بیست و هفت سال پیش در چنین روزی

هفته هایی که مدرسه من شیفت صبح بود، مادرم من را به زور صبح زود بیدار می کرد. سر سفره صبحانه بین خواب و بیداری با قاشق چای خوری شکر را توی استکان چایی هم می زدم. بدون توقف هم می زدم. مثل آدمی که چت کرده باشد (stoned). بعد مادرم می گفت “بس کن چاییت سفت شد!” یک هفته در میان هر روز این ماجرا تکرار می شد. هر روز رادیو روشن بود. هر روز برنامه تقویم تاریخ با آهنگ “زمان” پینک فلوید شروع می شد. و مجری به اطلاع مردم می رساند که سی و پنج سال پیش یا صد و بیست سال پیش یا ده سال پیش چه کسی چه کاری کرده بود. بعد من، هم زدن را بس می کردم. نون پنیر چای شیرینم را می خوردم. لباس می پوشیدم و به مدرسه می رفتم.

time on youtube

هیچ وقت نشنیدم گوینده برنامه تقویم تاریخ بگوید که فلانی بیست سال پیش در چنین روزی رفت مدرسه. یا امتحان جبر داد. یا ماشین خرید یا وام مسکن گرفت یا کنکور قبول شد یا بازنشسته شد یا بچه دار شد یا مرد. البته این دوتای آخری را مطمئن نیستم. هرگز به ذهنم خطور نکرد که یک روز روتینم را عوض کنم. یک روز صبح به جای مدرسه رفتن جای دیگری بروم.  کار دیگری بکنم. کاری از جنس همان کاری که یارو صد و بیست سال پیش انجام داده بود و من از طریق برنامه تقویم تاریخ آنروز صبح مطلع شده بودم. همیشه در چنین یا چنان روزی یک کسی یک کاری کرده بود که در تاریخ ثبت شده بود. هیچ روزی نیست که کسی کاری نکرده باشد یا کاری نکند. تا 24 ساعت یک روز تمام شود و تقویم یک صفحه ورق بخورد، یک نفر در یک جایی از دنیا پیدا می شود و یک کاری می کند. 24 ساعت برای کردن یک کاری زمان زیادی است.

مطالب مرتبط:

بهترین ایده برای آغازگری

دفترچه آغازگری

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.