در این شرایط: آشفته از هر چیزی که بالا می رود،یا پایین می آید مثل فواره آب. از هر چیزی که آویزان است مثل دستی از کتف. از هر چیزی که کج است یا راست، مثل تیر چراغ برق. از هر چیز کوتاه مدت، مثل خواب ظهرگاهی. از هر چیز بلند مدت، مثل هضم یک غذای سنگین. از هر چیزی که درون چیز دیگری فرو می رود، مثل قاشقی در سوپ. آشفته از هر چیز آهسته و از هر چیز پیوسته. از هر جریانی. از هر چیزی که می جهد یا می پرد یا می خزد، مثل لاستیکی بر روی آسفالت. آشفته از هرتکانی. آشفته از هر ثباتی. از هر خشکی. از هر خیسی، مثل چاله آبی. آشفته از هر چیز سرپختی، مثل گوشتکوب. آشفته از هر چیزی که سفت می شود، هر چیزی که شل می شود، هر چیزی که می چسبد، هر چیزی که می افتد.
هوا داشت تاریک می شد که به روستای گزم – یکی از چند روستای واقع شده در منطقه حفاظت شده پارک ملی خبر – رسیدیم و آقای ر را در حالیکه مشغول بردن گوسفندهایش به آغل بود پیدا کردیم. آقای ر نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ما را تحویل گرفت و به خانه اش که در همان نزدیکی بود هدایت کرد. یک خانه سنگی کوچک که با یک دیوار سنگی تا کمر احاطه شده بود. در ورودی فاصله بین دو سنگ عظیم بود که خدا می داند چطور آنها را به آنجا حمل کرده بودند و چطور بقیه سنگهای دیوار را خشکه چین با آن زیبایی و ظرافت به آنها متصل.
به دعوت زن آقای ر داخل یکی از اتاقها نشستیم که با چند تکه پتو و چند گلیم کوچک فرش شده بود. هر گلیم با اندازه و رنگ و نقش متفاوت. یکی از دیگری زیباتر. سه طاقچه بزرگ در دل دیوارهای قطور سنگی با ابعاد متناسب به اتاق جلوه خاصی می دادند. مخصوصا که چیز زیادی روی طاقچه ها نبود ( به جز یک وافور و کتاب تعبیر خواب کنارش) و کف اطاق هم همینطور. شاید به همین دلیل در نگاه اول آن اتاق کوچک و تمیز بزرگتر از اندازه واقعیش به نظر می رسید. حتی با وجود یک تلویزیون کوچک گوشه اتاق. گچ دیوار اتاق سیاه وسفید سورئالی داشت از شومینه وسط اتاق که بدون هیچ برجستگی دودکشش داخل دیوار پهن سنگی اتاق بود و جای آتشش یک کاسه کوچک گلی زیر دودکش.
روبروی شومینه دری بود که به اتاقی دیگر راه داشت و با پرده ای از آن جدا می شد و روبروی این در پرده ای، در دیگری بود که اتاق دیگر را به یک پستو متصل می کرد. من در طول اقامتمان پایم را توی اتاق دیگر یا پستو نگذاشتم. هر دو اتاق به بالکنی سیمانی که یک پله از کف حیاط بالاتر بود راه داشتند و اتاق سوم با دو متر بیرون زدگی از عرض این دو اتاق فقط یک در مستقل داشت به بالکن. این بنای ال شکل در خانه های دیگر روستا هم تکرار شده بود.
تازه نشسته بودیم به درک فضا و گرفتن سلفی با وافور روی طاقچه که خانم ر با یک سینی لیوان شربت از ما پذیرایی کرد و پیشنهاد اینکه به شوهرش بگوید گوسفندی برای شام سر ببرد. خانم و آقای ر با اصرار شدید ما قبول کردند که گوسفند سر نبرند و همه نشستیم توی بالکن به حرف زدن و نوشیدن چای دور یک منقل برنجی کوچک و زیبا که خانم ر از یک طرف از آن برای گرم نگه داشتن کتری و قوری چای استفاده می کرد و آقای ر از طرف دیگر برای گرم نگه داشتن حقه وافورش.
خیلی زود خواهر و خاله آقای ر هم به جمع ما اضافه شدند و درد دلها شروع شد. خشکسالی، فشار سازمان محیط زیست در محدود کردن چراگاه و بستن چاه های آب، کاهش قیمت یا فروش نرفتن محصولات اصلی دامداری از جمله کرک بزها و خودشان، مهاجرت جوان ها از روستا، شکار بی رویه، عدم بکارگیری نیروهای محلی توسط سازمان محیط زیست و الخ.
این داستان را قبل از اینکه به گزم برسیم از دیگران و در روستاهای دیگر هم شنیده بودیم: سازمان محیط زیست نمی تواند بدون کمک مردم محلی از یک پارک ملی 170 هزار هکتاری محافظت کند و در چند دهه اخیر تلاشها و سیاستهایش برای بیرون کردن عشایر و روستاییان و محدود کردن و مبارزه با آنها تنها نتیجه معکوس داشته است. گله های کل و بز و قوچ و میش نه تنها حفظ نشده اند بلکه تعداد آنها بسیار کم شده است. خودشان را شکارچیان بی رویه شکار می کنند و محیط زیستشان را گردشگران زیر و رو. گرداشگرانی که به دنبال زیره و قارچ و تخم کبک و پسته وحشی و بادام کوهی و هر خوردنی دیگری که در این پارک ملی قابل برداشت است، جاده های خاکی پارک را با ماشینهایشان در می نوردند و هر چه که دستشان برسد می کنند و می برند و آتش می زنند.
آقای جرد دیاموند در فصل چهاردهم کتاب فروپاشی این سؤال را از قول یکی از دانشجویانش مطرح می کند که: “چطور یک جامعه می تواند چنان تصمیم فاجعه آمیزی برای قطع همه درختانی که حیات جامعه به آنها وابسته است بگیرد؟” (اشاره به جامعه جزیره ایستر است که همه درختان نخل جزیره را برای ساخت مجسمه های سنگی غول پیکر قطع کردند.)
سؤال دیگر اینست که کسی که آخرین درخت را قطع کرده در حین انجام این کار چه فکری کرده یا چه چیزی گفته است؟
سؤال دیگر اینست که آیا اگر صد سال دیگر هنوز آدمهایی زنده مانده باشند آیا آنها هم همان کوری و بلاهت را در تصمیم های امروز ما می بینند که ما امروز با نگاه به تصمیم های جامعه جزیره ایستر می بینیم؟ یا با نگاه به تصمیم های شاهان و شاهزاده های قاجار؟
نویسنده کتاب فروپاشی یک سلسله از عوامل تاثیرگذار بر شکست تصمیمهایی که یک گروه از جامعه می گیرد پیشنهاد می کند:
1- ناتوانی یک گروه برای پیش بینی وقوع یک مشکل در آینده
2- ناتوانی یک گروه برای درک مشکل بعد از وقوع آن مشکل
3- ناتوانی یک گروه در تلاش برای حل مشکل بعد از درک آن
4- شکست یک گروه در حل یک مشکل حتی پس از تلاش برای حل آن
پیش بینی یک مشکل در آینده در بسیاری مواقع به دلیل نداشتن تجربه قبلی از آن امری است غیر ممکن. استعمارگران بریتانیایی که در اوایل قرن نوزده روباه و خرگوش را به محیط زیست استرالیا معرفی کردند ایده ای از عمق و گستره فاجعه ای که این کار در سالها و حتی قرنهای آینده برای آن اقلیم به ارمغان می آورد نداشتند. قاعدتا با همین استدلال پیش بینی عواقب بیرون راندن بومی های پارک ملی خبر که قرنها قبل از پارک ملی شدنش آنجا زندگی می کرده اند برای مدیران سازمان محیط زیست سی چهل سال پیش میسر نبوده است. مثالهای زیادی از این دست در حوزه های مختلف وجود دارد. دیدن اشتباهات در گذشته یک چیز است و پیش بینی مشکلات در آینده چیز دیگر.
جوامع به دلایل مختلف مشکلاتشان را حتی پس از وقوع به درستی درک نمی کنند. تمایل به ساده سازی ریشه وقوع مسائل و همچنین جابجایی علت و معلول از جمله این دلایل هستند. دلیل دیگر اینست که در بسیاری از مواقع یک مشکل به کندی و با فراز و نشیب در طول یک بازه زمانی طولانی نمایان می شود. مثل کهولت سن و از دست رفتن نیروی جوانی. یا مثل گرم شدن زمین. یا مثل بیابان شدن استان کرمان در ده سال آینده و بقیه ایران در بیست سال آینده. ( این آخری به نقل از هفته نامه استقامت که من و جواد شب آخر سفرمان از یک کتابفروشی در کرمان گرفتیم.)
آقای جرد دیاموند اصطلاح “فراموشی چشم انداز” (landscape amnesia) را برای توضیح این پدیده که آدمها فراموش می کنند یک منطقه سی چهل سال پیش چه شکلی بود بکار می برد. شاید کسی که آخرین درخت جزیره ایستر را قطع کرد چشمانش به لختی چشم انداز آن عادت کرده بوده است. یا کسی که در حال تراشیدن باقیمانده جنگلهای مازندران است. یا کسی که آخرین بازماندگان کل و بز پارک ملی خبر را شکار می کند.
عامل سوم که نویسنده کتاب فروپاشی آنرا به عنوان عامل عمده در میان سلسله عوامل فوق الذکر بیان می کند اینست که آدمها حتی پس از درک و پذیرش یک مشکل تلاشی در جهت کم کردن یا از بین بردن آن نمی کنند.
یک دلیل این عامل چیزی است که اقتصاد دانان آنرا رفتار منطقی یا رفتار توجیه پذیر یا rational behavior می نامند.
برای مثال وضعیت پارک ملی خبر را در نظر بگیرید که گروه های مختلفی از مواهب خداداد ( و ملی) آن بهره برداری می کنند. چه کسی می تواند منطقی بودن این استدلال را که “اگر من آن قوچ را شکار نکنم شکارچی دیگری آنرا شکار خواهد کرد” زیر سؤال ببرد؟
این بازی برنده-بازنده و تضاد منافع محرک آن شبیه دیلمای زندانی (the prisoner’s dilemma) است.
نویسنده کتاب برای مواجهه با این چالش ترکیبی از قانون گذاری و اجرای آن از سوی دولت، خصوصی سازی و فرهنگ سازی در جهت درک و حفظ منافع مشترک را پیشنهاد می دهد. نسخه ای که هم غیر ممکن می نماید و هم تنها راه حل باقی مانده به تایید و تاکید هر کسی است که در این سفر فرصت گفتگو با او را پیدا کردیم. از مقامات و محیط بانان سازمان محیط زیست گرفته تا مقامات سیاسی تا مردم محلی تا تشکل های مردم نهاد.
دلیل دیگر بوجود آورنده عامل سوم رفتار غیر منطقی است. رفتاری که هیچ نفعی برای هیچ کس ندارد. رفتار بازنده-بازنده.
آقای ر که از پنجاه سالگی و به اصرار دوستان شکارش به تریاک کشیدن پرداخته است به نظر می رسد مشکلش را بعد از 24 سال درک کرده است. بعد گذشت یک ساعت، دود تریاک و سرمای هوا همه حضار به جز من و جواد را از بالکن فراری می دهد و ما جلوتر می رویم و من از آقای ر درباره کاری که به آن مشغول است می پرسم. آقای ر که بعد از کشیدن چند بست حالا صمیمی تر و گرمتر شده است مثل یک معلم خوب اجزای مختلف وافور را تشریح می کند و بعد درد دلش باز می شود که روزی ده هزار تومان دود می کند و اینکه اگر به آدم بگویند زن … بهتر است تا بگویند معتاد و اینکه اعتیاد غیرت مرد را از بین می برد و الخ.
از آقای ر می پرسم که هیچ وقت تلاش کرده است که اعتیادش را ترک کند. به صراحت جواب می دهد که نه هرگز تلاش نکرده است. در جواب چرای من جواب می دهد که چون بچه ندارد و می ترسد از اینکه مردم فکر کنند خسیس است و با وجود اینکه ورثه ای ندارد پولش را خرج نمی کند. بحث اعتیاد همینجا تمام می شود و دوباره به محیط زیست و شکار و آب و درخت و فقر و خشکسالی بر می گردیم. و دود تریاک که با صدای جلز و ولز از حقه وافور آقای ر فضا را پر می کند.
آقای ر شاید در بیان دلیل اخیر دروغ گفته باشد ولی نکته مهم اینست که همه ما چه به عنوان یک فرد و چه به عنوان یک گروه معتاد ایده هایی هستیم که از ارزشهای عمیقی محافظت می کنند و ترک آنها کمتر از ترک تریاک دردناک نیست. ارزشهایی که خدا می داند چند ده سال یا چند هزار سال پیش بوجود آمده و حالا با هزار و یک تغییر اتفاق افتاده، دیگر با ادامه بقای مردم وارث آن ارزشها سازگار نیستند.
خیلی از آدمها در مقطعی از زندگیشان این قمار ارزش را تجربه می کنند. جاییکه آدم باید تصمیم بگیرد که بمیرد یا بی خیال بعضی چیزها بشود و به زندگی ادامه بدهد. و البته که این قمار برد و باخت دارد و این تصمیم به هر سو که باشد نه مرگ را تضمین می کند و نه زندگی را.
با آنچه در سفر پنج روزه ام به خبر دیدم این باور در من یکبار دیگر تقویت شد که دغدغه مرد امروز (حداقل کمی) از شکار نان شبش فراتر رفته است و به شکار ایده ها و ارزشهای جایگزین و همچنین شکار شدن ایده ها و ارزشهای قدیمی اش رسیده است.
کلاشینکف
اگرچه بعد از درک و پذیرش مشکل و تلاش برای حل آن لزوما اقداماتی که انجام می دهیم به نتیجه نمی رسند، مخصوصا وقتیکه با چنین مشکل پیچیده و مزمن شده در طول چندین دهه روبرو هستیم. اما این امید وجود دارد که با حضور و گفتگوی همزمان محیط بان و عشایر و شکارچی و کشاورز و گردشگر و سرمایه گذار خارجی و داخلی و سیاستگذار دولتی – و اینبار بدون نیاز به محافظت از ایده ها و ارزشهایشان به کمک کلاشینکف – برگ تازه ای از تاریخ یک اکوسیستم 170 هزار هکتاری ورق بخورد.
عیسی بحرینی چند سالی است که به همراه همسرش به روستای کهت برگشته و همه همدوره ای هایش را نیز دعوت به بازگشت به زادگاهشان کرده است. آقای بحرینی قنات قدیمی روستا را احیا کرده و به نظر می رسد که در ایفای نقش در این برگ تازه از تاریخ خبر کاملا جدی است. ظهر روزی که قرار بود عازم روستای گزم بشویم ناهار مهمان آقا و خانم بحرینی بودیم که سفره ای رنگین انداخته بودند از چند غذای محلی شامل بزقورمه. یک مقام دولتی هم دعوت بود که در قالب یک کاروان سه نفره متشکل از یک همقطار و یک پسرعمو آمده بودند. یکی از آن مهمان های ناخوانده به قدری خزعبل بافت که خانم بحرینی نتوانست تحمل کند و با تعریف یک داستان کاملا مرتبط از دوران معلمیش نتیجه گرفت که: “بعضیها مشخص است که از پشت میز بلند می شوند و می آیند اینجا و مشکل ما را اصلا درک نمی کنند.” شخصی که دعوت شده بود یک کلمه هم فیدبک نداد.
دو تفنگ شکاری قدیمی به دیوار طاقچه ای آویزان بود و این داستان که هر شب یک گله چهل پنجاه تایی جبیر (گونه ای آهو) یونجه زار آقای بحرینی را می چرند و او حتی یک تیر هوایی نمی تواند در کند و اینکه بعضی از شبها او و خانمش از تماشای این چرای رایگان لذت می برند، همه را تحت تاثیر قرار داد.
نخل – گردو در روستای روچون خبر
بینش بحرینی را روز قبلش در روستای روچون دیده بودیم. بینش برادر عیسی بحرینی است و برادر دیگری هم به نام دانش دارند و سه برادر دیگر که اسمشان یادم نیست. بینش هم چند سالی است که به زادگاهش بازگشته است و کمر همت به آبادانی آن بسته. بینش بحرینی باغستان سرسبزی را به ما نشان داد که چشمه پر آبش و همزیستی نخل های سر بفلک کشیده و درختان گردوی تنومندش در کنار هم، آدم بدبینی مثل من را هم به خوشبینی وادار می کنند.
با الهام از:
“… ملاحظه می فرمایید که در سالهای 1940 و 1944 کنگره تعطیل بوده است. به علت جنگ. آخر مردم را نشناخته راحت می توان کشت. و اگر ایشان را شناختی، که دیگر جنگی در کار نخواهد بود.”
~ گزارش هفتمین کنگره مردم شناسی – جلال آل احمد
پانوشت:
اطلاعات ارائه شده در این نوشته هیچ جنبه علمی ندارد و صرفا برداشتهای شخصی اینجانب در سفر کوتاهی است که به همراه دوستانم به قصد شناخت منطقه برای یک پروژه طبیعت گردی داشتیم.
من نمی گویم که جوشکاری زیر آب یا جراحی قلب باز یا طراحی وب مهارتهای درآمدزا به حساب نمی آیند. حرف من اینست که در شرایطی که آدم به شدت به “درآمد مختصر” نیاز دارد، درآمد می شود مرغ و مهارت می شود تخم مرغ، نه برعکس. (فرض من اینست که ابتدا مرغ بوجود آمده است و بعد تخم مرغ.)
به عبارت ساده تر شما به درآمد نیاز دارید نه به مهارت. کسب مهارتهایی که در حال حاضر ندارید باید اثر جانبی کسب درآمد برای شما باشد.
با این رویکرد کار ساختمانی، نظافت منازل، حمل بار، مسافرکشی، شستشوی خودرو و اصولا هر کاری که عنوانش کسب یک مهارت یا گذراندن یک دوره جدید را به ذهن متبادر نمی کند، می تواند باعث یادگیری مهارتهای جدید بشود. مهارتهای مهمی مانند نحوه برخورد و گفتگو با مشتری/کارفرما و همچنین خلق ارزش برای او.
این رویکرد شاید برای خیلی ها مناسب باشد. نمی دانم. من رویکرد قبلی را بر اساس تجربه شخصی خودم و همچنین شنیدن تجربیات آدمهای دیگر پیشنهاد می کنم.
شما برای کسب درآمد تنها کاری که باید انجام بدهید اینست که به کسی کمک کنید که کاری را که برایش مهم است انجام بدهد. این کار لزوما نه راحت است و نه منطبق با ارزشهای فردی اجتماعی یا آرزوهای دوران کودکی شما.
انجام کارهای (به ظاهر) پیش پا افتاده و کسب درآمد مختصر از آنها شاید جسم آدم را خسته کند ولی نداشتن درآمد مختصر مخصوصا وقتی که آدم به شدت به آن نیاز دارد، ذره ذره اعتماد و عزت نفس آدم را از بین می برد و باعث می شود که بکارگیری مهارتهای خدادادی مانند دیدن و شنیدن را هم به تدریج فراموش کند. این حس شخصی من بود زمانیکه چند سال پیش در کانادا زور می زدم به جای کسب درآمد کسب مهارت کنم.
از آن روزهایی که به درآمد مختصر نیاز داشتم چند سالی گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده است. حالا من به جای درآمد مختصر به آدمهایی نیاز دارم که برای تکمیل زرخشت به من کمک کنند. دو هفته پیش از پسری که در همسایگی زرخشت زندگی می کند و می دانم که هم خودش و هم خانواده اش به شدت به درآمد مختصر نیاز دارند خواهش کردم یک سری نرده و قفسه آهنی را رنگ بزند. روزی که قرار بود این کار را انجام بدهد به جای ساعت 8 ساعت 11 با پیگیری من سر کار حاضر شد و با چنان بی دقتی و کثافتکاری این کار را انجام داد که به خودم قول دادم دیگر هرگز به او کار ندهم. همین تجربه را با خیلی آدمهای دیگر در فرایند ساخت زرخشت داشته ام.
بعضی ها معتقدند که فرهنگ کار در کشور ما اشکال دارد. یا تعریف کار. یا نگرش به کار. نمی دانم.
شاید این نوشته بیشتر از آنکه راهکاری باشد برای کسب درآمد مختصر برای شما، خیالبافی خودم است برای یافتن کسی که نقطه های رنگ پاشیده شده روی ماشینم را با دستمال آغشته به بنزین پاک کند.
هفته پیش – جای شما خالی- به همراه مادر بچه ها و جمعی از رفقا سفر خارج رفته بودیم. جایی که خیلی شبیه شمال خودمان بود یا حداقل شمال خودمان با در نظر گرفتن برخی احتمالات می توانست شبیه آنجا باشد. با آن جاده کناره و درختان زیتون و گله گله ویلاهایی که از توی اتوبوس ترانسفر فرودگاهی دیده می شدند و از همه بیشتر ساحل و آب دریای اژه که رنگ و طعم و موجش من را به یاد رنگ و طعم و موجهای آب دریای خزر می انداخت که یکبار در بچگی در چمخاله تجربه کرده بودم.
یکی از کارهایی که آدم در خارج می کند مقایسه است. مقایسه ای که لزوما یک مقایسه تحلیلی یا علمی نیست. مقایسه ای است در حد مقایسه حالت بعد از غذا خوردن با حالت قبل از غذا خوردن. مقایسه ای شبیه حالت بعد از قضای حاجت با حالت قبل از آن. مقایسه ای شبیه حالت بعد از سرماخوردگی با حالت قبل از آن. و الخ.
روز سوم سفر هم سرما خوردم و هم برادرم از ایران خبر داد که وب سایت صدای سلامت فیلتر شده است.
(صدای سلامت کسب و کاری است که من و برادرم و یک شریک دیگر تقریبا ده سال است که بی وقفه برای رشد و توسعه آن تلاش کرده ایم.)
بعد از شنیدن این خبر علاوه بر تجربه احساسات تراژیک و کمی مرثیه سرایی برای اطرافیان، توی ذهن خودم شروع به مقایسه کردم. مثلا اینکه اگر این همه زحمت را در خارج کشیده بودیم الان اینطوری نمی شد و خزعبلاتی از این دست.
قسمت احمقانه داستان اینجاست که ذهن آدم به هنگام اینجور مقایسه ها خیلی انتخابی عمل می کند. مثل توریستی که با حذف 99/99 درصد تاریخ بشریت، رامسر را با کوش آداسی مقایسه می کند.
خارج رفتن با شکل گیری مفهوم “خارج” شروع می شود. با کشیده شدن یک مرز. مرزی ذهنی یا فیزیکی یا دیجیتال. و من نمی دانم که چرا وقتی به آنسوی مرز نگاه می کنیم همیشه مرغ همسایه غاز است و همیشه فقط چیزهایی را که از دست داده ایم به یاد می آوریم.
وقتی هم که به کمک هواپیما یا هر وسیله دیگری به آنسوی مرز می رویم برای اینکه چیزی را که اینسوی مرز نیست تجربه کنیم با زیر سؤال بردن مرز و فلسفه وجودیش و منطقی بودن تاثیراتش، تجربه خودمان را خراب می کنیم. بی توجه به اینکه دلیل اصلی حضور ما در خارج، وجود همان مرز و همه تاثیراتی است که تا به امروز گذاشته است.
راننده تاکسی که روز آخر ما را از یک مرکز خرید به هتل برمی گرداند معتقد بود که کفگیر اروپایی ها به ته دیگ خورده و اگر کویتی ها و ایرانی ها نبودند صنعت توریسم ترکیه “فینیتو.” (این دقیقا اصطلاحی بود که خودش بکار برد.) و من به پولی که آنسوی مرز خرج کرده بودیم می اندیشیدم و به مرزی که شاید قبل از هرچیز عامل کسب آن پول بود.
چند روز قبل از اینکه از کانادا به ایران برگردم یک کانادایی از من پرسید که: “ما بیشتر از صد و پنجاه سال است که توالت فرنگی (flush toilet) داریم . شما توی ایران چند سال است که توالت فرنگی دارید؟” من در جواب گفتم که ما در ایران بیشتر از دو هزار و پانصد سال است که سابقه مدون توالت کردن داریم شما چند سال است که سابقه توالت کردن دارید؟ جوابی دریافت نکردم.
کم و زیاد کردن فاصله زمانی و مکانی نگاهمان به یک مرز ممکن است تاثیرات جالبی روی چیزی که در اینطرف و آنطرف مرز می بینیم و مقایسه بین آنها بگذارد.
من بیشتر از چهار سال است که مشتری شما هستم و در این چهار سال هر بار که اینترنت من به دلیل سر رسید دوره پرداخت یا اتمام ترافیکم قطع شده است شما به من گفته اید که من یک پیام مهم دارم و باید به وبسایت مای دات شاتل دات آی آر لاگین کنم و من هم هر بار مانند یک مشتری مطیع این کار را کردم و بعد از لاگین به سامانه فوق الذکر بدهیم را به شما پرداخت کردم تا سرویس اینترنتم پس از چند ساعت قطعی دوباره وصل شود.
اما دیروز وقتی خواستم این کار را انجام بدهم متوجه شدم که لینک پرداخت فعال نیست. پس از تماس با بخش فنی و بعد تماس با بخش فروش و سپری شدن دقایق طولانی در لابلای منوهای تو در تو و گوش دادن به انواع پیامهای بازرگانی و امنیتی، همکار شما به اطلاع من رساند که مدیریت شاتل یعنی شما بسته اینترنت من را از سبد خدمات شاتل حذف کرده اید و من باید درخواست تغییر سرویس بدهم: از آفیس یک مگ به اکو یک مگ. درست مثل بیماری که داروهایش دیگر تولید یا وارد نمی شود و حالا باید پیش دکترش برود تا او برایش یک نسخه جایگزین بپیچد.
حالا سؤال من از شما اینست که من چطور می توانم برخلاف میل باطنیم و با آگاهی از اینکه ارتباط اینترنت با دارو یا قطعات خودرو تفاوت ماهیتی دارد، درخواست چیزی را بدهم؟ من از خواب بیدار شدم و دیدم که اینترنت که یکی از ضروری ترین چیزها در کار و زندگی امروز من است قطع شده است و بعد از نیم ساعت تلف شدن وقتم کارمند نه چندان خدمت رسان شما جمله زیر را با لحنی آمرانه به من دیکته می کند:
“من متقاضی تغییر سرویس خود از آفیس یک مگ به اکو یک مگ می باشم.”
من در این وضعیت واقعا چطور می توانم یک “متقاضی” باشم؟
از کارمند شما خواستم که یک نامه تضمین برای من بفرستد که سال بعد مدیریت تصمیم به حذف بسته اکو یک مگ و ایجاد یک بسته جدید به نام خیار یک مگ یا هر چی نمی گیرد. کارمند شما گفت که امکان دادن چنین تضمینی وجود ندارد.
از کارمند شما خواستم که من را به کسی که مرجع این تصمیم است وصل کند تا بتوانم شکایتم را مطرح کنم. کارمند شما گفت که امکان گفتگو با مدیر شرکت وجود ندارد و من “باید” با همین شماره و داخلی 4 بخش انتقادات و پیشنهادات تماس بگیرم.
از کارمند شما پرسیدم که مگر تفاوت بسته آفیس یک مگ با بسته اکو یک مگ چیست؟ کارمند شما گفت که تنها تفاوت در اینست که آفیس یک مگ 30 گیگ ترافیک سالانه دارد و بسته اکو یک مگ 22 گیگ.
وقتی اعتراض کردم که اینکار کلاه گذاشتن سر مشتری است کارمند شما با لحنی تند و حق به جانب به من گفت که ایرانی ها به هیچ گرانی اعتراض نمی کنند ولی وقتی به پرداخت اینترنت که می رسند صدایشان در می آید.
من از شما که مکالمه مشتریهایتان را برای “بالا بردن کیفیت خدمات” ضبط می کنید می پرسم: شما چطور به خودتان اجازه می دهید که چنین ادبیات لمپن گونه قرن بیستمی را در ارتباط با مشتریتان بکار ببرید؟ ایرانی ها؟ شما ایرانی نیستید یا مشتریهایتان؟ چرا وقتی مشتری به یک مورد خاص اعتراض دارد اعتراض او را با جمله کلیشه “ایرانی ها…” به حاشیه می برید؟
من به کارمند شما یادآوری کردم که ایرانی ها امروز خیلی بیشتر از قبل به حق و حقوق اقتصادی شان آگاه هستند و روزانه در حال مطالبه آن. شاید بد نباشد این موضوع را به شما هم یادآوری کنم.
شما که تصمیم می گیرید مشتریتان را مجبور به ارسال درخواست برای تغییر بسته اینترنتش به بسته ای کوچکتر کنید آیا آگاه هستید که ما در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم؟ نه جدی؟
شما که دسترسی اینترنت فراهم می کنید آیا از روح اینترنت و تاثیر آن بر زندگی مردم هم آگاه هستید؟
آیا آگاه هستید که کم کردن وزن بسته های شکر و نخود لوبیا و ثابت نگه داشتن قیمت بسته آنها (شاید) فقط برای مدت کوتاهی مشتریان را فریب می دهد؟
آیا جدیدا کارگران نانوایی را ندیده اید که دم در نانوایی نان سنگک تکان می دهند و تبلیغ می کنند؟ مدل کسب و کار “نان را کوچکتر و نازکتر و کم کیفیت تر کن و با همان قیمت قبلی بفروش” ظاهرا دیگر کار نمی کند.
صنعت خودرو با چند دهه سابقه در کم کردن کیفیت و عوض کردن اسم محصولاتش و بازی با عقب و جلوی خودروهایش با یک کمپین ساده روی اینترنت (خودرو صفر نخرید) این چنین به لرزه در آمده است.
حالا خود شما قضاوت کنید. وارد کردن و تولید کردن و اسمبل کردن چند هزار قطعه خودرو آسان تر است یا چند تا سوئیچ و سرور و چند متر کابل؟ کدامیک را راحت تر می توان جایگزین کرد؟
من بعد از گفتگو با همکار شما تصمیم گرفتم که بعد از این دیگر نه پیام مهمی از شما دریافت کنم و نه تقاضای تغییر بسته ای به شما ارسال . با اینترنت گوشی موبایلم یک بسته شش ماهه از شرکت رقیب شما خریدم تا ببینم آنها چگونه با مشتریشان گفتگو می کنند. خانمی که این بسته را به من فروخت لحن صمیمانه و دوستانه ای داشت. بدون این که لحنش در برابر سؤالهای تکراری من تغییر کند به من اطمینان خاطر داد که مدیریت شرکتشان راهبرد نانوایی یا نخود فروشی در فروش بسته های اینترنت ندارد و اگر هم بسته ای را حذف کنند بسته بزرگتری را برای رضایت مشتری جایگزین می کنند. البته بدون اینکه مشتری پیام مهمی دریافت کند و مجبور باشد درخواست تغییر سرویس ارسال نماید.
با آرزوی روشن تر شدن کاربرد و اثرات اینترنت برای شما و همکارانتان
الف-ب-ج-د-ه-و-ز-ح-ط-ی- روراست بودن با خودشان و دیگران و پذیرش این واقعیت تلخ که هر کسی فقط درباره خودش فکر می کند.
وقتی شما به اینکه دیگران درباره شما چی فکر می کنند اهمیت می دهید معنیش اینست که شما به چیزی اهمیت می دهید که وجود خارجی ندارد. حداقل در نود و نه و نود و هشت صدم درصد مواقع.
یک آدم به طور متوسط در طول روز 50 هزار فکر و خیال مختلف از ذهنش می گذرد. حالا اگر کسی خیلی به ما اهمیت بدهد و ده بار در طول یک روز به ما فکر کند این می شود دو صدم درصد کل افکار یارو در طول آن روز. و اینکه یک نفر ده بار در طول یک روز درباره یک نفر دیگر فکر کند انتظاری رویاپردازانه بیش نیست.
اینکه ما فکر می کنیم دیگران درباره گفتار و پندار و کردار ما فکر می کنند فقط ساخته ذهن خود ماست. هیچ کس وقعی نمی گذارد. اگر هم گه گداری می شنوید که یک نفر درباره شما آنطور فکر می کند معنیش این نیست که آن شخص واقعا درباره شما فکر کرده است. بلکه معنیش اینست که آن شخص دوست دارد بداند دیگران درباره اینکه آن شخص درباره شما آنطور فکر می کند چطور فکر می کنند. یا اینکه دوست دارد دیگران درباره او آنطور فکر کنند که از آنطور فکر کردن او درباره شما برداشت می شود.
برای اینکه به فکر دیگران درباره خودتان اهمیت ندهید نیازی نیست روزی سه بار خودتان را توی آینه نگاه کنید، خودتان را دوست داشته باشید و با تمرکز روی ارزشهای خود اعتماد به نفستان را بالا ببرید. تنها کاری که باید روزانه انجام دهید یادآوری این واقعیت تلخ است که هیچ کس درباره شما فکر نمی کند. همانطور که شما نیز به جای اینکه درباره دیگران فکر کنید درباره اینکه آنها درباره شما چی فکر می کنند فکر می کنید.
آخر هفته ای که گذشت از آقای قاسمی دعوت کرده بوده بودیم که یکی از زمین مانده ترین کارهای زرخشت یعنی بندکشی آجرهای کف و دیوارها را انجام بدهد. آقای قاسمی بیست و دو سال پیش یک بار برای عموی من کار کرده بود. آقای قاسمی سی پنج سال دارد.
آقای قاسمی
آقای قاسمی همه کارها را با جمله “خیلی راحت” و “کاری نداره” توصیف می کند. و توی این سه روزی که ما شانس همراهی این استاد بزرگ را داشتیم به کرات به ما ثابت شد که این نوع حرف زدن کاملا به دور از گنده گوزی است.
آقای قاسمی برای هر کاری ابزار مناسب آن کار را می سازد. با وجود اینکه یک دوجین قلم بندکشی دست ساز خودش را از قزوین آورده است ولی باز هم برای پر کردن فاصله نامتعارف آجرهای زرخشت یک قلم دیگر از یک بیل شکسته با ظرافت و زیبایی هر چه تمام تر می سازد.
آقای قاسمی بر خلاف این همه شبه استاد کار که من در این یکی دو سال دیدم غر نمی زند. از اوضاع اقتصادی و سیاسی و سرعت اینترنت و کیفیت سیمان و دزدی مسئولین و احتمال گران شدن بنزین شکایتی ندارد. او که بزرگ شده روستایی در پنجاه کیلومتری قزوین است همچنان رابطه اش را با ریشه اش حفظ کرده و با عشق و اشتیاق از روستایش حرف می زند. اینکه برداشت گندم امسال چقدر خوب بود و اینکه چقدر باغ انگور دارند و ما را دعوت می کند به همه این چیزهای خوب.
آقای قاسمی از کارش لذت می برد. قلم بندکشی توی دستش و ملاتی که توی آن یکی دستش می گیرد و سرعت حرکت آنها چیزی از نواختن یک ساز یا کشیدن نقاشی توسط یک استاد زبردست کم ندارد. آقای قاسمی وقتی بندکشی یک قسمت را کامل می کند و با گونی آجرها را پاک می کند چند قدم به عقب می آید و حاصل کارش را با کمی فاصله نگاه می کند و از آن لذت می برد. و بعد نواقص جزئی کارش را برطرف می کند.
آقای قاسمی زیاد حرف می زند ولی حرفهایش به ندرت خسته کننده است. من تا به حال کسی را ندیده بودم که یک جک معمولی را اینقدر خنده دار تعریف کند. کنار دست آقای قاسمی که می نشینی و کارش را می بینی و به جکهایش گوش می کنی خوش می گذرد.
آقای قاسمی با شور و شوق بندکشی را به مادر بچه ها یاد می دهد و او را تشویق به این کار می کند. آقای قاسمی همه فوت و فن کارش را یاد می دهد. آقای قاسمی open source ترین استاد کاری است که تا به امروز دیده ام.
آقای قاسمی و مادر بچه ها
آقای قاسمی که دست پرورده یک خانواده فقیر روستایی است و از کودکی انواع و اقسام کارهای سخت را تا به امروز انجام داده است ظاهرا هیچ کم و کسری مالی در زندگیش ندارد. آقای قاسمی واقعا ثروتمند است. برای پسر بزرگش یک آپارتمان و برای پسر کوچکش یک زمین توی شهر خریده است. ولی از این چیزها که بگذریم آقای قاسمی منش و شخصیت یک آدم ثروتمند را دارد. هیچ وقت از پول و کم و زیادش حرف نمی زند. آقای قاسمی مسئله ای به نام پول ندارد.
آقای قاسمی کوچکترین فرصت کمک به دیگران را شکار می کند. فرقی نمی کند که این فرصت جمع کردن هیزم برای آتش باشد یا جارو زدن یا خالی کردن صندوق عقب.
آقای قاسمی چنان درباره زرخشت حرف می زند که گویی متعلق به خودش است و خودش آنجا را ساخته است. تک تک مشکلات را می بیند و سعی می کند تا جایی که می تواند برطرفشان کند یا حداقل راهنمایی کند.
خلاصه آقای قاسمی هنرمندی است که در عین حرکت از همان جایی که هست لذت می برد و با حضورش به دیگران انرژی می دهد.
آقای قاسمی قول داده است باز هم به زرحشت بیاید و چند تا کار زمین مانده دیگر را از زمین بردارد.
خیال ضبط یک مصاحبه مفصل با آقای قاسمی و آپلود آن روی اینترنت برای شما من را به شدت وسوسه کرده است.
گفتین مطلب درخواستی هم مینویسید. میشه یه پست در مورد “شادی” بگذارید؟
من سی و پنج سال سن دارم و سالهای زیادی رو پشت کنکور, در دانشگاه, و بعد از اون تلف کردم و کاری که الان دارم رو میشد با دیپلم و شش ماه کاراموزی به دست آورد. کتابهای خوشبختی و مدیریت زمان و موفقیت و ووو… زیاد خوندم. میدونم همه میگن که باید در “حال” زندگی کردو ازش لذت برد و شاد بود. ولی من هیچوقت نتونستم این کار رو بکنم و همیشه کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده! الان توی این سن احساس افسردگی شدید میکنم. تا اونجایی که یادم میاد همیشه افسرده بودم, اما همیشه یه امید داشتم که قراره یه روزی شاد باشم و از شرایطم راضی باشم. الان دیگه همون امید رو هم ندارم. روزی نیس که به خود کشی فکر نکنم. گرچه هیچوقت این کار رو نمیکنم. اما همیشه فکر میکنم که مردم چطور این دنیا رو تحمل میکنن! چی اونها رو هرروز از خواب بیدار میکنه و باعث میشه تمام روز تلاش کنن و بعد دوباره بخوابن برای روز بعد. چطور مردم از زندگی لذت میبرن؟ از مهمونی؟ از مسافرت؟ بعدش چی؟ همه اینا تموم میشه و همه برمیگردن سر جاشون. چرا من از هیچ چی لذت نمیبرم. مطلقا از هیچ چی. بله یه لیوان آب خنک هم توی گرما به آدم لذت میده اما هیچی برام عمیق نیس. همه چی سطحی و پوچ و گذراست. آقای سخاوتی من از هیچ چیز لذت نمیبرم. همه رو دوست دارم, مردم, خونواده, دوستان و آشنایان, اما هیچی برام عمیق نیس. دلم برای هیچکس تنگ نمیشه. الان ماههاست خونواده م رو ندیدم اما انگار نه انگار! فقط از روی وظیفه گاهی بهشون زنگ میزنم. نمیدونم مریضم چه بیماری دارم. هیچوقت یه راهنما نداشتم. یکی که بهم بگه کجا باید بری و چیکار باید بکنی. همه چیز رو با سعی و خطا به دست آوردم.
الان توی این سن هیچ انگیره, هیچ امید و آرزویی ندارم. از عالم و آدم خسته شدم. لطف بزرگی در حقم کردین اگه راهنماییم کنین.
پیشاپیش تشکر میکنم.
—————————————————————————-
خواننده عزیز،
شما چاره ای به جز خودکشی ندارید.
شما یک “خود” دارید که ظرفیت شاد بودن و لذت بردن از زندگی ندارد و به همین دلیل فکر و میل خودکشی در شما زیاد به وجود می آید. این خود سالهای سال مخصوصا در دو دهه اول زندگی همه تمرکزش روی گرفتن صرف شده است. گرفتن غذا، پول، اطلاعات، محبت و هر چیزی که فکرش را بکنید. و هر چه میزان این چیزها در سالهای اول زندگی بیشتر باشد میل به خودکشی در سالهای بعدی زندگی بیشتر می شود.
در شما خودی هست که باید بمیرد تا خودی که می تواند از یک زندگی عمیق و با معنا لذت ببرد متولد بشود. دلیلش هم اینست که این خود برای هیچ چیزی بیرون خودش ارزش خلق نمی کند. این خود فقط می خواهد بگیرد و درون خودش تلنبار کند. مثل یخچال خاموشی که دائما تویش مواد غذایی بگذارید. بعد از مدتی کم کم بوی گندش در می آید.
شما درد خود را درست تشخیص داده اید : “کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده!”
تا وقتی که “تنها” انگیزه حرکت برای شما تلاش برای رسیدن به چیزهایی است که “خودتان” می خواهید، طبیعی است که چه به آنها برسید و چه به آنها نرسید شاد نمی شوید.
همه چیز “سطحی و پوچ و گذراست.” شاید چون به جز خودتان چیز دیگری نمی بینید. من بیشتر عمرم را با همین احساس که همه چیز بی معنی و پوچ و گذراست گذرانده ام ولی در عین حال لحظه های عمیقی هم بوده است که واقعا شاد بوده ام و از زندگی لذت برده ام. و آن لحظه های نادر فقط لحظاتی بوده اند که در آن (تا حدودی) موفق به خودکشی شده ام.
این یک نصیحت اخلاقی نیست. بلکه تاکید بر ضرورت پس دادن یک هزارم درصد میلیونها چیزی است که از جهان هستی و آدمهای دور و برمان دریافت می کنیم.
بیکارید یا شغل مناسب ندارید؟ به احتمال زیاد (البته که همیشه استثناهایی هم وجود دارد) دلیلش اینست که چیزی پس نمی دهید. ارزشی خلق نمی کنید. مشکلی از کسی حل نمی کنید. که در این صورت – به احتمال زیاد- همان کاری هم که دارید از سر شما زیاد است.
تنها هستید؟ دوستی ندارید؟ دلیلش اینست که دوست کسی نیستید. به حرفهای کسی نمی توانید گوش بدهید. درباره زندگی کسی نمی توانید کنجکاوی کنید. خودتان را در یک رابطه حتی برای چند دقیقه نمی توانید بکشید.
همه چیز سطحی و پوچ و گذرا نیست. “خود” شما سطحی و پوچ است. چه کاری برای افزایش عمق خود کرده اید؟ نه جدی؟ امکان ارسال و دریافت ایمیل در کسری از ثانیه پوچ و سطحی است یا لرزش برگ درختان در باد؟ اینکه مادر شما با خطر کردن زندگی خودش شما را به دنیا آورد کم عمق و گذرا است یا اینکه چشمان شما می تواند این خزعبلات را روی یک صفحه های-رزولوشن لمسی بخواند؟
شاد نیستید؟ چون کسی را شاد نمی کنید. چون فقط تلاش می کنید اسباب شادی خود را فراهم کنید.
از زندگی لذت نمی برید؟ چون وجود شما باعث لذت هیچ کس نمی شود.
عمق و ارزش “خود” شما نسبت مستقیمی دارد با ارزش چیزهایی که به دنیای اطرافش پس می دهد. و هر چه این عمق و ارزش کمتر، نیاز به خودکشی بیشتر.
من هنوز هم خیلی وقتها همین احساسی را دارم که شما با صداقت و جسارت بیان کرده اید. البته گاهی هم آن لحظات ناب و نادری می آیند که در آنها فرصت می یابم چیزی پس بدهم. گاهی یک هزار تومانی به یک فال فروش. گاهی جوابی به یک سؤال. و گاهی هم ایده هایی به یک مشتری با جیب پر پول. و در همان لحظه های ناب است که عمیقا از زندگیم لذت می برم و شاد می شوم.
بگذار باقی لحظه ها در عمق کم و با اندیشه خودکشی سپری شوند.
با احترام
علی سخاوتی
مرداد 1394
باز هم با الهام از
یک شب آتش در نیستان می فتاد سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟ مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بیسبب نفروختم دعوی بیمعنیت را سوختم
زانکه میگفتی نیام با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است