• وقتی نه می خواهی زنده باشی و نه می خواهی بمیری

    وقتی نه می خواهی زنده باشی و نه می خواهی بمیری

    زمانهایی هست که من ترجیح می دهم بمیرم. که زندگیم تمام شود. که دیگر وجود نداشته باشم. البته تا به امروز اقدام به خودکشی نکرده ام و قصد یا برنامه ای هم برای این کار ندارم. ولی واقعیت اینست که من همیشه به زندگی – به اندازه کافی – احساس تعلق نمی کنم. در جمله آخر تاکید روی همیشه است. منظورم از همیشه، همیشه است. یعنی صد در صد لحظات زندگیم.

    بیایید با هم روراست و صادق باشیم. آیا شما همیشه (مخصوصا از نظر عاطفی و روانی) به زندگی پیوند داشته اید؟ هیچ لحظه ای نبوده است که در آن رفتن به گلشن رضوان را به ماندن در چنین قفسی ترجیح داده باشید؟ هیچ؟ صفر؟

    در چنین لحظه ای آدم آرزو می کند که ای کاش شب بخوابد و صبح بیدار نشود. البته بدون اینکه کار خاصی برای این آرزویش انجام بدهد.

    مثل کسی که گه گداری به طلاق فکر می کند، یا به استعفا یا به مهاجرت، ولی هرگز این کار را نمی کند.

    این گونه منفعل آرزوی مرگ، بیشتر از آنکه اندیشه خودکشی باشد، شبیه ناله ای است در پاسخ به دردی که بعضی وقتها غیر قابل تحمل می نماید. درد بودن، درد زیستن، با همه رنگ و بویش. ناله ای که گویا حاجتش را – بدون اینکه خودش قصد انجام کاری داشته باشد – از نیرویی ماورایی می طلبد. منفعل ترین عکس العملی که آدم می تواند در واکنش به یک پدیده نشان بدهد. مثل فحش دادن. مثل نفرین کردن. این کار از دید یک ناظر بیرونی ممکن است به غایت رقت انگیز و بی فایده به نظر برسد ولی برای کسی که دردش را نمی تواند تحمل کند – حتی برای چند لحظه – یک فانتزی تسکین بخش است.

    آیا می توانیم بپذیریم که چنین فکری وجود دارد؟ واقعی است؟ و بعد بپذیریم که مطرح کردن و گفتگو درباره آن تابو نیست؟

    مثل خیلی از شما من هم معتقدم که زندگی زیباست. که زنده بودن یک معجزه است. با میلیونها رنگ و صدا و بو و مزه. ولی لحظاتی هم وجود دارد که من نمی خواهم زنده باشم. در زندگی من لحظاتی وجود دارد که آن همه زیبایی یا محو می شود یا بی ارزش جلوه می کند. و من به سادگی ترجیح می دهم نباشم.

    نیازی نیست نگران من باشید. من قصد خودکشی ندارم. من با این لحظات و با اندیشه گه گداری مرگ، سالهاست که زندگی مسالمت آمیز دارم.

    نکته در اینجاست که به محض حرف زدن درباره مرگ یا خودکشی این تصور ایجاد می شود که طرف در لبه پرتگاه ایستاده است و باید دستش را گرفت. یا حداقل شماره تلفن خط بحران را در اختیارش گذاشت. بین لبه پرتگاه و دشت هموار، طیفی گسترده است که هر کسی یک جای آن قرار دارد. یک سر طیف کسانی که در ساحل امن زندگی می کنند و سر دیگر کسانی که تا فردا سقوط خواهند کرد. و بین دو سر طیف کسانی که بعضی وقتها به خوابیدن و بیدار نشدن، ابتلا به یک بیماری لاعلاج یا یک سانحه تراژیک فکر می کنند. قبل از خواب، وقتی تنها می شوند یا در یک زمان تصادفی بدون دلیل خاصی.

    خودکشی

    واقعیت اینست که همه ما روی آن طیف زندگی می کنیم و شاید ایده بدی نباشد که مثل خیلی پدیده های دیگر، علاوه بر دو سر طیف، میلیونها رنگ وسط طیف را نیز بپذیریم و درباره شان گفتگو کنیم. اگر هر چهل ثانیه یک نفر در جهان به زندگی خودش خاتمه می دهد، چند نفر در هر ثانیه به نبودن می اندیشند؟ نه جدی؟ شما اینجا نیازی به گفتگو حس نمی کنید؟

    گفتگو درباره تمایل به مرگ و فکر خودکشی یا آرزوی نبودن، حتما که نباید حول محور “پیشگیری از خودکشی” بچرخد. همینکه بدانیم در داشتن چنین آرزویی تنها نیستیم و به یک جمع تعلق داریم کافیست.

    اگر – به جای انکار و مخفی کاری – احتمال وجود این پدیده را بپذیریم و آنرا به عنوان امری عادی (نرمال؟) در زندگی حساب کنیم، آنوقت شاید بتوانیم فضایی برای گفتگو درباره آن خلق کنیم. فضایی که شاید با برقراری ارتباط های جدید به ماندن ما کمک کند. اگر درباره اینکه نمی خواهیم زنده باشیم حرف بزنیم آیا فاجعه بزرگی اتفاق خواهد افتاد؟ یا اگر مثل خیلی چیزهای دیگر انکارش کنیم و تظاهر کنیم که زندگی – برای ما – بی وقفه زیبا و هیجان انگیز و دوست داشتنی است؟

    من شخصا ترجیح می دهم درباره اش حرف بزنم. درباره اینکه بعضی وقتها دوست دارم بمیرم.

    و این خود نشانه دیگریست برای اینکه دارم برای زنده ماندن و سقوط نکردن تلاش می کنم. زندگی، زنده ماندن و سقوط نکردن ممکن است برای بعضی ها امری طبیعی و فاقد نیاز به تلاش باشد. خوب اعتراف می کنم که من یکی از آن بعضی ها نیستم. من باید تلاش کنم. معنی “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست” برای من اینست که اینجا محیط زیست طبیعی من نیست. محیط طبیعی مثل آب برای ماهی. من برای روی آب ماندن باید دست و پا بزنم. و البته که وقتی دست و پا می زنم و سرم بالای آب است مناظری زیبا، حیرت انگیز و معجزه آسا هم می بینم. ولی گه گداری از دست و پا زدن خسته می شوم و به سرم می زند که: “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم.”

    نکته دیگر اینست که تمایل به مردن، مانند اضطراب و اعتیاد، یک پدیده فردی-اجتماعی است. علاوه بر بیماری، کهولت سن، عوامل ژنتیکی، شخصیت و به طور کلی عوامل فردی، فکر کردن به خودکشی یک عامل قابل توجه اجتماعی هم دارد. وقتی یک پدیده با مداخله جامعه بوجود می آید آیا می توان بدون مشارکت جامعه آن را از بین برد؟ بخش قابل ملاحظه ای از دست و پا زدن، در ارتباط و در تعامل با افراد دیگر جامعه صورت می گیرد. بالا بودن سر از آب، فاصله از ساحل امن و احساس خفگی خیلی وقتها توسط جامعه تعریف یا القا می شود. با این نگاه، تمایل به خودکشی شاید صرفا آرزوی نبودن در جامعه ایست که حس می کنی به آن تعلق نداری و بدون اینکه حواست باشد این احساست را به کل زندگی تعمیم داده ای.

    شاید چون فکر می کنی که همه سنگینی بار امانت بر دوش فرد توست (یکی دیگر از ایده هایی که جامعه القا می کند.) تو مشکل داری و همه مسئولیت به عهده تو است. صرف نظر از اینکه کجای طیف تمایل به بودن و نبودن زندگی می کنی، جامعه – علاوه بر انتظارات دیگر – از تو انتظار دارد که مشکلت را برطرف کنی و به این گل همیشه بهار که اسمش زندگیست لبخند بزنی. و تنها کمکی که جامعه می تواند در اختیار تو قرار بدهد مشاوره و درمان است.

    گفتگو در این زمینه اما، ممکن است پنجره ای به روی کسانی که در میان طیف زندگی می کنند باز کند. یک پنجره به جامعه نویی که در آن آدمهایی که گه گداری تمایل به خودکشی دارند، احساس تنهایی یا بیمار بودن نمی کنند. چنین جامعه ای شاید نتواند تمایل به نبودن را از بین ببرد ولی ممکن است بتواند بهانه های جدیدی برای بودن خلق کند.

     

  • اسم من علی است. من یک معتاد به سلف هلپ هستم

    اسم من علی است. من یک معتاد به سلف هلپ هستم

    اگر از صبح تا شب در سلف هلپ – ده روش برای XXX و صد و یک روش برای YYY – غوطه ورید، شما یک معتاد هستید. معتاد به سوء مصرف سلف هلپ. و ساقی شما هزاران نفر با ایده ها و روشها و مدلهایشان که آمده اند تا به شما کمک کنند که به خودتان کمک کنید. چقدر کمک!


    علم زدگی یا بیماری نمی‌توانم نمی‌توانم


    صنعت سلف هلپ به شما یادآوری می کند که شما کافی نیستید. البته شما می توانید و شما باید، بهتر بشوید. در دنیای امروز، رسالت شماره یک هر انسانی این است که خودش را ارتقا بدهد. و با این شعار، صنعت سلف هلپ تولیداتش را در اختیار شما قرار می دهد تا بخرید و به خودتان اضافه کنید. چیزی در حد افزودن پلاگین نرم افزار یا آپشن خودرو یا دکوراسیون داخلی.

    من بر اساس تجربه شخصی به شما می گویم که داشتن حس کافی نبودن می تواند سنگ بنای محکم و استواری برای هرگونه اعتیادی باشد. با هر بار مصرف، یک چیزی از بیرون به آدم اضافه می شود و درد کافی نبودن شما را برای چند لحظه، چند ساعت یا چند روز تسکین می بخشد. بسته به اینکه به چه چیزی معتاد شده باشید. از موارد رایج مثل سیگار که بگذریم سلف هلپ، نامرئی ترین  وموذی ترین چیزی بوده که من را به خودش معتاد کرده  است. جایگاه بعدی را به رابطه می دهم که مجال دیگری می طلبد.

    اعتیاد

    یعنی اگر کسی حس کافی نبودن داشته باشد و به سراغ سلف هلپ برود حتما معتاد می شود؟

    اگر کسی حس کافی نبودن نداشته باشد و سلف هلپ مصرف کند چطور؟

    خوب اگر کسی حس کافی نبودن داشته باشد و بخواهد به خودش کمک کند که دیگر این حس را نداشته باشد باید چکار کند؟

    آیا اصلا اعتیاد به سلف هلپ چیز بدی است؟ چه اعتیادی بهتر از این؟

    آیا نباید خودمان را ارتقا بدهیم؟ پس رشد شخصی و یادگیری دائمی چه می شود؟

    اگر من بخواهم آدم بهتری بشوم چکار باید بکنم؟

    من در این نوشته فقط تلاش می کنم نشانه های اعتیاد به سلف هلپ را در خودم پیدا کنم و تا جایی که بتوانم این نوشته را به یک سلف هلپ دیگر تبدیل نکنم.

    من پس از سالها مصرف سلف هلپ نشانه های زیر را در خودم پیدا کرده ام:

    الف- فرض می کنید که کافی نیستید. و فرض می کنید که در بیرون چیزی هست که با اضافه کردنش کافی خواهید شد. فرض اول معمولا ناخودآگاه تر از فرض دوم است. باور این اصل که همینی که هستید کم و کاستی ندارد نه تنها غیر ممکن بلکه بازدارنده به نظر می رسد.

    الف-الف- فرض می کنید که تجربه دیگران را صرفا با خواندن یک کتاب یا تماشای یک ویدئو می توانید در زندگی خود بکار بگیرید. فرض می کنید که برای زندگی (معمولا یک جزء کوچک از کل زندگی) می توان فرمول ارائه داد. فرض می کنید که بامطالعه گذشته می توان آینده را پیش بینی کرد. با این فرض، بارها و بارها و بارها و بارها و بارها کدو را نمی بینید.

    نویسنده – یک سال قبل از اینکه نویسنده بشود – به یک جایی رسیده که فقط صد دلار داشته است. به همراه افسردگی شدید. و بعد از 24 ساعت فکر کردن به خودکشی، تصمیم می گیرد زندگیش را تغییر بدهد. شما هم فقط صد دلار دارید. به همراه افسردگی شدید. و البته آن 24 ساعت اندیشه خودکشی.

    یعنی آدم نباید از تجربه دیگران استفاده کند؟

    در ضمن نوشته ملاحظاتی در باب ندیدن کدو بیشترین بازدید را روی وبلاگ من دارد.

    ب- همانطوری که یک معتاد مواد مخدر (معمولا) برای پرهیز از درد اصلی خودش به مواد مخدر پناه می برد، شما هم با مصرف سلف هلپ از پرداختن به علت اصلی درد خود، فرار می کنید. سلف هلپ با منابع بی پایانش روی اینترنت و قفسه کتابفروشی ها برای شما به یک پناهگاه امن تبدیل شده است. در زمان مصرف سلف هلپ – به طرز مشهودی – آرام تر از زمانهای دیگر هستید.

    ج- فقط برای اینکه چیزی خوانده باشید چیزی می خوانید. و قبول این ایده که “خواندن فی الذاته یک فضیلت نیست” برای شما تقریبا غیر ممکن است.

    ب-ب- چون از علت اصلی درد خود و به تبع آن از درد خود فرار می کنید، به سراغ آن یک درصد منابع سلف هلپ یا دقیقتر بگویم منابع کمک که واقعا می توانند به شما کمک کنند نمی روید. سؤال مهم ولی مشوش کننده “من دقیقا به چه کمکی نیاز دارم؟” را با سلف هلپ سرکوب می کنید.

    سلف هلپ

    د- مثل همه آدمهایی که ساز می خرند ولی تمرین نمی کنند یا کلاس زبان ثبت نام می کنند ولی تمرین نمی کنند، اقدامات ذکر شده در منبع سلف هلپ را انجام نمی دهید و تمرین نمی کنید. من کتاب هفت عادت مردمان مؤثر را ده سال پیش خواندم. حتی یکی از اقداماتش را هم تا به امروز تمرین نکرده ام.

    begin with the end in mind

    چه جوری دقیقا؟

    هنوز هم تمرین نمی کنم. در عوض تازه دارم می فهمم که معتاد بوده ام.

    آیا آدم برای اینکه بفهمد معتاد است نباید اول معتاد بشود؟

    آیا آدم برای اینکه به نقطه ترک برسد نباید ابتدا به اندازه کافی مصرف کند؟

    چرا آدم به چیزی که می داند عمل نمی کند؟

    ه- دوست دارید درباره سلف هلپی که مصرف کرده اید با دیگران، مخصوصا معتادین دیگر، حرف بزنید. این یکی، بیشتر از بقیه من را شرمگین می کند. اگر شما هم یکی از آدمهایی هستید که من با آنها درباره سلف هلپ حرف زده ام، همینجا از شما معذرت می خواهم. هنوز روی اینستاگرام کتاب معرفی می کنم. اوق. خوب ترک عادت کار دشواری است.

    و- مثل شعر و رمان، سلف هلپ می خوانید. برای سرگرمی و لذت. واحتمالا بعد از مدتی توی ذهن خود آن را در دسته آثار هنری قرار می دهید. از آنجاییکه نیت تمرین ندارید و قرار نیست کاری در ادامه انجام بدهید یا تمرینی بکنید، ریلکس می کنید و با یک فنجان چای یا قهوه داغ شروع می کنید به مصرف چیزی که تقریبا هیچ ربطی به زندگی شما ندارد. بله حتی اگر در ظاهر با ربط به نظر برسد. من از کجا می دانم؟ خوب دارم از تجربه شخصیم می نویسم.

    و-و- بعد از مدتی خواندن شعر و رمان و کتابهای تاریخی و ژانرهای دیگر برای شما دشوار می شود. یا فکر می کنید برای شما یادگیری ندارند. بدون اینکه خودتان خبر داشته باشید، سلف هلپ در رژیم اطلاعاتی شما حکم فست فود با نمک و چربی فراوان پیدا کرده است.

    و-و-و- خیلی وقتها ژانرهای دیگر را هم به قالب سلف هلپ می ریزید. یا سلف هلپ را در آنها جستجو می کنید. مثل یک نقل قول از یک فیلم یا رمان. یا رباعیات خیام. مثل آدمهایی که به جای لذت بردن از چیزی که می خورند، روی برشمردن خواص درمانیش تمرکز می کنند. با تکرار “اسرار ازل را نه تو دانی و نه من”، نه از زیبایی این شاهکار هنری لذت می برید و نه زحمت اندیشیدن به اسرار ازل را به خود می دهید.

    ز- از آنجاییکه تمرینی در کار نیست، نتیجه ای هم در کار نیست. تنها دستاورد شما تعداد کتابها و مقالاتی است که خوانده اید. تعداد کلاسها، کارگاه ها و سمینارهایی که شرکت کرده اید. و گستره موضوعاتی که تا به امروز پوشش داده اید. چشم انداز شما، نقطه ای است که در آن، همه فرمولها و تجربه های زندگی را که تا به حال توسط آدمهای مختلف مستند شده اند، یک بار – هر چند سطحی و خارج از کانتکست – مرور کرده باشید.

    ح- علاوه بر اینکه سلف هلپ برای شما یک پناهگاه امن است، با مصرف آن برای مدت کوتاهی بالا هم می روید (های می شوید) و انگیزه پیدا می کنید. یک مدل جدید، هفت عادت جدید و یک استاد جدید که می تواند معجزه کند. ایده ای که قادر است شما را از وضعیت ناکافی به وضعیت کافی انتقال بدهد. بعد از یک شات مصرف سلف هلپ، حس می کنید حالا دیگر می دانید باید چکار کنید. مثل کسی که با مصرف مواد خیال می کند به خودآگاهی رسیده و اوضاع را کاملا در دست گرفته  است.

    ط- شما یک کوه از کتابها، مقالات، ویدئوها و کلاسهای سلف هلپ مصرف نکرده، در لیست انتظار خود انباشته اید. این وجه تمایز بزرگ اعتیاد به سلف هلپ و اعتیاد به مواد مخدر است. به جای اینکه با مصرف زیاد، کنار خیابان بیفتید و دسترسی به مواد، روز به روز برای شما سخت تر بشود، دسترسی شما به منابع سلف هلپ روز افزون است.

    کتابخانه

    ی- بعد از سالها مصرف سلف هلپ هنوز به تولید سلف هلپ نرسیده اید. منظورم چیزی در حد یک جمله است که از خودتان باشد و حداقل به خودتان کمک کند. یا بهتر از آن، تمرین یکی از ایده ها یا روشها یا عادتها و تامل درباره درس آموخته های آن فرایند. یا یک حلقه فیدبک.

    ک- مثل هر اعتیاد دیگری قادر نیستید مصرف سلف هلپ را با میل و اراده و هر زمانی که خود بخواهید متوقف کنید. شما به سلف هلپ وابسته شده اید و بدون آن روزتان شب نمی شود. بعضی وقتها حالتان از هر چی سلف هلپ است به هم می خورد ولی باز به سراغش می روید.

    خوب اگر کسی به سلف هلپ معتاد باشد چکار باید بکند؟

    “بیشتر از برق خیره کننده فرزانگان و افسانه سرایان، آدم باید یاد بگیرد تابش نوری را که از درون به ذهنش خطور می کند تشخیص بدهد و بنگرد. ولی او بدون اینکه بفهمد افکارش را نادیده می گیرد، چون مال خودش هستند. در هر اثر نبوغ آمیز، ما افکار پس زده خودمان را تشخیص می دهیم، آنها با یک شکوه خاص بیگانه وار به ما برمی گردند.”

    ~ رالف والدو امرسون

     

     

  • آیا از بیکاری خسته شده اید؟

    آیا از بیکاری خسته شده اید؟

    من یک نفر را می شناسم که شما را به احتمال خیلی زیاد استخدام خواهد کرد. صرف نظر از سن و جنسیت و محل زندگی و شرایط اقتصادی و اینکه چه سوابق کاری یا چه مهارتهایی دارید.

    اگر از بیکاری خسته شده اید، توصیه من به شما اینست که همچنان به جستجوی کار ادامه بدهید. ولی تا وقتی که کار مورد علاقه خود را پیدا نکرده اید من می خواهم کسی را به شما معرفی کنم که به احتمال خیلی زیاد شما را استخدام خواهد کرد. این فرد خود شما هستید.

    ممکن است بگویید که ایده مسخره ای است. شاید. مخصوصا که اینجا صحبتی از پول، درآمد، درآمدزایی، کارآفرینی و این جور چیزها نیست. و البته موفقیت. در عوض تاثیر عواملی مانند شانس، موقعیت اجتماعی، روابط، سرمایه، سن و سوابق قبلی در این ایده یا کلا از بین می رود یا به حداقل می رسد.

    خوب اگر از بیکاری به اندازه کافی خسته شده اید و آماده اید که کمی از خودتان کار بکشید، می توانید مراحل زیر را امتحان کنید:

    الف- با خودتان مصاحبه کنید. می توانید به عنوان کارفرما، کاری را که نیاز به انجامش دارید آگهی کنید. مثلا من نیاز داشتم که بعد از مدتها یک مطلب روی وبلاگم بنویسم. یا سرزده سراغ خودتان بروید و به او بگویید که در جستجوی کار هستید.

    آیا لازم به ذکر است که آدم می تواند در آن واحد بیشتر از یک نقش بازی کند؟

    اگر خوب به دور و بر نگاه کنید (حداقل) یک کاری پیدا می شود. کاری که مدتهاست توسط شما برای شما محفوط نگه داشته شده است.

    مصاحبه را آبکی برگزار نکنید. به عنوان کارفرما پارتی بازی نکنید و الکی خود را استخدام نکنید. و به عنوان کارجو بدون آمادگی در جلسه مصاحبه حضور پیدا نکنید.

    از سؤالهای سوپر کلیشه تا جای ممکن بپرهیزید. مثلا “من چرا باید تو رو استخدام کنم؟” فراموش نکنید که شما استارتاپ نیستید. حداقل هنوز نیستید.

    حدس می زنم شما که بیکار هستید پولی ندارید که به عنوان حقوق به خودتان بدهید. پس یک سؤال می تواند این باشد که: “به عنوان دستمزد به جز پول چی می خوای؟” خوشبختانه در این مورد کارجو خبر دارد که کارفرما به جز پول چه چیزهای دیگری دارد. اگر هم نمی داند این قسمت از فرایند استخدام فرصت خوبی برای کشف چیزهای ارزشمندی است که به جز پول دارید.

    اگر هیچ چیزی به جز پول به ذهنتان نرسید چطور؟ به جستجوی کار به روش خودتان ادامه بدهید.

    و کارفرما هم به خوبی می تواند ارزیابی کند که آیا کارجو از پس کاری که مطرح شده بر می آید یا نه. ممکن است درخواست خودتان را رد کنید.

    اما حسن این ایده اینست که به دفعات نامحدود می توانید درخواست کنید. مذاکره بعدی بدون هیچ دلیل خاصی ممکن است نتیجه متفاوتی داشته باشد. شاید کارجو تا آن زمان 4 تا چیز جدید یاد بگیرد. شاید هم کارفرما موقعیت جدیدی پیشنهاد بدهد.

    ب- اگر قسمت قبل را به خوبی پشت سر گذاشته باشید تا اینجا یکی دو چیز جدید درباره مصاحبه کردن و مصاحبه شدن یاد گرفته اید. درباره خودتان هم همینطور.

    حالا باید با خودتان قرارداد ببندید. یک قرارداد تنظیم کنید که هر دوطرف آن خود شما هستید.

    با توجه به مذاکره قسمت قبل، خواسته های طرفین را با دقت بنویسید. مسئولیتها و حدود اختیارات و غیره.

    آیا این کار همان دیسیپلین شخصی نیست؟ یا هدف گذاری و برنامه ریزی؟ نمی دانم. شاید.

    ساعت کار شاید مهم باشد. ممکن است پروژه ای کار کنید.

    چرا اصلا باید دوران بیکاری خودمان را با بکارگیری این واژه ها خراب کنیم؟ نمی دانم. شاید چون از بیکاری رنج می بریم.

    ج- شما علاوه بر مصاحبه شدن و مصاحبه کردن، تنظیم قرارداد را هم تمرین کردید. کار حالا رسما شروع شده است. شما به عنوان کارفرما فرصت دارید که هنر کار تیمی، مدیریت، رهبری، کوچینگ و حتی مشاوره را تمرین کنید. کسی که قرار است کار شما را انجام بدهد به حال خودش رها نکنید. بدون اینکه به او فشار بیاورید یا اصطلاحا مایکرومنج کنیدش. مایکرومنج معادل فارسی دارد؟

    برای شما که منتقد مدیریت کلان مملکت هستید فرصت خوبی است که ببینید خود را چگونه مدیریت می کنید؟ مدیریت خود نه به معنای باز و مبهم آن که شامل همه چیز می شود و هیچ چیز. مدیریت خود در حد قرارداد مشخصی که روی کاغذ (یا کامپیوتر) با کلمات مشخص توسط خود شما تنظیم شده است.

    من (کارجو) نیاز دارم که کارفرمایم دائما به من اطمینان بدهد که نوشتن این نوشته کار معناداری است و تاثیر بدی در رزومه من نخواهد گذاشت. او هم که چشم انداز وسیعی برای رفع معضل بیکاری دارد در تمام طول مسیر من را همراهی می کند.

    درباره خواسته های خود و چالشهای کار و مسائل محیط کار و حتی دغدغه های بی ربط (به دور از غرغر و زر زر و بهانه  تراشی) با کارفرما گفتگو کنید.

    من از کارفرما خواستم که حداقل قسمتی از کار را توی یک کافه انجام بدهم که قبول نکرد. خوب متاسفانه در مورد محل انجام کار چیزی توی قرارداد قید نکرده بودیم. در عوض او قرار است نوشته نهایی را خودش ویرایش کند.

    د- اخراج یا استعفا اگرچه اینجا کار راحتی است ولی مگر در موارد استثنایی توصیه نمی شود. شاید چون کار راحتی است.

    بعد از آن همه مذاکره و بستن قرارداد و کار تیمی و همراهی و غیره، استعفا رقت انگیز خواهد بود. اخراج هم معنی نمی دهد چون اگر من این کار را انجام ندهم چه کسی انجام خواهد داد؟ واقعا می خواهید خودتان را از اینی که هستید بیکارتر کنید؟

    مرخصی چطور؟

    امیدوارم مرخصی استعلاجی نباشد.

    ه- شاید شما هم مثل من کارفرمای سختگیری باشید. منطورم سختگیر الکی است. آدم الکی به خودش سخت می گیرد. چون خودش را به هزار و یک دلیل دوست ندارد. تا جایی که من می دانم از اقلیتی خودشیفته و خودساخته که بگذریم اکثر آدمها از خودشان متنفر هستند. بله متنفر. به همین دلیل بستن قرارداد خیلی مهم است. چون خود کارفرما انتظارات عجیب غریبی از خود کارمند دارد که معلوم نیست از کجا آمده اند.

    و- در پایان روز کاری با خود جلسه بگذارید. این قسمت یکی از بهترین قسمتهای کار است. با خود گفتگو کنید. درباره پیشرفت کار تا اینجا. مشکلات و موانع. کارهایی که کردید و چیزهایی که یاد گرفتید.

    قرارداد من این بود که یک مطلب حدودا هزار کلمه ای برای این وبلاگ بنویسم. چندین بار وسط کار پشیمان شدم. شاید چون فکر می کردم که ایده لوس و بی مزه ای است. ولی رئیس (مدیر؟) متقاعدم کرد که به اندازه کافی خوب هست. و بعضی وقتها هم مجبور شد که به من یادآوری کند که قرارداد امضا کرده ام.

  • رشد درک ما از رشد – قسمت پنجم

    کونراد لورنز  (1989-1903)غالبا به عنوان پدر اتولوژی مدرن شناخته می شود. او لزوما کشفیات بیشتری نسبت به دیگر دانشمندان این شاخه انجام نداد، بلکه سبک نگارش جسورانه، شفاف و همراه با شوخ طبعی او توجه زیادی را به این رشته جدید جلب کرد.

    لورنز در یک خانواده اتریشی به دنیا آمد و بزرگ شد. پدرش پزشک سرشناسی بود و دوست داشت که لورنز هم پزشک بشود، بنابراین او از روی وظیفه شناسی مدرک پزشکی گرفت. ولی او هرگز علاقه کودکیش به طبیعت و حیات وحش را از دست نداد و پس از پزشکی به تحصیل در رشته جانورشناسی (zoology) در دانشگاه وین پرداخت و در این رشته دکترا گرفت. لورنز در اوایل دهه 1930 مطالعات اتولوژی خود را آغاز کرد، زمانی که متقاعد شد نشانه های تکامل در الگوهای رفتاری حیوانات به اندازه خصوصیات فیزیکی آنها قابل مشاهده است. او بسیاری از مشاهداتش را در املاک وسیع خود در اتریش که گونه های متعدد جانوران وحشی در آن آزادانه زندگی می کردند انجام داد.

    نیکو تینبرگن (1988-1907) در سایه لورنز و در سکوت کار کرد. با این حال اتولوژیست ها کار او را به اندازه کارهای لورنز حایز اهمیت می دانند. تینبرگن در لاهه هلند به دنیا آمد و مانند لورنز از بچگی شیفته حیوانات و حیات وحش بود. اگرچه نمره هایش در مدرسه خوب نبود و معلمهایش او را به عنوان بچه تنبلی که فقط به ورزش علاقه دارد می شناختند، ولی او در رشته زیست شناسی دکترا گرفت و مطالعات ارزنده ای را در رشته اتولوژی آغاز کرد. تینبرگن و لورنز به همراه اتولوژیست سرشناس دیگری به نام کارل ون فریش در سال 1975برنده جایزه نوبل پزشکی و فیزیولوژی شدند.

    اتولوژیست ها معتقدند که ما تنها در صورتی قادر به درک رفتار یک جانور هستیم که او را در محیط طبیعی خودش مطالعه کنیم.

    برای مثال ما نمی توانیم بفهمیم که چرا یک پرنده در جای خاصی و به شکل خاصی لانه می سازد مگر اینکه ببینیم این رفتار چگونه گونه او را در برابر مهاجمان در محیط طبیعیش محافظت می کند. روانشناسانی که جانوران را فقط در آزمایشگاه مطالعه می کنند چیزهای زیادی را از دست می دهند. در چنان شرایطی بسیاری از گونه ها حتی تولید مثل نمی کنند و فرصت مشاهده رفتارهای مرتبط با لانه سازی، جفت گیری، تشکیل قلمرو و فرزند پروری در آزمایشگاه وجود ندارد.

    رفتار غریزی

    در ادبیات روزمره ما معمولا هر رفتار غیر اکتسابی را غریزی یا غریزه می نامیم ولی اتولوژیست ها دسته خاصی از رفتار غیر اکتسابی را غریزه به حساب می آوزند.

    یک غریزه در درجه اول توسط یک محرک مشخص خارجی آزاد می شود. برای مثال به نظر می رسد که مرغ هر زمانی که حس کند جوجه هایش در خطرند به نجات آنها می شتابد. ولی با مشاهده دقیقتر می فهمیم که مرغ در حقیقت به یک محرک مشخص یعنی اعلام خطر جوجه هایش، عکس العمل نشان می دهد. اگر جوجه ها از دید مادر مخفی باشند ولی او صدایشان را بشنود به نجات آنها می رود. ولی اگر جوجه ها در جعبه ای شیشه ای قرار داشته باشند و مرغ آنها را ببیند ولی صدایشان را نشنود، بی تفاوت می ماند.

    محرک آزاد کننده مشخص، همچنین عکس العمل بچه ها را در قبال والدین تعیین می کند. برای مثال یک زاغچه جوان تنها در صورتی والدینش را به هنگام پرواز همراهی می کند که آنها با زوایه و سرعت مشخصی از زمین جدا شوند.

    غرایز، همچنین وابسته به گونه هستند. به این معنی که الگوهای رفتاری خاص تنها در اعضای یک گونه خاص دیده می شود.

    به علاوه رفتار غریزی همیشه چند الگوی ثابت عملی یا مؤلفه حرکتی ویژه دارند. حالتهای جنگ، رفتار جفت گیری و روشهای همراهی کردن همیشه جنبه های ثابت دارند.

    الگوی عملی ثابت، همچنین از یک مؤلفه محرک ذاتی برخوردار است، یک ضرورت درونی برای برانگیخته شدن رفتار غریزی. در نتیجه اگر رفتار غریزی برای مدت طولانی آزاد نشده باشد، نیروی پشت آن می تواند تا نقطه ای افزایش یابد که به محرک مشخص کمتری نیاز داشته باشد. در برخی موارد فشار درونی برای آزادسازی تا نقطه ای بالا می رود که الگوی عملی ثابت بدون تحریک آزاد می شود.

    در نهایت، غرایز به عنوان محصولات تکامل، برای ادامه بقا ارزشمندند. برای مثال تینبرگن مشاهده  کرد که مرغ ماهی خوار پوست تخمهایش را بعد از به دنیا آمدن جوجه ها از لانه دور می کند. این عمل به ظاهر زندگی جوجه ها را به خطر می اندازد چون مرغ باید زمانی را دور از لانه سپری کند. تینبرگن حدس زد که برق نور افتاب روی پوست تخمها ممکن است مهاجمان را به لانه جذب کند. او مقداری پوست تخم در منطقه ای ریخت و مشاهده کرد که مهاجمان آن منطقه را نسبت به مناطق فاقد پوست تخم بیشتر می کاوند.

    Imprinting

    در بسیاری از موارد پاسخگویی یک جانور به آزاد کننده های خاص ذاتی یا درونی است. ولی در موارد بسیار دیگری، جانور با یک شکاف در دانش خود به دنیا می آید. جانور به همه الگوهای یک غریزه مجهز است ولی اطلاعاتی درباره محرکهای آزاد کننده کم دارد. فرایندی که در آن این اطلاعات در یک دوره حیاتی زود هنگام به دست می آید، ایمپرینتینگ نامیده می شود.

    بچه های بسیاری از گونه های پرندگان و پستانداران با دانش ناقص درباره محرکی که پاسخ دنبال آنرا آزاد خواهد کرد به دنیا می آیند. مثل این که یک بچه غاز بگوید: “من می دانم که غریزه ای برای دنبال کردن دارم، من می دانم که باید در یک خط قرار بگیرم، و من چیزهایی درباره آزاد کننده غریزه ام – که مادرم وقتی که راه می افتد است – می دانم. ولی مادرم چه شکلی است؟” این اطلاعاتی است که بچه غاز کم دارد وقتی که در یک دوره حیاتی اولیه به دنبال اولین شی متحرک به راه می افتد. معمولا این شی مادر واقعی اوست، اما وقتی بچه غازهای بی مادر توسط لورنز بزرگ می شدند، آنها او را به عنوان مادر خودشان می شناختند. آنها با انرژی او را هر جا که می رفت در یک خط دنبال می کردند و غازهای دیگر را نادیده می گرفتند.

    اگرچه لورنز اولین کسی نبود که ایمپرینتینگ را مشاهده کرد، اما او اولین کسی بود  که فهمید این پدیده در یک دوره حیاتی اتفاق می افتد. به این معنی که حیوان جوان تنها در صورتی به یک شی پیوند می خورد که در زمان مشخصی در اوایل زندگیش با آن شی روبرو شود و آنرا دنبال کند. . پس از طی شدن این دوره پیوند زدن جانور به یک شی دیگر شاید غیر ممکن باشد.

    ایمپرینتینگ نه تنها پاسخ دنبال کردن در بچه ها، بلکه رفتار اجتماعی در بزرگترها را نیز تعیین می کند.

    لورنز کشف کرد که پیوند میان غازهای جفت بزرگسال به اندازه پیوند میان بچه غازها و والدینشان قوی است. وقتی که غازهای بزرگسال جفتشان را گم می کنند دیوانه وار جستجویش می کنند. “غاز شب و روز بطور خستگی ناپذیری اینور و آنور می رود، فاصله های طولانی پرواز می کند و به هر جایی که ممکن است جفتش را بیابد سر می زند و در همه حال آوازی سه بخشی و با نفوذ سر می دهد.” اگر جفت غاز برای همیشه ناپدید شود، غاز همه امیدش را از دست می دهد و محزون به نظر می رسد.

    اتولوژیستها بینش فراوانی درباره گونه های غیر انسانی در اختیار ما قرار داده اند ولی به طور کلی در بکارگیری این بینش برای انسان دست به عصا قدم برداشته اند. در قسمت بعد به بکارگیری بینش اتولوژیست ها در زمینه رشد انسان خواهیم پرداخت.

     

  • رشد درک ما از رشد – قسمت ششم

    در قسمت قبل به اتولوژی پرداختیم. اتولوژیست ها نشان دادند که غرایز برای انطباق با یک محیط خاص تکامل یافته اند و غرایز برای توسعه مناسب به محیط مناسب نیاز دارند.

    اتولوژیست ها ظاهرا از اینکه هم تراز جلوه دادن انسان و حیوانات دیگر با مقاومت شدید روبرو شود، واهمه داشته اند. هر چه باشد برای قرنها باور بر این بود که انسان باشکوه تر از آنست که با حیوان مقایسه بشود.

    جان بالبی و نظریه دلبستگی (attachment theory)

    جان بالبی (1990-1907) در یک خانواده مرفه در لندن به دنیا آمد. او در دو مدرسه پیشرو تدریس کرد، در رشته تحلیل روانی زمانیکه هنوز جدید بود به تحصیل پرداخت و در سال 1936 از اولین روانپزشکان انگلیسی شد که در زمینه تربیت کودکان شروع به کار کرد.

    بالبی در ابتدا متوجه بی قراری کودکان در یتیم خانه ها و مهدکودکهایی که پرسنل کافی نداشتند شد. جاییکه مراقبین کودکان نمی توانستند تعامل عاطفی زیادی با آنها داشته باشند. کودکان در ایجاد یک رابطه صمیمی و بادوام با دیگران مکررا از خود ناتوانی نشان می دادند. به نظر بالبی رسید که کودکان قادر به عشق ورزی نیستند چون در ابتدای زندگی فرصت برقراری یک رابطه قوی (دلبستگی) با یک شخصیت مادرانه نداشته اند. در سال 1948 سازمان جهانی بهداشت به بالبی ماموریت داد که نتیجه تحقیقاتش را در این زمینه منتشر کند. او در سال 1951 گزارشی به عنوان مراقبت مادرانه و سلامت روان (Maternal care and Mental Health) منتشر کرد.

     

    اما دغدغه مهمتر بالبی به گروه دیگری از بچه ها اختصاص داشت. کودکانی که دلبستگی قوی با والدین خود شکل داده بودند و بعد برای یک تا چند هفته به بیمارستان می رفتند. بالبی و همکارانش در اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 به جمع آوری اطلاعات درباره تجربه این کودکان پرداختند. در آن زمان اغلب بیمارستانها والدین را از بخش کودکان دور نگاه می داشتند. پرسنل بیمارستانها بر این باور بودند که والدین نظم بخش را مختل می کنند و باعث انتقال آلودگی می شوند. ولی زمانیکه والدین، کودکان را در بیمارستان رها می کردند، آنها به شدت ناراحت می شدند. برای چند روز بچه ها با صدای بلند گریه می کردند و والدینشان را جستجو می کردند. آنها دائما می پرسیدند: “مامان من کجاست؟” بعد از مدتی گویی که در وضعیت عزاداری باشند آرام می شدند ولی به طلب کردن والدین خود ادامه می دادند.

    برای مدتهای طولانی پزشکان این مشاهدات را جدی نمی گرفتند. آنها این رفتار کودکان را با دلایلی مثل تربیت نادرست توضیح می دادند. تمایل به این باور وجود داشت که بچه ها باید بالغانه تر رفتار کنند. ولی بالبی که حس می کرد اضطراب کودکان امری طبیعی است، زاویه دید جدیدی را که بتواند این موضوع را روشن کند جستجو می کرد. او جوابهایش را در اتولوژی یافت.

    نظریه دلبستگی

    در قسمت قبل دیدیم که جوجه های پرنده ها روی والدینشان ایمپرینت می کنند و آنها را اینطرف و آنطرف دنبال می کنند. اگر تماس خود را با والدین قطع کنند فریاد خطر سر می دهند. بالبی خاطر نشان کرد که چنین رفتاری در طیف گسترده و متنوعی از حیوانات مشترک است. البته همه حیوانات به طور فیزیکی قادر به دنبال کردن والدین خود بلافاصله پس از بدنیا آمدن نمی باشند. ولی هر موجودی روش خاص خودش را برای حفظ نزدیکی با والدینش دارد. برای مثال نوزاد شامپانزه خودش را به والدش می چسباند. بالبی رفتارهایی از قبیل دنبال کردن، فریاد زدن و چسباندن – فعالیتهایی که نزدیکی به یک والد را حفظ می کنند – رفتارهای دلبستگی (attachment behaviors) نامید. او گفت که رفتارهای دلبستگی بخشی از طبیعت غریزی جانور شده چون اهمیت بسیار بالایی در انطباق داشته است. نوزاد یک جانور که با دور ماندن از مادرش مشکلی ندارد طعمه راحتی برای شکارچیان محسوب می شود.

    بالبی تاکید کرد که رفتارهای دلبستگی مشابه در بچه های انسان اتفاق می افتد. بچه های انسان نیز می خواهند که به مادرشان نزدیک باشند. به محض اینکه بتوانند چهار دست و پا حرکت کنند مادرشان را دنبال می کنند و زمانی که از مادر جدا می شوند ناراحت می شوند. گریه می کنند و برای برقراری تماس مجدد با مادر تلاش مضاعف می کنند. بالبی گفت که ما باید رفتارهای دلبستگی در انسانها را در همان دسته رفتارهای گونه های دیگر در نظر بگیریم. در گونه ما نیز همانند گونه های دیگر، رفتارهای دلبستگی بخشی از ابزار بیولوژیکی ما شده که به نوزادان در ادامه بقا و محافظت از آنها در برابر شکارچیان کمک کرده است.

    لورنز و دیگران مفهوم ایمپرینتینگ را برای توصیف فرایندی که در آن دلبستگی به یک والد رشد می کند، توسعه  دادند. بالبی پیشنهاد کرد که نوعی از ایمپرینتینگ نیز در بچه های انسان اتفاق می افتد اگرچه نسبت به حیوانات دیگر رشد کندتری دارد.

    ایمپرینتینگ انسان به طور خلاصه چنین رشد می کند. در ماه های نخست زندگی نوزادان قادر نیستند که والدینشان را که آنها را تنها می گذارند دنبال کنند ولی روشها و علامتهای دیگری برای نزدیک نگه داشتن والدین در اختیار دارند. یک راه گریه کردن است. وقتی که نوزاد درد دارد یا ترسیده است، گریه می کند و والدینش وادار می شوند که به نزد او بشتابند. رفتار دیگر دلبستگی نوزاد، لبخند اوست. زمانیکه یک نوزاد به چشمان والدش لبخند می زند، والد نسبت به نوزاد احساس عشق می کند و از نزدیک او بودن لذت می برد.

    در ابتدا حالات اجتماعی نوزادان بدون تبعیض برای همه یکسان است. برای مثال آنها به هر چهره ای لبخند می زنند و برای هر کسی که ازشان دور شود گریه می کنند. ولی بین سه تا شش ماهگی، نوزادان پاسخشان را به چند فرد خاص محدود می کنند، برای یک فرد خاص ترجیح ویژه پیدا می کنند و نسبت به غریبه ها احساس خطر می کنند. آنها بلافاصله پس از این دوره توانایی حرکت بیشتری پیدا می کنند، چهار دست و پا اینور و آنور می روند و نقش فعالتری در نزدیک ماندن به شخصیت اصلی دلبستگی خود ایفا می کنند. آنها محدوده والد خود را زیر نظر می گیرند و هر نشانه ای از دور شدن او دنبال کردن از سوی کودک را به همراه خواهد داشت. کل فرایند – تمرکز روی یک شخصیت دلبستگی اصلی که دور شدنش باعث دنبال کردن می شود – متناظر ایمپرینتینگ در گونه های دیگر است. این شخصیت دلبستگی که عمدتا یکی از والدین است برای کودک بسیار اهمیت دارد و می خواهد که نزدیکیش را با او حفظ کند.

    فازهای دلبستگی

    فاز یک (تولد تا سه ماهگی) – حالتهای اجتماعی و انتخابگری محدود

    فاز دو (سه تا شش ماهگی) – تمرکز روی افراد آشنا

    فاز سه (شش ماهگی تا سه سالگی) – دلبستگی شدید و نزدیک ماندن فعال

    فاز چهار (سه سالگی تا آخر کودکی) – رفتار همکاری

    قبل از دو یا سه سالگی کودکان فقط به نیاز خودشان برای نزدیک ماندن به مراقبشان اهمیت می دهند. آنها قادر نیستند اهداف یا برنامه های مراقب را در نظر بگیرند. برای یک بچه دو ساله اینکه پدر یا مادر برای قرض گرفتن شیر به خانه همسایه می رود بی معنی است. بچه هم می خواهد که به همراه مادرش برود. در مقابل، بچه سه ساله می تواند درکی از چنین برنامه ای داشته باشد و والدش را هنگامی که نزد او نیست تجسم کند. در نتیجه کودک آمادگی بیشتری دارد که به والدش اجازه ترک او را بدهد. کودک شروع می کند که شبیه یک شریک در یک رابطه رفتار کند. البته هنوز محدودیتهایی در میزان زمانی که بچه سه ساله می تواند دوری والدش را تحمل کند وجود دارد.

    دلبستگی و جدایی در طول عمر

    اگرچه بالبی بطور اخص درباره دلبستگی در دوران کودکی نوشت، او معتقد بود که دلبستگی در تمام طول عمر مهم است. بزرگسالان از دایره نفوذ والدین خود خارج می شوند ولی دلبستگی به والدینشان ادامه می یابد. بزرگسالان خود را مستقل می پندارند ولی در زمان بروز مشکلات به عزیزان خود نزدیک می شوند و افراد مسن در می یابند که بیش از پیش به نسل جوان وابسته هستند. بالبی معتقد بود که به طور کلی تنهایی یکی از بزرگترین ترسها در زندگی بشر است. در طول تاریخ بشر، انسانها با کمک همراهان خود توانسته اند که در برابر فجایع تاب بیاورند و با خطرات مواجه شوند.

    بالبی در نوشته هایش در باب دلبستگی بزرگسالان، به چگونگی فراهم کردن یک پایگاه حمایتی امن توسط آدمها برای یکدیگر تاکید کرد. چنین رفتاری در سنین کم آغاز می شود. برای مثال زمانیکه یک کودک یک یا دو ساله برای بازی به یک پارک جدید می رود و از مراقبش به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کند. با علم به اینکه در صورت نیاز مراقبش در دسترس است، کودک با اشتیاق محیط اطراف را می کاود. بالبی پیشنهاد کرد که رفتار مشابه، ویژگی بارز سالمترین همکاریهای میان بزرگسالان است. هر شریک می داند که از حمایت بی دریغ برخوردار است، کسی که در صورت نیاز می توان از او حمایت عاطفی و کمک دریافت کرد. افراد با علم به اینکه چنین حمایتی وجود دارد، جسارت خطر کردن و مواجهه با چالشهای زندگی را پیدا می کنند. پایگاه های امن حمایتی همچنین توسط دوستان و بستگان می تواند فراهم شود.

    همه ما – ز گهواره تا گور – خوشحالترینیم وقتی که زندگی به شکل دنباله ای از سفرهای کوتاه و بلند از یک پایگاه امن فراهم شده توسط شخصیت (شخصیتهای) دلبستگیمان برنامه ریزی شده است.

    بالبی نظریه دلبستگی را آغاز کرد ولی عمده پیشرفت این نظریه به همراه مقبولیت کنونیش مدیون کارهای همکار او ماری آینزورث می باشد. در مطلب بعد به کارهای خانم آینزورث در این زمینه خواهیم پرداخت.

  • رشد درک ما از رشد – قسمت هفتم

    ماری آینزورث (1999-1913) در تورنتو بزرگ شد و در 16 سالگی وارد دانشگاه تورنتو شد. در آنجا تحت تاثیر نظریه روانشناختی ویلیام بلاتز قرار گرفت. بلاتز توضیح می داد که چگونه والدین ممکن است برای فرزندانشان امنیت فراهم بکنند یا نکنند. آینزورث احساس کرد که ایده های بلاتز به او کمک می کند که دلیل گوشه گیری خودش را در جمع درک کند. آینزورث در رشته روانشناسی در دانشگاه تورنتو دکترا گرفت و چند سالی را در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. در سال 1950 با لن آینزورث ازدواج کرد و با او به انگلستان رفت. در آنجا به آگهی روزنامه جان بالبی برای دستیار تحقیق پاسخ داد. و اینگونه بود که یک همکاری 40 ساله آغاز شد. در 1954 لن یک کار تدریس در اوگاندا را قبول کرد و آینزورث از دو سالی که آنجا بود برای رفتن به دهکده ای نزدیک کامپالا و مشاهده دقیق و طبیعی چگونگی دلبستگی کودکان به مادرانشان پرداخت. او بعدا این تحقیق را در کتابش به نام نوزادی در اوگاندا منتشر کرد. او در تحقیقاتش به تشریح فازهای دلبستگی که بالبی در نوشته هایش به آنها اشاره کرده بود پرداخت و همچنین چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط نوزاد را توضیح داد. آینزورث با توصیف سه الگوی دلبستگی – سه شکل متفاوت از فرایند دلبستگی – در میان کودکان، در ارائه یک فرمول نوآورانه اولین قدم را برداشت.

    پس از رسیدن به ایالات متحده از آفریقا، آینزورث مطالعه 23 کودک و مادر از خانواده های طبقه متوسط در بالتیمور را آغاز کرد. تحقیقات بالتیمور که جامع تر از تحقیقات اوگاندا بود یافته های تحقیقات اوگاندا درباره الگوهای دلبستگی را تکرار کرد و زمینه ساز تحقیقات بسیار گسترده  ای در این زمینه شد.

    الگوهای دلبستگی

    در تحقیقات بالتیمور آینزورث و دانشجوهایش بچه ها و مادرانشان را درخانه هایشان در سال اول زندگی بچه ها – هر سه هفته یکبار به مدت 4 ساعت – مشاهده کردند. وقتی که نوزادان دوازده ماهه شدند آینزورث می خواست بداند که آنها در یک محیط جدید چگونه رفتار می کنند. بنابراین آنها را به همراه مادرانشان به یک اتاق بازی در دانشگاه جان هاپکینز آورد. او به طور اخص به چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط کودکان و همچنین واکنش آنها نسبت به دو جدایی کوتاه علاقه داشت. در جدایی اول مادر کودک را با یک غریبه (یک دانشجوی دختر با رفتار دوستانه) تنها می گذاشت. در دومی کودک کاملا تنها گذاشته می شد. هر جدایی سه دقیقه طول می کشید ولی اگر کودک خیلی بی تابی می کرد کوتاهتر می شد. کل این فرایند که بیست دقیقه به طول می انجامد، موقعیت ناآشنا (the strange situation) نامیده می شود.

     

     

    1- نوزادان با دلبستگی ایمن

    Securely Attached Infants

    این بچه ها کمی پس از وارد شدن به اتاق بازی با مادرشان، از او به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کنند. ولی هنگامیکه مادر اتاق را ترک می کند بازیهای اکتشافی آنها کم می شود و بعضی وقتها به طور مشهودی ناراحت می شوند. وقتیکه مادر به اتاق بر می گردد فعالانه با او ارتباط برقرار می کنند و برای چند لحظه به او نزدیک می مانند. این کودکان وقتی که از حضور مادر اطمینان پیدا می کنند دوباره به کشف دنیای جدید قدم می گذارند.

    وقتیکه آینزورث مشاهدات ابتدایی این کودکان در خانه هایشان را بررسی کرد متوجه شد که مادران آنها به گریه و سایر علائم کودکشان حساس و پاسخگو بوده اند. این مادرها به هنگام نیاز کودک، با عشق و توجه در دسترس بوده اند. بچه ها هم به نوبه خود خیلی کم در خانه گریه می کرده اند و از مادر به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف در خانه نیز استفاده می کرده اند.

    آینزورث عقیده داشت این نوزادان الگوی سالم رفتار دلبستگی را نشان می دهند. پاسخگو بودن دائمی مادر در کودک ایمان به مادرش به عنوان یک محافظ ایجاد کرده بود. صرف حضور مادر در موقعیت ناآشنا به کودک جسارت کافی برای اکتشاف محیط اطراف می داد. در عین حال واکنش کودک به ترک مادر و بازگشتش نیاز شدید کودک به نزدیکی مادرش را آشکار می ساخت، نیازی که ارزش زیادی در بقا در طول تکامل بشر داشته است.

    2- نوزادان ناایمن – اجتنابی

    Insecure-Avoidant Infants

    این نوزادان در طول موقعیت ناآشنا کاملا مستقل ظاهر می شدند. آنها به محض ورود به اتاق به شناسایی اسباب بازیها می شتافتند. آنها اگرچه به اکتشاف می پرداختند، از مادرشان به عنوان یک پایگاه (به این شکل که گه گداری به او سر بزنند) برای این اکتشاف استفاده نمی کردند. آنها مادرشان را به سادگی نادیده می گرفتند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد ناراحت نمی شدند و وقتیکه به اتاق باز می گشت نزدیکش نمی رفتند. اگر مادر می خواست که کودک را بلند کند، سعی می کردند که با چرخش بدن یا نگاه نکردن به مادر، از او اجتناب کنند.

    از آنجاییکه این نوزادان استقلال زیادی در موقعیت ناآشنا نشان می دهند بسیاری گمان می کنند که آنها به طرز استثنایی سالم هستند. ولی آینزورث با مشاهده رفتار اجتنابی آنها حدس زد که آنها از درجه ای از مشکلات عاطفی رنج می برند. عدم دلبستگی آنها برای آینزورث یادآور بچه هایی بود که تجربه جدایی دردناک داشتند.

    مشاهدات خانگی حدس آینزورث را مبنی بر اینکه یک جای کار ایراد داشت تایید می کرد. این مادران نسبتا بی تفاوت و پس زننده ارزیابی شده بودند. و بچه ها اغلب ناایمن به نظر می رسیدند. اگرچه بعضی از بچه ها در خانه بسیار مستقل بودند، بسیاری از آنها نسبت به اینکه مادرشان کجاست نگرانی داشتند.

    تفسیر کلی آینزورث این بود که وقتی این بچه ها وارد موقعیت ناآشنا می شوند، آنها به حمایت مادرشان شک دارند و بنابراین به شکلی تدافعی واکنش نشان می دهند. آنها برای محافظت از خود، ظاهری بی تفاوت و مستقل اتخاذ می کنند. رنج پس زده  شدنهای مکرر در گذشته باعث شده که نیاز به حمایت مادر را سرکوب کنند تا از نا امید شدن بیشتر اجتناب کنند. و وقتیکه مادر به اتاق برمی گردد از نگاه کردن به او اجتناب می کنند، گویی که بخواهند داشتن هرگونه احساسی را نسبت به مادر انکار کنند. رفتارشان گویی می خواهد بگوید “تو کی هستی؟ آیا من باید تو رو بشناسم؟ تویی که وقتی من بهت نیاز دارم کمکم نمی کنی.”

    بالبی گمانه زنی کرد که این رفتار تدافعی می تواند به بخشی ثابت و بانفوذ از شخصیت تبدیل شود. کودک بزرگسالی می شود که بیش از اندازه به خود متکی و بی دلبستگی است، فردی که هرگز نمی تواند گاردش را پایین بیاورد و برای شکل دادن روابط نزدیک به اندازه کافی به دیگران اعتماد کند.

    3- نوزادان ناایمن – دوسوگرا

    Insecure-Ambivalent Infants

    این نوزادان در موقعیت ناآشنا به قدری چسبیده به مادر و نگران حضور او بودند که عملا اکتشاف نمی کردند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد، آنها به شدت ناراحت می شدند و وقتیکه باز می گشت به طور واضحی نسبت به او دو دل بودند. در یک لحظه به سمت او می رفتند و در لحظه بعدی با خشم او را پس می زدند.

    این مادران در خانه معمولا رفتار یکنواختی با نوزادانشان نداشتند. مادرها در بعضی موقعیتها با محبت و پاسخگو به نیاز نوزادشان بودند و در موقعیتهای دیگری اینطور رفتار نمی کردند. این عدم یکنواختی ظاهرا باعث شده بود که کودکان نسبت به اینکه مادرشان در موقع لزوم حضور دارد احساس عدم قطعیت کنند.

     

    بعضی از روانشناسان معتقدند که آینزورث نقش خصوصیات درونی را نادیده گرفته است. برای مثال جروم کگن معتقد است که نوزادان اجتنابی مادرشان را در موقعیت ناآشنا نادیده می گیرند نه به این دلیل که از خودشان در برابر پس زده شدن محافظت می کنند بلکه به این دلیل که آنها ذاتا نترس هستند. البته نظریه پردازان دلبستگی به اندازه کافی شواهد و مستندات برای الگوهای دلبستگی ارائه کرده اند که نتوان آن را به خصوصیات ذاتی تقلیل داد.

  • جو

    در خانه ای در حال ساخت در نزدیکی زرخشت سکونت دارد. البته بعید است که صاحب مشخصی داشته باشد ولی شاید نگهبان یا کارگرهایی که آنجا هستند گه گداری به او غذا بدهند. سگ با اصل و نسبی به نظر می رسد. حدس می زنم از نژاد لابرادور رتریور باشد. پوست قهوه ای و موهای کوتاه دارد. سگ جوان و سرحالی است ولی از نزدیک که نگاه کنی جای سرد و گرم روزگار روی بدنش دیده می شود. جای چیزهایی مثل حشرات موذی، دعواهایی که با سگهای دیگر داشته، سنگ و چوبی که آدمها به طرفش پرتاب کرده اند و غیره. و گرسنگی. یا تغذیه نامناسب. یا سوء تغذیه.

    البته جوری نیست که پوستش به استخوانش چسبیده باشد. درست مثل کسی که تازه بیکار یا ورشکست شده است. یا کسی که فقر امروز چربیهای دیروزش را هنوز به طور کامل آب نکرده است. ولی با کمی دقت می توان نشانه هایی از گرسنگی در چشمان یارو دید. یا در کفش و لباسش که در مرز کهنگی آبرویش را حفظ می کنند. یا در اعتماد به نفسش که به تازگی سیر نزولی پیدا کرده است.

    به اینکه اگر آن سگ مال من بود اسمش را چی می گذاشتم خیلی فکر کردم. انتخابهای اولم را خودم رد کردم چون اسم آدم بودند و ترسیدم به کسی بر بخورد یا خلاف عرف باشد. اگرچه برای من قابل درک نیست که چرا باید به کسی بربخورد. در هر صورت فرهنگ چرا بر نمی دارد و همین است که هست تا در گذر زمان طولانی و نسلهای متمادی شاید کمی تغییر کند و متحول بشود. اسمش را جو می گذاشتم. اگرچه جو هم در زبانهای دیگر ممکن است اسم شخص باشد ولی بعید می دانم این کار به آدمهایی که اسمشان در زبانهای دیگر جو است بربخورد.

    جو را به این دلیل انتخاب کردم که هنوز موفق به فروش جوهایی که پارسال کاشتم نشده ام. با وجود قیمت خیلی پایین تحت کنترل دولت، مشتری ندارد. این موضوع هم مثل اینکه چرا انتخاب اسم اشخاص برای سگها ممکن است کار درستی نباشد قابل درک نیست. توی کشوری که سیر کردن شکم برای خیلی ها چالش به حساب می آید چطور یک ماده غذایی ارزان مشتری ندارد؟ از سوپ جو که بگذریم آیا غذای دیگری داریم که یکی از مواد اصلیش جو باشد؟ بله بیسکوئیت جو و عصاره مالت و نان جو هم هست. جالب اینجاست که نان جو، لاکشری محسوب می شود و (در تهران) از نان گندم گرانتر است. در کشورهای آسیایی با جو برشته چای درست می کنند. سرد و گرم. جو برشته را همینجوری هم مثل تخمه می شود خورد. جالب اینکه بعد از برشته کردن پوستش قابل جویدن می شود.

    برای درست کردن سوپ جو باید پوست جو را بگیرید. البته بایدی در کار نیست. می توانید نگیرید. راهش اینست که جو را قبل از پختن 24 ساعت توی آب خیس کنید. جو پوست نسبتا سختی دارد و به ذائقه آدم امروز خوش نمی آید. این اطراف تا جایی که من پرس وجو کردم دستگاهی که پوست جو را از جو جدا کند پیدا نمی شود. ولی تا دلتان بخواهد دستگاهی که پوست برنج را از برنج جدا کند هست. به دانه برنج هم قبل از جدا کردن پوستش جو می گویند. شلتوک و شالی هم می گویند. پوست برنج و سبوس برنج را کاملا از دانه جدا می کنند. برنج قهوه ای هم مثل نان جو لاکشری محسوب می شود و از برنج سفید گرانتر است. عجیب نیست؟ نه نیست چون قیمت را عرضه و تقاضا تعیین می کند. عرضه و تقاضا را چه چیزی تعیین می کند؟ ارزشهای مصرف کنندگان. ارزشهای مصرف کنندگان را چه چیزی تعیین می کند؟

    شلتوک یا شالی هم برای اسم سگ بد نیستند. بین جو و شلتوک و شالی کدام را انتخاب می کردم اگر من صاحب آن سگ قهوه ای بودم؟ شلتوک.

    اولین باری که با شلتوک آشنا شدم چند ماه پیش بود که با میم برای پیاده روی از کنار خانه بزرگی که چند سالی است بی وقفه دارند می سازند رد شدیم. یک سگ دیگر هم آنجا پرسه می زد که میم برایش غذا آورده بود. یک ساندویچ کالباس که روز قبل توی اتوبوس گرفته بود. شلتوک بیشتر از ساندویچ به همراهی ما تمایل نشان داد. با حفظ فاصله دنبال ما راه می رفت و هر وقت ما می ایستادیم او هم می ایستاد و اطراف را نگاه می کرد. بدون تماس چشمی. گویی که می خواست بگوید “من مزاحم شما نیستم.” باید اعتراف کنم که من در ابتدا قضاوتش کردم که می خواهد آویزان بشود و دیگر از دستش خلاصی نخواهیم داشت. ولی خیلی زود مشخص شد که شلتوک از آن سگها نیست. کاملا مشخص بود که آموزش دیده است و طوری رفتار می کرد که گویی دارد از ما محافظت می کند.

    به فاصله 4-5 متر یا عقب ما حرکت می کرد یا جلوی ما. یا راست و یا چپ. در قسمت چپ مسیر از شیب تپه بالا می رفت و وضعیت را با دقت چک می کرد. به چه دلیل؟ با چه انگیزه ای این همه انرژی صرف می کرد؟ شاید این کار را مدتها قبل انجام می داده ولی خیلی وقت بوده که فرصتش دیگر پیش نیامده بوده است. توی خانه ای در حال ساخت گیر کرده و با آدمهایی حشر و نشر دارد که با موتورسیکلت و ماشین رفت و آمد می کنند و تمایلی به پیاده روی در این اطراف ندارند. البته من به این استدلال شک کردم چون دفعه های بعدی که خودم تنها بودم دیدم که از خانه بیرون می آید و چند تا پارس خفیف می کند و دنبالم راه نمی افتد. یک دلیل ممکن است جنسیتی باشد. شلتوک نر است و میم دختر بود.

    این را هم باید بگویم که دفعه اول که ما را همراهی می کرد، همراهیش پایان خوشی نداشت. در انتهای مسیر پیاده روی وقتی بعد از گذشتن از کنار قبرستان روستا به آسفالت یک کوچه رسیدیم با یک سگ دیگر مواجه شد که به نظر می رسید هر دوتاشان کمی جا خوردند و ترسیدند. البته برخورد خشنی نبود و با بو کردن ماتحت همدیگر با هم کنار آمدند. مشکل اصلی یک سگ گله بزرگ و جدی بود که سر کوچه ایستاده بود. هر دو سگ پشت یک ماشین مخفی شدند و جلوتر نیامدند. آیا ما باید سگ قوی تر را به شکلی از سر راه شلتوک دور می کردیم؟ آیا شلتوک از اینکه وسط راه ولش کردیم و به راهمان ادامه دادیم دلخور شد؟

    دیروز که شلتوک را دیدم سرحال تر به نظر می رسید. شاید همراه جدیدی پیدا کرده است و دیگر مثل سابق مجبور نیست به هر قیمتی نیازهایش را برآورده کند.

  • سیزیف

    چه دشمنی با خودت داری که این چنین با خودت رفتار و گفتار می کنی. و از آن بدتر پندار.

    چطور درباره خودت چنین می اندیشی؟

    با هر کسی حرف می زنی کم و بیش از این مشکل رنج می برد. اپیدمی است.

    هر آدمی گویی آزمایشگاهی است برای سنجش و اندازه گیری خطاها و فاکاپس سلف. و کم و کاستیهای ژنتیک و خانوادگی. و اقتصادی. و اخلاقی. البته به صورت کاملا غیر علمی و نامبتنی بر حقایق.

    یا خودت را با بالاتر از خودت مقایسه می کنی. یا با پایین تر از خودت. این کل تجهیزات آزمایشگاه سلف شناسی تو را تشکیل می دهد. برداشتت از بالاتر و پایین تر از خودت. مقایسه اجتماعی.

    و اصلا تو چه می دانی از بالاتر و پایین تر از خودت؟ و از خودت؟ و از خطا؟ و از اجتماع؟

    گناه تو مگر چه بوده که خودت را به چنین مجازاتی محکوم کرده ای؟ از چه چیز خودت به این اندازه شرمساری؟

    تو سیزیفی؟ محکوم به غلتاندن سنگ نفرت از خودت به بالای کوه خودشناسی؟ یا به بالای هرم مازلو؟

    و اصلا چه چیزی برای شناختن در تو هست که شایسته چنین رنج و عذابی باشد؟

  • چیزهایی که از طبقه نهم دیده می شوند

    یک سگ سیاه بزرگ گه گداری روی پشت بام یکی از خانه های کوچه مجاور می چرخد

    ایزوگام پشت بام همان خانه را چند روز پیش درست قبل از چند روز بارانی نو کردند. و چند روز قبل از نصب ایزوگام دو نفر روی پشت بام حرف می زدند و سگ برای خودش می چرخید. یک جایی هم ایستاد و رید. من نمی دانم با چه دقتی سطح پشت بام را برای نصب ایزوگام جدید تمیز می کنند. و نمی دانم که حس آن سگ نسبت به راه رفتن روی ایزوگام نو چه تغییری کرده است

    اتوبوس خط واحد که سر چهارراه می پیچد تقریبا همه خیابان را می گیرد

    کسی بالا را نگاه نمی کند

    تا حالا کسی را پشت پنجره ای ندیده ام

    روی یکی از بالکن های ساختمان روبرویی یک نفر سیگار می کشد. باید طبقه هفت یا هشت باشد. بالکن بقیه طبقه ها خالی است

    کف بالکن های ساختمان کناری که چهار یا پنج طبقه است حسابی خاک گرفته است

    ساختمان کناری آن بالکن ندارد و پشت بامش با موزائیک فرش شده است. نسبت به پشت بام ساختمانهای اطراف پشت بام خیلی تر و تمیزی است. اگرچه یک کولر آبی اسقاطی را گوشه پشت بام رها کرده اند

    در یکی از بالکن های مثلثی ساختمان آن طرف خیابان دو تا درخت کریسمس چراغانی شده کل فضا را پر کرده است. و روی لبه بالکن یک طبقه بالاتر سراسر گلدانهای مستطیلی گذاشته اند

    توی بالکن طبقه آخر ساختمان روبرو یک یخچال هست. و توی یکی از بالکنهای مثلثی ساختمان آن طرف خیابان سه تا دیش

    بیشتر بالکن ها خالی هستند

    توی یکی از بالکن های مثلثی یک صندلی هست. البته من هنوز ندیده ام کسی روی آن بنشیند

    شاید چون هوا سرد است. یا آلوده

    در یکی از ساختمانهای روبرویی بالکنها را با پنجره سراسری به فضای خانه اضافه کرده اند

    شاید چون هوا سرد است. یا آلوده

    یا شاید چون مرز بیرون و درون به اندازه کافی مشخص نبوده است

    امروز یک زن و مرد خالی شدن آب یکی از کولرهای ساختمان روبرو را نظارت کردند. همان ساختمان که بالکن های خاک گرفته دارد

    من از پنجره ای به بیرون نگاه می کنم که مثل در می ماند ولی پایین آن بسته است. دیواری از آهن و شیشه که گویی وسط کار از ساختن بالکن پشت آن منصرف شده اند

  • می توان داد از دست

    می توان داد از دست

    با کمی تمرین

    می توان داد

    از دست

    یک زمین

    یک سرزمین

    خانه ای در دوردست را

    یک دوست

    یک دشمن

    یک خرمن

    لحظه های یک روز روشن

    برگهای پاییز

    بوی جوی مولیان

    یاد یار مهربان را

    با کمی تمرین

    می توان داد

    از دست

    کودکی را

    پشت سر را

    پیش رو را

    احتمال وصل

    فرصت یک گفتگو را

    می توان داد

    از دست

    راستی

    چیستی

    جستجو را

    کنش را

    واکنش را

    ترس مردن

    شور زندگی را

    می توان داد

    از دست

    با کمی تمرین

    می توان داد

    از دست