای نشستن و غر زدن و گریه و زاری، کشاورزی می کند. همین باعث می شود کاوه را ملاقات کند. دوم اینکه او شش ماه دیگر سال به جای نشستن و غر زدن و گریه و زاری در شرکتهای پیمانکاری بتون ریزی می کند. همین باعث می شود که بیشتر از یک مهارت داشته باشد و در برخورد با یک آدم غریبه حرف بیشتری برای گفتن. سوم اینکه او قادر است درباره کارهایی که می کند با یکی مثل کاوه حرف بزند. حتما در هنگام حرف زدن توانسته اعتماد یا توجه  کاوه را جلب کند که کاوه کارتش را به او داده است.
    “The nose of Cleopatra: if it had been shorter, the face of the earth would have changed.”
    Blaise Pascal
    مطالب مرتبط
  • دو روش برای استاد شدن در هر کاری

    یک – گرفتن یک مدرک دکترا از دانشگاه آزاد یا هر دانشگاه دیگر داخلی و یا خارجی (ترجیحا مورد تایید یک وزارتخانه متصدی آموزش مادون متوسط)
    دو- صرف ده هزار ساعت برای تمرین آن کار
    فرقی نمی کند که آن کار چیست. پیانو زدن، آغازگری، نوشتن، طراحی، نجاری، تکلم به یک زبان جدید، آشپزی، معماری، رهبری، مدیتیشن، پرورش اسب، تربیت سگ، شنا، غلبه بر استرس یا هر چیز دیگری.
    هیچ میان بری به جز روش اول وجود ندارد.
    حداقل ده هزار ساعت (این عدد حاصل سالها تلاش و تحقیقات علمی است و اگر بر روی اینترنت جستجو کنید حتما مستندات مربوط به آن را پیدا خواهید کرد.) تمرین لازم است تا در یک کاری به درجه استادی برسی. تا بتوانی هنرمندانه چیزی خلق کنی.
    ده هزار ساعت یعنی ده سال هر روز، روزی 2.7 ساعت تمرین کردن. بدون یک روز تعطیلی.

    من خودم که فکر کردم دیدم به جز راه رفتن و حرف زدن(به معنای عام کلمه) تا حالا هیچ کاری را ده هزار ساعت تمرین نکرده ام. من هم مثل اکثر آدمها استاد راه رفتن و حرف زدن هستم.

  • بهترین ایده برای آغازگری

    هر آدمی در هر مقطع زمانی یک ایده با اولویت بالا دارد. این ایده ممکن است از زمانی به زمان دیگر تغییر کند ولی در یک آن معمولا فقط یک ایده است. این ایده را ایده اول می نامیم.
    روش شناسایی ایده اول
    از مشخصات ایده اول اینست که هر وقت که بیکار می شوی یا افکارت آزاد می شود یا ناخودآگاه به فکر می روی به ان ایده اول فکر می کنی. یک راه آسان و مطمئن برای شناسایی این ایده دوش گرفتن است. بله دوش گرفتن. آدمها همیشه زیر دوش به ایده اول خود فکر می کنند. این ایده هر چیزی می تواند باشد. مسافرت آخر هفته، قسط خانه، جر و بحث دیروز با یک همکار، امتحان هفته بعد، خریدن یک لباس و …
    حالا نکته مهم اینست که خیلی وقتها ما دوست نداریم یا نمی خواهیم که ایده زیر دوش ایده اول ما باشد. ما ایده دیگری داریم که می خواهیم آن اول باشد. ولی نیست. صرف نظر از اینکه ما چی می خواهیم، فکر ما به طور ناخودآگاه با اولویت بیشتری(و نه فقط زیر دوش) به ایده اول اختصاص می یابد و ما از فکر کردن به چیزی که می خواهیم باز می مانیم. به همین سادگی.
    ایده اول برای ذهن ما جعبه ای درست می کند که ما درون آن جعبه فکر می کنیم. درون آن جعبه جستجو می کنیم و درون آن جعبه راه حل پیدا می کنیم. مثلا اگر من دوست داشته باشم که ایده اولم یک سفر به جزایر قناری باشد ولی زیر دوش به خریدن ماشین فکر کنم به احتمال زیاد ذهن من قادر به پیدا کردن یک راه حل برای مساله اول نخواهد بود.
    به نظر من ایده اول بهترین ایده برای آغازگری است. اصولا بهتر است کاری را برای آغاز کردن انتخاب کنیم که ذهن ما به طور خودآگاه و ناخودآگاه به آن می پردازد و برای مشکلات پیرامون آن راه حل پیدا می کند.
    حالا مساله اینست که چکار باید کرد که ایده ای که می خواهیم، به عنوان ایده اول در ذهن ما مطرح باشد و به همان در زیر دوش فکر کنیم؟
    خیلی ها حتی نمی دانند که ایده اولشان چیست؟ همینکه بدانید ایده اول شما چیست خودش آغاز خیلی خوبی است. کافیست دوش بگیرید. بعد ببینید که زیر دوش به چی فکر می کنید. بعد اگر این ایده چیزی نیست که شما واقعا می خواهید ایده اول شما باشد، پس احتمالا نیاز دارید که یک چیزی را تغییر بدهید.
  • پنج چیز که هر کسی باید راجع به مریم جواهرمنش بداند

    اگر با مریم جواهرمنش حرف بزنی نمی فهمی که فارغ التحصیل هنر از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. نه مویش را از ته می تراشد و نه سیگار می کشد. مریم با وجود اینکه پیانو درس می دهد تا ازش نپرسی، راجع به موسیقی نظر نمی دهد.

    • مریم جواهرمنش در حوالی اتمام آموزش متوسط برای کنکور درس نخواند، چون در آن زمان کارهای مهمتری داشت (داشت تفریح می کرد.)
    نتیجه آغازگری: آغازگر در هر لحظه کاری را می کند که برای خودش مهم است، نه کاری که برای دیگران مهم است.
    • مریم جواهرمنش هفت سال بعد از دیپلم ، شوهر کردن، بچه دار شدن کنکور داد.
    نتیجه آغازگری: آغازگر برای آغازگری بهانه نمی آورد.
    • مریم جواهرمنش فقط دو انتخاب در برگه انتخاب رشته اش داشت. هنر دانشگاه تهران و هنر یک دانشگاه دیگر.
    نتیجه گیری آغازی: آغازگر به نوشتن صد و پنجاه رشته در هشتاد و پنج دانشگاه مختلف در برگه انتخاب رشته نمی گوید انتخاب. انتخاب یعنی چیزی که واقعا می خواهی.
    • مریم جواهرمنش برای رسیدن به هدفش برخلاف میلش سه تار یاد گرفت.
    نتیجه آغازگری: آغازگر هزینه آغازگریش را می پردازد.
    • مریم جواهرمنش خودش را در رقابت با دیگران احساس نکرد. دیگرانی که با آمادگی المپیکی کنکور می دادند، ده سال بیشتر ساز نواخته بودند و ظاهرا شانس قبولی بیشتری داشتند.
    نتیجه آغازگری: آغازگر فقط یک رقیب دارد، خودش. آغازگر فقط می خواهد از خودش بهتر شود. این جمله “رقیبت را دست کم نگیر” مربوط به جنگ است نه زندگی. آغازگر نمی جنگد. آغازگر زندگی می کند و برای زندگی کردن هم به رقابت نیازی نیست. پیکاسو با چه کسی رقابت داشت؟ اپل در رقابت با کدام شرکت آی پد را درست کرد؟ مریم جواهرمنش هم در کنکور با کسی به جز خودش رقابت نکرد.

       
  • وقت دکتر دارم

    اغلب پزشکها (از جمله برادر من) می دانند که هفتاد تا هشتاد درصد کاسبیشان ربطی به سلامت ندارد. مردم بیمار نیستند بلکه خودشان را به مریضی می زنند! بعضی وقتها سخت ترین قسمت کار پزشکی هم در حقیقت همین ظاهرسازی است، کنار آمدن با این قضیه که یارو مریض نیست ولی باید به عنوان یک مریض باهاش رفتار کنی و بهش دارو بدی.
    بعضی وقتها مریض بودن بسیار آسان تر از آغاز کردن چیزی است که می دانی باید آغاز کنی. مریض بودن به زندگیت معنا می دهد، از یک بیماری به بیماری دیگر. از این دکتر به دکتر بعدی. با مریض بودن دیگران را به کمک دعوت می کنی، توجه جلب می کنی و مریض بودن می شود یک شغل تمام وقت یا پاره وقت برای تو.
    امروز بعد از ظهر چی کار می خوای بکنی؟ وقت دکتر دارم.
  • من باید صبحها زودتر بیدار شم

    من باید کارمو عوض کنم
    من باید ورزش کردنو شروع کنم
    من باید سیگار کشیدنو ترک کنم
    من باید بیشتر کتاب بخونم
    من باید رو خودم کار کنم
    من باید نگرشمو نسبت به زندگی عوض کنم
    آرتور شوپنهاور فیلسوف آلمانی معتقد بود ما چیزی را نمی خواهیم چون برایش دلایلی داریم، بلکه ما هر چه را که می خواهیم برایش دلیل هم پیدا می کنیم.
    من طبق دلایلی فکر می کنم که باید صبحها زودتر بیدار شوم ولی بیست سال است که این امر محقق نشده است!
    داشتن دلیل برای انجام کاری یک چیز است و خواستن آن چیزی دیگر. قاطی نکردن این دو چیز می تواند به آغازگری بیشتر و ناامیدی کمتر کمک کند.