• صرف فعل و فعل صرف

    دیگران کاشتند و ما خوردیم

    دیگران می کارند و ما می خوریم

    دیگران خواهند کاشت و ما خواهیم خورد

  • تو را پس نزده ام چون هنوز به اندازه کافی نزدیک نشده ای

    مادر بچه ها – بعضی وقتها که دعوا می کنیم – به من می گوید اینکه من ادعای مربی گری و بهبود روابط آدمها با خودشان و دیگران را دارم، جکی بیش نیست. دعوایی که البته دور از واقعیت هم نیست.

    موارد زیادی وجود دارد که عدم رعایت آنها از سوی من باعث خراب شدن رابطه من با مادر بچه ها می شود ولی ابلهانه ترین و ناراحت کننده ترین آنها توجه موشکافانه من به نمونه های تضاد در گفتار و رفتار مادر بچه ها و یادآوری آنها به اوست. مواردی هست که مادر بچه ها چیزی را که برای دیگران می پسندد همان چیزی نیست که برای خودش می پسندد. مواردی وجود دارد که انتقاد او از مادرش در حقیقت به همان کاری است که خودش فلان روز انجام داده و من ابله، این موارد را با جزئیات آزاردهنده ای در یک زمان (معمولا) نامناسب نه تنها مطرح می کنم بلکه با بحث  کردن از موضع خودم دفاع هم می کنم.

    close-enough

     حدس می زنم شما هم تضادهایی در گفتار و رفتار آدمهایی که با آنها رابطه نزدیک دارید مشاهده کرده اید. در گفتار و رفتار مادر، برادر، فرزند، همسر یا دوست صمیمی. هر آدمی تضادهایی در گفتار و رفتارش دارد. یا ندارد. بسته به اینکه از چه فاصله ای و با چه دقتی آن آدم را زیر نظر بگیرید. درست مثل اینکه همه پرتقالهای یک جعبه در نگاه اول ممکن است یک شکل و یک اندازه به نظر برسند. حالا دو تا پرتقال بردارید و ده دقیقه به آنها نگاه کنید. تفاوتی مشاهده نمی کنید؟ خوب هشت ساعت به آنها نگاه کنید. حالا چطور؟

    وقتی با یک نفر روزی چند ساعت زندگی می کنید و گفتار و رفتارش را زیر نظر می گیرید، چه تضادهایی که به سمع و نظر آدم نمی رسد.

    دلیل اعتراض سعدی به دوگانه نگذاشتن آن جماعت در درجه اول فاصله کم سعدی با آنهاست. سعدی به همراه پدرش در جایی حضور داشته که می توانسته با چشمهایش ببیند که جماعتی خوابیده اند و احتمالا قبل از اینکه بخوابند با سعدی و پدرش گفتگویی داشته اند که باعث شده سعدی میان خواب آنها (رفتار) و آن گفتگوی قبل از خواب (گفتار) تضادی بیابد. درصورتیکه در همان لحظه میلیونها آدم دیگر در نقاط دیگر کره زمین زندگی می کرده اند که سعدی حتی از وجودشان خبر نداشته چه برسد به تضاد در گفتار و رفتارشان. در نتیجه اثری از تضاد موشکافی شده آن آدمهای دیگر در گلستان سعدی به چشم نمی خورد.

    اعتراض حافظ به واعظانی که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند هم بیشتر از آنکه نشان از ریاکاری آن واعظان باشد، حاکی از اینست که حافظ فرصت مشاهده گفتار و کردار آنها را پیدا کرده است.

    هلدن کالفیلد – قهرمان داستان ناطور دشت – جمله FU** You را زمانی می تواند ببیند که به اندازه کافی به آن دیوارها نزدیک می شود. وگرنه این جمله همیشه و از همان روز اول که دیوار ساخته شده آنجا بوده است. اینکه این جمله را بتوانی یا نتوانی بخوانی تنها به فاصله تو از دیوار و میزان دقتت بستگی دارد.

    ممکن است بپرسید چرا این همه تضاد در گفتار و رفتار خودمان مشاهده نمی کنیم؟

    شاید چون رابطه ما با خودمان با رابطه ما با دیگران یک تفاوت ماهیتی دارد. ما احساسات خود را به صورت مستقیم و دست اول درک و تجربه می کنیم. ولی احساسات دیگران را باید به صورت دست دوم، یا از خودشان بشنویم یا خودمان آنها را حدس بزنیم و قضاوت کنیم. این احساسات که ما به صورت دست اول تجربه می کنیم از ما برای خودمان یک نسخه منحصر بفرد از نوع بشر می سازد که فر اموش می کند بنی آدم در آفرینش از یک گوهرند و تفاوت خاصی با هم ندارند. در نتیجه این بنی آدم “خود منحصر بفرد پنداشته شده”، هر تضاد و ناهمخوانی را هم که در گفتار و رفتار خودش بیرون بزند، یا اصلا نمی بیند یا در ظرف احساسات منحصر بفرد دست اول تجربه شده اش (پندار)، آنها را با توجیه، به تضاد و ناهمخوانی استثنایی و تبصره در تجربه تاریخی بشر، تبدیل می کند.

    من آنجا فلان چیز را گفتم یا بهمان کار را کردم چون در آن لحظه فلان مشکل را داشتم یا از فلان چیز ترسیده بودم. یا بهمان اتفاق که در بچگی برایم افتاده بود – که برای هیچ آدم دیگری تا به امروز نیفتاده است – بر روی من چنان تاثیری گذاشته بود که هر کس دیگری هم که جای من بود فلان کار را می کرد. هر چند که به خوبی آگاهی داشتم که آن کار برای آدمی که آن اتفاق در بچگی برایش نیفتاده و در آن لحظه به اندازه من از فلان چیز نترسیده (یعنی هر آدمی به جز من)، اصلا کار مناسبی نیست.

    FU** YOU

    با الهام از:

    “I believe that the time given to refutation in philosophy is usually time lost. Of the many attacks directed by many thinkers against each other, what now remains? Nothing, or assuredly very little. That which counts and endures is the modicum of positive truth which each contributes. The true statement is, of itself, able to displace the erroneous idea, and becomes, without our having taken the trouble of refuting anyone, the best of refutations.”

    ~ Henri Bergson

  • فقط کمی شادتر

    سلام آقای سخاوتی
    میشه بگید چه جوری میشه کمی شادتر بود؟

    — منظور شما از شاد و از کمی شادتر چیست؟

    حقیقتش خسته شدم از این حفره سیاه عمیقی که توی دلم هست
    میخوام این بار سیاهی رو زمین بذارم.
    منظورمو میفهمید؟فقط کمی شادتر

    ——————————————–

    بله من منظور شما را کاملا می فهمم. شما از این حفره سیاه عمیقی که توی دلتان هست خسته شده اید و می خواهید این بار سیاهی را زمین بگذارید.

    اجازه بدهید که وانمود کنیم اینها مفاهیم بسیار ساده ای هستند با یک تعریف مشترک میان نسلها و نژادها و فرهنگهای مختلف بشر: حفره عمیق سیاه توی دل. بار سیاهی. زمین گذاشتن بار سیاهی. فقط کمی شادتر.

    و اجازه بدهید یک بار هم که شده به جای خزعبل بافتن در باب پیچیده و انتزاعی بودن مفهوم شادی، یک روش آسان، مطمئن و عملی ارائه بدهیم برای فقط کمی شادتر بودن. اوکی؟

    شما یک خط پایه (baseline) شادی دارید که دانشمندان به زودی قادر خواهند بود عدد دقیق آنرا به شما بگویند. شادی شما چه از آن بالاتر برود – یعنی شادتر بشوید – و چه از آن پایین تر – یعنی ناشادتر- فرض بر این است که تمایل ذاتی-فطری-طبیعی شما در اینست که به آن خط پایه برگردید.

    به عبارت دیگر فرقی نمی کند که چند میلیون دلار در لاتاری ببرید یا قطع نخاع بشوید، بعد از چند ماه سطح شاد بودن شما بر می گردد به همان جای قبلی. البته با یک تفاوت: اگر خیلی بالا بروید بعد از چند ماه بر می گردید به همان جای قبلی ولی کمی پایین تر یعنی کمی ناشادتر و اگر خیلی پایین تر بروید بعد از چند ماه بر می گردید به همان جای قبلی ولی کمی بالاتر یعنی کمی شادتر.

    خانم چریل استرید نویسنده کتاب وایلد بعد از مرگ مادرش در جوانی و اعتیاد به هروئین و جدایی از همسرش، یک مسیر چند هزار کیلومتری را از جنوب تا شمال آمریکا در میان کویر و کوه و جنگل – با یک کوله پشتی سنگین، بدون تجربه و به تنهایی – به امید زمین گذاشتن بار سنگین سیاهی درونش پیاده روی می کند.

    روزی چهل-پنجاه کیلومتر پیاده روی با یک کوله پشتی سنگین و کفش نامناسب و پاهای تاول زده و تشنگی و گرسنگی و مواجهه با حیوانات وحشی و تنهایی و گم کردن مسیر و چالش های ریز و درشت دیگر به چریل کمک  می کند که بعد از چند ماه پیاده روی از lost به found برسد.

    من به شما پیشنهاد نمی کنم که فردا با یک کوله پشتی به کوه و بیابان بزنید. یا کامنت بدهید که این کارها پول می خواهد و امکانات و ما در ایران PCT نداریم و دخترها اجازه این جور کارها را ندارند مخصوصا در شهرستانهای کوچک و الخ.

    تشنگی آور بدست
    تشنگی آور بدست

    ایده اصلی اینست که از سطح پایه شادی خود پایین تر بروید. و اگر خیلی پایین تر بروید بعد از چند ماه که به همان جای قبلی خودتان بر می گردید، کمی شادتر خواهید بود.

    نیچه برای ابرمرد شدن کف دستانش را با کبریت نمی سوزاند، او فقط می خواست کمی شادتر باشد. شما می توانید با تاخیر در قضای حاجت شروع کنید.

    باز هم با الهام از:

    آن نیاز مریمی بودست و درد
    که چنان طفلی سخن آغاز کرد
    جزو او بی او برای او بگفت
    جزو جزوت گفت دارد در نهفت
    دست و پا شاهد شوندت ای رهی
    منکری را چند دست و پا نهی
    ور نباشی مستحق شرح و گفت
    ناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت
    هر چه رویید از پی محتاج رست
    تا بیابد طالبی چیزی که جست
    حق تعالی گر سماوات آفرید
    از برای دفع حاجات آفرید
    هر کجا دردی دوا آنجا رود
    هر کجا فقری نوا آنجا رود
    هر کجا مشکل جواب آنجا رود
    هر کجا کشتیست آب آنجا رود
    آب کم جو تشنگی آور بدست
    تا بجوشد آب از بالا و پست
    تا نزاید طفلک نازک گلو
    کی روان گردد ز پستان شیر او
    رو بدین بالا و پستیها بدو
    تا شوی تشنه و حرارت را گرو
    بعد از آن بانگ زنبور هوا
    بانگ آب جو بنوشی ای کیا
    حاجت تو کم نباشد از حشیش
    آب را گیری سوی او می‌کشیش
    گوش گیری آب را تو می‌کشی
    سوی زرع خشک تا یابد خوشی
    زرع جان را کش جواهر مضمرست
    ابر رحمت پر ز آب کوثرست
    تا سقاهم ربهم آید خطاب
    تشنه باش الله اعلم بالصواب

    مولانا

  • اگر یک معلم بودم

    اگر یک معلم بودم

    معلم فارسی اول دبستان یا ریاضی سوم دبیرستان یا هر درسی که ممکن است دیگر در هیچ مقطعی یا رشته ای تدریس نشود.

    اگر معلم بودم

    عبارت زیر را از کتاب Time Enough for Love روی تخته می نوشتم:

    “A human being should be able to change a diaper, plan an invasion, butcher a hog, conn a ship, design a building, write a sonnet, balance accounts, build a wall, set a bone, comfort the dying, take orders, give orders, cooperate, act alone, solve equations, analyze a new problem, pitch manure, program a computer, cook a tasty meal, fight efficiently, die gallantly. Specialization is for insects.”

    بعد به شاگردهایم می گفتم که این متن، یک آدم و قابلیتهایش را توصیف می کند. و ما قرار است سر این کلاس تا آخر سال با هم آن را به قالب زمان و مکان خودمان بریزیم. به آنها می گفتم که این متن کل کتاب درسی آنهاست ولی هیچ عجله ای برای ترجمه کلمه به کلمه آن وجود ندارد.

    این کار شاید ده دقیقه طول می کشید. و این بیشترین زمانی است که من می توانستم معلم باشم.

    به بهانه

    شنیدن خبر حذف علوم انسانی از دبیرستان های عادی

  • آغازگری می نیمالیستی

    نامه الهام بخش زیر دیروز از پرویز به دستم رسید. پرویز جوانی بیست ساله است که از روی انتخاب (قبل از خواندن کتاب امکان) دانشگاه نرفته و جستجو، کشف و ساختن مسیر زندگیش را آغاز کرده است.

    ————————————–

    سلام اقای سخاوتی
    از اون جایی که من 2 سال هست ارایشگاه نرفتم و در این دو سال خودم موهایم را پیرایش می کنم(بدون هیچ اموزش قبلی) و نتیجه کار هم از دید اطرافیان قابل قبول بوده به این نتیجه رسیدم که اگر من یک مدتی در ارایشگاهی شاگردی کنم ، شاید بتونم یک ارایشگر خوب بشم – تو این مدت هم پول بدست میاورم هم یه چیزی یاد می گیرم
    اما هدف من مکانیک شدن هست و به همین خاطر از صبح تا ظهر میرم فنی حرفه ای برای اموزش مکانیکی و بعد از ظهرها میرم ارایشگاه
    خلاصه اون پولی که خودت بدست میاری چیز دیگه ای ، مزش رفت زیر دندونم
    در ضمن اگه میتونید در  وبلاگ بیشتر مطلب قرار بدهید
  • وصیت نامه اینجانب

    اینکه من می توانم بعد از مرگم، از بازماندگان، درخواستی داشته باشم و اینکه بعد از مرگم ممکن است کسانی پیدا بشوند که وصیت نامه من را بخوانند و به آن عمل کنند، هم عجیب است و هم وسوسه کننده.

    عجیب است که من می توانم یک درخواست یک طرفه از شما داشته باشم.

    شما زمانی با درخواستهای من روبرو خواهید شد که حتی نمی توانید نظر خود را درباره آنها به من بگویید یا درباره غیر عملی بودن یا احمقانه بودنشان با من بحث کنید. اگر درخواست من عملی است و در حیطه اختیار و منابع من، چرا به جای وصیت کردنش همین حالا خودم آنرا اجرا نمی کنم؟ اگر خودم در زمان زنده بودنم قادر به انجامش نیستم چطور می توانم انجام آنرا از آدمهای دیگر آن هم بعد از مرگم – یعنی وقتی زنده نیستم که کمی هم خودم کمک کنم- انتظار داشته باشم؟

    همه چیزهایی که از من بجا می ماند از جمله اعضای بدنم به کسانی می رسد که می توانند/می خواهند آنها را – به طریق قانونی یا غیر قانونی – تصاحب کنند. اگر چیزی را تا زمان مرگم برای خودم نگه داشتم معنیش این بوده است که نمی خواستم مال شما باشد. منظورم را می فهمید؟ وقتی زنده بودم فکر می کردم خودم آنها را لازم دارم یا یک روزی ممکن است به آنها نیاز پیدا کنم. مثل این همه لباس که توی کمد لباسم دارم و سالی یکبار هم آنها را نمی پوشم. یا مثل دو کلیه ام که ظاهرا یکی از آنها هم کار را راه می اندازد.

    مطمئن باشید وقتی زنده بودم همه تلاشم را برای همراه کردن شما و انجام کارهایی که در این وصیت نامه لیست نمی شود، بکار گرفتم. شاهد این مدعا تک تک خزعبلاتی است که روی وبلاگم نوشته ام.

    هر چیزی که لازم بود به شما بگویم در زمان حیاتم به شما گفتم. شاید به اندازه کافی از زحماتی که برایم کشیدید قدردانی نکردم. عجیب است که همین حالا که این وصیت نامه را دارم می نویسم می توانم به شما تلفن کنم و به اندازه کافی تشکر کنم. یا جواب کامنتهای شما را بدهم. ولی این کار را نمی کنم. شاید به اندازه کافی بابت اشتباهاتم یا حرفها یا کارهایم که باعث ناراحتی شما شد از شما معذرت نخواستم. عجیب است که هنوز فرصت برای این کار وجود دارد.

    من در حالی این وصیت نامه را می نویسم که از صحت و سلامت نسبی عقلانی  و جسمانی برخوردار هستم و اعتراف می کنم این میل در من وجود دارد که قسمتی از کارهایم را – زمانیکه دیگر در میان شما حضور ندارم – به گردن شما بیندازم. برای من به طرز عجیبی وسوسه انگیز است که در زمان فقدانم بتوانم هنوز در تصمیم گیریهای شما نقشی داشته باشم.

    علی سخاوتی

    آذر 1394

  • نامه من به یک آغازگر

    سلام

    اگر تمایلی به توجه به مطالب درخواستی ندارید، دیگر درخواست نکنم.

    مطلبی می خواستم در مورد انتخاب راه های مختلف، بین راه های آغاز گری.

    این هم نظر من:

    و این روزها راه های بیشماری پیش پایم هست. گویی دنیا با این همه راه باز کردن؛ بازی ام می دهد.

    حتی راهی که به نام نیک منتهی شود هم ارزشی زیادی ندارد، همانطور که عمر ما به زودی می گذرد، عمر افراد دیگری که قرار است نامم را به نیکی ببرند هم می زود می گذرد و دنیا لحظه ای بیش نیست

    ————————————————————————————————–

    آغازگر عزیز

    من به نوبه خودم از طرف دنیا بابت اینکه راه های زیادی پیش پای شما قرار داده است و ظاهرا شما را بازی می دهد از شما معذرت می خواهم. همچنین با وجود اینکه به گذرا بودن عمر و نام نیک پی برده اید ولی هنوز نسبت به آغازگری کنجکاوی نشان می دهید از شما تشکر می کنم. بابت درخواست این مطلب هم همینطور.

    من نمی دانم برداشت شما از آغازگری دقیقا چیست ولی واقعیت اینست که همه ما ( خیلی وقتها) با انتخابهای زیادی روبرو هستیم. این انتخابها بعضی وقتها گیج کننده اند و بعضی وقتها برخلاف طبیعت گریزنده از آزادی ما.

    آغازگری یعنی پذیرش مسئولیت داشتن حق انتخاب.

    آغازگری یعنی اینکه هم از حق انتخابت استفاده کنی و هم نتیجه اش را هر چه که باشد بپذیری. منظورم را متوجه می شوی؟

    آغازگری به معنی انتخاب بهترین راه نیست. آغازگری تحمل ابهام در قدم گذاشتن در راه های ناشناخته است. راه های بی انتها. راه های پر مانع. راه های پر ضرر. راه های کم بازده. راه های خلاف عرف. یا راه هایی که حتی نمی توان اسم “راه” رویشان گذاشت.

    آغازگری لزوما به معنای صبح زود بیدار شدن و perform کردن نیست. آغازگری یعنی اینکه حتی اگر از همین الان تا آخر عمرت یکجا بنشینی و به نقطه ای خیره بشوی، از روی انتخاب اینکار را بکنی و مسئولیتش را بپذیری.

    آغازگری به کاری که می کنی یا راهی که انتخاب می کنی ربطی ندارد. آغازگری شیوه انجام (یا انجام ندادن) کارهاست. و نگاه تو به آن.

    چالش آغازگری در تعداد کم یا زیاد راههای پیش رو نیست. سختی آغازگری در کشیدن باری است که ظاهرا آسمان از زیر آن شانه خالی کرده است. در نفس داشتن انتخاب و روبرو شدن با آن.

    آغازگری حرکت است از جاییکه هستی. و درک و پذیرش جاییکه هستی با تمامیتش، اولین قدم برای این حرکت.

    چالش آغازگری درک و پذیرش جاییست که هستی. بدور از هر گونه توهم و چشم انداز تخمی تخیلی برای جاییکه دوست داری باشی. هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد ولی تو همچنان نمی خواهی اینجا باشی.

    تو نمی خواهی از اینجا آغاز کنی و دوست داری از آنجا آغاز کنی. آنجاییکه تو به آن تعلق نداری. طبیعی است که تعداد “آنجا” ها نسبت به یک “اینجا” خیلی بیشتر است. خیلی خیلی بیشتر.

    اینجا و آنجا ربطی به فاصله فیزیکی ندارد و هر کسی فقط خودش می تواند جایی را که در آن هست تشخیص بدهد.

    چالش آغازگری اینست که تشخیص بدهی کجا هستی. با دیدن. با شنیدن. با بو کشیدن. با لمس کردن. با فکر کردن. با ساختن. با خراب کردن.

    چالش آغازگری اینست که هم تشخیص بدهی و هم تعیین کنی کجا هستی. با بکارگیری چیزهایی که دور و برت هست. فرقی نمی کند که آن چیز یک چکش باشد یا یک مفهوم انتزاعی یا یک مجموعه لغت یا کمی پول. و البته که این تشخیص دادن و تعیین کردن رابطه مرغ و تخم مرغی دارند. تا تشخیص ندهی نمی توانی تعیین کنی و تا تعیین نکنی تشخیصی در کار نخواهد بود.

    آغازگری لزوما نوآوری یا خلاقیت آنهم به مفهوم مبتذل آن نیست. آغازگری نو شدن است و از آنجاییکه همه چیز – چه تو بخواهی و چه نخواهی – دائما در حال نو شدن است، آغازگری بیشتر وقتها یعنی جاری شدن در این جریان ساده زندگی.

    و برای جاری شدن بیشتر وقتها آسان ترین کار رها شدن است. از قید و بند خزعبلاتی که به عنوان حقیقت مطلق پذیرفته ای. چالش آغازگری در رهایی از چیزهای زیادی است که می دانی، نه در دانستن چیزهای بیشتر. یک گوزن یا یک درخت یا بچه ای که هنوز مورد آموزش واقع نشده است مشکل آغازگری ندارند.

    با الهام از:

    نیکی و بدی که در نهاد بشر است

    شادی و غمی که در قضا و قدر است

    با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

    چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

    خیام

  • آیین دوست یابی برای درونگرایان

    من درونگرا هستم. یعنی به درون گرایش دارم. اینکه این درون برای من چه معنی دارد و این گرایش تا چه اندازه است، چیز ثابت و مشخصی نیست. مثل خیلی گرایش های دیگر برای خیلی آدمهای دیگر. مثل گرایش به همجنس یا گرایش به هنر یا گرایش به غذاهای گیاهی. من بین به بیرون رفتن و در درون ماندن بیشتر وقتها – حتی وقتی باران باریده و هوا خیلی خوب شده- ترجیح می دهم که در درون بمانم. و توی کله خودم زندگی کنم. کتاب بخوانم. فکر کنم. ایده پردازی کنم. یا هیچ کاری نکنم. بعضی وقتها هم هوس می کنم یا مجبور می شوم که به بیرون بروم. برای خرید، برای کار، برای تفریح یا برای معاشرت. وقتی که به بیرون می روم گرایش دارم که زودتر به درون برگردم و انرژی از دست رفته را بازیابی کنم. وقتی هم که در درون هستم باید بر یک گرایش قوی غلبه کنم تا بتوانم به نیاز به بیرون رفتن پاسخ بگویم. پس درونگرایی برای من دو جنبه دارد یکی در درون ماندن و دیگری به درون برگشتن.

    تا همین چند سال پیش که من به یاد دارم داشتن چنین گرایش هایی نه غیر عادی می نمود و نه مشکل خاصی ایجاد می کرد. زمانیکه من در یک شهرستان کوچک به دنیا آمدم حدود 70% جامعه این کشور در روستاها زندگی می کردند. 30% هم در شهرهایی که خیلی از نظر توزیع درون و برون با روستاها تفاوتی نداشتند. در آن زمان حتی برای آنها که گرایش به “برون” داشتند، برون تشکیل می شد از یک جامعه بسیار کوچک شامل چند نفر قوم و خویش و هم محلی ها. در چنین محیطی خیلی فرقی نمی کرد که برون گرا باشی یا درون گرا. در چنین جامعه ای آدمها بر اساس فضیلتها و صفاتشان برجسته می شدند. گفتار نیک پندار نیک رفتار نیک. یا زور زیاد. یا حافظه قوی.

    و بعد ظرف کمتر از چهار دهه نه تنها نسبت هفتاد سی فوق برعکس شده است بلکه آن سی درصدی هم که هنوز در روستاها مانده اند به هزار و یک دلیل همان برون زدگی را تجربه می کنند که من در تهران.

    منظورم از برون زدگی فشار بی حد و مرزی است که برون به درون وارد می کند. برون تشکیل شده از کسانی که گرایشی برعکس گرایش من دارند یعنی گرایش به برون. مثلا (ولی نه محدود) به ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی و الخ. و این عده نه تنها استاندارد روابط و مناسبات اجتماعی را تعریف می کنند بلکه در گرایش به درون آدمهایی مثل من اختلالات و بیماریهایی می یابند که باید درمان شوند. با داروهای ضد اضطراب یا با self-help. در قالب کتاب و فیلم و سمینار و جلسات مشاوره.

    من با ک** گ**د و دل تنگ و با ژن به ارث رسیده از پدر و پدر بزرگی که نه به دو تا قاره آن طرف تر مهاجرت کردند و نه جوامع دیگر را استعمار، حالا یک شبه ایده آلم می شود موفقیت فردی یا self-performance. یکهو سر و کله برون گراترین آدمهای برون گراترین جوامع در فرهنگ و ادبیات و رسانه های عمومی من پیدا می شود. دیل کارنگی، برایان تریسی، تونی رابینز و … این وسط اگر چهار تا آدم درون گرا هم باشند به دلیل رسیدن به استاندارد شهرت و ثروت برون گراها به عنوان الگوی نمونه معرفی و تبلیغ می شوند نه به دلیل اینکه هزاران ساعت در تنهایی درباره چیزی فکر کرده اند که ترجیح می دهند درباره آن در جمعهای بزرگ صحبت نکنند. منظورم را متوجه می شوید؟

    دیگر نه داشتن فضایل و صفات برجسته کافی است، و نه اصلا اهمیتی دارد. در عصر موفقیت فردی، شخصیت (personality)  مهم می شود. و کاریزما. و توفیق در بدست آوردن دوستی دیگران تا اینکه کارهای مورد نظر شما را با میل خودشان انجام بدهند. تا اینکه بلافاصله از شما خوششان بیاید. تا اینکه شبکه اجتماعی شما هر چه سریعتر و هر چه گسترده تر رشد کند.

    در جامعه ای که بطور خستگی ناپذیری اجتماعی است، هوش اجتماعی لازم است و هوش هیجانی. تا هم بتوانم هیجاناتم را بفهمم و هم آنها را مدیریت کنم. فضیلت درونی باید جایش را به جذابیت بیرونی بدهد تا غریبه ها در اولین نگاه بفهمند که من انتخاب درستی هستم، به عنوان همسر، یا دوست، یا همکار یا شریک تجاری.

    منظورم از برون زدگی خزیدن وقت و بی وقت تصویر نرمال-استاندارد شده برون باد کرده است از هر سوراخی به درون زندگی من. من که دوستان زیادی ندارم، لبخندم آماده نیست، به علایق دیگران نمی توانم – صادقانه و در هر شرایطی – علاقه نشان بدهم، موقعیت یا وجهه اجتماعی برایم اهمیت زیادی ندارد، زرق و برق زندگی برایم هیجان انگیز نیست، از تنهایی لذت می برم، دنبال موفقیت نیستم، شوخ طبعیم کنایه آمیز است و از همه بدتر از ساعتها بحث کردن درباره ایده های انتزاعی به اندازه سکس لذت می برم.

    و به دنبالش این فکر و خیال می آید که ایکاش دوستان بیشتری داشتم که می توانستم در این لحظه اضطراب و نگرانی یا حس عدم تعلق به اجتماع، با آنها معاشرت کنم. مشکل من چیست؟ چرا فلان جا فلان حرف را زدم و فلانی را از خودم رنجاندم؟ چرا کسی از من خوشش نمی آید؟ چرا قیافه و لبخند جذابی ندارم؟ چرا با اعتماد به نفس حرف نمی زنم؟ چرا به همه چیز شک دارم؟ چرا همه چیز را تحلیل می کنم؟

    و بعد باز هم به جای اینکه به برون بروم و به چند غریبه لبخند بزنم و به علایق آنها علاقه نشان بدهم و به حرفهایشان – حتی خارج از دایره مفاهیم انتزاعی که در ساعتها خلوت کردن و کتاب خواندن در سر پرورانده ام – گوش بدهم و آنها از من خوششان بیاید و من از آنها خوشم بیاید و با هم دوست بشویم و با هم موفق بشویم و …. باز هم به جای این کار ترجیح می دهم در درون بمانم و کتاب قطوری بخوانم درباره درونگرایی و قدرت درونگرایان در دنیایی که نمی تواند از حرف زدن باز ایستد.

    با الهام از:

    Quiet: THE POWER OF INTROVERTS IN A WORLD THAT CAN’T STOP TALKING By Susan Cain

    و با الهام از متن زیر که در مقدمه کتاب فوق آمده است:

    گونه ای که در آن همه ژنرال پاتون هستند پیشرفت ندارد، نژادی که در آن همه وینسنت ون گوگ هستند هم همینطور. من فکر می کنم که جهان هم به قهرمانان ورزشی نیاز دارد، هم به فلاسفه، هم به سمبولهای سکس، هم به نقاشان و هم به دانشمندان. جهان به آدمهای خونسرد، خونگرم، سنگدل، دل رحم، قوی و ضعیف نیاز دارد. جهان به آدمهایی نیاز دارد که همه عمرشان را وقف مطالعه این موضوع می کنند که چند قطره آب از غدد بزاق سگها در فلان شرایط ترشح می شود. و جهان به آدمهایی نیاز دارد که حس گذرای شکوفه های گیلاس را در یک شعر چهارده سیلابی به تصویر می کشند. یا احساسات یک پسر بچه را به هنگام دراز کشیدن روی تخت در انتظار بوسه شب بخیر مادرش در بیست و پنج صفحه…. حضور یک توانمندی برجسته واقعا حاکی از اینست که انرژی مورد نیاز در جاهای دیگر از آنها به جای دیگری هدایت شده است.

    ~ Allen Shawn

  • ده نشانه برقراری ارتباط

    الف- او با فکر من موافق است.

    ب- او مثل من فکر می کند.

    ج- او به چیزی فکر نمی کند.

    د- من امیدوارم که او دیر یا زود مثل من فکر بکند.

    ه- من کاری می کنم که او فکر کند که من فکر می کنم که او فکر می کند.

    و- من می توانم به چیزی که او به آن فکر می کند فکر نکنم.

    ز- او فکر من را بهتر از خود من برایم بیان می کند.

    ح- او از فکر من خوشش می آید حتی اگر خودش هرگز آنطور فکر نکند.

    ط- من فکر می کنم که او هم به همان چیزی که من فکر می کنم فکر می کند.

    ی- با هم به هیچ چیز فکر نمی کنیم.