آدمهای بزرگی وجود دارند که هر کاری را که شروع می کنند به پایان می رسانند. این آدمها می دانند که چه کاری در راستای اهداف و علایق آنهاست و منابع لازم برای انجام آن را می توانند فراهم کنند. و الخ.

آدمهای بزرگ دیگری هم هستند (مثل استیو جابز و بیل گیتس) که بعضی وقتها و فقط بعضی وقتها – شاید یکی دو بار در کل زندگیشان – یک کار نه چندان بزرگ را برای شروع کردن کار بسیار بزرگی رها می کنند. کاری که در به پایان رساندن آن ایمان و اطمینان دارند.
آدمهای دیگر مثل من ( یا شاید شما) بیشتر کارها را نیمه کاره رها می کنند. بیشتر وقتها بدون دلیل خاصی. بدون اینکه رها کردنشان محرک آغاز کار دیگری باشد یا بر اساس یک تصمیم درست و منطقی.
البته نیمه کاره رها کردن، توسط آدمهای دیگر به ندرت بخشوده می شود. فرقی نمی کند که نیمه کاره رها کردن یک جنگ خونین باشد یا نیمه کاره رها کردن نوشتن یک کتاب یا نیمه کاره رها کردن یک رابطه.
کار را که کرد آنکه تمام کرد.
و کسی که کار را تمام نمی کند دچار نفرینی می شود که کم کم شروع کردن کارها برایش غیر ممکن می شود. مانند کسی که از اختلال نعوظ رنج می کشد یا از یبوست مزمن.
نکته در اینجاست که ما برداشت مخدوشی هم از “نیمه کاره رها کردن” و هم از “به سرانجام رساندن” داریم. از پروژه های بسیار مشخص و دقیق تعریف شده مکانیک و عمران مثل جاده و پل که بگذریم، به ندرت کاری یا پروژه ای در زندگی شخصی یک آدم می توان یافت که نیمه کاره رها شدنش معادل مرگ آن کار باشد.
در مدح شکست خوردن و درس گرفتن از آن نمی نویسم. این نوشته درباره رها کردن نیمه کاره است. به هر دلیل. چیزی در حد عوض کردن آهنگ یا رها کردن نگاه یا ترک زود هنگام یک میمانی یا یک تخت خواب.
نیمه کاره رها کردن چیزی، موجب مرگش نمی شود. آن چیز می ماند و از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شود. در ذهن رها کننده یا در دلش یا در ذهن آدمهای دیگر یا روی حافظه کامپیوتر.
بعضی از این چیزها دوباره بر می گردند. به شکلی دیگر. و در زمانی نامشخص. زمانی که دل و ذهن آدم برای ادامه آن چیز نو شده، آماده شده است.
دیدگاهتان را بنویسید