• کافیست بپرسی

    جستجو:
    ابتدایی ترین، بی تغییرترین، جهانی ترین، ابدی ترین، ساده ترین و سخت ترین کاری که در جستجو می کنیم، سؤال پرسیدن است.
    هدف جستجو پیدا کردن جواب است. و برای پیدا کردن جواب اول باید یک سؤال پرسید.(بعضی وقتها هم جواب بدون پرسیدن سؤال یا اصلا بدون جستجو، خودش ما را پیدا می کند.)
    بعضی وقتها سؤال را از یک یا چند نفر آدم می پرسیم و خیلی وقتها هم از یک موتور جستجو که این موتور جستجو هم خیلی وقتها گوگل است.
    سختی کار در ساختن سؤال است. مثلا این سؤالها که من از سایت Yahoo Answers انتخاب کردم به نظر شما چطورند؟
    چطور می توانم ده کیلو لاغر شوم؟
    چرا خانمها کفش پاشنه بلند صدادار می پوشند؟
    بهترین نصیحتی که مادرتان به شما کرده چه بوده است؟
    جذابترین خصوصیتهای یک آدم کدامند؟
    بهترین راه کسب درآمد چیست؟
    یک نفر چقدر پول لازم دارد؟
    وب سایت خوب برای یادگرفتن زبان کره ای؟
    چه کتابی بخوانم؟
    شما چگونه سؤال می سازید؟

    مطالب مرتبط:
    آناتومی جستجو

  • در تشابهات سیگار و وبلاگ

    با وجود اینکه در نوجوانی چند باری از روی کنجکاوی سیگار کشیده بودم، دقیقا نمی دانستم سیگار چیست و به چه دردی می خورد. تا اینکه دانشگاه رفتن نگاه من را نسبت به سیگار کشیدن کلا تغییر داد. دوران دانشگاه برای من فرصت خوبی بود برای اینکه با پدیده سیگار به شکلی حرفه ای آشنا شوم. برای اینکه صبح قبل از صبحانه خوردن سیگار بکشی یک رویکرد حرفه ای و آغازگرانه لازم است و خوشبختانه من و خیلی از دوستانم این نگرش را داشتیم. سیگار قبل از کلاس، سیگار بعد از کلاس، سیگار بلافاصله بعد از پیاده شدن از اتوبوس، سیگار بعد از چایی و سیگار قبل از خواب. 
    اولین باری که اصطلاح وبلاگ به گوشم خورد هنوز سیگار می کشیدم ولی نه با جدیت سالهای اول. شاید دچار گشادی در سیگار کشیدن شده بودم. بیشتر وقتها صبحها دیگر سیگار نمی کشیدم. بسته ای سیگار نمی خریدم. خیلی وقتها فندک نداشتم. و خلاصه سیگار کشیدنم شده بود تفننی و دیگر خودم را جزء سیگاری های حرفه ای نمی دانستم.
    وبلاگ پدیده جدید و جالبی بود که خیلی ها راجع به آن حرف می زدند ولی نظر من را جلب نکرد. شاید چون فکر می کردم که برای وبلاگ نوشتن باید حرفه ای سیگار کشید یا یک همچین چیزی. چند سالی گذشت تا خودم شروع کردم به نوشتن یک وبلاگ که خیلی زود بعد از نوشتن چند تا مطلب به گشادی دچار شد(شدم) و متوقف.
    من از وقتی پدیده وبلاگ را جدی گرفتم که شروع به استفاده از Google Reader کردم.
    استفاده از این سرویس برای من مثل خریدن اولین بسته سیگارم بود. بسته ای که سیگار می خری خیلی فرق می کند. حالا دیگر یکی از کارهای روزانه ات می شود سیگار کشیدن. بسته را توی جیبت حس می کنی. همیشه تو را همراهی می کند. دوست خوبی است. مثل کتاب که بچه بودیم می گفتند بهترین دوست آدم است. دانشگاه که بروی بهترین دوستت می شود سیگار البته به شرط اینکه بسته ای بخری. با google reader حالا دیگه شروع کرده بودم  به روزی چند تا مطلب خوندن. بعد مجبور شدم برای مطالب جدیدتر و جالبتر وبلاگهای جدید پیدا کنم که از خالی شدن این بسته سیگار که حالا روز به روز بیشتر بهش وابسته می شدم جلوگیری کنم. درست مثل همان بسته سیگاری که در سالهای آخر دانشگاه بعضی وقتها روزی دوبار جایگزین می شد.
    البته پیدا کردن یک وبلاگ که چنگی به دل بزند کار چندان ساده ای هم نیست. یک راهش اینست که لیست وبلاگهای برتر را که مؤسسات مختلف منتشر می کنند نگاه کنی. اشکال این روش اینست که بیشتر اینها آمریکایی هستند و وبلاگهای توی لیستشان به شدت آمریکایی است. مطالبی پیرامون چرندیات اوباما درباره رشد اقتصادی آمریکا یا جنگ با تروریسم در خاور میانه. تعداد زیادی هم وبلاگ برتر در زمینه آخرین روشهای تویت (tweet) کردن و جدیدترین روشهای پیدا کردن رستورانهای نیویورک وجود دارد که در مؤدبانه ترین حالت می گویم خیلی آمریکایی است.

    پیدا کردن یک وبلاگ خوب واقعا کار سختی است. باید آنرا بو کشید. معمولا نویسنده اش مشهور نیست یا اگر هم باشد خیلی مشهور نیست. وبلاگهای خوب معمولا اتفاقی پیدا می شوند. هیچ قاعده خاصی وجود ندارد. شانس بیاری که توی یک مطلب خوب نویسنده به یک وبلاگ خوب دیگر اشاره کرده باشد یا وسط یک جستجوی نامربوط گوگل اشتباهی کند و لینک یک وبلاگ خوب را نشان دهد. وبلاگهای خوب معمولا اینجوری پیدا می شوند.

    نگاهی به ابر برچسب وبلاگ یک ایده ای به آدم می دهد که وبلاگ کلا چه حال و هوایی دارد. بعد هم تاریخ اولین و آخرین پست. فرکانس ارسال مطالب، حجم لینکها و تبلیغات مربوط و نامربوط دور و بر وبلاگ، میزان مطالب سرگرم کننده مثل ویدئو چپانده شده وسط مطلبها و البته خواندن چند مطلب از کارهایی است که من برای انتخاب یک وبلاگ انجام می دهم.

    در هر صورت وبلاگ و سیگار تشابهات زیادی دارند که من به مهمترین آنها در زیر اشاره می کنم:

    • در بعضی از وبلاگها عضو می شوم ولی از بعضی فقط چند تا مطلب می خونم مثل زمانهایی که نخی سیگار می خریدم.
    • وسط بعضی از مطالب با محتوای سرگرم کننده مثل ویدئو و عکس و اینجور چیزها پر شده درست مثل سیگار که خالی می کنی و با چیزهای سرگرم کننده تر دوباره پر می کنی.
    • بعضی مطالب را تا آخر می خونم، خیلی ها رو هم وسطش ول می کنم. خیلی طول کشید که در سیگار کشیدن این عادت را پیدا کنم.
    • در هر زمان مشخص به یکی دو وبلاگ علاقه بیشتری نشان می دهم درست مثل مارک سیگار که هر چند وقتی عوض می کردم.
    • بعضی از مطالب یا وبلاگها کاربرد موردی دارند مثلا برای ایده گرفتن درباره طراحی داخلی دفتر کار. مثل بعضی سیگارها که کاربرد موردی دارند. مثل سیگار برگ تو مهمونی یا سیگار فلان برای کافی شاپ.
    • وبلاگ هم مثل سیگار اعتیاد آور نیست.
  • دو روش برای استاد شدن در هر کاری

    یک – گرفتن یک مدرک دکترا از دانشگاه آزاد یا هر دانشگاه دیگر داخلی و یا خارجی (ترجیحا مورد تایید یک وزارتخانه متصدی آموزش مادون متوسط)
    دو- صرف ده هزار ساعت برای تمرین آن کار
    فرقی نمی کند که آن کار چیست. پیانو زدن، آغازگری، نوشتن، طراحی، نجاری، تکلم به یک زبان جدید، آشپزی، معماری، رهبری، مدیتیشن، پرورش اسب، تربیت سگ، شنا، غلبه بر استرس یا هر چیز دیگری.
    هیچ میان بری به جز روش اول وجود ندارد.
    حداقل ده هزار ساعت (این عدد حاصل سالها تلاش و تحقیقات علمی است و اگر بر روی اینترنت جستجو کنید حتما مستندات مربوط به آن را پیدا خواهید کرد.) تمرین لازم است تا در یک کاری به درجه استادی برسی. تا بتوانی هنرمندانه چیزی خلق کنی.
    ده هزار ساعت یعنی ده سال هر روز، روزی 2.7 ساعت تمرین کردن. بدون یک روز تعطیلی.

    من خودم که فکر کردم دیدم به جز راه رفتن و حرف زدن(به معنای عام کلمه) تا حالا هیچ کاری را ده هزار ساعت تمرین نکرده ام. من هم مثل اکثر آدمها استاد راه رفتن و حرف زدن هستم.

  • بهترین ایده برای آغازگری

    هر آدمی در هر مقطع زمانی یک ایده با اولویت بالا دارد. این ایده ممکن است از زمانی به زمان دیگر تغییر کند ولی در یک آن معمولا فقط یک ایده است. این ایده را ایده اول می نامیم.
    روش شناسایی ایده اول
    از مشخصات ایده اول اینست که هر وقت که بیکار می شوی یا افکارت آزاد می شود یا ناخودآگاه به فکر می روی به ان ایده اول فکر می کنی. یک راه آسان و مطمئن برای شناسایی این ایده دوش گرفتن است. بله دوش گرفتن. آدمها همیشه زیر دوش به ایده اول خود فکر می کنند. این ایده هر چیزی می تواند باشد. مسافرت آخر هفته، قسط خانه، جر و بحث دیروز با یک همکار، امتحان هفته بعد، خریدن یک لباس و …
    حالا نکته مهم اینست که خیلی وقتها ما دوست نداریم یا نمی خواهیم که ایده زیر دوش ایده اول ما باشد. ما ایده دیگری داریم که می خواهیم آن اول باشد. ولی نیست. صرف نظر از اینکه ما چی می خواهیم، فکر ما به طور ناخودآگاه با اولویت بیشتری(و نه فقط زیر دوش) به ایده اول اختصاص می یابد و ما از فکر کردن به چیزی که می خواهیم باز می مانیم. به همین سادگی.
    ایده اول برای ذهن ما جعبه ای درست می کند که ما درون آن جعبه فکر می کنیم. درون آن جعبه جستجو می کنیم و درون آن جعبه راه حل پیدا می کنیم. مثلا اگر من دوست داشته باشم که ایده اولم یک سفر به جزایر قناری باشد ولی زیر دوش به خریدن ماشین فکر کنم به احتمال زیاد ذهن من قادر به پیدا کردن یک راه حل برای مساله اول نخواهد بود.
    به نظر من ایده اول بهترین ایده برای آغازگری است. اصولا بهتر است کاری را برای آغاز کردن انتخاب کنیم که ذهن ما به طور خودآگاه و ناخودآگاه به آن می پردازد و برای مشکلات پیرامون آن راه حل پیدا می کند.
    حالا مساله اینست که چکار باید کرد که ایده ای که می خواهیم، به عنوان ایده اول در ذهن ما مطرح باشد و به همان در زیر دوش فکر کنیم؟
    خیلی ها حتی نمی دانند که ایده اولشان چیست؟ همینکه بدانید ایده اول شما چیست خودش آغاز خیلی خوبی است. کافیست دوش بگیرید. بعد ببینید که زیر دوش به چی فکر می کنید. بعد اگر این ایده چیزی نیست که شما واقعا می خواهید ایده اول شما باشد، پس احتمالا نیاز دارید که یک چیزی را تغییر بدهید.
  • گشادی در جستجوی طراح وب

    یکی از سؤالهای متداولی که از کسانی که مثل من پیشینه IT دارند پرسیده می شود اینست:
    طراح وب سراغ داری؟
    یا شما وب سایت هم طراحی می کنید؟
    و من بیشتر وقتها فقط می گویم نه!
    بعضی وقتها هم از دستم در می رود و چند تا سؤال اضافی می پرسم که هیچ وقت جوابش را دریافت نمی کنم. مثل:
    وب سایت برای چه منظوری؟ با چه هدفی؟ یا با چه امکاناتی؟ یا شبیه چه وب سایتی؟ (این سؤالها را برای خیلی چیزهای دیگر مثل خریدن یا اجاره خانه، مسافرت، کار پیدا کردن، ازدواج و … هم می شود پرسید ولی فعلا اجازه بدهید فقط به وب سایت بپردازم.)
    اگر کسی جواب این سؤالها را داشته باشد خیلی راحت می تواند یک طراح وب پیدا کند. به دلایل زیر:
    • طراح وب حتما خودش یک وب سایت دارد پس می توان او را بر روی اینترت پیدا کرد.
    • با بررسی وب سایت طراح وب و نمونه کارهایش می توان فهمید که آیا نگرش، سلیقه، توانمندی و نوع کارهایش پاسخگوی نیاز شما هست یا نه.
    • قبل از اینکه با خودش تماس بگیرید می توانید با مشتریانش تماس بگیرید و میزان رضایت آنها را جویا شوید.
    چرا هنوز خیلی مدیران یا صاحبان کسب و کار بدون انجام این چند مرحله ساده طراحی وب سایت خودشان را از سر باز می کنند؟ چرا هنوز هر از چندگاهی یک نفر از من سراغ یک طراح وب سایت را می گیرد؟
    شاید به دلیل گشادی و عدم تمایل برای صرف وقت و انرژی در جستجو. 
    مطالب مرتبط:
    مطالب مرتبط که خواهم نوشت:
    دوازده نشانه هشدار دهنده گشادی اطلاعاتی در شرکت یا سازمان شما
  • auwful, great, terrible, nice, excelent

    the hotel ıs beautıful but the food ıs auwful
    the best trip ever
    Nice hotel
    excelent choice for total relaxation
    poor service quality, careless staff
    Service quality was horrible,cheap food and drink served, terrible…
    its terrible, nobody listens you here and nobody tries to help you.
    Great hotel, nice location, nice rooms, very very poor services
    Waste of vacation days, be careful.
    We really enjoyed it, with all the things we could complain about
    Great vocation on great hotel

    Want to get confused or even crazy? Visit a review website like tripadvisor.com and read reviews about a hotel or anything else.

    Why different people experience the reality so differently?
    How come one single hotel can be excellent and awful at the same time?

    Does this phenomena apply to other things as well? Like people we meet, a taxi driver, weather, a meal, a national policy, a president, Bin Laden’s death, Ali Sekhavati’s blog and life in general.

  • تشابه خبر کشته شدن بن لادن با عروسی سلطنتی

    • رسانه ها آنرا بزرگتر از چیزی که هست نشان می دهند.
    • مردم بدون اینکه خبر تاثیری در زندگیشان داشته باشد آنرا دنبال می کنند.
    • هر دو خبر به ظاهر خوشحال کننده به نظر می رسد ولی کسی دقیقا نمی داند چرا.
    • به جزئیات پرداخته می شود. تعداد سوراخهای تابوت بن لادن که به کف دریا می رود. طول دنباله لباس کیت میدلتون.
    • علاوه بر موضوع اصلی خبر کسانی هم که با دهان باز خبر را دریافت می کنند، موضوع دیگری می شوند برای آنها که دهانشان بسته است.
    • تاریخچه اتفاق با جزئیات کامل ردیابی می شود. چگونگی آشنایی شاهزاده با کیت. سرنخهایی که منتهی به مخفیگاه بن لادن شد.
    • توضیحات فنی مرتبط به موضوع موجبات یادگیری دنبال کنندگان خبر را فراهم می کند. کیت پس از ازدواج شاهزاده نمی شود چون خون سلطنتی ندارد. بن لادن در کف دریا دفن می شود چون آمریکا هم او را مثل یک مسلمان دفن می کند و هم نمی خواهد مقبره اش مورد سوء استفاده قرار بگیرد.
    مطالب مرتبطی که شاید یک روز بنویسم:
    چرا من برخلاف میلم هنوز خبر می خوانم.
  • معلمهای من

    به مناسبت روز معلم سعی کردم خاطراتم را از معلمهایم مرور کنم. منظورم معلمهایی هستند که به طور رسمی از کلاس اول ابتدایی تا کلاس چهارم دبیرستان در تعلیم و تربیت من نقش داشته اند. منظورم اساتید دانشگاه یا کسانی که به طور غیر رسمی نقش معلم را در زندگی من داشته اند، نیست.
    اسم هیچ کدامشان یادم نیامد. حتی یک اسم.
    یک معلم شیمی داشتیم که از این مساله شاکی بود که ما که یک کشور صادر کننده نفت هستیم، هیچ وقت به بچه ها در آزماشگاه شیمی، نفت خام را نشان نمی دهیم. خودش هم حسرت دیدن نفت خام را داشت و این را علنا می گفت.
    یک معلم ادبیات که قد بلند و هیکل درشتی داشت و شاهنامه را با ابهت خاصی می خواند. من می پرستیدمش و برای کلاسش روزشماری می کردم.
    یک معلم فیزیک که خیلی آهسته حرف می زد و کلاسهایش خواب آور بود.
    یک معلم ریاضی که چاق بود و سبیل گنده ای داشت. من به کلاسش علاقه داشتم و با جان و دل به درسش گوش می دادم.
    یک معلم علوم اجتماعی که قد کوتاهی داشت و لاغر اندام بود. بچه ها را مسخره می کرد و جک زیاد می گفت ولی من فکر می کردم خیلی غمگین است.
    یک معلم تاریخ و جغرافیا که با دوچرخه به مدرسه می آمد و فکر کنم مغازه لوازم تحریر داشت. من خیلی بهش احترام نمی گذاشتم.
    یک معلم معارف که من خیلی باهاش کل کل می کردم و یک بار هم من را از کلاس اخراج کرد. واقعا ازش متنفر بودم.
    یک معلم جغرافیا که سر کلاسش متن کتاب را به نوبت می خواندیم و معتقد بود که من باید گوینده رادیو شوم.
    یک معلم زبان انگلیسی که به نظر من شبیه پزشکها بود.
    یک معلم زبان عربی که گاوداری داشت و همیشه لباسش بوی گند می داد.
    فقط از همین چند معلم یک تصویر مبهم در ذهنم دارم.
    یادم نمی آید که به هیچ کدام از معلم هایم به مناسبت روز معلم گلی یا هدیه ای داده باشم. حتی یادم نمی آید که از یکیشان بابت چیزهایی که به من یاد می دادند تشکری کرده باشم. یادم نمی آید که با معلمی بیرون کلاس دو کلمه حرف زده باشم.
    من از معلمهایم خیلی چیزها یاد گرفتم ولی از هیچ کدامشان تشکر نکردم.
  • ده دلیل برای ترک کار

    من فکر می کنم بیشتر آدمها(بیشتر از هشتاد و پنج درصد) همین امروز باید کارشان را ول کنند (یعنی از فردا دیگه نرند سر همین کاری که امروز دارند.) حتی آدمهایی که قسط ماشین می دهند یا هزینه دانشگاه آزاد بچه هایشان را می پردازند. حتی کسانی که نان آور خانه هستند و حتی کسانی که فکر می کنند که بخشی از چرخ اقتصاد ملی به واسطه آنها می چرخد.
    چرا تو هم مثل بیشتر آدمها باید همین امروز کارت را ول کنی؟
    1. چون هر روز صبح دوست نداری از تختت بیرون بیایی. تفاوت بزرگی است بین لذت خواب نوشین سحری و تمدید ده دقیقه به ده دقیقه ماندن در تخت وقتیکه اصلا خوابت نمی آید. اگر می خواهی توی تخت بمانی که سر کار نروی پس واقعا نباید سر کار بروی!
    2. در محل کار به جای کار کردن مقدار زیادی وقت و انرژی صرف سیاست بازی (زیرآب زنی)  می کنی.
    3. تو و همکارانت پشت سر مدیرتان بدگویی می کنید.
    4. برای خودت ارزش افزوده ایجاد نمی کنی. به خودت مثل یک کسب و کار نگاه کن. آیا ارزش تو امسال بیشتر از سال قبل است؟ آیا ارزش تو سال آینده بیشتر از امسال خواهد بود؟ (دلایل دو و سه دلیل چهار را تقویت می کنند.)
    5. فکر می کنی که حقوق پرداختی به تو کمتر از چیزی است که باید باشد.
    6. بیشتر از هفته ای یکبار توی تقویم دنبال تعطیلی می گردی.
    7. اگر ازتو درباره شغلت بپرسند در جوابت همه چیز هست به جز کاری که شخص تو انجام می دهد؟ مثلا من تو یک شرکت نفتی کار می کنم! من تو قسمت حسابداریم! من مهندس کامپیوترم!
    8. کسی در محل کار سرت داد می زند. داد زدن سر کسی کار خوبی نیست. هیچ کس حق ندارد سر تو داد بزند.
    9. بر این باور هستی که با این کار به جایی نمی رسی و این موضوع را دائما به خودت و دیگران می گویی.
    10. تنها دلیلت برای سر کار رفتن، خانه نماندن، پول درآوردن یا دوست پیدا کردن است.

    مطالب مرتبطی که در این زمینه خواهم نوشت:
    ده دلیل برای بازگشت به کار شاهزاده ویلیامز به جای رفتن به ماه عسل
    در مدح ترک ناگهانی کار
  • هفت روش مؤثر در غلبه بر گشادی در صعود به قله های مرتفع

    جمعه از ساعت پنج و نیم تا هفت با خودم کلنجار رفتم که برم یا نرم. خیلی احساس خستگی می کردم. اصلا انرژی نداشتم. با کسی هم قرار نداشتم که مجبور باشم برم ولی اسم چند نفر را که بعدا بهشان توضیح می دادم چرا نرفتم در ذهن مرور کردم. بعد سعی کردم اسم چند نفر را که در آن روز می توانستند از من گشادتر باشند یا نباشند لیست کنم. چند دلیل هم برای تو تخت ماندن پیدا کردم. یک ساعت و نیم در صبح جمعه برای توجیه اینکه چرا کوه نروی زمان کمی نیست.
    ساعت هفت و ده دقیقه به اجبار دستشویی رفتن از تخت اومدم بیرون. حس می کردم که حتی انرژی ندارم تا سر خیابون برای تاکسی سوار شدن برم. چند دقیقه سعی کردم به هیچ چی فکر نکنم تا لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
    چند روز بود که تصمیم گرفته بودم این جمعه برم قله دارآباد. شاید دلیل این همه خستگی و گشادی هم همین تصمیم بود. پای کوه که رسیدم با وجود خوردن یک شکلات انرژی زا و شیر کاکائو حس می کردم رسیدن به قهوه خانه غلاک هم کاری دشوار و دست نیافتنی است چه رسد به قله. اگر دارآباد رفته باشی می دانی که یک مسیر نسبتا کوتاه ولی شیبدار تو را به اولین و تنها قهوه خانه مسیر می رساند. از قهوه خانه هم یک چهار ساعتی تا قله راه است.
    به قهوه خانه که رسیدم تقریبا تصمیم خودم را گرفته بودم که به جای قله به چشمه بروم و همانجا بخوابم! ولی خودمم نفهمیدم چرا از قهوه خانه دو بطری آب معدنی خریدم. کسی که می خواهد برود چشمه دو تا آب معدنی نمی خرد! چشمه درازلش بهترین و گواراترین آب دنیا را دارد و این موضوع زمانی یادم افتاد که به دو راهی چشمه/قله رسیده بودم. چون دو بطری آب معدنی داشتم مسیر قله را ادامه دادم.
    فکر کنم اینجا نقطه غلبه بر گشادی بود چون از اینجا به بعد اصلا احساس خستگی نکردم و بدون دقیقه ای استراحت،  سه ساعته تا قله رفتم.(همیشه بیشتر از چهار ساعت طول می کشید.)
          
    مطالب مرتبط: