• آدم ناراحت

    ما آدمها یک وجه مشترک بزرگ داریم و آن هم اینست که یک لیست بلند بالا و متنوع از چیزهای مختلف داریم که آنها را می خواهیم.

    ماشین سواری، قد بلند، سکس فراوان، پول زیاد، غذای خوشمزه، سفر فرنگ، توجه و محبت به میزان نامحدود، آیفون چهار، شهرت، فرزند صالح، عشق، مدرک دکترا، اندام متناسب، چهره ای جذاب و الخ. هیچ موجود زنده ای به جز انسان این همه چیز نمی خواهد.

    خبر بد اینست که ما در طول زندگیمان بیشتر چیزهایی را که می خواهیم نمی توانیم بدست بیاوریم. چیزهایی را هم که به دست می آوریم معمولا دیگر نمی خواهیم.

    ما در عصری زندگی می کنیم که به راحتی می توانیم بفهمیم چه کسانی (یا حداقل چند نفر) چیزهایی را که ما می خواهیم دارند. می توانیم با چیزهایی آشنا بشویم که قبل از دیدنشان از وجود آنها هم بی خبر بوده ایم ولی حالا که تصویر آنها را از تلویزیون دیده ایم می خواهیمشان. با یک جستجوی ساده بر روی گوگل می توان فهمید که چند نفر آیفون چهار دستشان می گیرند. رسانه های مختلف به طرق مختلف چیزهایی را که ما می خواهیم( یا خواهیم خواست) به همراه کسانی که آنها را دارند به ما نشان می دهند. بزرگترین خانه دنیا، زیباترین دختر(دختر شایسته) جهان، گرانترین ماشین دنیا، پولدارترین مرد جهان، سریعترین دونده دو 100 متر، گرانترین فوتبایست جهان، بزرگترین کیک تولد و …

    یکی از قدرتمندترین زنان جهان

    بعد از مدتی که چیزهایی را که می خواهیم به دست نمی آوریم، ناراحت می شویم. این هم خصوصیت دیگری است که مختص ما آدمهاست. هیچ موجود زنده دیگری از اینکه نمی تواند چیزی را که می خواهد بدست بیاورد ناراحت نمی شود. مثلا آیا خری وجود دارد که از خوردن کاه به جای یونجه تازه ناراحت بشود؟ ولی ما آدمها ناراحت می شویم.

    و ماجرا از اینجا آغاز می شود. “آدم ناراحت” اینگونه متولد می شود. خطرناکترین موجود روی کره زمین.

    آسیبی که آدمهای ناراحت در طول تاریخ به تمدن بشری وارد کرده اند بسیار بزرگتر و گسترده تر از آسیبی است که حوادث طبیعی ممکن است ایجاد کرده باشند. رنج و درد و غمی که آدمهای ناراحت به آدمهای اطرافشان، شهرشان، محیط زیستشان، کشورشان و کل دنیا تحمیل می کنند غیر قابل اندازه گیری است.

    “آدم ناراحت” کیست و این گونه از نسل بشر دقیقا از چه زمانی به وجود آمده و تکامل یافته است؟ تفاوتهای بارز یک آدم ناراحت با یک آدم خوشحال چه چیزهایی است؟

    تشریح خصوصیات آدم ناراحت را به نوشته ای دیگر موکول می کنم ولی باید تاکید کنم که منظور من از آدم ناراحت یک آدم بیمار یا کسی که از نظر روانشناسان مشکل روانی دارد نیست. آدم ناراحت کسی است که چیزی را که می خواهد ندارد و علت نداشتنش را هم کس دیگری می داند. به عبارت دیگر براین عقیده است که مورد ظلم واقع شده است.

    مثلا همین شلوغی های لندن و شهرهای دیگر انگلستان را در نظر بگیرید. یک عده آدم که تعدادشان هم کم نیست به خیابانها می ریزند و چیزهایی را که به دیگران تعلق دارد یا می دزدند و یا به آتش می کشند. آیا این آدمها همه روانی هستند؟ آیا فریب خورده اند؟ آیا همه آنها اراذل و اوباش هستند؟ چیزی که میان همه این آدمها مشترک است اینست که سیاستمداران و ثروتمندان را عامل فقر و بدبختی و بیکاری خودشان می دانند. سیاستمدارانی که آنها معتقدند به شکل دیگری غارتهای به مراتب بزرگتر می کنند.

    نمونه یک آدم ناراحت

    پس به طور خلاصه داستان اینگونه اتفاق می افتد:

    ما اول یک چیزی را می خواهیم، بعد اگر نتوانیم آنرا بدست بیاوریم ناراحت می شویم. بعد اگر از طریق تلویزیون و اینترنت و ماهواره و اینترنت و پیامک بفهمیم که چیزی را که ما می خواهیم دیگران دارند خیلی بیشتر ناراحت می شویم. بعد که خیلی ناراحت شدیم بعضی چیزهایی که معمولا مال ما نیستند را از بین می بریم. این چیزها می تواند شیشه یک مغازه باشد یا زندگی چند خانواده در خمینی شهر. می تواند یک کتابخانه باشد یا یک رودخانه. می تواند نسل یک حیوان وحشی یا درختان یک جنگل باشد یا نسل رو به توسعه یک جامعه.

     

    مطالب مرتبط:

    من این توپو نداشتم

    مطلب مرتبط بعدی:

    هفت روش برای مواجهه با آدمهای ناراحت و دوازده روش برای تبدیل نشدن به یکی از آنها

  • در باب مخالفت

    وب که حالا بیست سال هم بیشتر دارد نوشتن ( به طور کلی انتشار هر گونه محتوا) را به گفتگو تبدیل کرده است. بیست سال پیش نویسنده ای چیزی می نوشت و بقیه هم آنرا می خواندند ولی حالا وب به خواننده ها اجازه می دهد که جواب بدهند. آنها هم روز به روز بیشتر این کار را انجام می دهند. در قالب نظر بر روی یک وبلاگ نویسنده، مطلبی بر روی وبلاگ خودشان، نظری بر روی فیس بوک و الخ.

    خیلی از این جوابها مخالفت است که البته باید هم باشد. وقتی موافقت می کنی خیلی حرفی برای گفتن نداری. لایک (like) بر روی فیس بوک یک نوع ساده و بدوی موافقت است. به نظر من انگیزه آدمها برای مخالفت کردن بیشتر است تا موافقت کردن و مخالفت کردن است که حتی به نویسنده (منتشر کننده محتوا در حالت کلی) اجازه می دهد جاهایی را کشف کند که قبلا نکرده است.

    بر روی وب بعضی از محیطها اصولا گرایش بیشتری به موافقت دارند تا مخالفت. مثلا همین فیس بوک. هر چیزی را که شما منتشر می کنید فقط دوستانتان (به معنی فیس بوکی کلمه) می بینند و اگر چیزی که منتشر کرده اید عکس یا ویدئو نباشد فقط عده کمی از دوستانتان آنرا می خوانند. از آنجاییکه فیس بوک اصلا گزینه dislike ندارد هیچ کس نمی تواند با یک کلیک بگوید که از مطلب شما خوشش نیامده است. معمولا برای مخالفت هم کسی نظر (comment) نمی دهد. چون محیط محیط دوستانه ای است و دوستی یعنی موافقت با یکدیگر و تعریف و تمجید از عکس همدیگر و الخ.

    بعضی از محیطها هم مثل سایتهای خبری بیشتر به مخالفت گرایش دارند. یک خبر نیم صفحه ای می تواند دهها صفحه نظر جورواجور و مخالفتهای متنوع به دنبال داشته باشد. مخالفتهایی که طیف وسیعی را از فحش دادن تا مخالفت مستدل می پوشانند.

    انواع مخالفت

    فحش دادن
    این ساده ترین، راحت ترین و احتملا شایع ترین نوع مخالفت کردن است. ما که فحش دادن را سالها قبل از اینکه مخالفت کردن و یا لزوم آن را بفهمیم برای کاربردهای دیگری مثل برقراری ارتباط، دوست پیدا کردن، جلب توجه، شوخی کردن، نشان دادن محبت، به رخ کشیدن قدرت، جذاب جلوه کردن، جک گفتن و … می آموزیم، با کسب تحصیلات عالیه و تشکیل خانواده سعی می کنیم فقط برای نشادن دادن مخالفت فحش بدهیم. حتی مؤدب ترین پدربزرگ در رسمی ترین مهمانی خانوادگی که عروسها و دامادهایش با مدارک بالاتر از فوق لیسانس حضور دارند این حق را دارد که برای مخالفت با تصمیم شهرداری مبنی بر یکطرفه کردن فلان خیابان به شهردار فحش ناموسی بدهد ولی همین آدم اگر از روی محبت به دخترش بگوید گوساله همه ناراحت می شوند.

    طعنه کنایه
    من خودم فرق بین این دو کلمه را نمی دانم به همین علت همیشه با هم بکارشان  می برم. طعنه کنایه نوع دیگری از مخالفت است که بسیار به فحش دادن نزدیک است ولی در عین حال تا حدودی هم حکایت از باسوادی و هوش هیجانی کاربرش می کند. مثل وقتی که یک نماینده مجلس در جایی می گوید که حقوق نمایندگان مجلس باید افزایش پیدا کند و کسی نظر می دهد که:

    “معلومه که یک نماینده میگه حقوق نماینده ها باید افزایش پیدا کنه!”

    اگر دلیلی برای رد کردن حرف بابا نداری چه فرقی می کند که کسی که این را گفته نماینده هست یا جراح قلب؟

    عدم اجازه
    این نوع از مخالفت هم بسیار در جامعه ما رایج می باشد. من اگر در جمعی درباره مشکلات هورمونی زنان در محیط کار صحبت کنم. اولین سؤالی که از من می شود اینست که رشته تحصیلی من چیست؟ چی؟ مهندسی کامپیوتر چه ربطی به پزشکی/روانشناسی/طب کار/روانشناسی صنعتی/دکترا دارد؟  چه طوری به خودت اجازه می دهی درباره موضوعی که رشته تحصیلیت نبوده اظهار نظر کنی؟ “خوب من فکر می کنم ایده های خوب خیلی وقتها از خارج از یک دامنه فکری می آیند.” برو بابا کلاس نذار.

    ناباوری
    “باورم نمیشه علی سخاوتی (هم) اینو بگه!” یا “از تو انتظار نداشتم. ”  یا “از آدم تحصیلکرده ای مثل تو انتظار نداشتم!” ناباوری نوع جالبی از مخالفت است که در آن مخالفت کننده مسئولیت کشف دلیل مخالفت را تا حدود زیادی به مخالفت شونده منتقل می کند. چی؟ چرا باورم نمیشه؟ “عجب خری هستی.”

    لحن کوبی
    “دیدی چه جوری داشت راجع به افزایش قیمت بنزین حرف می زد؟” یا “نوشته هاش خیلی مغروره!” خوب اگر جایی از نوشته های بابا نادرست است بگو کجا و به چه دلیل.

    تناقض
    از اینجا به بعد مخالفت کننده به جای “چه کسی می گوید” و یا “چگونه می گوید” به “چه می گوید” توجه می کند. در این حالت مخالفت کننده نظری درست مقابل نظر گوینده ارائه می دهد ولی بدون دلیل و تحلیل مسئله. مثلا اگر من جایی بنویسم قیمت بنزین در ازبکستان لیتری دو دلار است و کسی نظر بدهد که خیر یک دلار است.

    بحث و جدل
    در این حالت مخالفت کننده با وجود اینکه سعی می کند منطقی رفتار کند و برای نظرات خود دلیل بیاورد ولی به این توجه نمی کند که چیزی را که می گوید ارتباطی به بحث مطرح شده از سوی نویسنده ندارد. مثلا من جایی می نویسم که یکی از راه های حل مشکل ترافیک تهران گرفتن عوارض بر اساس مسافت طی شده توسط هر خودرو در روز می باشد و مخالفت کننده بگوید “فکر میکنی پولی که میگیرن رو درست خرج می کنن؟”

    استدلال
    آخرین نوع، کمیاب ترین و سخت ترین نوع مخالفت است. مخالفت کننده باید دقیقا به یک جمله یا پاراگراف نویسنده اشاره کند و برای رد آن دلایل خود را ارائه دهد. کار زمانی سخت تر می شود که مخالفت کننده پا از رد یک جمله در یک متن فراتر بگذارد و منظور اصلی نویسنده را در کل محتوا بفهمد و با آن مخالفت کند. اینجاست که ظرف (context) هم علاوه بر محتوای درون آن اهمیت پیدا می کند.

     

    پیش دفاع دربرابر مخالفتهای احتمالی
    قصد من از این نوشته این نیست که بگویم استدلال از فحش دادن بهتر است یا ناباوری و لحن کوبی فقط توسط آدمهای بی شعور استفاده می شوند. قصدم ارائه دسته بندی کامل و جامعی از انواع مخالفت هم نبوده است. قصد من از نوشتن این مطلب همین چیزی است که نوشته ام.

    مطالب مرتبط:

    کسری مخالفت در یک جامعه

  • know thyself

    یا خودت را بشناس یا Gnothi Seauton

    نصیحت مفیدی است که از سقراط یا شاید هزاران سال قبل از او به ما به ارث رسیده است. ولی چه طوری؟

    نیکولاس فلتون عضوی از جامعه کوچکی (ولی رو به رشد) است که جنبش “خود کمی” را به راه انداخته اند. اینها سعی می کنند با جمع آوری داده درباره زندگی شخصی خود، خودشان را بهتر بشناسند. فلتون بر روی وب سایتش گزارشهای سالانه شخصی منتشر می کند و آنها را می فروشد. گزارشی از هر فعالیتی که بشود اندازه گرفت:

    مسافت پیاده روی یا دویدن، مقدار نوشیدنی و غذای مصرفی، تعداد ساعات خواب، تعداد صفحات کتابهای خوانده یا چیزهای نوشته، ساعتهای صرف شده بر روی اینترنت به نفکیک نوع فعالیت، تعداد پیامک یا ایمیل ارسالی و دریافتی، تعداد دقیقه های مکالمه تلفنی، میزان پول صرف شده برای لباس و غذا و الخ.

    به نظر من کار بسیار سختی است که آدم یک سال داده های زندگی شخصی خودش را ضبط و ربط کند. اگرچه تکنولوژی این کا را بسیار راحت تر کرده است و وب سایت هایی مثل http://daytum.com برای همین منظور طراحی شده اند ولی خود استفاده از همین ابزار همان اراده و انظباطی را می طلبد که شاگردان سقراط برای شناخت از خود لازم داشتند.

     

  • عرفان شرقی و گدایی غربی

    “همه ما در زندگی طی طریق میکنیم.”

    نوشته با این جمله زیبا آغاز می شود.

    “ما به کمک شما نیاز داریم.”

    نوشته با این نوشته کاملا حال و هوای گدایی به خود می گیرد.

    نوشته را اینجا می توانید بخوانید.

    مردی که ظاهرا نویسنده و شاعر هم هست تصمیم گرفته در جزیره مائویی 49 روز روزه بگیرد تا خودش را بهتر بشناسد. خودش را و خودآگاهی انسان را و طبیعت روشنگری را و خیلی چیزهای دیگر را. او می خواهد در این 49 روز با تیمی از اساتید فن و فرزانگان و اطبا و دانشمندان و علمای مذهبی به گفتگو و تلمذ بنشیند.

    این مرد که اسمش “نیل کرامت” است برای طی طریقش وهمچنین یک گروه که می خواهند از این طی طریق فیلمی تهیه کنند نیاز به 40 هزار دلار پول دارند. فیلمی به نام “درخت”. آنها برای تهیه این پول دارند گدایی می کنند. به عبارت ساده دارند می گویند که ای مردم 40 هزار دلار پول بدهید که نیل 49 روز روزه بگیرد! و بعد ما از این موضوع فیلم درست کنیم که شما ببینید وقتی کسی با پول گدایی 49 روز روزه می گیرد چه بلایی سرش می آید.

    شما تا حالا درختی را دیده اید که گدایی کند؟

     

  • سفر شام – قسمت دوم

    “هر آدمی در جهان دو وطن دارد. یکی جایی که به آن تعلق دارد و دیگری سوریه.”

    این جمله را آقای آندرو باررو مدیر موزه لوور گفته است. البته بهتر است بگویم وب سایت هتلی در دمشق چنین ادعا می کند و صحت ادعا هم به گردن خودش. من هر چقدر جستجو کردم مدرکی دال بر این ادعا پیدا نکردم.

    رابت بایرون سفرنامه نویس انگلیسی که کتابش “The Road to Oxiana” کتاب مقدس سفرنامه نویسان مشهور دنیا و اولین سفرنامه قابل توجه دنیای مدرن محسوب می شود، حرامزاده ای (به نظر من) ماجراجو است که مجموعه یادداشتهای روزانه سفر ده ماهه اش به خاور میانه را در این کتاب کلاسیک و بی نظیر، با زبانی تند و تیز و کنایه آمیز و در عین حال موشکافانه و زیبایی نگر، برای ما به یادگار گذاشته است. آقای بایرون اگرچه بیشتر سفرنامه اش را (متناسب با سفرش) به ایران و افغانستان اختصاص داده (در نوشته دیگری اختصاصا به این موضوع خواهم پرداخت) ولی رد پایش در عبور از دمشق را در چهار پنج صفحه از کتاب می توان یافت. این چهار پنج صفحه هم بیشتر فرهنگ عربها در برخورد با توریستها را توصیف می کند تا زیباییهای شهر دمشق، قدیمی ترین شهر دنیا را.

    اولین کشفی که رابرت بایرون می کند تکنیک جالبی است برای چانه زدن.

    “ما فهمیدیم که قیمت هر چیز از یک سوئیت سلطنتی گرفته تا یک بطری سودا، می تواند فقط با گفتن اینکه باید نصف شود، نصف شود… چهارصد پوند (پیاستره) برای این اطاق؟ گفتی چهارصد تا؟ خدای بزرگ! ماشینو صدا کن بریم. سیصد و پنجاه؟ منظورت صدو پنجاه تاست؟ سیصد تا؟ کری نمی شنوی؟ من گفتم صد و پنجاه تا. ما باید بریم. هتلهای دیگم هست. بیا بارا رو بردار، من شک دارم اصلا تو این شهر بمونیم.”

    “ولی آقا این یه هتل درجه یکه. من یک شام خیلی خوب به شما می دم. پنج قسمت. این بهترین اتاق ماست آقا. حموم داره با چشم انداز خرابه ها. بسیار عالی.”

    “خدای بزرگ! مگه خرابه ها مال توه؟ برای هوا هم باید پول بدیم؟ پنج قسمت برای شام خیلی زیاده و فکر نکنم حموم هم کار کنه.  هنوز میگی سیصد! بیا پایین. بابا یه کم بیا پایین. حالا بهتر شد. دویست و پنجاه. من گفتم صدوپنجاه. باشه دویست. پنجاه تای دیگه رو باید تو از جیب خودت بدی. می دی؟ پس بده لطفا، من خوشحال می شم. پس دویست تا؟ نه؟ بسیار خوب. (ما دویدیم پایین و از در رفتیم بیرون) خدافظ. چی؟ نشنیدم. دویست تا؟ گفتم که.”

    فکر کنم بعد از گذشت تقریبا هشتاد سال از سفر رابرت بایرون به سوریه این داستان هنوز صحت دارد. هر چیزی که به توریست فروخته می شود حداقل دوبرابر قیمت است. توریستی که بایرون آن را حتی در حد واژه منسوخ شده می دانست. آدمی که در جستجوی دانش به دوردست سفر می کند و آدمهای محلی هم افتخار می کنند که او را با آداب و رسومشان سرگرم کنند. رابرت بایرون معتقد بود این بده بستان توریست و محلی ها دیگر در اروپا وجود ندارد(موضوع مال هشتاد سال پیش است ولی من از فعل حال استفاده می کنم.) ولی آنجا اقلا توریست دیگر به عنوان یک پدیده دیده نمی شود. توریست بخشی از مناظر اطراف است و در نود درصد مواقع پولی بیشتر از آنچه که برای تور داده است برای خرج کردن ندارد. ولی این فرضیه اینجا در سوریه مصداق ندارد. اگر شما می توانید از لندن یا تهران برای کسب و کاری به سوریه بیایید حتما باید پولدار باشید. اگر هم که این همه راه را بدون کسب و کار آمده اید(به ویژه زیارت) باید خیلی پولدار باشید.(همان فکری که برخی از عشایر خودمان در مورد طبیعت گردان می کنند.) کسی اهمیت نمی هد که از اینجا خوشتان آمده یا نه یا چرا. شما فقط یک توریست (یا زوار) هستید. همانطور که یک راسو یک راسو است. نوعی انحرافی از نسل بشر که باید مثل گاو شیری او را دوشید.

    من در اقامت کوتاهم در دمشق سعی می کنم بیشتر به فعالیتهای رایگان و یا غیر توریستی بپردازم. از جمله خوردن چای و قهوه و کشیدن قلیان در قهوه خانه ای مقابل مسجد اموی. برای ورود به بزرگترین مسجد دنیا باید کشفها را در می آوردی که من از روی گشادی ترجیح دادم مسجد را دور بزنم و در همین دور زدن بود که زیبایی مسحور کننده این قهوه خانه نظرم را جلب کرد. یکی از پیرمردهایی که روی میز کناری قلیان می کشند انگلیسی دست و پا شکسته ای می داند و قدمت قهوه خانه را صدو پنجاه سال تخمین می زند. اینجا صد و پنجاه سال روی همین میز و صندلیها به مردم چای و قهوه و قلیان داده اند. عکس سه نسل صاحبان قهوه خانه درون قابهای باریک چوبی یک گواه این مدعاست اگرچه باور این حقیقت اصلا کار سختی نیست. اینجا همه چیز گواه این مدعاست. حتی آن گوشی تلفن قدیمی سکه ای که هنوز کار می کند. همه چیز سالم و نشکسته و به هم پیوسته دارد کار می کند.

    خیلی چیزها (به خصوص در بافت قدیمی شهر نزدیک قلعه دمشق و بازارها و باب توما و الخ) شاهد این مدعاست که

    دمشق چند هزار سال ( از سه  هزار و پانصد تا یازده هزار سال به روایات مختلف) است که بی وقفه شاهد زندگی بوده است.

    کافیست در کوچه های باب توما قدم بزنی یا در بستنی فروشی بکداش بشینی و بستنی بخوری. مغازه ای که کارنگی دلی (یک ساندویچی مشهور در نیویورک) با ساندویچهای کت و کلفتش و آن همه اهن و تلپ و قاب عکس هنر پیشه و سیاست مدار به دیوارش را کوتوله جلوه می دهد. اینجا کسی یک ثانیه هم وقت آزاد ندارد که ازش درباره تاریخچه مغازه بپرسم. ولی چیزی که عیان است اینکه خوشمزه ترین بستنی دنیا (چیزی بین فرنی و بستنی) را به شکل سنتی و دستی درست می کنند و در شکل و رنگ و طعم مختلف به سیل مشتریان با سرعتی باور نکردنی تحویل می دهند. با سرعت نیویورکی. بدون تبعیض سوریه ای. اینجا هم مثل آن قهوه خانه از معدود جاهایی است که توریست و عرب برابرند و نیازی به چانه زدن نیست.

    061018carnegiedeli_560

    از بستنی فروشی بیرون می آيم و باز هم به دنبال خوردن چيزهای خارجي در بازار و كوچه پس كوچه های دمشق پرسه می زنم. اگر نسل توريست به عنوان جستجوگر دانش و كاشف جاهای جديد منقرض شده پس بهترين كاری كه من می توانم بكنم خوردن است. به جای نگاه كردن به اين در و ديوار و سنگ و آجر و معماری و پنجره و طاق و بازار و مسجد كه رنگ و بوی چند هزار سال تداوم زندگی را می دهد سعی مي كنم به دنبال خوردنيهای خارجي و غير توريستی چشم بگردانم. گه گداری هم چشمم مي خورد به دخترانی كه سادگی زيباييشان همانقدر غير ممكن به نظر مي رسد كه دريافت يك تماس چشمی ازیشان. از خودم مي پرسم چطور می شود؟ چطور می توان زندگی را در یك شهر برای چندین هزار سال بی وقفه ادامه داد؟ در همين یك روز حس تحسين و احترامی كه در من نسبت به عظمت و شكوه اين شهر بوجود آمده غير قابل توصیف است. شكوهی كه با سادگی و فروتنی تمام می توانی نگاهش كنی بدون اينكه تو را نگاه كند. بدون اينكه مثل آثار باستانی از زير خاك درآمده بی جان مرمت شده با آجر و سيمان و داربست فلزی و بروشورهای پر اهن و تلپ سازمان ميراث فرهنگی، نگاه تو را گدايی كند.

    نمي توانم جلوی خودم را بگيرم كه مقايسه نكنم. اصلا كدام توريست مقايسه نمی كند؟ از قيمت صندل گرفته تا شكل كركره مغازه های قديمی تا ماشين پرايد که اینجا هم مسافرکشی می کند و شلنگ افتاده بر روی زمين كنار توالت فرنگی فرودگاه و حال و هوای بقالی ای كه اسمش “بقالی مصطفی قزوينی” است.

    دمشق را با قزوين مقايسه می كنم. در كاوشهای باستان شناسی در مركز قزوين شهری پيدا شده متعلق به ده ميليون سال پيش كه دانشمندان معتقدند ساكنان آن موفق شده بوده اند ماشين زمان اختراع كنند و از سيصد سال پيش به ده ميليون سال پيش(یا هر زمانی که دلشان می خواسته) بروند و زندگی انسان گونه را قبل از تكامل انسان به شكل امروزی تجربه كنند. خوب که چی؟ بعد به اين فكر می كنم كه ما حتی يك باجه تلفن در حال کار كه پانزده سال از عمرش گذشته باشد نداريم. به اينكه هر ساختمان ده ساله ای بايد كوبيده و از نو ساخته شود. به اينكه … كفشم را در می آورم و وارد مسجد اموی می شوم. همه همين كار را می كنند و تا زمانی که داخل مسجد هستند كفششان را نمی پوشند حتی دزدکی. اینجا نيازی به ماشين كف ساب وارداتی برای برق انداختن سنگهای مرمر كف مسجد نيست. جوراب يا كف پای مردم اين كار را به خوبی انجام می دهد.

    شايد راز عمر طولانی این شهر افسانه ای به سادگي در همين است. در اينكه چيزی را كه خودت يا ديگری ساخته است خوب حفظ كنی و تميزش نگه داری و به آن احترام بگذاری و قابل استفاده به نسل بعد تحویل بدهی.

    مطالب مرتبط:

    سفری به گذشته، حال و آینده

    سفر شام – قسمت اول

    مطالب مرتبط آینده:

    ایران از نگاه رابرت بایرون و نگاه رابرت بایرون از نگاه من

  • سفر شام – قسمت اول

    از اولین باری كه برای بدرقه یا استقبال كسی پايم به فرودگاه رسید تا زمانی كه آدمهای ديگری من را در فرودگاه مهرآباد تهران به مقصد ینگه دنیا بدرقه كردند فرودگاه را هميشه به عنوان جایی خاص و با شكوه می شناختم . جایی كه آدمهای جالب از دروازه های آن به قصد پرواز به آنسوی آب عبور مي كنند. آدمهایی كه لباس خارجی می پوشیدند و چمدانهای شيك و چرمی داشتند. با خودشان رنگ و بوی فرنگ را به اين سوی آب می آورند و ملال و یکنواختی این سوی آب را قبل از سوار شدن به هواپیما همینجا جا می گذاشتند. من حتی با يكی از دوستهایم چند مدت به جای پارك یا سینما مي رفتیم فرودگاه. با حسرت به تابلوی اعلان مکانیکی ورود و خروج پروازها زل می زدیم. تابلویی که با کنجکاوی اسم شهرهای مختلف دنیا را می شد بر روی آن خواند. درست مثل شیشه بعضی از آژانسهای هواپیمایی که اسم هر شهر درشت بر روی یک کاغذ آ4 پرینت شده و پشت شیشیه چسبانده شده است.

     

    آمستردام. لندن. وین. استانبول. دمشق. دبی. مسکو. چین. (بعضی از آژانسها اسم کشور را هم پشت شیشه می زنند.) واقعا هر کدام این اسمها آن موقع برای ما چه معنی داشت؟

     

    با آرزو مسافرها را تماشا می كرديم. مسافرهایی كه از خارج بر مي گشتند مسافرهایی كه به خارج می رفتند. در آرزوی اينكه ما هم یك روز یکی از آنها باشیم. در آرزوی اینکه به دسته چمدان ما هم یکی از آن برچسبهای خارجی بچسبد. در آرزوی اینکه جمله “در حال سوار کردن مسافر” یا “تحویل کارت پرواز” بر روی یکی از خطهای تابلوی اعلان فرودگاه، به طور مستقیم به زندگی ما هم مربوط باشد.
    “ده دقیقه دیگه می پرم.” این جمله ای است که یکی از مسافرهای ردیف پشتی من پای تلفن به کسی که آنور خط هست می گوید. ده دقیقه بعد این بابا به همراه دویست و اندی نفر دیگر از جمله من با یک صلوات شروع به پریدن می کنیم.
    همسفرهای من در این سفر با همسفرهای قبلیم کمی فرق دارند. شاید بتوان گفت یکی از تفاوتهایشان اینست که اینها نسبت به مسافرهایی كه قبلا با آنها پريده بودم نسبت به پرواز این غول بزرگ حس سپاسگزاری بيشتری دارند. همسفرهای قبلی تعداد فيلمهای صفحه مقابلشان خيلی بيشتر برايشان مهم بود تا حس كردن و تجسم اين ماشین عظيم و پيچيده كه آسمان بی كران را می شكافد و برای زود رساندن ما به مقصدمان آن ور آب ( يكى دو تا اقيانوس آن طرفتر) قوانين طبيعت را زير پا می گذارد.
    همسفرهای قبلی بیشتر آدمهایی بودند که از یک سفر هوایی برند ایرلاین آنرا می چسبند و می توانند به سؤال پروازت چطور بود در نیم یا یک جمله با قاطعیت جواب بدهند.
    آليتاليا؟ مزخرفه! كى ال ام؟ بد نيست. امارات؟ خيلي خوبه. اير آسیا؟ داغونه. داشتن يك صندلی در ارتفاع نه هزار متری توی يك ماشينی كه هيچ كدام از آبا اجداد ما در ساختن  آن هيچ نقش مستقيم يا غيرمستقيمى نداشته چطور؟ چی؟ شما نوشيدنی های بريتيش ايرويز را ترجيح می دهيد؟ من شخصا مهماندارهای اوكران اير را.
    من از وقتیکه کارت پرواز می گیرم تا زمانیکه روی صندلیم بنشینم به این فکر می کنم که بغل دستیهایم چه جور آدمهایی هستند. کاش یک کیوسکی چیزی بود که آدم کارت پروازش را در آن فرو می کرد و قیافه بغل دستیهایش را روی صفحه نمایش آن می دید. کمی هم اطلاعات شخصیشان را. مثل سن و قد و وزن و وضعیت تاهل و تعداد فرزند و شغل و زمان آخرین استحمام و دلیل مسافرت و مسافرت های قبلی و این جور چیزها. کاش ایرلاینها علاوه بر دادن ایرمایلز (Air miles) به مسافرانشان مکانیزمی داشتند که هر مسافری به بغل دستیش امتیاز دهد و لایک بزند و از این جور قرتی بازی های شبکه های اجتماعی.
    سمت راستی من كه معتقد است غربی ها هواپیما را از قرآن بيرون آورده اند و ما فقط دزدی و دروغگویی بلدیم، مرد بازاری میان سالی است كه از سوريه کالا وارد مي كند. اگرچه اينقدر به این کشور (شاید اینجا زن دومی هم دارد) سفر كرده كه مثل بلبل با سمت چپی من كه استاد فقه و اصول در حوزه علمیه ای در دمشق است عربی حرف می زند ولی از بدو نشستن از همه چيز هواپيما شگفت زده است. از جای بیرون آمدن جلیقه نجات گرفته تا مناظر بیرون. این آدم اولين كسی است كه می بينم مثل بچه ها منتظر رفتن هواپيما بالای ابرها و ستايش زيبايی آنهاست.(این موضوع را علنا و به تکرار به من می گوید.) او ابرها را به برف تشبیه می کند. توصيف ساده ای كه ذهن من به دليل پوشش ندادن پستی بلنديهای خيال انگيز جغرافيای بيرون پنجره بيضی شكل انتقادش می كند و با جایگزین کردن نام لوت سفيد برای توصیف این حجم زیبایی آرامتر می شود.
    سمت چپی به گفتن “سبحان الله” و تحسین پروردگار به دلیل  آفریدن موجودی (انسان) که می تواند هواپیما بسازد، به ابراز مراتب سپاسگزاری خود بسنده می کند. شاید زیبایی خانمی که در ردیف کناری نشسته ذهن او را بیشتر از زیبایی ابرهای بیرون پنجره به خود مشغول کرده است.

     

    تو به سیمای شخص می نگری –  ما در آثار صنع حیرانیم. ( و برعکس)

     

    هواپیما جو زنده و پر انرژی ای دارد. مسافران برخلاف تذکرهای مهمانداران مبنی بر ممنوع بودن فیلمبرداری در هواپیما، خاطرات پروازشان را با تفصیل ثبت می کنند. پرواز با صلواتهای دیگری ادامه می یابد و با صلواتی نهایی بر روی زمین می نشیند.
    فرودگاه دمشق هم مانند فرودگاه امام خمینی جایی است که پروازی را  به پرواز دیگر متصل نمی کند. ترانزیت و به تبع آن سالن ترانزیتی درکار نیست. به عبارت دیگر اینجا مقصد نهایی است. جایی که همه باید پیاده شوند. جایی که همه بعد از پایین آمدن از هواپیما با طی مسیری کوتاه در راهرویی کوچک با سقف کوتاه و بدون هیچ زرق و برق و تجملی به محل دریافت مهر ورود می رسند. افسر مهاجرت آنقدر سریع مهر می زند که من در واقعی بودن نرم افزار کنترل ورود و خروج یارو هم  شک می کنم. ده متر آن طرفتر بدون عبور از حتی یک دکه که سعی کند به من چیزی بفروشد یا اجاره بدهد از فرودگاه خارج می شوم.

     

    سوریه بخیر یا welcome to Syria

     

    من هر وقت از در فرودگاه یک شهر خارجی بیرون می روم و آدمهایی را می بینم که با یک تابلو منتظر کسی هستند، یکهو دلم می گیرد. با وجود اینکه می دانم هیچ کس منتظر من نیست با بیهودگی تمام اسم روی تک تک تابلوها را می خوانم. اینجوری آدمهایی هم که تابلو دستشان است کمی به من توجه می کنند، نکند من همان آدمی باشم که قرار است ببرند هتل یا هرجای دیگر. شاید اشتباهی کسی به جای “طارق فیصل” توی کامپیوتر تایپ کرده باشد “علی سخاوتی”. شاید اگر من خودم را طارق فیصل معرفی کنم یارو نفهمد و من را با خود ببرد. شاید یک نیروی ناشناخته خواسته باشد من را در این شهر غریب سورپرایز کند.
    با واقعیت روبرو می شوم و مثل خیلی از آدمهای دیگری که کسی دنبالشان نیامده است خودم را با یک اتوبوس ارزان قیمت به مرکز شهر دمشق می رسانم.

     

    مطالب مرتبط بعدی:
  • سؤال غیر عادی گوگل در آخر مصاحبه

    “پنج دقیقه بهت وقت می دم تا یک موضوع پیچیده رو که من نمی دونم برام توضیح بدی.”

    این سؤالی است که ظاهرا آقای سرگی برین در جوانی گوگل از مصاحبه شوندگانش می پرسیده است.

    اگر این سؤال را کسی از شما بپرسد چیزی برای گفتن دارید؟

  • ترس از ریشه یابی ترس آلود ترس

    وقتی فکر نوشتن راجع به این کلمه (فعل، موضوع، عمل یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید) به مغزم خطور کرد اولین حسی که سراغم آمد ترس بود. ترس بقدری بود که تا چند روز قضیه را جدی نگرفتم. فکر کردم این هم از آن موضوعات گذرا است. موضوعاتی که توی تاکسی یا استخر یا همچین جایی به مغز آدم خطور می کنند و بعد خیلی زود اهمیت خود را از دست می دهند. ولی این یکی این جوری نبود. ول کن نبود. قضیه وقتی جدی تر شد که آنرا توی جعبه گوگل تایپ کردم. اول به قصد اینکه ببینم فیلتر شده است یا نه. دوم اینکه می خواستم ببینم دیگران در این باره چه نوشته اند. سوم اینکه می خواستم به جستجوهای خود بعد جدیدی داده باشم. چهارم اینکه می خواستم … اصلا دلیل اول و آخرش این بود که می خواستم بر ترس نوشتن غلبه کنم.

    ریدن. می خواهم درباره ریدن بنویسم.

    همین الان دوباره ترسیدم. ولی این ترس قاعدتا با آن ترسی که سی و اندی سال پیش برای اولین بار از عدم کنترل اعضای فرودست شناخته بوده ام فرق دارد. تبلیغات مای بیبی (My Baby) که بچه ای خوشحال و خندان پس از ریدن را نشان می دهد باور نکنید. همه بچه ها از یک سنی به بعد از ریدن می ترسند. این ترس ممکن است از نگاه عاجزانه مادر به دلیل هزینه های گزاف پوشک خارجی ناشی شده باشد یا قیافه درهم پدر از بوی گه. چیزی که مسلم است اینست که بچه می ترسد. آنقدر که همه هوش و استعداد خود را به کار می بندد تا کنترل روده های خود را به دست بگیرد. تا بتواند خودش را در زمان مناسب در مکان مناسب قرار دهد. و اینست اولین و مهمترین دستاورد فرزند بشر. تنظیم جغرافیا. ریدن بر روی سنگی سفید. قدم بعدی تمیز کردن آن است. قدمی که خیلی کوچکتر از قدم قبلی نیست و آن هم چند سالی طول می کشد. کودک متمدن امروزی با نائل شدن به این موفقیت بزرگ پا به عرصه آموزش عمومی (مهد کودک، کودکستان و …) می گذارد. نقطه عطفی که ترس از ریدن بیولوژیکی را تقریبا به جز مواردی خاص(مانند مسافرت به فرنگ برای اولین بار و نیافتن شلنگ آب به وقت قضای حاجت) تا سنین پیری و نیاز به ایزی لایف به حاشیه زندگی نسبتا مدرن ما می راند.

    ریدن می رود ولی احساس آفریده شده با آن می ماند. ترس. این احساس می ماند و روز به روز بزرگتر و پیچیده تر می شود. ترس از نمره نیاوردن و قبول نشدن در کنکور، با اتمام آموزش عمومی و فارغ التحصیل شدن به دنیای واقعی با ترسهای متعدد جدیدی جایگزین می شوند. تقریبا هر چیزی را که اقتصاد امروزی به ما می فروشد یا ترس جدیدی در ما ایجاد می کند یا وعده از بین بردن ترس حاصل از محصولی قبلا خریداری شده را می دهد. مثلا روزنامه ای که با قیمت نسبتا کمی می خرید. یا اخبار تلویزیون که به رایگان نگاه می کنید. یا همین اس ام اس تبلیغاتی که برای فروش دستگاه تصفیه آب الان برای من رسید. اگر شماره تلفنم با عدد دیگری شروع می شد شاید تبلیغی برای خریدن یک خودروی گران قیمت وارداتی یا سفری به اروپا دریافت می کردم. ولی در هر صورت می ترسم.

    ترس از خوردن آب آلوده یا ترس از ندیدن برج ایفل. چه فرقی می کند؟

    ترس از فقر. ترس از نداشتن پول کافی به هنگام بازنشستگی در بیست سال بعد. ترس از تنها ماندن. ترس از خیانت. ترس از هجرت. ترس از بازگشت.ترس از چاق شدن. ترس از اینکه کسی ما را دوست ندشته باشد. ترس از دست دادن. ترس از به دست نیاوردن. ترس از اینکه کسی از این مطلب من درباره ریدن خوشش نیاید. ترس از آبروریزی. ترس از رئیس. ترس از کارفرما. ترس از ورشکستگی. ترس از صاحبخانه. ترس از خواب ماندن. ترس از بیکاری پسر بزرگم بعد از گرفتن فوق لیسانس دانشگاه آزادش. ترس از زلزله، جنگ، سرطان، خشکسالی، گران شدن دلار و الخ.

    اعتراف می کنم که این مطلب با ترس نوشته و منتشر شده است.

     

     

  • جنگلهاي ارسباران و گذار به دوره فرا-بكارت

    جنگلهای ارسباران. جنگلهای بکر ارسباران مقصد سفر اخیر من بود به حاشیه رود ارس. اینجا بکر کلمه کلیدی است. ساعتها پیاده روی در میان جنگلی که پای کمتر گردشگری به آن رسیده است. اگرچه ما پا جای پای گردشگران یا مسافران محلی قبلی می گذاریم ولی هنوز حس بکر بودن مسیر در ما بوجود می آید. اصولا شرایط لازم برای بکر بودن یک مسیر چیست؟ همه ما ايده نسبتا روشني از بكارت آدم و روغن زيتون و حتي فلزات داريم ولي مرز بكر بودن طبيعت كجاست؟ آميزش انسان و طبيعت دقيقا دركدام نقطه باعث دريده شده پرده عفاف طبيعت مي شود؟ چقدر درخت از يك جنگل بايد قطع شود؟ چند تا حيوان وحشي بايد شكار شود؟ چند كيلومتر جاده بايد كشيده شود؟ چقدر پلاستيك بايد ريخته شود؟

    بعد ازساعتها طی طریق در این مسیر بکر به جایی می رسیم به نام امامزاده سید جبرئیل. ما اگرچه پای پیاده از جهتی بکر به امام زاده می رسیم، ولي از سويي ديگر راهی ماشین رو بکارت محیط را با بی رحمی تمام در نوردیده است. ناخشنودی گروه از این موضوع مشهود است. با این همه انتظار، این همه طی طریق و این همه وعده وعید بکر بودن، شب را جايي مي خوابيم كه كمتر اثري از بكارت درآن ديده مي شود .

    سؤال ديگر اينست كه این همه داستان و افسانه و رسم و سنت برای حفظ و نگهداری بکارت برای چیست؟ چرا ما آدمها حاضریم بهای بیشتری برای هر چیزی که بنی بشری قبل از ما آنرا تجربه نکرده است بپردازیم؟  آیا از این نظر تفاوتی بین یک توریست که انتظار بکر بودن از جنگلی را دارد و یک شیخ عرب که انتظار بکر بودن از یک دختر ایرانی را دارد هست؟ چيزي كه مسلم است اينكه هر دو حاضرند پول بیشتری برای تصاحب جایی بکر بپردازند.

    به نظر من اولین چیزی که بکارت جنگل را می درد پلاستیک است. اولین پلاستیک، خونی است که وقتی می ریزد بکارت جنگل یا هر جای طبیعت را از دید توریست از بین می برد. چرا ما پلاستیک را در طبیعت نمی توانیم تحمل کنیم؟ آنهم چیزی که زندگی ما تا این حد به آن وابسته است؟ یک لحظه زندگی خود را بدون پلاستیک تصور کنید. پلاستیک هزار سال طول می کشد تا تجزیه شود. خوب که چی؟ چرا با دیدن یک بطری آب در طبیعت وحشت می کنیم و به زمین و زمان بدو بیراه می گوییم؟

    شاید پلاستیک برای بازماندگان ما در سه میلیون سال بعد سوختی فراهم کند که هم هوا را کمتر آلوده می کند و هم به دلیل نزدیک بودن به سطح زمین استخراجش به مراتب کم هزینه تر از نفت است. سه ميليون سال بعد ايرانيان در اين سرزمين بزرگ روز ملي پلاستيك راجشن خواهند گرفت و از ما كه به اندازه كافي پلاستيك در دامان طبيعت ريخته ايم قدرداني خواهند نمود. من حدس می زنم توزیع جغرافیایی سوخت جديد هم بسیار شبیه نفت فعلی خواهد بود. هر ملتی که مثل ما نفت بیشتری دارد بیشتر توی طبیعت آشغال می ریزد. مگر نباید با طبیعت رابطه دوطرفه داشت؟ طبیعت به ما نفت می دهد و ما به طبیعت پلاستیک. تعاملی دو طرفه که ما را برای یک گذار تاریخی سه میلیون ساله آماده می کند.

    عشایر این تعامل را به خوبی درک کرده اند. کنار چادرهایشان به وفور پلاستیک دیده می شود. اصلا خود عشاير هم ديگر آن عشاير بكري كه ما دوست داريم ببينيم نيستند. آنها هم دسترسی به دانشگاه آزاد دارند و برای تامین هزینه هایش گلیم هایشان را به دو برابر قیمت به من توریست می فروشند. نان و ماستشان را هم همینطور.

    شايد جستجوي جاها و آدمها و مناظر بكر، چيزي متعلق به گذشته است، هرچند گذشته اي نزديك. شايد زمان آن فرا رسيده باشد كه به دوره فرا-بكارت (post virginity) گذر كنيم.

    مطالب مرتبط:
    بد نبود ولي خيلي بهتر مي تونست باشه

    سفر من به سوئيس و بازگشت من از سوباتان

  • قانون کلیبر، ترک سیگار و توسعه پایدار

    یک گاو که وزنش تقریبا هزار برابر وزن یک دارکوب است پنج و نیم برابر دارکوب عمر می کند و قلبش هم پنج و نیم برابر کندتر از قلب دارکوب می زند. این قانون که به نام کاشفش کلیبر شناخته می شود می گوید که وزن همه حیوانها با سرعت متابولیسم آنها یک رابطه توان منفی یک چهارم دارد. ( از هزار دو بار رادیکال بگیرید می شود پنج و نیم). بعد از این قانون می توان نتیجه گرفت که همه حیوانها قلبشان تقریبا به یک تعداد می زند. بعضیها مثل گنجشک سهمیه شان را تندتر خرج می کنند و در نتیجه عمرشان کوتاه تر است، بعضی ها هم که مثل آدمیزاد آهسته تر و پیوسته تر می روند، عمر طولانی تری دارند.

    قانون کلیبر (Kleiber’s law) به نسبت وزن و سرعت متابولیسم حیوانها محدود نمی شود. مثلا از این قانون جالب می توان در ترک سیگار استفاده کرد. زمانی که شما سیگاری می شوید در ضمیر ناخودآگاه شما یک سهمیه سیگار به شما تعلق می گیرد. مثلا 2 میلیون نخ. به همین دلیل زمانی که هنوز سهمیه خود را تمام نکرده اید ترک سیگار تقریبا غیر ممکن و به معنی مبارزه با قوانین طبیعی خواهد بود. تنها راه اینست که سرعت سیگار کشیدن خود را افزایش دهید و در شبانه روز تعداد بیشتری سیگار بکشید تا سهمیه شما زودتر تمام شود. برعکس اگر از سیگار کشیدن لذت می برید و نگران هستید که مبادا به دلیل ناشناخته ای سیگار را ترک کنید، حالا دیگر می دانید چکار باید بکنید.

    کاربرد دیگر این قانون را می توان در توسعه پایدار مشاهده نمود. برای مثال وقتی کشوری 1000 برابر از کشوری دیگر آهسته تر توسعه پیدا می کند (تعریف توسعه با خود شما) می توان نتیجه گرفت که توسعه اش پنج و نیم برابر پایدارتر از آن کشوری است که در توسعه یافتن عجله می کند.

    از کاربردهای دیگر این قانون می توان به پیش بینی زمان طلاق، اندازه گیری رشد اقتصادی، ضریب کاهش اعتیاد و سایر معضلات اجتماعی، میزان تخریب جنگلها و همچنین رشد صدارات غیر نفتی اشاره نمود.