زمانهایی هست که من ترجیح می دهم بمیرم. که زندگیم تمام شود. که دیگر وجود نداشته باشم. البته تا به امروز اقدام به خودکشی نکرده ام و قصد یا برنامه ای هم برای این کار ندارم. ولی واقعیت اینست که من همیشه به زندگی – به اندازه کافی – احساس تعلق نمی کنم. در جمله آخر تاکید روی همیشه است. منظورم از همیشه، همیشه است. یعنی صد در صد لحظات زندگیم.
بیایید با هم روراست و صادق باشیم. آیا شما همیشه (مخصوصا از نظر عاطفی و روانی) به زندگی پیوند داشته اید؟ هیچ لحظه ای نبوده است که در آن رفتن به گلشن رضوان را به ماندن در چنین قفسی ترجیح داده باشید؟ هیچ؟ صفر؟
در چنین لحظه ای آدم آرزو می کند که ای کاش شب بخوابد و صبح بیدار نشود. البته بدون اینکه کار خاصی برای این آرزویش انجام بدهد.
مثل کسی که گه گداری به طلاق فکر می کند، یا به استعفا یا به مهاجرت، ولی هرگز این کار را نمی کند.
این گونه منفعل آرزوی مرگ، بیشتر از آنکه اندیشه خودکشی باشد، شبیه ناله ای است در پاسخ به دردی که بعضی وقتها غیر قابل تحمل می نماید. درد بودن، درد زیستن، با همه رنگ و بویش. ناله ای که گویا حاجتش را – بدون اینکه خودش قصد انجام کاری داشته باشد – از نیرویی ماورایی می طلبد. منفعل ترین عکس العملی که آدم می تواند در واکنش به یک پدیده نشان بدهد. مثل فحش دادن. مثل نفرین کردن. این کار از دید یک ناظر بیرونی ممکن است به غایت رقت انگیز و بی فایده به نظر برسد ولی برای کسی که دردش را نمی تواند تحمل کند – حتی برای چند لحظه – یک فانتزی تسکین بخش است.
آیا می توانیم بپذیریم که چنین فکری وجود دارد؟ واقعی است؟ و بعد بپذیریم که مطرح کردن و گفتگو درباره آن تابو نیست؟
مثل خیلی از شما من هم معتقدم که زندگی زیباست. که زنده بودن یک معجزه است. با میلیونها رنگ و صدا و بو و مزه. ولی لحظاتی هم وجود دارد که من نمی خواهم زنده باشم. در زندگی من لحظاتی وجود دارد که آن همه زیبایی یا محو می شود یا بی ارزش جلوه می کند. و من به سادگی ترجیح می دهم نباشم.
نیازی نیست نگران من باشید. من قصد خودکشی ندارم. من با این لحظات و با اندیشه گه گداری مرگ، سالهاست که زندگی مسالمت آمیز دارم.
نکته در اینجاست که به محض حرف زدن درباره مرگ یا خودکشی این تصور ایجاد می شود که طرف در لبه پرتگاه ایستاده است و باید دستش را گرفت. یا حداقل شماره تلفن خط بحران را در اختیارش گذاشت. بین لبه پرتگاه و دشت هموار، طیفی گسترده است که هر کسی یک جای آن قرار دارد. یک سر طیف کسانی که در ساحل امن زندگی می کنند و سر دیگر کسانی که تا فردا سقوط خواهند کرد. و بین دو سر طیف کسانی که بعضی وقتها به خوابیدن و بیدار نشدن، ابتلا به یک بیماری لاعلاج یا یک سانحه تراژیک فکر می کنند. قبل از خواب، وقتی تنها می شوند یا در یک زمان تصادفی بدون دلیل خاصی.
واقعیت اینست که همه ما روی آن طیف زندگی می کنیم و شاید ایده بدی نباشد که مثل خیلی پدیده های دیگر، علاوه بر دو سر طیف، میلیونها رنگ وسط طیف را نیز بپذیریم و درباره شان گفتگو کنیم. اگر هر چهل ثانیه یک نفر در جهان به زندگی خودش خاتمه می دهد، چند نفر در هر ثانیه به نبودن می اندیشند؟ نه جدی؟ شما اینجا نیازی به گفتگو حس نمی کنید؟
گفتگو درباره تمایل به مرگ و فکر خودکشی یا آرزوی نبودن، حتما که نباید حول محور “پیشگیری از خودکشی” بچرخد. همینکه بدانیم در داشتن چنین آرزویی تنها نیستیم و به یک جمع تعلق داریم کافیست.
اگر – به جای انکار و مخفی کاری – احتمال وجود این پدیده را بپذیریم و آنرا به عنوان امری عادی (نرمال؟) در زندگی حساب کنیم، آنوقت شاید بتوانیم فضایی برای گفتگو درباره آن خلق کنیم. فضایی که شاید با برقراری ارتباط های جدید به ماندن ما کمک کند. اگر درباره اینکه نمی خواهیم زنده باشیم حرف بزنیم آیا فاجعه بزرگی اتفاق خواهد افتاد؟ یا اگر مثل خیلی چیزهای دیگر انکارش کنیم و تظاهر کنیم که زندگی – برای ما – بی وقفه زیبا و هیجان انگیز و دوست داشتنی است؟
من شخصا ترجیح می دهم درباره اش حرف بزنم. درباره اینکه بعضی وقتها دوست دارم بمیرم.
و این خود نشانه دیگریست برای اینکه دارم برای زنده ماندن و سقوط نکردن تلاش می کنم. زندگی، زنده ماندن و سقوط نکردن ممکن است برای بعضی ها امری طبیعی و فاقد نیاز به تلاش باشد. خوب اعتراف می کنم که من یکی از آن بعضی ها نیستم. من باید تلاش کنم. معنی “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست” برای من اینست که اینجا محیط زیست طبیعی من نیست. محیط طبیعی مثل آب برای ماهی. من برای روی آب ماندن باید دست و پا بزنم. و البته که وقتی دست و پا می زنم و سرم بالای آب است مناظری زیبا، حیرت انگیز و معجزه آسا هم می بینم. ولی گه گداری از دست و پا زدن خسته می شوم و به سرم می زند که: “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم.”
نکته دیگر اینست که تمایل به مردن، مانند اضطراب و اعتیاد، یک پدیده فردی-اجتماعی است. علاوه بر بیماری، کهولت سن، عوامل ژنتیکی، شخصیت و به طور کلی عوامل فردی، فکر کردن به خودکشی یک عامل قابل توجه اجتماعی هم دارد. وقتی یک پدیده با مداخله جامعه بوجود می آید آیا می توان بدون مشارکت جامعه آن را از بین برد؟ بخش قابل ملاحظه ای از دست و پا زدن، در ارتباط و در تعامل با افراد دیگر جامعه صورت می گیرد. بالا بودن سر از آب، فاصله از ساحل امن و احساس خفگی خیلی وقتها توسط جامعه تعریف یا القا می شود. با این نگاه، تمایل به خودکشی شاید صرفا آرزوی نبودن در جامعه ایست که حس می کنی به آن تعلق نداری و بدون اینکه حواست باشد این احساست را به کل زندگی تعمیم داده ای.
شاید چون فکر می کنی که همه سنگینی بار امانت بر دوش فرد توست (یکی دیگر از ایده هایی که جامعه القا می کند.) تو مشکل داری و همه مسئولیت به عهده تو است. صرف نظر از اینکه کجای طیف تمایل به بودن و نبودن زندگی می کنی، جامعه – علاوه بر انتظارات دیگر – از تو انتظار دارد که مشکلت را برطرف کنی و به این گل همیشه بهار که اسمش زندگیست لبخند بزنی. و تنها کمکی که جامعه می تواند در اختیار تو قرار بدهد مشاوره و درمان است.
گفتگو در این زمینه اما، ممکن است پنجره ای به روی کسانی که در میان طیف زندگی می کنند باز کند. یک پنجره به جامعه نویی که در آن آدمهایی که گه گداری تمایل به خودکشی دارند، احساس تنهایی یا بیمار بودن نمی کنند. چنین جامعه ای شاید نتواند تمایل به نبودن را از بین ببرد ولی ممکن است بتواند بهانه های جدیدی برای بودن خلق کند.
هوا داشت تاریک می شد که به روستای گزم – یکی از چند روستای واقع شده در منطقه حفاظت شده پارک ملی خبر – رسیدیم و آقای ر را در حالیکه مشغول بردن گوسفندهایش به آغل بود پیدا کردیم. آقای ر نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ما را تحویل گرفت و به خانه اش که در همان نزدیکی بود هدایت کرد. یک خانه سنگی کوچک که با یک دیوار سنگی تا کمر احاطه شده بود. در ورودی فاصله بین دو سنگ عظیم بود که خدا می داند چطور آنها را به آنجا حمل کرده بودند و چطور بقیه سنگهای دیوار را خشکه چین با آن زیبایی و ظرافت به آنها متصل.
به دعوت زن آقای ر داخل یکی از اتاقها نشستیم که با چند تکه پتو و چند گلیم کوچک فرش شده بود. هر گلیم با اندازه و رنگ و نقش متفاوت. یکی از دیگری زیباتر. سه طاقچه بزرگ در دل دیوارهای قطور سنگی با ابعاد متناسب به اتاق جلوه خاصی می دادند. مخصوصا که چیز زیادی روی طاقچه ها نبود ( به جز یک وافور و کتاب تعبیر خواب کنارش) و کف اطاق هم همینطور. شاید به همین دلیل در نگاه اول آن اتاق کوچک و تمیز بزرگتر از اندازه واقعیش به نظر می رسید. حتی با وجود یک تلویزیون کوچک گوشه اتاق. گچ دیوار اتاق سیاه وسفید سورئالی داشت از شومینه وسط اتاق که بدون هیچ برجستگی دودکشش داخل دیوار پهن سنگی اتاق بود و جای آتشش یک کاسه کوچک گلی زیر دودکش.
روبروی شومینه دری بود که به اتاقی دیگر راه داشت و با پرده ای از آن جدا می شد و روبروی این در پرده ای، در دیگری بود که اتاق دیگر را به یک پستو متصل می کرد. من در طول اقامتمان پایم را توی اتاق دیگر یا پستو نگذاشتم. هر دو اتاق به بالکنی سیمانی که یک پله از کف حیاط بالاتر بود راه داشتند و اتاق سوم با دو متر بیرون زدگی از عرض این دو اتاق فقط یک در مستقل داشت به بالکن. این بنای ال شکل در خانه های دیگر روستا هم تکرار شده بود.
تازه نشسته بودیم به درک فضا و گرفتن سلفی با وافور روی طاقچه که خانم ر با یک سینی لیوان شربت از ما پذیرایی کرد و پیشنهاد اینکه به شوهرش بگوید گوسفندی برای شام سر ببرد. خانم و آقای ر با اصرار شدید ما قبول کردند که گوسفند سر نبرند و همه نشستیم توی بالکن به حرف زدن و نوشیدن چای دور یک منقل برنجی کوچک و زیبا که خانم ر از یک طرف از آن برای گرم نگه داشتن کتری و قوری چای استفاده می کرد و آقای ر از طرف دیگر برای گرم نگه داشتن حقه وافورش.
خیلی زود خواهر و خاله آقای ر هم به جمع ما اضافه شدند و درد دلها شروع شد. خشکسالی، فشار سازمان محیط زیست در محدود کردن چراگاه و بستن چاه های آب، کاهش قیمت یا فروش نرفتن محصولات اصلی دامداری از جمله کرک بزها و خودشان، مهاجرت جوان ها از روستا، شکار بی رویه، عدم بکارگیری نیروهای محلی توسط سازمان محیط زیست و الخ.
این داستان را قبل از اینکه به گزم برسیم از دیگران و در روستاهای دیگر هم شنیده بودیم: سازمان محیط زیست نمی تواند بدون کمک مردم محلی از یک پارک ملی 170 هزار هکتاری محافظت کند و در چند دهه اخیر تلاشها و سیاستهایش برای بیرون کردن عشایر و روستاییان و محدود کردن و مبارزه با آنها تنها نتیجه معکوس داشته است. گله های کل و بز و قوچ و میش نه تنها حفظ نشده اند بلکه تعداد آنها بسیار کم شده است. خودشان را شکارچیان بی رویه شکار می کنند و محیط زیستشان را گردشگران زیر و رو. گرداشگرانی که به دنبال زیره و قارچ و تخم کبک و پسته وحشی و بادام کوهی و هر خوردنی دیگری که در این پارک ملی قابل برداشت است، جاده های خاکی پارک را با ماشینهایشان در می نوردند و هر چه که دستشان برسد می کنند و می برند و آتش می زنند.
آقای جرد دیاموند در فصل چهاردهم کتاب فروپاشی این سؤال را از قول یکی از دانشجویانش مطرح می کند که: “چطور یک جامعه می تواند چنان تصمیم فاجعه آمیزی برای قطع همه درختانی که حیات جامعه به آنها وابسته است بگیرد؟” (اشاره به جامعه جزیره ایستر است که همه درختان نخل جزیره را برای ساخت مجسمه های سنگی غول پیکر قطع کردند.)
سؤال دیگر اینست که کسی که آخرین درخت را قطع کرده در حین انجام این کار چه فکری کرده یا چه چیزی گفته است؟
سؤال دیگر اینست که آیا اگر صد سال دیگر هنوز آدمهایی زنده مانده باشند آیا آنها هم همان کوری و بلاهت را در تصمیم های امروز ما می بینند که ما امروز با نگاه به تصمیم های جامعه جزیره ایستر می بینیم؟ یا با نگاه به تصمیم های شاهان و شاهزاده های قاجار؟
نویسنده کتاب فروپاشی یک سلسله از عوامل تاثیرگذار بر شکست تصمیمهایی که یک گروه از جامعه می گیرد پیشنهاد می کند:
1- ناتوانی یک گروه برای پیش بینی وقوع یک مشکل در آینده
2- ناتوانی یک گروه برای درک مشکل بعد از وقوع آن مشکل
3- ناتوانی یک گروه در تلاش برای حل مشکل بعد از درک آن
4- شکست یک گروه در حل یک مشکل حتی پس از تلاش برای حل آن
پیش بینی یک مشکل در آینده در بسیاری مواقع به دلیل نداشتن تجربه قبلی از آن امری است غیر ممکن. استعمارگران بریتانیایی که در اوایل قرن نوزده روباه و خرگوش را به محیط زیست استرالیا معرفی کردند ایده ای از عمق و گستره فاجعه ای که این کار در سالها و حتی قرنهای آینده برای آن اقلیم به ارمغان می آورد نداشتند. قاعدتا با همین استدلال پیش بینی عواقب بیرون راندن بومی های پارک ملی خبر که قرنها قبل از پارک ملی شدنش آنجا زندگی می کرده اند برای مدیران سازمان محیط زیست سی چهل سال پیش میسر نبوده است. مثالهای زیادی از این دست در حوزه های مختلف وجود دارد. دیدن اشتباهات در گذشته یک چیز است و پیش بینی مشکلات در آینده چیز دیگر.
جوامع به دلایل مختلف مشکلاتشان را حتی پس از وقوع به درستی درک نمی کنند. تمایل به ساده سازی ریشه وقوع مسائل و همچنین جابجایی علت و معلول از جمله این دلایل هستند. دلیل دیگر اینست که در بسیاری از مواقع یک مشکل به کندی و با فراز و نشیب در طول یک بازه زمانی طولانی نمایان می شود. مثل کهولت سن و از دست رفتن نیروی جوانی. یا مثل گرم شدن زمین. یا مثل بیابان شدن استان کرمان در ده سال آینده و بقیه ایران در بیست سال آینده. ( این آخری به نقل از هفته نامه استقامت که من و جواد شب آخر سفرمان از یک کتابفروشی در کرمان گرفتیم.)
آقای جرد دیاموند اصطلاح “فراموشی چشم انداز” (landscape amnesia) را برای توضیح این پدیده که آدمها فراموش می کنند یک منطقه سی چهل سال پیش چه شکلی بود بکار می برد. شاید کسی که آخرین درخت جزیره ایستر را قطع کرد چشمانش به لختی چشم انداز آن عادت کرده بوده است. یا کسی که در حال تراشیدن باقیمانده جنگلهای مازندران است. یا کسی که آخرین بازماندگان کل و بز پارک ملی خبر را شکار می کند.
عامل سوم که نویسنده کتاب فروپاشی آنرا به عنوان عامل عمده در میان سلسله عوامل فوق الذکر بیان می کند اینست که آدمها حتی پس از درک و پذیرش یک مشکل تلاشی در جهت کم کردن یا از بین بردن آن نمی کنند.
یک دلیل این عامل چیزی است که اقتصاد دانان آنرا رفتار منطقی یا رفتار توجیه پذیر یا rational behavior می نامند.
برای مثال وضعیت پارک ملی خبر را در نظر بگیرید که گروه های مختلفی از مواهب خداداد ( و ملی) آن بهره برداری می کنند. چه کسی می تواند منطقی بودن این استدلال را که “اگر من آن قوچ را شکار نکنم شکارچی دیگری آنرا شکار خواهد کرد” زیر سؤال ببرد؟
این بازی برنده-بازنده و تضاد منافع محرک آن شبیه دیلمای زندانی (the prisoner’s dilemma) است.
نویسنده کتاب برای مواجهه با این چالش ترکیبی از قانون گذاری و اجرای آن از سوی دولت، خصوصی سازی و فرهنگ سازی در جهت درک و حفظ منافع مشترک را پیشنهاد می دهد. نسخه ای که هم غیر ممکن می نماید و هم تنها راه حل باقی مانده به تایید و تاکید هر کسی است که در این سفر فرصت گفتگو با او را پیدا کردیم. از مقامات و محیط بانان سازمان محیط زیست گرفته تا مقامات سیاسی تا مردم محلی تا تشکل های مردم نهاد.
دلیل دیگر بوجود آورنده عامل سوم رفتار غیر منطقی است. رفتاری که هیچ نفعی برای هیچ کس ندارد. رفتار بازنده-بازنده.
آقای ر که از پنجاه سالگی و به اصرار دوستان شکارش به تریاک کشیدن پرداخته است به نظر می رسد مشکلش را بعد از 24 سال درک کرده است. بعد گذشت یک ساعت، دود تریاک و سرمای هوا همه حضار به جز من و جواد را از بالکن فراری می دهد و ما جلوتر می رویم و من از آقای ر درباره کاری که به آن مشغول است می پرسم. آقای ر که بعد از کشیدن چند بست حالا صمیمی تر و گرمتر شده است مثل یک معلم خوب اجزای مختلف وافور را تشریح می کند و بعد درد دلش باز می شود که روزی ده هزار تومان دود می کند و اینکه اگر به آدم بگویند زن … بهتر است تا بگویند معتاد و اینکه اعتیاد غیرت مرد را از بین می برد و الخ.
از آقای ر می پرسم که هیچ وقت تلاش کرده است که اعتیادش را ترک کند. به صراحت جواب می دهد که نه هرگز تلاش نکرده است. در جواب چرای من جواب می دهد که چون بچه ندارد و می ترسد از اینکه مردم فکر کنند خسیس است و با وجود اینکه ورثه ای ندارد پولش را خرج نمی کند. بحث اعتیاد همینجا تمام می شود و دوباره به محیط زیست و شکار و آب و درخت و فقر و خشکسالی بر می گردیم. و دود تریاک که با صدای جلز و ولز از حقه وافور آقای ر فضا را پر می کند.
آقای ر شاید در بیان دلیل اخیر دروغ گفته باشد ولی نکته مهم اینست که همه ما چه به عنوان یک فرد و چه به عنوان یک گروه معتاد ایده هایی هستیم که از ارزشهای عمیقی محافظت می کنند و ترک آنها کمتر از ترک تریاک دردناک نیست. ارزشهایی که خدا می داند چند ده سال یا چند هزار سال پیش بوجود آمده و حالا با هزار و یک تغییر اتفاق افتاده، دیگر با ادامه بقای مردم وارث آن ارزشها سازگار نیستند.
خیلی از آدمها در مقطعی از زندگیشان این قمار ارزش را تجربه می کنند. جاییکه آدم باید تصمیم بگیرد که بمیرد یا بی خیال بعضی چیزها بشود و به زندگی ادامه بدهد. و البته که این قمار برد و باخت دارد و این تصمیم به هر سو که باشد نه مرگ را تضمین می کند و نه زندگی را.
با آنچه در سفر پنج روزه ام به خبر دیدم این باور در من یکبار دیگر تقویت شد که دغدغه مرد امروز (حداقل کمی) از شکار نان شبش فراتر رفته است و به شکار ایده ها و ارزشهای جایگزین و همچنین شکار شدن ایده ها و ارزشهای قدیمی اش رسیده است.
کلاشینکف
اگرچه بعد از درک و پذیرش مشکل و تلاش برای حل آن لزوما اقداماتی که انجام می دهیم به نتیجه نمی رسند، مخصوصا وقتیکه با چنین مشکل پیچیده و مزمن شده در طول چندین دهه روبرو هستیم. اما این امید وجود دارد که با حضور و گفتگوی همزمان محیط بان و عشایر و شکارچی و کشاورز و گردشگر و سرمایه گذار خارجی و داخلی و سیاستگذار دولتی – و اینبار بدون نیاز به محافظت از ایده ها و ارزشهایشان به کمک کلاشینکف – برگ تازه ای از تاریخ یک اکوسیستم 170 هزار هکتاری ورق بخورد.
عیسی بحرینی چند سالی است که به همراه همسرش به روستای کهت برگشته و همه همدوره ای هایش را نیز دعوت به بازگشت به زادگاهشان کرده است. آقای بحرینی قنات قدیمی روستا را احیا کرده و به نظر می رسد که در ایفای نقش در این برگ تازه از تاریخ خبر کاملا جدی است. ظهر روزی که قرار بود عازم روستای گزم بشویم ناهار مهمان آقا و خانم بحرینی بودیم که سفره ای رنگین انداخته بودند از چند غذای محلی شامل بزقورمه. یک مقام دولتی هم دعوت بود که در قالب یک کاروان سه نفره متشکل از یک همقطار و یک پسرعمو آمده بودند. یکی از آن مهمان های ناخوانده به قدری خزعبل بافت که خانم بحرینی نتوانست تحمل کند و با تعریف یک داستان کاملا مرتبط از دوران معلمیش نتیجه گرفت که: “بعضیها مشخص است که از پشت میز بلند می شوند و می آیند اینجا و مشکل ما را اصلا درک نمی کنند.” شخصی که دعوت شده بود یک کلمه هم فیدبک نداد.
دو تفنگ شکاری قدیمی به دیوار طاقچه ای آویزان بود و این داستان که هر شب یک گله چهل پنجاه تایی جبیر (گونه ای آهو) یونجه زار آقای بحرینی را می چرند و او حتی یک تیر هوایی نمی تواند در کند و اینکه بعضی از شبها او و خانمش از تماشای این چرای رایگان لذت می برند، همه را تحت تاثیر قرار داد.
نخل – گردو در روستای روچون خبر
بینش بحرینی را روز قبلش در روستای روچون دیده بودیم. بینش برادر عیسی بحرینی است و برادر دیگری هم به نام دانش دارند و سه برادر دیگر که اسمشان یادم نیست. بینش هم چند سالی است که به زادگاهش بازگشته است و کمر همت به آبادانی آن بسته. بینش بحرینی باغستان سرسبزی را به ما نشان داد که چشمه پر آبش و همزیستی نخل های سر بفلک کشیده و درختان گردوی تنومندش در کنار هم، آدم بدبینی مثل من را هم به خوشبینی وادار می کنند.
با الهام از:
“… ملاحظه می فرمایید که در سالهای 1940 و 1944 کنگره تعطیل بوده است. به علت جنگ. آخر مردم را نشناخته راحت می توان کشت. و اگر ایشان را شناختی، که دیگر جنگی در کار نخواهد بود.”
~ گزارش هفتمین کنگره مردم شناسی – جلال آل احمد
پانوشت:
اطلاعات ارائه شده در این نوشته هیچ جنبه علمی ندارد و صرفا برداشتهای شخصی اینجانب در سفر کوتاهی است که به همراه دوستانم به قصد شناخت منطقه برای یک پروژه طبیعت گردی داشتیم.