• داستان پریشان حالی من بعد از اعلام جدایی اولین دوست دخترم توسط ایمیل

    من تازه از یاسوج به تهران منتقل شده بودم و هومن که دوست دوست صمیمی من بابک بود در قسمت اینترنت یک سازمان دولتی کار می کرد و به درخواست بابک لطف کرد و من را برای کار در همان قسمت به مدیر آنجا معرفی کرد. بعدا فهمیدم که هومن از آن نابغه هایی است که پای کامپیوتر می نشینند و برنامه هایی می نویسند که معجزه می کند.

    روزی که من برای مصاحبه رفتم نمی دانستم که هومن من را به عنوان دوست خودش معرفی کرده است و نمی دانستم که توی اتاق مدیر آن قسمت باید با آن شخص سوم مثل یک دوست سلام و علیک کنم. در هر صورت مدیر مربوطه این موضوع را به روی خودش نیاورد. این موضوع را هم که من هیچ تخصص و سابقه ای در زمینه کاری آنجا نداشتم همینطور.

     محل کار من و دو سه نفر دیگر که آنجا کار می کردند یک اتاق دراز بود که دور تا دور آن میز کامپیوتر بود و رک و مودم و سرور و این جور چیزها. در این اتاق بود که من برای اولین بار با یاهو مسنجر آشنا شدم. چت با غریبه ها در اتاقی که هیچ پنجره ای نداشت برای من پنجره ای گشود به دنیایی که سراسر دیوار بود. و من طول آن دیوار را با یک کیف سامسونت که یا تویش یک شلوار جین با یک پیراهن آبی و یک جفت کفش مشکی بود یا لباسهای خاکی رنگ سربازی و یک جفت پوتین، با اتوبوس و مینی بوس و تاکسی هر روز طی می کردم. هر روز از ساعت یک ربع به شش صبح تا ساعت دوازده شب.

    از پشت این پنجره خیلی زود با دختری آشنا شدم که علاوه بر چت به من تلفن هم می کرد. آن موقع من موبایل نداشتم و وقتی یکی از همکاران صدایم می کرد که “آقای سخاوتی تلفن با شما کار داره” زندگیم معنی پیدا می کرد. یادم نمی آید درباره چی حرف می زدیم. چیزی که مهم بود این بود که تقریبا هر روز زنگ می زد. یکی دو بار هم بیرون رفتیم. ظاهرا هم او از من خوشش می آمد و هم من از او. یک بار با هم کوه رفتیم. حتی یک بار به من یک هدیه داد. یک زنگوله کوچک که هنوز دارمش و چند روز پیش توی یک کارگاه از آن استفاده کردم.

    از شروع این آشنایی بیشتر از دو سه هفته نگذشته بود که بدون دلیل خاصی تماس من با دوست جدیدم قطع شد. نه زنگ می زد و نه اصطلاحا آنلاین می شد. من هم شماره ای چیزی از او نداشتم. تا اینکه بعد از چند روز ایمیلی برایم فرستاد با این مضمون که خیلی فکر کرده و به این نتیجه رسیده که بهتر است رابطه ما هر چه زودتر به پایان برسد. من هر چه با ایمیل اصرار کردم که ممکن است اشتباه کند فایده ای نداشت. نه توضیح بیشتری در کار بود و نه تغییری در تصمیم آن دختر. نه اشتباهی از من سر زده بود و نه چیز دیگری که به من بگوید.

    من برای چند روز شاید هم برای چند ماه حال خیلی بدی داشتم. گویی چیزی در من خراب شد. چیزی مثل آن پنجره و قسمتی از دیوار دور و برش. هنوز تلفن اتاق ما زنگ می زد ولی هیچ وقت کسی با من کار نداشت. و من نمی دانستم که با این حفره تازه که درونم ایجاد شده بود دقیقا باید چکار کنم. چیزی که از آن گریزی نبود بیرون آمدن از خانه ساعت یک ربع به شش و سوار اتوبوسهای امیرآباد به انقلاب شدن بود. و بعد اتوبوسهای انقلاب به امام حسین. بعد مینی بوسهای امام حسین به سه راه تختی و بعد تاکسیهای سه راه تختی به پادگان محل خدمتم. و بعد تایپ گزارشهایی که فقط خدا می دانست کاربردشان چیست در اکسل و زرنگار برای شش ساعت و ربع و بعد یک تاکسی از پادگان محل خدمتم به سه راه تختی و بعد عوض کردن لباس پشت درخت و بعد یک تاکسی از سه راه تختی به سه راه تهران پارس و بعد یک اتوبوس به چهار راه ولیعصر و بعد یک اتوبوس به محل کارم و بعد شش هفت ساعت چرخیدن توی اینترنت و چت با غریبه ها و حرف زدن با همکارانم و گه گداری هم جلسه با مدیر قسمت و بعد یک تاکسی به میدان ونک و بعد یک تاکسی به اتوبان کردستان و بعد ده دقیقه پیاده روی تا خانه و بعد… و بعد پیدا کردن یک پنجره دیگر روی دیواری که روز به روز به خراب کردنش بیشتر فکر می کردم.

    هومن که با یک بورسیه دکترا از استنفورد داشت آماده رفتن به آمریکا می شد یکی از روزهای نوروز نزدیک یک باجه تلفن با ضربات چاقوی چند نفر به قتل رسید. سر دسته این چند نفر کسی بود که هومن را با مزاحم تلفنی خواهرش اشتباه گرفته بود. وخواهرش کسی که نتوانسته بود با یک ایمیل پسری را قانع کند که دست از سرش بر دارد.

    یک سال بعد از اتمام سربازیم یک بار دیگر و برای آخرین بار آن دختر را دیدم و قسمت دیگری از آن دیوار خراب شد.

  • افسردگی و اضطراب

    زنی که کنار من توی تاکسی نشسته بود درست قبل از پیاده شدنم رویش را به سمت من برگرداند و پرسید:

    “آیا شما هم دچار افسردگی و اضطراب می شین؟”

    من: “بله خیلی زیاد.”

    زن: “پس همه دچار افسردگی و اضطراب می شن.”

    من: “بله خیلی زیاد.”

    و پیاده شدم.

    آخرین باری که دچار افسردگی شدم چند دقیقه قبل بود که پیرمرد بغل دستی من برای پیاده شدن از تاکسی داشت تلاش می کرد به کمک دستش که آنهم توان زیادی نداشت پای راستش را از در عقب پیکان خارج کند.

    آخرین باری که دچار اضطراب شدم همین چند لحظه قبل بود که زن بغل دستی به من نگاه کرد و این سؤال را از من پرسید.

    آخرین باری را که دچار افسردگی و اضطراب شدم نمی توانم به خاطر بیاورم.

  • نامه من به یک نوجوان در حال انتخاب رشته

    نوجوان عزیز در حال انتخاب رشته

    این واقعیت که تو باید از یک دفترچه که اسم صدها رشته و گرایش به همراه نام شهر و دانشگاه مربوطه در آن نوشته شده است، چند تا را انتخاب کنی و به ترتیب اولویت در یک فرم وارد کنی، به این معنی نیست که تو در حال اتخاذ تصمیم مهمی هستی و این تصمیم بر روی زندگی تو تاثیر عمیق و گسترده ای خواهد گذاشت.

    کاری که تو در حال انجامش هستی بیشتر شبیه یک خرید پستی یا اینترنتی از یک کاتالوگ قطور است تا انتخاب سرنوشتت. شاید فکر کنی زمان تو برای پاسخ دادن به سؤال “وقتی بزرگ شوی می خواهی چه کاره بشوی؟” در حال اتمام است و تو حداکثر تا چند روز دیگر باید به این سؤال پاسخ بدهی. اینطور نیست. تو هنوز خیلی وقت داری به این سؤال پاسخ بدهی. یا اصلا ندهی.

    Sale-Catalogue

    ما در زمانی زندگی می کنیم که یک شخص تا سی سالگی ممکن است ده شغل عوض کند. عنوان رشته تحصیلی تو در آینده شغلیت همانقدر تاثیر خواهد داشت که نام مهد کودکی که در پنج سالگی تو را به آن می سپردند. همین حالا که من دارم این نامه را می نویسم مشاغلی بوجود آمده اند که زمانی که من انتخاب رشته می کردم وجود نداشتند. مشاغلی هم وجود دارند که شاید هنوز برای آنها هیچ عنوان مناسبی در دفترچه انتخاب رشته کنکور وجود نداشته باشد. مثلا شغل اینجانب. مطمئن باش که تا چند سال دیگر که تو فارغ التحصیل بشوی تعداد اینگونه مشاغل خیلی بیشتر خواهد شد.

    رشته تحصیلی ای که عنوانش و دروسش و روح و کالبدش پنجاه سال پیش تدوین شده است چگونه می خواهد تو را برای مشاغل آینده آماده کند؟

    البته این حرفها به این معنی نیست که تو نباید در انتخاب رشته دقت کنی یا نباید هیچ ملاکی برای انتخابت داشته باشی. انتخاب رشته فرصت خیلی خوبی برای انتخاب بر اساس یک مجموعه ملاک است. مثلا آیا ترجیح می دهی رشته مورد علاقه ات را در دانشگاهی که رتبه پایین تری دارد بخوانی یا در دانشگاهی که اسم و رسم بهتری دارد رشته ای را بخوانی که فکر می کنی علاقه ای به آن نداری؟ ترجیح می دهی در شهر محل سکونت خودت تحصیل کنی یا در یک شهر دور؟

    از کجا می دانی که به فلان رشته علاقه داری؟ از کجا می دانی که به بهمان رشته علاقه نداری؟ چه کسی به تو گفته که فلان رشته پولساز است و بهمان رشته پولساز نیست؟ بر چه اساسی؟

    ریلکس. یک نفس عمیق بکش.

    رشته تحصیلی تو – آنهم فقط برای حداکثر دو سه سال دیگر-  به جز خودت برای هیچ کس دیگر کوچکترین اهمیتی نخواهد داشت. چیزهای مهتری هست که شاید هنوز فرصت اندیشیدن درباره آنها را پیدا نکرده ای. چیزهایی مثل اینکه می خواهی زندگیت چگونه باشد یا با چه جور آدمهایی رابطه داشته باشی. جواب به این سؤالها را رشته تحصیلیت مشخص نمی کند.

    تو در زندگی ای که در پیش رو داری چیزهای زیادی خواهی خرید. از روی اینترنت. از تبلیغات تلویزیونی. از فروشگاه های بزرگ. یا کوچک. بعضی از این چیزها را استفاده می کنی. بعضی دیگر را جایگزین می کنی. بعضی دیگر را دور می اندازی. امیدوارم کاتالوگی را که امروز در دست داری بیش از اندازه جدی نگیری.

    با احترام

    علی سخاوتی

    مرداد 1394

  • ده نشانه چیزهای با کیفیت

    متن زیر ایمیلی است که چندی پیش به دستم رسید:

    —————————————————————————-

    مطلب درخواستی هم می نویسید ؟

    چند وقتی است در مورد اینکه با نگاه کردن به اجناس مغازه، از روی کیفیت ساخت و اینکه آیا سازنده برای کار خودش حرمت قائل بوده یا نه، ذهنم مشغول شده.

    می خواستم ببینم شما چطور یک جنس با کیفیت رو از جنس بی کیفیت تشخیص می دهید.

    —————————————————————————–

    سؤال اول: نوشتن این مطلب نشان می دهد که بله من مطلب درخواستی می نویسم. فقط کافی است درخواست کنید.

    سؤال دوم: من  چطور یک جنس با کیفیت را از جنس بی کیفیت تشخیص می دهم؟

    ده نشانه یک چیز با کیفیت

    1- از چیزهایی مثل طلای هجده عیار که بگذریم تشخیص کیفیت یک چیز تقریبا کاری غیر ممکن است. کیفیت قابل تشخیص نیست، کیفیت را باید تجربه کرد.

    2- کیفیت در یک رابطه بوجود می آید و در یک رابطه تجربه می شود. تولید کننده و مصرف کننده، سازنده و بکارگیرنده هر دو با هم کیفیت را خلق می کنند. کیفیت خوشمزه ترین غذا برای یک آدم یبس بد غذا بی معنی است. یک چیز به ظاهر بی کیفیت را می توان با کیفیت بکار گرفت. و بر عکس.

    3- آدم تا چیز با کیفیتی درست نکرده باشد بعید است که بتواند کیفیت چیزهای دیگران را تشخیص بدهد.

    4- کیفیت خصوصیتی است که یک شبه بوجود نمی آید. کیفیت اتفاقی نیست.

    “کیفیت یک عمل نیست، یک عادت است.” ~ ارسطو

    5- کیفیت زاییده اهمیتی است که یک یا چند نفر به کارشان می دهند. فرقی نمی کند که این کار ساختن یک هواپیما باشد یا تمیز کردن یک توالت.

    6- مصرف کننده تا در داستان بوجود آمدن یک چیز کنجکاوی نکند و با سازنده آن از دور یا نزدیک ارتباط برقرار نکند بعید است که بتواند به عمق کیفیت آن چیز پی ببرد.

    7- تولید کننده یک چیز بی کیفیت بیشتر از آنکه به چیزی که می سازد اهمیت بدهد به نظر دیگران درباره خودش اهمیت می دهد. و اینگونه است که چرت و پرت خلق می شود.

    8- کیفیت می تواند در سوراخی به نام مغازه ناپدید بشود. جاییکه یک نفر به هر دلیلی هیچ ارزشی در چرخه تامین اضافه نمی کند.

    9- کیفیت برای انتقال نیاز به یک رسانه دارد. تعداد کسانی که در یک رابطه نزدیک فردی بر روی اینترنت تبادل کالا و خدمات می کنند روز به روز بیشتر می شود. اگرچه تولید انبوه یک چیز با کیفیت امکان پذیر است ولی مصرف انبوه با کیفیت یک چیز با کیفیت اتفاقی است نادر.

    10- کیفیت یک چیز نسبت مستقیمی دارد با میزان آسیب پذیری یک فرد در فرایند ساخت آن چیز. چطور می توان یک چیز با کیفیت از کسی که در هر صورت برایش فرقی ندارد، انتظار داشت؟

  • بداهه امکان – معرفی و ده ایده برای موضوعات آن

    بداهه امکان گفتگویی سه ساعته است که اینجانب روز سه شنبه ششم مرداد از ساعت 5 تا 8 غروب اجرا خواهم کرد.

    ده ایده برای موضوعات گفتگو در این برنامه عبارتند از:

    الف- امکان، امکان محوری و هر چیزی درباره امکان. چیزهایی که امکان دارند ولی احتمالشان کم است

    ب- بداهه گفتن و بداهه زندگی کردن (improvisation) یا همان زندگی بی هدف

    ج- داستانهای شخصی

    د- شکار

    ه- ملزومات زندگی در این زمان و مکان

    و- تحریم شدن و تحریم کردن

    ز- گشادی و فرهنگ کار و زندگی پایدار (permaculture)

    ح- کار و کارآفرینی

    ط- چیزی که شما را قوی تر نمی کند به تدریج شما را می کشد

    ی- و هر آنچه پیش آید و خوش آید

    برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام به شبکه امکان مراجعه نمایید.

  • حسن اینجام میسوزه

    من و مادر بچه ها تازه به بخش تزریقات اورژانس بیمارستان رسیده بودیم که

    یکی از زنهایی که سرم به دستشان وصل بود از اینکه سینه اش می سوخت ابراز نگرانی کرد

    مریض هر بار با نگرانی بیشتری به همراهش که ظاهرا همسرش بود می گفت که حسن اینجام می سوزه

    یکی از مراجعین به آمپول زن بخش گفت که حتما حساسیت داده

    آمپول زن بخش به حسن گفت که سرم را قطع کند و توی دستشویی آبی به سر و صورت بیمار بزند

    حسن تقاضای یک لیوان کرد

    آمپول زن مرد قاطعانه جواب داد که “ما اینجا لیوان نداریم” و پیشنهادش را برای شستن صورت مریض توی دستشویی تکرار کرد

    مریض به قدری جمله “حسن سینه ام داره سوراخ میشه” را بلند فریاد می زد  که من منتظر بودم اتفاق بدی بیفتد

    ما منتظر آمپول زن زن بودیم که رفته بود نماز بخواند

    بعد از اینکه حسن بیماری را که سینه اش داشت سوراخ می شد روی ویلچر به ساختمان دیگری که به قول آمپول زن دکتر داشت و پرستار داشت و همه چیز داشت برد

    مادر بچه ها از آمپول زن مرد پرسید که نماز صبح چند رکعت است

    آمپول زن مرد نگفت که نماز صبح چند رکعت است

    بالاخره آمپول زن زن از اتاق نماز بیرون آمد و آمپول مادر بچه ها را زد

    آمپول زن مرد از آمپول زن زن پرسید که به خانمی که روی آن تخت بود چه آمپولی زده بود

    آمپول زن زن اسم دو تا آمپول را گفت و سؤال کرد چطور

    آمپول زن مرد گفت مثل اینکه حساسیت داده بود. سینه اش کمی خارش داشت

    آمپول زن زن گفت که خوب باید به دکترش می گفت که حساسیت داره

    آمپول زن مرد با صدایی خیلی آرام گفت که آره باید به دکترش می گفت که دکتر اون آمپول رو براش ننویسه

    کنار در بخش تزریقات اورژانس بیمارستان میلاد که نه پرستار داشت نه دکتر و نه لیوان آب، نیم ساعت بعد از اذان صبح، یک نفر داشت به چند تا بچه گربه غذا می داد

  • بودن یا داشتن

    “آقای سخاوتی در مورد این تم یکم بیشتر توضیح میدین چطوری میشه اجراییش کنیم.آخه بازم آدم که به زندگی تم میده اینم پس میشه به عنوان یه هدف تو زندگیش دیگه.پس چه فرقی میکنه با اون هدفی که شما میگی باعث افسردگی میشه؟”

    کسی نمی تواند همانطور که هدفگذاری می کند، برای زندگیش تم گذاری کند. هدف داشتن و بی هدفی دو پارادایم مختلف هستند وگرنه بی هدف زندگی کردن به راحتی تبدیل می شود به یک هدف دیگر.

    یک تم بیشتر شبیه یک الگو است که از زندگی شما پدیدار می شود. مثل سبک یک نقاش یا یک آشپز. بعید می دانم ونگوک دنبال “اجرایی کردن” یک تم یا سبک خاص بوده باشد ولی امروز شما با دیدن نقاشیهایش این تم را کشف می کنید یا حدس می زنید. معماری صفوی، فمینیسم، سورئالیسم، فئودالیسم، می نیمالیسم، اشعار حافظ، فیلم فارسی، موسیقی روحوضی  و … الگوی پدیده آمده از شیوه زندگی آدمهایی در یک زمان و مکان خاص هستند.

    با این تعریف زندگی همه ما -چه بخواهیم و چه نخواهیم- یک تم دارد. فقط نکته در اینجاست که با همه اهدافی که از تجربه های فرهنگی به ما تحمیل می شوند، تم زندگی ما بسیار به هم شبیه (و قابل پیش بینی) می شود. مثل نما و نقشه و طراحی داخلی میلیونها آپارتمان این شهر و شهرهای دیگر یا مثل محصولات تولید انبوه شده یا مثل فلان مهندس که هدفش شبیه اهداف دو میلیون مهندس دیگر است. شبیه و قابل پیش بینی: داشتن بیشتر.

    وجه تمایز پارادایم هدف داشتن و پارادایم بی هدفی اینست که در اولی داشتن (having) نمود پیدا می کند و در دومی بودن (being). در پارادایم بی هدفی همه چیز به همه چیز ربط دارد و در حقیقت همین ارتباط است که یک تم یا یک الگو را پدیدار می کند. در پارادایم هدف داشتن یا همان داشتن، ارتباط غذایی که می خوریم با مکانی که در آن زندگی می کنیم با کاری که برای امرار معاش انجام می دهیم با وسیله نقلیه ای که سوار می شویم با تشکی که رویش می خوابیم و با هزار و یک چیز دیگر که خیال داشتنشان را در سر می پروریم، سست تر و سست تر می شود.

    همه ما هستیم. بودن ما نیاز به اجرایی کردن ندارد. همینکه باشیم کافیست تا روزی کسی پیدا شود و هدفش را کشف تم بودن ما قرار بدهد.

    با الهام از

    To Have or To Be? By Erich Fromm

  • خشم پنهان شده، تهدید توالت فروش، کردار نیک

    یکی از خوانندگان وبلاگم معتقد است که من مقدار زیادی خشم پنهان شده دارم که در لابلای نوشته هایم نمایان می شود.

    درمورد پنهان بودنش و مقدار زیادش مطمئن نیستم ولی من مقداری خشم دارم. و مقداری بدبینی. و مقداری منفی نگری. و مقداری چیزهای دیگر که وقتی آنها را بیان می کنم ممکن است باعث رنجش خاطر یا ناراحتی بعضیها بشوند.

    شما را نمی دانم ولی برای من چند بار پیش آمده است که به داشتن اسلحه، لزوم قانونی بودن قتل و همچنین کشتن یک شخص مشخص فکر کرده باشم. یا ضرب و جرحش. یا تبعیدش به اردوگاه کار اجباری در قرن هجدهم. واقعیت اینست که من نه همیشه پندار نیک دارم و نه برنامه ای برای داشتنش. من روی پندارم دخل و تصرفی ندارم. چیزهایی بدون اراده من به ذهنم خطور می کنند. همانطور که خون در رگهایم بدون اراده من می گردد.

     بعضی وقتها فکر می کنم hell is other people ، بعضی وقتها فکر می کنم توی بهشت هستم. و گفتارم که آینه پندارم است اینجوری از آب در می آید. بعضی وقتها سعی می کنم پندارم را با “نمی دانم” آنلرن کنم. که البته کار بسیار سختی است. بعضی وقتها بهترین کاری که می توانم بکنم اینست که دهنم را ببندم. سکوت هم سرشار از سخنان ناگفته است و هم سرشار از چیزهای دیگری که اگر به دنیای خارج راه پیدا کنند سنگ روی سنگ بند نمی شود.

    یکی از این چیزها جمله ای بود که امروز نزدیک بود پای تلفن به فروشنده توالت فرنگی بگویم. فروشنده وقتی وسط بحث می خواست یک جمله با “ببین… پسر جان…” شروع کند من تلفن را قطع کردم. در آن لحظه خشم زیادی داشتم و اگر آن جمله را می گفتم سنگ روی سنگ بند نمی شد. آن جمله را حتی اگر اینجا بنویسم ممکن است سنگ روی سنگ بند نشود. ترجیح می دهم دهنم را ببندم.

    من گه گداری – به خصوص در تعاملات اقتصادی با آدمهای دیگر – دچار چنین افکاری می شوم. شما را نمی دانم ولی اینجور چیزها برای من اتفاق می افتد. هر چند که دائما سعی می کنم آدم بهتری بشوم. ولی ظاهرا آدم بهتری شدن برای من نه با پندار نیک شروع می شود و نه با گفتار نیک. تجربه به من ثابت کرده که بهتر است روی کردارم تمرکز کنم. نمی گویم که این یکی کار خیلی آسانی است، فقط از آن دو تای دیگر شدنی تر است.

    goldan

    اولین قدم برای داشتن کردار نیک عدم انجام کارهای غیر ضروری است. دو ماه پیش من و مادر بچه ها یک گلدان بزرگ سبز و با طراوت را برای اینکه از هوای لطیف بهاری لذت ببرد از آشپزخانه به بالکن منتقل کردیم و بعد از چند روز که کلا سوخت و از بین رفت فهمیدیم که آن نوع از گیاه به نور مستقیم خورشید نیاز ندارد. بیشتر ایده هایی که به ذهن آدم می رسد و کارهایی که به دنبال آن انجام می دهد از این جنس هستند. کافیست نگاهی به دور و بر خودتان بیندازید. بیشتر چیزهای زشتی که افکار بد در شما ایجاد می کنند و بدنبال آن چیزهای بدی از دهنتان بیرون می آید یا روی وبلاگتان منتشر می شود حاصل کارهای غیر ضروری است که یک روزی یک نفر (شاید خود شما) نباید می کرد.

    فروشنده توالت (بهتر است بنویسم فروشنده لوازم بهداشتی ساختمانی ولی پندارم اینجوری ترجیح می دهد) بعد از اینکه دید من تماسهای بعدیش را جواب نمی دهم پیامک تهدید آمیزی فرستاد و درخواست کرد که امروز ساعت هفت و نیم بیاید و جنسهایش را پس بگیرد. تهدیدش این بود که: “بیام دنبال داستان باشی داستان برات درست می کنم گل پسر.” خوب این از داستان من. من هنوز هم کمی خشم پنهان شده دارم و هم از یادآوری جمله ای که می خواستم بگویم و نگفتم لبخندی بر لب.

    مطلب بعدی:

    ده نشانه کار غیر ضروری

  • تابوی نیمه کاره رها کردن

    آدمهای بزرگی وجود دارند که هر کاری را که شروع می کنند به پایان می رسانند. این آدمها می دانند که چه کاری در راستای اهداف و علایق آنهاست و منابع لازم برای انجام آن را می توانند فراهم کنند. و الخ.

    quit-win

    آدمهای بزرگ دیگری هم هستند (مثل استیو جابز و بیل گیتس) که بعضی وقتها و فقط بعضی وقتها – شاید یکی دو بار در کل زندگیشان – یک کار نه چندان بزرگ را برای شروع کردن کار بسیار بزرگی رها می کنند. کاری که در به پایان رساندن آن ایمان و اطمینان دارند.

    آدمهای دیگر مثل من ( یا  شاید شما) بیشتر کارها را نیمه کاره رها می کنند. بیشتر وقتها بدون دلیل خاصی. بدون اینکه رها کردنشان محرک آغاز کار دیگری باشد یا بر اساس یک تصمیم درست و منطقی.

    البته نیمه کاره رها کردن، توسط آدمهای دیگر به ندرت بخشوده می شود. فرقی نمی کند که نیمه کاره رها کردن یک جنگ خونین باشد یا نیمه کاره رها کردن نوشتن یک کتاب یا نیمه کاره رها کردن یک رابطه.

    کار را که کرد آنکه تمام کرد.

    و کسی که کار را تمام نمی کند دچار نفرینی می شود که کم کم شروع کردن کارها برایش غیر ممکن می شود. مانند کسی که از اختلال نعوظ رنج می کشد یا از یبوست مزمن.

    نکته در اینجاست که ما برداشت مخدوشی هم از “نیمه کاره رها کردن” و هم از “به سرانجام رساندن” داریم. از پروژه های بسیار مشخص و دقیق تعریف شده مکانیک و عمران مثل جاده و پل که بگذریم، به ندرت کاری یا پروژه ای در زندگی شخصی یک آدم می توان یافت که نیمه کاره رها شدنش معادل مرگ آن کار باشد.

    در مدح شکست خوردن و درس گرفتن از آن نمی نویسم. این نوشته درباره رها کردن نیمه کاره است. به هر دلیل. چیزی در حد عوض کردن آهنگ یا رها کردن نگاه یا ترک زود هنگام یک میمانی یا یک تخت خواب.

    نیمه کاره رها کردن چیزی، موجب مرگش نمی شود. آن چیز می ماند و از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شود. در ذهن رها کننده یا در دلش یا در ذهن آدمهای دیگر یا روی حافظه کامپیوتر.

    بعضی از این چیزها دوباره بر می گردند. به شکلی دیگر. و در زمانی نامشخص. زمانی که دل و ذهن آدم برای ادامه آن چیز نو شده، آماده شده است.

  • ده نشانه اینکه پنیر شما جابجا شده است

    1- در شش ماه اخیر پنیر جدیدی پیدا نکرده اید.

    2- به جز خوردن پنیر فعلی به چیز دیگری فکر نمی کنید.

    3- رنگ، بو و طعم پنیر فعلی هرگز برای شما عوض نمی شود.

    4- یک نفر مجبور می شود به شما بگوید که “آن ممه را لولو برده است.”

    5- محدودیت منابع را با نامحدود بودن نعمات به کرات اشتباه می گیرید.

    6-  هم از جستجو می ترسید، هم از نیافتن و هم از یافتن چیزی که نمی دانید با آن چه کار باید بکنید.

    7- رها کردن پنیر تا تهش را در نیاورده اید هرگز جزء انتخابهایتان نبوده است.

    8- سعی می کنید روابط ناموفق گذشته را با پیامک های احمقانه زنده کنید. روابط احساسی یا کاری یا غیره.

    9- برای کج کردن سر خر به دلیل خاصی نیاز دارید.

    10- برای اینکه باور کنید پنیرتان جابجا شده است دنبال نشانه می گردید.