سفری به گذشته، حال و آینده

قلعه رودخان

تابلوی دربند کوچک فومن را که رد کنی چند کیلومتر آن طرفتر به دربند بزرگش می رسی البته نه به این اسم. اسمش قلعه رود خان است.
قلعه ای نيمه مخروبه بر قله كوه با عظمتی متعلق به گذشته و چند توالت فعال و غیر فعال در میانه قلعه برای توريستهایی كه فریاد می زنند. به نظر شما چرا یک آدم که قلعه ای چند صد ساله را در بالای قله ای وسط جنگل بازدید می کند فریاد می زند؟
مسیر مثل هرجای تاریخی و توریستی دیگر با تعداد قابل ملاحظه ای دکه و رستوران و دست فروش شروع می شود. از چای سبز و گلپر و گل گاو زبان و عصای بامبو و عکس با لباس محلی که بگذریم، چیزی که نظر من را جلب می کند اسکیمو ( یا اسکمو) است. نوعي بستنی يخی ساخته شده از آب و سه تا آلبالو خشك و گلپر و مقدار زیادی رنگ قرمز با ماندگاری جوهر خودکار بیک.
مسیر قلعه سنگفرشی پلکانی است که فروشنده عصا، تعداد پله هایش را هزار و دویست تا هشدار می دهد و با وجود دکه های زیادی که در طول مسیر نوشابه و چیپس می فروشند حجم زباله اطراف مسیر قابل چشم پوشی است.
“ساختن آينده بدون شناخت گذشته ممكن نيست.”  پیام سازمان میراث فرهنگی است به  گردشگران در بدو ورودشان به قلعه.
اصولا از قلعه رودخان چه چیزی می توان آموخت كه به ساختن آينده كمك كند؟ از سی و سه پل، چغازنبيل، ارك بم، تخت جمشید چطور؟
بازديد از بنايی كه دو هزار سال پيش ساخته شده چه تاثيری در ما می تواند  داشته باشد كه بازدید از بنای ساخت پارسال ندارد؟ چرا یک خودروی کولردار و چند صد كيلومتر راه آسفالت که در کمال راحتی و آسایش ما را به پای این قلعه می رسانند باعث شگفتی ما نمی شوند؟  آدم دو هزار و پانصد سال پيش حتما ابزار و وسايل و دانش ساختن تخت جمشيد را داشته كه آنرا ساخته است. حالا ما از چه چيزی شگفت زده مي شويم؟ و از آن چه چیزی یاد می گیریم؟ اينكه با ابزار ابتدايی تر از چيزی كه ما الان داريم چيزی ساخته که ما الان نمی توانیم بسازیم؟ یا اینکه زمان ساخت آن خیلی دور به نظر می رسد؟
مگر اصلا دو هزار سال در پهنه دويست هزار ساله تاريخ آدم و یا تاریخ چند میلیارد ساله جهان چه اهمیتی دارد؟
چرا كوروش و نادر و اسكندر و فيليپ سوم و سربازانشان و قصرهايشان  با شكوه تر و با ابهت تر از آدمها و بناهای امروزی به نظر می رسند؟
می گویند درختان همین جنگلی که این قلعه نهصد ساله بالای آن واقع شده است بیشتر از ده هزار سال قدمت دارند. چرا صدای اره ای که در دوردست این درختها را از زیر قطع می کند ما را کمتر از دزدیده شدن یا شکستن فلان سر ستون یا مجسمه یا سکه دو-سه هزار ساله ناراحت می کند؟
چه چیزی را ما با شناخت گذشته ساخته ایم؟
اصولا روش درس گرفتن از گذشته چیست؟
ماسوله

چهل کیلومتر آنطرفتر روستای زیبای ماسوله واقع شده است. اقليمی مشابه، درختانی مشابه، رطوبت كمتر و اينبار به جای قلعه ای بر بالای كوه كه از یک حكمران و سربازانش محافظت كند روستايي ساخته شده بر سينه كوه كه هم از پايين کوه ديده مي شود و هم از بالای آن. درختان بالای كوه هم دست نخورده باقي مانده اند. هنوز در خانه های این روستا مردم زندگی می کنند. خانه ها خرابه ای از گذشته برای درس گرفتن معاصران نیست. اينجا گذشته به حال رسيده است و اینجوری که من حس می کنم می رود تا به آینده پیوند بخورد. تابلويی هم از ميراث فرهنگی برای شناخت و حفظ ميراث گذشتگان به چشم نمی خورد. دسته ای آجر برای مرمت ديواری چند هزار ساله يا شبيه سازی تاريخ در گوشه ای انتظار نمی کشد. اينجا زندگی بدون وقفه جريان داشته است. نمی دانم برای چند صد يا چند هزار سال و برايم مهم هم نيست كه بدانم. اينجا هيچ دستفروشی بستنی تقلبی به كسی نمی فروشد و اصلا هيچ كس به زور هیچ چيزی نمی فروشد. اينجا اگر آهنی يا آجری در بنايی به كار رفته در بافت قديمی هضم شده و در سراسر روستا وصله ناجوری ديده نمی شود.
اينجا زندگي همانگونه است كه می خواهی بسازی. گوبی سالها و قرنهاست كه مردم اين روستا بدون اهن و تلپ و ادعايی، گذشته و حال و آينده شان را ساخته اند. اينجا كوچه ها تميزند و مردم مهربان و خندان و آرام و بدون عجله برای پولدار شدن. اينجا مردم اگرچه اتاقی از خانه شان را به تو اجاره می دهند ولي هيچ كس تو را یک كيف پر پول نمی بيند.
اينجا سالهاست که مردم فهميده اند كه پشت بام  خانه ای مي تواند حياط خانه ديگری باشد.

یک دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.