• صف بازی

    ما  4 مهمان آنلاین داریم.

    بازدید کنندگان امروز: 35 نفر
    بازدید کنندگان دیروز: 72 نفر
    بازدید کنندگان پریروز: 68 نفر
    بازدید کنندگان پس پریروز: 81 نفر
    بازدید کنندگان هفته گذشته: 523 نفر
    بازدید کنندگان ماه گذشته: 2148 نفر

    شما اگر بر روی وب سایتی دارید به دنبال دستور پختن آش رشته می گردید یا بر روی وبلاگی ترجمه شعری از یک شاعرمکزیکی  را می خوانید یا اصولا هر کار دیگری که دارید می کنید را می کنید، برایتان چه فرقی می کند که چند نفر دیگر هم درست مثل شما درست بر روی همان سایت مهمان هستند؟ نه خداییش دانستن یا ندانستن این موضوع در زندگی شما چه تفاوتی ایجاد می کند؟

    حالا یک ساندویچی کنار خیابان را در نظر بگیرید. خیلی فرق می کند که چند نفر بیرون مغازه برای خریدن ساندویچ صف کشیده باشند یا چند نفر بیرون خیابان برای خریدن ساندویچ صف نکشیده باشند. من خودم در چنین موقعیتی معمولا ساندویچی با طولانی ترین صف را انتخاب می کنم. صف طولانی یک ساندویچی علاوه بر تضمین کیفیت ساندویچ و تازگی مواد اولیه آن (البته از نظر شرکت کنندگان در صف) فرصت مناسبی را هم برای گفتگو، گذران وقت، سرگرمی، آشنایی، تبادل نظر، تبادل شماره تلفن و … در اختیار مشتریان قرار می دهد.

    از ساده ترین تکنیکهای این فعالیت شهری که می توان آنرا “صف بازی” نامید، خارج شدن از صف، برداشتن یک منو و برگشتن به صف است. برای این کار حتما باید از نفر پشتی بخواهید که جای شما را نگه دارد و دلیل ترک صف خود را هم بطور شفاف به او بگویید. آیتمهای منو بهترین بهانه برای آغاز صحبت با نفر پشتی یا جلویی(بهتر است از همان اول انتخاب کنید و به انتخاب خود وفادار بمانید) است. پرسیدن راجع به آیتمهای منو از کارهایی مثل پرسیدن مدل گوشی تلفن یا قرض گرفتن سیگار یا آدامس خیلی بهتر است. نشان می دهد شما اطلاعات و همچنین سلیقه غذایی دارید. یا اینکه حداقل برایتان مهم است که غذاهای (چیزهای) جدید را تجربه کنید. کافیست خودتان را مشتاق نشان بدهید حتی اگر درباره سوسیس بندری سؤال می کنید. سؤالهایی مانند “شما تا حالا بندری اینجا رو خوردین؟” یا “شما می دونین که اینجا تو بندری فلفل قرمر می ریزن یا نه؟” با وجود اینکه ممکن است ساده و حتی احمقانه به نظر برسند، ولی در اکثر مواقع کارآمد هستند.

    می توانید بیشتر از یک منو بردارید تا به شخص مورد نظر بدهید ولی بهتر است اینکار را نکنید. اگر خیلی در صف بازی مهارت پیدا کنید و هدف شما نفر جلویی باشد ممکن است وقتی نوبتش می شود از شما بخواهد که برای شما هم ساندویچ سفارش یدهد. با کمی تعارف اجازه بدهید که این کار را بکند. ولی اگر هدف شما نفر پشتی بود، به هنگام سفارش غذا اصلا تعارف نکنید. سفارش خود را بدهید. بعد که هدف شما در حال سفارش دادن است یک دفعه ظاهر شوید و بگویید که یک چیزی یادتان رفته و از او خواهش کنید که برای شما سفارش بدهد. قدمهای بعدی را خودتان حدس بزنید. اگر تازه می خواهید صف بازی را شروع کنید برای رسیدن به نتیجه باید صبور باشید. فراموش نکنید که برای استاد شدن در هر کاری دو روش بیشتر وجود ندارد.

    کسی ممکن است اعتراض کند که وب سایت با ساندویچی فرق می کند و صف کنار خیابان با یک عدد بر روی صفحه مانیتور آنهم در هنگام گرفتن سرویسی که بدون صف ارائه می شود، از زمین تا آسمان فرق دارند و الخ. مسئله تفاوت وب سایت و ساندویچی نیست. مسئله تشابه جهانبینی گردانندگان آن است.

     

    مطالب مرتبط:

    Paradigm shift

     

  • what if

    سناریوی زیر را تصور کنید:

    شما به عنوان مدرس سر کلاس مشغول تدریس هستید. توضیح می دهید که مارمولک مکانیزم تدافعی ای دارد که به هنگام مواجهه با خطر یعنی وقتی دشمن دمش را می گیرد، برای زنده ماندن، دم خود را قطع می کند و فرار می کند. اولین سؤالی که به ذهن کنجکاو بسیاری از دانشجوها می رسد اینست که اگر باز هم دشمن مارمولک را گرفت، چی؟

    در این موقع شما به دانشجویان کنجکاو چه جوابی می دهید؟

    اگر این نوشته من را کسی نخواند چه اتفاقی می افتد؟ اگر بعد از دو سال و نوشتن صدها مطلب دیگر، باز هم وبلاگ من خواننده نداشته باشد، چی؟ اگر این خزعبلاتی که اینجا می نویسم بر روی زندگی مشترکم ده سال بعد اثر منفی بگذارد و باعث جدایی احتمالی من از همسر احتمالی آینده ام بشود و برای باقی عمر تنها بمانم، چی؟ اگر بچه احتمالی من که احتمال دارد از همسر احتمالیم متولد بشود سرطان خون داشته باشد، چی؟ اگر تا شش ماه دیگر همه موهایم بریزد و بیست کیلو اضافه وزن پیدا کنم، چی؟ اگر دنیا به آخر برسد، چی؟ اگر قیمت طلا باز هم بالاتر برود و من در بازنشستگی پول کافی برای ایمپلنت دندانهایم نداشته باشم، چی؟ اگر دو ماه بعد شریکم به من خیانت کند، چی؟ اگر از من خوشش نیاید، چی؟ اگر فردا خورشید طلوع نکند، چی؟ و الخ.

    و اما جواب درست: دشمن اگر باز هم مارمولک را بگیرد حتما آنرا می خورد.

    نصیحت “آدم باید نیمه پر لیوان را ببیند” کلیشه است و بیشتر وقتها در مواجهه با “اگر چی؟” کمک کننده نیست. زمانیکه چنین سؤالی در ذهن آدم مطرح می شود بهترین کار اینست که به جای پرهیز از آن، جوابش را صادقانه به خود بدهد.

  • آفرینش تراژدی به بهانه 9/11

    تراژدی: شکلی از هنر است بر پایه رنج انسان که باعث لذت مخاطبینش می شود. از “شاه اودیپ” سوفوکل گرفته تا هملت شکسپیر تا شاهنامه فردوسی تا داستانهای مرتبط با یازده سپتامبر و خیلی چیزهای دیگر.

    رنج: یا درد، احساسی است که یک آدم در شرایطی نامناسب تجربه می کند. ممکن است جسمی یا روانی یا هر دو باشد. می تواند واقعی یا غیر واقعی باشد. می تواند مستقل از رنجهای دیگر باشد. می تواند به آنها وابسته باشد. مثلا رنجی ممکن است مولد رنج دیگری باشد. مثل خیلی از احساسات دیگر، درجاتی دارد. از خفیف تا شدید. فاکتورهایی مانند مدت و دفعات تکرار آن می تواند بر شدت آن اثر گذار باشند. از آن مهمتر نگرش آدم(کسی که رنج می کشد) نسبت به رنج می تواند مهمترین عامل تعیین کننده شدت و ضعف آن باشد. مثلا اینکه آیا آن را به حق یا ناحق تلقی می کند. مفید یا مضر می داند. قابل پیشگیری یا غیر قابل پیشگیری تصور می کند و الخ.

    پس داستان به طور خلاصه اینطور اتفاق می افتد:

    1- در زمانی و مکانی، آدم یا آدمهایی متحمل رنجی می شوند.

    2- کسی از میان خودشان یا از خارج، رنج مرحله 1 را برای مخاطبینی در قالب تراژدی بازگو می کند.

    3- مخاطبینی از تراژدی آفریده شده در مرحله 2 طبق تعریف لذت می برند.

     

    سؤالهای زیادی اینجا مطرح می شود:

    چرا آدمیزاد از این فرم از هنر لذت می برد؟ آیا لذتی که از این فرم از هنر ایجاد می شود با لذت فرمهای دیگر مثلا کمدی اساسا متفاوت است؟ آیا تراژدی رنج را جاودانه می کند؟ آیا همه آدمها گرایشات مازوخیستی/سادیستی دارند؟  آیا رنج بدون تراژدی یا تراژدی بدون رنج معنی دارند؟ دلایل محبوبیت تراژدی در طول تاریخ چند هزار ساله چه بوده است؟ آیا تراژدی هم مثل خیلی چیزهای دیگر سیر تحولی طی کرده است؟ مشخصات یک تراژدی خوب چیست؟ و الخ

     

    مطالب مرتبط آینده:

    از رنجی که می بریم

     

  • در امتداد لذت

    ده دقیقه دیگه بخوابم.

    یک لیوان دیگه بخورم.

    یک کم دیگه بازی کنم.

    یک بار دیگه …

    یک جام دگر

    من بنده آن دمم که ساقی گوید
    یک جام دگر بگیر و من نتوانم

  • بابا نان داد

    انقلاب صنعتی در غرب در چه زمانی اتفاق افتاد؟ در یک بازه زمانی در قرن نوزدهم میلادی. جایی بین هزار و هشتصد و اندی و هزار و هشتصد و اندی.

    کارخانه هایی که در این دوره پدید آمده بودند نیاز به نیروی کار داشتند. بچه ها را هم بکار می گرفتند. کم کم عده ای با این موضوع مخالفت کردند. بچه ها حیف بود که سلامتیشان را از بچگی در شرایط نامناسب کارخانه ها از دست بدهند. صاحبان صنایع با این مخالفان مخالفت کردند. برای آنها فرقی نمی کرد. آنها نیاز به چرخاندن چرخ کارخانه هایشان داشتند. گروه اول بیشتر مخالفت کردند. فایده ای نداشت. تا اینکه راهی برای متقاعد کردن گروه دوم پیدا کردند:

    اگر بچه ها در یک “سیستم آموزش عمومی” سالها آنگونه که آنها می خواهند تربیت (شستشوی مغزی) شوند، وقتی بزرگ بشوند کارکنان (کارمندان) گوش بفرمان و بهتری خواهند بود و در نتیجه با بازدهی بیشتری چرخ مورد نظر را خواهند چرخاند.

    تصویری از یک سیستم آموزش عمومی

    گروه دوم قبول کردند.

    همینطور هم شد. و سالیان سال کارگرانی که با گذراندن سالها آموزش عمومی یاد گرفته بودند که کاری را انجام بدهند که از آنها خواسته می شود، کاری را انجام دادند که از آنها خواسته می شد. چرخ چرخید و چرخید. تا اینکه در اینطرف دنیا یعنی در آسیا آدمهایی ظهور کردند که چرخ را ارزانتر می چرخاندند. در نتیجه همان چرخ و یک سری چرخ دیگر در اینور دنیا به چرخیدن در آمد و الخ.

    انقلاب صنعتی در کشور ما در چه زمانی اتفاق افتاد؟

    آموزش عمومی از کی شروع شد؟ از وقتی که یک نفر پایش به غرب باز شد. چشمش هم علاوه بر موی بلوند و منهای چرخ صنعت به سیستم آموزش عمومی.

    نیاز ما به آموزش عمومی دقیقا چه بود؟

    نیاز ما به موی بلوند چطور؟

    کسی که از سیستم آموزش عمومی بیرون می آید قرار است همان کاری را انجام بدهد که از او خواسته می شود. ولی اگر اصولا کاری وجود نداشت، آنوقت چه اتفاقی می افتد؟ اگر اصلا چرخی در کار نبود چی؟ این آدم که چیزی به جز اجرای خواسته رئیسش بلد نیست، چه کار باید بکند؟ اگر رئیسش خواسته ای نداشت، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر همین آدم رئیس هم شد آنوقت چه می شود؟ و الخ.

    “بابا نان داد” را من چه زمانی آموختم؟ در هفت سالگی.

    بابای من چه زمانی از این دنیا رفت؟ وقتی شش سالم بود.

     

    مطالب مرتبط:

    آقایان بن کتاب با حق مسکن و حق اولاد فرق می کند

     

     

     

  • در باب تلف کردن وقت

    دقیقا چه عامل یا عواملی باعث می شوند که احساس کنیم وقتمان دارد تلف می شود یا وقتمان در زمانی در گذشته تلف شده است؟ آیا حس تلف کردن وقت در دو سال پیش با حس وقت تلف کردن در زمان حال، ماهیتا متفاوت است؟ مثلا کسی ممکن است ادعا کند که نسبت به اتلاف وقتش در دو سال پیش واقف نبوده است یعنی نمی دانسته چه بلایی دارد سرش می آید. ولی کسی که می گوید الان وقتش دارد تلف می شود، قاعدتا از این موضوع با خبر است.

    آدمها به دلایل مختلفی ممکن است احساس کنند که وقتشان تلف می شود:

    الف- زمانی که کسی وقتش را به رایگان صرف کاری می کند. یا بعد از اینکه این کار را می کند می فهمد که پولی در کار نیست. یا میزان پولی که در قبال وقتش دریافت می کند به نظرش کمتر از چیزی است که باید باشد. به طور کلی وقتی بعد از انجام کاری به نتیجه مورد نظر نرسیم.

    ب- وقتی کسی کاری را از روی ناچاری انجام می دهد. مثلا از روی ناچاری به دانشگاه می رود. یا از روی ناچاری مسافرکشی می کند.

    ج- وقتی کاری که انجام می دهیم یادگیری و در نتیجه رشد به همراه نداشته باشد. کاری است تکراری و به مهارت خاصی هم نیاز ندارد. مثل تایپ این متن در صورتیکه فرض کنیم شخص دیگری آنرا نوشته و از من خواسته که آنرا تایپ کنم.

    د- وقتی بعد از انجام کاری به نتیجه برسیم که آن کار اشتباه بوده است. البته لزوما اشتباه به معنی اتلاف وقت نیست ولی خیلی وقتها این احساس به آدم دست می دهد.

    ه- وقتی می دانیم که کاری هست که باید انجام دهیم و وقتش را هم داریم ولی به هزار و یک دلیل (مثلا گشادی) آنرا انجام نمی دهیم.

    و- وقتی کسی به ما بگوید که “داری وقتتو تلف می کنی!” در این حالت ممکن است حق با گوینده نباشد ولی احتمال اینکه حس اتلاف وقت سراغ ما بیاید زیاد است.

    وقت تلف کردن بخشی کلیدی از زندگی همه ماست. به احتمال زیاد بدون آن تخیل، آزمایش و آفرینش اتفاق نخواهد افتاد. مسئله این نیست که وقت تلف بکنیم یا نکنیم. مسئله اینست که چگونه اینکار را انجام بدهیم.

     

  • دهنتو ببند

    من یکی از هفتاد میلیون نفری (و در تصویری بزرگتر یکی از هفت میلیارد نفر) هستم که تقریبا راجع به هر چیزی اظهار نظر می کنند. اگر توی تاکسی کسی درباره هزینه های دانشگاه آزاد یا قیمت گوشت توی آلمان حرف یزند من هم بلافاصله شروع می کنم به نظر دادن. راجع به شاخص بورس نیویورک، خشک شدن دریاچه ارومیه، انتخابات بعدی آمریکا و یا چیزهای کلی تری مثل روش درست زندگی،خوشبختی، از بین رفتن ارزشهای اخلاقی در جامعه و این جور چیزها. موضوع از شما، نظر دادن از من.

    فقط کافی است جمله اول را بشنوم. این جمله اول در حقیقت حکم شتاب دهنده ای را خواهد داشت برای اتمهای کم وزن کلمات معلق در ذهن من. این جمله اول حتی می تواند پستی باشد بر روی فیس بوک. عکسی، متنی و یا فیلمی. فرقی نمی کند. من راجع به هر چیزی می توانم نظر بدهم. در بیشتر مواقع هم اینکار را می کنم. حتی وقتی این جمله اول از دهن یک نفر توی تلویزیون بیرون می آید باز هم من نظر می دهم. با وجود اینکه می دانم این ارتباط یک طرفه خواهد بود و یارو اصلا حرفهای من را نمی شنود. و نمی تواند جواب آنها را بدهد. برای اطرافیان نظر می دهم. برای خودم نظر می دهم. همه باید نظر من را راجع به تحولات اخیر خاور میانه یا تغییرات قیمت جهانی نفت یا شلوار فلان خواننده بدانند.

    حجم استفاده از کلمات در دنیای اطراف ما تکان دهنده است. کلماتی که با آنها جملات کوتاه و بلند ساخته می شود. جملاتی برای ترساندن بقیه. جملاتی برای اینکه به دیگران بگوید آنها در اشتباه هستند. برای توهین به آنها. برای اینکه به آنها بگوید چکار باید بکنند و چکار نباید بکنند.

    برای یک ثانیه هم که شده دهنتو ببند.

    چرا؟ چون احتمالا به یکی از دلایل زیر داری حرف می زنی:

    –     برای اینکه خودتو توجیه کنی. من که از اول گفتم. یا دیدی گفتم؟ چطور اینکارو کرد. باید به حرف من گوش می کردید. باید ثابت کنی که حق با توست و یارو عجب خری است. اتخاذ یک موضع مخالف و استدلال در جهت اثبات آن موضع با اظهار نظر بی پایه و اساس و بعد هم فحش دادن تفاوت دارد. تمایز بین این دو، هنری است که در هیچ یک از سطوح آموزش مادون متوسط به کسی آموزش داده نمی شود.

    –     “برای منم پیش اومده.” اگه به یکی بگی دارم از سرطان خون می میرم اولین چیزی که در جواب می شنوی اینست که “پدر دوست منم چند سال پیش از سرطان خون مرد….” یارو ازت نمی پرسه که خوب حالا با این مریضیت چی کار می کنی؟

    –     منیت. من چیز مهمی برای گفتن دارم که همه باید بشنوند.

    –     برای متوقف کردن حرف دیگران! اگر من حرف یزنم طبیعتا مجبور نخواهم بود به حرف دیگران گوش بدهم. تو خفه شو الان دیگه نوبت منه.

    –     درد دل کردن. ماشینم تو بزرگراه خراب شد. زنم ازم جدا شد. ورشکست شدم. سرطان خون دارم. اجاره ها رفته بالا نمی تونم خونه پیدا کنم و الخ. خیلی وقتها درد دل کردن چیزی بیشتر از دردمند کردن بیهوده دل دیگران نیست.

    –     ترس. در جمعی هستی که فکر می کنی اگه حرف نزنی همه فکر می کنن لال هستی یا اجتماعی نیستی یا همچین چیزی.

    –     تنهایی. من امروز با کسی حرف نزدم. درد تنهایی مثل خوره داره منو می خوره. دوست دارم به یه نفر تلفن کنم و باهاش حرف بزنم. فقط برای کم شدن این درد.

    –     اجتناب از فکر کردن. اگه دائما درباره ایده هایی که دارم حرف بزنم مجبور نیستم که به اونا فکر کنم. ترجیح می دم از دیگران تایید ایده هامو بگیرم تا اینکه خودم دربارشون فکرکنم.

    –     به رخ کشیدن. دوست دارم درباره همه چیزهای خوبی که دارم و همه اتفاقات خوبی که برای من می افته (یا قبلا افتاده) صحبت کنم. اینجوری دیگران می فهمند که من از اونا بهتر هستم. یا حداقل منو از چیزی که خودم فکر می کنم هستم، بهتر می دونن.

    –   وقت کشی. در یک جاده زیبا در حال رانندگی هستی. تا رسیدن به مقصد دو ساعت وقت داری. اگه با کنار دستیت حرف نزنی ممکن است فکر کند که دیگر حرفی برای گفتن با هم ندارید. عشقتان تمام شده است. حرف می زنی. شکاف زمان را با گفتن چیزی پر می کنی. ثابت می کنی که هنوز چیزی که ارزش گفتن داشته باشد، وجود دارد.

     

    بله حرف زدن هم چیز خوبی است و بدون شک دلایلی هم برای آن وجود دارد که می تواند موضوع مطلب دیگری باشد. ولی خداییش من کمبود حرف نزدن را در این زمان و مکان به شدت و در سطح گسترده و ملی احساس می کنم. اگر هر آدمی در هر جایی هر از چند گاهی یک ساعت از عمرش را به سکوت بگذراند و کم کم آن را به دو ساعت، سه ساعت یا یک روز یا حتی یک هفته برساند، ما دنیای بهتری خواهیم داشت. خوب به اندازه کافی حرف زدم!

  • بکارت الماس

    آیا تا به حال تلاش کرده اید که یک قطعه الماس را بفروشید؟” عنوان مقاله ایست که به تاریخچه کوتاه تحولات بازار الماس و تغییرات بنیادی نگرش مشتریان به این جواهر که به قول نویسنده چیزی بیشتر از “کریستال کربن” نیست، می پردازد.

    از سپتامبر 1938 یک شرکت تبلیغاتی در نیویورک(N.W. Ayer) برای کارتل الماس (De Beers) طرحی تبلیغاتی را تدوین و پیاده می کند که با اجرای سخنرانیهای مختلف در مدارس برای دختران دم بخت و همچنین انتشار مطالبی درباره جواهرات مرصع به الماس ستاره های هالیوود و سیاستمداران آمریکا (و همسرانشان)، الماس را از یک سنگ نیمه قیمتی به نماد عشق و احساس جاودانه آن تبدیل می کند.

    الماس نشانه قدرت و ثروت و عشق است. و این نشانه هر چه درشت تر و گران قیمت تر باشد قدرت و ثروت و عشق بزرگتری را به بیننده القا می کند. نکته جالبی که در این طرح تبلیغاتی بی نظیر به چشم می خورد اینست که در آن الماس،  جاودانه نشان داده می شود. حلقه الماس را فقط باید خرید. آنرا نباید فروخت. انگار که فروختن آن گناه است. فروختن نشانه عشق گویی معادل با فروختن خود عشق و به نوعی خیانت در اذهان عمومی در طول سالهای متمادی تثبیت شده است. جواهر فروشیها معمولا سعی می کنند که الماس را از مشتری نخرند. اگر هم بخرند به کسری از قیمت اولیه این کار را انجام می دهند. اصولا مگر آدم با شخصیت و آبرومند الماس خود را می فروشد؟

    میلیونها عروس و داماد در سراسر جهان سنگی را می خرند که به محض خریدنش ارزش مادیش با ارزشی معنوی تحت عنوان نشانه عشق جاودان جایگزین می شود. پدیده ای که می توان آنرا “دریده شدن بکارت الماس” نامید.

     

     

  • مجبور بودم می فهمی؟

    مجبورم روزی یک مطلب بنویسم. یعنی فعلا با خودم اینجوری قرار گذاشتم. بعضی روزها هم نمی نویسم. بعد مجبور می شوم اینکار را یک جوری توجیه کنم. مثلا به خودم بگویم که آن روز جزو زندگی من نیست. آن روز از عمرم را هدیه بدهم به یکی از خوانندگان یکی از وبلاگهایی که به نویسنده اش حسودی می کنم. درست مثل وقتی که کسی می میرد و کس دیگری تصمیم می گیرد که یارو عمرش را داده به کس دیگری. یا به خودم قول بدهم که یک روزی بعدا به جای یک مطلب دو مطلب بنویسم. مطلب را قضا کنم. اتفاقی که معمولا نمی افتد.

    یکی از راههای یاد گرفتن لغات جدید زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری اینست که تعدادی (مثلا ده دوازده تا) لغت را به صورت تصادفی انتخاب کنی و آنها را در یکی دو پاراگراف بکار ببری. این کاریست که من می خواهم برای نوشتن این مطلب بکنم. یعنی مجبورم که این کار را بکنم.

    و اما لغاتی که برای این مطلب انتخاب کرده ام:

    لاغر
    سبقت
    گسترده
    شک
    ظرفیت
    وارد شدن
    سوراخ کردن
    دقیق
    میکروسکوپ
    سپاس گزار
    مراقب
    مطمئن

    این هم پاراگرافی که وعده داده بودم:

    “بدون شک ظرفیت آدمها در سبقت گرفتن از یکدیگر چه در رانندگی و چه در فعالیتهای دیگر زندگی متفاوت است. خیلی از راننده ها حتی اگر مطمئن نباشند که از جلو ماشین می آید یا نه، باز هم با خریت تمام خط ممتد را سوراخ می کنند و به جایی وارد می شوند که به آنها تعلق ندارد. به دلیل وجود گسترده همین راننده های لاغر المغز است که پلیس راهنمایی و رانندگی در سالهای اخیر با بکارگیری فناوری نوین و با دقت میکروسکوپ مراقب جان دیگر راننده هاست که اکثر آنها هم مراتب سپاسگزاری خود را با احترام به قوانین نشان می دهند. قوانینی که تا چند سال پیش هیچ کس تعریف دقیقی از آن نمی توانست ارائه بدهد.”

    پا نوشت: لغات را از یکی از فصلهای کتاب

    انتخاب و ترجمه کردم. متن را خودم نوشتم. بعد از انتخاب لغات و بدون تقلب. مجبور بودم.
    مطالب مرتبط:
  • از دست دادن زبان شادی

    در جنگلهای آمازون قبیله ای زندگی می کنند به نام پیراها (Piraha). دانیل اورت نویسنده کتاب

    Don’t Sleep, There Are Snakes: Life and Language in the Amazonian Jungle

    که سی سال از عمر خود را صرف زندگی با مردم این قبیله و مطالعه آنها کرده است نقل می کند:

    “پیراها به همه چیز می خندند. آنها به بدبختی خودشان می خندند: وقتی چادر کسی در طوفان خراب می شود، ساکنانش بلندتر از دیگران می خندند. آنها وقتی که تعداد زیادی ماهی می گیرند می خندند. آنها وقتی که اصلا ماهی برای صید نیست می خندند. آنها وقتی که سیرند می خندند. آنها وقتی که گرسنه هستند می خندند…”


    صحنه ای بعد از طوفان آیرین – آمریکا

    این نظریه که عقاید ما برداشت ما را شکل می دهند و برداشت ما هم واقعیت را می سازد، نظریه جدیدی نیست. چیزی که آقای اورت به این زنجیره اضافه می کند اینست که زبان ما عقاید ما را شکل می دهد و عقاید ما برداشت ما را و برداشت ما واقعیت را.

    فقط گونه های مختلف موجودات نیستند که برداشتهای کاملا متفاوتی از یک واقعیت دارند. مثل آدم و زنبور عسل که برداشتهای متفاوتی از رنگ یک گل دارند. برداشتهای کاملا مختلف از یک واقعیت در بین اعضای یک گونه هم اتفاق می افتد.

    شما حتی تصورش را می توانید بکنید که وقتی ماشینتان را دزد می برد یا وقتی متوجه می شوید سند زمینی که خریده اید تقلبی بوده است، بخندید؟ این خلق پر شکایت گریان حکایت از برداشت متفاوتی از واقعیت دارد. البته اگر اصلا چیزی به نام واقعیت وجود داشته باشد.

    آقای میهایی چیکسنمیهایی (Mihaly Csikszentmihalyi)  روانشناس معروف و استاد دانشگاه شیکاگو در کتاب بسیار ارزشمندش (Flow) این نظریه را مطرح می کند که مغز انسان در هر ثانیه 400 میلیارد ورودی دریافت می کند ولی از این مقدار فقط 2000 بیت به خودآگاه ما راه می یابد. چیزی که واقعیت خودآگاه یا conscious reality می نامیم. همه ما و تک تک ما 2000 بیت مختلف از اطلاعات را می بینیم و بنابراین همه ما و تک تک ما به معنای واقعی در دنیاهای مختلفی زندگی می کنیم.

    یک پیام مهم نویسنده کتاب اینست که اگر جنگلهای آمازون از بین برود که دارد می رود، فقط گونه های کمیاب گیاهی و جانوری نیستند که نابود می شوند. با از بین رفتن جنگل، فرهنگی از بین می رود که در حقیقت تکه ای از واقعیت زندگی انسان بر روی کره زمین است. با از بین رفتن جنگل و قبیله ای که در آن زندگی می کند نوعی از بودن ما از بین می رود. و به دنبال آن ما روشی منحصر بفرد از برداشت از واقعیت را از دست می دهیم. روشی که ممکن است برای ادامه بقای ما بر روی کره خاکی ضروری باشد.

    با از دست دادن مردمی که به همه چیز می خندند اطلاعاتی را از دست خواهیم داد که شاید رمز خوشحالی ما در مواجهه با تراژدی باشد.

     

    پانوشت:
    تعمیم این قضیه به از بین رفتن قبیله های مختلف کشور خودمان و به دنبال آن از بین رفتن خرده فرهنگها و آداب و سننشان با خود شما. جستجو به دنبال سرنخ غم و غصه و افسردگی در زبانمان هم همینطور.

     

    مطالب مرتبط

    دیدگاههای مختلف از یک چیز

    search for truth, from aporia to ataraxia