• 8 مرداد 1396 – تهران

    دیروز با مادربچه ها و هنک به تهران آمدیم. من روی صندلی عقب نشستم تا هنک را وقتی که می خواهد روی پای راننده برود نگه دارم. ظاهرا از این کار خوشش می آید. همان اول راه خیلی بی تابی می کرد و از شیشه ماشین می خواست بیرون برود که با توقف در رودبار و قضای حاجت جلوی در یک مغازه مشکلش حل شد. البته من با دستمال کاغذی از روی زمین برشان داشتم.

    ادامه راه نسبتا آرام نشست. فکر می کنم این سفر باعث شد که رابطه عمیق تری بین ما شکل بگیرد. برای اولین بار کنار من نشست، خودش را به پایم چسباند و سرش را روی پایم گذاشت. یکی دو بار هم دستم را بدون اینکه گاز بگیرد لیس زد. نزدیک تهران روی صندلی، کنار من بالا آورد. تا من فکر کنم که چه کار باید بکنم همه چیزی را که بالا آورده بود که خیلی شبیه تکه های گردن مرغ بود دوباره خورد. بالا آوردن سگ هیچ شباهتی به بالا آوردن آدم ندارد. نه قبلش و نه بعدش.

  • 6 مرداد 1396 – زرخشت

    پریروز یک مهمان هنرمند داشتیم که آقای گ با او سر خریدن یک آپارتمان در رشت آشنا شده بود. همسر آقای گ تلفن زد که تخته نرد ما را قرض بگیرد و من دعوتشان کردم. آقای هنرمند مرد میانسالی بود که خیلی شکسته تر از سنش نشان می داد. تصادف کرده بود و سمت چپ بدنش را به سختی به دنبال خودش می کشید. همان دم در ادعا کرد که خیلی حرفه ای تخته بازی می کند و حوصله بازی کردن با هر کسی را ندارد. من گفتم که در حد آماتور بلدم.

    بیش از حد متعارف روی هنرمند بودن خودش تاکید می کرد. متاسفانه ما دستگاه سی دی خوان نداشتیم که آثارش را پخش کنیم. برایمان کمی ساز دهنی زد. زیبا می نواخت و ظاهرا هنک هم خوشش آمده بود که به دقت از پشت پنجره گوش می کرد. آقای هنرمند بعد از اینکه پنج هیچ به من باخت اعتراف کرد که من هم بازیم خوبه و هم خوب تاس میارم. به نظرش تصمیم ما برای زندگی در این روستا تصمیم عاقلانه ای نبوده است و کلی درباره خطرات احتمالی و اتفاقهای بدی که برای آدم در هر کجای دنیا ممکن است بیفتد حرف زد. روز بعدش در تهران کنسرت داشت. او برای کودکان معلول می خواند تا به آنها امید به زندگی بدهد.

    دیروز عصر من و مادر بچه ها به همراه هنک و آقای گ و همسرش رفتیم کانادا. کانادا اسم زمینی است که آقای گ چند سال پیش برای برادرش که در کانادا زندگی می کند خریده بوده است. یک درخت انجیر بزرگ آنجا بود با کلی انجیر رسیده و خوشمزه. یکی هم به هنک دادم که نخورد.

    از کانادا که برگشتیم آقای گ پیشنهاد داد به استخر پرورش ماهی که ب به تازگی احداث کرده است برویم. جای زیبایی بود. یک تپه کوچک را گودبرداری کرده بود و با آب چشمه پر. پدر ب اطراف استخر را بدون اتلاف فرصت صیفی جات کاشته بود. شام را آنجا خوردیم. به همراه فلفل و گوجه و خیار ارگانیک.

    ب معتقد است زندگیش یک فیلمنامه است و چند سال پیش یک نفر به او پیشنهاد نوشتنش را داده ولی او نپذیرفته است. کله اش داغ بود و بی وقفه درباره ماجراهایش برای بدست آوردن دختری که پدر و مادرش نمی خواستند به او بدهند حرف می زد. من به ب پیشنهاد دادم که حاضرم با او مصاحبه کنم و داستانهای زندگیش را با صدای خودش روی اینترنت منتشر کنم. گفتم شاید یک پادکستی از این راه متولد بشود. گفت دوست دارد تصویرش هم باشد اگرچه قیافه خوبی ندارد که من به او اطمینان دادم قیافه اش خیلی هم خوب است. آخرش ما که نفهمیدیم با دختره کی و چه جوری و به کجا فرار کرده بودند. مادر بچه ها به او گفت که مثل فیلم های هندی است. ب معتقد است عروسیشان باشکوه ترین عروسی تاریخ منطقه به حساب می آید و هنوز از نظر تعداد سکه های جمع شده در یک عروسی رودست نداشته است.

  • 4 مرداد 1396 – زرخشت

    دیشب شام را روی بالکن همسایه مان آقای گ و همسرش صرف کردیم. ب یکی از محلی ها هم آنجا بود و تمام مدت بدون وقفه حرف زد. درباره اینکه چقدر آدم پاکی است و حلال و حرام سرش می شود و چقدر می تواند بخورد. چند هفته پیش یک گوسفند را سه نفری با دوستانش خورده بودند. دیشب به دلیل حرف زدن بی وقفه نتوانست غذایش را قبل از اینکه میز را جمع کنند تمام کند. ظرفیت و اشتیاق و اصرار یک آدم برای حرف زدن درباره خودش را هرگز نباید دست کم گرفت.

    امروز نسخه اول وبسایت زرخشت را تکمیل کردم و یک کانال تلگرام هم برایش ساختم. به بهانه کارگاه چالش کوچینگ که قرار است دوم و سوم شهریور ماه برگزار کنم. نازنین سخاوتی (بدون نسبت خانوادگی) قرار است در این کارگاه به من کمک کند.

  • 2 مرداد 1396 – زرخشت

    رنگ آمیزی دیوارهای حیاط را کامل کردم. فردا شاید بعضی جاها را یک دست دیگر رنگ بزنم. هوا حسابی خنک شد و کمی هم باران بارید. بعد از ناهار که سبزی پلو با ماهی داشتیم چرت عمیقی زدم. در اثر صبح زود بیدار شدن + خستگی + هوای ابری + سیر ترشی. با صدای بشین بشین مادر بچه ها چرتم پاره شد. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شوم مخاطبش هنک است نه من. هنک بشین را یاد گرفته است. دست بده را هم متوجه می شود ولی نه همیشه. از همه گیج کننده تر واکنشش به کلمه “نه” است و من هنوز نمی دانم واقعا معنی این کلمه را یاد گرفته است یا خیر. معمولا وقتی گاز می گیرد نه می شنود. امروز هر چقدر نه گفتم دستم را ول نکرد. شانس آوردم دستکش کار داشتم. کمی هم تنبیهش کردم. ولی خیلی زود متوجه شدم که از روی شدت گرسنگی این کار را کرده است. چون کلا به ناهارش لب نزده بود و ما فکر کردیم سیر است. غافل از اینکه مادر بچه ها فراموش کرده بود که به مخلوط سبزیجات و سیب زمینیش ماست اضافه کند و زبان بسته محتویات ظرف غذایش را به عنوان غذا شناسایی نکرده بود. ظاهرا قبل از اینکه هنک کلمه نه را یاد بگیرد من باید فرق بین سگ سیر و سگ گرسنه را یاد بگیرم.

  • ٣١ تير ١٣٩٦ – زرخشت

    يك ملخ روي شير ظرفشويي حسابي غافلگيرم كرد و من را ترساند. مشكل اينجاست كه نمي دانم از كجا وارد خانه شده بود. لاي يك دستمال لهش كردم.

    گوشي تلفنم بعد از اينكه محل فرو رفتن شارژر را چندين بار با پنبه آغشته به الكل تميز كردم بي درد سر شارژ مي شود. البته دقيقش اينست كه بگويم سر شارژر را با پنبه آغشته به الكل چندين بار قبل و بعد از فرو كردن به محل شارژ گوشي تميز كردم. تشخيص اينكه چه چيزي چه چيزي را تميز مي كند هميشه آسان نيست.

  • ٢٩ تير ١٣٩٦ – زرخشت

    هوا اينجا بالاخره گرم شده است و ظاهرا چند روزي هم گرم مي ماند. ديروز هنك را تشويق كردم توي لگن گردي كه به عمق ده سانت آب داشت آب بازي كند. دور لگن مي چرخيد و با دستهايش به خودش آب مي پاچيد. يكي دو بار هم نشست. فكر كنم از خيس شدن لذت مي برد. نزديك غروب با هنك رفتيم شهر برايش غذا بخريم.  در طول مسير بين صندلي عقب و صندلي جلو و روي پاهاي من چندين بار جابجا شد. وقتي در ماشين را قفل مي كنم و از آن دور مي شوم حتما پشت شيشه جلو مي آيد و بيرون را تماشا مي كند. اثري از ترس ولي در او ديده نمي شود. تقريبا ده كيلو گردن و پا و جگر مرغ برايش خريدم. اين دفعه از گوشت گران قيمت گاو و گوسفند خبري نيست. موز هم خريديم. براي ناهارش كه گوشت ندارد. خوشبختانه از ديروز به رژيم سه وعده در روز رسيده است. گوشتش را هم خام به او مي دهم. نيمه يخ زده. البته شام ديشبش گردن و پاي مرغ تازه بود. اولين بار بود كه پاي مرغ مي خورد. فقط چند ثانيه طول كشيد تا با آن به عنوان غذا ارتباط برقرار كند. هر غذاي استخوان داري مسحورش مي كند. ٢٢ وعده غذا براي هنك توي فريزر گذاشتم. توي هر بسته دو تا گردن يك پا و يك تكه جگر مرغ.

    به جز سير كردن شكم خودم، عسل و بچه هايش و هنك و بازي با هنك، ديروز و امروز يك كتاب هم خواندم. م معتقد است من بايد بيرون بروم. از كتاب و دنياي مجازي. و پرسيد به جز كتاب كجا دوست دارم باشم. كه گفتم همينجا يعني زرخشت. پرسيد چند روز مي توانم به اين منوال دوام بياورم. جوابش را نمي دانستم.

     

  • فصل نو – قرار گرفتن در الزام، فراتر از جبر و اختیار

    تقریبا یک ماه است که من و مادر بچه ها به زرخشت نقل مکان کرده ایم. آپارتمان اجاره ای تهران را تحویل دادیم، نیمی از وسایلمان را در یک کانتینر اجاره ای انبار کردیم و نیم دیگر را هم که بیشترش کفش و لباس بود با خودمان به اینجا آوردیم.

    اگرچه ما به دلایل زیادی این کار را انجام دادیم ولی واقعیت اینست که فرایند ساخت و شکل گیری این خانه بدون اسکان دائمی ما در آن کامل نمی شد و همیشه در حد یک “ویلا” یا خانه تعطیلات باقی می ماند. درست مثل وقتی که با یک نفر ازدواج میکنی و زیر یک سقف می روی. هم معنی آن شخص تغییر می کند و هم معنی آن سقف. و البته این تغییر به این معنی نیست که آن معانی همیشه ثابت می مانند.

    انبار کانتینری

    مادر بچه ها یک روز معتقد است که زرخشت بالاخره روزی در لیست میراث فرهنگی ثبت خواهد شد و روز دیگر آنرا به یک shit hole تشبیه می کند. خود من هم همینطور. البته با تعابیری متفاوت. بعضی وقتها از تجربه فضایی گوشه کنار آن خر کیف می شوم و بعضی وقتها هم نقطه هایی مانند آویز پنکه سقفی یا تیر فوقانی اتاق زیر شیروانی را بهترین محل برای آویزان کردن طناب دار خودم تصور می کنم. ظاهرا بین عشق و نفرت مرز باریکی است.

    در هر صورت چیزهای زیادی در چهار پنج سال گذشته اتفاق افتاده است که ما امروز اینجا زندگی می کنیم. و وقتی چیزهای زیادی توی زندگی آدم اتفاق می افتد و چیزهای مهمی مثل محل زندگی را تغییر می دهد می توان گفت که زندگی آدم وارد فصل جدیدی شده است.

    برای بعضی ها این تغییر فصل با رسیدن به یک سن خاص اتفاق می افتد. مثلا گذشتن از 40 سالگی. برای بعضی با بچه دار شدن. برای بعضی با از دست دادن یک فرد مهم مثل مادر یا همسر. بعضی ها هم مثل من حالا حالاها متوجه تغییر فصل نمی شوند. مثل آدمهایی که به زندگی با air condition عادت کرده اند. زمستان و تابستان را در یک دما سپری می کنند و هر دمایی بالاتر یا پایینتر از بیست و شش درجه سانتیگراد ناراحتشان می کند. تا اینکه بالاخره تغییرات به قدری زیاد شود که حس کردن فصل جدید و قدم گذاشتن به آن و مطابقت پیدا کردن با آن گریز ناپذیر بنماید.

    بخشی از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) درک فصل نو و تطبیق با آن، به کندی و تدریجی بودن سپری شدن فصل قبل و فرا رسیدن فصل جدید مربوط می شود. آدم که یک شبه چهل ساله نمی شود. چهل سال طول می کشد تا آدم چهل ساله بشود. (جدی؟) و بعد در چهل سالگی تکه هایی از بیست و سه سالگی یا سی و پنج سالگی خود را با خود حمل می کند که لزوما در کانتکست جدید زندگیش یکپارچه نمی شوند. مثل شاخه های درختی که اواسط زمستان هنوز میوه دارند یا اواسط بهار هنوز کاملا سبز نشده اند. یا مثل زرخشت که از یک طرف تقریبا چهار سال طول کشید به عنوان یک بنا رشد کند و کامل شود و از طرف دیگر به عنوان یک خانه در فصلی جدید از زندگی ما معنای جدیدی پیدا کند. یا به کلی معنایش را از دست بدهد. (اگر آنرا بفروشیم.)

    تغییر فصل، یک چیز است و رشد، یک چیز دیگر. آدم رشد را در مقیاس کوچکتری نسبت به تغییر فصل درک می کند. مثل رشد یک بچه یا یک درخت یا درک یک فرد. تغییر فصل اما تعادل و توازن جدیدی از بالا پایین رفتن، پیر و جوان شدن و مرگ و زندگی مجموعه ای در هم تنیده از عناصر در یک کانتکست است. آیا می توان گفت که رشد بار مثبت دارد و تغییر فصل بار خنثی؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل در وحدت یین و یانگ اتفاق می افتد؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل تنها در یک اکوسیستم معنادار است؟ آیا می توان گفت که آدم برای اینکه تغییر فصل زندگیش را حس کند باید خودش را با چهار تا چیز دیگر یکپارچه ببیند و از یک پیکر بداند؟ آیا اصلا مهم است که آدم در زندگیش تغییر فصل حس کند؟ آیا اصلا تغییر فصل واقعیت دارد؟ آیا نگرش فصلی به زندگی، به ما کمک می کند تا زندگی بهتری داشته باشیم؟

    نمی دانم. مثل خیلی چیزها بستگی دارد به خیلی چیزها.

    تغییر فصل

    بسته به اینکه به چند تا چیز اهمیت بدهید و چقدر معتقد باشید که آن چیزها هم حق دارند به چیزهایی که ممکن است برای شما بی اهمیت باشند، اهمیت بدهند. بسته به این که معتقد باشید تغییر فصل دست شما نیست و شما فقط یکی از خدا می داند چندین عنصر تشکیل یا تغییر دهنده آن هستید. بسته به اینکه چقدر تمایل داشته باشید هم درخت را ببینید و هم جنگل را.

    در سالهای قبل که نسبت به امروز، خود شیفته تر و خود محورتر بودم، به تنها چیزی که فکر می کردم رشد خودم بود. مثل وقتیکه آدم کولر گازی روشن می کند بدون توجه به اثرات زیست محیطی یا نیازهای ضروری دیگران به برق یا اثرات خوب احتمالی تجربه کردن دمای سی و سه درجه سانتیگراد در وسط تیر ماه. بیست سال شاید هم سی سال به این منوال گذشت و من متوجه تغییر هیچ فصلی در زندگیم نشدم. چرا که وقتی خودت باشی و خودت، تغییر فصل اساسا معنی پیدا نمی کند. خیلی هم که در جستجوی زمان از دست رفته،  کند و کاو کنی، تنها می توانی چند تغییر بزرگ یا نقطه عطف در زندگی گذشته ات پیدا کنی. آیا می توان گفت که تغییر فصل، شیفت شبکه ای از چیزهای مهم است که لزوما همه عناصر آن بدون واسطه برای ما مهم نیستند یا ما بدون واسطه برای آنها مهم نیستیم؟

    زرخشت همیشه قلمرو بلا منازع عسل و بچه هایش بود تا اینکه هفته قبل سر و کله هنک (Hank) پیدا شد. هنک توله سگ دو ماهه ای است که دوست عزیزی که خیلی به ما اهمیت می دهد، او را از همسایه ویلای برادر خانم برادرش در هشتگرد برای ما خرید. (تنها در هدیه داده شدن یک سگ خدا می داند چند نفر به چند نفر و چند چیز اهمیت داده اند.) به دنیا آمدن هنک تقریبا همزمان شده بود با تصمیم ما برای مهاجرت به زرخشت و تغییر در خیلی چیزهای دیگر که اهمیتشان بیشتر یا کمتر شده بود.

    یکی از موجوداتی که به این تغییر فصل پا گذاشتند عسل و چهار بچه گربه ای هستند که سه ماه پیش به دنیا آمده اند. آنها برخلاف قبل و بنا به ترس غریزی از سگها، خیلی کمتر آفتابی می شوند و محل بازی و غذا خوردنشان به جنوب خانه و کنار دروازه محدود شده است. توجه و اهمیت دادن ما به آنها هم محدود شده است به زمانهایی که خیلی دلمان برایشان می سوزد و خیلی میو میو می کنند و هنک بسته است و چیزی برای خوردن دم دست پیدا می شود که به آنها بدهیم.

    هنک
    هنک

     

    در مقابل، هنک – در این سن- باید روزی چهار وعده غذا – شامل تخم مرغ، سبزیجات، میوه، ماست، گوشت و استخوان قرمز و سفید – سر ساعت بخورد. کلی هم نیاز به توجه، بازی و آموزش و پرورش دارد که روزانه با مراجعه به کتابها و سایتهای مختلف تلاش می کنیم خدای نکرده کم و کسری نداشته باشد.

    بخش دیگری از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) تطبیق با فصل نو، رها کردن چیزهای متعلق به فصل گذشته است. آدم از کجا باید بفهمد که یک چیز متعلق به فصل گذشته بوده و حالا زمان آن فرا رسیده است که رهایش کند؟ آدم از آنجاییکه به تملک و جمع کردن و رها نکردن علاقه زیادی دارد معمولا این کار را نمی کند. منظورم جنبه عرفانی آزاد بودن ز هر چه رنگ تعلق پذیرد نیست. منظورم بی ربط زندگی نکردن در فصلی از زندگی است که already سپری شده است.

    بی ربط زندگی کردن در فصلی از زندگی که سپری شده است به چه معناست؟ این موضوع را هر کسی فقط خودش می تواند تشخیص بدهد. مثال افراطی بی ربط زندگی کردن که به ذهن من می رسد کسانی هستند که هنوز بعد از چهل سال طرفدار رژیم گذشته هستند. یا پیرمردهایی که تاتوی روی بازویشان را بیرون می اندازند. یا پیرزنهایی که به همه جایشان ژل تزریق می کنند. منظورم را متوجه می شوید؟

    من یک آرزو/خیال/توهم برای ساختن یک خانه داشتم. این آرزو خیلی زود تبدیل شد به یک الزام اختیاری که از آن نه گریزی داشتم و نه گزیری. در این فصل چهار پنج ساله که دارد به انتها نزدیک می شود، برایم اهمیت داشت که معماری یک خانه را تجربه بکنم (یا حداقل مجبور بودم آنرا کامل کنم). حالا حس می کنم که زمان رها کردن چیزی (چیزهایی) دارد فرا می رسد. مبادا که چهار سال بعد، پیرمردی اینجا از اینکه چنین بنای باشکوهی را با چه مرارتها و چه خلاقیتهایی ساخته است لاف خارج از کانتکست بزند.

     

  • نقد فعالیتهای اینجانب – دو نامه از یک پدر دلسوز به من

    سلام
    من بعنوان یک پدر مطالب ذیل را مدتی است میخواستم برای شما ارسال کنم که احساس کردم نباید با احساس برای شما مطلب بنویسم بنابرین بعداز اینکه با سایت و کانال شما آشنا شدم خود در جایگاه یکی از اعضای کانال تون قرار دادم و گفتم من شاید دارم اشتباه میکنم شاید تفکر من بعنوان فردی که در مدیریت شرکت های دولتی و خصوصی سالیان است که فعالیت مفید و هدف مند شده ای دارم نمیدونم مارکت های جدید یا حتی تفکرات نسل بعداز خودم چیه. آقای سخاوت جهت اطلاع حضرتعالی میگم همین تفکرات بنده همیشه سعی گردم خودم را با علم روز و روحیات جوانان سازگار کنم چرا که علاقه ندارم تز تفکرات و خواسته های نسل آینده ساز و فرزندانم عقب نباشم همین امر باعث شد پس از ۲۰ سال جهت ادامه تحصیا در مقطع ارشد اقدام کنم و باعنوان ممتاز فارغ التحصیل بشم. بهر حال مطالب شما را مطالعه و گوش دادم.متاسفانه از یک پدر و یک کارآفرین در این کشور مطالب شما را برای نسل آینده مخرب دیدم.اگر علاقه داشنی دلایلم را بدانی خوشحال میشم برای من ایمیل کنید تا دلایل خود را ارسال کنم و این موضوع رااعتقاددارم که حرف مرد یکی نیست
    شاید هم من دارم اشتباه میکنم.
    باتشکر

    سلام
     
     
    ممنون از لطف و توجه شما.
     
    بله حتما خوشحال می شوم نقد شما را بخوانم. اگر اجازه بدهید آنرا برای مخاطبانم منتشر هم خواهم کرد.
     
     
    با احترام
    علی سخاوتی

    سلام
    از نظر من درخصوص درج مطالب مشکلی نیست .
    جناب آقای سخاوتی عزیزی اولا باید تشکر کنم از نقد پذیر بودندتان که امیدوارم همین موضوع با قلم خود به شکل مناسب به کاربران یادآور شوید چراکه در جامعه امروزی افراد تحمل نقد شدن را ندارند.
    آقای سخاوتی سعی کردم در هنگام شنیدن پادکست های شما خود را یک جوانی که در شور هیجان جوانی و دل نگرانی آینده دارد قرار دهم.میدانی با مطالعه کتاب و این نظریه شما که ۱۲سال درس خوندی خوب یکسال هم برای خودتان باشید چه آسیب جدی به آین ه این قشر میزندی شما خود بهتر میدونی در مسیر فرآیند توقف به مدت زمان مشخص عقب افتادگی چندین برابری دارد که البته در هنگام توقف اصلا مشخص نیست بلکه پس گذشت زمان فرد می فهم چه اشنباه بزرگی کرده چرا که عقب افتادگیش از جریان زندگی خیلی بیشتراز زمان توقف است و شاید دیگر نتواند وارد جریان عادی زندگی خود شود.
    بعنوان مثال نتوانستم یک رابطه منطقی بین شغل های که درکتابتان تعریف کردید با پادکست بهشت  هرا پیدا کنم.چرا که در کتاب خود شغل هایی تعریف کردید که میتواند به جای درس خواند در دانشگاه افراد را به اهداف خود نزدیک کند و لی شما در پادکست تون شغل های مشابه با شغلهای داخل کتاب به شکل زیرکانه ی به باد انتقاد گرفتید.
    وخود شما بهتر میدانی در یک جامعه ما به تمامی شغلها نیاز داریم چه تولیدی،خدماتی و حتی از یک نگاه بعضی ها شغل های کاذب به هر حال نیازی بوده که این شغل ایجاد شده است.
    و حقیقت امر این که خواستم این متن برای شما ارسال کنم نفوذ کلامتان بر روی جوان هاست خواهش میکنم در مطالب گفتاری و نوشتاری خود به جوان ها و مخاطبان خود امید بدهید تا مشکلی جدید بر ای خانوادهها ایجاد نشود .ضمنا آیا در انتهای کتاب خود جمله ی که از ایرج میرزا گذاشتی یا به تفکرات ایشان و راه روش انتخاب شده ایشان اعتقاد دارید.
    در شغل هرکاری دوست داری بکن آخه چه پیشنهادی شما میدی .شما الظاهر ۲۰سال گذشته وارد دانشگاه شدی یک لحظه برگرد به بیست سال قبل و وارد دانشگاه نشده بود به نظرت چه پیش بینی برای شغل خودت میکنی آیا همین همسر فعلی را داشتی یا همین امکانات که الان داری خونه،سایت،کانال و …اگر پدر شما حمایتان نمیکرد میتوانستی یک روز بیکار باشی تا به پارک برید و با خیال راحت به اطرافتان نگاه کنی.
     در خصوص پیشنهاد دومتان موقعی که با دقت بیشر خوندم به نظرم شما اصلا
    تصور نکردی که خودتان بخواهی از کارها انجام دهید پیش فرض بزاریم شما الان آبدارچی یک شرکت خصوصی هستید به نظرتون  در روز چندساعت به طور فیزیکی باید کار کنی  به نظرتون چندبار قور قور کارفرماتون باید بشنویدبا فرمانهای آدمهای تازه به دوران رسیده چکار میکنی آیا در هنگام رفتن به خونه توانی برای فکر کردن دارید.
    برای یادگیری باید همیشه تجربه کرد،یعنی شما به آموزش و استفاده ازتجربیات دیگران اعتقاد ندارید شما میخواهید چرخ از اول بسازید یا توان و زمان این کار را دارید.آیا انسان نباید از قدرتهای که خدا به طور ذاتی به آن داده استفاده کنه
     جناب سخاوت در خصوص پیشنهاد سوم برای فراگیری هنر میتوانم ازشما سوال کنم فردی که یکسال میخواد کار نکنه چگونه هزینه این دوره آموزشی باید پرداخت کنه این روش شما از ایده آل ایده آل تر است.
    پیشنهاد چهارم شما قشنگه فقط سوالی از تون داشتم آیاتا قبل از۲۵نه۳۰سالگی شکست اقتصادی تجربه کردی آیا تجربه ش کردی؟ از اطرافیان تون چطور؟ دید افراد چه بلایی سرتون میاره؟ آقا سخاوتی پیشنهاد میکنم کمی بیشتر دقت کنید زندگی را نمیشه به عقب برگرداند.
    جناب سخاوتی بنظرم شما تفاوتی بین شغل و علایق شخصی ندیدید البته که اگر افراد بتوان از طریق علایق خود درآمدی حاصل کند ایده آل و فوق العاده است.به نظر شما بابت کلاس موسیقی،نقاشی،ایرا ن گردی، مصاحبه و….حتی دانشگاه رفتن در یک سال چقدر باید هزینه کرد آیا کسی بخواهد از تفکرات شما پیروی کن از کجا باید هزینه این سرمایه گذاری را بیارد.
    دیگر نمیخواهم بیشتراز این وقت شما بگریم.در آخر چند نکته خدمتتان بگویم.
    آیا شما از سبک خودتان پیروی میکردی امروز به این حد میرسید که چنین امکاناتی در اختیار داشته باشید و آیا بهتر نیست این گونه تئوریها قبل از مطرح کردن در عموم مورد آزمون واقعی قرار دهید بعنوان مثال یک ماه نه یکسال خودتان دستفروشی کنید البته هم ما باشرایط سنی من وشما کار دوران کودکی داشتیم و اکثرما از اجبار تامین مخارج و یا تعداد فرزندان زیاد سراغ این کار رفتیم همین امروز برید ببیند میتوانید دستفروشی کنید میدونی قیمت یک موزایک برای دست فروشی در تهران چند است ؟منظور اجاره شهرداری و باج گیرهای محلی هست‌. نگاه کردن و از داخل شرکت دیدن متفاوت هست تا آفتاب خوردن و… برای یک دست فروش.
    آقا سخاوتی قبل از اینکه تفکرات خام شما بنیاد یک خانواده را بهم بزند بهتره در کانال و سایت خود امید بدهی نه شعر و سخن کسی بزاری که به پوچی رسید.
    با ارادت
    باتشکر .
  • دستهایت را باز کن

    دستهایت را باز کن

    و چشمهایت را

    و ذهنت را.

    دهانت را ببند.

    قرار نیست تو حرفی بزنی.

    قرار است که ندانی،

    حتی اگر مطمئنی که می دانی.

    رشد،

    پهن تر کردن آنچه هستی نیست،

    یا صادر کردن آنچه داری،

    یا گرفتن تایید بیشتر برای آنچه درست می پنداری.

    دیدن آنچه ندیده ای

    کشف آنچه نمی دانی،

    محبوس نکردن هر چه دیده ای و می دانی در جعبه دسته بندیهای دوازده هزار ساله ات

    و تحمل در ماندن بیشتر در ندانستن،

    تو را فراتر خواهد برد.

     

  • زندگی با تضاد در آینه هنر و فلسفه

    من زندگی ایده آلی ندارم. مخصوصا زمانهایی که فکر می کنم بعضی قسمتهای زندگیم با بعضی قسمتهای دیگر در تضاد است. مثلا محل زندگیم یعنی شهر تهران. هر وقت که توی ترافیک گیر می کنم یا به آسمان خاکستری شهر نگاه می کنم یا وقتی چشمم به منظره زشت آپارتمانهای توی هم رفته می افتد، نسبت به خودم، زندگیم و تصمیمهایی که توی بیست سال گذشته گرفته ام، نارضایتی احساس می کنم. حس می کنم که زندگی روزمره ام در این شهر بزرگ و آلوده با بعضی از ارزشهای بنیادیم مانند علاقه به یک زندگی ساده در طبیعت در تضاد است.

    یکی از این تصمیم ها تصمیم به ازدواج بود. اگر ازدواج نکرده بودم می توانستم به زرخشت مهاجرت کنم و بقیه عمرم را زیر آسمان آبی – به همراه یک سگ و دو بز – به کشاورزی و پادکستینگ سپری کنم. ولی حالا وابستگی های خانوادگی/احساسی که امکان مهاجرت از تهران را تقریبا غیر ممکن جلوه می دهند، نسبت به قبل از ازدواجم ده برابر شده اند.

    اتاق خواب ونگوگ

    من همیشه یک زندگی ساده مثل اتاق ونگوگ برای خودم تصور می کردم و هنوز هم می کنم. اتاقی با یک تخت، یک صندلی و یک میز کوچک. حالا هر وقت که در یکی از کابینتهای آشپزخانه مان را که از اتاق ونگوگ خیلی بزرگتر است باز می کنم و چشمم به فراوانی و گوناگونی کاسه بشقاب و قابلمه و ماهی تابه ها در رنگها و سایزهای مختلف می افتد، به خودم می گویم: what the f**k

    دروغ یا توهم کلیدی در پاراگراف فوق کلمه “همیشه” است. راستش را بخواهید من همیشه تصور یک زندگی ساده و تک اتاقه نداشته ام و ندارم. ولی ظاهرا با آن لحظه هایی از زندگی که خیال رفاه و عشق و خوشبختی در کنار مادر بچه ها، به سرم می زده و می زند احساس بیگانگی می کنم. اصرار دارم به خودم و به دیگران بقبولانم که آن نسخه از من، خود واقعی من نیست.

    نه تنها افراد بلکه جوامع هم در طول تاریخ چنین تضادهایی را همیشه زندگی کرده اند. در اروپای قرون وسطی، خواص جامعه – همزمان – هم به مسیحیت و هم به شوالیه گری اعتقاد داشتند. این آدمها صبح به کلیسا می رفتند و به موعظه کشیش درباره الگوی زندگی قدیسان به دور از تجمل و خشونت و رذایل اخلاقی گوش جان می سپردند. به آنها گفته می شد که اگر کسی به صورتشان سیلی زد رویشان را برگردانند تا به طرف دیگر هم سیلی بزند. همین آدمها که از کلیسا به خانه باز می گشتند، بهترین و فاخرترین لباسهای ابریشمیشان را بر تن می کردند و شب به مهمانی در کاخ پادشاه می رفتند. جایی که شراب مثل آب جریان داشت و مهمانها درباره جنگهای خونین و هرزگیشان داستانسرایی می کردند. شب که می شد بارون ها معتقد بودند: “مرگ بهتر از زندگی با خفت است. اگر کسی شرف شما را زیر سؤال ببرد، تنها خون می تواند لکه توهین را پاک را کند. چه چیزی در زندگی بهتر از از بین رفتن دشمنان پیش چشمانت است؟ و دیدن دختران زیبایشان که به پایت می افتند؟”

    قسمتی از تاریخ بشر – همانند قسمتی از زندگی هر فرد مثل من – نشان می دهد که آدمها نه تنها تضاد را می دیده اند:

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

    بلکه برای از بین بردن آن تلاش هم می کرده اند. مثلا جنگهای صلیبی – علاوه بر خیلی چیزهای دیگر – شاید تلاشی بوده است برای ترکیب رهبانیت و شوالیه گری. جنگهای صلیبی این امکان را فراهم می کرد که یک مسیحی خوب یک شوالیه خوب باشد و یک شوالیه خوب یک مسیحی خوب.

    مثال دیگر، نظم سیاسی مدرن است. از انقلاب فرانسه به این طرف همه مردم دنیا کم و بیش به این نتیجه رسیده اند که آزادی و برابری دو ارزش بنیادی هستند. ولی این دو ارزش در بسیاری از مواقع با هم در تضادند. بدون محدود کردن آزادی عده ای، تصور برقراری عدالت و برابری بین ابنای بشر توهمی بیش نیست. آزادی دادن به آدمها هم که واضح است برابری را تا حدود زیادی از بین می برد. خوب چکار باید کرد؟

    تاریخ سیاسی جوامع مختلف از 1789 تا حالا، اگر به ما نگوید که دقیقا چکار باید کرد، حداقل به ما نشان می دهد که بشریت برای یک کاسه کردن این دو ارزش متضاد چقدر تلاش کرده است. یک رمان از چارلز دیکنز که بخوانید می فهمید رژیمهای لیبرال اروپای قرن نوزده به آزادی فردی اهمیت بیشتری می دادند، حتی به قیمت زندانی شدن والدین مقروض و دزد شدن بچه های یتیمشان.  یک رمان از الکساندر سولژنیتسین که بخوانید می فهمید رژیمهای کمونیستی با چه درجه ای از استبداد، آزادی های فردی را از بین می بردند و هر جنبه از زندگی روزمره آدمها را برای برقراری برابری، کنترل می کردند.

    خوب چه کسی می تواند به ما کمک کند که فضایل اخلاقی و آن کار دیگر، آزادی و برابری – یا هر دو ارزش متضاد – را آشتی دهیم؟

    شاید آرتور شوپنهاور – فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم

    آرتور شوپنهاور

     

    فلسفه شوپنهاور با معرفی نیروی اولیه ای در انسان آغاز می شود که به عقیده او از هر چیز دیگری – مثل منطق یا اخلاق – قوی تر است. او این نیرو را اراده زندگی (The will-to-life) می نامد. اراده زندگی همان نیروی دائمی است که ما را وادار به حرکت می کند و به زنده بودن و زنده ماندن آویزان. اراده زندگی کور و احمق است ولی پیوسته و بدون وقفه. تمرکز اراده زندگی از بلوغ به بعد بر رابطه جنسی است. این نیرو ما را وادار به کارهای عجیب و غریبی می کند که عجیبترین آنها عاشق شدن و ازدواج است. اراده زندگی همان چیزی است که باعث می شود از وقتی شاشمان کف می کند، با ظاهر و لباس و ادا و اطوار و طرز حرف زدن و حرفها و آهنگ صدایمان آنقدر ور برویم تا نهایتا کسی پیدا بشود که با وعده خوشبختی لایف-تایم متقابل، بتوانیم همدیگر را متقاعد به ازدواج بکنیم.

    مفهوم دیگری که فیلسوف آلمانی در شاهکارش به نام زندگی همچون اراده و تصور (The World as Will and Representation) معرفی می کند، ایده است. ایده، ایده آل، تصور، توهم یا هر چیز دیگری که برساخته ذهن ماست. یکی از ایده هایی که انسان از زمانی که homo sapiens شده تا حالا هرگز نتوانسته از شرش خلاص بشود این است که تصور می کند او برای داشتن یک زندگی خوب و خوشبخت زیستن به دنیا آمده است. یکی از این ایده ها در سطح فردی خوشبختی و در سطح جمعی آزادی+عدالت است.

    آرتور شوپنهاور دو راه حل برای کنار آمدن با تضادهای زندگی به ما پیشنهاد می دهد.

    راه اول، الگوی زندگی آدمهای استثنایی است که او آنها را فرزانه (sage) می نامد. اینها آدمهایی هستند که با تزکیه نفس قادر شده اند از خواسته های “اراده زندگی” فراتر بروند. فرزانگان به دور از شهرهای بزرگ و به دور از شهوت شهرت و ثروت، هرگز ازدواج نمی کنند و به تنهایی روزگار می گذرانند. مانند راهبان بودایی یا خود شوپنهاور. اینها آدمهایی هستند که پندار و گفتار و رفتارشان – بدون تضاد – نیک است.

    گزینه دوم و گزینه عملی تر، اختصاص دادن بیشترین زمان ممکن به هنر و فلسفه است: آینه ای که رنج و بدبختی را که “اراده زندگی” بر ما تحمیل می کند، در آن می توانیم ببینیم. ما به احتمال زیاد بیشتر وقتها نمی توانیم همانند یک فرزانه بر اراده زندگی غلبه کنیم، ولی بعد از سپری کردن یک روز طولانی، انجام کاری که از آن متنفریم، رانندگی در ترافیک، استنشاق هوای آلوده و جر و بحث با مادر بچه ها سر اینکه آیا واقعا به یک قابلمه دیگر نیاز داریم یا نه، تماشای یک فیلم یا خواندن یک داستان یا شعر به ما کمک می کند که چند قدم از زندگی روزمره – از اراده زندگی – فاصله بگیریم و به زندگی – بدون توهم – نگاه کنیم. به تضادهای موجود بین ایده و اراده مان. به خلاقیت و انرژی و زیبایی که در برخورد این تضادها ممکن است ظاهر شود. در یک تراژدی یونانی. در یک شعر حافظ. یا در سریال بریکینگ بد.

     

    “There is only one inborn error, and that is the notion that we exist in order to be happy… So long as we persist in this inborn error… the world seems to us full of contradictions. For at every step, in great things and small, we are bound to experience that the world and life are certainly not arranged for the purpose of being content. That’s why the faces of almost all elderly people are etched with such disappointment.”

    ~Arthur Schopenhauer