ماه: دسامبر 2010

  • سؤال یا جواب

    دسته ای از آدمها سؤال می پرسند و دسته دیگر جواب می دهند. پس از این نظر آدمها را به دو دسته کلی می توان تقسیم کرد. البته بین این دو دسته انواع دیگری هم مشاهده می شود که آنها را هم می توان در نهایت در همین دو دسته قرار داد. مثلا عده ای با وجود اینکه جزو دسته دوم قرار دارند وانمود می کنند که از دسته اول هستند، به عبارت دیگر سؤال می کنند که جواب مورد انتظار خودشان را بشنوند.
    اصولا سؤال خوب پرسیدن کار سختی است و عده معدودی که این کار سخت را خوب یاد می گیرند و در آن ماهر می شوند، از آن نون هم در می آورند. با  این مهارت به کار و زندگی و یا کسب خودشان یا دیگران ارزش افزوده می کنند.
    بله شغل بعضی ها سؤال خوب پرسیدن است.
  • واقع گرای ساده لوح

    تجربه ای که ما از جهان داریم لزوما با واقعیت جهان خارج منطبق نیست. مثلا اگر شما یک خفاش باشید رنگ قرمز برایتان وجود ندارد، اگر یک صخره باشید، صدای بلند برایتان بی معنی است و اگر یک اسبچه هستید موفقت و پشیمانی در زندگی شما وجود ندارد و اگر یک آدم باشید امواج مادون قرمز را تجربه نمی کنید.
    ولی خیلی از آدمها (بیشتر آنها یا شاید هم همه آنها) اینطور فکر نمی کنند و تجربه خود را از واقعیت معادل واقعیت خارجی می پندارند. روانشناسان به این الگوی رفتاری اصطلاحا واقعگرایی ساده لوحانه یا Naive Realism  می گویند. واقعگرایی ساده لوحانه کاری است که به طور خودکار انجام می دهیم نه از روی قصد و اراده.
  • زندگی با یقین

    آدمها اصولا یقین داشتن را به زندگی در شک و عدم قطعیت ترجیح می دهند.
    آدمها حاضرند برای بدست آوردن یقین، بهایش را بپردازند. این بها گاهی پول است مثل وقتی که برای ماشینتان بیمه می خرید. گاهی هم فرصتهایی که بی خیالش می شوید.
    وقتی یقین دارید که از دست شما کاری بر نمی آید، بهای یقین خود را با صرف نظر کردن از یک سری فرصتها پرداخته اید.
    از سوی دیگر کسانی که به جستجوی عدم قطعیت در زندگی عادت می کنند همیشه چیزهای ارزشمندی کشف می کنند.
  • امکان بعدی

    ايده ه های خوب از كجا می آيند؟
    اين عنوان كتابی است نوشته استيون جانسون و منتشر شده در سال ٢٠١٠
    نويسنده با نگاه به طبيعت، تاريخ نوآوری را می کاود. ميلياردها سال رشد تکاملی باعث برخورد و تركيب مولكولهای ساده و در نتيجه به وجود آمدن تركيبات و مولكولهای جديد شده است. این تکامل در هر مقطع زمانی مواد لازم برای يك مخترع، مكتشف و يا نو آور فرآهم كرده است. نويسنده معتقد است ايده های خوب در محدوده زمان و مكانشان اتفاق می افتند و به عبارت ديگر با چيزها و مهارتهای موجود دوروبرشان محدود می شوند.
    ايده جالبی كه نويسنده از علم شيمی پريبيوتيك در اين زمينه در فصل اول كتابش آورده را من به اين شكل خلاصه می كنم:
     ميلياردها سال پيش كه حيات بر روی كره زمين وجود نداشت، مولكولهای پايه مثل آمونياك، اسيدهای آمينه، آب، متان، دی اكسيد كربن و ساير تركيبات ساده تنها مالكين اين كره خاكی بودند. حال تصور كنيد كه شما در آن زمان نقش خدا را بازی می كرديد و می خواستيد با تركيب اين مولكولها چيز جديدی بسازيد. مسلما می توانستيد اجزای تشكيل دهنده حيات پيچيده امروزی مثل پروتئين، قند و يا اسيدهای سازنده دی ان ای را بسازيد ولی قاعدتا نمی توانستيد فرايندهای شيميايی سازنده يك پشه، گل آفتابگردان يا مغز انسان را پديد بياوريد.
    در اين مقوله آقای جانسون واژه زيبايی از استوارت كافمن دانشمند آمریکایی را وارد كتابش مي كند. اين واژه كه the adjacant possible است را من امكان بعدی ترجمه می كنم. اين واژه منحصر بفرد هم محدوديت و هم پتانسيل خلاقانه تغيير و نوآوری را منعكس مي كند. زيبایی ای كه در امكان بعدی نهفته اينست كه مرزهايش با اكتشاف آنها رشد می كنند. برای مثال خانه ای جادويی را در نظر بگيريد كه با باز كردن هر درش، رشد می كند و شما را به اطاقی ديگر هدايت می كند، اطاقی با درهای ديگر به اطاقهای ديگر.
    چهار ميليون سال پيش اگر اتم كربنی بوديد تركيباتی كه می توانستيد در آنها شركت كنيد خيلی زياد نبودند ولی امروزه همان اتم كربن بدون يك نانو گرم تغيير می تواند در تركيب اسپرم يك نهنگ، مغز انسان، يك درخت و يا ويروس آنفلانزای خوكی شرکت کند. می بينيد كه اين امكان بعدی چه راه طولانی ای را از زمان آن مولكولهای تنها، طی كرده است.
    نويسنده اين فصل را با اين نتيجه پايان می دهد كه هنر، كشف لبه ها يا مرزهای امكان است كه ما را احاطه كرده اند و اما نتيجه گيری مهمتر پاسخ به اين اين پرسش است كه:

    چه محيطهایی ايده های خوب مي آفرينند؟

    محيطهایی كه كشف لبه ها را در اعضايشان تشويق می كنند، چون در اين لبه ها خيلي چيزها ( هم مفهومی و هم فيزيكی ) وجود دارد كه تركيب آنها به نوآوری می انجامد. برعكس محيطهايی كه آزمايش و ايجاد تركيبات جديد را تنبيه می كنند، محيطهايی كه بعضی از شاخه های امكان بعدی را از ديد اعضای خود محو می كنند و خلاصه جوامعی كه وضع موجود را راضی كننده نشان مي دهند، اصولا نسبت به جوامع نوع اول، نوآوری كمتری درشان ديده می شود.
    نوآوری در نشستن و فكرهای بزرگ كردن اتفاق نمی افتد. هنر نوآوری اكتشاف لبه ها يا مرزها  و ساختن تركيبات جديد با امكانات موجود در آنجاست.
  • what Socrates teaches us

    the questioning of convention
    the removal of fears and desires that lack any rational foundation
    a radical reordering of priorities with a view to the soul’s health
    and above all the notion of self-mastery

    excertp from the book “From Epicurus to Epictetus”
    A. A. Long

  • موتور اکتشاف

    موتور اکتشاف یا discovery engine
    کوتاهی الکساندر فلمینگ در ضدعفونی کردن کشت باکتریها بود که باعث کشف پنی سیلین شد. ارشمیدس روش اندازه گیری حجم اشکال غیر هندسی را با فرو رفتن در وان حمام کشف کرد. و کریستف کلمب آمریکا را با دریانوردی به مقصد هند کشف نمود.
    ویاگرا، امواج مادون قرمز، ال اس دی، مایکروفر و پرینتر جوهری مثالهای دیگری از کشف اتفاقی هستند. کشف چیزی وقتی در جستجوی چیز دیگری هسیم حیرت انگیز است. خیلی وقتها نا امیدکننده ترین جاده ها ما را به بهترین مقصدی که اصلا انتظارش را نداریم می برند. ظاهرا پیدا کردن چیزی وقتی به دنبالش می گردیم کار خیلی سختی است. به همین خاطر چیزها را باید وقتی جستجو نمی کنیم پیدا کنیم!
    موتورهای جستجو تمام تلاش خود را می کنند که مرتبط ترین نتیجه با جستجوی ما را، به ما نشان دهند. ولی اگر کنجکاوی ما به جای مرتبط ترین، جالبترین نتایج را ترجیح بدهد چی؟ جالبترین نتیجه می تواند مرتبط ترین نتیجه نباشد.
    ما اصولا در محدوده دانش خود جستجو می کنیم ولی بهترین جوابها معمولا در لبه ها یا مرزهای دانستن و ندانستن نهفته اند. جایی که از از محدوده جستجوی ما خارج است. خارج است چون نمی دانیم چه سؤالی باید بپرسیم. چون نمی دانیم که چه نمی دانیم.
    شکل فوق صفحه اول بینگ را نشان می دهد. موتوری که اگر فقط موتور جستجو بود من محل زندگی سالوادور دالی نقاش مورد علاقه ام و خیلی چیزها و جاهای جالب دیگر را شاید هرگز کشف نمی کردم. 
    هم دعا از تو اجابت هم ز تو (مولانا)
  • مبتکر اولین هات داگ واقعی در ایران

    شستشوی مغزی
    خیلی وقت پیش شروع شد، وقتی پنج ساله بودی، شایدم قبل تر. اصلا وقتی که اولین آدم باسواد (شاید پدر و مادرت) شروع کرد به تو چیزی یاد دادن و از آن وقت تو در سیستمی قرار گرفتی به نام سیستم آموزشی. سیستمی که هدفش شستشوی مغز تو بود. اینکه در کله تو فرو کند که تو آدم متوسطی هستی و درست کردن چیزهای متوسط برای آدمهای متوسط از جمله معلمینت، امن ترین و بهترین راه رسیدن است به هرچه می خواهی.
    سیستمی که سالیان سال به تو یاد داد مسائل سخت ریاضی را برخلاف میلت حل کنی، فرمولهای گنده فیزیک و شیمی را حفظ کنی و از همه مهمتر مثل یک قهرمان تست کنکور بزنی، هر تست در 45 ثانیه. اصلا بیخود نیست اسمش را گذاشته اند آموزش متوسطه! اینقدر متوسط است و اینقدر مغز تو را برای متوسط بودن شستشو داد که رفتن به آموزش عالی هم هیچ فایده ای نداشت و امکان عالی شدن سالها پیش از عالی شدن اسم سیستم آموزشی تو در تو مرده بود.
    معلمان سخت کوش و والدین دلسوز با سالها تلاش و دلسوزی هرگونه خلاقیت، منحصر بفرد بودن و اصالت را از تو گرفتند تا در خط مطمئنه متوسط حرکت کنی، جایی که قابل پیش بینی و امن است.
    اصلا چرا سیستم آموزشی (ظاهرا در همه جای دنیا همین جوری است!) به ما یاد داد که بهترین روش زندگی مثل بقیه متوسط بودن است؟ دانشگاه رفتن، مهندس و دکتر و استاد دانشگاه شدن، استخدام شدن، خریدن یک ماشین قسطی، مسافر کشی و تلویزیون تماشا کردن.

    شاید چون این سیستم زائیده نیاز یک انقلاب صنعتی بود که برای چرخیدن چرخش کارگر و مهندس و راننده و اپراتور لازم داشت، آدمهایی که بتوانند مطابق یک دستورالعمل کاری را به درستی و با کمترین اشتباه انجام دهند. اگرچه خود انقلاب صنعتی هیچوقت به اینور دنیا نرسید ولی سیستم آموزشی اش با همان سبک و سیاق آمد و تو در آن یاد گرفتی که متوسط باشی.

    آنقدر متوسط که مبتکر اولین هات داگ واقعی در ایران بودن را ابتکار بدانی.
    آنقدر متوسط که ارسال اس ام اس تبلیغاتی برای تحویل تخم مرغ درب منزل را نوآوری در کسب و کار بدانی.
    و آنقدر متوسط که گرفتن متوسط ترین نمره آموزش متوسطه بشود ملاک نخبه بودنت.

    اما خبر خوب اینکه انقلاب صنعتی دیگری در همین زمان ما دارد اتفاق می افتد و زندگی تو از سر بخت و اقبال در مسیر آن قرار گرفته است. انقلابی که دیگر مرز نمی شناسد و سالهاست به همه دنیا رسیده است و درهای فرصتهای طلاییش به روی همه(حداقل به روی کسی که آنقدر دانش و امکانات دارد که این مطلب را بخواند) باز شده. این انقلاب برخلاف انقلاب قبلی آدمی لازم دارد که با بقیه فرق کند و ایده های اصل و تازه داشته باشد، آدمی که جسورانه اشتباه کند و از اشتباه هایش یاد بگیرد. آدمی که مغزش را به شستشوی سیستم آموزشی نسپرد.

       
  • تفاوت دانش و عقیده

    قسمت پنجم – من می دانم پس من اشتباه نمی کنم!
    اصولا دانش یا دانستن با اشتباه جور در نمی آید. وقتی می گوییم چیزی را می دانیم این به این معنیست که جایی برای اشتباه وجود ندارد. در حالیکه اگر بخواهیم امکان اشتباه کردن را هم در نظر بگیریم باید بگوییم به عقیده من…. یا من اینطور فکر می کنم….
    می توان گفت عقیده واحد تشکیل دهنده هوش ماست، عقیده چیزی است که ما را به عنوان انسان از ماشین متمایز می کند. ابزاری که به کمک آن در این دنیا با مهارت گشت و گذار می کنیم. البته عقیده همانطور که واحد هوش ماست واحد اشتباه ما هم هست، هر اشتباهی که می کنیم در نهایت یک عقیده است.
    اشتباه ادامه دارد…
  • I think you are wrong

    You receive an email
    You find it so right that you decide to forward it to everyone
    You think it’s right to send it to me even if it’s not relevant to me
    You think you have the right to do that, I think you are wrong
    I think you spam me, you think I am wrong
    I think you are wrong, you think you are right
    I choose to have your emails in my spam folder
    Whoever is wrong, whoever right, We don’t communicate anymore!
  • اشتباه از کجا می آید؟

    قسمت چهارم – حواس و ادراک
    ما در دو مرحله جهان اطراف خود را می فهمیم: در مرحله اول سیستم عصبی ما (حواس) به اطلاعاتی از محیط اطراف واکنش نشان می دهد. مثلا چیزی را بو می کشیم یا وزش نسیمی را حس می کنیم یا قیافه ای را می بینیم و …
    مرحله بعدی ادراک است که در آن اطلاعات به دست آمده را پردازش می کنیم و آنرا برای خود با معنی می سازیم. به عبارت دیگر ادراک، تفسیر حس است.
    حالا این پرسسشها مطرح می شود: یک– حواس ما چگونه از محیط اطراف اطلاعات به دست می آورند؟  دو– از کجا مطمئن می شویم که اطلاعات به دست آمده دقیق است؟
    اگر نتوانیم به حواس خود اعتماد کنیم چگونه می توانیم به دانش به دست آمده ( اطلاعات پس از مرحله ادراک در ذهن ما به دانش تبدیل می شود) توسط این حواس اعتماد کنیم؟
    پروتاگوراس (Protagoras) فیلسوف یونانی، راه حلی هوشمندانه برای رفع این مشکل داشت. پروتاگوراس که سر دسته گروهی از فیلسوفان به نام صوفیان ( نه آن صوفیان که معمولا ما در ذهن داریم، تفاوت این دو نوع صوفی هم به نظر من جالب است که کشف آن را به عهده خواننده کنجکاو می گذارم) در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد بود، با وجود اینکه معتقد بود حواس ما مبدا همه دانش ما هستند ولی اصولا اینکه این حواس می توانند اشتباه کنند را از زیر نفی می کرد. البته این واقعگرایی بسیار جالبی است یعنی جهان دقیقا همانطور است که ما درکش می کنیم.
    بنابراین پروتاگوراس را اولین فیلسوف غربی می توان دانست که به مقوله اشتباه می پردازد البته با نفی آن از زیر! او می گوید وقتی که پای ادراک در میان است همه درست می گویند. چیزی که افلاطون با آن مخالف بود. مثالی از افلاطون:
    اگر نسیمی بوزد و من فکر کنم سرد است و تو فکر کنی گرم، دمای واقعی نسیم چیست؟ پروتاگوراس می گوید برای من گرم است و برای تو سرد، همین! واقعیتی در جهان خارج نیست، واقعیت ادراک ماست و اگر واقعیت من مخالف واقعیت توست، خوب واقعیتهامان متفاوتند. افلاطون این طرز فکر را چرند می داند و معتقد است نسیم هم برای خودش مستقل از ادراک ما باید واقعیتی داشته باشد و استفاده از دماسنج را اکیدا به پروتاگوراس توصیه می کند.
    اگر مانند افلاطون بپذیریم که واقعیتی مستقل از ادراک ما در جهان خارج وجود دارد، از کجا می توانیم مطمئن شویم که اطلاعات را درست و دقیق به دست آورده ایم؟ جواب: نمی توانیم! در نتیجه هیچ تضمینی وجود ندارد که همین الان درباره ادراکی در اشتباه نباشیم، همانطور که اغلب مردم زمانی درباره مسطح بودن زمین یا گشتن خورشید به دور زمین در اشتباه بوده اند.
    اشتباه ادامه دارد….