زنی که کنار من توی تاکسی نشسته بود درست قبل از پیاده شدنم رویش را به سمت من برگرداند و پرسید:
“آیا شما هم دچار افسردگی و اضطراب می شین؟”
من: “بله خیلی زیاد.”
زن: “پس همه دچار افسردگی و اضطراب می شن.”
من: “بله خیلی زیاد.”
و پیاده شدم.
آخرین باری که دچار افسردگی شدم چند دقیقه قبل بود که پیرمرد بغل دستی من برای پیاده شدن از تاکسی داشت تلاش می کرد به کمک دستش که آنهم توان زیادی نداشت پای راستش را از در عقب پیکان خارج کند.
آخرین باری که دچار اضطراب شدم همین چند لحظه قبل بود که زن بغل دستی به من نگاه کرد و این سؤال را از من پرسید.
آخرین باری را که دچار افسردگی و اضطراب شدم نمی توانم به خاطر بیاورم.
دیدگاهتان را بنویسید