دسته: يادداشت

  • 6 مرداد 1396 – زرخشت

    پریروز یک مهمان هنرمند داشتیم که آقای گ با او سر خریدن یک آپارتمان در رشت آشنا شده بود. همسر آقای گ تلفن زد که تخته نرد ما را قرض بگیرد و من دعوتشان کردم. آقای هنرمند مرد میانسالی بود که خیلی شکسته تر از سنش نشان می داد. تصادف کرده بود و سمت چپ بدنش را به سختی به دنبال خودش می کشید. همان دم در ادعا کرد که خیلی حرفه ای تخته بازی می کند و حوصله بازی کردن با هر کسی را ندارد. من گفتم که در حد آماتور بلدم.

    بیش از حد متعارف روی هنرمند بودن خودش تاکید می کرد. متاسفانه ما دستگاه سی دی خوان نداشتیم که آثارش را پخش کنیم. برایمان کمی ساز دهنی زد. زیبا می نواخت و ظاهرا هنک هم خوشش آمده بود که به دقت از پشت پنجره گوش می کرد. آقای هنرمند بعد از اینکه پنج هیچ به من باخت اعتراف کرد که من هم بازیم خوبه و هم خوب تاس میارم. به نظرش تصمیم ما برای زندگی در این روستا تصمیم عاقلانه ای نبوده است و کلی درباره خطرات احتمالی و اتفاقهای بدی که برای آدم در هر کجای دنیا ممکن است بیفتد حرف زد. روز بعدش در تهران کنسرت داشت. او برای کودکان معلول می خواند تا به آنها امید به زندگی بدهد.

    دیروز عصر من و مادر بچه ها به همراه هنک و آقای گ و همسرش رفتیم کانادا. کانادا اسم زمینی است که آقای گ چند سال پیش برای برادرش که در کانادا زندگی می کند خریده بوده است. یک درخت انجیر بزرگ آنجا بود با کلی انجیر رسیده و خوشمزه. یکی هم به هنک دادم که نخورد.

    از کانادا که برگشتیم آقای گ پیشنهاد داد به استخر پرورش ماهی که ب به تازگی احداث کرده است برویم. جای زیبایی بود. یک تپه کوچک را گودبرداری کرده بود و با آب چشمه پر. پدر ب اطراف استخر را بدون اتلاف فرصت صیفی جات کاشته بود. شام را آنجا خوردیم. به همراه فلفل و گوجه و خیار ارگانیک.

    ب معتقد است زندگیش یک فیلمنامه است و چند سال پیش یک نفر به او پیشنهاد نوشتنش را داده ولی او نپذیرفته است. کله اش داغ بود و بی وقفه درباره ماجراهایش برای بدست آوردن دختری که پدر و مادرش نمی خواستند به او بدهند حرف می زد. من به ب پیشنهاد دادم که حاضرم با او مصاحبه کنم و داستانهای زندگیش را با صدای خودش روی اینترنت منتشر کنم. گفتم شاید یک پادکستی از این راه متولد بشود. گفت دوست دارد تصویرش هم باشد اگرچه قیافه خوبی ندارد که من به او اطمینان دادم قیافه اش خیلی هم خوب است. آخرش ما که نفهمیدیم با دختره کی و چه جوری و به کجا فرار کرده بودند. مادر بچه ها به او گفت که مثل فیلم های هندی است. ب معتقد است عروسیشان باشکوه ترین عروسی تاریخ منطقه به حساب می آید و هنوز از نظر تعداد سکه های جمع شده در یک عروسی رودست نداشته است.

  • 4 مرداد 1396 – زرخشت

    دیشب شام را روی بالکن همسایه مان آقای گ و همسرش صرف کردیم. ب یکی از محلی ها هم آنجا بود و تمام مدت بدون وقفه حرف زد. درباره اینکه چقدر آدم پاکی است و حلال و حرام سرش می شود و چقدر می تواند بخورد. چند هفته پیش یک گوسفند را سه نفری با دوستانش خورده بودند. دیشب به دلیل حرف زدن بی وقفه نتوانست غذایش را قبل از اینکه میز را جمع کنند تمام کند. ظرفیت و اشتیاق و اصرار یک آدم برای حرف زدن درباره خودش را هرگز نباید دست کم گرفت.

    امروز نسخه اول وبسایت زرخشت را تکمیل کردم و یک کانال تلگرام هم برایش ساختم. به بهانه کارگاه چالش کوچینگ که قرار است دوم و سوم شهریور ماه برگزار کنم. نازنین سخاوتی (بدون نسبت خانوادگی) قرار است در این کارگاه به من کمک کند.

  • 2 مرداد 1396 – زرخشت

    رنگ آمیزی دیوارهای حیاط را کامل کردم. فردا شاید بعضی جاها را یک دست دیگر رنگ بزنم. هوا حسابی خنک شد و کمی هم باران بارید. بعد از ناهار که سبزی پلو با ماهی داشتیم چرت عمیقی زدم. در اثر صبح زود بیدار شدن + خستگی + هوای ابری + سیر ترشی. با صدای بشین بشین مادر بچه ها چرتم پاره شد. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شوم مخاطبش هنک است نه من. هنک بشین را یاد گرفته است. دست بده را هم متوجه می شود ولی نه همیشه. از همه گیج کننده تر واکنشش به کلمه “نه” است و من هنوز نمی دانم واقعا معنی این کلمه را یاد گرفته است یا خیر. معمولا وقتی گاز می گیرد نه می شنود. امروز هر چقدر نه گفتم دستم را ول نکرد. شانس آوردم دستکش کار داشتم. کمی هم تنبیهش کردم. ولی خیلی زود متوجه شدم که از روی شدت گرسنگی این کار را کرده است. چون کلا به ناهارش لب نزده بود و ما فکر کردیم سیر است. غافل از اینکه مادر بچه ها فراموش کرده بود که به مخلوط سبزیجات و سیب زمینیش ماست اضافه کند و زبان بسته محتویات ظرف غذایش را به عنوان غذا شناسایی نکرده بود. ظاهرا قبل از اینکه هنک کلمه نه را یاد بگیرد من باید فرق بین سگ سیر و سگ گرسنه را یاد بگیرم.

  • ٣١ تير ١٣٩٦ – زرخشت

    يك ملخ روي شير ظرفشويي حسابي غافلگيرم كرد و من را ترساند. مشكل اينجاست كه نمي دانم از كجا وارد خانه شده بود. لاي يك دستمال لهش كردم.

    گوشي تلفنم بعد از اينكه محل فرو رفتن شارژر را چندين بار با پنبه آغشته به الكل تميز كردم بي درد سر شارژ مي شود. البته دقيقش اينست كه بگويم سر شارژر را با پنبه آغشته به الكل چندين بار قبل و بعد از فرو كردن به محل شارژ گوشي تميز كردم. تشخيص اينكه چه چيزي چه چيزي را تميز مي كند هميشه آسان نيست.

  • ٢٩ تير ١٣٩٦ – زرخشت

    هوا اينجا بالاخره گرم شده است و ظاهرا چند روزي هم گرم مي ماند. ديروز هنك را تشويق كردم توي لگن گردي كه به عمق ده سانت آب داشت آب بازي كند. دور لگن مي چرخيد و با دستهايش به خودش آب مي پاچيد. يكي دو بار هم نشست. فكر كنم از خيس شدن لذت مي برد. نزديك غروب با هنك رفتيم شهر برايش غذا بخريم.  در طول مسير بين صندلي عقب و صندلي جلو و روي پاهاي من چندين بار جابجا شد. وقتي در ماشين را قفل مي كنم و از آن دور مي شوم حتما پشت شيشه جلو مي آيد و بيرون را تماشا مي كند. اثري از ترس ولي در او ديده نمي شود. تقريبا ده كيلو گردن و پا و جگر مرغ برايش خريدم. اين دفعه از گوشت گران قيمت گاو و گوسفند خبري نيست. موز هم خريديم. براي ناهارش كه گوشت ندارد. خوشبختانه از ديروز به رژيم سه وعده در روز رسيده است. گوشتش را هم خام به او مي دهم. نيمه يخ زده. البته شام ديشبش گردن و پاي مرغ تازه بود. اولين بار بود كه پاي مرغ مي خورد. فقط چند ثانيه طول كشيد تا با آن به عنوان غذا ارتباط برقرار كند. هر غذاي استخوان داري مسحورش مي كند. ٢٢ وعده غذا براي هنك توي فريزر گذاشتم. توي هر بسته دو تا گردن يك پا و يك تكه جگر مرغ.

    به جز سير كردن شكم خودم، عسل و بچه هايش و هنك و بازي با هنك، ديروز و امروز يك كتاب هم خواندم. م معتقد است من بايد بيرون بروم. از كتاب و دنياي مجازي. و پرسيد به جز كتاب كجا دوست دارم باشم. كه گفتم همينجا يعني زرخشت. پرسيد چند روز مي توانم به اين منوال دوام بياورم. جوابش را نمي دانستم.